آخرین مطالب

رمان زندگی شیرین ومبهم من پارت۵

۵.۱

به نام خدا

با این حرفش همه خندیدم وبه نشیمن رفتیم . اینبار
منو سپهرداد وهیراد
روی یک مبل نشستیم برگشتم سمت سپهردادوگفتم

+-سپهرداد فکر نکن داداشمی چیزی بهت نمیگماا…….کجای هیراد بدریخته ….ببینش چقدر خوشتیپ ومشنگههه….

وبعد با دست اشاره ای به هیراد کردم .

هیراد بانیش باز روکرد سمت سپهردادوگفت

-خودریش . هسته اشم تف کن بیرون …روش یه لیوان آب سردم کن …..

سپهرداد سرفه الکی کرد وگفت

-داداشم خوردمش ولی ….هسته اش زیادی بزرگه در نمیادد…..

ودوباره شروع کرد به سرفا الکی کردن .

منو هیراد شروع کردیم به خندیدن .

تا آخر شب خونه عمو اردشیر بودیم .

با آترین .آرتان وسپهنداد خیلی صمیمی شدم .

آرتان هم اون چیزی که فکر میکردم نبود .

خیلی پسر خوبی ومهربونی بود .

ولی بعضی موقع ها هم جدی میشد .

دراین بین هم مدام شاهد چشم غره های آرمین میشدم .

که زیاد توجهی نمیکردم .

شب همگی به خونه های خودمون رفتیم .

به خومون که رسیدیم شب بخیری گفتم ‌وبه اتاقم خودم اومدم بعداز برداشتن ست تاپ شلوارکم به حموم رفتم .

بعداز حموم گربه شوری به بیرون اومدم.

وبه سمت تختم رفتم .

بخاطر خستگی زیاد طولی نکشید که چشمام گرم شد وبه خواب رفتم .

با نوری که به صورتم زده شد بیدار شدم .

نگاهی به ساعت کنسول کنار تخت کردم که ساعت هشت صبح رو نشون میداد.

بلند شدم وبه سمت سرویس رفتم وبعداز شستن دست وصورتم.

به سمت کمد لباسم رفتم وبعداز پوشیدن ست مشکی ورزشی م وبستن کوهام به بیرون رفتم .

به آسپزخونه رفتم .

هیراد .باباومامان دور میز صبحانه نشسته بودن .

با شور وشوق خاصی سلام وصبح بخیری گفتم که همه باخوش روی جوابم رو دادن .

صندلی خالی کنار هیراد رو بیرون کشیدم وروس نشستم وروکردم سمت جمع وگفتم

+-صبحانه خودرین؟!

بابا با لبخند نگاهی بهم کردو گفت

-نه ماهم تازه اومدیم…..منتظر تو بودیم …. که الان دیگه همه شروع کنیم .

۵.۲

آهانی گفتم ومشغول صبحانه خوردن شدم .

بعداز خوردن صبحانه.

بابا وهیراد به سمت نشیمن رفتن .

من ومامان بعداز جمع کردنه سفره صبحانه به جمعشون پیوستیم.

کنار هیراد نشستم .

مامان هم کنار بابا روی مبل روبه رویی کنار هم نشسته بودن .

با ذوق درمورد دانشگاه ومسائل آن با هیراد صحبت میکردم.

هیراد هم با لبخند نگاهم میکرد وبا خوش روی جوابم رو میداد .

همینجور که داشتیم صحبت میکردیم .

+-حوراااا ….برای تهران رفتن روز اول برای ثبت نام منو بابا باهات میایم ..

میخواستم جواب هیراد رو بدم که مامان رو کرد سمت هیراد وگفت

-حورا جان به تهران نمیره . مگه مازندران چشه که نمیری دانشگاه ؟!
حورا هیچ جاه نمیره‌……

شوکه نگاهی به مامان کردم پس دلیل سردی اون روزشون بخاطر جواب کنکور من بوده.

با اینکه ناراحت بودم وبغض داشتم با لبخند مصنوعی گفتم

+-آخ من قربونت بشم.
عزیزم حالا چراتهران نرم؟!……. مردم آرزو دارن بچه هاشون بهترین دانشگاه ها درس بخونن ….

مامان با اخم نگاهم کردو گفت

-نه کی گفته خوبه ….
همه مثل هم نیستن که بعدشم من اجازه نمیدم .

دیگه نتونستم گریه هامو مهار کنم با بغض گفتم

+-مامان!…..

مامان با بیخیالی روی مبل جابه جا شد وگفت

-مامان نداره ….. همین که گفتم ….. دوست ندارم ازم جداشی ….

با اشک نگاهی به هیراد کردم که رو کرد سمت مامان وگفت

-مامان … مامان …. جون من بس کن …. این کارا چیهه؟…..شدی مثل بچه هاااا … بجای اینکه بگی موفق باشی داری کاری میکنی…..که دیگه بچه دلش رو درس نره …..

بابا با اخم نگاهی به هممون کرد وگفت

-این بچه بازیااا چیه حاله؟!…….

هیراد احترام خودتو نگهدار…..کاری نکن صدام روبرات بلند کنم……

هیراد با نیشخند نگاهی به بابا کردو گفت

-ببر بابا جان ….. صدا برام بالا ببر …. اصلا نه بیا بزن داخل گوشم…… یادتونه که بورسیه گرفتم میحواستم برم با بچه ها خارج درس بخونم یادتونه ؟…… معلومه یادتون میمونه بخاطر خود خواهی شمااا نتونستم برم ….. نتونستم بشم اون مهندسی که میخواستمم ……

بابا شوکه وار نگاهی به هیراد کرد .

مامان هم بلند زد زیر گریه وبا هق هق گفت

-خود خواهیهه …. که نمیخوام بچه هام ازم دورشن …… بچه بازیه….. مگه نمیخوام بچه هام رو از دست بدممم ….. هیراد نمیدونستم اینقدر نمک نشناسی واقعا برات متاسفام …..

۵‌.۴

مامان بلند شد وبه اتاقشون رفت .

باباهم نگاهی به هیراد کرد وسری به معنی برات متاسفم تکون داد ودنبال مامان رفت.

هیراد با لبخند نگاهم کرد وگفت

-این حرفا از ته دل نبود……همش رو الکی گفتم….. اصلاًام ناراحت نیستم که به خارج نرفتم …..اینارو گفتم که راضی بشن به تهران بری …..

نگاهش کردمو با استین لباسم اشکام رو پاک کردم وگفتم

+-اما مامان ناراحت شد !…… گناه داره ….

وبعد آب دماغم رو با صدا بالا کشیدم که هیراد گفت

-اَهههه ….اَهههه چندش اینجور نکن دیگه …… حالم رو بهم زدی ….. خودم مامانم رو میشناسم واز دلش درمیارم تو کارت نباشه …..واین یادت باشه

«همیشه ما انسان ها بخار اینکه کسی ناراحت نشه خودمون رو فدا میکنیم ….. گاهی اوقات هم لازمه قاطعانه جواب بدیم »

خندیدم وچیزی نگفتم

((یک ماه بعد))

یک ماه از اون دعوای خانوادگی میگذشت .

در این یک ماه هیراد همه مارو رستوران دعوت کرد واز مامان عذرخواهی کرد .

مامان هم راضی به تهران رفتن من شد .

دراین یک ماه یوسف وزلیخا نامزد شده بودند.

ومن با پریماه صحبت کرده بودم .

پریماه خیلی دختر خوب ومودبی هست. و واقعا درشان خانواده ماهست .

امروز روز جشن بود .

آخرشب قرار بود بعداز تموم شدن جشن به سمت تهران حرکت کنیم .

قراربود همراه دخترا به آریشگاه بریم.

زیاد از آرایش ومدل مو خوشم نمی اومد بخاطر همین مخالفت کردم .

تقه ای به در خورد وبعدش صدای هیراد بلند شد .

-حوراییی …. عزیز دل داداش بیا میخوایم حرکت کنیم

۵.۵

-حورایی …. عزیز دل داداش بیا ….. میخوایم حرکت کنیم……

+-چشم داداشیی …. میگمم پریماه بهم گفت بیا دنبالم …..

-روشن ….. میدونمم خودش بهم گفت …..بعداز اینکه شما رو……رسوندم میرم دنبالشش …. مامانم هم همش میگفت برو دنبال دخترم…..

خندیدمو گفتم

+-ایناهم آبروی ….. هرچی مادرشوهر وعروس رو بردن ……

هیراد هم در جواب حرفم گفت

-اره واقعااا … آبروشونو بردن….. توهم خجالت بکشااا….. بیشعورر….توهم خواهرشوهر بازی کن……

میخواستم جوابشو بدم .

که صدای مامان اومد

-هیراد من تورو فرستادم …. حورا رو بیاری خودتم رفتی…..موندگار شدی……بیاین پایین ببینم ……

هیراد با حرص گفت

-اوففف …. اوفف باشههه ….حورااا شنیدی که ؟……

+-اره اره شندیدم برو الان میام .

با عجله لباس سر سری پوشیدم .

ولباس مجلسی ام وکفشم رو انداختم داخل ساک و بعداز برداشتن وسایلم از اتاق بیرون زدم .

سوار ماشین شدیم وبه خونه آقاجون اینا رفتیم .

۵.۶

سوار ماشین شدیم وبه سمت خونه آقاجون حرکت کردیم.

تمام طول مسیر درسکوت طی شد.

به خونه آقاجون اینا رسیدیم .

بلند به همه سلام کردم وبا قدم های بلند .

پله ها رو با قدم های بلند یکی پس از دیگری طی کردم.

تا به آتاقم رسیدم .

ویایل حمام رو برداشتم وبه حمام رفتم .

بعداز حمام به سمت میز آرایش رفتم .

تصمیم گرفتم موهایم رو سشوار بزنم.

بعداز سشوار موهایم رو دوقسمت کردم .

وبا گیره های مرواریدی مستطیلی شکلم بهشون جلوه خاطی دادم .

دوست داشتم کمی بیشتر از همیشه آرایش کنم.

خط چشم نازک دخترانه ای کشیدم .

وبعداز اون با ریملم درشتی مژه هایم را چند برابر کردم .

مقدار کمی رژگونه آجری رنگم رو زدم ودرپایان .

رژلب زرشکی را چاشنی تمام آرایشم کردم.

لباسهایم را که از قبل آماده کرده بودم رو از روی تخت برداشتم.

ولباس مشکلی لمه ای رو پوشیدم .

ودر آخر شال وکفش مشکی ام رو پوشیدم .

‌وبعداز برداشتن موبایلم از اتاق خارج شدم .

نگاهی به سالن کردم .

همه مهمانا اومده بودن .

پله هارو پایین رفتم همون موقع صدای آقاجونم روشنیدم که بلند گفت .

-فَتَبارَک اللَّهْ اَحسَنُ الخالِقین .

با این حرف آقا جونم سرمو بلند کردم ولبخندزدم .

همون موقع صدای دختراا با سرصدا وارد شدند.

نگاهی به دخترا کردم.

لباس های چهارتامون ست بود.

دخترا هم آرایش ساده ای داشتن .

وفقط تفاوتشون موهای فرشون بود .

به جمع دخترا پیوستم وباهم شوخی خنده میکردیم .

همون موقع پسراهم به جمعمون پیوستن .

پریماه اومد کنارم وچشمکی زد وگفت

-شیطون خوشگل کردیاا….. خبریه؟!……

مشتی زدم داخل بازشو گفتم

+-من برای جشنم خوشگل کردم توبرای کی خوشگل کردی؟….

با خندگفت

-هیراد جونیممم .

همون موقع هیراد با نیش باز گفت

-جانممم ؟… کسی کارم داره ….

نچی گفتم

که ابروش انداخت بالا وگفت

-اههه اهههه دروغ نگووو خودم شنیدم……..اسممووو..

با خنده گفتم

+-پریماه جونت گفتههه !

دستش رو دور کمر ضریف پریماه پیچید.

وگونه پریماه رو بوسیده وگفت

-من به قربون پریماه برم .

پریماه سعی داشت دست هیراد رو باز کنه.

با خجالت گفت

+-وایی وایی…. هیراد زشته ….. نکن ….

هیراد دستش رو باز کرد وکنارمون ایستاد.

همون موقع آرتان اومد وگفت

-بچه ها بیاین بریم عکس بگیریم .

همگی دنبال آرتان حرکت کردیم .

من ودخترا وپریما کنار پسرا ایستادیم.

دوست هیراد آراز اومد وعکسی از مون گرفت .

آترین بانیش باز گفت

-چه عکسی بشه این من برم…. این عکس رو بزارم اینستا….

رفتم اینستا وعکس استوری آترین رو شات گرفتم

وپستش کردم ونوشتم
«از این شب خوبااا کنار عزیزای دل »

همون موقع آقاجونم هممون رو صدازد.

The post رمان زندگی شیرین ومبهم من پارت۵ appeared first on رمان دونی.

نوشته های مشابه

دیدگاهتان را بنویسید

نشانی ایمیل شما منتشر نخواهد شد. بخش‌های موردنیاز علامت‌گذاری شده‌اند *

این سایت از اکیسمت برای کاهش هرزنامه استفاده می کند. بیاموزید که چگونه اطلاعات دیدگاه های شما پردازش می‌شوند.

دکمه بازگشت به بالا
بستن