آخرین مطالبرمان

رمان دلربا پارت ۵۱

رمان دلربا

جهت مشاهده پارت های منتشر شده از رمان دلربا وارد شوید

نگاه بغض آلود و شماتت آمیز من رو به جون خرید و کلافه بازدمش رو بیرون فرستاد.
احساس می کردم اونم از این نقش بازی کردن خستس.
اونم دلتنگ منه!

اما به خاطر خیلی چیزا که من ازشون هیچ اطلاعی ندارم، مجبوره که اینطور رفتار کنه.
دست آزادش و روی شونه چپم قرار داد و با مهربونی زمزمه کرد:
_خواهشا جلوی اشکان یه جوری رفتار کن که انگار هنوزم حافظم به طور کامل برنگشته.

یه تای ابروم بالا رفت.
_یعنی همه ی اینا مربوط به اشکان میشه؟
_شب همه چیزو برات توضیح میدم…الان فقط مثل من نقش بازی کن.
ناچارا سری تکون دادم و ازش فاصله گرفتم.

اون هم مجدد روی مبل نشست و جوری در نقشش فرو رفت که انگار نه انگار همین چند دقیقه پیش چه بحث مفصلی داشتیم!

طولی نکشید که سر و کله ی اشکان هم پیدا شد.
با قیافه ای کاملا عبوس و اخمای در هم فرو رفته…
فکر کنم سهراب بدجوری حالش و گرفته بود.

کاش میشد زود تر ساعت ها می گذشت و سورن این معما رو برام حل می کرد.
که چرا نقش بازی می کنه و یا دلیل خصومت سهراب و خودش با اشکان چیه!

وای که تا فرا رسیدن شب من از فوضولی هزار بار میمیرم و زنده میشم.
اشکان، در حالی که هم چنان اخم به ابرو داشت، کناره سورن نشست.

با خشم نگاهم و به اشکان دوختم ولی سکوت اختیار کردم.
اگه به من بود که دلم نمی خواست یه تکه نون هم به این بشر بدم!
چه برسه به صبحانه و ناهار و شام…

کاش سورن زودتر دست از نقش بازی کردن بر می داشت و این عوضی رو از اینجا بیرون می کرد.
اونوقت خیال من هم کاملا راحت میشد و هر دو می تونستیم به زندگی پر آرامش قبلی مون برگردیم.

وقتی دید چیزی نمیگم و حوصله بحث کردن باهاش رو ندارم، مشغول کوفت کردن صبحانش شد.
البته این دفعه با اشتها بیشتر!
ولی سورن هم چنان تو خودش بود و میل چندانی نداشت…

صبحانشون رو که خوردن، هر دو از آشپزخونه بیرون رفتن و من با کلی ظرف نشسته تنها موندم.
ظرفا رو که شستم، سراغ درست کردن ناهار رفتم.
خیلی سریع مشغول شدم و هنوز به یک ساعت هم نکشیده بود که بوی عطر قرمه سبزیم توی فضا پیچید.

حسابی تو فاز خودم بودم و داشتم ادویه نهایی به خورشتم می زدم که صدای اشکان توی فضا پیچید:
_میگن اونایی که دست پخت خوبی دارن، اخلاق شون خوب نیست!

نه به سمتش برگشتم و نه کوچک ترین واکنش دیگه ای نشون دادم.
اصلا انگار نه انگار که اون وجود داره و حرفی زده.

پرو پرو ادامه داد:
_حالا می بینم که راست میگن…تو اصلا اخلاقت خوب نیست…پاچه گیر و گند اخلاقی!
بالاخره نگاهم و بهش دوختم.

حق به جانب گفت:
_برای گرفتن حقم.
خوب متوجه منظورش شدم اما تصمیم گرفتم یکم باهاش بازی کنم.

خودم و به کوچه علی چپ زدم و با تعجب ساختگی گفتم:
_نمی فهمم! چه حقی؟

_ببین داستان یکم پیچیدس…ولی تو فقط در این حد بدون که اگه به من کمک کنی و سنگ جلوی پام نندازی یه مایه پیله ی گنده این وسط گیرت میاد.
لبخند محوی زدم و پرسیدم:
_چه قدر؟

به خیال خام خودش فکر کرد که تونسته من رو با یه مشت اسکناس بخره و راضی نگه داره پس لبخندی از روی رضایت زد و گفت:
_بستگی به کمکت داره.
_باید فکرام و بکنم.

سری تکون داد و خواست چیزی بگه که ممانعت کردم و ادامه دادم:
_البته! من باید همه ی جریان و این حقی که ازش صحبت می کنی رو کامل بدونم…چون اگه بخوای ضرری یا کوچک ترین آسیبی به سورن وارد کنی نه تنها باهات همکاری نمی کنم بلکه تمام تلاشم و می کنم تا از سره راه شوهرم ورت دارم.

لبخندش پر رنگ تر شد و چشماش برق زد.
_ازت خوشم میاد! مثل تو خیلی کم پیدا میشه…ولی نترس من فقط می خوام حقم و از بابای سنگدلم بگیرم…کاری با سورن و یا تو ندارم…حقم و که از بابام بگیرم میذارم و میرم.
پس حدسم درست بودش!

بی سر و صدا درو باز کردم و وارد اتاق شدم که دیدم منتظرم روی تخت نشسته و بهم زل زده.
پشت سرم در رو بستم و به طرفش رفتم و کنارش نشستم.

نگاه شاکیم و به صورت خندانش دوختم و بی مقدمه پرسیدم:
_کی دست از این نقش بازی کردن بر میداری؟
خندید…اما آروم!

_اول تو بگو ببینم امروز ظهر توی آشپزخونه اشکان داشت بهت چی می گفت؟
با بی تفاوتی شونه ای بالا انداختم.
_یه مشت ک.ص شعر.
با خنده لب گزید و گفت:
_بی ادب شدیاااا.

و بعد آروم گونم رو بوسید و دستاش و دور گردنم حلقه کرد.
درحالی که سرش و بین موهام فرو برده بود، نفس عمیقی کشید و من صداش و در نزدیکی گوشم شنیدم:
_آخ اگه بدونی چه قدر دلنتگتم.

با قهر ازش فاصله گرفتم و غریدم:
_اگه نمی خوای حرف بزنی من میرم! برای اینکه این لحظه فرا برسه و دلیل همه ی اینکارای مسخرت رو بدونم، هزار بار از فوضولی مردم و زنده شدم.

نوک بینیم رو کشید و گفت:
_چشم خانم بد اخلاق…چشم…همه چیزو برات توضیح میدم.
دست به سینه نشستم و نگاه منتظرم و بهش دوختم.

قلبم از شدت هیجان بی تابانه می تپید و فکر کنم فشارم یکی دو درجه بالاتر رفته بود.
آخ که فوضولی چه بد دردیه!
بعد از کمی صبر کردن، بالاخره تصمیم گرفت که حرف بزنه، پس انگشتاش و در هم قفل کرد و گفت:

_اونشب که من تصادف کردم، رفته بودم به ملاقات اشکان تا باهاش حرف بزنم و براش خط و نشون بکشم که پاش و از زندگی من بکشه بیرون!

ادامه داد:
_اونشب وقتی توی بیمارستان متوجه اون تصادف ساختگی توسط اشکان برنامه ریزی شده بود، دلم می خواست پیداش کنم و با دستای خودم بکشمش اما خوب فکرام و که کردم دیدم برای زمین زدنش نقشه های هوشمندانه تری وجود داره…

تمام شب تا صبح رو فکر کردم و اخر سر به این نتیجه رسیدم تا جلوش نقش بازی کنم، نقش بازی کنم تا اون خودش و جلو بده و هم جلوی بابام خراب بشه و هم بفهمه که نمی تونه من رو دور بزنه.

_تا کی می خوای همین جوری به نقش بازی کردن ادامه بدی؟
_همین فردا همه چیزو تموم می کنم…از عمارتم پرتش می کنم بیرون و نمیذارم بابام حتی یه پوله سیاه بهش بده! اون الان دیگه برای بابامم یه زنگ خطره و بابام خوب شناختتش.

متعجب پرسیدم:
_اینکه اشکان آدم عوضیه قبول! ولی بابات واقعا حاضر میشه دوره پسرش رو خط بکشه؟ بالاخره اونم بچش و یه حق و حقوقی داره.
پوزخند تلخی زد.

تلخ تر از یه کافی دم صبح!
جواب سوالم رو طعنه آمیز داد:
_اون بیشتر از چیزی که تو فکرش و می کنی از بابام کنده و در ضمن اون حاصل یه رابطه نامشروع.
_چیییییییی؟ نامشروع؟

_آره…اون پسره معشوقه بابامه…حاصل یه اشتباه! بابام وقتی فهمید معشوقش حاملس ازش خواست بچه رو بندازه ولی اون زنیکه هرزه به طمع پول و اموال بابام حاضر نشد اینکارو بکنه.

پوفی کشیدم و کلافه سرم و به طرفین تکون دادم.

سکوت ناشیانم و که دید، متوجه شد تیر رو درست زده توی هدف، پس دستش و دور شونم انداخت و محکم گونم رو بوسید.

_قربون اون دل مهربونت برم من! می دونم تو خیلی گلی و به همه اهمیت میدی اما باور کن که اشکان لیاقت این مهربونی تو رو نداره…لیاقت خوبی کردن هم نداره.

سری تکون دادم و چیزی نگفتم که مجدد گونم و بوسید و من رو به طرف خودش کشید که در آغوشش پرت شدم.

محکم من رو از پشت بغل کرد و سرش و در گودی گردنم فرو برد و نفس عمیقی کشید.
لعنتی نقطه ضعف من رو خوب می دونست!

می دونست که چه قدر روی گردنم حساسم و سریع با یه بازدمم داغ، از خود بی خود میشم.
زبونش و از بالا تا پایین گردم سوق داد که با حس خیسیش، با لذت چشمام و بستم.
رفته رفته زبونش به طرف لاله گوشم رفت و در نزدیکیش پچ زد:

_می دونی چه قدر دلتنگتم!؟
صادقانه جواب دادم:
_من بیشتر!
_خیلی دوست دارم امشب تلافی این چند وقتی رو که ازت دور بودم در بیارم اما می ترسم صدای آه و نالت به گوش این مرتیکه لاشی برسه، پس…
به اینجای جملش که رسید مکث کرد.

من رو به سمت خودش برگردوند و وقتی کامل باهام فیس تو فیس شد، ادامه داد:
_پس شیطونی میذاریم واسه یه شب دیگه.

_باشه ولی بازم امشب من پیش تو می خوابم.
گونم و کشید و گفت:
_خودت می خواستی هم من نمی ذاشتم بری!

این رو گفت و کامل تو جاش دراز کشید.
گوشه ای رو برای من خالی گذاشت و زمزمه کرد:

آه از نهادش بلند شد اما جوابی به این سردرگمی من نداد.
دوباره پرسیدم:
_سورن! لطفا به من بگو چته…اینکه اینطور ماتم زده و پریشون می بینمت اما نمی تونم کاری کنم تا این اندوهت کم بشه، برام از مرگ هم دردناک تره.

سرش و بالا آورد و با مهربونی خیره شد به چشمام.
دستش و دور کمرم حلقه کرد و اجازه داد تا کنارش روی مبل بشینم.

در حالی که نگاهش بین تک تک اجزای صورتم می چرخید، گفت:
_ممنونم که هستی دلربا…ممنونم که بهم اهمیت میدی و به فکر غم و غصمی! اما قبول کن که کاری از دستت بر نمیاد.

_تو بگو مشکلت چیه…شاید من تونستم بهت کمکی بکنم.
نفسش و بیرون فرستاد و عصبی دستی میون موهاش کشید.
تموم حرکاتش داشتند داد می زدند که چه قدر کلافه و داغونه!

_مشکل من برادر لاشیمه که الان مثل یه ببر زخمی خطرناکه…اون مدارکی که با خودش برده اصلا به دردش نمی خوره چون امضا من و بابا لازمه…

وقتی متوجه این موضوع بشه دوباره خودش و آماده می کنه تا به من و بابا حمله کنه…اون آدم بشو نیست دلربا! اون واقعا عوضیه…یه روانی!

اصلا از حرفاش نترسیدم.
من اشکان و آدم حساب نمی کردم و مطمئن بودم سورن زیادی نگرانه.
اون آدمی که من دیدم هیچ غلطی نمی تونه بکنه.

افکارم و به زبون آوردم و گفتم:
_به نظرم تو زیادی نگرانی…اون دیگه بساطش و جمع کرده و رفته!
پوزخند زد.

نوشته رمان دلربا پارت ۵۱ اولین بار در مستر رمان. پدیدار شد.

مشاهده کامل این مطلب در مستر رمان

نوشته های مشابه

دیدگاهتان را بنویسید

نشانی ایمیل شما منتشر نخواهد شد. بخش‌های موردنیاز علامت‌گذاری شده‌اند *

این سایت از اکیسمت برای کاهش هرزنامه استفاده می کند. بیاموزید که چگونه اطلاعات دیدگاه های شما پردازش می‌شوند.

دکمه بازگشت به بالا
بستن