آخرین مطالبرمان

رمان رویاهای سرکش پارت ۵۷

رمان رویا های سرکش

دسترسی راحت به تمامی پارت های این رمان وارد شوید

روبن حرکت نکرد ولی هنوز هم گوش می‌داد.

فری از او خواست: «بن، این اتفاق باید امروز بیفته. فردا داریم از این‌جا می‌ریم.»

روبن گفت: «این‌طور متوجه شدم که نمی‌دونستی فینی پنیریوم مصرف می‌کنه.»

«درست متوجه شدی.»

روبن سر تکان داد ولی باز هم تکان نخورد.

فری غرید: «روبن.»

روبن گفت: ‌«یاد اولیویا افتادی.»

همین‌طور بود و به خاطر همین بود که آرواره‌اش منقبض شد و دستانش را روی سینه چلیپا کرد.

«خبرت نکردم که برام نطق کنی بن. صدات کردم تا بهت یه دستور بدم.»

روبن جواب داد: «من خدمتگذار تو هستم فری، ولی دوستت هم هستم. و به عنوان دوستت بهت نصیحت می‌کنم که همسرت رو به این‌جا صدا کنی و در این مورد باهاش صحبت کنی نه این‌که داروهاش رو دستکاری کنی.»

آتش درون سینه فری شدیدتر شد.

فری با ملایمت گفت: «سپاسگزارم که وقت گذاشتی و نظرت رو بدون این‌که بخوام بهم گفتی.» لحن صدایش را نمی‌شد اشتباه گرفت و روبن هم اشتباهش نمی‌گرفت، آن‌ها بیشتر از یک دهه بود که همدیگر را می‌شناختند و او این لحن دِرکار را بارها شنیده بود.

با این‌حال باز هم نادیده‌اش گرفت.

روبن با ملایمت جواب داد: «فری، اولیویا این تصمیم رو برای ما گرفت. بله، اگر این کار رو نکرده بود لینکولن رو نداشتم. و بله، حلا که هفت سال گذشته، نمی‌تونم زندگیم رو بدون لینک تصور کنم. چیزی که می‌تونم بهت بگم اینه که وقتی من خیالم راحت بود که چون خودم بهش گفته بودم، پنیریوم مصرف می‌کرد، اون بدون این‌که من بدونم مصرفش رو قطع کرد و خبر بارداریش رو بهم داد. با این حال من خیلی خوشحال بودم. خودت این رو می‌دونی. وقتی خبرها به دستمون رسید و خشمم باعث شد عقلم رو از دست بدم، تو و تاد کسانی بودین که خبرتون کردن تا من رو از خونه بیرون ببرن. اصرار دارم به این فکر کنی که اگر برعکس بود و فینی می‌فهمید که تو چنین کاری کردی چه حالی می‌شد.»

فری جواب داد: «یادم میاد روبن و خشمت توجیه‌پذیر بود. اون زنت بود، تو یه مردی و حق توئه که این تصمیم رو بگیری نه اون. تصمیمت در مورد مصرف نکردن پنیریوم رو بهش گفته بودی و اون از تصمیمت اطاعت نکرد. واکنشت اشتباه نبود و در اون لحظه خشمت کنترلت رو از بین برد. با این‌حال اون قدرت دستت رو حس نکرد و خیلی از مردها فکر می‌کنن که باید می‌چشیدش.

با این حال کاری که باید می‌کردی رو نکردی. به تصمیمت احترام می‌ذارم، نمی‌خواستی مادر پسرت دوران بارداریش رو توی زندان‌های مرزی قلمرو خودش بگذرونه. ملایمتت اولیویا رو از این حکم نجات داد ولی تصمیم اولیویا باعث شد که دیگه هیچ وقت به تختش برنگردی و شنیدم که هیچ مردی این کار رو برای این‌که می‌ترسه دوباره همون اتفاق‌ها براش بیفته انجام نمی‌ده.»

سینه روبن هنگامی که حرف او را بدون هیچ حرفی تأیید می‌کرد، با نفس عمیقی که کشید دوباره بالا آمد.

فری ادامه داد: «همسر من شاهزاده‌خانمیه که وظیفه‌ش به دنیا آوردن پادشاه آینده کشورمونه. با این وظیفه به دنیا نیومده ولی به این معنی نیست که این رو ندونه. خیلی خوب هم می‌دونه. من پدر پادشاه آینده هستم ولی حتی اگر نبودم هم، یه مردم و این حق منه که تصمیم بگیرم منتظر بمونیم یا نه. باید این رو درک کنه چون همون اوایل ازدواجمون در موردش صحبت کردیم، خودش کسی بود که پیشنهاد داد در این مورد تصمیم بگیریم، ولی تصمیمی گرفته نشد. داره پنیریوم مصرف می‌کنه بدون این‌که چیزی در این مورد از من بپرسه و این حق منه که جلوش رو بگیرم و حق منه که برای چگونگی انجامش تصمیم بگیرم.»

…مکث کرد و پیش از خاتمه دادن حرفش در چشمان دوستش نگاه کرد. «و این تصمیم منه، بن. به عطاری روستا برو و کارهای لازم برای نابود شدن پنیریوم فینی رو انجام بده.»

روبن با صدای آرامی گفت: «فینی اهل یه دنیای دیگه‌ست فری و با این‌که مدتی این‌جا بوده ولی هنوز هم داره به دنیای ما عادت می‌کنه. تصمیم اشتباهی گرفته ولی این تصمیمش قابل درکه.» و وقتی فری هیچ چیزی نگفت، ادامه داد: «رفیق، نمی‌تونم کاریش کنم ولی فکر می‌کنم تصمیم بدیه.»

فری جواب داد: «تصمیم بد رو فینی گرفته، من دارم درستش می‌کنم.»

روبن ساکت ماند. صبر فری سر آمده بود.

بنابراین دستور داد: «بن برو.»

روبن نفس دیگری کشید، سر تکان داد و از اتاق بیرون رفت.

به سمت پنجره برگشت و همسرش را نگاه کرد که زه کمانش را کشید و بعد رهایش کرد.

با تمرینات تقریباً روزانه‌اش، نه تنها فاصله هدفش بیشتر شده بود، که هدفگیری‌اش هم خیلی بهتر شده بود. همه تیرهایش به تخته هدف می‌نشست فقط توی خال نمی‌زد و این تیری که همین حالا رها کرده بود هم از این قاعده مستثناء نبود.

نفسی برای آرام کردن خودش کشید، حرف‌های روبن واقعاً آرامش کرده بودند.

می‌دانست که فینی‌اش برای کاری که انجام می‌داد یک دلیلی داشت. باید دلیل کاملاً موجهی داشته باشد ولی به نظر نمی‌رسید که فری چنین نظری در این مورد داشته باشد.

و تصمیم گرفت که بعداً در این مورد با او صحبت کند، زمانی که خشمش این‌قدر آماده فوران نبود.

و این بعداً باید همان حول و حوش زمانی می‌شد که او اولین ماهیانه‌اش را جا می‌انداخت و می‌دانست که شیره وجودش در رحم او خانه می‌کرد، فینی با وجود فرزندشان بیشتر به او پیوند می‌خورد و امنیت آینده قلمروشان هم تأمین می‌شد.

کسی در زد، برگشت و صدا کرد: «وارد شو.»
سپس خانه‌دار قصر ییلاقی‌اش را دید که وارد شد، خبردار ایستاد و گفت: «زنی این‌جاست که اصرار داره با شاهزاده‌خانم شما صحبت کنه.»

دوباره آه کشید.

در این مورد هیچ شکی نداشت. درست مثل هولبک، فینی برای دوستی و نزدیک شدن با همه اهالی روستا هیچ وقتی را هدر نداده بود. غیرعادی نبود که زنی بیاید تا با همسرش یک فنجان قهوه یا لیوانی شراب بنوشد و با هم در مورد هر چیزی که زن‌ها صحبت می‌کنند وراجی کنند.

هرچند فوریت این پیام کمی او را غافلگیر کرده بود.

فری با این‌که واقعاً اهمیتی نمی‌داد، پرسید: «و اون کیه؟»

خانه‌دار پاسخ داد: «می‌گه اسمش اگنسه. از سر زمین شما اومده سرورم.» ولی با پنج کلمه اولی که گفت، آتش درون شکم و سینه فری هنگامی که یخ در درونش فوران کرد و در رگ‌هایش جریان پیدا کرد، خاموش شد.

فری امر کرد: «سریع اون رو برای من بیار و نه شاهزاده خانمم باید اون رو ببینه و نه اون بتونه شاهزاده‌خانمم رو ببینه.» خانه‌دار سر تکان داد و بلافاصله بیرون رفت.

دستش را روی گردنش گذاشت و انگشتانش را به گردنش فشرد. به سمت پنجره برنگشت. منتظر جادوگر ماند تا از در داخل شود.

هنگامی که داخل شد، دستش را پایین انداخت و منتظر ماند خانه‌دار در را پشت سر زن ببندد.

با صدای آرامی گفت: «فکر می‌کردم منظورم رو واضح گفتم.» نگاهش در چشمانی آبی در حال محو شدن زن قفل شد.

زن با صدایی به همان آرامی گفت: «این کار رو کردین دِرَکار.»

پرسید: «اگر این‌طوره پس چرا این‌جا هستی؟»

زن به او گفت: «یه پیام اضطراری برای فینی شما دارم.»

فری جواب داد: «و دفعه قبل که توی لانوین با هم صحبت کردیم هم پیام اضطراری داشتی. و پیام من به تو این بود که نه همسرم رو ببینی نه باهاش صحبت کنی.»

که ماه‌ها از آن می‌گذشت. دقیقاً روز بعد از آن وقتی بود که فینی و فری درباره ویولا بحث کرده بودند. استفان هنگامی که زن می‌خواست به قصر یخی برود تا با شاهزاده‌خانم صحبت کند، جلویش را گرفته بود. و مثل همه افرادش که به دلایل مشخصی هر کسی که چنین درخواستی داشت را بازجویی می‌کردند، از او پرس و جو کرده بود و وقتی سر در آورده بود، آن زن کیست در حرکت عاقلانه‌ای او را پیش فری آورده بود.

کمی تلاش نیاز داشت ولی فری زن را متقاعد کرده بود تا پیامی که برای فینی آمده بود را به او بگوید و این پیامی بود که فری هنوز هم به همسرش نرسانده بود. پیام از طرف جادوگر فینی در دنیای خودش بود، زنی که والنتین نامیده می‌شد، جادوی پیوند اِلف‌ها را حساس کرده و با این اگنس ارتباط برقرار کرده بود تا به فینی هشدار بدهد که چه اتفاقی داشت می‌افتاد و منتظر تلاش‌های او برای درست کردن این وضعیت از دنیای خودش بماند.

فری آن موقع به اگنس دروغ گفته بود که فینی از این اتفاق، اطلاع داشت و خوشحال بود که توی این دنیا می‌ماند و به زن پول داده بود تا این پیام را به والنتین هم بدهد.

همچنین به او هشدار داده بود که فینی را نبیند و یا بدون این‌که اول او را ببیند، برای صحبت کردن با همسرش تلاش نکند. برای این هم به او پول داده بود. همچنین به او هشدار داده بود که اگر قرارشان را زیر پا می‌گذاشت چه اتفاقی برایش می‌افتاد.

از آن موقع تا حالا او و فینی در مورد این‌که او از کجا آمده بود، صحبت کرده بودند و دروغ او به واقعیت تبدیل شده بود.

هر لحظه‌ای که با همسرش می‌گذراند، از عمق روحش می‌دانست او از این‌که با ماجراجویی‌اش چنین خطری را به جان خریده بود و در نهایت به عنوان همسرش با او و در نتیجه ای دنیا پیوند خورده بود، لذت می‌برد.

این‌که اگنس به خاطر رساندن چه پیامی به هاوک‌وال آمده بود و خطر رساندن آن را به جان خریده بود را نه می‌توانست حدس بزند و نه دلش می‌خواست آن را بداند.

ولی هیچ چاره‌ای به جز فهمیدنش نداشت.

و چیزی که نگرانش می‌کرد این بود که برای یکی از دوستان همسرش که با علاقه در موردشان صحبت می‌کرد، اتفاقی افتاده باشد. این چیزی بود که فینی را از عمق وجودش پریشان می‌کرد، مخصوصاً وقتی نمی‌توانست از کسی مراقبت کند حتی وقتی آن شخص را خیلی کم می‌شناخت.

و اگر مشکلی پیش آمده بود، فینی احساسش می‌کرد. و خیلی بیشتر روی او تأثیر می‌گذاشت چون نمی‌توانست برگردد و هیچ کمکی از دستش برنمی‌آمد.

و نمی‌خواست همسرش ناراحت شود ولی اگر این اتفاق می‌افتاد هیچ کاری از دستش برنمی‌آمد به جز این‌که گردنش را به او بدهد تا رویش هق‌هق کند و می‌دانست که حضورش باعث می‌شد فینی آرام شود. همین‌طور می‌دانست در چنین موردی این هم هیچ تأثیری نداشت.

اگنس جواب داد: «بله دِرَکار ولی خبرهای بیشتری هست.»

فری پرسید: «و این خبرها چی هستن؟»

«شاهزاده‌خانم سوفن از دنیای خودمون.» مکثی کرد. «اتفاق‌های زیادی داره می‌افته.»

بدن فری چنان منقبض شد که انگار تکه‌های تیز یخ شروع به حرکت در رگ‌هایش کردند.

پرسید: «و شاهزاده‌خانم سوفن از دنیای ما دارن چی کار می‌کنن؟»

جادوگر دو قدم به سمت او برداشت، کمی به جلو متمایل شد و زمزمه کرد: «دِرَکار، شاهزده‌خانم منحرفه.»

فری بلافاصله آرام گرفت.

«مطلعم.»

ابروهای جادوگر بالا پرید، سپس شروع کرد: «شاهزاده‌خانم فینی-»

حرف زن را قطع کرد: «همسرم هم اطلاع داره.»

زن صاف ایستاد، به وضوح از این خبرها غافلگیر شده بود و فری را برانداز کرد.

سپس گفت: «باید همین‌طور باشه، والنتین گزارش داده رابطه‌های شاهزاده‌خانم سوفن محتاطانه هستن ولی با همه این‌ها اون داره توی دنیای دیگه به جای همسر شما زندگی می‌کنه و مهم نیست چقدر این کار رو با احتیاط انجام می‌ده، حرف‌ها دهان به دهان می‌چرخن. والنتین به من گفت اون‌جا مثل این‌جا نیست. آدم‌هایی هستن که منحرف‌ها رو نمی‌پذیرن. حتی کسانی هم هستن که با خشونت با اون‌ها مخالفت می‌کنن.»

فینی هم این واقعیت جالب را در مورد دنیای خودش، که هیچ شباهتی به این دنیا نداشت با او در میان گذاشته بود. فری خودش هیچ مشکلی با منحرف‌ها نداشت، البته به جز ازدواج کردن با یکی از آن‌ها.

«درسته جادوگر، ولی فینی هرگز به اون دنیا برنمی‌گرده، مهم نیست چه اتفاقی بیفته.»

اگنس پیشنهاد داد: «شاید در این مورد با شما موافق نباشه.»

فری گفت: «می‌تونم بهت اطمینان بدم که خودش این رو می‌دونه و براش اهمیتی نداره.» سپس دستانش را روی سینه‌اش چلیپا کرد و ابروهایش در هم گره خوردند. «این همه راه از لانوین تا این‌جا برای همین سفر کردی؟»

زن سرش را تکان داد. «نه. همه خبرها همین نبود. حتی نصفش هم نیست.»

خدا لعنت کند.

با دندان‌های به هم فشرده‌ای گفت: «بنال.»

«پیام‌های زیادی رد و بدل شدن. پیام‌های خیلی خیلی زیادی.» مکثی کرد. «و شاهزاده‌خانم سوفن از خطرهایی که شاهزاده‌خانم فینی را تهدید کرده بود مطلع شدن که شامل تلاش‌هایی که برای به قتل رسوندنش بود، هم می‌شه.»

فری پرسید: «و؟»

«و به خاطر این خطرها خیلی احساس گناه می‌کنن.» صورت زن پیش از این‌که ادامه بدهد، کمی گرفته شد. «که باید هم داشته باشن. من و والنتین در طول گفتگوهایی که با هم داشتیم فهمیدیم که شاهزاه‌خانم در حق فینی شما خیلی جفا کردن.»

بعد از آن جادوگر دیگر حرفی نزد.

فری که صبرش سر آمده بود، پرسید: «و همه این‌ها اهمیت دارن چون…؟»

«اهمیت دارن چون عذاب وجدان ایشون در حال اوج گرفتنه. به خاطر خطرهایی که فینی رو در معرضشون قرار دادن وحشت کردن. به شدت نگران هستن که اتفاقی برای فینی بیفته. شاهزاده‌خانم سوفن شدیداً آموزش دیده هستن و احساس می‌کنن همون‌طور که در گذشته ثابت کردن خودشون بهتر می‌تونستن با این تهدیدها روبه‌رو بشن. و می‌تونم به شما اطمینان بدم دِرَکار، که این برقراری ارتباط برای من اصلاً کار راحتی نیست و برای شاهزاده‌خانم سوفن هم هزینه کمی در برنداره. هر بار که از طریق والنتین پیام می‌فرسته، پول خیلی زیادی پرداخت می‌کنه و پیام‌ها هم پشت سر هم دارن میان.»

هنگامی که حرفش تمام شد، فری ابروهایش را بالا انداخت، تا دوباره او را تشویق به گفتن کند.

زن به تندی گفت: «دِرَکار، این ثروت شاهزاده‌خانم سوفن نیست که داره مصرف می‌شه. مال فینی شماست.»

فری جواب داد: «باز هم اهمیت نداره. فینی در آینده هیچ‌وقت از اون ثروت استفاده نمی‌کنه. اون مال منه و سکه‌ها و اموال من هم مال اون هستن. و زن بهت یادآوری می‌کنم که اون این زندگی رو از خود سوفن گرفته و حالا شاهزاده‌خانمی با ثروت و اموال خودشه و اون اموال هم یه قصر بزرگه.»

«شاید این طور باشه دِرَکار، ولی بهت می‌گم که احساس عذاب وجدان سوفن داره بالا می‌گیره. حالا داره با والنتین صحبت می‌کنه که اون رو برگردونه.»

فری حس کرد یخ وجودش با شعله کشیدن و برگشتن آتش آب شد.

زمزمه کرد: «محض رضای خدا، داری شوخی می‌کنی.»

اگنس سر تکان داد: «نه، والنتین تا وقتی خبری از فینی بشنوه این رو رد می‌کنه. ولی شاهزاده‌خانم سوفن داره این رد کردن رو برای والنتین سخت می‌کنه. داره بهش پیشنهاد سه میلیون از چیزی رو می‌ده که بهش می‌گن دلار و با اون چیزی که از بین حرف‌های والنتین فهمیدم این پول به اندازه‌ای هستش که یه نفر تا چند ده سال می‌تونه باهاش توی ناز و نعمت زندگی کنه.»

فری به او یادآوری کرد: «شاهزاده‌خانم من به این دنیا و سوفن به اون دنیا پیوند داده شدن، اون هم توسط الف‌ها.»

«والنتین قدرتمنده درکار. نمی‌تونم با اطمینان بگم که می‌تونه یه افسون الفی رو دور بزنه. چیزی که می‌تونم بگم اینه که من جادوش رو حس کردم و اگر یه نفر توی کل دنیا بتونه چنین کاری بکنه، خود اون زنه.»

خدایان لعنتش کنند.

فری پرسید: «و اگه سوفن رو به این‌جا برگردونه، به این معنیه که شاهزاده‌خانم من به اون‌جا می‌ره؟»

جادوگر سرش را تکان داد. «حرف از برگردوندن شاهزاده‌خانم فینی به دنیای خودش نیست، بلکه فقط برگشتن سوفن مطرحه.»

فری گفت: «اون نمی‌تونه برگرده.»

«این رو می‌دونم دِرَکار، ولی مصممه که برگرده.»

«پس به والنتین بگو که به سوفن بگه اگه این کار رو بکنه، کاری می‌کنم که در محضر دادگاه مخفی بنشینه تا شهادت علیه خیانتش رو بشنوه که بعدش هم باید با اعدام خصوصیش روبه‌رو بشه. مادر و پدرش هر دو موافقن که اعمال خودخواهانه‌ش نشانه خیانت به سرزمین و خیانت به سلطنته و اگر اون‌ها موافقت کنن، هر کدوم از اعضای خاندان که انتخاب بشن می‌تونن اون رو به خاطر خیانتش مجازات کنن. همه این کارها رو می‌شه فقط با دخالت و اطلاع چهار نفر انجام داد. البته به اضافه جلادش. سوفن به خاطر جرایمی که مرتکب شده حلق‌آویز می‌شه و البته هیچ‌کسی هم به جز پادشاه و ملکه از این‌که فینی جای شاهزاده‌خانم رو گرفته مطلع نخواهد شد. شک دارم که این خبرها مانع تلاش‌های پر از استیصالش برای برگشتن و اصلاح رفتارهای خیانت‌آمیزش بشن.»

اگنس که حالا چشمانش او را کاملاً زیر نظر گرفته بودند، موافقت کرد: «موافقم. ولی فکر نمی‌کنی که همسرت هم باید در مورد چیزی با چنین اهمیت بالایی نظر بده؟»

فری خیلی کوتاه جواب داد: «نه.»

زن دوباره و به دقت او را از نظر گذراند و فری مخالفتش را احساس کرد.

برایش مهم نبود.

سپس زن حرکت عاقلانه‌ای کرد و به حرفش ادامه داد: «چیزهای بیشتری هستن که باید بدونی.»

فری منتظر ماند.

زن نفسی کشید.

سپس گفت: «والنتین جادوگر قدرتمندیه.»

جواب داد: «قبلاً این رو توضیح داده بودی.» و زن واقعاً گفته بود. مثل اِلف‌ها قدرتمند بود.

اگنس ادامه داد: «اون یه جادوگره نه غیبگو.» مکثی کرد و بعد اعلام کرد: «ولی من هر دوش هستم.»

با نگاهی که به صورت زن انداخت، آتش وجودش خاموش شد و یخ دوباره برگشت.

فرمان داد: «حرف بزن.»

زن نفس عمیقی کشید و با بیرون دمیدنش زمزمه کرد: «دِرکار من اطراف فینی شما آتش و خون می‌بینم.»

بدن فری خشک شد، دیگر نمی‌توانست از زیر شنیدن این خبرها شانه خالی کند.

فری با صدای آرامی پرسید: «آتش و خون؟»

زن نجوا کرد: «آتش اژدها، گرمای خیلی شدید، ساختمان‌هایی که ذوب می‌شن. و خون، خون خیلی زیادی که مثل جوی روی پوتین‌هاش روان شده بودن. خوابش رو دیدم، هر شب خوابش رو می‌بینم، نمی‌تونم جلوی دیدن این خواب رو بگیرم.»

فری با صدای آرامی به او یادآوری کرد: «من اژدهاها رو کنترل می‌کنم.»

«و در زمان‌های باستان، وقتی دِرَکار اژدهایان رو برای انجام وظیفه‌ای احضار می‌کرد، گفته می‌شه که در برابر آتش اون‌ها گناه‌کار و بی‌گناه تفاوتی نمی‌کنه.»

هنگامی که یخ دوباره در رگ‌هایش جریان گرفت، ساکت باقی ماند.

اگنس به حرف در آمد: «فکر وحشتناکیه، صحبت کردن در موردش وحشتناکتره و از اون هم وحشتناک‌تر این‌ هستش که بخوای در موردش تصمیم بگیری. ولی معتقدم که باید اجازه بدی سوفن برگرده و خودش با این آینده روبه‌رو بشه نه فینی شما.»

دل و روده فری از انزجار به هم پیچید و جواب داد: «داری از قتل صحبت می‌کنی.»

اگنس جواب داد: «خودت گفتی که اگه برگرده به حتم با اعدام روبه‌رو می‌شه.»

فری از بین دندان‌های به هم فشرده گفت: «اعدام، اعدام یه قتل نیست.»

زن چانه‌اش را بالا گرفت و گفت: «من تصویرهایی می‌بینم، رویاهایی می‌بینم، نمی‌تونم بگم کسی که توی آتش و خون ایستاده سوفنه یا فینی. همین‌طور نتیجه‌ش رو هم نمی‌دونم. آتش محاصره‌اش کرده، خون روی پوتین‌هاش جوی باز کرده ولی نمی‌دونم بعدش چه اتفاقی می‌افته دِرَکار. از وقتی یه دختر کوچولو بودم و این خواب‌ها شروع شدن، تا حالا اتفاق نیفتاده که به واقعیت تبدیل نشن.» نفسی عمیق و کاملاً قابل دیدن کشید. «متأسفم ولی این انتخاب خودته. اگه جلوی برگشت سوفن به این دنیا رو بگیری، باید به درگاه کایر که سرنوشت تو و شاهزاده فینی رو در دست داره دعا کنی یا این‌که بذاری سوفن خودش توی آتش بایسته. تصمیم با خودته.»

فری او را از نظر گذراند.

سپس پرسید: «داری می‌گی که نتیجه‌ش رو نمی‌بینی؟»

زن سرش را تکان داد و تأیید کرد: «نمی‌بینم.»

«و عاقبت فینی یا سوفن توی این پیشگوییت چی می‌شه؟»

«این رو هم نمی‌بینم دِرَکار.»

«و اون تنهاست یا در محاصره افراد، محافظین یا سربازهاست؟»

اگنس دوباره سرش را تکان داد و تکرار کرد: «این رو نمی‌بینم.»

خشم در گلویش خانه کرد و غرید: «این الهامت خیلی به درد بخور نیست.»

کمر زن صاف شد و به تندی گفت: «من پیشگو نیستم، اصلاً چنین کسانی وجود ندارن. یه غیبگو هستم. نمی‌تونم الهاماتی که می‌بینم رو کنترل کنم خودشون سراغم میان. این چیزیه که دیدم، خیلی ناراحت کننده بودن برای همین این همه راه تا این‌جا سفر کردم که بهت خبر بدم ولی این، تمام چیزیه که دیدم.»

در آن لحظه یک جیغ بلند و سرخوش زنانه در اتاق پیچید و فری به سمت پنجره برگشت.

فینی داشت بالا و پایین می‌پرید، یک بازویش به دور گردن آنار پیچیده شده بود و دست دیگرش همچنان کمانش را نگه داشته بود. حرکاتش چنان شدید و هیجان‌زده بود که تیردان روی پشتش به این سمت و آن سمت تاب خورد و روی علف‌ها در کنار پاهایش افتاد. آنار با پاهایی که محکم روی زمین ثابت مانده بودند، ایستاده بود، دست‌هایش روی کمر فینی بودند ولی حرکات سرزنده فینی او را هم تکان می‌داد. نیم‌رخش به سمت فری بود ولی فری می‌توانست لبخند گل و گشاد مرد را ببیند.

فینی سریع از آنار فاصله گرفت، چرخید و با یک اسکایلار هیجان‌زده روبه‌رو شد، هر دو دستش را در هوا بالا برد و تکان داد، هنوز هم کمانش را نگه داشته بود. پیش از این‌که خم شود، اسکایلار را محکم در آغوش بگیرد و به این طرف و آن طرف تکان بدهد، دوباره از خوشحالی جیغ کشید. فری صدای خنده‌ همسرش را شنید.

صدای خنده پسرانه اسکایلار هم با خنده او ترکیب شده بود.

نگاه فری به سمت هدف فینی رفت و دید که تیرها قبلاً از روی آن برداشته شده بودند. حالا فقط دو تیر روی آن قرار داشت.

یکی از آن‌ها خارج از دایره بود.

و دیگری دقیقاً به مرکز هدف خورده بود.

حس کرد لب‌هایش به لبخندی تاب برداشتند.

موفق شده بود.

آتش و خون.

لبخندش خشکید.

سپس به سمت جادوگر برگشت.

«غذا خوردی؟»

زن پلک زد و پرسید: «چی؟»

نگاهش روی پیراهن ژنده و خاک‌آلود زن به گردش در آمد. «سفری طولانی داشتی، غذا خوردی؟»

زن سر تکان داد و گفت: «سریع سفر کردم و به محض این‌که از جاسلینِ فینی شنیدم که توی قصر ییلاقی هستین راه افتادم. به تاخت اومدم، خیلی کم خوابیدم، اون قدر کم که حتی نتونستم همون خوابم رو ببینم. بنابراین نه دِرکار، از دیروز تا حالا چیزی نخوردم.»

سر تکان داد و گفت: «دستور می‌دم برات غذا بیارن. سه ساعت برای غذا خوردن، حمام و استراحت کردن وقت داری، بعد با یکی از افرادم راه می‌افتی. به تاخت تا بلبرین می‌ری، از اون‌جا سوار اولین کشتی می‌شی و به سمت لانوین می‌ری. توی فینگارد زندگی می‌کنی؟»

«بله، درست بیرون از فینگارد.»

دوباره سر تکان داد. «می‌ری خونه، افرادم همراهیت می‌کنن و آماده می‌شی تا برای مدتی از اون‌جا بری. فینی و من فردا صبح حرکت می‌کنیم و خودمون به لانوین برمی‌گردیم. اول به قلعه ریمی می‌ریم تا بتونه پدر و مادرش رو ببینه. افرادم تو رو به اون‌جا میارن. ما سه هفته می‌مونیم، شاید هم دو هفته، بعد به خونه‌م توی کلشورن می‌ریم. دنبال ما می‌آی.»

ابروهای اگنس در هم گره خوردند. «ولی نمی‌فهـ-»

فری بی‌صبرانه سؤال زن را پیشبینی کرد، بنابراین پیش از این‌که آن را کامل بپرسد، جوابش را داد: «این‌طوری بلافاصله خبردار می‌شیم. می‌خوام تمام مدت نزدیک ما باشی، تا هر وقت که پیام‌های بیشتری از دنیای دیگه دریافت کردی یا الهامی دیدی که شرایط بدی رو برای فینی نشون می‌ده و یا کلاً ربطی به فینی داره رو بهم اطلاع بدی. و می‌خوام از قدرتت برای محافظت کردن از همسرم استفاده کنی.» مکثی کرد و بعد ادامه داد: «برای این تلاش‌هات دستمزد دریافت می‌کنی.»

اگنس با صدای آرامی گفت: «در برابر آتش اژدها هیچ محافظتی وجود نداره دِرَکار، خودت هم این رو می‌دونی.»

فری جواب داد: «فینی با خطرهای گوناگونی روبه‌رو می‌شه جادوگر و برای اون‌ها اقدامات محافظتی وجود داره.»

جادوگر سر تکان داد.

یک قدم به سمت درکار برداشت، نگاهش محتاط شد ولی دهانش را برای حرف زدن باز کرد.

«توی اون دنیا هیچ اژدهایی وجود نداره دِرَکار.»

بدن فری بی‌حرکت ماند و این اتفاق افتاد منظور جادوگر را متوجه شد.

سپس نجوا کرد: «داری از خیانت حرف می‌زنی.»

اگنس لب‌هایش را به هم فشرد، به وضوح مردد بود ولی ادامه داد: «درسته و این کار رو با هدف انجام می‌دم. زوجیتی مثل شما و فینی توی این دنیا و حتی دنیای اون خیلی کم هستن. اون‌قدر کم که می‌شه گفت نادر هستن. اون‌قدر ارزشمندن که باید به هر قیمتی ازشون محافظت کرد. شاید والنتین بتونه افسون محدود کردن اِلف‌ها رو بشکنه و بتونه فینی شما و شما رو به دنیای دیگه‌ای ببره، به جایی که فینی در امنیت باشه. اگه شاهزاده سوفن تمام اون ثروت رو خرج نکنه، شاهزاده‌خانم شما به اندازه کافی ثروت خواهد داشت که هر دو راحت تا آخر عمر زندگی-»

فری به سمتش خم شد و حرفش را قطع کرد. از بین دندان‌های به هم فشرده و با لحنی خشمگین گفت: «جادوگر، داری… حرف از… خیانت می‌زنی.» زن کمی به عقب خم شد و لب‌هایش را به همدیگر فشرد ولی فری ادامه داد: «و خیانت کار شنیعیه ولی تو می‌تونی بگی این مورد از شنیع هم بدتره. اگه من فینی رو از این دنیا بفرستم بره، یه فرزند اِلفی اژدهایی اون طوری که خدایان ما تمایل دارن روی تخت سلطنت لانوین نمی‌نشینه. سرزمین یخ‌زده‌مون دوباره به هرج و مرج می‌افته، اژدهایان دِرَکار خودشون رو از دست می‌دن و فقط خدایان می‌دونن تا کی توی غارهاشون در خواب باقی می‌مونن. این حقیقت که من دِرَکار هستم یعنی یه خطری کل لانوین رو تهدید می‌کنه که نیاز به برخاستن اژدهایان رو به وجود می‌آره. و در نهایت، دوباره توسط یک فری به اِلف‌ها خیانت می‌شه و اون‌ها برمی‌گردن و هفت قرن دیگه در زیر زمین باقی می‌مونن و از اون بدتر ممکنه دیگه هیچ وقت برنگردن. و می‌دونی که شکستن طلسم اِلف‌ها مستلزم قربانی کردنه و اِلف‌ها پیش از این‌که به قلمرو زیر زمینی‌شون برن، این رو به عنوان حقشون طلب می‌کنن. نمی‌دونم این قربانی چی می‌تونه باشه ولی چیزی که می‌دونم اینه که وحشتناک خواهد بود. خدایان فینی رو برای من و لانوین انتخاب کردن. سرنوشتمون به هم پیوند خورده و این پیوند برای آینده لانوینه. نمی‌تونیم سرزمین‌مون رو بدون سرپرست رها کنیم. این اتفاق نباید بیفته.»

اگنس قدمی به عقب برداشت، نگاهش غرق در تفکر روی قالیچه به حرکت درآمد و سر تکان داد. ولی فری دستانش را دید که از ترس می‌لرزیدند. این‌که پیشنهاد بدهد که به کشورش، مسئولیت‌هایش و اِلف‌ها خیانت کند، تمام شجاعت زن را گرفته بود.

ولی این کار را کرده بود تا راهی برای ایمن نگه‌داشتن همسر او نشان دهد.

فری با صدای آرامی گفت: «فراموش می‌کنم که این پیشنهاد رو دادی.»

«ممنونم دِرکار.»

فری با صدای آرام به حرف زدن ادامه داد و وقتی داشت صحبت می‌کرد، نگاه زن به سمتش برگشت. «همون‌طوری که می‌بینی، باید تمام تلاشمون رو برای ایمن نگه‌داشتن شاهزاده‌خانم من انجام بدیم.»

اگنس سر تکان داد. «خدمت به دِرَکار و عروسی یخی ایشون باعث افتخار منه.»

فری جواب داد: «متشکرم.» زن را تماشا کرد که نفس عمیقی کشید، بعد ادامه داد: «غذا و حمامت رو فراهم می‌کنم. در عرض سه ساعت باید حرکت کنی.»

اگنس دوباره سر تکان داد.

فری به سمت در رفت و زیر لب گفت: «سفر به سلامت، توی اسنودون می‌بینمت.»

منتظر پاسخش نماند.

رفت تا به دنبال خانه‌دار بگردد.

سپس مستقیم پیش همسرش می‌رفت.

دیگر اثر نویسنده و مترجم این رمان رمان تبار زرین میبشاد بخوانید

اثرجدید نویسنده رمان تبار زین و رویاهای سرکش با نام دایره دوستی از اینجا بخوانید

توجه:

با توجه به حفظ حقوق نویسنده این رمان

کانال اصلی تلگرام نویسنده این رمان زیبا برای دوستانی که مایل هستند پارت های این رمان را سریعتر از سایت ها بخوانند قرار داده شد.

جهت اتصال به کانال اصلی رمان رویاهای سرکش با توجه به اطمینان از اتصال شما به تلگرام اتصال به کانال اصلی تلگرام رمان رویاهای سرکش کلیک کنید

نوشته رمان رویاهای سرکش پارت ۵۷ اولین بار در شصت تیپ مرجع کامل رمان آنلاین. پدیدار شد.

برای خواندن کامل مطلب کلیک کنید

نوشته های مشابه

دیدگاهتان را بنویسید

نشانی ایمیل شما منتشر نخواهد شد. بخش‌های موردنیاز علامت‌گذاری شده‌اند *

این سایت از اکیسمت برای کاهش هرزنامه استفاده می کند. بیاموزید که چگونه اطلاعات دیدگاه های شما پردازش می‌شوند.

دکمه بازگشت به بالا
بستن