آخرین مطالب

رمان آفرودیت و شیطان پارت ۲۸

آمریکا / سان فرانسیسکو
دیاتا به حتم گیج شده بود . این رفتار های ضد و نقیض پسرک امانش را بریده بود این کارها دیگر چه معنی داشت ؟ نیوراد از قصد با دست راستش که زیر زانوهایش بود ، زانوهایش محکم گرفته بود که نتواند جفتک بیندازد . این کارش چه معنی داشت ؟ او فقط گفت خسته است و تشنه و گرسنه دیگر این بغل کردن چه معنی داشت ؟ به حتم که این پسر بالا خانه را اجاره که نه رهن یک ساله داده است !
صدایش از این همه جیغ و داد کمی گرفته و گلویش می سوزد و حتی روی نگاه کردن به نیوراد را ندارد . شاید به قول خود نیوراد دیاتا فقط خود را بد نشان می داد و این ( شاخ بازی ) بیش نبود شاید او نیز مثل بقیه ی دختر ها بود …خجالت می کشید ، سرخ و سفید می شد یا حتی …عاشق می شد . دیاتا هم یک دختر عادی بود ولی دختری که دنیا و سرنوشتش بد تا کرد …حال او دختر بده ی داستان بود شده بود و زندگی اش درس عبرتی برای بقیه ی دختر ها شده بود .
هوا واقعا سرد بود و سرمایش طاقت فرسا بود اما بدن پسرک شیطان صفت ، مانند کوره گرم بود همین هم باعث می شد کم تر سرما به بدنش رخنه کند و او فکر کرد به حتم که این پس مثل شیطان از آتش است …
_ منو بذار زمین !
نیوراد ، حرفش را مثل وز وز مگسی ندید می گیرد و باز به جلد بی اعتنایی اش بر می گردد .
_ مگه نشنیدی ؟ کری خدا رو شکر ؟!؟! بذارم زمین روانی !
نیوراد نگاه چشمانش را پایین می آورد و به دیاتا زل می زند و دیاتا از آن فاصله ، واو به واو چهره ی نیوراد را از بر می شود . مثل یک شعر چهره اش از همان فاصله در حافظه ی بلند مدتش حفظ می شود .
آن چشمان سبز آبی که در تیله های خبیثش خبری از سرزندگی نبود ، موهای تکه تکه ی شکلاتی رنگش که عجیب لجبازی می کردند برای حالت گرفتن همه و همه را در همان فاصله از بر می شود حتی زاویه ی فکش ، حتی آن رد بخیه های ترسناک گلویش …
نیوراد نیشخندی از نگاه منگ رپر کوچولو می زند و صدایش بیش از حد شبیه سوهانی می شود که منتظر است روح دیاتا را بتراشد _ راحته ؟
دیاتا دوباره گیج می شود _ چی ؟
_ جات .
برای در آوردن حرص نیوراد هم که شده پشت چشمی نازک می کند _ آره خیلی !
ناگهان دست های نیوراد از هم باز می شود و دیاتا می افتد جیغش کر کننده است و به یک آن بخاطر باز شدن دست های نیوراد ، دیاتا با ضرب جلوی پای نیوراد می افتد . بدنش خاکی است و سرش از این ضربه ی ناگهانی درد می کند .
شوکه با چشمانی نم دار از درد از بالا به نیوراد بی خیالی که دوباره دست به جیب بود نگاه می کند . بغض نمی گذارد حرفی بزند سنگلاخ ها در بدنش فرو رفتند و هنوز از این کار پسرک شوکه است .
نیوراد بالاخره آن زبان یک گرمی اش را بیخیال تکان می دهد _ خوبه چون من با ناراحت بودنت بیشتر حال می کنم !
به حتم که این پسر یک شیطان واقعی است !
دیاتا با جیغ سعی می کند بلند شود از فرط شوک و تعجب زبانش بند آمده _ تو یه روانی نیوراد یه روانی ! رد دادی پسره ی احمق منو کدوم گورستونی آوردی هااان ؟
حال با هر زوری بود بدون کمک گرفتن از این حجم از خباثت و بیخیالی ، رو به رویش ایستاده و با داد حرف می زند .
_ اصلا اینجا کجاست ؟منو واسه چی تو این جهنم دره آوردی ؟ تشنمه ، گرسنه امه روانی من و تو الان با هم شریکیم این چه کاریه با من کردی ؟ زنگ بزن ارسلان زود ! قسم میخورم یه بار دیگه با من این کارو بکنی بد پشیمونت می کنم !
آن خونسردی نگاه نیوراد جایش را به یک جدیت می دهد نگاهش ترسناک شده است و حال خبری از بی اعتنایی نیست
چشمانش تیره تر می شود تردید و درنگی نمی کند و از همان فاصله به سمت دیاتا هجوم می برد . دستانش دور گلوی دیاتا حلقه می شود و دخترک ، توان دفاع از خود در برابر شیطان را ندارد .
_ منم قسم می خورم اگه یه بار دیگه تهدیدم کنی زندگیمو میدم تا نابودت کنم !
دیاتا به زور خودش را میان نگاه بیخیال نیوراد بلند کرده بود و حال گلویش توسط دستان نیوراد به اسارت گرفته شده بود . فشار دست نیوراد کمی بیشتر می شود و دیاتا کلمات نامفهومی را بیان می کند .به زور دست هایش را به طرف دستان نیوراد می برد و چنگ می اندازد ، تقلا می کند و در چشمانش ترس هویدا شده است تقلا می کند برای ذره ای اکسیژن که وارد ریه هایش کند. کم کم صورتش رو به کبودی می رود دیگر تلاش هایش کم تر و نفس هایش کند تر می شود داشت خفه می شد و شیطان به همین راحتی داشت برگ برنده ی نقشه اش را خفه می کرد ؟!؟!
از چشمان دیاتا اشکی مظلومانه می چکد که نگاه نیوراد لحظه ای روی آن خیره می ماند دانه اشک بزرگی که از گونه اش سر می خورد و درست روی انگشت نیوراد می افتد …
دستانش به یک آن از دور گلوی دیاتا با اکراه باز می شود و دیاتا بی جان دوباره روی زمین زانو می زند و مکرر سرفه است که می کند …سعی کرد در حد توانش اکسیژن مهمان ریه هایش کند و هوا را تند تند می بلعید …
صورتش داغ بود و پیشانی اش تب دار داشت می مرد …داشت خفه می شد …پسرک شوخی نداشت …تهدید حالی اش نمی شد و مثل اب خوردن می کشت …
نیوراد به انگشتش که از اشک دیاتا خیس بود خیره می شود این خیره ماندن خیلی طول نمی کشد چون دستش را با تیشرتش پاک می کند و با زهرخندی عجیب نفس نفس زدن های کله استقلالی را نظاره می کند .
_ امتحانو قبول شدی ، با هم کار می کنیم !
نگفت ( دیگه بهت اعتماد دارم ) چون شیطان نه به کسی اعتماد داشت نه آنقدر خوش بین که بخواهد به کسی اعتماد کند آنقدر ها هم مغرور بود که نخواهد این جمله را بر زبان بیاورد . شیطان ، مغرور ، خبیث ، لجباز و زورگو بود …
بعد جلوی چشمان متعجب و اشکی دیاتا ، راهش را کج می کند و دوباره راه طرف ماشین را به پیش می گیرد آن هم بعد از این همه پیاده روی…
یعنی همه ی این ها یک امتحان بود ؟ یک امتحان مسخره ؟ این راه رفتن ها ، خفه کردن ، آن ترساندن ها ، آن بغل گرم و کوره مانند و ..آن بوسه همه یک امتحان بودند ؟ ولی چرا ؟!؟! بخاطر یک انتقام و یک اعتماد این همه خفت را دیاتا به جان خریده بود ؟!؟!
این پسر دیوانه بود نه ؟ چرا بود به خدا که روانی بود !

نیوراد زیر چشمی نگاهی به پشت سرش می اندازد و کله استقلالی را همان طور اش و لاش و شوکه روی زمین می بیند نیشخندی می زند و بیخیال لبی می کشد . این یک محکم کاری بود . یک امتحان که کله استقلالی جیغ جیغو از آن سربلند بیرون آمده بود . در اصل یک زهر چشم هم بود چون به حتم دیگر کله استقلالی دستش آمده بود که شیطان می تواند تا چه اندازه روانی شود . اینجا منطقه ی پرتی خارج از سان فرانسیسکو بود که شاید تنها یمی دو با به اینجا آمده بود . یک منطقه ی بی آب و علف که تا چشم کار می کرد جاده خاکی بود و بس . در واقع ، ماشین اصلا بنزین تمام نکرده بود . وقتی که گلوی رپر کوچولو در دستانش بود ، جای سوختگی توجهش را جلب می کند . جای سوختگی خاصی بود که دقیقا زیر چانه اش بود و نیوراد از قصد دستش را همان جا قرار داد تا بتواند دقیق تر لمسش کند . این سوختگی یک سوختگی ساده نبود …علامت مهراب بود ! خیلی وقت است که از کثافت کاری های مهراب با خبر است .
پرونده ی تجاوز هایش زیادی پر بود .از این فکر پوزخندی می زند .
نه اینکه به هر کسی که تجاوز می کند یک علامت سوختگی زیر چانه اش ایجاد کند نه ..ولی نیوراد خوب این علامت را می شناخت اصلا دلیل دزدیدن رپر کوچولو ، به همین رد سوختگی ختم می شد …به همین رد سوختگی و پیدا کردن مهراب و آرتمیس …تارا یک بهانه بود و او مهره ی اصلی این بازی نبود این رپر کوچولو بود که نقش مهره ی اصلی را در نقشه ی نیوراد اجرا می کرد . تارا یک بهانه برای دزدیدن و زهر چشم گرفتن دیاتا بود . لنا هم همین طور …زندگی آدرین را هم برای جبران کردن تحقیر هایی که به نیوان در گذشته کرده بود به هم ریخت .
همه ی این ها دلیل داشت این انتقام ، این رفتارها ، این حس کینه و نفرت همه و همه دلیل دارند . شیطان الکی به هوا مشت و لگد نمی اندازد …
از نحوه ی سوختنش تشخیص که نه مطمئن بود که این رد سوختگی با یک پیپ است.چون هم رد چوب پیپ داغ شده به خوبی معلوم بود هم گرد بودن قالب دایره ای شکل تنباکو .
یک پیپ که به حدی داغ شده بود که تنباکو و چوبش خوب یک رد روی لایه ی پوست نازک رپر کوچولو گذاشته بود .تنها این نبود از لمس رد سوختگی می شد فهمید که مال چند سال پیش است و مهراب آن آدمی نیست که بخواهد مدام پیپ عوض کند . چون از همان اول که با او ملاقات کرد فهمید که مهراب از آن دسته آدم هایی است که سخت عادت می کند و اگر به یک چیز عادت کند دیگر محال است آن را رها سازد و پیپ هم شامل همین عادت می شد. پیپ طرح چوب که برندش از شرکت آلدو مورلی بود . شرکتی که دقیقا پیپ هایی باب سلیقه ی مهراب تولید می کرد. این پیپ ها برای کسانی مناسب بود که مرتبا پیپ می کشند و عادت به عوض کردن پیپ ندارند چون دوام خوبی در استفاده ی مکرر دارند .
خوب به یاد دارد آخرین بار ، وقتی که مهراب را با مادرش در اتاق خواب مادر و پدرش دید ، همین پیپ در دستش بود . موقعی هم که مهراب ، دخترش را ، جگر گوشه اش را به قتل رساند بوی تنباکوی سوخته اتاق لارا را برداشته بود …تنباکوی مخصوصی که مال مهراب بود و همین جای سوختگی روی بدن لارا مشهود بود ، درست زیر چانه اش .مهراب دقیقا با همین پیپ ، زیر چانه ی لارا این سوختگی را به وجود اورده بود . بعد مرگ دخترش این کار را کرده بود چون بوی تنباکو به خوبی مشهود بود و جای سوختگی قرمز بود و با بدن سرد دخترک کوچکش تضاد داشت …
مثل دیاتا ! وقتی هم که ترس را در چشمان دیاتا دید فهمید که دروغ نمی گوید ( هیچ کس نمی تونه نقش ترسیدن رو طبیعی بازی کنه مگه اینکه واقعا بترسه ) …
همین باعث شد اعتماد کند . همین باعث شد بفهمد تلاش هایش بی نتیجه نمانده …از همین پیپ لعنتی …

لحظه ای چشمانش را پر درد می بندد . پر درد ؟ نه ؛ نیوراد بی حس بود . بعد از مرگ لارا گویی یک بخش از وجودش خاک شده بود …احساسش خاک شده بود . دیگر دردی را حس نمی کرد بیشتر حس تهوع بود . آری ، تهوع …دوست داشت کل این دنیای لعنتی را بالا بیاورد ، دوست داشت یک فندک بزرگ زیر کره ی زمین بگیرد و ذره ذره سوختنش میان آتش را با لذت خاصی تماشا کند .
نیوراد بیست و هفت سال بود که دوئل می کرد ، زندگی اش مثل بازی پوکر بود و او هر بار بد تر فولد می شد . اما این بار نه …این بار فرق داشت فولد شدن جایی در انتقام شیطان نداشت .
آن موقع که پانزده شانزده سال داشت ، به کافی نت می رفت و به هزار زور و ترس با فیلترشکن های مختلف و هک
وارد یوتیوب می شد و خودش بیت سازی یاد گرفت .
یادش است تمام پس اندازش را جمع می کرد تا بتواند وسایلش را بخرد . آن هم چه وسایلی …با قیمت های سر به فلک کشیده و کمیاب …چه نصفه شب هایی که به پشت بام می رفت تا بیت سازی و رپ خوانی را تمرین کند …
آن زمان ها ، رپ خواندن در ایران باب نبود . رپ در ایران مثل یک تابو بود .
اول ورس های اهنگ های امینم را به زبان فارسی ترجمه می کرد و با ریتم کاور می کرد …بعد ها شروع کرد به تکست نویسی …با مضمون های مختلف و این شد که هروئین خواننده ی زیر زمینی کم کم معروف شد …بیت های اولیه اش
را با لپ‌تاپ درست می کرد و بعد کاور و زیر صدای امینم را روی آن می انداخت و بعد برای ایزوله شدن صدایش
به انباری بالای پشت بام می رفت و آنجا شده بود استودیوی مخفی نیوراد برای ضبط و کامپوزیت .
مصمم بود که می خواهد این کار را ادامه دهد . خودش تکست و ورس های اهنگ ها را می نوشت ، خودش بیت
آهنگ ها را می ساخت …
از به یاد آوردن آن دوران ، زیاد خاطره ی جالبی نداشت …فقط سختی بود و سختی …
فقط درد بود و درد …
فقط باختن بود و ساختن …
زندگی هر بار بدتر روی سرش خراب می شد و نیوراد مصمم تر به ساختن آن آوار ادامه می داد مثل الان . شیطان سرسخت بود ، به این راحتی ها از پا در نمی امد او یک سربازی نبود که بخاطر طمع آدم های احمق حرکت کند او خود
شاه این بازی بود !
از قصد با قدم های نرم و آرام حرکت می کرد تا دیاتا بتواند به او برسد وقتی که حضورش را حس نکرد بدون اینکه سر برگرداند زیر چشمی از دور نگاهش کرد که هنوز روی زمین خاکی نشسته است و دستش درست روی آن جای سوختگی زیر چانه است و داشت گلویش را ماساژ می داد و گه گاهی سرفه می کرد. نه ! مثل اینکه رپر کوچولو قصد ندارد از روی زمین بلند شود و راه بیفتدد .
این دفعه ، کامل برمی گردد و بی حوصله دیاتا را نگاه می کند .
دیاتا از همان دور هم صدای خش دارش که عجیب با وجود خش دار بودن رسا ، گیرا و محکم بود را شنید .
_ باز که روی زمین میخ شدی !
_______________________
دیاتا روی صندلی شاگرد نشسته بود و متعجب به نیوراد زل زده بود . سیگاری کنج لبش بود و چشمانش را بسته بود .
_ مگه نگفتی ماشین بنزین نداره ؟
با صدای دیاتا چشمانش را خمار باز می کند . دود سیگار را توی صورت دیاتا فوت می کند و نیشخند می زند .
_ مگه باید همه چی رو بهت بگم ؟
بعد بی حوصله استارت می زند . و با یک دست از سیگار کام می گرفت و با دستی دیگر فرمان را می چرخاند . یک دستی رانندگی می کرد !
دیاتا نگاهی به شلوار جینش انداخت . پاره پوره شده بود و تیشرت سفیدش خاکی و کثیف …
تا به حال انقدر لباس هایش در این وضع اسفناک نبودند ، بودند ؟
چرا …بود ….موقعی که دستگیرش کردند همین جوری بود …مثل الان یک شلوار جین و یک تیشرت سفید تنش بود با تفاوت اینکه آن موقع ایران بود و مانتو و شال هم داشت . موقعی که به دستان ظریفش دستبند زدند موقعی که به زور ماموران زن به داخل ماشین پلیس هدایتش کردند هم لباس هایش همین قدر خاکی و اسفناک بود .
آن موقع که آرتمیس به ملاقاتش آمد هم لباس هایش اسفناک و تاسف بار بودند.
مادرش امده بود اوین تا آفرودیتش را ببیند …آن موقع چند سال داشت ؟ هفده هجده سال بیشتر نداشت که در اوین ماندگار شد …هفده هجده سال بیشتر نداشت که دنیز برایش پاپوش دوخت .
او را به جرم احتکار سیصد و پنجاه میلیون کالای قاچاق گرفتند در حالی که روحش هم از این سیصد و پنجاه میلیون کالا خبر نداشت …هنوز هم که هنوزه نگاه دنیز و لبخند پیروزی اش را به یاد داشت …او یک قربانی بود . قربانی نقشه ی دنیز …
آن روز که مادرش آمده بود ملاقاتش را خوب به خاطر داشت .
مکالماتشان در ذهنش تلقی شد …
رو به روی آرتمیس نشسته بود . با دلتنگی مادرش را نگاه کرد مثل همیشه خوش پوش بود و از سنش جوان تر می زد . رو به رویش بود با این تفاوت که یک شیشه ما بینشان قرار داشت و باید با تلفن با هم حرف می زدند . آرام تلفن را بر می دارد . آرتمیس سر افکنده نگاهش می کند و تلفن را برمی دارد اولین جمله ای که از دهان آرتمیس در آمد این بود .
_ من اینجوری بزرگت کردم ؟
_ ماما..
آرتمیس ظالمانه وسط حرفش می پرد .
_ هیچی نگو دیاتا هیچی نگو نمی خوام حتی صداتو بشنوم…بین دوست آشنا سر افکنده ام کردی نمی دونم چه اشتباهی توی تربیتت کردم …یادته تو بچگیت می گفتی یه کاری می کنم بهم افتخار کنی مامان ؟ این بود ؟ این بود اون کاری که می گفتی دیاتا ؟ مایه ی ننگم شدی که …دیگه من دختری به اسم دیاتا ندارم …دیگه مردی واسم …
_ ماما…
_ دیگه بهم نگو مامان …دیگه این اسمو به زبون نیار ، من مامان تو نیستم …
بعد اجازه ی هیچ حرفی به دیاتا نمی دهد . تلفن را سر جایش می گذارد و به سرباز علامت می دهد که می خواهد برود رفت … آرتمیس رفت و دیاتا خشک شده به جای خالی اش نگاه کرد . هیچ نگاهی به چشمان اشکی دخترکش نکرد . نگاهی به سیل اشک هایش نینداخت …گفت تو مردی واسم …کدام مادری این را به بچه اش می گوید ؟
خواست دهان باز کند و بگوید من کاری نکردم …
خواست بغض را قورت دهد و بگوید من هیچ کاری نکردم واسم پاپوش دوختن …
اما نشد …
نشد …
گاه باید بگی نشد و سرنوشت را بسپاری دست دریا …
آن موقع بود که تصمیم گرفت لال شود . صدایش را در خودش خفه کند . لال بمیرد و دیگر حرفی نزند…
وقتی حرف زدن تاثیری نداد چرا باید حرف می زد …
لال می شد و به چرخه ی روزگار و قضاوت آدم ها زل می زد …
لال می شد و صدایش را در نطفه خفه می کرد …
مادرش گفت او را نمی خواهد …گفت تو مایه ننگ منی …
ای کاش آدم ها می فهمیدند با حرف هایشان چه گونه آدم می کشند …
حرف ها مانند گلوله ای هستند که به قلب و احساس آدم ها بی رحمانه شلیک می شوند و می کشند …
می کشند بی وقفه ، بی درنگ …
شلیک می شوند و درست قلب آدمی را نشانه می گیرند …
مامور زن شانه اش را بی محبت می گیرد و دیاتا را به طرف سلولش می برد .
نگاه آخرش به جای حالی صندلی مادرش می افتد…
`نگاه آخر واقعا دردناکه
انگار آسونه ولی در واقع
دردناکه …
واقعا دردناکه …`
___________________
_ کله استقلالی گریه بهت نمیاد ، گریه نکن !
به خودش می آید اشک هایش تمام گونه هایش را خیس کرده بودند . یاد مادرش افتاده بود ، یاد آن دوران سخت …
شش سال بود که مادرش را ندیده بود …شش سال از آن حرف ها گذشته بود …
شش سال …
نگاهی به نیوراد می اندازد . با سرعت از کنار ماشین ها لایی می کشید و مویی رد می کرد .
دیگر خبری از آن جاده ی مخوف و خاکی نبود حال در اتوبان بودند .
بی اختیار سد دفاعی چشمانش در برابر اشک ها شکسته می شود .بی صدا باز اشک می ریزد …
_ باز که گریه می کنی کله استقلالی …این اشکا از کجات میان ؟
چطور فهمید ؟ نگاهش تمام و کمال به رانندگی اش است و هنوز هم سیگار کنج لبش می سوزد . حتی نیم نگاهی هم به دیاتا تا الان نینداخته بود …
با صدای تو دماغی اشک هایش را پاک می کند .دوست نداشت غرورش جلوی نیوراد خرد شود و او بفهمد که دارد از بی کسی گریه می کند .
_ من گریه نمی کنم .
نیشخندی می زند و با یک دست فرمان را کنترل می کند .
_ پس این اشکا چی میگن ؟
دیاتا بینی اش را بالا می کشد . چشمان ملتهبش را می مالد و حاضر جوابی می کند .
_ میگن سرت تو کار خودت باشه !

نیوراد این دفعه بر می گردد و نگاهش می کند انگار نه انگار حال در اتوبان هستند و باید تمام دقتش به رانندگی اش باشد . شیشه ی سمت خودش پایین بود . فیلتر سیگار را به بیرون پنجره پرتاب می کند و با ابرو های بالا رفته از روی تمسخر دیاتا را نگاه می کند .
_ از این به بعد ، تحت هر شرایطی ، کار تو کار منم هست پس بیخود زر زر نکن رپر کوچولو !
بعد بیخیال نگاه از دیاتا می گیرد و به رانندگی اش ادامه می دهد .
او همین بود . یک حجم از خباثت و بیخیالی که مغرورانه دیاتا را دیوانه ی خودش می کد .
دیاتا آرام لبخند می زند و طوری که نیوراد نشنود زمزمه می کند _ و من حدس می زنم تو هیچ وقت نمی فهمی این چه آسیب همیشگیه…
چشمانش از این همه اشک ، مغزش از این همه شوک شدن و جسمش از این همه فشار خسته بود … آنقدر خسته که حس می کرد می تواند برای صد ها سال بخوابد و دم نزند .
شیشه ی سمت نیوراد هنوز پایین بود و بخاطر سرعت زیادش باد شدیدی می وزید و هوای ماشین واقعا سرد شده بود شدت باد طوری بود که موهای نیوراد تماما پیچ و تاب می خوردند و خودش هم با آن تیشرت و شلوار جین پاره احساس سرما می کرد اما حس می کرد آنقدر نیرو ندارد که به نیوراد بگوید پنجره را ببند .
خوابش می آمد …چشمانش آرام آرام بسته می شود و دیگر چیزی نمی فهمد .

The post رمان آفرودیت و شیطان پارت ۲۸ appeared first on رمان دونی.

نوشته های مشابه

دیدگاهتان را بنویسید

نشانی ایمیل شما منتشر نخواهد شد. بخش‌های موردنیاز علامت‌گذاری شده‌اند *

این سایت از اکیسمت برای کاهش هرزنامه استفاده می کند. بیاموزید که چگونه اطلاعات دیدگاه های شما پردازش می‌شوند.

دکمه بازگشت به بالا
بستن