رمان حرارت تنت

رمان حرارت تنت پارت۹

رمان حرارت تنت

جهت دسترسی اسان به پارت اول تا اخر رمان حرارت تنت واردشوید

تمام مدت مسیح با چشمای فوق عصبیش به من خیره س و جلو میرم برای گرفتن گوشی … تا من برسم تورج تلفن رو قطع میکنه و صدای بوق اشغال گوشی میاد … 

دست میبرم تا تلفن رو از کنار گوشش بگیرم که دستش رو عقب میبره و من با تعجب نگاش میکنم : وا ، چرا نمیدیش بهم ؟ 

با همون حرص و عصبانیت نگام میکنه و میگه : خودم انگاری با دست خودم برات جور کردم ### بازی دربیاری

  …

رنگ میبازم و دلم هری میریزه … چی میگه ؟ 

ـ عزیزت زنگ زده و داغه عزیزت رو به دلت می ذارم بی پدر ! 

چهره ش ترسناکه و دستم رو پایین میارم ، حرفاش مثل زهر میمونه و طعمه کثافت بهم میده …  یه قدم عقب تر

میرم که میگه : خریدت با یه نر خره  و رقصیدنت با یه احمقه دیگه ، تهش عزیزت یکی دیگه س و باز منم که مثه یابو مرتب با خودم درگیرم که تو فرق داری با هم قماشه خودت ! 

یه قدم عقب رفته ی منو با یه قدم سمت جلوی خودش پر میکنه و میگه : توام یه کثافتی که باس دنبالت راه افتاد تا سبب بی آبرویی نشی … منتها من این کثافت رو خودم آدمش میکنم … 

ـ مـ .. مسیح … 

عصبی نعره میزنه : خفه شو …. 

همزمان تلفنم رو به پارکت کف سالن می کوبه و تلفنم هزار تیکه میشه … از جا می پرم و باز عقب میرم که به مبل میخورم و روی اون می افتم … دیگه جایی برای عقب رفتن نیست و مسیح از روی خورده های تلفنم رد میشه و رو به روم می ایسته : کی بود زنگ زد ؟  ـ بـ .. به خدا … به خدا تورج بود.. . 

پوزخند میزنه : کدومشونه ؟ داماده تنها مونده ی سر سفره عقده که تو قالش گذاشتی یا اون یکی که به خاطرش داماد رو قال گذاشتی ؟ 

ـ بـ .. بذار … من … مـ … 

سیلی محکمی تو گوشم میزنه و صداش باز چهار ستون بدنم رو می لرزونه : بی صفت ، فکر کردی خونه ی من جای الواطیه ؟ 

از شدت سیلی حتی گردنم درد میگیره و صدای گریه م بلند میشه … اشکام میریزن و با دیدنشون عصبی هر دو دستش رو روی سرش می ذاره و چنگ میزنه …. با حالت پریشون میگه : من فکر کردم تو آدمی … منه احمق ) داد می زنه ( فکر کردم تو آدمی … فکر کردم تو ادمی … 

نفس نفس میزنه و صدای خس خس نفساش تو چهاردیواری خونه می پیچه و لا به لای صدای گریه ی من گم میشه … مسیح حتی نمی ذاره حرف بزنم و می ترسم از اینکه بخوام حرف بزنم … حرف بزنم و بدتر از کوره در بره … مسیح اشتباه میکنه… 

کلافه مجسمه ی روی میز رو روی زمین می کوبه و هزار تیکه میشه … سمت اتاق خودش میره … داخل میشه و در اتاق رو به هم می کوبه … حالا فقط صدای گریه ی خودم بلنده و تازه فهمیدم مسیح از اینکه گفتم با اهورا میرم دلخور شده .. اما من الکی حرف زده بودم … چرا باید براش مهم باشه ؟ … صورتم ذوق ذوق میکنه و همونطوری کج روی کاناپه دراز میکشم… 

اونقدری هق هق می کنم و اونقدری اشک می ریزم که نمی فهمم کی خوابم میبره … 

ـ نهان … نهان … 

صداش رو میشنوم و چشم باز میکنم  … اما یکی از چشمام باز نمیشه … ترسیده سر جام میشینم … مسیح رو به روی مبل ایستاده … دستم رو سمت صورتم میبرم که مچ دستم رو میگیره و با اخم و صدای ریزی میگه : دست نزن ..

وَرََم کرده ! 

باز بغضم میگیره .. صورتم حتما بابت سیلی دیشبش این همه به هم ریخته و حتی چشمم باز نمیشه … اولین قطره ی اشکم که میریزه دستی بین موهاش می کشه و میگه : بیا بریم یخ بذار … 

اخم میکنم و دستم رو میکشم ، اما ول نمیکنه و از جا بلندم میکنه …. منو دنبال خودش میکشه و از به آشپزخونهمیره … سمت یکی از صندلی ها منو میبهر و هلم میده تا بشینم … بی حرف می شینم … کمی یخ داخل نایلون می ندازهو روی صندلی کنار من می شینه … 

یخ رو روی وَرََم چشمم می ذاره که میگم : آخ … 

سرم رو عقب میبرم که دست دیگه ش رو پشت سرم می ذاره … با چشم باز و اشکیم بهش زل می زنم … هنوزم اخم داره … نگاش رو به همه چیز آویزون میکنه ، به همه چیز به جز چشم من که بهش خیره س و آخرش دووم نمیاره

… مردمک سیاه رنگش رو یه مردمک توسی رنگم میخ میکنه و میگه : 

ـ انقد با نگات بیخ حنجره م پا نذار… 

بینیم رو بالا می کشم و  قطره اشکی که تا الان توی چشمم خونه کرده بود روی گونه م سُُر می خوره … پشیمونی تو چهره ش بیداد میکنه ، حتی لابه لای اخمای روی پیشونیش … با انگشت شست همون دستی که پشت سرم گذاشته گونه م رو نوازش میکنه و می فهمم که پشیمونه … پشیمونیش رو لمس میکنم و همین کافیه ! حتما نباید بگه ببخشید یا غلط کردم !  

دوباره بینیم رو بالا میکشم و با لودگی میگم : الان چشام سبز میشه …. 

خیره نگام میکنه و  به جای اینکه به این شوخیم بخنده بدتر نگاهش رنگ شرمندگی میگیره و میگم : با چشمای سبز شاید دیگه زشت نباشم ! 

خیره به لبام که این جمله ها از توش در میاد ، میگه : زشت از تو قشنگ تر ندیدم !!!! 

دو پهلو حرف میزنه که خنده م میگیره … نگاهش رو از لبام سمت چشمام میگیره که میگم : خب می میری بگی خوشگلم ؟ 

لبخند کجی میزنه و میگه : زشت با چشمای توسی قشنگ تره ! 

لبخندم عمق میگیره که صدای آیفون میاد . هر دو به اون سمت نگاه میکنیم . مسیح از جا بلند میشه و میگه :

نگه دار اینو…. 

یخ رو نگه می دارم که میره … دکمه ی آیفون رو میزنه … لای در خونه رو باز میذاره وباز سمتم میاد ، همزمان می گه : مادر فولاد زره هستن ! 

ذهنم میره پیش ماهنوشی که یاشار همیشه مادر فولاد زره صداش میکنه و میگم : ماهنوش ؟ … 

باز یخ رو میگیره و خودش روی صورتم می ذاره … میگه : ماهرخشون ! 

همین موقع در باز میشه : سلااام … کسی خونه نیست ؟  مسیح ـ نه ، ارواح خبیث درو برات باز کردن … 

بلند میگم : سلام مامان جونم … 

ماهی ـ یه کم از زنت یاد بگیر …. 

می خوام از جا بلند بشم که مسیح مانع میشه و میگه : بشین بچه ! 

ماهی به آشپزخونه میاد که میگم : خوش اومدی … 

طبق عادت همیشگیش روی گونه ش می زنه و میگه : خدا منو مرگ بده … چی شده ؟  مسیح پوف کلافه ای میکشه و میگه : می شه انقدر عین گوشت نذری خودت رو قربونی نکنی ؟ دلواپس جلو میاد و کنارم می ایسته ، میگه : چی شده میگم ؟

میگم : پام گیر کرد سُُر خوردم فقط ، خوردم به تک پله ی جلوی ورودی آشپزخونه … 

مسیح تموم مدت به من خیره س و مامان ماهی عمیق نگام میکنه و میگه :  ِاِی دست این پله بشکنه که  صورت تورو کبود کرده ! 

هم خنده م میگیره و هم وا میرم که فهمیده دروغ گفتم … مسیح کلافه نگاش میکنه و میگه : حالا گیریم دست من شکست ، صورتش درست میشه ؟! 

ماهی اخم میکنه : روتو برم ِهِی … مظلوم گیر آوردی ؟ بی پدر و مادر گیر آوردی ؟ عه عه عه … نگا نگا… 

مسیح عصبی بلند میشه و صدا بلند میکنه : حالا خودش خبط و خریت رو به روم نمیاره ، تو چوبش کن بکوب تو سرم ! 

از جا بلند میشم و می خوام بحث رو عوض کنم ، میگم : صبحونه چی بخوریم ؟ 

هر دو یه لحظه سمت من برمیگردن و باز مامان ماهی به مسیح نگاه میکنه : من تو رو اینطوری بزرگ کردم ؟ که روی ضعیف تر از خودت دست بلند کنی ؟ … آره مسیح ؟ 

ـ به پیر به پیغمبر منم از روی خوشی اینطوری سیم پیچام قاطی نمیکنه … 

ـ به خدا مسیح ، به خدا … حواست هست دارم قسم می خورم ؟ .. به خدا دفعه ی بعد روش دست بلند کنی به همین راحتی ازت نمیگذرم … اصلا مادری کردنم این همه سال رو حرومت میکنم … 

مسیح کلافه دستی بین موهاش می کشه و از آشپزخونه بیرون میره …مامان ماهی نگام میکنه و میگه : چیه بر و بر منو نگاه میکنی ؟ بلد نیستی چارتا داد و بیداد کنی و غر بزنی تا دیگه اینطوری نکنه ؟ سیاست نداری ؟ 

میخندم ، صورتم کمی درد میگیره و چهره م درهم میره … معلوم نیست ماهی مادره منه یا مسیح ؟ میگم : خودش درد داده بود ، خودشم داشت درمونش می کرد ! 

ماهی جلو میاد و سر جای مسیح میشینه : الهی بگردم ، چشمت باز نمیشه … 

ـ مامان ماهی … 

حواسش به زخممه و میگه : ها .. 

لوس میگم : به خدا خیلی گشنمه … 

با اخم نگام میکنه و میگه : الان باید گریه کنی ، بعد غذا می خوای ؟ 

صدای مسیح از ورودی آشپزخونه میاد : حالا ببین میتونی اشکش رو دربیاری ! 

ماهی به سمتش برمیگرده و منم نگاش میکنم … تیشرت و جین پوشیده و زیادی درشت تر نشونش میشه … 

ماهی ـ خبه خبه … تو فعلا حرف نزن که دستت شکارم ! 

مسیح منو نگاه میکنه و میگه : اون یخ آب شد ، باز یخ بذار روش … 

 از خونه بیرون میره و ماهی نگام میکنه : الهی بمیرم ، خیلی تند حرف زدم باهاش ؟  میخندم .. خم می شم و محکم می بوسمش : عاشقتم مامان ماهی ! 

از جا بلند میشه و با غر غر کنان کاراش رو میکنه : اصلا نمی دونم به کی رفته ؟ بچه که بود هی دعوا میگرفت حاج کمال یه پاش مدرسه بود یه پاش شرکت و یکی هم خونه … دانشگاه که رفت یه هفته در میون راش می دادن چون اقا هی با حراست دعوا میکرد و اونا یه هفته یه هفته اخراجش می کردن … دلم خوش بود بزرگ میشه درست میشه ، که  اونم بدتر هی گند میزنه … 

به سمت من برمیگرده : نگاش نکن اینطوریه ، به خدا چیزی تو دلش نیست … نکنه دلگیر بشی از دستش .. به خداخیلی هم مهربونه ، باشه مادر ؟ 

بهش قول میدم که چیزی تو دلم نیست از مسیح … اما هست ، تو دلم خیلی چیزا هاست و من این حس قلقلک روی گونه م که نتیجه ی نوازش شست مسیحه رو دوست ندارم ، نه که نداشته باشم … اما غلطه و اگه ساره برگرده یا بچه ش بیاد … اگه تورج بیاد …. ما قراره جدا بشیم ! 

 *

نزدیک غروب میشه که مامان ماهی میره و هنوز نیم ساعتی نگذشته که مسیح کلید رو توی قفل میذاره و درو باز میکنه … داخل میشه که سمتش میرم : سلام ، خسته نباشی … 

زیر لب و بی میل سلام میکنه و من تمام امروز به این فکر میکردم که چرا تا این حد مسیح به من بدبینه … به سمت اتاقش می ره که نمی دونم چرا ؟ اما بی هوا می گم : میای با هم غذا درست کنیم ؟ به سمتم بر می گرده و جواب میده : حتمی تو وراجی کنی و من غذا درست کنم ! 

ـ نه دیگه ، من انجام میدم ، فقط تو به مقدار لازمش رو بگی بسه ! 

کج لبخند میزنه  میگه : وایسا لباس عوض کنم … 

به اتاق میره که لبخند روی لبم میشینه و من امروز به جز دنبال دلیل گشتن برای این همه بی اعتمادی مسیح به اینم خیلی فکر کرده بودم که ما هیچ آینده ای نداریم و مسیح مسئول اون بچه ایه که قراره به این دنیا بیاد ! 

به آشپزخونه میرم … وسایل رو روی کانتر میذارم … باز یه دور می خونم که مسیح به آشپزخونه میاد و پشت میز میشینه : چای داریم ؟  ـ درست میکنم برات ! 

ابرویی بالا می ندازه : انگاری داری از طفولیت در میای ! 

می خندم : یه امروز مهربون شدم ، اگه گذاشتی … 

ـ چی می خوای درست کنی ؟  ـ ماکارونی … 

ـ چرب و پر از رُُب دوست دارم ! 

ـ بله … چشم ! 

کنار مسیح می شینم و لعنتی خیلی حرفه ای چاقو رو روی پیاز یا سیب زمینی میزنه و خورد می کنه … یاد یانگوم می افتم ، همون آشپز کره ای ! … با این فکر نیشم باز میشه که توجهش جلب میشه : چیه ؟  ـ هیچی … 

ـ ولی انگاری زیادی باب میلته ! 

ـ فقط تو رو مقایسه کردم … 

ـ با چی و سَرِ چی ؟ 

ـ با یانگوم و سر اینطور خورد کردنت ! 

یه لحظه مکث میکنه و بعد با صدای بلند میگه : با کی ؟!؟!؟!؟  غش غش می خندم و می گم : خب تفاهم موج می زنه … 

چاقو رو روی میز می ذاره تا بازوم رو بگیره که از جا می پرم … انتهای موهام رو دستش می گیره و اجازه نمی دهفرار کنم : وایسا بینم ، یانگوم باباته بچه … 

صدای خنده م بلند میشه و خیلی بی هوا میگم : آقامونه! 

مکث می کنه و مکث می کنم .. خنده م محو میشه و هنوز پشت سرمه … یه قدم نزدیک تر میاد و کمرم با شکمش مماس میشه … حتی دوست ندارم یه قدم جلو برم .. دور تر بشم .. این تمامیت اتصال رو قطع کنم … اما کف هر دو دستش روی پهلوهام می شینه … خم میشه و بیخ گوشم میگه : آقامون ؟!

گر میگیرم … خودم می دونم از خجالته … من خیره ی رو به رواََم و این مردی که ازش دور نمیشم بیشتر خم میشه .. روی سرشونه ی برهنه م رو بابت تاب  سورمه ای رنگ فانتزیم  بو میکشه و میگه : تب داری ! 

تب دارم … ملتهبم .. بی تابم .. چمه ؟ … کجای کار می لنگه ؟ .. دستاش رو از پهلو هام بر می داره و منو تو بغلش می کشه … دستاش رو دورم حلقه میکنه و می گه : حرارت تنت رو دوست دارم ! 

من چی ؟ … فقط تنم با حرارتش ؟ … بغض میکنم … دوست دارم بشنوم بگه دوستت دارم … اما قرار نیست بگه … نباید بگه … می خوام دور بشم که اجازه نمیده و نوک بینیش رو به لاله ی گوشم می زنه … نفسش پوست گردنم رو لمس میکنه و یه چیزی توی دلم تکون میخوره … 

بیهوا دستم رو روی دستاش که روی شکممه می ذارم و می گم : نکن ! 

حس می کنم میخنده و به کنایه می گه : نکردم که ! 

    چشام گشاد میشه و حتی یادم میره نفس بکشم … مسیح هم بی ادبه ، هم حیا نداره … کی گفته بود پسر اگه بی ادب باشه به دل میشینه ؟ … دلم میگیره ، نمی دونم کی بوده یا چی گفته … اما درست گفته و این احمقانه ترین واقعیته احمقانه ایه که باید بهش اعتراف کنم ! 

صدای زنگ گوشیش میاد … از جا می پرم … بیخ گوشم با صدای آروم و وسوسه انگیزی میگه : هول نشو .. کارت ندارم ! 

خشکم میزنه و مسیح دور میشه … سمت کانتر میره و تلفن همراهش رو برمیداره … تماس که وصل میشه صداش رو می شنوم و سمتش برمیگردم : الو … ساغر تویی ؟ … کسری ؟ کسری چی شده ؟ 

تند از کنارم می گذره و به اتاقش می ره ، دلنگران کسری میشم و منم دنبالش راه می افتم . تو اتاقش گوشی رو گذاشته روی اسپسپیکر و مشغول حرف زدن میشه : کجایین ؟  صدای پر بغض ساغر میاد : اومده اینجا.. . 

مسیح عصبی صدا بلند میکنه : اونجا کدوم گوریه ؟ 

ـ خونه ی من .. مسته مسیح .. بیا ببرش تو رو خدا ، حالش خوب نیست … 

ـ میام الان … 

تلفن رو قطع میکنه و منم تو این فاصله یه مانتو تنم کردم و شال سرم انداختم … دلشوره گرفتم و مسیح سمتم برمیگرده : تو کجا ؟ 

ـ تو رو خدا بذار بیام ، به خدا نگرانشم… 

چیزی نمیگه و تند از خونه بیرون می زنیم . نمی دونم چطور به پارکینگ می رسیم .. توی ماشین مسیح کلافه رانندگی میکنه و با عجله فقط می خواد بره تا به کسری برسه … خدا خدا میکنم چیزی نشده باشه و مسیح جلوی یه خونه ی نه خیلی جدید و نه خیلی قدیمی پارک میکنه… 

هول پیاده میشیم و سمت در میره .. انگشتش رو مرتب به دکمه ی آیفون می زنه و صدای تیک باز شدن در میاد

… یه ساختمون سه طبقه که مسیح تا طبقه ی دومش میره و در واحد بازه … بعد مسیح وارد خونه میشم که با دیدن کسری دلم هزار تیکه میشه .. آشفته س ، چشماش خماره و کراواتش شل افتاده … یکی از لبه های پیراهنش از شلوارش بیرون اومده و انگاری رو مبل خواب رفته … 

مسیح سمت ساغر برمیگرده … نگاهش اونقدر ترسناک هست که ساغر به لکنت می افته و لا به لای گریه میگه :

بـ .. به خدا … من گفتم بیاد … به خدا راست …. راست میگم ! 

سمت ساغر میرم و بغلش میکنم … صدای گریه ش بلند تر میشه و انگار تا الان فقط منتظر کسی بوده که سرش رو روی شونه ش بذاره و زار بزنه … 

مسیح انگاری حالش رو میبینه که چقدر داغونه و چیزی نمیگه … سمت کسری می ره : هوی .. پاشو .. کسری ..

پاشو تنه لش … 

کسری چشم باز میکنه و با دیدن مسیح می خنده : بــــََه ، داش مسیــــح گل … 

کش دار حرف میزنه و مشخصه تو حالت طبیعی نیست ، مسیح سازش نداره و بازوش رو می گیره که کسری وا میره … شُُل و افتاده س و میگه :او .. اومــــدم خواستــگاری … ولـــــم کن … 

مسیح کلافه و حرصی می غره : سگ به تو نگاه میکنه با این حالت که ساغر بُکُُنه دیوس  ؟؟؟ … پاشو میگمت.. 

ساغر کمی آروم شده که بغض کرده سمت مسیح میرم و میگم : ولش کن … 

مسیح ـ نهان اعصاب درست درمون ندارم ، به پر و پای من نپیچ. .. 

ـ مسیح تو رو خدا … پا میشه خودش … هستیم حالا ، فردا صبح میریم .. 

ساغر نگامون میکنه … ما رو نه … ساغر نگاش میکنه ! دلش پیشه کسری گیره و داره منعش می کنه … کسری هم برای ساغر ممنوعه س مثل مسیح برای من ؟!؟! 

مسیح ـ چی چی رو بمونیم تا صبح ؟ در و همسایه حرف در میارن برا این بدبخت … 

با دست ساغر رو نشون میده و دلم میگیره ، میگم : خب همه .. همه مون میریم خونه ی ما … ینی ، خونه ی تو !

ساغرم .. ساغرم بیاد … 

ساغر از خداشه ، اینو حس میکنم … نگرانی توی نگاهش رو هم حس میکنم … مسیح بی حرف خم میشه و کسری رو کول میکنه … لعنتی کم از غول نداره و الان وقت فکر کردن به این نیست که مسیح همه رو عین گونی سیب زمیی به قول کسری بلند میکنه و سمت ساغر می رم : زود باش آماده شو … 

به یکی از اتاقا میره و هول هولکی آماده میشه … توی مسیر هیچ کس حرف نمیزنه و گه گداری فقط کسری نا مفهوم اسم ساغر رو صدا میزنه … مسیح عصبیه … اما بیشتر دلنگرانه … 

وقتی خونه می رسیم کسری رو روی کاناپه ای که جای خوابه منه می ذاره و جوراباشو در میاره … صدای فین فین ساغر و هق هقش  سالن رو پر کرده که مسیح سمتش برمیگرده : 

ـ مگه همینو نمی خوای ؟ مگه همینو نمی خواستی ؟ چه مرگته پس اشک تمساح میریزی ؟  ساغر گرفته میگه : من اینو نمی خواستم … 

ـ پََه گه می خوری بهش جواب رد میدی … اگه می خوایش مثل آدم بگو میخوامت و والسلام … نمی خوایش هِِرررری … 

ـ بگم می خوامت و گند بزنم به زندگیش ؟ حاج کمال بزرگ راضی میشه عروسش یکی مثل من باشه ؟ که هنوزمهر طلاقم خشک نشده ، کسری خودش نیومد … 

ـ غلط کرد نیومد ، راضی میشی ؟ … حتمی باس بهت بگه غلط کردم تا جا بیفته برات که غلط کرده یا همین که خواب و خوراکش شدی تو  ، این همه اینور اونور لش میشه برات بسه ؟! … نفهمی یا خودت رو به نفهمی زدی ؟  ساغر ـ من در حد کسری نیستم … 

مسیح ـ خواهشا شر و ور نباف برا من … حد خودش رو خودش تعیین میکنه ، لازم نکرده تو تعیین کنی … اصلا من نمی فهمم این نره خر چی داره که تو براش زار میزنی و توی زر زرو چی داری که این برات لش میشه ؟!

به سمت من بر میگرده و وقتی نگاه بغض آلود و اشکای رو گونه م رو می بینه کفری میگه : دِهههههَ … جمع کنین این آب غوره گرفتن رو … 

به اتاقش میره که ساغر نگام میکنه : اصلا می فهمه دوست داشتن ینی چی ؟  لا به لای گریه میخندم و جواب می دم : ظاهرا که نه… 

 *

بیدارکه میشم ساغرو کنارم نمی بینم … شب پیش هر دو روی تخت دو نفره ی یکی از اتاقا خوابیده بودیم و اصلا اندازه ی کاناپه ای که هر شب جای خواب من بود ، خوب نبود ! 

از جا بلند میشم و بعد از شستن دست و صورتم از اتاق بیرون میرم … خمیازه کشون به آشپزخونه میرسم …

مسیح و کسری رو به روی هم نشستن و ساغر میز رو براشون می چینه که بلند میگم : سلاااام ، صبح بخیر … 

اولین باره کسری رو کسل میبینم و  سر سنگین میگه : صبح بخیر … 

می دونم که بابت دیشب و حالی که داشته کمی خجالت میکشه و من نمی خوام به روش بیارم .. به ساغر نگاه میکنم : افتادی تو زحمت … 

لبخند مهربونی میزنه : تو ببخشید که خراب شدیم رو سرت … 

ـ این چه حرفیه ؟ 

نگام میره سمت مسیح و می گم : اقا گرگه چطوره ؟ 

نگام میکنه و با اخم می گه : یه مدته َپَرت رو نچیدم انگاری … 

ساغر ـ واقعا شوهر قحط بود با این ازدواج کردی ؟ 

می خندم و می گم : اون موقع نسل شوهری که من می خواستم منقرض شده بود … 

مسیح ِبِر و بِِر نگام میکنه و کسری بلند می خنده … ساغر با تعجب میگه : مگه تو چطور شوهری می خواستی ؟  کسری جای من جواب می ده : هرکی به جز مسیح … 

مسیح قندی که توی دستشه رو سمت کسری پرت می کنه و میگه : گِِل بگیر ، غلط کرده با تو ! 

چشام گشاد میشه : من ؟!؟ 

مسیح با اخم میگه : خیلی حرف میزنی بچه ! 

بهم بََر می خوره ، چیزی نمیگم و اخمو به میز نگاه میکنم که ظرف کره مربای رو به روی خودش رو سمت من می کِِشه : بخور ، دیشب صدقه سر این بزمجه هیچی کوفت نکردیم ! 

نگاش می کنم و بچه گانه و لجباز میگم : بهتر ، با اون دست پخت بد مزه ت… 

لبخند کجی میزنه و میگه : بخور نفله … 

کسری ـ نهان … 

سمتش بر میگردم : جانم… 

ـ صورتت چی شده ؟ 

دستم رو روی صورتم می ذارم ، امروز خیلی خیلی بهتر از دیروزه و می گم : سُُر خوردم ، خورد به پله ! 

ـ من دیگه برم … 

هر سه به سمت ساغر نگاه میکنیم : وا ، کجا بری … چیزی نخوردی که هنوز … 

ـ یکی دو ساعت دیگه مامانم میاد ، ببینه نیستم شر درست میشه … 

تند میگم : من می خوام برم خرید ، باهام میای ؟  ـ امروز وقت نمی کنم ، بذارش برای فردا ، باشه ؟  ـ عروسی میای ؟ 

به هر دری می زنم که باز بیاد و رفت و آمد کنه تا فرصت برای کسری بیشتر باشه … مسیح اخم آلود نگام می کنه و ساغر میگه : کیه که بدش بیاد ؟ … 

لبخند میزنم که از آشپزخونه بیرون میره و مسیح همونطور اخمو نگام میکنه که نیشم باز میشه ..  به کسری می گم : یکی طلبت … 

کسری با خنده می گه : خیلی کََرتم به مولا ! 

مسیح ـ الان همین میزُ رو سر جفتتون نصف میکنم ! 

ـ وا … عروسیه خب ، بگم اهورا خودش دعوتش میکنه … 

ـ تو خیلی بیجا می کنی بگی اهورا کی رو بیاره کی رو نیاره … 

وا رفته نگاش میکنم میگم : چیه خب ؟ 

مسیح ـ کسری خودش زبون داره هزار برابره قد و قامته تو ، تو نمی خواد کاسه ی داغ تر از آش بشی ! 

ـ حق خواهری گردنش دارم … 

کسری بلند و کِِش دار میگه : ایــــــول … 

ـ زهره مار… 

غش غش به ذوق کردن کسری می خندم که ساغر به آشپزخونه میاد : چه خبره ؟  کسری ـ سلامتی ! 

مسیح سوئیچ رو پرت میکنه رو میز : بردار ببر برسونش … 

کسری چشماش چراغونی میشه و سوئیچ رو از روی میز برمی داره : ای به چشم خان داداش ! 

بیرون میرن که مسیح میگه : ینی توی اون کمد بی صاحاب که از سر تا تهش لباس چِِپیده ، یه لباس پیدا نمیشه تو بپوشی ؟ 

ظرفای کثیف رو برمیدارم و توی سینک می ذارم : وا ، من که میگم نمی خوام … 

مسیح ـ اره ، تا بعد بگن شوهرش عرضه نداره خرجش رو بده ! 

پوفی میکشم و دست به کمر به سمتش برمیگردم ، داره بهانه گیری میکنه و این وسط من دارم کلافه میشم :

مسیح الان چیکار کنم ؟ تو بگو من همون کارو می کنم … خوبه ؟ 

اخم میکنه که ادامه میدم : خب بهت میگم نگیریم میگی من عرضه ندارم ، میگم بگیریم میگی تو کمدت لباس چِِپیده ! 

از جا بلند میشه و میگه : خودم یه چی میگیرم تنت کنی ! 

بیخیال میگم : باشه ! 

نگام میکنه و فکر میکنم انتظار داره تا شکایت کنم و میگم : اونجا که من کسی رو نمیشناسم که برام مهم باشه چی می خری ، از طرفی هم مطمئنم کم نمی ذاری برام که بگن شوهرش عرضه نداره !!! 

لبخند کجی می زنه و میگه : پدر سوخته ! 

چشمکی میزنم و باز مشغول شستن ظرف ها میشم ! این عروسی زیادم برام مهم نیست ، در حالی که نمیدونم بعدش چی میشه و اگه می دونستم ، حتما نمی رفتم ! 

 *

ـ ببخشید نفیسه جون ، نهان کی آماده میشه ؟ 

ریز می خندم به این همه عجله ای که ساغر دارهو می دونم که کسری پایین منتظره تا ساغر بره و با هم به سالن مراسم برن و حالا ساغر این پا اون پا می کنه تا منو تنها نذاره … آرایشگر جواب می ده : این خانوم ده دقیقه ی دیگه تقریبا آماده س … 

ساغر ـ نهان مطمئنی مسیح میاد ؟ 

ـ خودش گفت میاد ، برو دختر … برو که مغزمون رو خوردی … 

آرایشگر و دستیارش می خندن که ساغر میگه : وا ، مدیونی فک کنی برای کسری می گم! 

ـ برو فقط … 

می خنده و بعد از تشکر و خداحافظی بیرون میره … 

آرایشگر ـ مطمئنی نمی خوای موهات رو جمع کنی ؟  ـ بله ، همون فِِر باشه بیشتر می پسندم … 

ـ حقم داری ، هزار ماشاالله خیلی خوب گذاشتی مونده … 

لبخندم عمیق تر میشه … آرایشگر که کارش تموم میشه از جام بلند میشم و زیادم تغییر نکردم … دخترونه و شیک ! من همینطوری بودن رو دوست دارم . 

روی صندلی همراه ها میشینم و منتظر میشم مسیح بیاد … خودش گفته میاد دنبالم و کسری که اومده بود به ساغر گفته بود مسیح یه جلسه ی مهم کاری داره که اگه راه بیفته ، نونشون تو روغنه … منتظر بودم و دلم میل عجیبی داشت که مسیح بیاد و منو اینطوری ببینه ! 

خیلی منتظر می مونم ، تقریبا یک ساعت ! خیلی دیر میکنه و دلگیر میشم از دستش … خیلی وقته که مراسم شروع شده و من حتی تلفنی ندارم که با کسی تماس بگیرم … خداروشکر کارت عابر بانک رو صبح برای حساب کتاب با آرایگر بهم داده بود . 

حساب کرده بودم … از جا بلند میشم و با یه تشکر و خداحافظی سر سری بیرون میرم … کفشایی که خودش برام گرفته توجه جلب میکنه ، خصوصا با زرق و برقای نقره ای و طلایی … ! 

از ساختمون بیرون میرم . حتی بغض میکنم … مهم نیست براش ؟ … ساعت ظریف و کوچولوی دسته مشکی روی مچم رو نگاه میکنم ….

با صدای ترمز شدیدی یه قدم عقب میرم و ماشین مسیح رو میبینم .. از ماشین پیاده میشه … اخمو عصبیه .. بهم که می رسه قبل از هر چیزی تشر میزنه : تو این بیرون چه غلطی میکنی ؟  ـ اومده بو…

ـ گه خوردی اومدی بیرون با این سر و وضع ! 

وا رفته می گم : مسیح … 

ـ سوارشو نهان … سوارشو … 

سمت ماشین میرم و سوار میشم ، خودش پشت فرمون میشینه و راه می افته : پا شدی با این سر و وضع اومدی خیابون بگی چند مََنه ؟

صدای تلفنش بلند میشه و گوشی رو برمیداره : الو … ماهی به قرآن داری میری رو مخما … تو راهیم …) نیم نگاهی به من می ندازه ( آره اونم هست … 

گوشی رو قطع میکنه و میگه : دوزار عقل نداری نصفه شبی اینطوری نیای تو خیابون ؟! … اصلا این آرایشگر بی صاحاب بوم نقاشی نداشته ، همه ش رو روی صورت تو پیاده کرده ؟ 

حتی یه کلمه هم جواب نمیدم و فقط خیره ی جاده ی رو به رو میشم که میگم : با توام نهان … 

جلوی سالن نگه میداره که نگاش میکنم و با صدایی که از بغض میلرزه میگم : من … من فکر کردم خوشت میاد ! 

خیره خیره نگام میکنه و این بار با صدای بََم و ملایمی میگه : دِ لامصب ، خودم خوشم اومد که ترس برم داشت نکنه نصفه شبی یکی از جنسه خودم ازت خوشش بیاد … که عینه من دل نکنه ، که کج بره … واس خاطر همین از دیدنت لب خیابون انگار سیخ کشیدن جیگرم رو! 

وا رفته و مات برده نگاش میکنم که کسی به شیشه ی پشت سرم میزنه و از جا می پرم … زیر لب میشنوم که مسیح میگه : از بر خرمگس معرکه ! 

مسیح شیشه رو پایین میده که کسری خم میشه و داخل ماشین رو نگاه میکنه : کجایین شما بابا ؟ … چرا پارک نمیکنی برین تو ؟ 

مسیح گوشت تلخ میگه : مُفَِتِشی ؟! 

کسری موذی می خنده و میگه : نه ، ولی انگاری خرمگس معرکه م ! 

مسیح ـ صد در صد ! 

لبم رو گاز می گیرم و پیاده میشم … مسیح میگه : کسری ، باش کنارش پارک کنم بیام … نفرستی تنها بره ! 

راه می افته و سمت پارکینگ میره … نمی دونم چقدر متعجبم که کسری میگه : چیه بچه ؟ … مگه مسیحه ما دل نداره ؟! 

نگاش میکنم و میگم : چشه ؟ 

می خنده : هیچی ، فقط خل وضعه …. با دست پس میزنه و با پا پیش می کشه ! دو دِِله! 

ـ دو دل برا چی ؟ 

چشمکی می زنه و میگه : برا اینکه هنوز نفهمیده تومََنی دو هزار ، اندازه ی زمین تا آسمون فرقه بینه تو و ساره و امثال ساره ! 

با لبخند میگم : تو فهمیدی ؟ 

مهربون لپم رو میکشه و می گه : آره بابا ، یه دنیاس و یه نهان !

مسیح کنارمون میرسه و میگه : بریم … 

می خوام جلو برم که بازوم رو میگیره و نگهم میداره … با انگشت اشاره ی دست دیگه ش تهدید وارانه حرف میزنه

: نهان ببینم نیشِِت واسه هر ننه قَمَری بازه من می دونم و توآ ! 

پوفی میکشم : بریم ؟! 

ـ خوش ندارم زیادی بگو بخند کنی بگن زنش رو از چهار راه ورداشته آورده … 

اخم میکنم : مسیح ! 

ـ مرض ، بگو چشم ! 

کسری ـ مسیح وجدانی بریم تو دیگه…  ۵۰ درصدش که نبودین ، ۵۰ تای دیگه شم اینطور حروم میکنی ؟! 

مسیح ـ بریم ! 

مسیحه لعنتی حتی واسه گفتنه اینکه خوشگل شدم هم به در و  دیوار میزنه تا مستقیم حرفش رو نزنه ! مرتیکه ی خود خواه ! با هم داخل میریم و موج گرما به صورتم می خوره … لذت می برم از این همه حجم شادی و سر و صدا و رقص … می خندم و میگم : آخ جون … بریم بترکونیم ! 

مسیح اخمو به سمتم برمیگرده تا باز حسابم رو کف دستم بذاره که بابا کمال به موقع جلو میاد : هیچ معلومه کجایین ؟ 

مسیح اخمو سمت حاج کمال بر میگرده : کار پیش اومد دیر شد … 

حاج کمال مهربون نگام میکنه و میگه : دخترم امشب از خودش خوشگل تر ، خودشه ! 

با ناز و دلبری می خندم و میگم : عینه بابا کمالشه ! 

دلبری کردن و ناز و ادا اومدن رو خوب بلندم … چراغونی شدن چشمای حاج کمال و علاقه ش به خودم رو می بینم که میگه : آی پدر سوخته ، خوب بلدی تو دل جا بشی … 

نخودی می خندم که میگه : برو اونور سالن ، سودابه نشونت میده کجا بری لباس عوض کنی … 

ـ چشم … 

می خوام برم که مسیح آرنجم رو می گیره : اون کت وامونده رو که برات گرفتم روش می پوشی ، خب ؟  پر حرص جواب میدم : چشم ، برم ؟!؟! 

مسیح ـ اخم نکن بچه … 

نگام سمت اخم روی پیشونیه خودش میره و میگه : کماله همنشینه که اثر کرده .. 

کسری ـ بابام رو چیکار داری ؟ … 

با خجالت به سمت حاج کمال برمیگردم : بابا به خدا من منظورم … 

کمال با خنده دستی به کمرم میزنه و به سمت دیگه ی سالن آروم هلم میده : برو باباجان .. برو که خودم تو خلقت مسیح موندم ! 

پوفی میکشم و میرم … به نگاه اخموی مسیح هم توجهی نمیکنم … می خوام دور باشم از ترس و اضطراب … توی پارتی های که با آسو می گرفتیم من اصلا یه جا بند نبودم و حالام عروسیه دیگه… ! 

سودابه رو میبینم که با مجتبی و مامان ماهی دور یه میز نشستن … دست تکون میدم و اونا هم همینکارو میکنن

  …

ـ سلام به خوشگل مشگلا … 

ماهی ـ هزار الله و اکبر ، ساره صدقه ای چیزی دادی ؟  سودابه ـ اوووو مامان … 

مجتبی ـ مادر من تو برا من از این کارا نکردی چرا ؟  سودابه ـ نه که تو سرخاب سفیداب کردی … 

می خندم : سودابه کجا باید لباس عوض کنم ؟  ـ بیا بریم ، می برمت … 

با هم میریم و وارد اتاق پروو میشیم . کسی نیست و می دونم این به خاطر دیر اومدن ماست و باز از مسیح شاکی میشم … لباسی که خود مسیح برام اورده رو از نایلون بیرون میکشم که سودابه میگه : چه خوشگله ! 

ـ داداش جونت گرفته … 

ـ وا ، تو کی رفتی ؟ 

ـ والا من رفتم ، شازده خودش از نِِت سفارش آنلاین داده … 

با کمک سودابه تنم میکنم که میگه : اوووو ، انگاری سایزاشم خوب دستش بوده ! 

سرخ میشم : بی ادب ! 

خودش ریسه میره و از اتاق بیرون میزنه.. . کمی موهام رو درست میکنم و بیرون میرم … یاشار با دیدنم تند سمتم میاد و میگه : به به ، پریزاد قصه شما بودی ؟  میخندم : من نهانشونم ! 

ـ سحر ناز رو دیدی ؟ اونم سحر نازشونه ! 

ـ جدی جدی عاشق شدیا ؟ ـ رسوا شدم خره ، خبر نداری ! 

می خوام جوابش رو بدم که صدای اهورا میاد : خانوم ، ببخشید شما ؟ 

شوخی میکنه و من هنوز معذبم ، اهورا گفته دوسم داره و من خجالت میکشم ازش … اهورا از اون آدمای خوبیه

که حتی اگه بخوای هم نمی تونی بداخمی و بد خلقی کنی … با عشوه می گم : وا ، بانوی زیبا روی قصه رو نمیشناسی ؟ بهم زل میزنه و میگه : خوبم میشناسم ! 

لبخندم می ماسه و با خودم میگم خاک تو سرت نهان که گند زدی … یکی دستم رو میکشه و یسنا رو میبینم : قِِر بده بیاد … 

خودش در حاله رقصه و منم از خدا خواسته رو به روش می ایستم ! آسو مربی رقص خودم بوده و الحق که خوب دانش آموزی رو درس داده که پیچ و تاب بدنم زیادی تو چشمه ! موهای فِِر شده ای که تو هوا می رقصه دنباله ی لباسی که دنباله ی رقصه من تاب می خوره ! 

اهورا دستاش رو تو جیب شلوارش برده و به من زل میزنه … کسری و یاشار رو به روی همدیگه دارن شلوغش میکنن و دور خودم که می چرخم مسیح رو میبینم که سمتم میاد … یخ میکنم و رنگم می پره …. رو به روم که می ایسته بی هوا یه قدم عقب میرم که با خشونت دستش رو دور کمرم حلقه میکنه و منو سمت خودش میکشه … 

به سینه ش می خورم و با همون ترس سر بلند میکنم … اخمو نگام میکنه و حرصی دندوناش رو می بینم که کهروی هم می کِِشه …. 

صدای جیغ و دست و هورا دورمون بلند میشه که اطراف رو نگاه میکنم … هرکسی متلکی میندازه … 

ـ عاقا زوج امشب اشتباه شده … 

کسری ـ بگیر در نره ! 

ـ مسیح نهان رو ببوس … 

دستام رو روی سینه ش می ذارم تا دور بشم که مانع میشه و زیر لب میگه : من میگم کِِرم نریز بشین ، تو میری قِِر میریزی ؟ 

می ترسم همینجا جلوی جمع یه چیزی بارم کنه … می ترسم جلوی همه ی آدمایی که فکر میکنن منه نهانه فوق زیبا معشوقه ی شوهرم مسیحم … لِهََم کنه … مسیح ازش برمیاد و زیر لب فقط میگم : ببخشید! 

یه آهنگ ملایم می ذارن و چراغا خاموش میشه ، حواس بقیه پرت میشه … هنوز هر دو دستم روی سینه شه و مسیح هر دو دستش رو روی پهلو هام می ذاره … تابم میده … 

من میخکوب شده ی مردمک های سیاه رنگ فوق جذابشم که تو تاریکی برق میزنه و تابلوعه که به من خیره س

… اونم منو زیر نظر داره و ملایم یه قدم راست یه قدم چپ حرکت میکنه و حرکتم میده … نمی رقصه ، دورم نمیشه …

رمانتیک وار تکون میخوره و من دلم عجیب بغل میخواد ! 

مسیح رام شده ؟! کوتاه اومده ؟! … نمی دونم رام شده یا نه اما من اسیر شدم … چیزی جز اخم و تخم نداره .. اما دله دیگه ، نمی فهمه !  بچه ش به دنیا بیاد چی ؟ ساره چی ؟ … 

آهنگ نواخته میشه و مسیح خیره س و چراغ خاموشه ، اما من تو فکر خودمم … به فکر تورج … به فکر ساره …

یکی شون اگه برگرده ، بودن مسیح برای من محال میشه ! 

نمی دونم چقدر می گذره و من چقدر به آشفته بازاره زندگیم فکر کردم … اما چراغ روشن میشه … مچ دستم رو میگیره و دنبال خودش میکشه … 

سر میز کنار مامان ماهی می بره و میگه : ببینم میتونی پنج مین اینو کنار خودت بند کنی ؟  ماهی ـ وا ، مگه گوسفنده که بخوام ببندمش ؟! 

مسیح عصبی میگه : ماهی ! 

اخمو دستم رو از دستش بیرون میکشم … سر میز میشینم … می فهمه دلخورم ، اما به روی خودش نمیاره و من تو دلم هرچی از دهنم در میاد به ساره میگم … به ساره ای که باعث شده مسیح این همه بدبین باشه ، حتی وقتی که جلوی چشم خودشم … 

از میز که دور میشه مامان ماهی میگه : برا بچه میگه فدات شم ، می گه اگه برقصی خطرناکه ! 

می خواد توجیح کنه و منم چیزی نمیگم … حوصله م سر میره و مسیح خودش دور از جمع داره با یه آقایی حرف میزنه … دوست دارم بهش غر بزنم ، مخصوصا وقتی نگاه سروناز و چند تا دختر دیگه رو میبینم که روی اون زوم شده !

من نمی فهمم این همه گنده بودن به چه کاری میاد ؟  ـ نهان … 

سمت اهورا برمیگردم : بله ! 

ـ یه لحظه بیا …. 

می خوام بگم مسیح گفته تکون نخورم اما اهورا خم میشه و مچ دستم رو میگیره … منو می کشه و میگم : اهوراوایسا … 

اهورا ـ  بیا بابا ، می خوایم عکس بگیریم … عکاس کمه !  

از خم سالن میگذره و کسری و یاشار رو میبینم که هر کدوم با ساغر و سحر ناز حرف میزنن … با دیدنشون ذوقمیکنم و جلو میرم : جلسه س ؟  کسری ـ خوشگله ، عکس بگیر … 

ـ اهورا که سینگله ، بدین اهورا … 

اهورا ـ خودمم می خوام باشما … 

ـ پس من چی ؟ 

یاشار ـ دست بجنبون تا مسیح خراب نشده رو سرمون … 

می خندم و گوشی رو از اهورا میگیرم … میره کنار اونا وایمیسه … بالای ده تایی عکس می گیرن وگاهی سلفی … اول یاشار و سحرناز جدا میشن تا برقصن … اخرشم کسری و ساغر … به دیوار تکیه میدم … کفشای پاشنه بلندم اذیتم میکنه و میخوام کمی پاهام رو به نوبت بالا نگه دارم که اهورا میگه : نمیای تو ؟  ـ میام الان …. 

گوشی رو سمتش میگیرم . میخواد گوشی رو بگیره که حواسم نیست و من زودتر گوشی رو ول میکنم و گوشی روی زمین می افته … 

ـ وای تو رو خدا ببشخید .. 

ـ چیزی نشده که دختر … 

خم میشه و گوشی رو دستش می گیره . می خواد صاف بایسته که یه دسته از موهای فر و بلندم به دکمه ی پیراهنش گیر میکنه … 

اهورا ـ وجدانا اینا مواِ یا یاله اسب ؟  شاکی میگم : اهورا … 

ریز می خنده و نزدیک میاد … بین موی من و دکمه ش در حال کلنجاره و گاهی تکون میخوره .. تعادلم رو ازدست میدم و می خوام زمین بخورم که بین این بُهبُُهه ی نزدیکی و درگیری دست میبرم و به پیراهنش از آرنج چنگ می زنم تا نیفتم … 

زیر لب خجالت زده میگم : وای ببخشید … 

می خنده و موهام رو از دکمه ش جدا میکنه … صاف می ایسته و منم با لبخند کمی چپ میرم و از روی سرشونه ش مسیح رو میبینم ، با مشتای گره خورده که رگ های دستش بدتر از همیشه توی ذوق میزنه ، عقب تر و پشت سر اهورا ایستاده ! … 

با رگ گردنی که مطمعنم خیلی نمونده تا پاره بشه و بند دل منم از ترس پاره میشه … فکر کرده اهورا منو بوسیده

؟!؟! دیده چنگ زدم به آستینش ؟ حواسش بوده که اهورا وول می خورده ؟!؟! از پشت دیده ؟!؟!؟ رنگم عین گچ میشه و من حتی عینه سگ هم نه ، خیلی بیشتر … از مسیح می ترسم … 

تلفن اهورا زنگ می خوره و با دیدن شماره ش اخماش درهم میشه . بی حرف به سمت راست میره و من می خوام بگم نره ، اما انگاری ترس روی صدامم تاثیر داشته که بی حواس نگاش میکنم و دهن باز میکنم که بگم نره ، اما صدایی ازش بیرون نمیاد ! 

هول میشم و این شرایط رو بدتر میکنه … مسیح نمی دونه که از ترسه و فکر میکنه مچم رو در حال معاشقه گرفته

! از فکرشم تب میکنم و جلو میرم … میگم : موهام … دکمه ش … ینی گیر کرده… 

خودمم نمی فهمم چی میگم و مسیح تموم مدت فقط خیره س به صورت آشفته و ترسیده م … آخرش خم میشهو مچ دستم رو میگیره … یه کلمه هم حرف نمی زنه و مچ دستم لابه لای انگشتاش زیادی کوچولوعه و فشار میده ، منو دنبال خودش میکِِشه ! 

حس میکنم دستم قراره از اون ناحیه خورد بشه و فقط میگم : مسیح تو رو خدا ، دستم … 

محل نمیده … از بین جمعیت میگذره و خیلیا طوری نگاهمون میکنن که انگاری داریم میریم عشق بازی ! کسی متوجه نمیشه اینا از روی خشمه چون مسیح همیشه اخم داره ! 

در اتاق تعویض لباس رو باز میکنه … منو داخل پرت می کنه … خودشم داخل میشه ، درو به هم می کوبه که صداش لا به لای صدای بلند موزیک گم میشه و میگه : بپوش … 

آروم میگه ، اما حرصی که بین جمله ش خوابونده ته دلم رو خالی میکنه … خودم می دونم ارامش قبل از طوفانه و میگه : مسیح ، ببین … 

ـ خفه شو ، فقط بپوش تا اینجا رو روی سر خودمو تو و همه خراب نکردم ! 

پیش تر از اینها گفته بودم و حتی می دونستم و می دونم که از مسیح برمیاد که خراب کنه این تالار و به هم بریزه عروسی رو ! تو تمام عمرم کسی رو جز مسیح ندیدم که براش مهم نباشه کجاس و با کیاس ، فقط کار خودش رو میکنه

 …

فلبم تو دهنم میکوبه و دست می جنبونم … لباسام رو از از روی آویز برمیدارم و مانتوم رو روی لباسم می پوشم و شالم رو روی سرم میندازم  ! مسیح امشب به خون من تشنه س و من حاضرم باهاش هر جایی برم تا خونم رو بریزه …

اما  نه اینجا و من از تحقیر شدن می ترسیدم جلوی اون جماعتی که بیرون از این در بودن ! 

با همون ترسی که توی چشمامه و خودم می دونم توی ذوق میزنه نگاش میکنم … وقتی بی حرکتیم رو می بینه …

جلو میاد ، دستم رو میگیره و باز دنبال خودش میکِِشه ! 

از در که بیرون میزنیم ، همه ی سعی خودش رو می کنه دور از چشم خوانده ش از تالار بیرون بزنیم و بیرون می زنیم ! محل نمیده به کفش های پاشنه بلندم ، واسه خودش میره و منم تند تند و اردک وار دنبالش کشیده میشم . به ماشین می رسیم و طبق معمول در شاگرد رو باز میکنه و منو داخل میندازه … خودش دور میزنه و پشت فرمون می شینه ! 

حتی جرات ندارم حرف بزنم و پیش پیش بغض میکنم و میگم : مسیح به خدا اشـ … 

با پشت دست تو دهنم میکوبه که نطقم بیرون نیومده کور میشه ! … دستم رو روی دهنم میذارم و خون رنگ پوست دستم رو قرمز میکنه … حتی داد و هوار هم نمی کنه … فقط صدای خس خس نفس کشیدنای تندش بهم می فهمونه این تو دهنی قرار نیست آخرین کتک خوردن امشبم باشه ! 

حتی صدامم در نمیاد و فقط گونه هام از اشک خیس میشه … می خوام بذارم و برم … توی پارکینگ که پارک میکنه در ماشین رو باز میکنم و پیاده میشم … اونم پیاده میشه و من همونطور ایستاده با اون ظاهر مسخره م نگاش میکنم که میگه : بیا برو تو آسانسور… 

یه قدم عقب میرم و با بغض و گریه میگم : نمیام ! 

ـ نهان … بیا برو تو آسانسور ! 

قدم دوم که عقب میرم پاتند میکنه و منم پاتند میکنم … می خوام فرار کنم و هنوز دو قدم نرفتم که موهام رو از پشت سرم میگیره و میکِِشه … 

درد تا مغز استخوانم میاد و نمی تونم دیگه یه قدمم برم … هیچی نمیگه … فقط همونطوری موهام رو میکِِشه وحتی نمی ذاره من سمتش برگردم … عقب عقب میرم ، صدای باز شدن در آسانسور رو می شنوم و داخل هُلَمَ میده … 

خودشم داخل میاد و در بسته میشه … پشت به در و رو به من ایستاده و چشماش خیلی ترسناکن … با گریه میگم

: مسیح تو ورخ دا بذار حرف بزنیم ! 

تموم مدت با همون اخمای زیادی درهمش به من خیره س و میگم : به خدا … به خدا اشتباه میکنی … 

ـ تو خدا میشناسی ؟! 

در آسانسور باز میشه و بازوم رو میگیره … انگاری می دونه که به در و دیوار میزنم تا فرار کنم … با دست دیگه ش کلید داخل قفل می ندازه و درو باز میکنه … 

پرتم می کنه و خودش داخل میاد … درو میبنده … 

وسط سالن سرپا ایستادم و نگاش می کنم  … مثل بید می لرزم … کراواتش رو شل میکنه و کتش رو درمیاره … امشب عروسی بود ! اشکام پشت سر هم گونه م رو تََر میکنن … صدای گریه و هق هقم خونه رو برداشته … کتش رو یه گوشه پرت میکنه و میگه:  

ـ به صبح نمیرسی نهان… 

سمتم میاد و هلم میده سمت راهروی باریکی که تا اتاقش میره … دو سه قدم سکندری میخورم که باز کف دستش رو بین کتفم میزنه و باز هلم میده … چندبار کارش رو تکرار میکنه و آخرین بار تو اتاق پرت میشم … زمین می خورم و سمتش برمیگردم . ترسیده نگاش میکنم که جلو میاد . رو به روی من خم میشه … دستاش رو به زانوهاش می زنه و میگه : 

ـ واسه من لََش میشی تو بغله اینو اونو لب میدی ؟! 

ـ به خدا اشتباه میکنی …  

سیلی محکمی به گونه م میزنه و میگه : َعَر َعَر کنم تا مطمئن بشی خَرََم ؟  گوشم زنگ میزنه و باز نگاش میکنم ، زار میزنم : من کاری نکردم … 

سیلی دوم رو همون جای قبلی میزنه و این بار روی زمین می افتم و بازوم رو میگیره تا باز بشینم ، میگه : زن بودی سر عقد نشستی با اون بی صفت ، جاش گذاشتی پای ###ت بری که گیر من افتادی ، نه ؟! 

صدای بلند گریه کردنم اتاق رو میگیره و میگه : اشک میریزی ؟ مونده ناله کنی … پارتنر جنسیه خوبی هستی انگار … 

جلو میاد و بازوهام رو میگیره … عین پََر کاه از جا بلندم میکنه وروی تخت پرتم میکنه … ترسناک شده و امشب ازش می ترسم که لرز میکنم … 

ـ می … می خوای چیکارکنی ؟!

ـ زنمی ، می خوام باهات حال کنم ! 

جلو میاد و با زور مانتوم رو در میاره … زیپ لباس شب جشن عروسی که هنوز تنمه رو پایین میکشه … نفسم بند میاد و میگه : تو رو خدا مسیح … مسیح التماست میکنم … 

ناله میکنم : مسیح ! 

ـ امشب خونت رو میریزم نهان … خودم خونت رو میریزم ..

دستش پایین تر سمت شلوارم میره که جیغ میزنم … از ته دلم جیغ میزنم و تا انتهای حنجره م میسوزه : مندختررررررم …. 

مکث میکنه سر بلند میکنه … چشماش فرقی با کاسه ی خون نداره که میگم : به خدا … به هرکی می پرستی …

به مقدساتت قسم میخورم … 

نفس نفس زدنم با نفس نفس زدنش قاطی میشه و زمزمه میکنه : توام یه حیوونی مثل اونا … 

از ته دلم زار میزنم : نیستم ، به خدا نیستم … برای یه بار … یه بار باورم کن ! 

ـ اگه دست و پا نمیزدی زیر دست اهورا ، می پرستیدمت ! 

اشکام تند تند راه میگیرن و میگم : به خدا اشتباه میکنی ! 

تند از جا بلند میشه…  کلافه و عصبی دستی بین موهاش میکشه … نگام میکنه و میگه : با ولای علی اگه دروغ گفته باشی بلایی سرت میارم که مرغای آسمون به حالت زار بزنن … 

از اتاق بیرون میره و درو به هم می کوبه … به پهلو روی تخت می خوابم و توی خودم مچاله میشم … تحمل این اتاق و این خونه برام سخت میشه … می خوام بزنم بیرون و دیگه نبینم مسیحی رو که هم دوسش دارم هم دوسش ندارم ! 

نه ، دوسش ندارم .. جز اخم و دلخوری و دعوا و کتک مگه چی دیدم ازش ؟ …. اونقدر گریه میکنم که نمیفهمم کی خوابم میبره … 

ـ با توام …. پاشو … 

چشمام رو باز میکنم که گونه م تیر میکشه … ترسیده جمع تر میشم که میگه : پاشو حاضر شو باید بریم … 

مگه جراتی هم هست که بگم کجا ؟ یا بگم نمیام ؟ … وقتی نگاه پر بغضم رو میبینه میگه : بشمر سه آماده باش ! 

از اتاق بیرون میره… تموم تنم درد میکنه و انگار دیشب یه دور توی ماشین لباسشویی انداختنم و حالا اونقدر چلونده شدم که دیگه نا ندارم … از جا بلند میشم و حموم میرم … دوش می گیرم و کمی مرتب که میشم بیرون میام.. 

دوست ندارم خودم رو توی اینه ببینم .. از درد لب و گونه ای که دارم می تونم بفهمم که چه خبره و دوست ندارم بفهمم چه خبره !!! 

دمه دستی ترین رو تنم میکنم و بی حال و مریض بیرون میرم … روی کاناپه نشسته و ارنج هاش رو روی زانوهاش تکیه داده ، با پنجه ی پا روی زمین ضرب گرفته و از چشمای خشک و پف و قرمز شده ش مشخصه که اونم دیشب رو با اوضع بدی به صبح رسونده … 

وقتی بیرون رفتن منو می بینه از جا بلند میشه و سمت در میره … دنبالش راه می افتم و هیچی نمیگم …  حتی توی آسانسور یا تو ماشین … هر دومون ساکتیم و حس میکنم مسیری رو که داره میره تا حالا نرفتیم و حالا واقعا برام سواله که بدونم چه خبره و کجا میریم ؟ 

کنار خیابون نگه میداره و پیاده میشه … من حتی پیاده نمیشم که خودش در سمت من رو بازی میکنه و بیرونم میاره … مثل عروسکی شدم که مسیح هرطور که دوست داره حرکتم میده … 

سمت یه ساختمون میره که روش تابلو زدن : متخصص زنان و زایمان !!! 

چشمم که به تابلو می افته خشکم میزنه و سر درنمیارم که چرا اینجام … مسیح بی حرکت بودنم رو که میبینه خم میشه و دستم رو میگیره ، دنبال خودش روونه م می کنه و من همه ی ذهنم سوال شده که ما اینجا چیکار میکنیم ؟!   وارد مطب میشیم و منو روی یکی از صندلی های سالن انتظار میشونه و خودش سمت منشی می ره … از همون

لحظه ی اول که وارد شدیم نگاه چند نفری که اونجا بودن عجیب و بد بود … هیکل فوق درشت مسیح و پای چشم و لب کبود شده ی من خیلی حرفا برای زدن دارن ! 

بعد از چند جمله حرف زدن با منشی میاد و کنار من میشینه … نگاه ترحم بار بقیه روی خودم رو دوست ندارم ..

زن بیچاره ای که از شوهرش کتک خورده !! 

تموم مدت بغض کرده کز میکنم که سمتم برمیگرده و نگام میکنه … مسیح چشماش باهام حرف می زنن و یه چیزی میگن ، اما کاراش یه چیز دیگه میگه ! … چونه م از بغض می لرزه و کاسه ی چشمم پر میشه .. اما نمی ذارم و نمی خوام که بباره که رسوا بشم … 

ـ گریه نکن ! 

می خواد اختیار چشمام رو هم بگیره که میگم : از این در برم تو … 

میخکوب نگام میشه و میگم : تا دنیا دنیاس نمی بخشمت ! 

این بار پوزخند نمیزنه … ته دلم می دونم که چرا اومدیم اینجا … خودشم میدونه که فهمیدم … 

ـ خانوم اُُرگان ؟! 

هر دو نگاش میکنیم که میگه : بفرمایید خواهش میکنم ، نوبت شماست ! 

زودتر از مسیح از جا بلند میشم و اونم دنبالم میاد … می خوام ببگه نریم … بگه باورت کردم … بگه شوخی بوده اصلا ، اما نمیگه … به اتاق میرم و مسیحم داخل میشه ، درو میبنده … دکتر یه خانوم نسبتا جا افتاده س که با دیدنمون لبخند می زنه و می گه : چطور می تونم کمکتون کنم ؟؟؟ 

دست پاچه میشم و خجالت میکشم … نگاه دکتر روی کبودی های صورتمه و صدای مسیح رو از پشت سرم می شنوم : بابت معاینه ی ب*ک*ا*ر*ت اومدیم ! 

ابروهای زن بالا میره و میگه : عذر خواهی میکنم چه نسبتی با هم دارین ؟  ـ زنمه ! 

ـ زنتونه بعد معاینه می خواین ؟ 

مسیح ـ تو اونجا نشستی که مریضت بگه دردش چیه و توام رسیدگی کنی ، فرق داره مگه قبل عروسی ب*ک*ا*ر*ت بخوام ازش یا الان ؟ 

دکتر با صبوری لبخند میزنه و میگه : شما می تونین بیرون منتظر باشین … 

بی حرف بیرون میره که دکتر از جا بلند میشه و تخت رو نشون میده : برو عزیزم ف پاهاتم جای مخصوص بذار ! 

اولین قطره ی اشکم سُُر می خوره و کاری که می گه رو انجام میدم … تموم مدت هم می خوام زمین دهن باز کنه و داخل برم و هم می خوام دیگه مسیح رو نبینم … 

کارش که تموم میشه دستکشا رو در میاره و داخل سطل زباله ی گوشه ی اتاق می ندازه … سر  جام می شینم و مشغول بستن دکمه های مانتوم می شم … صدای دکتر رو میشنوم : واقعا شوهرته ؟! 

نگاش میکنم ، با خجالت و سر به زیر سرم رو تکون میدم که یعنی آره و میگه : عصبیه ؟! 

دستم رو پای چشمم میکشم و اشکای روی گونه م رو پاک میکنم ، میگم:  خیلی ! 

لبخند میزنه : دور و زمونه ی بدی شده ، گاهی آدم دل چرکین میشه … ازش به دل نگیر… 

چیزی نمیگم و از روی تخت پایین میام . کسی به در میزنه که دکتر میگه : بفرمایید.. 

مسیح داخل میاد و مستقیم تا سر میز دکتر میره و میگه : چی شده ؟! 

همه ی وجودش چشم میشه و خیره ی لب های دکتر تا براش توضیح بده و دکتر میگه : همسرتون سالمه … سالم و پاک ! 

صدای نفس عمیقی که میکشه رو میشنوم و این اشک های لعنتیم بند نمیان … سمت من برمیگرده ، نگام رو ازش میگیرم و از مطب بیرون میزنم . 

ـ نهان … نهان .. 

صبر نمیکنم … می مونه تا با کارت عابرش هزینه ی ویزیت رو حساب کنه … از پله ها پایین میام و چقدر اون مطب و اون سالن من رو تا مرگ برده بود … 

می خوام برم ، اما کجا رو دارم ؟ اهورا ؟ دفعه ی پیش حتی محلش نداده بودم … مامان ماهی ؟ … میگه برگرد پیشه شوهرت … می خوام دو دل بودنم رو کنار بزنم و برم شرکت تورج … برگشتن بهتر از آواره بودنه … مدارکم دست مسیحه ، خب میگم تورج بیاد بگیره … مسیح شوهرمه ! جدا میشیم … این وسط یه چیزی اذیتم میکنه … 

تو همین فکرام و نمی دونم چقدر می گذره از این که دارم توی این پیاده رو جلو میرم که بازوم کشیده میشه …

عقب برمیگردم که میگه : بیا حرف بزنیم ! 

ـ من … من دلخور نیستم ! 

نگام می کنه … عمیق و دقیق که اشکای روی گونه م رو با پشت دست پاک میکنم و میگم : چیزی بینمون نیست که بخوام دلخور بشم ! 

عصبی صدا بلند میکنه و میگه : هست …. 

خودخواهه … چی بینمون هست که باید صبر کنم و بشنوم که چی میگه ؟ .. 

ـ هست که حالا عین سگ پا سوخته از اون خراب شده دنباله تو میام ! 

دلم یه جور میشه … اما درد لب و گونه م و حس شرمندگی و خجالت چند دقیقه ی پیش بیشتره که میگم : نیست

  !

دستم رو از دستش میکِِشم و میگم : هیچی نیست ! 

با گریه میگم : زنگ بزن کسری…. ! 

کلافه دستی بین موهاش می ِکِشه و میگه : کسری بیاد چه ُگُهی بخوره اینجا ؟ ها ؟ …. 

بچه میشم :  بگو اهورا … 

ـ کفر منو در نیارا … کفر منو درنیار … اون بزمجه بیاد اینجا بگه چند مَنهِ ؟!

خیره نگاش میکنم و میگم : ببر هرجایی که تو نباشی ! 

اونم خیره نگام میکنه … گرفته میشه و من بیرحم میشم…  

ـ بردنت جایی که نباشم ، آرومت میکنه ؟! 

ـ بیا سوار شو  ، هرجا خواستی می برمت … 

راه میاد.. . انگاری از حال و روزم فهمیده که حال و روز خوشی ندارم ! گوش میدم و این اولین باره که تو ماشین پرتم نمیکنه و خودم میشینم … چقدر برده بودم و هستم برای مسیح … 

خودش پشت فرمون میشینه و استارت میزنه … چیزی نمیگه و حرفی برای گفتن نداریم که بخواد چیزی بگه. ..

نمیدونم کجا میره و تَهِِش جلوی در آهنی باغ بزرگ حاج کمال نگه می داره … 

بی حرف پیاده میشم … اونم پیاده میشه و صداش رو از پشت سرم می شنوم : میذارمت یه مدت به حاله خودت ، این گذاشتنت به حاله خودت نشونه ی دست کشیدن ازت نیست … ما حرفا داریم که باید با هم بزنیم ! 

برنمیگردم و تو ماشین می شینه … بعد از چند دقیقه صدای گاز دادن ماشینش رو می شنوم و اینو می دونم که منو مسیح هیچ جوره نمی تونیم همدیگه رو تحمل کنیم … به در بزرگ باغ نگاه می کنم و با خودم می گم تا برگشتن تورج و روشن شدن تکلیف زندگیم می تونم روی این خونه حساب باز کنم ؟؟؟ 

جوابش رو نمیدونم و دستم رو روی زنگ نگه می دارم … از چشمی دوربین آیفون دورتر میشم تا مامان ماهی با این صورت وَرََم کرده و بالا اومده یه موقع هول نکنه ! 

ـ کیه !؟

صدای سودابه س و می گم : نهانم ! 

تیک باز شدن در میاد و داخل میرم … خیلی مسخره س که با شوهرم دعوا کردم و اومدم خونه ی مادر شوهرم …

از باغ می گذرم و جلوی ساختمونی که در ورودیش بازه صبر میکنم … صدای بابا کمال میاد که با خنده میگه : 

ـ الان میاد داخل داد میزنه ، سلااااام به همه … من اومدم ! 

ماهی ـ بچه م هرجا میره دله آدم باز میشه … 

سودابه ـ من چی مامان ؟ .. 

کسری ـ تو میای دلمون میگیره … 

کمال ـ کسری … 

ماهی ـ چرا نمیاد داخل ؟ کسری ـ رونما می خواد بچه م … 

صدای قدماش رو می شنوم … یه لحظه پشیمون میشم از اینجا اومدنم … اما دیره و کسری جلوی در میاد . با دیدنم اخم میکنه …. چیزی نمیگه و سودابه صدا میزنه : اینا چرا نمیان ؟ 

بعد از چند دقیقه سوابه کنار کسری می ایسته و با دیدنم لبش رو گاز میزنه : وا ، چه بلایی سرت اومده ؟  کسری اخمو و عصبانی سمتش برمیگرده : بلا بالاتر از داداشت سراغ داری ؟  سودابه ـ نه والا.. . 

کسری مچ دستم رو میگیره و داخل می بره … حاج کمال با دیدنم اخم میکنه و مامان ماهی روی گونه ش میزنه … کسری رو به اونا میگه : رسما افسار پاره کرده مرتیکه … آزار این بدبخت به مورچه هم نمیرسه و مسیح تلافی ترک دیوار خونه ش رو هم سر این در میاره … 

کسری نمک میریزه روی زخمی که مسیح زده و اشکام باز راه میگیرن و خجالت میکشم که از دست پسرشون به خودشون پناه اوردم و هرلحظه انتظار دارم که بگن برو پیش شوهرت …. 

اما حاج کمال نگام میکنه و میگه : اومدی قهر ؟!   

 همه شون منتظر جوابن و من میگم : رام میدین ؟! 

کمال ـ مگه قراره بندازیمت بیرون ؟ 

مامان ماهی با هول میگه : حتما دلش از جای دیگه پر بوده ، آروم بشه میاد … مسیح هیچی تو دلش نیست به خدا

، مگه نه کمال ؟

حاج کمال با اخم میگه : قرار نیست حکایته تو بشه حکایت خاله سوسکه که میگه قربون دست و پای بلوریه بچه م ! مسیح دیگه زیادی شورش کرده و نمی تونی توجیحش کنی … 

مامان ماهی با بغض میگه : مسیحه من اینطوریام نیست … ) رو به من ( شماها بچه تون تو راهه … این کارا چیه آخه ؟! 

کسری ـ بذارین فعلا استراحت کنه …. 

دستمو میگیره و از پله ها بالا میبره …. در اتاق خودش رو باز میکنه و کنار می ایسته … اول وارد میشم و اونم دنبال من راه می افته . در اتاق رو میبنده و من به سمتش برمیگردم که میگه : سر چی دعوا کردین ؟! 

فقط نگاش میکنم ، چی دارم بگم ؟ که اهورا نبوسیده و مسیح فک کرده بوسیده !!!! سکوتم رو که میبینه جلو میاد و دستاش رو روی بازوهام میذاره و میگه : بذار منم حق برادری داشته باشم !  

بی هوا بلند زار میزنم و میگم : فقط نذار دیگه برم پیشش ! 

اخمو نگام میکنه و میگه : چی شده نهان ؟  ـ از خودش بپرس … از مسیح … از اهورا … 

کلافه بازوم رو ول میکنه و دستش رو بین موهاش میکشه ، میگه : انگاری این بار گند زده …. بَدََم گند زده! 

به تخت اشاره میکنه : تو استراحت کن … رو فُُرم اومدی بیا پایین حرف میزنیم … 

سمت در میره که میگم : کسری ! 

بازم نگام میکنه که میگم : می … میشه .. می تونم یه چیزی بخوام ؟  کسری ـ بگو عزیزم … 

ـ تلفن ! 

چشمکی میزنه : هوای یار کردی ؟ 

غمگین لبخند میزنم و میگم : میشه ؟

گوشیش رو سمتم میگیره … ازش میگیرم و بیرون میره … لبه ی تخت میشینم و میخوام شماره ی تورج رو بیارم که یه پیام روی صفحه ش باز میشه : کسری حتما بهم پ بده ، بوس بوس ! 

اسمش رو نگاه میکنم ) شیرین ( پوفی میکشم و کسری معلوم نیست ساغر رو می خواد یا در کنار همه ی اونا ساغر رو هم می خواد ! بین اینا فرق زیاده…. 

شماره ی مسیح رو میگیرم و چند تایی بوق میخوره …. آخرشم صدای خسته ش رو میشنوم : بله ؟! 

ـ سـ … سلام ! 

دسلب مسولیت درصورت عدم رضایت شما از قرار گرفتن فید سایت شما در نگین رمان از طریق دیدگاه زیر هریک از پست های مطالب مربوط به سایت شما اطلاع رسانی کنید تا بلافاصله فید سایت شما پاک شود 

نوشته های مشابه

پاسخی بگذارید

نشانی ایمیل شما منتشر نخواهد شد. بخش‌های موردنیاز علامت‌گذاری شده‌اند *

این سایت از اکیسمت برای کاهش هرزنامه استفاده می کند. بیاموزید که چگونه اطلاعات دیدگاه های شما پردازش می‌شوند.

دکمه بازگشت به بالا
بستن