آخرین مطالب

رمان خان پارت ۹۵

🌸گلناز

باهاش حرف زدم جونم براش در می‌رفت از دیدنم خوشحال بود هرچی من می‌گفتم می‌خندید
تمنا: خاله تو میخوای بری؟ منو با خودت می‌بری.‌..‌ من هرچی به بابام میگم گوش نمیده تو رو خدا منو ببر من از اینجا خسته شدم بابام به حرفم گوش نمیده منو باید ببری با خودت خاله

گلناز:عزیز دلم‌‌‌ … فدات بشم‌‌… میام زود می‌برمت نگران هیچی نباش یه کوچولو دیگه باید بمونی و تحمل کنی که من بیام ببرمت‌‌‌… آخه من قربونش برم که لب ور میچینه و بغض میکنی …

🌸کلی قربون صدقش رفتم و نمیشد پیشش بمونم اما بهش قول دادم هر روز بیام ببینمش… امیر فردا قرار بود مرخص بشه منم سنگ تموم گذاشتم همه چیز درست کردم از قرمه سبزی بگیر تا دسرای مختلف که هرچند که خیلی سخت بود پیدا کردن مواد اولیه اما بالاخره یه جوری جور کردم فائزه هم از کت و کول افتاده بود تا بخواد خونه رو تمیز کنه ولی بالاخره با هم دیگه همه چی روبه راه کردیم و من فقط ذوق اومدن امیرو داشتم

طرفای ظهر بود که زنگ در خونه رو زدن من بدو بدو رفتم در رو باز کنم تا درو باز کردم و جیغ کوتاهی زدم امیر و گندمک با هم آمده بودن آخه گندم رو دوباره برای چک نگه داشته بودن اما وقتی دیدم با هم دیگه اومدن از خوشحالی رو پا بند نبودم خیلی خوشحال بودم یه ناهار خانوادگی عالی با هم خوردیم فقط دلم میخواست زودتر خلوت کنیم که من بغلش کنم دلم براش تنگ شده

🌸وقتی رفتیم بالا که امیر استراحت کنه با ذوق نگاهش کردم و گفتم
گلناز:امروز با شما روزم کامل شد دیگه از خدا هیچی نمیخوام به خدا وقتی تو گندم با هم که دیدم یادم افتاد که من خوشبخت ترین زن روی زمینم البته راستش الان فقط یه چیزی هست از خدا بخوام…. اونم سلامتی تمناست میدونم وقتی در مورد افراد و تمنا حرف میزنیم ناراحت میشی … اما فکر کنم لازم یه چیزی رو بهت بگم

امیر لبخندی بهم زد و گفت
امیر: گلناز من به هیچ وجه از حرف زدن درمورد تمنا ناراحت نمیشم از دست تو هنوزم دلخورم آره نمیتونم هضم کنم چرا اینا رو ازم پنهون کردی…. اما خوب میدونی که نمیتونم این دلخوری رو کش بدم تو دلم میمونه تو باید بهت ثابت کنی که دیگه قرار نیست همچین اتفاقی بیفته … اما خیالت راحت که اگر در مورد تمنا حرف می‌زنیم ناراحت نمیشم تمنا عزیز منه دختر منه‌‌‌ مثل گندمک دوسش دارم همه ناراحتی من از اونه… نمیخوام اون مرد کسی که انقدر اذیتت کرده وسط زندگی ما باشه…

🌸لبخندی زدم و گفتم
گلناز: امیر ازت ممنونم ….هزار بار تا حالا بهت گفتم اما بازم بهت میگم که ازت ممنونم که اینقدر خوب درکم می کنی …برای همین می خوام یه سری چیزا رو بهت بگم ولی فقط می خوام توضیح بدم نمیخوام ناراحتت کنم ازت می خوام که گوش بدی ببین این چیزی نیست که ازت پنهان کرده باشم چیزی که خودت هم میدونی اما شاید بهتر باشه یه بار از زبون من بشنوی

مکثی کردم گفتم
گلناز: ببین عزیزم من اگه که ازت پنهان کردم به خاطر این بوده که زندگیمون بهم نخوره نه به خاطر اینکه یک درصد حتی یک در هزار علاقه‌ای باشه یا فکرم پیش اونی باشه تو فکر می کنی من حتی یه ذره هم بهش فکر نمی‌کنم حتی ازش بدم میاد ازش متنفرم خودت بهتر از من می دونی که زندگیمو خراب کرده

🌸امیر:واقعا احتیاج نیست گلناز که اینها رو برای من توضیح بدی من خودم همه چیو میدونم اگه بهت سخت میگیرم نه اینکه به تو حتی یک درصد شک داشته باشم به خاطر اینکه نمیخوام اون مرد نزدیک زندگیم باشه من نگاه کردنش به تو رو دیدم اون میخواد زندگیمو خراب کنه شاید باورت نشه اما میخواد به زندگیمون صدمه بزنه میخواد به تو نزدیکه من اینو حس می کنم برای همین نمی خوام اصلاً نزدیک باشه

گلناز:اما عزیزم ببین فکر و خیالات چه به روز خودت آوردی نزدیک بود بستری بشی به قلب صدمه زدی نمیخوام حتی بهش فکر کنم که تو دوباره اتفاقی برات بیفته یا بخواد قلبت آسیب ببیند یا خدای ناکرده بمیرم و نباشم اون روزی ببینم که تو نباشی اصلا به این چیز های مزخرف فکر نکن به خاطر این چیزا زندگیمونو خراب نکن الان تنها چیزی که دغدغه‌های ماست تمنا اگه تمنا رو بتونم ازش بگیرم دیگه هیچی نمیخوام حتی نمیخوام نزدیک بچه نزدیک زندگیمون بیشه خیالت راحت باشه

🌸 خلاصه تونستم با این حرفها قانعش کنم یعنی دیگه کمتر سخت می گرفت حتی یه بار تنها رفتم بیمارستان و بهش سر زدم یه هفته از مرخص شدن امیر گذشته بود اما همچنان آلمان بودیم به خاطر آنکه منتظر کارهای ترخیص تمنا بودیم البته منم تو دلم بود که بهش بگم اگر صلاح بدونه برگردیم و نمی‌خواستم اذیت بشه اما از طرفی دلم پیش بچم بود

بالاخره روزی رسید که تمنا قرار بود مرخص بشه با امیر رفتیم بیمارستان دنبالش فائزه رو هم با خودمون بردیم می خواستیم تمنا رو از افرا بگیریم اما خوب قطعاً به راحتی بچه رو به من نمیداد امیر بهم گفته بود بهتر با این بهانه که من دکترمو بهتره تمنا مدتی پیش ما باشه و تحت نظر باشه قانعش کنیم که تمنا با ما برگرده یا حتی اگه قراره با هم برگردیم تمنا پیش ما بمونه اما خوب من بعید میدونستم افرا به این راحتی‌ها راضی بشه

🌸وقتی رسیدیم قرار بود امیر با افرا حرف بزنه من و فائزه دورتر ایستاده بودیم و منتظر بودیم ببینیم چی میشه حقیقتا من که اصلا دلم روشن نبود اما امیر بهم قول داد هر جوری شده افرا و راضی کند تا حداقل تا دوره درمان کامل بشه تمنا پیش ما بمونه خدا خدا میکردم دعواشون نشه

هی سرک میکشیدم ببینم چی شده چی نشد افرا و امیر داشتن با هم حرف میزدن به نظر می اومد افرا آروم و داره گوش میده امیرم سعی داره که قانعش کنه اما من می دونستم که افرا آدمی نیست که به این سادگی راضی بشه تمنا رو بفرسته منتظر بودم هر لحظه چهره اش برافروخته بشه و دعوا راه بندازه برای همین خواستم برم جلو اما فائزه مانع شده گفت امیر آقا گفته دخالت نکنیم خانم پس شما هم اینجا بمونین اونجوری بدتر میشه

🌸بالاخره بعد از نیم ساعت امیر اومد در حالی که به نظر خوشحال بود …خیلی جا خوردم از قیافه افرا که دورتر ایستاده بود نمی شد چیزی فهمید امیر اما به نظر راضی می اومد تا بهمون رسید با نگرانی پرسیدم

گلناز: چی شده تو خودتو ناراحت نکن اگه راضی نشد… من به حرف اون اهمیت نمی‌دم اول و آخر تمنا رو ازش میگیرم … بزار من خودم باهاش حرف میزنم
خواستم برم سمت افرا امیر بازومو کشید و اجازه نداد با تعجب نگاهش کردم و منتظر بودم چیزی بگی

🌸امیر: نمیخواد بری خانم من خودم راضیش کردم بهش گفتم تمنا نیاز به مراقبت داره… من دکترم اگه بخواد دوباره بیمارستان بستریش کنه بچه خیلی اذیت میشه برای همین قرار شد از اینجا با ما برگرده ما ازش مراقبت کنیم تا حالش بهتر میشه و وقتی مطمئن شدیم که روبه راهه اون وقت تکلیفش رو روشن میکنیم البته اینو قبول نکرد و قرار شد ما همینجا ازش مراقبت کنیم ولی قبول نمیکنه برگردیم اما خب فرق ندارد به هر حال پیش ما میمونه ما هم عجله ای به برگشت نداریم

من اول جا خوردم و بعد با خوشحالی گفتم
گلناز:وای خدا باورم نمیشه امیر… راضیش کردی حالا کی قرار بچه رو ازش بگیریم در واقع تمنای جانم کی مرخص میشه؟ بریم زودتر بچه رو از بیمارستان بگیریم اگه امروز مرخص شده خواهش می کنم همین امروز کارها را بکنیم می خوام یه ذره بهش رسیدگی کنم بچم تو بیمارستان اذیت شده یه کم بهش برسیم قوت بگیره

🌸امیر:نگران نباش الان دارم میرم کارهای ترخیصش رو انجام بدم همین امروز مرخصش میکنن جای نگرانی نیست برای همین اومدم بهت بگم که تو فائزه زودتر برین خونه… منو باباش میاریمش بعد باباش بهش میگه چند روز باید بره جایی و بچه رو به ما تحویل میده و بعد میره … شما برای بچه خوراکی درست کنید اتاق استراحت اماده کنید تا ما بیاریمش… میدونم چقدر دوست داشتی که تمنا پیش تو باشه‌‌‌ اصلا دیگه نگران هیچی نباش منم خوشحالم که خیالت راحت شده

از خوشحالی روی پا بند نبودم فقط فائزه رو گرفتم و رفتیم سمت خونه می خواستم همه چیز رو فراهم کنم برای تمنای اتاق درست کردم جز این از خدا چیزی نمی خواستم که حال هر دوشون خوب باشه حالا دو تا بچه هام کنار هم میموندن من به جز این چی میدونستم از خدا بخوام

بلاخره زنگ در به صدا در اومد هر دومون اومده بودن و تمنا همراهشون بود من با خوشحالی درو باز کردم و ازشون استقبال مردم هرچند که اصلا توقع نداشتم افرا بیاد تو خونه اما خب هر دومون اومدن تمنا هم بغل باباش بود و کنجکاو مارو نگاه میکرد

🌸همین که نشستن تمنا با تعجب به افرا نگاه کرد و با اون زبون بچه گونه پرسید
تمنا :تو گفتی باید خونه ی خالم بمونم منو اینجا میزاری؟ به نظرم اینجا از موندن پیش اون عجیبا بهتره… فقط دلم برای ابجیم تنگ شده…

من دلم براش ضعف کرد اما تا خواستم چیزی بگم افرا دستشو بلند کرد که تو چیزی نگو و خودش شروع به حرف زدن کرد و توضیح داد که زود قراره گلناز رو هم ببینیم پدرش گلناز رو با خودش نیاورده بود و من فکر میکردم آوردم اما گلناز و سپرده بود به مادرش و یه پرستار تو ایران

🌸وقتی حرف میزد و داشت توضیح میداد که دل اونم برای گلناز تنگ شده امیر خطی به ابروش انداخته بود چون انگار مجبور بود چیز بدی رو تحمل کنه در واقع هم همین بود چون مجبور بود تحمل کنه افرا در مورد دلتنگیش درباره ی دخترش که به اسم کنه توضیح میده… بلاخره حرفاش تموم شد و یه چایی خورد و رفت منم تو دلم خدارو شکر کردم که بچه رو داد دست ما رفت…

من انگار دنیا رو بهم داده باشن از خوشحالی روی پا بند نبودم بعد از اینکه افرا رفت اخم های امیر هم باز شد… با تمنا کلی گفتیم و خندیدیم بچه انقدر شیرین زبون بود سریع خودشو توی دل همه جا می کرد یعنی هیچ کس نمیتونست در برابر شیرین زبونیش مقاومت کنه حتی اگر امیر نمیخواست باهاش جور بشه چاره‌ای جز این نداشت چون بچه خوب بلد بود خودش تو دل همه ما جا کنه امیر از همون بچگی هم تمنا رو خیلی دوست داشت واقعاً عشق ورزیدن به اون از ته دلش بود

🌸 شب که شد بچه ام از خستگی زود خوابش مردم من به امیر گفتم
گلناز:من نگرانم آخه چرا باید اینجا بمونیم مگه بچه افرا ایران نیست پس معلومه خودش میخواد برگرده شاید بچه رو این جا گذاشته و به ما گفته اینجا ازش مراقبت کنیم که ما مجبور باشیم زود بچه را تحویل بدیم نمی دونم یه جوری نگرانم ته دلم شور میزنه دلم میخواد برگردیم خونه

امیر:آخه نگران چی هستی گلناز…‌ نگران هیچی نباش اون دیگه مشکل خودشه که قراره زود برگرده به ما ربطی نداره تازه اگه بخواد برگرده بازم باید بچه رو بده به ما اون نمیتونه ازش مراقبنت کنه… الان به گندم سر بزن و نگران چیزی نباش من بهت قول میدم تمنا برای همیشه پیش ما بمونه

🌸من با لبخند گفتم
گلناز: دیدی چجوری عاشقونه گندم رو نگاه میکرد؟ بهش میگفتم نینی من میخواستم بخورمشون من فکر میکردم بچه ها که بزرگ میشن بی نمک میشن اما بچه چهار پنج ساله چه قدر شیرینه دوست دارم گندمک هم زود بزرگ بشه…

خلاصه تا صبح خواب به چشمم نیومد رویا یافتم واسه روزای خوب پیش رو که قراره بچه هام با هم بزرگ بشن و صدای خنده و بازیشون تو خونه بپیچه..‌ اما نمی‌دونستم خوشی های دنیا همیشه زود چشم میخورن…

من چند روزی رو با تمنا و گندم سرگرم بودم خوشحال از اینکه هر دو بچه هام در کنارم هستن و میتونم هردوشون رو داشته باشم و ازشون مراقبت کنم سعی می کردم کم کم به تمنا نزدیکتر بشم هر چند اون بچه هم انگار به سمت من کشیده می شد چون خیلی زود با من جور شده بود خیالم راحت بود چون این چند روز افرا حتی یه زنگ هم نزده بود و من فکر می‌کردم کوتاه آمده و خیالش راحت که بچه پیشم‌ ما جاش امنه اما نمیدونستم چی تو سرشه و این منو نگران می کرد

🌸اون روز من بیدار شده بودم تا شیرینی های مورد علاقه تمنا رو درست کنم فائزه هم پیش بچه ها بود امیر اومد تو آشپزخونه و بهم گفت باید یک سر بره بیمارستان مثل اینکه نتایج آزمایشات قلبش رو باید بررسی می‌کردند و خودش هم باید می بود یکم ترسیدم اما خیالمو راحت کرد که چیز خاصی نیست زود میره زود هم برمیگرده

وقتی امیر رفت نیم ساعت هم نشده بود که زنگ در به صدا در اومد خیلی جاخوردم فکر کردم شاید چیزی جا گذاشته برای همین بدون اینکه نگاه کنم در رو باز کردم و با تعجب دیدم افرا پشت دره خیلی جا خوردم و منتظر نگاهش کردم که ببینم چیکار داره

🌸افرا: سلام میدونم نباید بیخبر می‌اومدم اما خوب چاره دیگه ای نداشتم این چند روز درگیر ردیف کردن کارها بودم بالاخره تونستم هماهنگی‌ها رو انجام بدم اومدم دنبال تمنا…

من با تعجب نگاهش کردم و گفتم
گلناز: اما قرار ما این نبود قرار بود یکی دو هفته پیش ما بمونه تا مطمئن باشیم که حالش خوبه تازه تو خودت خواستی که آلمان بمونه و اینجا ازش مراقبت کنیم وگرنه ما می خواستیم برگردیم ایران اگه می خواستی برگردی خوب ما هم بر میگشتیم… یعنی منظورم اینه که همه با هم برمی گشتیم ….الان یعنی چی… از من میخوای بگیریش؟؟ اون فقط سه چهار روز که پیش ما مونده

🌸افرا: قرار بود چند روز پیش شما باشه که مطمئن بشید حالش خوبه خدا را شکر میدونم که خوبه خیالم راحت بود چون دکترهای بیمارستان هم خیالم راحت کرده بودن درسته زبان بلد نیستم اما حالیم بود…در واقع میدونستم که عمل موفقیت‌آمیز بود و امکان اینکه حالش بد بشه خیلی کمه برای همین رفتم دنبال کارا الان کارام انجام شده اون طرف هم هماهنگ کردم یک پرستار دائم براش گرفتم که توی خونه ازش مراقبت کنم مامانم هست پس هیچ جایی برای نگرانی نیست گفتم بهت خبر بدم وسایلش رو ببندی

من هم جا خورده بودم هم عصبانی بودم برای همین کنترلم رو از دست دادم و زدم بهش کوبیدم تو سینه هاشو جوری محکم زدم که چند قدم عقب رفت چون اونم بی هوا بود فکر نمیکرد من همچین کاری کنم… داد زدم

🌸گلناز: تو مگه وجدان نداری داری با من بازی می کنی؟؟ تمنا تنها چیزیه که تورو به من وصل میکنه اگه با من نباشه نمیخوام ریختت و ببینم الان اگه اینجا بلایی سرت نمیارم به خاطر اینکه پدر تمنا هستی… بدون اگه بخوای بچه رو از من بگیری کاری می کنم از کرده خودت پشیمون بشی… تا همینجا خیلی خوب نگهش داشتی دارم میبینم دستت درد نکنه کم مونده بود بچه رو به کشتن بدی… دیگه اجازه نمیدم پیش تو باشه پس بیخود سعی نکن از من بگیریش…

مکثی کرد و بعد که سعی کردم در رو ببندم مانع شد و گفت
افرا:گلناز دیوونه بازی درنیار شاید تمنا تنها چیزی باشه که منو به تو وصل میکنه اما این هم بدون تمنا ته چیزی که دارم تمنا و گل ناز همه چیز من از این زندگی هستن… نصف نصف … پس خیال نکن نصف زندگیمو میتونم بهت بدم… تو مادرشی بهت بد کردم قبلاً هم گفتم همه اینا رو قبول دارم اما نمیتونم اونو بهت بدم نمیزارم از من بگیریش این تنها چیزیه که دارم… پس برو بچه رو حاضر کن میدونستم اگه چند روز بهت بدم همش اینجوری بازی در میاری اما اذیتم نکن بچه رو آماده کن می خوام ببرمش

این نوشته رمان خان پارت ۹۵ برای اولین بار ظاهر می شود در رمان وان.

اتصال به انتشار دهنده این مطلب

نوشته های مشابه

دیدگاهتان را بنویسید

نشانی ایمیل شما منتشر نخواهد شد. بخش‌های موردنیاز علامت‌گذاری شده‌اند *

این سایت از اکیسمت برای کاهش هرزنامه استفاده می کند. بیاموزید که چگونه اطلاعات دیدگاه های شما پردازش می‌شوند.

دکمه بازگشت به بالا