آخرین مطالبرمان

رمان استاد و دانشجوی شیطون پارت۴۵

جهت دسترسی آسان به پارت های منتشر شده از این رمان وارد شوید

با صدای قدم هاش که به سمتم می اومد، بیشتر روی مخم رفت که دستم روی نرده کنار تخت فشار دادم تا به سمتش نچرخم و سر و صدایی راه بندازم ولی نتونستم خودم رو کنترل کنم که با حرص و صدایی تقریبا اروم گفتم: دیدی با امانت پدر و مادرم چه کردم؟!
خودم از بغضی که توی صدام پیدا بود دلم سوخت….
_حالش خوب میشه، سها من رو ببین یه دیقه…
با چشمای براق به سمتش چرخیدم و از این لحنش ….. حتی از اینکه اسمم رو به زبونش می اورد حالت تهوع داشتم.
_حالم از تو بهم میخوره …. نه اصلا تو چرا ؟!
پوزخندی زدم و ادامه دادم: از خودم که این طفل معصوم رو الت دستت کردم و با خودم اوردم این شهر تا تو همچین بلایی سرش بیاری….
میدونی دیگه نمیتونه مثل بقیه بچه ها راحت با کسی رابطه برقرار کنه؟!
حالا تنهامممم بزار نمیخوام ببینمت چرا نمیفهمی؟! دیگه چه بلایی میخوای سرم بیاری که نیاوردی؟!
همه چیزم رو که برای یه دختر همه چیزش هست با زور گرفتی…. من رو از خونه ام بیرون کردی و اوره و محتاج دیگرون، حالام که این بلا رو سر بردارم اوردی… دیگه چی میخوای اخه….
اگه حیوون هم بودی میفهمیدی وقتی میگم نمیخوامت… چرا نمیفهمی هان؟!
دستش رو تکون داد و گفت: تا نزدم تو دهنت بفهم چی داری میگی… یه ذره اروم باهات حرف میزنم هول برت نداره فکر کنی خبریههه… الان هی واسه من جمله های تکراری نگو… بعد از مرخص شدن ارمان می یام پیش خودم این رو گوشت خوب فرو کن چون من طلاقت نمیدم و تو رو فقط یه چیز از من جدا میکنه اونم مرگ.
از روی صندلی بلند شدم تا به سمتش حمله ببرم که دستام رو توی هوا گرفت و گفت: بتمرگ سر جات سها تا مثل سگ نزدمت.

هیستریک خندیدم که چشماش از حرکتم درشت شد.
خودمم به حالت هایی که از خودم نشون میدادم تعجب کرده بودم ولی شاید اینکاراا رو انجام میدادم تا یه وقتی سکته نکنم، تا این اتاق رو با وسایلش روی سر این مرد خرد نکنم.
_من تنها بزار سهیل… تنها بزار تا با دستام خفه ات نکردم، دیگه داری شور همه چی رو در می یاری.
خواست حرفی بزنه که ارمان تکونی خورد و من خیلی سریع نگاه از سهیلی که انگار تازه با خودش اومده بود گرفتم و به سمت ارمان که چشماش نیم باز شده بود پا تند کردم.
_جانم داداشم؟!
نگاهم کرد و دستش رو بابا اورد که دستش توی دستم گرفت و با چرخوندن نگاه به پشت سرم رسید و با چشمایی که میل به گریه داشت لباش رو لرزوند و گفت: ابجی….
_جانم….ارمان، چی شده.
به سهیل با چشماش اشاره کرد و گفت: عمو محمد رو زد.
چشمام روی هم بستم و گفتم : اره، قربونت برم ولی بزرگتر ممکنه باهم یه دعواهایی داشته باشن تو که نباید بترسی.
_اما تو هم ترسیده بودی.
نگاهش کردم بی حرف که گفت: ابجی من چرا مریض شدم؟!
با خنده مصلحتی گفتم: تو که مریض نشدی داداشم… تو فقط یکم غذاهای بد بد خوردی تنت ضعیف شد.
بازم نگاهش با سمت سهیل رفت که این بار صدای قدم هاش رو شنیدم که نزدیک تر شد.
ارمان دستم فشار داد، که بزور لبخند زدم.
_سلام قهرمان کوچک…
ارمان جوابش رو نداد کا سهیل این بار دستش سمت سرش برد و اون سرش رو برگردوند و گفت: باهات قهرم، تو ابجی و من رو ترسوندی… تازشم عمو محمد رو زدی.
بعد رو به من گفت: اصلا به عمو محمد بگو بیاد.
سهیل با عصبانیت خیره به من شد و خواسو حرفی بزنه که گفتم: ارمان جان من که گفتم بین بزرگترا بوده…
_نمیخوام دیگه باهاش دوست نمیشم، بگو این بره.

بعد با قیافه مظلومی بهم زل زد.
دستی روی موهاش کشیدم و سعی کردم به سهیلی که میخواست من راجبش حرفی بزنم بی اهمیت باشم….
_ابجی عمو محمد چرا نمی یاد؟!
با حرف بعدی که ارمان زد، عصبانیت سهیل چندبرابر شد که با قدم های محکم از اتاق بیرون رفت و تقریبا در رو بهم کوبید.
نگاهم به سمت در چرخید و با بسته بودنش سمت ارمانی که با چهره عصبی و تخس خیره به در مونده بود گفتم: داداش خوشگلم گشنش نیست؟!
اخماش بیشتر توی هم رفت و گفت: نخیر.. گفتم که عمو محمد رو میخوام ببینم.
از اینکه اینطوری منتظر من بود فهمیدم قرار نیست از حرفش برگرده با اینکه خودم هم دوست داشتم به سراغ مردی که زیاد از حد از روش شرمنده بودم برم…
ولی خب اخرین دیدار و حرکتی که من کرده بودم اونقدر احساس خجالت رو توم زیاد کرده بود که دروغ گفتم: رفته خونه شون ارمان.
ناراحت و با چهره ای پر از تعجب گفت: اما اون ما رو اینجا نمیزاره و بره، خودش میگفت تنهامون نمیزاره مثل بقیه…
با حرفش جا خوردم ولی توی چهره ام نشون ندادم و گفتم: معلومه که تنهامون نمیزاره، فقط رفت به مامانش سر بزنه چون فهمید تو حالت خوبه رفت.
بالاخره رضایت داد که از اتاق بیرون رفتم و بعد پرسیدن از ایستگاه پرستاری که دکترش کجاست و نشون دادن اتاقش، منم به سراغش رفتم.
دکتر بعد از معاینه ارمان و گفتن اینکه باید دو روزی تحت مراقبت باشه و تجویز کردن داروها ما رو تنها گذاشت و من بعد از خورندن ابمیوه ای که گرفته بودم به ارمان کنارش نشستم.
اما فکرم درگیر محمد بود که نمیدونستم چه کار کنم….یعنی باید بهش زنگ میزدم یا چی؟!
وقتی نگاهم رو بالا اوردم فهمیدم ارمان خوابیده از اتاق بیرون رفتم.

با بیرون اومدن از اتاق خوب به دو طرف راهرو نگاه انداختم وقتی خیالم راحت از این شد که سهیل نیست، بدون وقت تلف کردن به سمت ایستگاه پرستاری رفتم.
_سلام مجدد…
پرستار که خانم سن بالآیی هست نگاهی به من انداخت و گفت: سلام، مشکلی پیش اومده؟!
سری تکون دادم و گفتم: نه من فقط میخواستم یه زنگ کوچیک بزنم….
زن خواست مخالفت کنه که گفتم: زیاد طولش نمیدم، کار واجبی دارم.
نگاه ازم گرفت و گفت: فقط زودتر….
بعد مشغول کارش با کامپیوتری که جلوش بود شد.
شماره شون رو به ذهن سپرده بودم چون از نظرم تنها خونه و تنها اشنایی بود که در حال حاضر من داشتم.
زیاد بوق نخورد که تلفن برداشته شد.
_الو سلام… منم سها.
_سلام دخترم، خوبی؟!
با شنیدن صدای اشرف خانم بغضم گرفت و بیشتر از قبل دلم مادرم رو خواست.
_خوبم اشرف خانم راستش زنگ زدم بهتون که بگم ارمان زیادی دلتنگ اقا محمد هست بهونه اش رو میگیره الانم مهلت ملاقات بیمارستان تموم میشه …
نزاشت حرفم رو ادامه بدم و با کلی نگرانی گفت: بیمارستان… بیمارستان چرا اخه مادر.
از اینکه اقا محمد حرفی نزده بود و من اینجوری بهش خبر داده بودم، از خودم بدم اومد و گفتم: هیچی نگران…
نتونستم ادامه بدم چون احتیاج داشتم که با یکی حرف بزنم پس بزور با گریه ادرس اینجا رو دادم و ازش خواهش کردم بیاد.
غرورم خیلی وقت بود که شکسته شده بود، همون وقتی که سیلی اولی رو از سهیل خوردم فقط تونستم ضجه بزنم.
تا سر بالو اوردم با سهیل روبه رو شدم که با پروئی تمام گفت:به کی زنگ زدی ادرس اینجا رو دادی؟!

نوشته رمان استاد و دانشجوی شیطون پارت۴۵ اولین بار در مستر رمان. پدیدار شد.

مشاهده کامل این مطلب در مستر رمان

نوشته های مشابه

دیدگاهتان را بنویسید

نشانی ایمیل شما منتشر نخواهد شد. بخش‌های موردنیاز علامت‌گذاری شده‌اند *

این سایت از اکیسمت برای کاهش هرزنامه استفاده می کند. بیاموزید که چگونه اطلاعات دیدگاه های شما پردازش می‌شوند.

دکمه بازگشت به بالا
بستن