آخرین مطالب

رمان نبض سرنوشت پارت۱۷

لبخند تلخی زد و گفت : کم نکشیدی ها
نیش خندی زدم و زیر لب گفتم : الانم کم بدبختی ندارم .

_ سوگل تک فرزنده؟
آب دهنمو قورت دادم و گفتم : نه یه برادر داره، الان عسلويه اس .

_تا چه حد راجب منو سوگل میدونی؟
_ خیلی کم تا حد اینکه چه جوری باهم آشنا شدید . چند هفته پیشم بهم زنگ زد که کمکش کنم .
_ چه کمکی ؟
_الان دیگه مهم نیست .
وای آقا جون !
نیم نگاهی بهم انداخت و گفت : چیشد؟
لبمو گاز گرفتم و گفتم : دیشب خونه نرفتم .

ابرویی بالا انداخت و گفت : چرا نرفتی؟
_چون دیشب پسر عموی بی عقلت تا خرخره خورده بود . با اون وضعیت کجا میبردمش بعد چه جوری تنهاش میزاشتم ؟
سینا: میرفتین خونه خودش .
با تعحب گفتم : خونه خودش؟
_ آره مگه نمیدونستی؟
خندیدم و گفتم : من از ماهان چی میدونم که اینو بدونم ….

پیاده شدم و گفتم : نمیایی تو ؟
عینکش رو زد و گفت : نه باید با یکی حرف بزنم .
_ باش موفق باشی .
به سمت ساختمون قدم برداشتم . اگه پرسیدن چی بگم وای خدا واسه همین تنهایی زندگی کردن رو ترجیح میدم .

به محض ورودم با خاله ساره روبرو شدم .
با دیدنم سریع به طرفم اومد و گفت : معلوم هست کجایی؟ از دیشب تاحالا دلم مثل سیر و سرکه جوشیده.
لبخندی زدم و گفتم : میبینید که حالم خوبه . آقا جون چیزی نگفت؟

صدایی از پشت سرم گفت : نه خیر مامان خانم حسابی هوات رو داشت . آقا جون پرسید گفت تو اتاقش خسته بوده خوابیده امروز صبحم گفت کاری برات پیش اومده زنگ زدن بری .باورم نمیشد مامانم انقدر دروغگوی خوبی باشه .

خاله ساره چشم غره ای به آیلین رفت و رو به من گفت : خب منتظر توضیحم.

خودم و زدم به اون راه و گفتم : چه توضیحی؟ وای راستی خاله اون دوستم بود که دیدید، میخوام واسش یه کادوی خوب بخرم .خیلی بهشون زحمت دادم شما نظری ندارید؟

خاله چپ چپ نگام کرد و گفت : میگم کجا بودی؟
_خونه همون دوستم مریض بود بعد دیشب زنگ زد برم پیش دخترش آلا ، دیدینش که تو مراسم.

مشکوک نگام کرد که آیلین گفت : راست میگه مامان من که دیشب بهتون گفتم زنگ زدم بهش گفت خونه دوستمه. صدای گریه بچه هم میومد

خاله ساره: باشه فقط آقاجون کارت داشت از صبح هر بار پیچوندمش برو پیشش.
_چشم .
لبخند ملیحی زد و گفت : چشمت بی بلا دختر یکی یدونه آوا .

ناخوداگاه لبخند از رو لبم پاک شد _خاله شما چقدر با مامانم صمیمی بودید ؟
_خیلی ، فقط برام خواهر نبود همه چی بود .

پوزخندی زدم و گفتم : واس همین حتی سر خاکش هم نیومدین؟
لبخند تلخی زد و گفت : اومدم یعنی هممون اومدیم ولی از دور .هممون میدونستیم اگه آقا جون میفهمید بد میشد. ولی یه چیزی رو فقط من و بهادر میدونیم.

کنجکاو نگاش کردم که ادامه داد : آقا جون رو هر هفته بهادر میبره سر خاک آوا

با تعجب نگاش کردم که خندید و گفت : یه روز اومد خونه عصبی بود از بهادر پرسیدم چیشده گفت که آقاجون سر خاک یه دختر ۱۶ ساله دیده که خیلی شبیه آوا بوده .
بعد از اون دورا دور حواسش بهت بود تا ۵ سال پیش .
نمیدونم واست چه اتفاقی افتاد اما یکدفعه گم و گور شدی . آقاجون خیلی بهم ریخته بود . رفتارش با همه سرد بود مخصوصا با ماهان بنده خدا .

یخ کردم . این یعنی از رابطه منو ماهان خبر داشته .
آیلین خنده ای کرد و گفت : آخرشم گیر همون ماهان بنده خدا افتاده
چشمامو بستم و گفتم : پس آقا جون همیشه بوده و من نمیدیدم.
خاله ساره سری به تائيد تکون داد و گفت : ولی راجب این موضوع اصلا حرف نزن . پوست منو بهادر رو میکنه

_باشه .الان کجاس؟
_ تو اتاقش .
_ پس من میرم پیشش کاری ندارید با من؟
_نه عزیزم برو
آیلین سریع گفت : ولی من کارت دارم .بعد آقاجون بیا اتاقم .

باشه ای گفتم و راه افتادم سمت اتاق آقا جون

صدای محکمش تنم رو لرزوند. نمیدونم چرا انقدر از این مرد میترسیدم.
نفس عمیقی کشیدمو وارد شدم و زیر لب سلام کردم .

سری تکون داد و گفت : بشین
آروم روی کاناپه نشستم و گفتم : با من کاری داشتید؟
_شنیدم اون طرح منتخب کار تو بوده .
_بله البته طرح اصلی مال من نبوده من فقط کاملش کردم .
روبروم نشست و گفت : کارت خیلی خوب بود .
لبخندی زدم و گفتم : ممنون از لطفتون.

_واسه همین اخراج شدی دیگه نه ؟
متعجب نگاش کردم که گفت : من همه جا چشم و گوش دارم فراموش نکن . البته زیادم بد نشد تا وقتی که شرکت پدربزرگت و شوهرت هست چرا پیش یه غریبه باید کار کنی. ماهان میدونه اخراج شدی؟

آب دهنمو قورت دادم و گفتم : بله میدونه پیشنهاد داد که برم شرکتش کار کنم مثل اینکه یه کارمند نیاز دارن .

_خوبه ، رابطه ات با ماهان چطوره؟
حرفای خاله تو سرم تکرار شد . حواسش بهم بوده و وقتی من غیبم زده رفتارش با همه مخصوصا ماهان سرد شده پس امکان نداشت ندونه

با این حرفش دیگه شکی نموند. _ منظورم اینه مثل قبلا باهمید؟
فکرم رو به زبون آوردم : شما میدونستید.
_ درسته اما دلیل بهم خوردن رابطه تون رو نه .

پوزخندی زدم و گفتم : من از یه خانواده معمولی بودم و ماهان نه . ماهان بهم گفت که قراره با خانوادش راجب من صحبت کنه اما خودشم مطمئن بود که قبولم نمیکنن.
میخواست از خانوادش جدا بشه ، من از علاقه اون به شماها خبر داشتم دوست نداشتم مسبب خراب کردن روابطتون باشم .
این دلیلش ، حالا من از شما میتونم دلیل این عقد زوری رو بپرسم؟

چهرش مثل همیشه بود .نمیشد فهمید که چه حسی داره ولی اینو میشد فهمید که انگار زیادم بی خبر نبوده.

جواب سوالم رو نداد و به جاش گفت : به ساره بگو زنگ بزنه همه رو شام دعوت کنه

میدونستم نخواد جواب بده نمیده پس خودم میگردم دنبال جواب سوالام. بلاخره منم خون معینی تو رگامه .

بلند شدم و گفتم : چشم میگم کار دیگه ای با من ندارید؟
_برو شرکت ماهان یه سر بزن اگه خوشت نیومد اونجا کار کنی بیا پیش خودم .
لبخندی رو لبم نقش بست _ ممنون

اومدم بیرون خواستم برم اتاق خودم که یادم افتاد آیلین کارم داشته. پوف کلافه ای کشیدم.

دیشب که همش بالا سر ماهان بودم نتونستم درست حسابی بخوابم از صبحم که تسویه حساب با هاشمی و سینا .

به خاله ساره گفتم و رفتم اتاق آیلین

بدون اینکه در بزنم رفتم تو و خودمو پرت کردم رو تختش .
آیلین خندید و گفت : مشخصه خوب تربیت شدی
بالشتی براش پرت کردم که گرفتش و گفت : آفرین پرتابت هم بدک نیست.

نشستم و گفتم : آیلین خدایی خیلی خستم. یکدفعه دیدی شدم قاتلت. چی کارم داری؟
صندلیش رو بر عکس کرد و نشست : ازت کمک میخوام .

چشمامو مالوندم و گفتم : چرا تازگی واسه همه فرشته نجات شدم . میخوام از مقام فرشته مهربونی انصراف بدم .

شیطون گفت : با نمک شدی .راستش رو بگو دیشب کجا بودی که اینجوری شنگولی.
سعی کردم لبخندمو پنهان کنم و گفتم : کجا بودم خودت گفتی دیگه خونه دوستم

_چرت و پرتای خودمو بهم تحویل نده .اینا رو ول کن کمکم میکنی یا نه ؟

نگاه مشکوکی بهش انداختم و گفتم : یعنی الان بیخیال ماجرا شدی؟ اونم تو که تا تهش رو در نیاری ول نمیکنی؟ معلومه کارت خیلی مهمه ها بگو ببینم چیشده؟

The post رمان نبض سرنوشت پارت۱۷ appeared first on رمان دونی.

نوشته های مشابه

دیدگاهتان را بنویسید

نشانی ایمیل شما منتشر نخواهد شد. بخش‌های موردنیاز علامت‌گذاری شده‌اند *

این سایت از اکیسمت برای کاهش هرزنامه استفاده می کند. بیاموزید که چگونه اطلاعات دیدگاه های شما پردازش می‌شوند.

دکمه بازگشت به بالا
بستن