آخرین مطالبرمان

فصل دوم رمان دانشجوی شیطون بلا پارت۵۹

جهت مشاهده پارت های منتشر شده از فصل دوم دانشجوی شیطون بلا از اینجا وارد شوید

جیغی کشید و با تقلا سعی کرد از روی خودش کنارم بزنه که عصبی دستاش بالای سرش قفل کردم و بوسه ای روی لبهاش نشوندم

_به نفعته که آروم بگیری !!

لبهاش که از زور ترس و بغض میلرزیدن رو تکونی داد و به سختی گفت :

_تو رو خدا بزار برم

سرمو روی بالا تنه برهنه اش گذاشتم و درحالیکه عطر تنش رو عمیق نفس میکشیدم با لحن خماری لب زدم :

_تا وقتی حال و‌ روزم اینه تو هیچ جایی نمیری

هقی زد با حالت چندشی سعی کرد خودش رو ازم فاصله بده

_نمیدونستم تا این حد پستی !!

هه داشت به کی میگفت پست ؟! با خشمی که قاطی حس شهو….تم شده بود گازی از بالا تنه اش گرفتم که جیغ دردناکی کشید زبونم رو جای دندونام که روی پوست سفید تنش رد انداخته بودن کشیدم و با نفس های بریده زمزمه کردم :

_اگه نمیخوای زیرم زجرکش بشی آروم بگیر

جنون وار سرش رو به اطراف تکون داد و با جیغ گفت :

_نمیخواااام کثافت

پاهاش بین پاهام قفل کردم و برای اینکه آروم بگیره تهدیدکنان گفتم :

_انگاری خیلی دوست داری فلیمت رو برای اون داداش باغیرتت بفرستم

خشکش زد و بی حرکت موند و لرزون نالید :

_ن….نه

نگاهم رو بین چشمای ترسیده اش چرخوندم و خشن ادامه دادم : :

_حالا به نفعته که ساکت بمونی و باهام همکاری کنی وگرنه پامو از این اتاق بیرون بزارم کاری رو که گفتم عملی میکنم

با این حرفم توی سکوت قطره های اشک بودن که از گوشه های چشماش پایین میچکیدن ولی من بدون اینکه رحمم بیاد یا دلم بسوزه

این سکوتش رو نشونه رضایتش گرفتم و در کمال بی رحمی باقی مونده لباساش رو از تنش بیرون کشیدم و با چشمای که شهو….ت ازشون میبارید خیره تن بلوریش شدم

نمیدونم چه مرگم شده بود که به قدری شهو…ت و حرص جلوی چشمام رو گرفته بود که فقط و فقط میخواستم طعم بودن باهاش رو‌ بچشم و بدنم به شکل وحشتناکی تحر…یک شده بود

بدون اینکه نگاه از بدنش بگیرم شلوا…رم بیرون کشیدم و درحالیکه باز روش خیمه میزدم خودمو بین پا….هاش تنظیم کردم و با نفس های بریده بدون اینکه بفهمم دارم چیکار میکنم خواستم کارو تموم کنم

که با حس بدنم ، وحشت زده رنگش عین گچ سفید شد و انگار بهش شوک وارد شده باشه بدنش قفل کرد و شروع کرد به هیستریک وار لرزیدن با دیدن حالش به خودم اومدم و با ترس از روش کنار رفتم

_هی هی دختر چی شدی !!

همونطوری که خیره سقف بود رنگش به شدت پریده و بدنش به شکل وحشتناکی میلرزید بازوهاش گرفتم و تکونی بهش دادم

_هی دختر با توام !!!

بدون اینکه عکس العملی به حرفام نشون بده سرش کج شد و شدت لرزشاش بیشتر شد ، با فکر به اینکه شاید داره فیلم بازی میکنه تا ولش کنم پوزخند صداداری زدم و گفتم :

_حنات دیگه پیش من رنگی نداره پس کم فیلم بازی کن

از حرص باز روش خیمه زدم و خواستم پاهاش از هم باز کنم و هر طوری شده کارم تموم کنم ولی پاهاش رو به قدری بهم قفل کرده بود که کوچکترین تکونی نمیخورد وقتی فشار دستامو روش بیشتر کردم یکدفعه رنگ صورتش به کبودی رفت و بدنش بی جون شد

نه این جدی جدی یه چیزیش شده و کارش از فیلم و این چیزا گذشته بود با ترس کنارش نشستم و سرشو توی آغوشم گرفتم

_هی هی باشه باشه کاریت ندارم نترس

وقتی دیدم هیچ عکس العملی به حرفام نشون نمیده سیلی محکمی بهش زدم که انگار از شوک بیرون اومده باشه چشماش گشاد شد

و آنچنان نفس بلندی کشید که به سرفه افتاد و با دیدن صورتم با حالی خراب سعی کرد ازم فاصله بگیره ولی به خاطر ضعف بدنش موفق نبود و باز توی بغلم ولو شد

_ت…و رو خ…دا کاری بهم نداشته باش

رنگ لباش به سفیدی میزد ، با این کارش گند زده بود به حس و حالم و تموم شهو….ت از سرم پریده بود

عصبی تقریبا روی تخت پرتش کردم که بی جون ناله ای کرد ولی من بدون اینکه رحمم بیاد درحالیکه از کنارش بلند میشدم شروع کردم به پوشیدن لباسام

کلافه چنگی به موهام زدم و خواستم از اتاق بیرون برم ولی با فکری که به ذهنم رسید به سمتش چرخیدم و عصبی گفتم :

_یالله پاشو برو اتاقت تا پشیمون نشدم !!!

ولی با دیدن حالش که بی جون روی تخت افتاده بود و حتی نای باز کردن چشماش رو نداشت بی اختیار نگران به سمتش رفتم ، معلوم بود فشارش افتاده و ضعف کرده

اگه اینطوری میزاشتمش معلوم نبود چه بلایی سرش میاد و از طرفی هم نمیتونستم از اتاق بیرون ببرمش ، باورم نمیشد به خاطر یه رابطه به این حال و روز افتاده باشه درحالیکه دخترای دیگه به زور خودشون بهم میچسبوندن و میخواستن زیر…م باشن

حالا این دختر بخاطر اینکه بهش دست زدم اینطوری غش و ضعف کرده و شوک بهش وارد شده دستم روی پیشونیش گذاشتم که با دیدن سردی بیش از حد بدنش

نگران گوشی از جیبم بیرون کشیدم و شماره دکتر خانوادگیم گرفتم و ازش خواستم با عجله خودش رو به شرکت برسونه طولی نکشید که منشی خبر اومدن دکتر رو بهم داد

برای اطمینان به منشی گفتم تموم قرار ملاقات ها رو کنسل کنه و نزاره کسی داخل شه بعد از وارد شدن دکتر به اتاقم با عجله در مخفی رو باز کردم و دستپاچه گفتم:

_از این طرف دکتر

با تعجب وارد اتاق مخفی شد و یکدفعه با دیدن آینازی که بی حال روی تخت افتاده بود با عجله به طرفش قدم تند کرد و جدی گفت :

_چه اتفاقی براش افتاده ؟!

کلافه دستی پشت گردنم کشیدم و به دروغ لب زدم :

_نمیدونم به گمونم شوکه شده !!

با دیدن وضعیت آیناز خودش به یه چیزایی شک کرده بود سرش رو با تاسف به اطراف تکون داد کنارش لبه تخت نشست و شروع کرد به معاینه کردنش

بعد از اینکه سِرُمی به دستش وصل کرد بلند شد و درحالیکه آمپولی توی سرم تزریق میکرد جدی خطاب بهم گفت :

_بدن ضعیفی داره و اینطور که پیداس این چند وقت تغذیه مناسبی نداشته و با یه شوک عصبی اینطوری بی حال افتاده

آمپول خالی رو توی سطل زباله کنارش پرت کرد و شروع کرد به جمع کردن وسایلش که قدمی به سمتش برداشتم و با نگرانی پرسیدم :

_الان حالش خوبه دیگه ؟!

قفل کیفش رو بست و سرش رو بالا گرفت

_کم کم به هوش میاد ولی …..

سکوت کرد که قدمی به سمتش برداشتم

_ولی چی دکتر ؟!

کیف رو توی دستش گرفت و نگاهش رو به آیناز بی هوش روی تخت دوخت

_نگران نشو فقط به خاطر شوک عصبی که بهش وارد شده و علتش رو نمیدونم چی بوده باید تا مدتی حواست بهش باشه چون ممکنه باز این حالت ها براش پیش بیاد

به اجبار سری در تایید حرفاش تکون دادم و گفتم :

_چشم حواسم هست !!

به سمت در رفت که یکدفعه با یادآوری چیزی به طرفم برگشت

_آهان تغذیه اش یادت نره …راستی چه نسبتی باهات داره ؟! دوست دخترته ؟؟

_اوکی……

بدون اینکه جواب سوال دیگه اش رو بدم دستمو به سمتش گرفتم و گفتم :

_ممنون دکتر که تشریف آوردید !!!

فهمید نمیخوام جواب سوالش رو بدم لبخند مصلحتی زد و دستمو به گرمی فشرد و بعد از خدافظی کوتاهی رفت

پشت میز کارم نشستم و با فکری که درگیر آیناز بود به سختی مشغول شدم ، نمیدونم چند ساعت گذشته بود که با حس درد عمیقی که توی گردنم پیچید

سرم رو بلند کردم و درحالیکه لب تاپ رو خاموش میکردم دستی پشت گردنم کشیدم و به طرف اتاقی که آیناز توش خوابیده بود رفتم که با دیدن صورت غرق در خوابش

بی اختیار به طرفش قدم تند کردم و بالای سرش ایستادم و به صورت غرق در خوابش خیره شدم که تکونی خورد و توی خواب ناله ای کرد و زمزمه وار نالید :

_نه نه ازم دور شو

پوووف ….. داشت هزیون میگفت
وقتش بود که تا دیر نشده به خونه اش بره پس دستم به سمتش رفت تا بیدارش کنم ولی دستم وسط راه با شنیدن چیزی که توی خواب گفت بی حرکت موند و خشکم زد

_از….ت متنفرم نیمای‌ لعنتی

برای ثانیه ای حس کردم اکسیژن به سرم نرسید و حس خفگی بهم دست داد ولی کم کم خشم تموم وجودم رو فرا گرفت پس داشت خواب من رو میدید ، حرصی کنارش لبه تخت نشستم و صداش زدم

_هوووی بیدار شو

توی خواب اخماش رو توی هم کشید و تکونی خورد

_آیناز بیدار شو دیگه

بالاخره چشماش رو باز کرد که با دیدنم اول ناباور چند بار پلک زد یکدفعه ترس توی چشماش نشست و درحالیکه آب دهنش رو صدادار قورت میداد سعی کرد خودش روی تخت عقب بکشه

_ک…اری بهم نداشته باش

بی حوصله از کنارش بلند شدم

_خودت رو جمع کن شبه باید بری وگرنه باید تنها بمونی توی شرکت !!

با شنیدن لحن سردم انگار مطمعن شد که کاری بهش ندارم به سختی روی تخت نشست و سعی کرد سوزن سِرُم رو از توی دستش بیرون بکشه که بخاطر لرزش دستاش موفق نبود

بخاطر حال بدش و اومدن دکتر فقط بدنش رو با ملافه ای پوشونده بودم و حالا بخاطر کنار رفتن ملافه از روی تنش ، بدن برهنه اش بیرون افتاده بود که توی خودش جمع شد و فین فین کنان سرش رو پایین انداخت

پووووف کلافه ای کشیدم و عصبی روش خم شدم تا سرم از دستش بیرون بکشم ولی بخاطر حرکت یهوییم ترسیده عقب کشید که نگاهم قفل چشمای اشکیش شد

چرا تا این حد چشمای اشکیش آدم رو مسخ خودشون میکردن ؟! نگاهم رو بینشون چرخوندم واقعا چشماش زیبا و ناب بودن

چی ؟؟ این چرت و پرتا چین داری توی ذهنت میگی نیما ؟!

کلافه سرم رو به اطراف تکونی دادم و بی حوصله لب زدم :

_کاریت ندارم فقط میخوام از شر اون سِرُم خلاصت کنم پس به نفعته که تکون نخوری

ملافه رو با دست آزادش روی سینه اش چنگ زد و بالا تر گرفت تا بدنش رو بپوشونه روش خم شدم و لرزش بدنش رو میدیدم این دختر زیادی ضعیف و بی جون بود

حوصله غش و ضعف دوبارش رو نداشتم پس بدون کوچکترین تماسی سوزن از دستش بیرون کشیدم و درحالیکه از اتاق بیرون میرفتم بلند خطاب بهش گفتم :

_تا دیر نشده لباسات رو بپوش‌ و برو

اول خواستم بیخیالش شم و به خونه برم ولی هنوز دستم روی دکمه آسانسور ننشسته بود که با یادآوری حال بدش و‌ اینکه ممکنه بازم بیهوش شه کلافه برگشتم و توی سالن به انتظارش ایستادم

طولی نکشید که در اتاق باز شد و‌ آیناز با رنگ و رویی پریده توی قاب در ایستاد ولی همین که سرش رو بلند کرد با دیدنم یک قدم به عقب برداشت که عصبی دستی به چشمام کشیدم

نوشته فصل دوم رمان دانشجوی شیطون بلا پارت۵۹ اولین بار در مستر رمان. پدیدار شد.

مشاهده کامل این مطلب در مستر رمان

نوشته های مشابه

دیدگاهتان را بنویسید

نشانی ایمیل شما منتشر نخواهد شد. بخش‌های موردنیاز علامت‌گذاری شده‌اند *

این سایت از اکیسمت برای کاهش هرزنامه استفاده می کند. بیاموزید که چگونه اطلاعات دیدگاه های شما پردازش می‌شوند.

دکمه بازگشت به بالا
بستن