آخرین مطالبرمان

رمان رییس کارمند پارت۷۳

رمان رئیس‌کارمند

جهت دسترسی آسان به پارت اول تا اخر رمان فوق از اینجا وارد شوید

ساکت شده نشسته بودم ، بعد سکوت طولانی وقتی دید قرار نیست من چیزی بپرسم ، صداش بلند شد :
_ نمیخوای بفهمی قراره کجا بریم ؟
بیخیال گفتم :
_ نه
پوزخندی زد :
_ شاید دارم میبرم یه بلایی سرت بیارم ، یعنی به هیچ عنوان ترسی نداری ؟
با شنیدن این حرفش بیشتر قلبم به درد اومد ، داشت من رو تهدید میکرد بعد بلایی که سرم آورده بود ، با صدایی که حالا بشدت گرفته شده بود بهش توپیدم :
_ تو واقعا شرم نداری ؟
_ چرا باید شرم داشته باشم ؟
عصبی خندیدم درست بود چرا باید شرم داشته باشه وقتی ذاتش کثیف بود
_ سئوال اشتباهی بود تو یه آدم ###باز و م### هستی چرا باید شرم داشته باشی ؟
بی هوا ماشین ایستاد خیره به چشمهای من شد و با خشم غرید :
_ وقتی ساکت میشم در برابر حرفات به این معنی نیست که جوابی واسش ندارم فقط دوست ندارم بهت توهین بشه شنیدی ؟
_ من ازت نمیترسم آرمین ، چون زنت شدم قرار نیست هر چیزی شد من و تهدید کنی !
چند ثانیه خیره به چشمهام شد بعدش به روبرو خیره شد و گفت :
_ دوست ندارم باهات بحث و جدال داشته باشم پس بهتره با اعصاب من بازی نکنی شنیدی ؟
_ نه
_ تو قرار نیست هیچوقت آدم بشی !
دوست نداشتم جوابش رو بدم و یه دعوا بین ما بشه پس ساکت شده داشتم به روبرو نگاه میکردم که ماشین ایستاد خیره بهش شدم و پرسیدم :
_ کجا ؟
چشم غره ای به سمتم رفت
_ بهت مربوط نیست !.
نیشخندی بهش زدم :
_ مطمئن باش بخاطر تو نپرسیدم ، من و کجا قراره ببری ؟
_ پیش پدر بزرگم
لبخندی روی لبهام نشست پدر بزرگش خیلی مهربون و دوست داشتنی بود ، واسه همین بود که دوستش داشتم خیلی زیاد ، ابرویی بالا انداخت :
_ چرا خوشحال شدی ؟
_ منظورت چیه ؟
با چشمهای ریز شده داشت به من نگاه میکرد ، لابد بهم مشکوک شده بود چرا پدر بزرگش رو دوست دارم وقتی نسبت به خودش احساس تنفر دارم ، اما واسم مهم نبود اصلا که اون چ فکری داره …

_ پدر بزرگم بهت قولی داده که انقدر خوشحال شدی از اینکه داریم میریم دیدنش ؟
خیره خیره داشتم بهش نگاه میکردم رفتارش واقعا باعث میشد عصبانی بشم اما نمیدونستم چی باید بهش بگم همیشه همین شکلی بود
_ نه پدر بزرگت هیچ قولی بهم نداده ، اما انقدر با شخصیت و مهربون هست که آدم ناخوداگاه جذبش میشه و واسش احترام قائل میشه حالا متوجه شدی ؟
با شنیدن این حرف من پوزخندی بهم زد :
_ آقاجون مهربون هست ؟
_ بله
_ داری چرت و پرت میگی !.
_ بهتره ساکت بشی و انقدر روی مخ من راه نری چون واقعا خیلی غیر قابل تحمل هستی
چند ثانیه که گذشت صداش بلند شد :
_ میدونی چیه تو واقعا دیوونه هستی ؟
_ باشه من دیوونه هستم حالا دست از سر این دیوونه بردار باشه ؟
دیگه ساکت شد تا رسیدن به مقصد جفتمون ساکت شده بودیم …
* * *
روبروی پدر بزرگش نشسته بودم خیلی رفتارش با من خوب بود اما بشدت با آرمین بد بود پس بیچاره حق داشت میگفت پدر بزرگش بد هست ! البته این آرمین اصلا بیچاره نبود و بشدت روی اعصاب بقیه داشت راه میرفت که نمیشد چیزی بهش گفت
_ نورگل
با شنیدن صدای خاله اش از افکارم خارج شدم ، بهش خیره شدم و گفتم :
_ بله
_ چجوری تونستی با کسی که بهت ### کرده ازدواج کنی ، واقعا واسم عجیب هست
با شنیدن این حرفش خشک شده داشتم بهش نگاه میکردم این حرفش واقعا چ معنی میتونست واسم داشته باشه یه آدم چقدر میتونست روی اعصاب باشه
صدای خشک و سرد آرمین بلند شد :
_ خاله شما چرا انقدر عصبی هستید نورگل زن من شده ؟ نکنه واسم نقشه ای داشتید ؟
با چشمهای ریز شده داشتم بهش نگاه میکردم مشخص بود یه نقشه ای تو ذهنش بود
_ بسه من چه نقشه ای میتونستم واسه تو داشته باشم هان ؟
آرمین خیلی شیک جوابش رو داد :
_ خیلی مشتاق بودید من دامادتون بشم واسه همین دارید به زن من توهین میکنید
_ چ توهینی همش واقعیت هست تو بهش ### کردی مگه دروغ هست ؟

دیدم ارمین عصبانی شد اما قبل اینکه چیزی بگه و دعوا بشه خیره به خاله اش شدم و گفتم :
_ درسته ارمین بهم ### کرد اما پای کاری که انجام داد ایستاد اومد خواستگاریم منم بهش جواب مثبت دادم ، حالا جفتمون زندگیمون رو از نو کنار هم بسازیم قرار نیست با خاطرات بد همش پیش بریم ، شما هم بهتره دیگه همچین سئوالاتی نپرسید ممنون میشم !
چشمهاش برق بدی زد از جوابی که بهش داده بودم اصلا خوشش نیومده بود
_ غزاله
_ بله آقاجون !
_ بهتره جلوی زبونت رو بگیری دفعه بعد وگرنه خودم باهات برخورد میکنم !
با شنیدن این حرفش دود داشت از سرم خارج میشد کاملا از صورتش مشخص بود
_ نورگل
به سمت آقاجون برگشتم و جواب دادم :
_ جان
_ بهتره همراه آرمین برید اتاقش استراحت کن چون امشب قراره مهمون من باشید
_ من به پدرم و مادرم خبر ندادم
لبخندی زد
_ خودم بهشون خبر میدم !
سری تکون دادم و بلند شدم ترسیده بودم از اینکه قرار بود با آرمین تنها باشم اما قصد نداشتم جلوی خاله اش آتو بدم دستش واسه همین باهاش همراه شدم داخل اتاقش شدیم که خیره بهم شد ؛
_ میشنوم !
_ چرا بهم نگفته بودی قرار هست شب اینجا باشیم ؟
بیتفاوت شونه ای بالا انداخت :
_ منم نمیدونستم !
عصبی خندیدم :
_ باید باور کنم !
_ آره
_ داری دروغ میگی آرمین تو خیلی خوب این قضیه رو میدونستی اما به من نگفتی چرا ؟
نفس عمیقی کشید و گفت :
_ میگم نمیدونستم وگرنه دلیلی نداشت بهت دروغ بگم ، من خودمم همین الان شنیدم
با خشم بهش داشتم نگاه میکردم
_ من نمیتونم با تو داخل یه اتاق شب تنها باشم ، اصلا بهت اعتماد ندارم
قهقه ای زد
_ میدونی که من الان شوهرت هستم پس هر کاری میتونم انجام بدم درسته ؟
دستم رو به نشونه ی تهدید جلوش قرار دادم :
_ بفهم چی داری میگی آرمین !

با چشمهای ریز شده داشت به من نگاه میکرد
_ ببینم تو از من میترسی ؟
نفس عمیقی کشیدم نباید جلوش جوری رفتار میکردم که انگار ازش میترسم چون باعث میشد بیشتر به خودش مغرور بشه
_ من چرا باید از تو بترسم مگه تو کی هستی ؟
قهقه ای زد
_ حالا نیاز نیست ادای کسایی رو دربیاری که نسبت به من هیچ ترسی ندارند کاملا از قیافت مشخص هست چقدر ترسیدی !
این بشر دیوونه بود
_ میشه تمومش کنی ؟
_ من شروعش نکردم
کلافه رفتم کنار پنجره ایستادم ، اتاقش نمای بیرون خوشگلی داشت اومد کنارم ایستاد و گفت :
_ چرا از من دفاع کردی ؟
به سمتش برگشتم خیره به چشمهاش شدم و جوابش رو دادم :
_ چون تو شوهرم هستی هر توهینی نسبت به تو بشه انگار به من شده درسته ؟
_ نمیدونم !
_ بعدش خاله ی تو از اون دسته آدمایی هست که همش دوست داره اعصاب بقیه رو خورد کنه
خندید
_ انقدر بدبین نباش
_ بدبین نیستم بیشتر واقع بین هستم !
دوست نداشتم بیشتر از این با شخصی مثل خاله اش دهن به دهن بشم !
_ آرمین
_ بله
_ تو دختر خاله ات رو دوست داشتی ؟
قهقه ای زد :
_ چرا داری همچین سئوالی میپرسی نورگل ؟
متعجب بهش خیره شدم چرا داشت میخندید ، کجای حرف من خنده داشت ، ساکت شده داشتم بهش نگاه میکردم بلاخره سکوتم رو شکستم و گفتم :
_ چرا داری میخندی ؟
_ چون دختر خاله ی من شخصی نیست که در باب من باشه ، امشب خودت میبینیش !.

نوشته رمان رییس کارمند پارت۷۳ اولین بار در شصت تیپ مرجع کامل رمان آنلاین. پدیدار شد.

برای خواندن کامل مطلب کلیک کنید

نوشته های مشابه

دیدگاهتان را بنویسید

نشانی ایمیل شما منتشر نخواهد شد. بخش‌های موردنیاز علامت‌گذاری شده‌اند *

این سایت از اکیسمت برای کاهش هرزنامه استفاده می کند. بیاموزید که چگونه اطلاعات دیدگاه های شما پردازش می‌شوند.

دکمه بازگشت به بالا
بستن