آخرین مطالبرمان

رمان عشق ممنوعه استاد پارت۷۸

جهت مشاهده پارت های منتشر شده از رمان عشق ممنوعه استاد وارد شوید

با عجله به سمتش رفتم و با دهنی که آبش راه افتاده بود کنارش ایستادم و خیره کباب های آب داری که روی آتیش بودن شدم

_کدوم قسمتش رو‌ دوست داری بخوری ؟!

آب دهنم رو قورت دادم و بدون اینکه نگاه از کباب ها بگیرم زیر لب زمزمه وار لب زدم :

_ بال

_اوکی برو بشین تا برات بیارم

ولی من انگار گوشام کر شده باشن بدون اینکه یه سانت هم از جام تکون بخورم همونجا ایستادم

آراد بادبزن رو جلوی صورتم تکونی داد و با خنده گفت :

_با تو بودم ها بندانگشتی !!

باز به من گفت بندانگشتی….بدون اینکه یادم باشه کجا هستیم مشتم توی شکم عین سنگش کوبیدم و حرصی جیغ زدم :

_صد بار بهت گفتم اسم روی من نزار

ولی اون بدون اینکه خم به ابروش بیاره اصلا انگار نه انگار زدمش بلند خندید و درحالیکه دستش دورم حلقه میکرد توی آغوشش فشردم

_دوست دارم روی‌ عشقم اسم بزارم حرفیه ؟!

هنوز از بغل یهوییش شوک زده بودم که با شنیدن عشقم از دهنش گیج سرمو بالا گرفتم و گفتم :

_هااا عشقت ؟!

چشم غره ای بهم رفت و عصبی با چشم ابرو به پشت سرش اشاره ای کرد نیم نگاهی به پشتش انداختم که با دیدن چند جفت چشم کنجکاو که ما رو زیر نظر داشتن تازه فهمیدم چه خبره !!!

برای جمع کردن گندی که زده بودم خودم رو لوس کردم و درحالیکه لبامو جلو میدادم با ناز گفتم :

_عشقم دیگه اینطوری نگو تو رو خدا

یکدفعه جلوی چشمای متعجبم خم شد و آنچنان بوسه ای روی لبهام زد که بقیه اوووووه کشیدن و من از خجالت نزدیک بود آب بشم برم داخل زمین

_نمیگی ناز میکنی من میخورمت خوشکله

با حس گُر گرفتن گونه هام از توی بغلش بیرون اومدم که امیر کنایه وار گفت :

_هوووی آراد بسه هرچی عشق بازی کردی کبابا سوخت !!

مهسا با حرص چشم غره ای به من رفت و عصبی داخل خونه شد و درو بهم کوبید ولی آراد با لبخندی که روی لبهاش جا خوش کرده بود یه سیخ بال کباب شده به سمتم گرفت و گفت :

_بگیر بخور فقط حواست به دستت باشه نسوزی

هنوز گرمای لباش رو‌ حس میکردم و آنچنان گیج میزدم که هیچ عکس العملی به حرفش نشون ندادم ، دستش جلوی صورتم تکونی داد و جدی گفت :

_هوووی دختر با تو بودما !!

به خودم اومدم و دستپاچه خواستم سیخ رو از دستش بگیرم که قسمت داغش رو گرفتم یکدفعه با سوزش شدید کف دستم آخ بلندی گفتم و سیخ رو داخل سینی که اونجا بود پرت کردم

آراد که مشغول درآوردن بقیه گوشت ها بود با دیدن حالم نگران دستمو گرفت و درحالیکه با دقت نگاهش میکرد گفت :

_چیکار کردی با خودت

از سوزش شدید دستم لبم رو زیر دندون فشردم و با صدای مرتعشی لب زدم :

_هی…هیچی نیست

چشم غره ای بهم رفت و بلند خطاب به یکی از پسرای جمع که از اول آدم آروم و کم حرفی به نظر میرسید گفت :

_میلاد زحمت درآوردن باقی کباب ها با تو

_اوکی داداش

بازوم و‌ گرفت و‌ دنبال خودش کشیدم

_بیا بریم

وارد اتاق که شدیم با عجله وارد حمام شد و دستمو زیر آب سرد گرفت ، سوزشش کمتر شد و‌ نفسم رو آه مانند بیرون فرستادم

_همینجا وایسا تا بیام

سری تکون دادم که بیرون رفت ، با درد نگاهی به کف دستم که پوستش به قرمزی میزد انداختم و عصبی زیر لب زمزمه وار نالیدم :

_بخاطر یه بوس آنچنان تو هپروت رفتی که ببین چه بلایی سر خودت آوردی دختره خنگ

آراد با جعبه ای توی دستش برگشت و درحالیکه کنارم می نشست با اخمای درهم گفت :

_دستت رو‌ بیار جلو ببینم !!

دستم رو سمتش گرفتم که پمادی که نمیدونم چی بود رو با دقت روش مالید و بعد از اتمام کارش گفت :

_بزار همینجوری چند ساعت روی دستت بمونه تا اثر کنه

نگاه ازش دزدیدم

_ممنون

با تعجب ابرویی بالا انداخت

_این تویی که تشکر میکنی عجیبه !!!

پسره بیشعور لیاقت نداری ازت تشکر کنم ، چشم غره ای بهش رفتم و از حمام خارج شدم که دنبالم اومد و با خنده گفت :

_نه کم کم داری متحول میشی بهت امیدوار شدم

روی تخت دراز کشیدم و عصبی گفتم :

_میری رد کارت یا نه ؟!

خندید و درحالیکه سرش رو با تاسف به اطراف تکون میداد از اتاق خارج شد ، بعد مدت ها خواستیم به غذایی درست حسابی بخوریم هااا که اونم زهرمون شد

سرمو روی بالشت گذاشت دستم که سوزش شدیدی داشت رو نگاهی انداختم و با درد به پهلو چرخیدم ، که طولی نکشید در اتاق باز شد و با دیدن آراد و چیزی که دستش بود بی اختیار لبخندی روی لبهام نشست

با دیدن حالم زد زیر خنده و‌ درحالیکه به طرفم میومد گفت :

_چه خوشش هم اومده !!

روی تخت نشستم و درحالیکه نمیتونستم نگاه خیره ام رو از کباب های توی سینی توی دستش بگیرم گفتم :

_برای من آوردی ؟!

نیم نگاهی به لبهای آویزونم انداخت و با خباثت لب گفت :

_نه !!

آب دهنم رو قورت دادم که کنارم روی تخت نشست و بی اهمیت بهم شروع کرد به خوردن ، گازی به رون توی دستش زد ولی همین که سرش بالا گرفت با دیدن صورت آویزون من

بال کباب شده ای برداشت و جلوی دهنم گرفت ، بی معطلی گازی ازش گرفتم و خواستم از دستش بگیرم که سرش رو به اطراف تکونی داد و جدی گفت :

_نوووووچ اگه میخوای بخوری باید همینجوری و از دست من بخوری

با چندش صورتم رو ازش برگردوندم و گفتم :

_اهههه اینقدر بدم از این سوسول بازی ها میاد اصلا نخواستیم بابا

عقب رفتم و با ترش رویی‌ به تاج تخت تکیه دادم ، چند ثانیه شوک زده نگام کرد و بعد در‌ کمال ناباوریم گازی به بال دهنی من زد و درحالیکه دولوپی مشغول خوردن میشد گفت :

_اوکی هر جور مایلی !!

لعنتی آنچنان با آب و تاب و ولع میخورد که ناخواسته خیره دهنش شده بودم و فقط آب راه افتاده دهنم رو قورت میدادم

نمیدونم قیافه ام چه شکلی بود که سینی جلوم گذاشت و درحالیکه خودش رو به سمتم میکشید گفت :

_اونطوری نگام نکن اوکی خودت بخور البته اگه با اون دست سوخته ات میتونی

با ناز چشم غره ای بهش رفتم و زیرلب گفتم :

_نمیخورم دیگه !!

خیر سرم میخواستم برای اولین بار توی زندگیم ناز و‌عشوه بیام یکدفعه شکمم آنچنان صدای بدی داد و غاروقورش بالا گرفت

که آراد لقمه به دست خشکش زد و یکدفعه زد زیرخنده و درحالیکه با تاسف سرش رو به اطراف تکون میداد خطاب بهم گفت :

_بخور بخور که یه کم دیگه بمونی میترسم از دست بری

حرصی مشت آرومی روی شکمم کوبیدم ، حالا نمیشد صدا ندی تا این یابو بهم نخنده ؟!
وقتی دیدم کلاس گزاشتن بی فایده اس تعارف کنار گذاشتم و شروع کردم به یه دستی غذا خوردن ، غذا که تموم شد خواستم لیوانی آب از آراد بگیرم که در اتاق بدون اجازه باز شد و مهسا با نیش باز داخل شد آراد عصبی اخماش توی هم کشید و بلند گفت :

_اینجا مگه تویله اس بدون در زدن میای داخل هااااا ؟!

نیشش جمع شد و با ناراحتی گفت :

_من رو بگو اومدم خبر اومدن دوستت رو بهت بدم

_دوستم ؟!

مهسا با شوق و‌ ذوق دستاش بهم کوبید و اسم کسی رو آورد که با شنیدنش حس کردم روح از تنم پرید و یخ زدم ، ای خدا این اینجا چه غلطی میکرد ؟؟!

_آریا دیگه….مگه نمیدونستی عمو اونم دعوت کرده ؟!

با ترس آب دهنم رو صدادار قورت دادم که آراد با نگرانی نگاهش رو توی صورتم چرخوند … خدایا اگه به درصد من رو اینجا میدید گند کار در میومد و اون وقت باید چه خاکی تو سرم میریختم ؟؟!

آراد دستپاچه سینی غذا رو به سمت مهسا گرفت و گفت :

_ اوکی تو برو ماهم بعد اینکه لباسمون رو عوض کردیم میایم

مهسا عصبی نگاهی به سینی توی دستش انداخت

_نوکر خونت نیستم ها آراد

آراد که از شدت عصبانیت معلوم بود حالش خوب نیست عصبی سینی رو از دستش بیرون کشید و از پشت دندونای چفت شده اش بلند غرید :

_هِری حالا از اتاقم گمشو بیرون

مهسا اشک توی چشماش حلقه زد و با بغض گفت:

_چطور جرات میکنی جلوی این دهاتی اینطوری با من صحبت میکنی‌ ؟!

آراد کلافه چنگی به موهاش زد و‌ پشت بهش به سمت پنجره رفت

_مهسا فقط گمشو بیرون که اصلا حوصله ندارم

مهسا که من رو باعث و بانی همه اتفاقا میدونست چشم غره ای بهم رفت و‌ عصبی زیرلب زمزمه کرد :

_میدونم چه بلایی سرت بیارم دختره هرزه

از اتاق بیرون رفت و‌ درو محکم بهم کوبید دیوونه ای زیرلب زمزمه کردم

بلند شدم و‌ درحالیکه بیقرار شروع کرده بودم به راه رفتن عصبی خطاب بهش گفتم :

_این عوضی اینجا چیکار میکنه ؟؟!

چیزی نگفت که به طرفش رفتم

_ با توام چیکار کنیم هااا ؟! اگه من ببینه بی بر و برگرد خونم رو میریزه میدونی که خیلی وقته بخاطر پرونده دنبالمه

عصبی به سمتم برگشت و بلند گفت :

_اهههههه یه دقیقه ساکت باش فکر کنم ببینم باید چیکار کنیم

با استرس شروع کردم به جویدن ناخون هام که بعد از چند دقیقه آرادی که عمیقا توی فکر بود صدام زد و گفت :

_تنها راه اینه که بریم پایین پیششون

_چی دیونه شدی ؟؟؟!!

این به سرش زده و دیونه شده باید تا دیر نشده در برم با این فکر به طرف پنجره رفتم و درحالیکه بازش میکردم تقریبا خودم رو ازش آویزون کردم و نگاهمو به پایین دوختم تا ارتفاع رو بسنجم

_چیکار میخوای بکنی !!!

بی اهمیت به سوالش خواستم از پنجره پایین برم که یقه ام رو گرفت و از پشت سر کشید

نوشته رمان عشق ممنوعه استاد پارت۷۸ اولین بار در مستر رمان. پدیدار شد.

مشاهده کامل این مطلب در مستر رمان

نوشته های مشابه

دیدگاهتان را بنویسید

نشانی ایمیل شما منتشر نخواهد شد. بخش‌های موردنیاز علامت‌گذاری شده‌اند *

این سایت از اکیسمت برای کاهش هرزنامه استفاده می کند. بیاموزید که چگونه اطلاعات دیدگاه های شما پردازش می‌شوند.

دکمه بازگشت به بالا
بستن