آخرین مطالبرمان

جلد دوم رمان رحم اجاره ای پارت۱۲۲

جلد دوم رمان رحم اجاره ای

جهت مشاهده پارت های منتشر شده از رمان جلد۲رحم اجاره ای وارد شوید

_ خوب این پرستار که واست استخدام کرده کیه ، میخوام ببینمش
خواستم چیزی بگم که مهشید خودش اومد :
_ سلام
خاله عسل خیره بهش شد که لبخند روی لبش ماسید ، انگار بهش برق وصل کرده باشند ، سریع بلند شد و گفت :
_ تو اینجا چیکار میکنی ؟
ابرویی بالا انداختم و گفتم :
_ شما همدیگه رو میشناسید ؟
خاله عسل به سمتم برگشت خیره به چشمهام شد و سرش رو به نشونه ی منفی تکون داد :
_ نه
اما اینطور که مشخص بود خیلی خوب همدیگه رو میشناختتد ، مهشید لبخندی روی لبهاش نقش بسته بود که بیشتر باعث ترس میشد
_ آقا کیارش من رو استخدام کرده تا مراقب همسرشون باشم شما مشکلی ندارید ؟
_ نه ، میتونی بری
قبل اینکه بره خیره به من شد و گفت :
_ چیزی لازم داشتید بهم بگید ؟
_ باشه !
بعد رفتنش خیره به خاله عسل شدم که عصبانیت و خشم داشت به مسیر رفتنش نگاه میکرد ، نمیتونستم دلیلش رو بفهمم ، صداش زدم :
_ خاله عسل
نگاهش رو بهم دوخت :
_ بله
_ شما چرا با دیدن مهشید عصبانی شدید مشکلی هست ؟
نفس عمیقی کشید :
_ مشکلی نیست فقط
ابرویی بالا انداختم و گفتم :
_ فقط چی ؟
_ احساس خوبی نسبت به این دختره نداشتم فقط همین ، شاید با کیارش صحبت کنم این و بفرسته بره یکی دیگه بیاد
_ بنظرم دختر بدی نبود ، نمیدونم بازم خاله عسل هر چیزی شما بگید محترمانه هست
خاله عسل سری تکون داد و رفت ، بیتفاوت شونه ای بالا انداختم و نشستم ، بی شک یه مشکلی داشت باهاش اما نمیخواست به من بگه
* * *
_ آرامش
به سمت کیارش برگشتم و جواب دادم :
_ جان
_ با این پرستار جدیدت مشکلی نداری ؟
_ من نه اما خاله عسل ازش خوشش نمیاد
_ جدی ؟
_ آره

_ چرا میگی مامان از پرستار خوشش نمیاد مگه خودش چیزی گفت ؟
خیره به چشمهاش شدم و گفتم :
_ آره گفت احساس خوبی نسبت بهش نداره ، بهت میگه بفرستیش بره نمیدونم همین و گفت فقط
ساکت شده داشت بهم نگاه میکرد یه چیزی تو نگاهش بود که باعث میشد اذیت بشم بعد گذشت چند دقیقه صداش زدم :
_ کیارش
خیره به چشمهام شد و گفت :
_ جان
_ چیزی شده ؟
_ نه
بعدش از اتاق خارج شد ، بیتفاوت شونه ای بالا انداختم کیارش گاهی قاطی میکرد ، یادم افتاد آب تو اتاق نیست حسابی تشنه شده بودم ، از اتاق خارج شدم داشتم از کنار اتاق خاله عسل رد میشدم که صدای عصبانی کیارش بلند شد :
_ مامان شما حق ندارید بهش چیزی بگید شنیدید ؟
_ چرا آوردیش اینجا ور دل من که چی بشه چه قصدی از این کارت داشتی هان ؟
_ مامان
_ بسه باید بره کیارش دنبال دردسر نباش !
با شنیدن صدای پایی سریع به سمت پایین رفتم ، یعنی داشتند درمورد مهشید پرستار جدید صحبت میکردند واقعا چرا انقدر واسشون مهم شده بود
چقدر مشکوک بودند ، داشتم اب میخوردم که مهشید اومد داخل هم اب خورد خواست بره که صداش زدم :
_ مهشید
ایستاد خیره بهم شد و گفت :
_ جان
_ تو قبلا هم اینجا مشغول به کار بودی ؟
چند ثانیه فقط مکث کرد بعدش پرسید :
_ نه ، چرا داری همچین سئوالی میپرسی ؟
لبخندی بهش زدم :
_ احساس کردم قبلا هم اینجا مشغول به کار بودی واسه همین پرسیدم ، پس کیارش چجوری تو رو پیدا کرد بیای پرستار من بشی واسه دوران بارداری ؟
هول شد قشنگ مشخص بود
_ خوب من من …
دستپاچه شده بود که باعث میشد نسبت بهش مشکوک باشم !
_ چرا هول شدی ؟
_ نه من هول نشدم
با چشمهای ریز شده بهش خیره شدم :
_ ببینم تو داری چیزی رو مخفی کنی ؟
خواست چیزی بگه که صدای کیارش اومد :
_ آرامش
به سمتش برگشتم و گفتم :
_ جان
نگاهی به مهشید انداخت و خطاب به من گفت :
_ بیا بریم وقت خوابه

باهاش همراه شدم اما حسابی داشتم حرص میخوردم چون چیزی نمونده بود بفهمم واقعیت چیه ! نمیدونم چقدر گذشته بود که داخل اتاق شدیم کیارش با اخم به من خیره شد و گفت :
_ چی داشتی به مهشید میگفتی ؟
یه تای ابروم بالا پرید :
_ مهشید ؟
دستی داخل موهاش کشید
_ آرامش زود باش جواب من و بده تا سگ نشدم !
نفس عمیقی کشیدم و جوابش رو دادم :
_ چیزی خاصی بهش نمیگفتم فقط نسبت بهش مشکوک شده بودم همین چون احساس میکنم شما رو میشناسه و قبلا اینجا مشغول به کار بوده
با لحن وحشتناکی گفت :
_ دقیقا این مزخرفات چیه داری واسه خودت میگی من اصلا متوجه حرفات نمیشم !
چشمهام رو محکم روی هم فشار دادم نمیدونستم چی باید بهش بگم چون حالا مطمئن شده بودم کیارش میشناستنش و یه چیزی هست که از گفتنش واهمه داره
_ همینطوری به ذهنم رسید ، ببینم کیارش تو چرا انقدر عصبانی شدی ؟
با شنیدن این حرفش من انگار به خودش بیاد کلافه دستی داخل موهاش کشید
_ من اعصابم خورده بخاطر کار هام !
حرفش رو به هیچ عنوان باور نکردم چون میدونستم اصلا همچین چیزی وجود نداره
_ آرامش
خیره به چشمهاش شدم و گفتم :
_ جان
دستش رو دو طرف صورتم گذاشت و گفت :
_ میخوام زودتر صاحب یه فرزند بشم !
بعدش لبهاش روی لبهام قرار گرفت که باهاش همراه شدم چون شوهرم بود … اما یه چیزی واسم عجیب بود چرا نسبت به قضیه ی حامله شدن انقدر اصرار داشت که زودتر بشه یه مدت پشت سر هم روی این قضیه کلیک کرده بود باید میفهمیدم قضیه چیه …
* * *
_ خاله عسل
_ جان
_ شما با مهشید مشکلی دارید ؟
_ نه ، واسه چی میپرسی ؟
_ نمیدونم چرا اما احساس میکردم میشناسیدش واسه همین پرسیدم
_ نه نمیشناسمش فقط خوشم نمیاد یه دختر جوون به عنوان پرستار یا خدمتکار تو خونه باشه چون هیچ خاطره ی خوبی نسبت به این قضیه ندارم !.

با شنیدن این حرفش یه احساس ترس بهم دست داد ، یعنی این پرستار نقشه ای واسه کیارش داشت ، به سختی پرسیدم :
_ چه خاطره ای میشه واسه منم بگید ؟
پوزخندی زد :
_ چند سال پیش وقتی کیارش ده ساله اش شده بود ، پدرش یه پرستار استخدام کرد مراقب کیارش باشه تا منم یه کم کارم هام خلوت بشه مثلا اما نمیدونستم اون دختر جوون رو بخاطر ### خودش آورده بود و یه روز هم تو اتاق خوابمون مچش رو گرفتم !
دستم رو روی دهنش گذاشتم حسابی شوکه شده بودم این حرفش خیلی بد بود
_ واقعا همچین اتفاقی واسه شما افتاده بود ؟
_ آره
_ خیلی گیج شدم اصلا باورم نمیشه
نفس عمیقی کشید و گفت :
_ واسه منم گیج کننده بود چون همیشه فکر میکردم شوهرم عاشقم بود اما اصلا اینطور نبوده اون یه زن باز عوضی بود بعدش من رو مثل یه تیکه آشغال از زندگیش پرت کرد و با اون پرستار عوضی ازدواج کرد
_ واسه همینه که شما میترسید ؟!
_ آره
_ اما کیارش همچین ادمی نیست به خودش خیانت شده ، به من خیانت نمیکنه من بهش ‌..‌.
وسط حرف من پرید :
_ میدونم به کیارش اعتماد داری اما به پرستار جدیدت اعتماد داری ؟
ساکت شده داشتم بهش نگاه میکردم خوب جواب این سئوال واضح بود
_ نه
_ منم منظورم همینه باید خودت کاری کنی این پرستار اخراج بشه
_ اما این کار انسانی نیست خاله عسل همه مثل هم نیستند درست نمیگم ؟
نفس عمیقی کشید و سرش رو تکون داد :
_ یه مدت بگذره خودت متوجه حرفای من میشی حالا ببین !.
نمیدونستم دقیق منظورش چیه اما حسابی ترسیده بودم من نمیتونستم کیارش رو با هیچکس شریک بشم بعدش گذشت چند دقیقه صدای مهشید اومد :
_ آرامش
از افکارم خارج شدم نگاهم رو بهش دوختم :
_ جان
_ امروز باید پیاده روی کنید
چشمهام گرد
_ واسه حامله شدن باید پیاده روی کنم ؟
_ آره

احساس خستگی بهم دست داد ، ناچار بلند شدم باهاش همراه شدم اما احساس خوبی نسبت بهش نداشتم مخصوصا با حرفایی که از خاله عسل شنیده بودم ، داشتیم قدم میزدم که پرسید :
_ خیلی وقته ازدواج کردید ؟
به سمتش برگشتم و جوابش رو دادم :
_ آره یه چند مدت میشه که ازدواج کردیم چطور ؟
لبخندی روی لبهاش نشست و گفت :
_ کنجکاو شدم چون واسم عجیب بود خیلی زیاد !
با چشمهای ریز شده داشتم بهش نگاه میکردم دقیقا چی واسش عجیب بود
_ دقیقا چی عجیب هست ؟
_ اتفاق هایی که افتاده و داره تکرار میشه همشون عجیب هستند
_ از چی داری صحبت میکنی ؟
با شنیدن این حرف من به وضوح هل شد
_ هیچی من اشتباه داشتم صحبت میکردم یهو فکرم رفت سمت جای دیگه
اخمام بشدت تو هم فرو رفت حالا شک نداشتم یه قضیه ای هست
_ دوستش داری ؟
_ من و کیارش عاشق هم هستیم ، خیلی زیاد دوستم داره هر شب وقتی بهم نزدیک میشه …
با دیدن صورتش که گرفته شده بود ، لبخندی روی لبهام نشست و ادامه ندادم تا همینجا واسش ‌کافی بود
_ چیشد چرا ساکت شدی ؟
_ زندگی خصوصیم رو نمیتونم بگم به هر کسی !
سرش رو تکون داد و جدی شد :
_ واسه امروز کافیه ، شما میتونید برگردید ، من باید برم جایی
_ باشه
به سمت خونه راه افتادم ، اما یه فکری مثل خوره افتاده بود به جون من چه رابطه ای بینشون بود ، پس چرا حالش بد شد با شنیدن حرفای من ، داخل خونه شدم خاله عسل نشسته بود سرجاش داشت قهوه میخورد ، با دیدن من پرسید :
_ تموم شد ؟
پوزخندی زدم :
_ پرستار وقتی درمورد زندگی من و کیارش شنید حالش بد شد
چشمهاش گرد شد
_ چی بهش گفتی ؟
رفتم کنارش نشستم واسش تعریف کردم چیشده وقتی حرفام تموم شد به خنده افتاد
_ باورم نمیشه

_ چی رو ؟
خنده اش تموم شد و گفت ؛
_ اینکه بعد از شنیدن حرفای من حسادتت گل کرده و حال این دختره رو گرفتی
خیره به چشمهاش شده بودم کاملا مشخص بود چرا همچین کاری انجام داده بودم دوست نداشتم باعث بشه کیارش بره سمتش ، اینبار صداش زدم :
_ خاله عسل
_ جان
_ من احساس میکنم این دختره نسبت به کیارش احساسی داره میخوام شما به من کمک کنید
با چشمهای ریز شده بهم خیره شد و گفت :
_ چی باعث شد همچین چیزی به ذهنت بیاد میشه درمورش صحبت کنی ؟
_ آره
_ خوب بگو میشنوم !
_ رفتار های مهشید با شنیدن اینکه من و کیارش همدیگه رو دوست داریم حتی وقتی داشتم بهش نگاه میکردم میتونستم ببینم چقدر حسودیش شده
_ بهت کمک میکنم اما یه شرط داره !
_ چی ؟
_ اولش باید سعی کنی جوری رفتار کنی که اصلا حساس نشدی روی این قضیه باید از مهشید تعریف بدی پیش کیارش بگی دختر خوبیه تا وقتی گذاشت رفت نفهمه کار تو بوده ، پیش مهشید هم باید جوری رفتار کنی که انگار اصلا واست مهم نیست واکنش هاش نسبت به کیارش
_ باشه
_ خیلی زود میزاره میره
نفسم رو غمگین بیرون فرستادم و گفتم :
_ دلم واسه خانواده ام تنگ شده خیلی زیاد
چشمهاش رو محکم روی هم فشار داد و گفت :
_ نگران نباش خیلی زود به خانواده ات میرسی کیارش بهت کمک میکنه
امیدوار بودم بتونم مامانم رو ببینم چون بیشتر از همیشه دلتنگش بودم اگه بود الان هیچ فکر و ذکری درباره این قضیه نداشتم و همه چیز روی روال بود
* * * *
_ امروز چطور بود ؟
_ خوب بود مهشید دختر خوبیه چون خیلی ازم بزرگتر نیست باهاش راحت هستم
لبخند محوی روی لبش نشست و گفت :
_ میدونم خوشت میاد !
_ جدی ؟
_ آره
دوست داشتم بهش بگم چرا انقدر مهشید واست مهم هست اما ترجیح دادم همچین چیزی به زبون نیارم چون میفهمید حساس شدم چقدر سخت بود اینکه بخوای بیخیال خودت رو نشون بدی و بیتفاوت باشی !

حالا میدونستم ارباب نسبت بهش احساسی داره واسه همین یجورایی احساس میکردم باید کاری میکردم مهشید بزاره بره اینطوری نمیشد
_ آرامش
به سمت مهشید برگشتم و با خوش رویی جوابش رو دادم :
_ جان
_ خوبی ؟
_ آره ، ممنون چرا داری میپرسی ؟
_ چون باید کم کم آماده بشی واسه حامله شدن ، دیشب من و کیارش …
وسط حرفش پریدم :
_ دیشب که کیارش پیش من بود کی وقت شد شما با هم صحبت کنید ؟
مشخص بود سوتی داده لبخندی بهم زد
_ دیشب خوب من خوابم نمیبرد و کیارش اومده بود آب بخوره که صحبت کردیم
_ خیلی وقته کیارش رو میشناسی ؟
_ نه ، چرا همچین سئوالی میپرسید ؟
_ من فکر کردم خیلی وقته میشناسید چون انگار خیلی با هم صمیمی هستید
_ نه اینطور نیست من فقط چون میخواستم راحت باشم اینطوری گفتم من همیشه عادت دارم بقیه رو به اسم صدا کنم احساس میکنم اینطوری بهتره
سری واسش تکون دادم واقعا چی با خودش داشت فکر میکرد اینکه من یه احمق هستم و حرفاش رو باور میکنم ؟!
حالا دیگه شک نداشتم یه رابطه ای با کیارش داره وگرنه نیازی نبود همچین دروغ هایی به زبون بیاره ، بلند شدم که صدام زد :
_ کجا امروز باید یه سری ‌…
وسط حرفش پریدم و گفتم :
_ من امروز میخوام استراحت کنم وقت دیگه ای انتخاب کن واسه توضیح دادن مهشید
_ اما باید …
_ ببین مهشید تو یه پرستار هستی قرار نیست بهم بگی چیکار کنم یا نکنم شنیدی ؟
اخماش با شنیدن این حرف من تو هم فرو رفت انگار زورش اومده بود ، درست بود باهاش بد صحبت کرده بودم اما همش بخاطر احساس بدی بود که تو قلبم نسبت بهش داشتم وگرنه اصلا دوست نداشتم باهاش اینطوری صحبت کنم ، بلند شد و گفت :
_ من خدمتکار شما نیستم یه پرستار هستم و واسه ی اینکه کارم رو درست انجام بدم پول گرفتم تو نمیتونی باهام اینطوری تحقیر آمیز صحبت کنی
بعدش گذاشت رفت با دهن باز شده به مسیر رفتنش خیره شده بودم رسما یه آدم احمق بود
وگرنه اینطوری صحبت نمیکرد کاملا از حرفاش مشخص بود الان باید یه کاری میکردم کیارش باهاش دعوا میکرد

روی تخت دراز کشیده بودم داشتم با صدای بلند گریه میکردم یهو در اتاق باز شد و صدای نگران کیارش پیچید :
_ آرامش چت شده چرا داری گریه میکنی ؟!
سرم رو توی بالشت فرو بردم و خطاب بهش گفتم :
_ چیزی نیست خواهش میکنم من و تنها بزار
با صدایی خش دار شده گفت :
_ نمیتونم اجازه بدم تنها باشی به من نگاه کن ببینم آرامش زود باش
با ناراحتی بلند شدم روی تخت نشستم که دستش رو زیر چونم گذاشت
_ به چشمهام نگاه کن ببینم !
خیره به چشمهاش شدم که اخماش بشدت تو هم فرو رفت و پرسید :
_ واسه چی گریه کردی هان ؟
_ من اصلا حالم خوب نبود نیاز داشتم به استراحت اما …
وسط حرف من پرید :
_ اما چی ؟
_ مهشید بهم گفت باید یه سری چیز هارو بگه منم گفتم زیاد حالم خوب نیست اما اون از دستم عصبی شد گفت باهاش مثل خدمتکار صحبت میکنم و این حرفا اما کیارش من اصلا نمیتونم نسبت به هیچکس انقدر بد باشم ، واقعا حالم بد بود ، مهشید نیومده انگار با من مشکل داره ، همه با منه بدبخت مشکل دارند
_ آرامش
_ جان
_ نیاز نیست بخاطر همچین مسئله ی کوچیکی حالت بد بشه شنیدی ؟
قطره اشکی روی گونم چکید
_ کاش هر چه زودتر مشکلات من حل بشه کیارش ، من خودم هر روز دلتنگ مامانم میشم اما بخاطر اینکه تو رو عصبانی نکنم چیزی نمیگم و حالا مهشید با حرفاش باعث شد شکسته بشم
_ به حرفاش اصلا توجه نکن درست میشه میفهمی ؟
_ آره
بعدش من رو تو آغوشش کشید ، خودش بلند شد
_ زود باش دست و صورتت رو بشور بیا پایین شام بخوریم باشه ؟
_ من زیاد میل …
_ آرامش !
_ باشه
خودش بلند شد رفت که لبخندی روی لبهام نشست حسابی ذوق زده شده بودم میخواستم

نوشته جلد دوم رمان رحم اجاره ای پارت۱۲۲ اولین بار در شصت تیپ مرجع کامل رمان آنلاین. پدیدار شد.

برای خواندن کامل مطلب کلیک کنید

نوشته های مشابه

دیدگاهتان را بنویسید

نشانی ایمیل شما منتشر نخواهد شد. بخش‌های موردنیاز علامت‌گذاری شده‌اند *

این سایت از اکیسمت برای کاهش هرزنامه استفاده می کند. بیاموزید که چگونه اطلاعات دیدگاه های شما پردازش می‌شوند.

دکمه بازگشت به بالا
بستن