آخرین مطالب

رمان خان پارت ۸۷

🌸گلناز

یه ماهی به دل خوش گذشت و منم همه چیزم رو به راه بود.. تا اینکه اون روز کتی زنگ زد و دعوتمون کرد.. و گفت بیا امیر هم از سر کارش میاد اینجا خیلی وقته با هم دور هم شام نخوردیم.. تازه این یه شام مخصوصه..

🌸هرچی اصرار کردم نگفت چرا شامش مخصوصه…اما من خب هیجان زده شدم و گفتم لابد یه خبری هست.. برای همین قبول کردم و به امیر هم خبر دادم.. قرار شد من و گندم زودتر بریم و اون بعدش بیاد..

وقتی رسیدیم کتی خیلی خوشحال بود لپاش گل انداخته بود..
تا دیدمش فهمیدم یه خبری هست با خوشحالی گفتم
گلناز: من میدونم چه خبره.. من میدونم چه خبرههههه خانوم خانوما…تو نینی داری… بگو کتی اره?

🌸کتی یه لحظه لبخندش خشک شد بعد زد زیر خنده و گفت
کتی: وای تو هنوز از در نیومدی تو گلناز…از کجا فهمیدی .. بابا من این همه تدارک دیده بودم که با اردلان این خبرو بهتون بدیم.. چون کسایی که بیشتر از همه خوشحال میشن شمایین.. اما ببین چجوری دستمو خوندی به خدا که خیلی بدجنسی…

🌸خندیدم و گفتم
گلناز: خب چیکارکنم بابا خیلی معلومه.. از رنگ و روت فهمیدم عین گربه ای هستی که قناری خورده.. بگو ببینم کی فهمیدی.. وای خیلی ذوق کردم یعنی قراره منم خاله بشم.. اخ.. بگو ببینم دوس داری دختر باشه یا پسر..

کتی: وای گلناز به خدا خیلی زرنگی..اما لو نده اردلان دوس داره خودش بهتون بگه به خدااا عین بچه ها شده رو پاش بند نیست..انقدر ذوق داره که نگو.. تازه امروز صبح فهمیدم.. حتی به خانوادمون هم خبر ندادیم.. نمیخوام هم خبر بدیم.. چشم میکنن بقیه.. بزار چند وقت بگذره.. تازه دو ماهمه..

🌸گلناز: وای به خدا منم خیلی ذوق دارم رو پا بند نیستم.. بده من..گندم رو بغل نکن سنگینه.. دیگه از این خبرا نیس بخوای هرکاری کنی.. یالا بده به من.. برو بشین.. اصلا امشب نباید مهمونی میگرفتی.. کار نکن عزیزم پاتو بنداز رو پات.. باورت میشه بار اولی که من باردار شدم امیر انقدر هول کرده بود و ذوق داست برام ویلچر خریده بود میگفت راه نرو.. البته منم استراحت مطلق بودم اما خب.. اونم شورشو در اورده بود…

کتی زد زیر خنده و گفت
کتی: وای تو رو خدا? تا این حد یعنی? به خدا اردلان هم دست کمی نداره.. لااقل بیا کنار من بشین یه کم گندمکم رو ناز کنم دلم برای لپ لپی هاش تنگ شپه هزااار ماشالااا.. پسر به دنیا بیارما.. گندم عروس خودمه..

🌸زدم زیر خنده که یهو صدای در اومد.. کتی خواست بره دم در یا خدمتکارو صدا کنه اما من گفتم
گلناز:ولش کن من میرم.. اون دختره از تو اشپزخونه نکوبه نیاد.. جیگر مامان بشینه پیش خاله.. بغلش نکن خودش رو مبل میشینه دخترم دیگه کم کم میخواد راه بره ه ه

کتی قربون صدقش میرفت و منم رفتم دم در فکر میکردم شاید اردلانه یا امیر کارش زود تموم شده و زودتر اومده…
اما درو که باز کردم خشکم زد نزدیک بود پس بیوفتم اما خودمو جمع و جورکردم و گفتم افرا..

🌸اونم انگار از دید من شوکه شده بود نمیدونستم دارم درست میبینم یا نه.. خودش بود.. شبیهش نه.. خودش بود امکان نداشت.. خودش بود.. چشماش.. خط های ریشش.. صورتش.. نگاهش.. خودش بود.. فقط یه کم جا افتاده تر. یه کم شکسته تر…

به خودم اومدم.. نمیدونم چه قدر نگاهش کردم… پنج دقیقه.. یا کمتر.. اما برای من یک سال گذشت.. انگار یک سال نگاهش کردم…بعد که به خودم اومدم دستم رو بلند کردم ببرم سمتش.. میخواستم بفهمم واقعیه.. باید مطمئن میشدم..

🌸همین که دستمو بلند کردم درو کشید سمت خودش و در به هم کوبیده شد و بسته شد و من صدای کتی رو شنیدم که از داخل داد زد
کتی: گلناز کی دم دره.. چرا اونجا موندی بیام?

من درو دوباره باز کردم اما کسی نبود.. حتی رفتم تو کوچه اما هیچ کس نبود.. سر در گم این طرف و اون طرف رو نگاه کردم هیچ کس تو خیابون نبود ترسیدم…خیلی.. خیلی بیشتر از اونچیزی که بتونم توضیح بدم ترسیدم…

🌸راستش خیال کردم جدی جدی دیوونه شدم و توهمی شدم.. مونده بودم چیکار کنم رفتم تا وسط کوچه همه جارو نگاه کردم هیچ کس نبود حتی هیچ ماشینی نبود… برگشتم تو خونه از ترس دستام میلرزیدن.. خدایا این چه مصیبتی بود… این چه عذابی بود..

اما میدونستم الان رنگم پریده و معلومه یه چیزی شده… گفتم نباید به روی خودم بیارم نباید بقیه بفهمن زده به سرم.. خصوصا کتی که تا ته و توی ماجرا رو در نمی اورد ول کن ماجرا نبود.. با همون حال برگشتم تو خونه کتی تا منو دید با تعجب گفت

🌸کتی: گلناااازخوبی? کی دم در بود? چرا انقدرمعطل کردی رنگت چرا پریده.. باز چی شد بگو ببینم.. ای بابا تو هر دفعه میای اینجا که یه چیزیت میشه.. دوباره چیشد حالت بده?

گلناز: نه..نه جونم خوبم.. بچه های بد بودن.. زنگ درو زدن اذیت کنن .. انگار مال کوچه ی شما هم نبودن.. با دوچرخه میگشتن زنگ خونه هارو میزدن.. دعواشون کردم اعصابمو خورد کردن.. چیز مهمی نبود بابا…

🌸کتی خندیدو گفت
کتی: ای بابا شانس رو ببین.. اصلا اینجا از این خبرا نیستا تو که میای این اتفاقا هم از در و دیوار میوفته.. گلم عیب نداره خودتو ناراحت نکن.. خب بگو ببینم تو چه خبر.. نینی دوم نداری? الان که رنگت پریده بود میخواستم بگم یه ازمایش بده..

لبخند کمرنگی زدم و گفتم
گلناز: نه جونم ما همین یه دونه رو هم با کلی سلام و صلوات به دنیا اوردیم چون بدن من ضعیفه.. یه بار هم بچه رو از دست دادیم جفتمون خیلی اذیت شدیم خداروشکر این گندمکم رو داریم.. فعلا بچه نیاریم.. حالا دیگه نوبت شماست..

🌸کتی شروع کرد با ذوق حرف زدن.. اما من فکرم دم در جا مونده بود.. نمیدونستم چرا این اتفاق ها میوفتاد سعی داشتم خودمو قانع کنم شاید همون اشنای کتی ارسلان بوده اما اگه اون بود که غیب نمیشد و فرار نمیکرد.. اخ داشتم دیوونه میشدم…

گذشت و سر شام اردلان با چه ذوق و شوقی خبر مامان بابا شدنشون رو بهم داد امیر کلی خوشحال شد منم سعی میکردم ذوقمو نشون بدم که کسی متوجه ناراحتی و به هم ریختوی ذهنم نشه.. اما تا برگشتیم خونه هنوز دلم داشت می لرزید…

من همونجور تا خونه تو هم بودم نمیدونستم چیکار کنم.. دیگه فرداش نتونستم جلوی خودمو بگیرم فکر میکردم دیوونه شدم فائزه رو کشیدم کنتر و همه چیزو بهش گفتم از سیر تا پیاز اتفاقی که افتاده بود اونم ساکت بود و ناراحت گوش میداد خیال میکردم اونم چون فکر میکنه دیوونه شدم و زده به سرم ناراحتم..

🌸حرفم که تموم شد همچنان ساکت بود من با ناراحتی گفتم
گلناز: دیوونه شدم نه? شایدم جتی شدم دختر.. تو رو خدا تو یه چیزی بگو باور کن دیشب خواب به چشمم نیومد تا صبح پلک رو هم نذاشتم.. این شد دو بار.. اخه چرا هر بار میبینمش.. لابد روحش در عذابه..

فائزه: خانوم باید … دیگه باید بریم یه جایی.. یعنی.. باید بریم و حلش کنیم اما خودمم نمیدونم چجوری خیال میکردم حلش کردم اما انگار سرنوشت یا هرچیزی که هست دست بردار نیست.. باید..

🌸من با تعجب داشتم گوش میدادم که گندم زد زیر گریه منم سریع رفتم بغلش کردم طفلک گشنش بود اروم نمیشد یه ربعی سر و کله زدم و بعدش که برگشتم منتظر به فائزه نگاه کردم و گفتم
گلناز: خب بگو دیگه.. گفتی چیکار کنیم?

فائزه با ناراحتی گفت
فائزه: بریم.. بریم پیش دعانویس.. یعنی میگم لابد روح دیدی خانوم.. اگه نه چرا باید اون خدابیامرز سر راهت سبز بشه.. بعدم غیب بشه.. روح بوده.. برای این چیزا زندگی رو به هم نزن دیوونه نشدی خانوم.. روحش سرگردون شده.. دعانویس دعا مینویسه تموم میشه میره..

🌸گلناز: پس چرا گفتی فکر کردم حل شده اما حل نشده بود منظورت چی بود?
فوری جواب داد
فائزه: اخه اون بار من خودم یواشکی رفتم دعا گرفتم بعد که متوجه شدم حل نشده فهمیدم خودتون باید در جریان باشین.. میریم پیش یه دعا نویس خوب.. بعدش با هم حلش میکنیم..

گلناز: من به این چیزا اعتقاد ندارم.. اخه اصلا همچین چیزی نیست.. اما اگه میگی راهش اینه منم میام.. یعنی به هر دری بگی میزنم که فقط این ماجرا حل بشه.. خواب شب از چشمم رفته.. اخه افرا چی از جون من میخواد تو زنده بودنش کم اذیتم کرد ? حالا مرده هم دست از سرم بر نمیداره..

🌸فائزه: خانوم لابد دلش پیش شماست که این همه سال دست بر نداشته.. لابد روحش سرگردونه شماست… از اولم بود..
گلناز: چی داری میگی تو… من بودم که از اول دل به دلش دادم اما اون از اول هیچی از عشق و عاشقی سرش نبود.. اصلا چمیدونست دوست داشتن چیه عشق و عاشقی کدومه.. فقط فکر و ذکرش زورگویی بود…

فائزه زیر لبی گفت
فائزه: لابد تازه فهمیده کی رو از دست داده.. لابد پشیمون شده و بعد این همه سال هنوز سرگردون شماست..
کلافه گفتم
گلناز: ول کن تو رو خدا طرف مرده.. حالا من سر و اعصاب دارم ? تو هم داری داستان به این ترسناکی رو عشقیش میکنی.. ول کن جونم…

من با تعجب برگشتم و فائزه و نگاه کردم اونم ترسیده بود انگار پشیمون شده بود که منو اورده اینجا من با ترس گفتم
گلناز: ادم نیست..اون مرده.. من خودم دیدم.. بچم.. بچه ی طفلکم هم همون روز مرد..

🌸زنه چینی به ابروهاش داد و گفت
– اونو نگاه نکن.. منو نگاه کن.. من دارم بهت میگم ادمه… چیزی که ازش ترسیدی ادمه.. زنده هم هست سالم هم هست.. هیچ روح و چنی و هیچ دعایی هم دور و برت نیست.. اما بخت بلند.. گوش کن ببین چی میگم.. یه گوهری داری که از دستش میدی.. سختی میکشی… من فالگیر نیستم… اما ازما بهترون یه چیزایی میگن که منم بهت میگم.. حالا برو.. برو و هیچ موقع دیگه مسیرت به اینجاها نیوفته..

من با لب و لوچه ی اویزون دنبال فائزه از اون خونه رفتم بیرون تا پامون و گذاشتیم تو کوچه گفتم
گلناز: این زنه دیوونه چی بود منو بردی پیشش.. تو که گفتی خوب بلده.. چهارتا چرند بافت حتی یه حرفش هم راست در نیومد. لا اقل وانمود هم نکرد که داره جنبل و جادوی منو باطل میکنه.. وفت جادو نداری و تموم شد و رفت.. خودشو زحمت نداد..

🌸فائزه موش شده بود و حرف نمیزد.. انگار خیلی هم ترسیده بود.. من با ناراحتی گفتم
گلناز: اخه عزیز دلم تو برای مت از نازگل هم عزیز تر نباشی کمتر نیستی.. عین خواهر منی.. به خاطر من چه ها که نکردی.. هم راز منی.. حتی یه بار.. اون یارو.. به خاطر من سر تو بلا اورد.. میدونم نباید بگم اما من خیلی مدیونتم..

فائزه به حرف اومد و با ناراحتی گفت
فائزه: خانوم این چه حرفیه.. این حرفارو نگین منم به شما مدیونم.. اصلا حرف این چیزا نیست.. من دیگه نمیتونم بیشتر از این.. این زنه هم که اینجوری گفت.. راستش من قسم خوردم چیزی نگم.. قول دادم اما نمیدونم چیکار کنم نمیتونم شمارو عین مرغ سرکنده ببینم…

🌸همونجا وسط کوچه ایستادم و نگاهش کردم سعی کردم منظورشوبفهمم از چی حرف میزد.. منظورش چی بود بعد ناباورانه نگاهش کردم و گفتم
گلناز: اون…افرا.. زندس? افرا زندس?

چیزی نگفت و فقط نگاهم کرد و سرشو انداخت پایین.. بازم ناباورانه پرسیدم اما بازم جواب نداد بلند گفتم
گلناز: امکان نداره .. نه.. نه امکان نداره.. من با چشمای خودم دیدم که مرد.. رفت ته دره.. نیست و نابود شد.. اون مرده.. هر دو تاشون.. هر دوتاشون مردن من خودم دیدم.. حتی دفنشون کردن.. سوختن و مردن خدایا..

🌸نشستم وسط کوچه و اصلا نمیتونستم رو پاهام وایستم.. داشتم دیوونه میشدم و فائزه هم هیچ حرفی نمیزد.. هیچی نمیگفت…

نمیدونم چه قدر گذشت برای من که یه عمر بود سرمو بلند کردم و گفتم
گلناز: بهم بگو چطورممکنه.. نجاتش دادن? اخه چیزی نمونده بود از اون ماشین که نجاتش بدن.. بچم .. بچم چی.. فائزه.. حرف بزن تو از کجا میدونی.. افرا کجاست? اینجاست? نگو.. نگو همونیه که من دیدم..

🌸فائزه حرف نمیزد با عصبانیت بلند شدم یقشو گرفتم و داد زدم
گلناز: چرا لال شدی.. دختر چرا لال شدی یه چیزی بگو.. بگو دروغ گفتی.. نمیتونم باور کنم بگو اشتباه کردی..

فائزه که دید دیوونه شدم با ناراحتی گفت
فائزه: خانوم من قسم خوردم.. قسم خوردم هیچی نگم.. نمیتونم حرف بزنم به خدا نمیتونم.. شما فهمیدی .. خودت فهمیدی.. الانم از من نپرس.. من نمیتونم چیزی بگم.. به ولله قول دادم.. نمیتونم هیچی بگم…اما.. اما این زنه که گفت… کسی که دیدین جن و روح نبوده ادم بوده..

🌸من یقشو ول کردم و با ناراحت رفتم عقب بهت زده گفتم
گلناز: یعنی افرا همین جا بغل گوش منه? همون که دیدم? دم خونه ی کتی چیکار میکنه? اخه از کی بپرسم.. از کی بپرسم دختر دیوونم نکن…من از کی بپرسم.. اون یارو تا دم گوش من اومده..

ناباورانه رفتم عقب و گفتم
گلناز: اون میخواد.. اون میخواد منو دیوونه کنه.. میخواد زندگیمو به هم بریزه.. به خاطر گذشته.. به خاطر بچه .. چون از دستش فرار کردم چون ابروشو بردم.. اون میخواد منو بکشه.. میخواد اذیتم کنه.. یا… یا عین الان دیوونم کنه.. اره.. اره اون همچین ادمیه.

🌸ترسیده بودم و از ترس گریم گرفته بود فائزه که حال و روزمو دید به حرف اومد و با ناراحتی گفت
فائزه: خانوم.. اون.. اون نمیخواد شمارو اذیت کنه… اگه نه این همه مدت این کارو میکرد.. الانم.. الانم اون دو بار اتفاقی شد..دیگه قرار نیست افراخان رو ببینین..

من یهو به خودم اومدم و گفتم
گلناز: یعنی تو باهاش حرف زدی? بگو ببینم اون ارسلانی که کتی میگه همین افراست اره? زن و دو تا بچه.. زن داره.. بچه داره شیرازیه.. بچه ی من.. بچه ی منم زندس.. اون بچه ی منه?

🌸فائزه مردد منو نگاه کرد و گفت
فائزه: نمیدونم خانوم.. اما اون بعد از اون ماجرا خودشو جمع و جورکرد.. زندگی خودشو داره.. فقط دورادور حواسش به شماس.. نمیخواد اذیتت کنه گلناز به خودت بیا.. خانوم.. به خودت بیا اروم باش.. اروم باش…

اما من نمیتونستم به خودم بیام و خودمو جمع و جور کنم داشتم دیوونه میشدم دوباره یقه ی فائزه رو گرفتم و گفتم
گلناز: بگو … بگو کجاست.. باید برم سراغش.. قبل از اینکه اون بیشتر از اینا دیوونم کنه من باید برم.. باید همه چیزو بفهمم.. دیوونم نکن بگو افرا کجاست وگرنه خودم میکشمت فائزه…. قول و قرارت با اون مرتیکه مهم تره یا من ? الان دیوونه میشم زن.. بگو اون کجاست…

این نوشته رمان خان پارت ۸۷ برای اولین بار ظاهر می شود در رمان وان.

اتصال به انتشار دهنده این مطلب

نوشته های مشابه

دیدگاهتان را بنویسید

نشانی ایمیل شما منتشر نخواهد شد. بخش‌های موردنیاز علامت‌گذاری شده‌اند *

این سایت از اکیسمت برای کاهش هرزنامه استفاده می کند. بیاموزید که چگونه اطلاعات دیدگاه های شما پردازش می‌شوند.

دکمه بازگشت به بالا
بستن