آخرین مطالبرمان

فصل دوم رمان اسپاکو پارت ۲۰(فصل دوم ودیا)

جهت مشاهده پارت های منتشر شده از رمان اسپاکو فصل اول و دوم وارد شوید

#ایران_تهران
#ویدیا

ویدیا نگاه نگرانش رو به ساشا دوخت.

-یعنی تا اخر هفته شاهو قراره برگرده ایران؟!

ساشا دستهای ویدیا رو توی دست گرفت. بهش حق میداد چون کابوس گذشته فراموش نشدنی بود.

-به من نگاه کن ویدیا … من هستم، دیگه هیچ چیز مثل گذشته نیست.

علیرام وارد سالن شد.

-کی قراره بیاد؟

ساشا و ویدیا نگاهی بهم انداختن. هیچ کدوم نمی دونستن چی باید بگن و این مکث و تعلل رو علیرام احساس کرد. لبخندی زد.

-من میرم شرکت.

به سمت خروجی سالن به راه افتاد.

-علیرام وایسا، من امروز ماشین ندارم.

-زود باش، دیرم شد.

هر دو خداحافظی کرده از خونه خارج شدند.

-امروز پانیذ قراره بیاد استودیو.

-خب!

-همینطوری؛ گفتم بدونی.

-والا تو شوق دیدن داری، به من داری آمار میدی؟

بن سان جلوی استودیو پیاده شد.

-یادت نره بیای دنبالم، من ماشین ندارم.

-مگه راننده ی شخصیتم؟

بن سان ابرو بالا انداخت.

-نه، داداشمی.

علیرام سری تکان داد. بن سان به سمت استودیو رفت. ماشین و جلوی شرکت به راننده سپرد و وارد شد.

-آقای زرین، امروز با آقای نهاوندی جلسه دارید.

-باشه، آقای نهاوندی اومد بهم اطلاع بدین.

وارد اتاق شد و نگاهی به پرونده های روی میز انداخت. با اطلاع منشی به سمت اتاق کنفرانس به راه افتاد.

وارد اتاق شد اما با دیدن ماریا نهاوندی ابروئی بالا انداخت. ماریا لبخند به لب بلند شد.

-سلام جناب زرین. پدر کاری براش پیش اومد و نتونست بیاد. به جاش من اومدم، ایرادی که نداره؟

#ایران_تهران
#پانیذ

نگاه آخرمو توی آینه ی قدی اتاق انداختم. شلوار آبی تیره با تیشرت سفید و کالج های سفید همراه با کت کوتاه. پیمان وارد اتاق شد.

-نمیخوای بریم؟ من باید برم مغازه.

کوله ام رو برداشتم و با ذوق از اتاق بیرون اومدم.

-بریم، بریم.

پیمان نیم نگاهی بهم انداخت و با رضایت نگاهش رو گرفت. ماشین و کوچه ی کناری استودیو پارک کرد و با هم به سمت ساختمون بزرگ و شیکی راه افتادیم.

حس عجیبی داشتم و از اینکه میخواستم برای اولین بار کاری که خودم دوست دارم رو شروع کنم، هیجان داشتم.

بن سان با دیدنمون به سمتمون اومد و با پیمان دست داد.

-سلام، خیلی خوش اومدین.

پیمان با دقت نگاهی به اطراف انداخت. بن سان شروع به تعارف و صحبت کرد.

پیمان کمی صحبت کرد و بلند شد. سؤالی نگاهش کردم.

-میتونی بمونی.

نیشم شل شد. دلم میخواست بپرم و محکم بغلش کنم. انگار از نگاهم فهمید که گفت:

-سعی کن سنگین باشی!

-چشم.

خداحافظی کرد. با رفتنش بن سان رو کرد بهم.

-فکر کنم داشتن خواهر حس خوبی داشته باشه؛ اینکه نگرانش باشی، هواشو داشته باشی.

لبخندی زدم.

-داشتن برادر هم همونقدر خوبه.

-بفرمائید بریم سر اصل مطلب. کمی از خودت بگو و اینکه رشته ات چیه؟

-من موسیقی خوندم و امسال، سال آخرم.

-پس هم رشته هستیم و اینم یه پوئن مثبت دیگه برای یه همکاری مداوم!
من قبل از بیرون دادن هر آهنگم اول یه تیزر کوتاه ازش پخش می کنم.

#ایران_تهران
#پانیذ

-چون تو خودت سررشته تو موسیقی داری، خودش پوینت مثبت برای یه کار خوب و تر و تمیزه. من تا سه ماه دیگه آلبوم جدیدم رو قراره راهی بازار کنم.

بعد از تموم شدن حرف های بن سان و شوق پنهانی که داشتم بالاخره از استودیو دل کندم و بعد از خداحافظی از بن سان و بقیه، از استودیو زدم بیرون.

به معنای واقعی توی پوست خودم نمی گنجیدم. باورم نمی شد … آرزوم بود بعد از تموم شدن درسم تو رشته ای فعالیت کنم که بهش علاقه دارم.

هوای مرطوب پائیزی رو با ولع بلعیدم. با صدای زنگ گوشیم دست تو جیبم کردم. با دیدن شماره ی هیوا لبخند دندون نمائی زدم و تماس رو وصل کردم.

-گور به گور شده کجائی، ها؟ بدون من کجا رفتی؟

-سلام عشقم.

-درد و عشقم … مرض و عشقم … کدوم گوری؟!

-وای، منم دلم برات تنگ شده.

-پانیذ، انقدر من و حرص نده!! کجایی؟

-اوووم، من جلو استودیوی جناب بن سان زرین!

-خل شدی؟؟ اونجا چیکار می کنی؟! نکنه رفتی اعتراف به عشق کنی!!

-عشق کیلو چنده؟ برات خبر دارم، چه خبرهائی!

-برات خواستگار اومده؟

-هیوا قطع می کنما!!!

-باشه بابا، بنال.

-بیا جلو خونه دنبالم هم با هم بریم دانشکده هم من برات همه چی رو تعریف کنم.

-جهنم و ضرر! آماده باش.

سریع یه ماشین گرفتم و به سمت خونه حرکت کردم. با ورودم مامان سؤالی نگاهم کرد. با ذوق پریدم تو بغلش.

-بسه، کمتر تف مالیم کن!
-وای مامان، نمیدونی که چقدر خوشحالم!

-چی شد؟

-پیمان که راضی بود.

-خب خدا رو شکر.

-من برم آماده شم؛ الان هیوا میاد دنبالم.

نوشته فصل دوم رمان اسپاکو پارت ۲۰(فصل دوم ودیا) اولین بار در شصت تیپ مرجع کامل رمان آنلاین. پدیدار شد.

برای خواندن کامل مطلب کلیک کنید

دسلب مسولیت درصورت عدم رضایت شما از قرار گرفتن فید سایت شما در نگین رمان از طریق دیدگاه زیر هریک از پست های مطالب مربوط به سایت شما اطلاع رسانی کنید تا بلافاصله فید سایت شما پاک شود 

نوشته های مشابه

دیدگاهتان را بنویسید

نشانی ایمیل شما منتشر نخواهد شد. بخش‌های موردنیاز علامت‌گذاری شده‌اند *

این سایت از اکیسمت برای کاهش هرزنامه استفاده می کند. بیاموزید که چگونه اطلاعات دیدگاه های شما پردازش می‌شوند.

دکمه بازگشت به بالا
بستن