آخرین مطالبرمان

دانلود رمان دریاچه قو

دانلود رمان دریاچه قو

دانلود رمان دریاچه قو

دریاچه قو |مهسا نجف زاده

نام رمان: دریاچه قو

نویسنده:مهسا نجف زاده

ژانر: عاشقانه

خلاصه رمان دریاچه قو :

مرد با گام هایی آهسته و یکنواخت شیب ملایم تپه پشت ویلا را بالا می رفت . رد نیم بوت ها قهوه ای رنگش کنار جای پای کوچک و ظریف زنی روی زمین سفید شده از آخرین برف زمستانی قرار می گرفت که در بالاترین قسمت تپه پشت به او ایستاده بود و به نقطه ای نامعلوم خیره نگاه می کرد . شاید به درخت های لخت و سپید پوش خیره شده بود یا به ابرهای خاکستری در هم پیچیده که آبی آسمان را پشت خود پنهان کرده بودند .

باد موهای زن را به آشوب کشیده بود . گونه های گلگون، چشمانی خمار و لب هایی کبود . مرد مقابلش قرار گرفت و با مکث کوتاهی فاصله یشان را کم کرد . دستان بزرگش به دور اندام لرزان زن حلقه شد و لبانش روی موهای او ثابت ماند . زن چیزی زیر لب زمزمه کرد و حلقه دستان مرد تنگ تر شد . موهای زن در هوا پریشان بود و حلقه دستان مرد تنگ تر شد . زن چشمانش را بست و حلقه دستان مرد تنگ تر شد . زن در آغوشش جای داشت، مرد می لرزید و می خواست حلقه دستانش را تنگ تر کند. پایان تلخ

پیشنهاد ما:

دانلود رمان خودشو میخام

دانلود رمان گناه می کنم تو را

دانلود رمان آدم میشوم اگر حوایم تو باشی

قسمتی از متن رمان:

مريم گفت : به هر حال گذشته … بيژن جان الان ديگه نمي شه

چيزي رو تغيير داد، آنيد خودش هم متوجه شده كه اشتباه كرده .
چهره سخت و نگاه مستقيم آنيد اصلاً گوياي چنين ندامت و پشيماني نبود !
بيژن با گوشه روفرشي سرمه اي رنگش ضربه اي به يكي

از تكه شيشه ها زد و گفت : فكر مي كردم عاقل دانلود رمان تر از اين باشي كه بخواي خودت رو درگير
يه آدم غريبه كني … انگار منم خيلي در موردت اشتباه مي كردم .
داد نمي زد اما شنيدن همين تن صداي بلند هم در مورد

او تعجب آور بود . احساس مي كرد تپش هاي ديوانه وار مغزش تمايل زيادي به تند تر شدن
دارند .

دانلود رمان دریاچه قو :

آنيد گفت : من رضا رو مي شناسم .
– روز اول كه نمي شناختي و نمي دونستي چه طور آدميه ؟! ۲۱ سالگي خيلي براي اين كارها زوده .
ابروهايش بالا رفت . چه كسي جز مريم مي توانست ۵ سال دوستي

آن ها را تا اين اندازه با تخفيف به گوش بيژن برساند ؟!
– رضا آدم قابل اعتماديه در غير اين صورت من توي اين پنـ ..

. يه سال حتي يه لحظه كنارشدانلود رمان نمي موندم .
صداي آنيد با هر كلمه اي كه بر زبان مي آورد آرام تر مي شد؛

انگار خودش هم متوجه شده بود كلمات درستي را براي توجيه بيژن انتخاب نكرده
است .

دانلود رمان دریاچه قو :

انگشت اشاره بيژن سمت آنيد نشانه رفت : حق نداري باهاش حرف بزني يا ببينيش .
آنيد معترض بيژن را صدا زد : بابا !
و نگاه ملتمسش براي كمك سمت مريم كشيده شد .
– همين كه گفتم … به اندازه كافي خراب كاري كردي .
– چون فقط با هم دوست بوديم حق نداريم … .
مريم از جا بلند شد و ميان حرف آنيد گفت :دانلود رمان مادرش كه خيلي خانوم متشخص و خوبي به نظر مي رسيد … اون طوري هم كه تعريف مي گفت از
خونواده هاي اصيل تبريزي هستند كه چند ساله به خاطره درس و كار پسره اومدن تهران .
دست بيژن را گرفت و با خود سمت مبل راحتي ها كشيد . كنار هم نشستند .

دانلود رمان دریاچه قو :

– نظرت چيه يه تحقيقي در مورد خودش و خونواده اش بكنيم ؟ مادرش

كه خيلي از اخلاق و رفتارش تعريف مي كرد … قرار نيست كه هر
كي از راه رسيد بهش جواب مثبت بديم، فوقش مي گيم نه .
– مريم جان من مي گم … .
– من دقيقاً متوجه حرفت شدم عزيزم، حق با توئه … ولي به نظرت يه ذره بي ادبي

نيست وقتي محترمانه درخواست دادند براي آشنايي بيشتر
مهمونمون باشند بگيم نه ؟! ضرر كه نداره … قرار هم نيست تا خواستگاري كردند

دخترمون رو بهشون بديم … پنج شنبه مي گم بيان، ده
دقيقه، يه ربع باهاشون حرف مي زنيم و مي رند همين .
بيژن گفت : مريم جان اين طوري كه نمي شه هر كس خواست … .

دانلود رمان دریاچه قو :

مريم با اخم محوي ميان ابروهايش گفت : از آنيد و كارش دفاع نمي كنم ولي وقتي

مي خواستي بياي خواستگاريم با وجود اين كه بابام ناراضي بود تو
رو به عنوان مهمون توي خونه اش راه داد و ازت پذيرايي كرد .
– منظور من اين بود كه … .
نگاه مريم با دلخوري از چهره بيژن جدا شد و گفت : خيلي خوب متوجه منظورت شدم بيژن جـان !
اين بيژن جـان گفتن هاي سخت و خشكدانلود رمان را كمتر مي شد از زبان مريم شنيد .

بي صدا خنديد و متوجه بيژن شد كه خودش را بيشتر به مريم نزديك
مي كرد .
– من كه نگفتم نيان فقط نمي تونم قبول كنم … .
مريم با لبخند نگاهش كرد : قراره فردا صبح خانم رمضاني زنگ بزنه …

مي گم پنج شنبه ساعت چهار تشريف بيارند تا با هم بيشتر آشنا بشم .
و رو به آنيد با لحن كاملاً جدي ادامه داد : اين فقط يه جلسه آشنايي

آنيد خانوم … پس حواست رو حسابي جمع كن .

دانلود رمان دریاچه قو :

به وضوح لبخند كمرنگ گوشه لب آنيد را مي ديد . مريم يكي به نعل مي كوبيد و يكي به ميخ !
– چشم .
– خوبه … بيژن جان اگه تو راضي نباشي هيچ كس توي اين خونه حق نداره حتي آب بخوره عزيزم .
مريم خيلي خوب از هر موقعيتي به نفع خودش استفاده مي كرد، اين اولين بار نبود .
بيژن گفت : باشه ولي فقط يه جلسه معارفه …دانلود رمان از همين الان گفته باشم من دختر به يه پسر علاف و بيكار نمي دم .
لحن بيژن كاملاً جدي بود . آنيد قصد صحبت كردن داشت اما با چشم غره و اشاره ابروي مريم، دهانش را بست .

دانلود رمان دریاچه قو :

– آنيد … بايد خيلي جدي در مورد اين موضوع با هم حرف بزنيم و تكليف … .
تصور مي كرد بيژن آرام شده و موضوع تا پنج شنبه و حضور خانواده رمضاني به عنوان

ميهمان در جلسه معارفه، خاتمه پيدا كرده است اما در واقع اين
طور نبود . ميان كلام بيژن، همراه با خميازه اي پر سر و صدا و چشماني نيمه باز، از اتاق خارج شد .
با صداي گرفته و لحن خوابالود گفت : ببخشيد … من همين الان آماده مي شم كه بريم .
كنار پاي مريم روي زمين نشست و ادامه داد : مامان موهام گره خورده .
سرش را روي پاي بيژن گذاشت و پنهان از چشمان آن ها، با لبخند براي آنيد

ابرويي بالا انداخت و چشمك زد . آنيد چشمانش را در كاسه چرخاند و از
جا بلند شد .
– صبر كن آنيد … مي شه اون روسري ساتن قرمزت رو به من قرض بدي ؟
– نه .
بي توجه به حضور موهايش ميان انگشتان مريم از جا بلند شد و سمت آنيد رفت ..

دانلود رمان دریاچه قو :

مريم معترض گفت : چي كار مي كني دختر ؟ موهات كنده شد .
بي توجه به درد كف سر و تپش هاي آرام و منظم شقيقه اش، با لبخند دندان نمايي

دستش را دور بازوي آنيد حلقه كرد و رو به بيژن گفت : ما الان
آماده مي شيم … آنيد جونم اگه خواهش كنم چي ؟ مي خوام اون مانتو مشكي ام

رو بپوشم … اگه بدوني اين دو تا چه قدر با هم شيك مي شه .
شايد خواهرانه هاي زيادي با آنيد نداشت، شايددانلود رمان غرغرهايش كلافه كننده بودند

اما آن لبخندهاي نادر و زيبايش را دوست داشت . عصبانيت و خشم
بيژن خواسته اش نبود، اخم و ناراحتي مريم را هم نمي خواست .

دانلود رمان دریاچه قو :

***
ترافيك تهران، سر و صدا و آدم هايي كه در رفتارشان هيچ احترامي به همديگر

ديده نمي شد براي او گيج كننده بود اما پر حرفي هاي آرش خصوصاً
وقتي مجبورش نمي كرد به تمام سوالات و كنجكاوي هايش پاسخ دهد

برايش سرگرم كننده و جالب بود . از خودش مي پرسيد مردم در اين شهر چه
طور كنار هم زندگي مي كنند ؟ هانيه با آن شخصيت عجيب و غريبي

كه از او به خاطر داشت چه طور با آرش كنار مي آيد ؟

دانلود رمان دریاچه قو :

با گام هايي آهسته و سست، جلوتر از آرش كه مشغول پارك كردن اتومبيل كه

بخش مسقف حياط بود، مسير باريك و سرسبز منتهاي به ساختمان را
پشت سر گذاشت . مقابل در ورودي ساختمان، با صداي فرياد رها به

گام هايش سرعت داد، ميان چارچوب ورودي هال ايستاد و ابروهايش بالا رفت .
امكان نداشت تصور ديدن آنا و رها در چنين حالتي تا صد سال آينده هم

به ذهنش خطور كند ! دست به سينه بازويش را به در تكيه داد و با لبخندي
كج به آن ها خيره شد .

دانلود رمان دریاچه قو :

حجم عظيمي از موهاي بلند و مواج آنا ميان انگشتان كوچك و تپل رها

قرار داشت و با تمام توانش مشغول كشيدن آن موهاي خاطره انگيز بود . خيار
گاز زده اي ميان دست ديگر رها بود كه به نظر مي رسيد علت دعوا

باشد ! آنا مچ دست رها را گرفته و با آن دهان خندان و بازش قصد گاز زدن به
خيار را داشت، رها هم مقاومت مي كرد و جيغ مي كشيد .
آنيد چند گام دورتر دست به سينه با اخم هاي در هم رفته ايستاده بود :

خجالت داره آنا … تمومش كن، داري با بچه سر خيار دعوا مي كني ؟!
نگاهش سر تا پاي آنيد را از نظر گذراند . شلوار آبي كاربني به خوبي

كشيدگي پاهاي خوش تراشش را به نمايش مي گذاشت؛ دست هايش را كه پايين
انداخت و سمت آنا رفت، بالا تنه خوش فرمش از پشت بلوز آستين

سه ربع تابستاني سفيد رنگ در معرض ديد قرار گرفت . فكر كرد گودي گردن بلند
و سفيدش حس خوشايندي دارد .

دانلود رمان دریاچه قو :

– چرا اين جا وايستادي ؟
صداي آرش از پشت سر به گوش مي رسيد . آنيد خم شد و در حالي

كه سعي در جدا كردن دست آنا از مچ رها داشت، پشت بلوزش بالا رفت .
نگاهش را با تامل از آنيد جدا كرد و گفت : دو تا دختر كوچولو دارند سر يه خيار دعوا مي كنند .
برگشت تا كفش هايش را در بياورد . دوست داشت بيشتر با آنيد آشنا شود !
با ورود به هال، متعجب نگاهش روي آنا خيره ماند . دو دقيقه قبل به خاطر

يك خيار گاز زده با رها دعوا مي كرد و حالا با لبخندي مليح، خانومانه
روي يكي از مبل ها لم داده و پايش را روي پاي ديگر انداخته بود

! آنا از جا بلند شد، با گام هايي بلند جلو آمد و سلام داد؛ نگاهش سمت آنيد كشيده
شد، او حتي نگاهش را براي يك ثانيه از صفحه موبايلش جدا نكرد

! بي توجه به دست دراز شده آنا، با دو انگشت لپش را گرفت و كشيد .
– چه طوري تو ؟..

دانلود رمان دریاچه قو :

از كنار آنا با آن ابروهاي در هم رفته گذشت و آنيد را صدا زد : آني !
– آنيد .
آنا بود كه كلامش را اصلاح مي كرد . بعضي اسم ها مخفف شده زيبايي داشتند مثل آنيد .
– سلام .
آنيد صداي دلنشيني داشت . فقط كمي سرش را

بالا آورده و بعد از نگاهي كوتاه و گذرا سلام داده بود .

بخشي از موهاي خرمايي رنگ، صورت كشيده
و بيضي شكلش را پوشانده بود اما هنوز مي توانست

به راحتي گونه هاي برجسته و چانه كوچكش را ببيند .

چهره زيبايي هم داشت . فكر كرد ديروز
هم به همين اندازه بي توجه و سرد به نظر مي رسيد

. قبل از اين كه روي مبل كناري آنيد جا بگيرد و سر

صحبت را با او باز كند، صداي مهتاب او را

دانلود رمان دریاچه قو :

متوجه خود كرد .
– سلام عزيزم … خيلي خوش اومدي .
چرخيد . نگاهش از چهره آرايش شده و خندان مهتاب

گذشت و روي زن لاغر اندام و ميانسال همراهش

ثابت ماند . مريم ! دوست گرمابه و گلستان
مهتاب ! مفهوم ضمني ” گرمابه و گلستان ” را به صورت

دقيق نمي دانست ولي دوستي مريم و مهتاب

آنقدر طولاني بود كه ناخودآگاه به تقليد از اين
كلمه براي توصيف آن استفاده كند .
– خاله مريم .
آخرين ملاقات حضوريشان مربوط مي شد به چيزي

حدود ۱۳ سال قبل، زماني كه همراه مهتاب و

بيژن و آنا به خاطر درمان بيماري اش براي يك
هفته در آپارتمان كوچك او ساكن شده بودند . با لبخند

مودبانه اي سلام داد و جلو رفت . مثل آن سال ها نحيف

به نظر نمي رسيد ولي هنوز هم لاغر
اندام بود .

دانلود رمان دریاچه قو :

با مريم دست داد و در جواب خوشامدگويي اش لبخند زد و تشكر كرد

. آنيد بي ترديد به مادرش شباهت داشت، همان صورت بيضي شكل و چانه
كوچك . زيبايي آنيد خام بود اما پختگي آن را مي توانست در چهره

جا افتاده مريم ببيند . در اخرين ملاقاتشان، صورت استخواني و بي رنگ مريم با
آن چشمان سياه و خمار، تنها مرگ را تداعي مي كرد .
هانيه در حالي كه رها را در آغوش داشت، به جمع شان پيوست

. با اشتياق دستش را ميان موهاي رها به حركت در آورد . به نظر مي رسيد خيلي زود
آن حجم عظيم شكلات ها را فراموش كرده است ! رها با

اخم صورتش را جايي ميان گردن و موهاي هانيه پنهان كرد .

دانلود رمان دریاچه قو :

– باشه رها خانوم … من همه شكلات ها رو مي دم به آنا .
وقتي نگاه رها را متوجه خود ديد، چرخي زد، مچ دست آنا را گرفت

و با خود سمت پله هاي منتهي به طبقه بالا كشيد .
– آنا نه … دائي عابد .
التماس صداي رها او را متوقف كرد . به قصد ديدن چهره رها سرش

را برگرداند اما نگاهش چند ثانيه روي چهره مات و بي رنگ آنا ثابت ماند؛ حرارت
رو به افزايش دست آنا را به وضوح احساس مي كرد ! نگاهش را

با تاخير از چهره آنا گرفت و انگشتانش را از دور مچ دست او باز كرد . رها از آغوش
هانيه پايين آمده و حالا به لباسش آويزان شده بود . نبض تند آنا

را زير انگشتانش احساس كرده بود ! نيم قدم به عقب برداشت . با خنده رها را در
آغوش گرفت و پله ها را بالا رفت …

دانلود رمان دریاچه قو :

هانيه صدايش زد : عابد … نه … خواهش مي كنم … هنوز لك رو لباس هاي اون روزش نرفته .
تمايلش را براي برگرداندن سر و ديدن حالت آنا سركوب كرد .

به نظر مي رسيد دختر بچه دوست داشتني بيست سالگي اش بزرگ شده است !
نيم ساعت بعد در حالي از پله ها پايين مي آمدند كه تمام

لباس هاي رها پر از لكه هاي قهوه اي شكلات بود و داشت پر حرفي مي كرد . درك
درستي از حرف هاي بي سر و ته رها نداشت فقط گاهي

با لبخند سري تكان مي داد و مي گفت ” خُب ؟! ” . چند لحظه اي از پسر عمه اش صحبت
مي كرد و خيلي ناگهاني و به دور از انتظار كلمه مهد كودك و شبنم جون را بر زبان مي آورد .

دانلود رمان دریاچه قو :

نگاهش ميان جمع چرخيد، همه بودند حتي عباس آوازه : عصر همگي بخير .
اولين واكنش براي هانيه بود : واي عابد … خواهش مي كنم، رها چي كار كردي با خودت ؟
با گوشه چشم به رها خيره شد و به تقليد از او لبخند دندان نمايي تحويل هانيه

مي داد ! آنيد كنار هانيه نشسته بود، بنابراين حركت پنهاني اش براي
ديدن صفحه موبايلي كه كنار پايش قرار داده بود، به سادگي توجه او را جلب كرد .
– عابد جان !

دانلود رمان دریاچه قو :

مهتاب صدايش زد و با حركت محسوس سر، به راست جايي كه بيژن نشسته

بود، اشاره كرد . مهتاب به او هنوز مثل يك پسر بچه نگاه مي كرد كه
بايد تربيت مي شد و آداب و رسوم اجتماعي را فرا مي گرفت؛

در اين مورد ترديدي نداشت ! آنقدر شخصيت اجتماعي قوي و محكمي داشت كه در
جمع بي ادبي نكرده و كسي را ناديده نگيرد .
جلو رفت و با لبخند دستش را سمت بيژن دراز كرد . از نظر او اين

بيژن و عباس هيچ نقطه مشتركي جز مرد بودن و دوستي قديمي هسرانشان با هم
نداشتند، پس واقعاً درك نمي كرد چه موضوعي مي تواند

دانلود رمان دریاچه قو :

آن ها را ساعت ها براي بحث و گفتگو كنار هم بنشاند . اطلاعات ناقصي كه از ميان
صحبت هاي مهتاب و مريم به گوشش رسيده بود را اگر

با نظر شخصي اش از آن ديدارهاي كوتاه در سفرشان به ايتاليا جمع مي بست و از خاطرات
سيزده سال اول زندگي اش هم كمك مي گرفت، تنها

برداشتش از بيژن مي شد آدم اصيل و تحصيل كرده اي كه با وجود بيماري طولاني مدت مريم
وضعيت مالي نسبتاً خوبي را براي خانواده اش مهيا كرده بود

، هميشه لباس هاي مرتب مي پوشيد، بوي خوبي مي داد، رفتار مودبانه اي داشت و خوش

دانلود رمان دریاچه قو :

صحبت به نظر مي رسيد .
عباس مرد بازاري بود، لباس هاي شيك و گران قيمتش تلفيقي از عطرهاي مد

روز و بوي سبزي و ميوه هاي تازه مي داد، بيشتر ساعات روزش را در
فحش دادن به كارگرها و چانه زدن با هم صنفي هاي خودش مي گذراند

، با چرتكه و ماشين حساب پول هايش را مي شمرد و با مدرك سيكل، پز
تخصص پزشكي زن و بچه هاي تحصيل كرده اش

را به دوست و دشمن و غريبه و آشنا مي داد !
– خيلي خوش اومدي … سفر راحتي داشتي ؟
از وقتي آمده بود هيچ كس حتي مهتاب هم چنين سوالي از او نپرسيده بود .
در حالي كه دست دراز شده عباس را با بي ميلي در دست مي گرفت،

به بيژن خيره شد و گفت : توي فرودگاه ايران كمي معطل شدم ولي در كل سفر
نسبتاً راحتي داشتم …

دانلود رمان دریاچه قو :

تمايلي به كش دادن موضوع نداشت بنابراين فقط به بخش كوچكي

از ساعات ناخوشايندي كه در هواپيما و فرودگاه گذرانده بود، اشاره اي مختصر
كرد . روي مبل تكي ميان آنا و آنيد جاي گرفت و رها را روي پاهايش

نشاند، اين طور آغاز يك مكالمه با آنيد راحت تر بود، البته اگر موبايلش را رها
مي كرد !
بيژن پرسيد : پروازت تاخير داشت ؟
با خنده گفت : شنيدم اين جا پروازهاش هميشه تاخير داره ؟
و با مكث كوتاهي ادامه داد : به موقع حركت كرديم ولي نمي دونم

چرا هواپيما با ۴۵ دقيقه تاخير فرود اومد، توضيح خاصي در مورد اين تاخير ندادند .
نگاه خيره و سنگين عباس را به خوبي روي خود احساس مي كرد

دانلود رمان دریاچه قو :

. در اين دو روز حتي نصف اين گفتگوي كوتاه را هم با او تجربه نكرده بود، چيزي
براي گفتن نداشت و ظاهراً عباس هم تمايلي به شروع يك مكالمه

هر چند ساده و پيش پا افتاده در خود احساس نمي كرد كه پيش قدم نمي شد .
هانيه بلند شد و گفت : رها بيا بريم صورتت رو بشورم .
از دامن صورتي رنگ رها براي پاك كردن صورتش استفاده كرد

و گفت : ولش كن هاني … حالا صورتش حسابي تمييز شد .
جيغ هانيه و خنده جمع همزمان بلند شد .

دانلود رمان دریاچه قو :

هانيه دستش را براي در آغوش گرفتن رها دراز كرد و گفت : عابد چي كار مي كني ؟ اي خدا .
– هاني سخت نگير … حالا كه راضي شده بغلم بشينه تو دست بردار نيستي ؟

ببين با لباساي شكلاتي چه خوشگل تر شده، مگه نه رها ؟
دوباره فرياد هانيه به هوا رفت و رها با آن حالت معصوم و كودكانه،

با تاثير از كلام او دامن لباسش را مرتب مي كرد .
در حركتي ناگهاني و به دور از انتظار، رها سرش را سمت

آنا برگرداند و گفت : دائي همه شوكولاتا رو به من داد، دلت جيز شه …. براي تو كه عيچي
نياورده .
با بيرون آوردن زبانش صداي معترض هانيه دوباره بلند شد .
– رها ؟!
ديد كه آنا نوك زبانش را براي رها بيرون آورد و وقتي متوجه

نگاه او شد، لبخند مليحي بر لب آورد !

دانلود رمان دریاچه قو :

آهسته گفت : به تو هم شكلات مي دم ناراحت نشو .
– رها قبل از اين كه فرصتي براي واكنش نشان دادن

در مقابل هجوم غير منتظره اش به او بدهد، به موهاي آنا چنگ انداخت .
– آي .
سر آنا خم شد و هانيه از جا پريد، دستانش روي نرمي

موهاي آنا نشست و عابد بيست ساله برايش زنده شد ! مي خواست صورتش را براي هميشه
ميان موهاي بلند و مواج و سياهي پنهان كند .

دانلود فایل pdfآموزش دانلودکانال تلگرامحذف رمان/ مغایرت با قوانیناپلیکیشن

آموزش دانلود در تلفن همراه

آموزش دانلود در کامپیوتر

testamir5241

دانلود رمان دریاچه قو

دانلود رمان دریاچه قو , رمان دریاچه قو , رمان دریاچه قو pdf , رمان دریاچه قو apk , رمان دریاچه قو ایفون , رمان دریاچه قو اندروید , دریاچه قو , دانلود رمان عاشقانه دریاچه قو , رمان عاشقانه دریاچه قو ,

محتوای کامل رو هنوز مشاهده نکردید از اینجا وارد شوید

دسلب مسولیت درصورت عدم رضایت شما از قرار گرفتن فید سایت شما در نگین رمان از طریق دیدگاه زیر هریک از پست های مطالب مربوط به سایت شما اطلاع رسانی کنید تا بلافاصله فید سایت شما پاک شود 

نوشته های مشابه

دیدگاهتان را بنویسید

نشانی ایمیل شما منتشر نخواهد شد. بخش‌های موردنیاز علامت‌گذاری شده‌اند *

این سایت از اکیسمت برای کاهش هرزنامه استفاده می کند. بیاموزید که چگونه اطلاعات دیدگاه های شما پردازش می‌شوند.

دکمه بازگشت به بالا
بستن