رمان حرارت تنت

رمان حرارت تنت پارت۸

رمان حرارت تنت

جهت دسترسی اسان به پارت اول تا اخر رمان حرارت تنت واردشوید

ـ بابا کمال ؟ 

به سمتم برمیگرده و میگه : خوب واسه خودت می تازیا ! 

اخم میکنم : خودش گفته بگم بهش … 

ـ برو ، بیا … 

موهام رو گوجه ای می بندم و به سرویس میرم . بعد از شستن دست و صورتم و خشک کردنش بیرون میام و به آشپزخونه میرم … روی صندلی رو به روی مسیح میشینم و میگم : کسری هم هست ؟  نگام میکنه و میگه : باید باشه ؟ 

لبخند دندون نمایی میزنم و میگم : خب اگه باشه خوش می گذره … 

ـ فکر نکنم ، برای جشنه خواهر اهورا که فردا شبه می خوان خونه رو درست کنن …. کارگر رو برای همین روزا گذاشتن … خانوما ویرِِشون گرفته دور همی داشته باشن به اسم این مراسم  … 

ـ مسیح جونم ! 

جا میخوره و نگام میکنه : خدا بخیر کنه … 

لوس از جا بلند میشم و روی صندلی کناری مسیح میشینم که تمام مدت مسیح به من و کارام خیره س … دستامرو روی بازوش میذارم و میگم : چه پسر قشنگی ! 

ابروهاش بالا می پره و میگه : خب .. بعدش .. 

ـ چه ابرو کمندی ! 

سعی میکنه بساط لبخندش رو جمع کنه و تا حدودی نا موفقه که میگم : یه چی بگم ؟  ـ بفرما ! 

ـ ساغرم میتونم ببرم با خودم ؟ 

اخم میکنه و میگه : جمع کن بساطت رو بچه … صبحونه ت رو بخور سر راه تو رو هم برسونم … 

از جا بلند میشم و میگم : اصلا نمی خورم … 

ـ خب خداروشکر … 

وا میرم و باز روی صندبی میشینم و میگم : خب تو نباید یه ذره اصرار کنی یه چیزی بخورم ؟  بالاخره میخنده و میگه : روتو کم کن … ساغر لقمه ی کسری نیست … حاج کمال رضایت نمیده ! 

ـ میده … ساغرم راضیه .. اصلا مشخصه … منتها از کسری دلگیره … 

ـ گفتم زود باش ، جلسه دارم باید زود برم … 

دهن باز میکنم باز حرف بزنم که بی هوا لقمه ی مربایی که برای خودش گرفته بود رو توی دهنم جا میده … لقمه ی بزرگیه و چشمام گشاد میشه … با هر زحمتی که هست قورتش میدم و میگم : نمیگی شاید بمیرم ؟  ـ بادمجون بم آفت نداره … 

پر اخم میگم : خب توی گنده بک کجا و من کجا ؟ اون لقمه قد دهنه خودت بود ! 

پوف کلافه ای میکشه و از جا بلند میشه … همزمان بازوی منم میگیره و از جا بلندم میکنه … به سمت بیرون آشپزخونه میره و منم دنبال خودش می کشونه : وایسم تا صبح هی َفَک میزنی … سرم رفت بچه … زود آماده شو من نیم ساعت دیگه جلسه دارم … 

ـ من هیچی نخورم که … 

ـ کم حرف میزدی،  می خوردی … 

ـ دستم … دستم شیکست … 

محل نمیده و با دست دیگه ش در اتاق رو باز میکنه و منو داخل پرت میکنه … انگشتش رو تهدید وار جلوی صورتم تکون میده و میگه : بشمر سه حاضر اماده جلوی دری … حله ؟ 

بیرون میره و درو میبنده … شکلکی درمیارم و دهن کجی میکنم : بشمر سه جلوی دری … 

زود اماده میشم و من هنوزم از مسیح می ترسم ، از خودش و عصبی شدنش … هر دو بیرون میریم و توی ماشین گوشی به دست با تلفن حرف میزنه و با دست دیگه ش فرمون رو میگیره و راه می افته … 

ـ بگو به رهنما خودش پیگیر باشه … کسری شعر نگو برای من … خب که چی ؟ … قرار داد جدید رو می خوام ببندم و نمی خوام از دستم بره … اهورا کدوم قبرستونیه ؟ … 

کنار خیابون نگه میداره و تو جیبش دنباله چیزی میگرده و آخرش کارت عابرش رو سمتم میگیره و به کسری می توپه : من می گم نره تو میگی بدوش ؟ ک*س*خ*ل شدیا … 

لبم رو گاز میگیرم و زیر لبی میگم : بی تربیت …

تک خندی میکنه و میگه : کسری گوشی … 

بهم میگه : برو تو سوپری یه چی بخر بخور ، نمیری از گشنگی داری اونجا میری … رمزش ۴۵۸۰ … 

وقتی موندنم رو میبینه خودش خم میشه و در ماشین رو باز میکنه و با دست بازوم رو هل میده تا بیرون برم و بیرون میرم … 

وارد سوپر مارکت میشم وبسته های نارنجی رنگ پفک اولین چیزیه که توجهم رو جلب میکنه … جلو میرم و یه بسته برمیدارم … بعد از حساب کردن بیرون میام و داخل ماشین میشینم و مسیح هنوز با تلفن حرف میزنه : غلط کرده مرتیکه نسناس … واسه خاطر دو … 

با دیدن من حرفش رو قطع میکنه و بی توجه به کسی که پشت خط عصبی میگه : من گفتم بری چی بخری ؟؟  ـ خب خودت گفتی برو خرید … 

ـ خرید و زهره مار ، گفتم جا صبحونه یه چیزی بخر … رفتی پفک خریدی ؟ 

چیزی نمیگم که عصبی تر میگه : باز میگن چرا دعواش میکنی … باز میگن چرا لی لی به لالاش نمیذاری … 

توی ذوقم می خوره ، اما حرفی نمیزنم که تلفن رو کنار گوشش می ذاره و می گه : کسری …. میام دهنت رو گل میگیرما ، به چی می خندی ؟ …. روانی شدم … روانی … 

گوشی رو قطع میکنه و روی داشبورد  می ندازه و راه می افته : ینی مو نمیزنی با یه بچه ی ۵ ، ۶ ساله … من میگم صبحونه تو میری پفک میگیری ؟ 

جواب نمیدم و جلوی در آهنی بزرگ نگه میداره .. بوق میزنه و نگهبان درو باز میکنه … ماشین رو داخل میبره و پارک میکنه که پیاده میشم … حتی خداحافظی هم نمیکنم که صدام میکنه : الو …. اوی … 

صبر میکنم و به عقب برمیگردم که میگه : بیا دسته گلت رو ببر … 

منظورش پفکیه که توی ماشینش جا گذاشتم و میگم : نمی خوامش … 

لبخند روی لبش حرصم میده و محل نمیدم … وارد ساختمون میشم که اولین نفر یسنا جلو میاد : سلام عزیزم. ..

چطوری ؟

رو بوسی میکنیم و بعدش مابقی خانوم های جمع و این وسط دیدن ماهنوش اذیتم میکنه … هم بابت مشاجره ی قبلش با مسیح و هم بابت این نگاه فخر فروشانه ش … هنوز چند دقیقه نگذشته که مامان ماهی کنارم میشینه و آهسته میگه : ساره عزیزم یه خواهشی بکنم ؟  ـ جانم مامان ماهی.. 

ـ به مسیح یه موقع نگی ماهنوش اینجاست … باشه مامان ؟  ریز می خندم و میگم : باشه مامان جان ! 

میخنده و میگه : به خدا بچه بزرگ نکردم که ، دیو دو سر بزرگ کردم ….

الهه ) خواهر اهورا ( سمتم میاد و میگه : تو رو خدا ساره پاشو ، دیزاینشون دست تو رو می بوسه … 

پر ذوق بلند میشم و میگم : ای به چشم … 

سودابه ـ زن داداشم رو کار نگیرین … 

الهه ـ گمشووو ، زنداداش منم میشه … 

با شوخی و خنده کار میکنیم و ساعت تقریبا ۱ ظهره که یکی دیگه به جمعمون اضافه میشه … یکی که با همه شون فرق داره و من باهاش راحت نیستم … یکی که دختر ماهنوشه … 

سروناز ) دختر ماهنوش ( میاد و توی آشپزخونه کنار ما میشینه … با لبخند بهم میگه : پس عروس خاله ماهیتویی ! 

با لبخند جوابش رو میدم : آره … ساره م ! 

لبخندش رو حفظ میکنه و میگه: سختت نیست خانواده ت نیستن ؟ 

خیلی سختمه … خیلی …. نمک به زخمم می پاشه و یادم میاره که همه ی حال و اوضاعی که الان دارم موقتیه و نمی دونم آینده چی میشه … اون فکر میکنه و من ساره م و میخواد کنایه بزنه … اما من نهانم و دلم میگیره که کسی رو ندارم و با صدایی که بغض توش موج میزنه میگم : چرا … خیلی هم سخته … 

لبخندش رو دوست ندارم … با انگشت اشاره ش خط ها فرضی میکشه روی بدنه ی سفید فنجون قهوه ای که یسنا جلوش گذاشته و میگه : به مسیح نمی اومد انتخابش این باشه ! 

با تحقیر میگه و چشمکی میزنه : چطوری خودت رو انداختی ناقلا ؟! 

وا می رم از این همه پررو بودنش … یلدا میگه : سروناز … 

سروناز بیخودی می خنده و میگه : چیه خب ؟ می خوام رمز موفقیتش رو بدونم … 

از جا بلند میشم که  دخترا به سمتم برمیگردند . لبخند نصف و نیمه ای میزنم و میگم : دکور میز جلوی عروس داماد یه خورده دیگه تموم میشه … 

از آشپزخونه بیرون میرم … دلم میگیره … روی سرامیک های کف سالن میشینم و ظرف میوه های روی میز  رو دکور میکنم … قرار شده روش سلفون بکشن و داخل یخچال بذارن تا میوه ها خراب نشه برای فردا… 

مشغول کارمم که سروناز میاد و کنارم سر پامی ایسته … نگاش میکنم که پوزخند میزنه : شان تو همین روی زمین نشستنه ساره … با مسیح پریدن ، زیادیه برای تو ! 

فقط نگاش میکنم و با خودم فکر میکنم ، مسیحم اینطور فکر میکنه ؟ … نمی دونم چرا ؟ اما گرفته میشم .. من توی فکر خودمم و سروناز لبخند پیروزی میزنه و میره … کارم تموم میشه و علی رغم اصراری که بقیه میکنن نمی مونم و می خوام برم .. کجا ؟ نمی دونم … اصلا آدرسی ندارم … تلفنی ندارم … اما نمی خوام اینجا باشم … 

ماهی ـ کجا ؟ شب همه شام اینجان ، مسیحم میاد دیگه .. 

لبخند کج و کوله ای میزنم : کار دارم کمی … می خوام برم .. نهایتا شب با مسیح برمیگردیم … 

بالاخره رضایت میدن و از خونه بیرون میزنم … نمیدونم کجا برم که توی کیفم دنبال تیکه کاغذی که اخرین بار اهورا بهم داده بود میگردم و پیداش میکنم … دست دست میکنم و نمی دونم چطوری بهش زنگ بزنم… داخل مغازه ی سر خیابون میرم و فروشنده یه خانوم نسبتا جوونه که میگم : میشه از تلفنتون استفاده کنم ؟  تعجب میکنه و میگه : بله ، البته … 

گوشی رو برمیدارم و شماره ی اهورارو می گیرم … چندتا بوق می خوره و آخرش صداش رو میشنوم : بله.. 

ـ اهورا.. 

مکث میکنه بعد انگار تازه شناخته که میگه : نهان .. تویی ؟  ـ سلام … ببـ … ببخشید .. 

ـ نهان باز کلانتری ای ؟

خنده م میگیره و میگم : نه .. از خونه تون اومدم بیرون … را .. راستش…. 

ـ الان کجایی ؟

ـ توی فروشگاه سر خیابونتون…. 

ـ گوشی رو بده به فروشنده … 

گوشی رو سمت خانوم میگیرم و اونم از دستم میگیره ، کنار گوشش می ذاره و مشغول حرف زدن میشه …. آخرش روی دستگاه میذاره و میگه : همسرتون برای من پول واریز کردن تا براتون تاکسی بگیرم به آدرسی که دادن.. 

همسرم ؟ … خدا نصیب نکنه .. شکر خدا اهورا بود وگرنه حتما یه جنگ اضافه با مسیح داشتم … با لبخند سری تکون میدم . 

بعد از چند دقیقه تاکسی میرسه و فروشنده باهاش مسیر رو حساب میکنه و راننده سمت آدرسی که فروشنده بهش داده راه می افته … جلوی ساختمون اهورا نگه می داره و میگه : بفرمایید خانوم … 

نگاهی می ندازم و میگم : ممنونم .. 

پیاده میشم که میره … بعد از ظهره و با خاطره ای که از قبل دارم میترسم به پارکی که قبلا رفتم برم … روی تک پله ی جلوی در ورودی ساختمون میشینم و منتظرش می شم … 

نمی دونم چند دقیقه می گذره که یه دختری رو میبینم . دختر حال ندار و مریضی که غمگینه … جلو میاد و رو به روی در مجتمع می ایسته … نیم نگاهی به من می ندازه و انگشتش رو رویی آیفون همون طبقه ای فشار میده که طبقه ی اهوراس .. نگاش میکنم و میگم : الانا میاد ! 

به سمتم برمیگرده … اون ایستاده س و من نشسته … با چشمای سرخ شده ش کنار من روی پله می شینه و میگه

: مگه می شناسیش ؟

لبخند میزنم : آره … 

اخم ملایمی میکنه … حس میکنم حال خوشی نداره … اما با همین حال نا خوشش هم زیباس ! اونم بهم نگاه میکنه و میگه : از کجا ؟  ـ دوستیم … 

وا میره … بهت زده می شه … نمی فهمم چرا ؟ … چشماش رو اشک پر میکنه و میگه : دروغ میگی … 

جمله ی بیشتر ناباوره تا اینکه بخواد اهانت کنه و به دل نمیگیرم … در عوض دستم رو روی کمرش میذارم و میگم : خوبی ؟ … 

بی تاب دستم رو هل میده و از جا بلند میشه .. لبه های مانتوی جلو بازش رو نزدیک تر میکنه و جمع تر می شه

… میگه : تـ .. تو با اهورا دوستی ؟. .. 

گنگ از این حالت هایی که دلیلش رو نمی فهمم میگم : خب .. یه کم .. یعنی .. 

نمی دونم چه جوابی بدم و بعدش فکر میکنم شاید دوست دختر اهوراس و از اینکه اون با منه دلگیره که تند میگم : نه نه .. منظورم اینه دوست دخترش نیستم… 

فقط نگام میکنه و می فهمم که حرفام هیچی نفهمیده .. همین موقع  صدای ترمز یه ماشین میاد و هر دو سمت ماشین برمیگردیم . اهوراس و با دیدن دختر مکث میکنه … بعد انگار چیزی یادش اومده باشه تند پیاده میشه و بدون سلام و هیچ حرف اضافه ای جلوی دختر می ایسته : تو اینجا چیکار میکنی ؟ … 

عصبی و صداش بالا رفته که دختر ترسیده قدمی عقب میره و میگه : مـ .. من … 

اهورا همون یه قدم رو جبران میکنه و جلو میره : تو چی ؟ تو گه خوردی اومدی اینجا … 

اولین باره که اهورا رو تا این حد عصبی می بینم … دخترک بیچاره رنگ پریده قدم دیگه ای عقب برمیداره و منسمت اهورا میرم …. 

اهورا ـ کی گفت بیای اینجا ؟ نگفتم نیا ؟ نگفتم بار اخری باشه که میبینمت ؟  آستین اهورا رو میگیرم : اهورا آروم … 

آستینش رو میکشه و میگه : تو دو دقه واستا ببینم این لامصب جلو در خونه ی من چه غلطی می کنه …. 

دختر با صدای ضعیف از بغض و از حال ناخوشش میگه : مریضم … بچه مریضه ! 

اهورا جلو میره و بازوش رو میگیره : من چیکار کنم مریضه ؟ ها ؟؟ فکر کردی اینجا مطبه ؟ …. 

ـ بچه ته … 

بهت زده به دختر نگاه میکنم و اهورا سیلی محکمی به نیمه ی راست صورت دخترک میزنه  … صدای سیلی هزار بار توی سرم پخش میشه و تند جلو می دوم … بینشون قرار می گیرم و تخت سینه ی اهورا می کوبم و جیغ میزنم : تو حق نداری بزنیش … 

ـ برو کنار نهان … برو کنار به تو ربط نداره … 

دلنگرون به سمت دختر برمیگردم و میگم : خوبی ؟ … طوریت نشده ؟  با گریه میگه : دوست دختر جدیدشی ؟ 

از گریه و از درموندگیش بغض میکنم و میگم : نه به خدا … دوست دختـ … 

اهورا از پشت سرم داد میزنه : آره هست … دوست دخترمه … که چی ؟  عصبی و کلافه عقب بر می گردم و شاکی میگم : اهورا… 

کلافه دستی بین موهاش میبره که باز سمت دختر برمیگردم : بیا … بیا یه لحظه بشین … 

می برمش و روی تک پله ی جلوی ساختمون کمکش می کنم تا بشینه و زیر لب با گریه میگه : به خداراست میگم

… اهورا راست میگم … 

اهورا سرخ شده از عصبانیت جواب میده : خفه شووو … خفه شووو فقط … 

دستای دختر رو میگیرم …. یخه یخه … دلواپس میگم : تو حالت خوب نیست … 

دستم رو هل می ده و از جا بلند میشه .. به اهورا نگاه میکنه و با گریه میگه : من اون ساره ی سابق نیستم به خدا … به مرگه مادرم نیستم … 

وا میرم .. بهت زده میشم … خشکم می زنه … این اسم آشناس … این اسمه منه … اسمه منه تا حاج کمال بدونه که من اون ساره ی با شکمه بالا اومده از پسرشم … اما … 

به اهورا نگاه میکنم … به ساره محل نمیده و فقط میگه : توضیح میدم نهان … 

منم محلش نمیدم . از جا بلند میشم و بازوی دختر رو میگیرم : ساره ؟؟ … تو ساره ای ؟؟ ساره ی از همه جا بی خبر به من زل می زنه و میگم : ساره ی مسیح ؟ .. آره ؟؟ 

اهورا بازوم رو میگیره و میکشه … به دختر محل نمیده و سمت ورودی ساختمون میره و با کلید درو باز میکنه …

بیشتر شوکه م و صدای ساره توی مغزمه )) بچه ته (( بچه ی کی ؟؟ 

درو میبنده و سوار آسانسور میشیم … هلش میدم .. اما  بازوم رو ول نمیکنه … میگه : نهان … وایسا حرف بزنیم

 …

با بغض میگم : زدیش …

ـ زر زد ، زدمش … با تو کار ندارم خدا شاهده … 

حس میکنم ازش می ترسم … چرا هیچ چیزی جور در نمیاد ؟ …. پیاده میشیم که در واحدش رو باز میکنه و اول منو داخل می فرسته بعد خودش … درو می بنده که می گم : ساره ؟ … آره اهورا ؟؟  به مبل اشاره میکنه : بشین حرف میزنیم … 

ـ نمی خوام ، نمی شینم … کی بود اون دختر ؟… 

ـ می خواد بین منو مسیح رو به هم بزنه … بچه ماله مسیحه … مسیح توی اتاقش بود … اصلا مسیح مست بود ! 

ـ وااای … واااای اهورا … 

جلو میاد و دستم رو میگیره : نهان اشتباه میکنی … 

دستم رو از دستش بیرون می کشم و میگم : حرف بزن اهورا … 

صدا بلند میکنه : اون بچه ی من نیست لعنتی … 

ـ چرا باید بگه بچه ی توعه… 

ـ از مسیح مثل سگ می ترسه … 

ـ اون مریض بود… 

عربده میکشه : به درک …. 

وا رفته نگاش میکنم که می گه : من دوستت دارم نهان … 

یه قدم عقب میرم که به مبل می خورم و وا میرم … روی مبل نمی شینم ، بلکه می افتم … اهورا منو دوست داره

… من یه بار بین اونو مسیح و اهورا ، اهورا رو انتخاب کردم …. نه برای دوست داشتن … برای موندن ، اما اهورا از دوست داشتن حرف میزنه … من زنه مسیح به حساب میام…  زنش ؟ چه زنی ؟ … اسماً … اصلا من پایبندم به این زنش بودن ؟!  

از جا بلند میشم …. بی حرف سمت در میرم که از پشت صدای بلندش رو می شنوم : اون بچه ی من نیست … 

عصبی بر می گیردم و میگم : اینو یه آزمایش ساده مشخص می کنه… 

نعره میزنه : نمی خوام از دستت بدم ! 

خشکم میزنه … اهورا خودش شک داره به اینکه بچه برای اونه یا مسیح ..  میگم : تو خودت شک داری … 

کلافه دستی بین موهاش می کشه و میگه : حالم خوب نبود … حالمون خوب نبود … اون شب خونه سعید جمع بودیم … ساره کرم میریخت ، دور و بر مسیح بود … مسیح اصلا آدمه وا دادن اونم واسه رابطه داشتن نبود که … بابا لامصب صبح بیدار شدیم دیدیم مسیح تو اتاق ساره س … ما سه تا توی پذیرایی بودیم … خود مسیح که بیدار شد هنگ کرده بود … اصلا … اصلا لباس تنشون نبود ! چطور ممکنه کار من باشه وقتی مسیح اونجا بود ؟ 

لبم رو گاز میگیرم … خجالت میکشم از توضیحی که اهورا میده اما حرف نمیزنم .. ترجیح میدم همه چیز رو بفهمم و اهورا میگه : مسیح آزمایش داده … حتما جوابش مثبت بوده که خواسته عقدش کنه ! 

راست میگه .. چرا ناراحت میشم ؟ … از اولشم می دونستم مسیح این کارو کرده … بغض میکنم ، لعنتی .. بغض چرا ؟! من به حاج کمال گفتم کار مسیح نبوده و نیست … مسیح اون شب لبخند زد … پس دلش چی ؟؟ گفت تو دلش دارم جا باز میکنم. .. دل من چی ؟؟ … اشکم روی گونه م سُُر می خوره … اگه مسیح تا این حد عوضیه که از ساره و بچه ش بگذره چرا تو این مدت به من دست درازی نکرده ؟؟ … 

نه … مسیح نگذشت ، ساره فرار کرد و من شدم عروس حاج کمالی که پدری میکنه در حقم … اهورا حرف میزنه

… نمی خوام بشنوم … چرا ؟ من که اهورا رو انتخاب کردم … بغلم کرد … بغلم کرد ، اما آروم نشدم .. چمه ؟ … چی داره سر خودم و دلم میاد ؟ … میاد ؟؟ … نه ، چی سر خودم و دلم اومده ؟! 

از ساختمون بیرون میزنم … از پله ها پایین میرم … گنگم … چرا ناراحتم ؟ .. ینی تا این حد امیدوار بودم مسیح این کارو نکرده ؟ … حتی دلم آسانسور رو نمیخواد … از در بیرون میزنم و به صدا زدنای اهورا هم محل نمیدم .. 

هوا ابریه .. چشمای منم ابریه … منم دوسش دارم ؟ … نه ، دوست داشتن نیست که … خنگ میشم … خل میشم و خودم رو به اون راه می زنم … این بار نمی دونم به کی زنگ بزنم … 

کسی رو ندارم که زنگ بزنم بهش … نمی دونم چقدر راه میرم که خسته میشم و پای دیوار آجری یه خونه ی قدیمی میشینم … حس میکنم گم شدم و سرم رو به اطراف می چرخونم … نگام به اهورا میفته … از کِِی دنبالم اومده ؟ …. از اول؟؟؟ 

اهورا همیشه دنبالم بود ! … لبخند میزد ، توجه می کرد ، محبت میکرد … جلو میاد و کنارم میشینم . حرفی ندارم بزنم و اهورا انگار پر از حرفه که میگه : نهان … 

نگاش میکنم که میگه : بیا برگردیم … 

ـ تو بودی ؟! 

کلافه دستی بین موهاش می کشه و میگه : نه … نه … من نبودم ! 

ـ کی پدر اون بچه س ؟ … 

 *

انگشتم رو روی دکمه ی آیفون می ذارم و زنگ می زنم … هنوز دو سه دقیقه نگذشته که تند بر می داره و صدای عصبیش رو می شنوم : به نفعته درو که باز کردم اندازه ی ده دقیقه دیر کنی تا آتیشم بخوابه و آتیشت نزنم ! 

چشمام گشاد میشه و نمی دونم باز دقیقا چه غلطی کردم که آقا داره خط و نشون میکشه و درو باز میکنه و میگه : بشمر سه بالایی نهان ! 

لحنش دستوریه و حرصم می گیره طبق معمول … داخل که می رم به عقب نگاه میکنم و اهورا رو پشت فرمون میبینم که همه ی حواسش به منه و من لبخند زورکی می زنم ! داخل می رم و سوار آسانسور میشم … 

اهورا میگه کار من نیست ، مسیح میگه کار من نیست … اما مسیح تا مراسم ازدواج پیش رفته و چطور میتونه کار مسیح نباشه ؟ … 

صدای دینگ باز شدن درای آسانسور میاد و من اونقدر تو فکرم که یادم میره مسیح از دستم شکاره و سر که بلند میکنم میبینمش … سرجام میخکوب میشم و می خوام فضا عوض شه … لبخند ژکوندی میزنم و میگم : سلام ! 

اخم میکنه و جلو میاد . مچ دستم رو میگیره و داخل خونه میبره … در واحد رو میبنده و نگاه میکنه : می شنوم ! 

احمقانه جواب میدم : چی رو ؟ 

ـ کدوم گوری بودی از ۳ ساعت پیش که از خونه ی اهورا اینا زدی بیرون ؟  ـ خب … خب می دونی … 

تند و عصبی از لکنت من میگه : نه … نمی دونم ، بگو بدونم ! 

ـ خب اهور… 

پوزخند صدا داری میزنه و می گه : با اهورا بودی ! 

نمی دونم چرا نمی خوام ذهنش جاهای بدی بره و تند میگم : اومدم بیرون … خب گوشی نداشتم ، شماره ی تو روهم نداشتم … فقط شماره اهورا بود … زنگ زدم اومد دنبالم گفتم منو برسونه اینجا ! 

به حالت تمسخر جواب میده : خب دیگه چرا اینجا ؟ تشریفت رو می بردی همون خراب شده ی اهورا ! 

دلگیر میشم که به در و دیوار میکوبه تا بگه من هرز می پرم و من بدم ! دلگیر میشم اما نمی خوام بحث کنم و میگم : ببخشید ! 

اونقدر مظلوم میگم که دل خودم برا خودم میسوزه و مسیح اما کلافه میشه ، انتظار دارم باز ادامه بده … اما میگه : چیزی خوردی اصلا ؟ ماهی میگفت اونجا هیچی نخوردی ! 

نمی ذارم چشمام از تعجب این همه توجه مسیح به خودم گشاد بشه و میگم : نه … پدستم رو روی شکمم می ذارم و لوده میگم : غذای مسیح پَزِ خونم اومده بود پایین خووو … 

کج لبخند میزنه و من نگاش نمیکنم … سمت آشپزخونه می رم و با خودم میگم : لبخنداش از کِی این همه قشنگه ؟! 

به خودم دهن کجی میکنم و سمت کانتر میرم … دستام رو به لبه ش تکیه می دم و خودم رو بالا میکشم … پشت بند من به آشپزخونه میاد و میگه : اونجا جای نشستنه ؟  ـ معلومه که نه … ولی خب گشنگی به مغزم فشار آورده ! 

پوفی میکشه و سمت یخچال میره … نمی دونم چی برمی داره و من حواسم به کاسه ی بزرگه روی کانتر که توش پر از پفکه پرت میشه و دونه دونه دهنم میذارم … سعی میکنم تا برنگشتن مسیح تقریبا همه ش رو بخورم که بی هوا برمیگرده … به سرفه می افتم که سمتم میاد و با حرص روی کمرم میکوبه : باس دسته کم یه دور سر و تهت کنم تا حرف گوش کنی نیم وجبی ؟ … 

انگشتای نارنجیم رو بلند میکنم و نشونش می دم : نزدیک نشیا ! 

با ابروهای بالا پریده ، تهدید وارانه نگام میکنه که مظلوم میگم : خو پفکی میشی … برا خودت میگم … 

جلو میاد و شکمش رو به زانوهای من که لبه ی کانتره تکیه میده … خود به خود نیمه تنه م رو عقب می برم که کف دستش رو گودی کمرم میذاره و نمی ذاره عقب تر برم …. 

به چشام زل میزنه و من بازم قلبم بنای بلند کوبیدن و بد کوبیدن به قصد رسوایی می ذاره ! اما با دست دیگه ش مچ دستم رو میگیره و انگشت اشاره م رو دهنش میذاره و ِمِک میزنه ! 

اونقدر بهت زده م که نفس کشیدن یادم میره…. فقط خیره م به چشمای مشکیش که به من خیره س … بعید می دونم که رنگ سرخ شده و حال دگرگون شده م رو نفهمیده باشه … بعد از اون سراغ انگشت بعدی میره و باز مِِک میزنه

  …

زیر لبی با صدایی که از ته چاه میاد میگم : مسیح… 

دستم رو ول میکنه و سر بلند میکنه : دیدم دلت شیطونی می خواست ، گفتم کم نیارم ! 

دست پاچه اخم میکنم : مـ .. من ؟! 

لبخندش عمق میگیره و میگه : سرخ شدنت حال و هواییه برا خودش !  

بی هوا دستم رو روی گونه م میذارم … داغه داغ ! چه بلایی داشت سرم می اومد ؟ … تموم مدت مسیح زیر نظرم داره و آخرش میگه : دیگه نبینم پفک بخوری ! 

چیزی نمیگم که با همون خنده و نگاه موذی ازم دور میشه … دور میشه و مشکوک نگاش میکنم … یعنی صدایبلند قلبم رو نشنیده ؟؟ … دستم رو بلند میکنم و به دو تا انگشتی که اثری از گرده ی نارنجی پفک روشون نیست نگاه میکنم … 

صدای مسیح رو میشنوم : بیا نیمرو بخور ، تا شام چیزی نمونده … 

سر بلند میکنم و هول شده دستم رو روی پام میذارم و میگم : مامان ماهی گفت شب همه خونه ی عموت ایناییم

، گفت تو خودت میدونی … 

ـ من نمی فهمم ،  یکی که داره خودش رو بدبخت میکنه دیگه جشن گرفتنش چیه ؟  ـ بدبخت چرا ؟ 

به سمت من نگاه میکنه و میگه : هرکی که پای یه موجود موذی مثل شماها تو زندگیش باز بشه ، یعنی بدبخت شده! 

پشت چشمی نازک میکنم و میگم : خیلی هم دلتون بخواد ! 

ـ بیا پایین ، کم ِقِر بیا. .. بخور برو اماده شو … 

پایین میام و پشت میز میشینم . تموم مدت حواسم به مسیحه … یه پرونده دستشه و اونو می خونه … به مسیح نمیاد این همه به فکر باشه … یعنی به فکر من باشه ! حال و هوام یه طوریه … دوست دارم به مسیح فکر کنم … خودم رو به اون راه می زنم ، فکر کردن به مسیح رو از خود مسیح بیشتر دوست دارم !!! 

خودم به مزخرفاتی که میگم باور ندارم ! 

 *

روی ترمز می زنه که من نگام می خوره به پسرا که جلوی ساختمونن … با لبخند پیاده میشم و سمتشون میرم … بلند سلام میکنم که یاشار توجهم رو جلب میکنه  … کسری داره یقه ی کتش رو مرتب میکنه و اهورا داره تو موهای یاشار دست میبره …. 

ـ چی شده ؟! 

همین موقع مسیحم میرسه و هر سه انگاری دو دلن حرف بزنن و مسیح عصبی می گه : چه خبره ؟  اهورا کنار میکشه و کسری کنار من میاد : احواله خوشگل خانوم …. 

با ناز میخندم و می گم:  توپه توپ … 

ابرویی بالا می ندازه که مسیح میگه : یاشار چه خبره اینجا ؟؟؟

اهورا دستی بین موهاش میکشه و میگه : چیزه … خب امشب خونه ی ما شلوغه … 

به مسیح نگاه میکنم و حدس میزنم اونم خبر داره که خبراییه و فقط من بی خبرم … هر سه به مسیح نگاه میکنن که مسیح میگه : ماهنوشم هست امشب ؟ 

کسری تند میگه : ببین مسیح ، تو الان برای خواهر اهورا اومدی … گور باباش … 

اهورا ـ کره خر ، باباش بابا ماهیه که میشه پدر بزرگ تو … 

ریز می خندم و مسیح با اخم به سمتم برمیگرده که خنده م رو قورت میدم … باز به یاشار نگاه میکنه و میگه :

سحر نازم حتما هست ! 

ـ سحر ناز کیه ؟ 

کسری ـ دختر اون مادر فولاد زره س … 

ـ سروناز بود که … 

مسیح نگام میکنه : جناب عالی از کجا می شناسیش ؟ 

یاد حرف مامان ماهی می افتم و لبم رو گاز میگیرم ، میگم : بریم تو دیگه ، زشته…. 

می خوام بحث عوض بشه اما مسیح بی خیال نمیشه : همه الان می دونن کیا اون تو نشستن فقط من بیخبرم دیگه

  …

تند میگم : خب من ظهر اونجا بودم … 

مسیح ـ خب تو غلط کردی اونا اینجا بودن موندی … 

یاشار ـ مسیح داداش ، من زن بگیرم می خوای باهام رفت آمدم نکنی لابد ! 

مسیح ـ مگه تا الان فکر کردی باهات رفت و امد میکنم سحر ناز رو بگیری ؟ … 

اهورا ـ صدات رو بیار پایین … 

مسیح ـ داره شعر میگه ، نمی شنوی ؟ 

یاشار دلگیر به مسیح نگاه میکنه : به پیر به پیغمبر ، سحرناز فرق داره با اون مامانه انترش ! 

جلو میرم و دستم رو جلوی دهن یاشار میذارم : هیس … صدات میره تو … 

همین موقع مامان ماهی میاد بیرون : وا … اونجا چیکار میکنین ؟ بیاین دیگه … 

مسیح می خواد سمت ماشینش بره که پاتند میکنم و با دو تا دستام یه دستش رو میگیرم که نگام میکنه : چته عین کوآلا آویزونه من شدی ؟ 

اخم میکنم و لوس میگم : عینه فرشته های آسمونی ! 

ـ برو کنار بچه ، بر میگردیم خونه … 

ـ به خدا مامان ماهی رو تو می خوای دق بدی … 

حرصی میگه : نهان ، دستت رو بردار … 

چشمام رو لوچ میکنم : تو رو خدا بریم … فردا عروسیه… 

پوف کلافه ای می کشه و سمت پسرا بر میگرده که هر کدوم یه چیزی میگن … 

کسری ـ تو بیا نوکرتم ، من اگه اون حرف زد جفت پا میرم تو صورتش … 

یاشار ـ زود تموم میشه … 

اهورا ـ خدا وکیلی حاج کمال اصلا سراغت رو می گرفت … 

به من نگاه میکنه : خوش ندارم با نادر بپلکیا … 

ـ هرچی تو بگی ، بریم ؟ 

دستش رو از دستم بیرون میکشه و داخل میره … به سمت یاشار که لبخند به لبش اومده برمیگردم و میگم : یکی طلبت ! 

یاشار ـ مخلصتم … 

اهورا با لبخند نگام میکنه و کسری مچ دستم رو میگیره … سمت رها پله ها منو میکشه و میگه : خودت جا موندیبچه ! 

ـ کسری خان به من نگو بچه … 

ـ چشم بچه … بچه ی کی بودی تو ؟! 

خنده م میگیره … شب همه خوشحالن و هرکسی یه برنامه ای داره برای جشن عروسی که قرارش افتاده برای ۲هفته ی دیگه … 

دور ترین نقطه از سرونازی میشینم که حواسش زیادی به مسیحه … تموم مدت دنبال سحرنازم تا ببینمش … یاشار میگه شبیه مادرو خواهرش نیست و منم زیاد امید ندارم که شبیه اونا نباشه … نگام رو دارم توی جمع دور میزنم که سینی پر از لیوانای شربت آلبالو جلوم قرار میگیره و سر بلند میکنم . 

یه دختر ملوس و بامزه با لبخند میگه : میل بفرمایید عروس خانوم …

لبخند میزنم : مرسی عزیزم … 

صاف می ایسته و میگه : عروسمون زیادی تو دل بروعه ! 

ـ ببخش اگه نمی شناسم ! 

لبخندش عمیق تر میشه و جواب میده : سحرنازم ! 

پر ذوق بلند میشم … تا نوک زبونم میاد بگم از اول این مجلس تا الانی که رو به روش ایستادم دنبالشم و زبونم رو گاز میگیرم تا نگم … در عوض منم میگم : ساره ! 

با تواضع لبخندش رو حفظ می کنه و من تو ذوقم میخوره از ساره ای که می گم … ساره منو یاد همون دختر دمه ظهری می ندازه که بیخود نگرانشم و بیخود تر ، ازش بدم میاد اگه با مسیح خوابیده باشه !!! 

ازم دور میشه و با سروناز مقایسه ش میکنم.. . تو برخورد اول که زمین تا آسمون فرق هست بینشون … تا ببینم برخوردای بعدی قراره چی بشه ! یاشار روی دختری دست گذاشته که بعید می دونم رسیدن بهش ساده باشه …. 

از جابلند میشم و سمت یاشار و کسری میرم … با لودگی چشام رو ریز میکنم و به یاشار نگاه میکنم … 

یاشار ـ چی شده ؟  ـ دیدمش … 

لبخند پر ذوقی میزنه و می گه : وجدانا سلیقه م حرف نداره ؟! 

مَرََض خونم بالا میره و جواب میدم : راستش یه ایرادی هست … 

وا میره و کسری کنجکاو می گه : چه ایرادی … 

هر دو به دهنه من زل زدن که می گم : زیادی از تو سََره … 

بعد از جمله م نیشم رو باز میکنم و دندونای ردیف شده م رو به رخشون میکشم که چند ثانیه زمان می بره بفهمن دقیقا من چی گفتم و یاشار میگه : زهره مار …. 

کسری می خنده : دهنت دختر ! 

ـ هر هر کر کرتون خونه رو برداشته … 

سمت مسیح همیشه ی خدا اخمو میرم و میگم : من نذر دارم ! 

سوالی نگام میکنه : نذر چی ؟ 

ـ اینکه اگه یه روز تو اخم نکنی ، من شیرینی میدم … 

نیم قدم جلو میاد که تند به سمت دیگه ی سالن که خانوم ها هستن میرم و چون عقب رو نگاه میکنم ، نمی فهممیهو چی میشه که به یکی برخورد میکنم … 

ـ آخ … 

برمیگردم و نگام به سحرناز میخوره : وای … تو رو خدا ببخشید … 

میخندم : اشکال نداره بابا ، چیزی نشده که … داشتم فرار میکردم ! 

به پشت سرم نگاه میکنه و میگه : خداییش فرار کردنم داره ، نه که پسر خاله م جثه ی خیلی ریزی داره … از اون لحاظ … 

ریز می خندم و منم به کنایه میگم : خییییلی …. 

 *

ـ من کلا راننده ی شخصی جناب عالی شدم انگار …. 

ـ مامان ماهی گفته بهت منو صحیح رو سالم برسونی … 

لپم رو میکشه و میگه : زنداداش نیستی تو که ، سونامی ای … 

هر دو پیاده میشیم و سمت ساختمون میرم . بلند سلام میکنم … 

ـ سلاااااام اهل خونه … من اومدم… 

مامان ماهی طبق معمول توی آشپزخونه س و بیرون میاد :سلام مامان جان ، خوش اومدی … 

ـ حاج بابا کو ؟ 

ماهی ـ تو باغه ، بشین تا برم آماده شم بریم … 

نگاش میکنم و فکر میکنم کجا قراره بریم ، همین موقع کسری هم داخل میاد : اینم از ور وره جادویی که سفارش داده بودین سالم برسه … 

ـ مامان ببینش… 

مامان ماهی اخم میکنه و میگه : از توی خل و چل حداقل بهتره ! 

غش غش می خندم که کسری کوسن کنارش رو برام پرت میکنه … جا خالی میدم که پشت سرم پرت میشه و صدای بابا کمال میاد : باز تو رََم کردی بچه ؟! 

عقب رو نگاه میکنم ، کوسن خورد بود تو سر بابا کمال و جلو میرم : ببخشید تو رو خدا … ندیدم شما رو … 

کمال ـ سلام بابا جان ، خوش اومدی … 

کسری ـ قرار نبود جا خالی بده اخه …. 

ماهی در حالی داره آخرین دکمه های مانتوی شیکش رو می بنده از پله ها پایین میاد و میگه : آقا کمال ، آماده نمیشی ؟ 

کمال ـ من کجا بیام خانوم ؟ خرید خانوماس … 

ماهی به آخرین پله می رسه و آخرین دکمه ش رو هم میبنده ، سر بلند میکنه و میگه : خرید برای نوه ی توعه ، خودت ذوق نداری بیای ؟ 

جا می خورم و کسری خنده از روی لباش می ره … هر دو همدیگه رو نگاه میکنیم و من سرخ می شم از خجالت

… بابا روی مبل لم میده و میگه : خودتون برین دیگه … 

ـ خـ … خرید .. واسه کی  ؟ 

مامان ماهی با محبت نگام میکنه : خانوم خانوما ، شما باید از الان تهیه کنین … منو سودابه خودمون یه اتاق جداگذاشتیم برای اتاق بچه … دیدیش ؟ همون اتاق خالیه … 

ـ من .. من نمی خوام … آخه لازم نیست .. 

کسری ـ اصلا الان زوده ، برین چی بگیرین ؟ 

 ـ را … راست میگه …

مامان ماهی دلخور میگه : وا ، یعنی من به عنوان مادر بزرگش این حق رو ندارم ؟ … تازه باید بریم … بریم … 

حس میکنم بغض می کنه .. دلم میگیره و جلو میرم ، کنارش روی مبل میشینم و میگم : چی شد مامان ؟ ببخشید ، به خدا منظو … 

بابا اخمو به پارکت کف سالن زل می زنه و مامان میگه : نه نه .. به تو کار ندارم مامان جان ، فقط دلم برا پسرم تنگ شد … امروز تولدشه ! 

بلند و بی حواس میگم : مسیح !؟!؟!؟

مامان و بابا با تعجب نگام میکنن و میدونم که فکر میکنن که چرا من نباید تاریخ تولد مسیح یادم باشه و در عوض این همه متعجب بشم در حالی که شوهرمه … همین بین کسری بی خود می خنده و میگه : تو روحت دختر ، الان اینا فکر میکنن تو نمیدونی تولد مسیح ۲۰ ماهه دیگه س ! 

منم بیخودی میخندم و میگم : خـ .. خب .. خب گفتم شاید تو رو میگه ، خودم برای همین اصلا تعجب کردم ! 

دروغارو پشت سر هم میگیم … من عذاب وجدان اعصاب رو به هم ریخته و اخرش مامان ماهی میگه : تولد پسر بزرگم …  

کمال ـ ماهرخ ! 

ماهی ـ نگیرم ؟ دلم آروم نمیشه که … پسرم زنده س ، من میدونم … 

دلم میسوزه و در عین حال دوست دارم بدونم از کی حرف میزنه و میگم : کدوم پسرتون … 

کسری ـ یه داداشم خیلی سال پیش گم شده و نتونستن پیداش کنن … مامان هر سال براش کیک میگیره روز تولدش … 

ـ خب امسالم میگیریم….

ماهی نگام میکنه و میگه : بریم خرید برای کوچولوی تو … 

لبم رو گاز میگیرم : مهم نیستم من حالا ! بریم کیک ، مامان ماهی میای دوتامون کیک درست کنیم ؟! 

کسری ـ می خواد کیک تولد بگیره ، نمی خواد آخرین کیک زندگیش بشه که ! 

کمال ـ کسری …. 

کسری ـ دست پختش خیلی بده ! 

ـ تو اصلا دست پخت منو خوردی ؟ کسری ـ از قیافه ت معلومه که بده ! 

ماهی ـ ساره به این خوشگلی … 

قری به سر و گردنم میدم و میگم : گوش فرمودی ؟  می خنده : فدای تو فِِنچ کوچولو … 

به زور و اصرار من و کسری مامان مانتوش رو در میاره و سر خود سمت ضبط میرم و یه آهنگ شاد میذارم … دلم نمی خواد مامان ماهی غصه بخوره … نمی دونم چرا تو این مدت کم ، این همه برام عزیز شده … اهنگ رو زیاد میکنم وحاج کمال دستش رو روی گوشش میذاره…. 

کسری از جا بلند میشه و ِقِر میده … همه قهقهه می زنیم که کسری که انگار اول دلقک بوده بعد کسری شده ! دست مامن رو میگیرم و جلو میکِِشم … خودم مشغول رقصیدن و قِِر دادن میشم … با کسری گروه خوبی میشیم که حاج کمال بخنده و مامان ماهی با همه ی ناشی بودنش بیاد وسط و قِِر بریزه …. ! 

نیم ساعتی می گذره که در ساختمون باز میشه و همه به مسیحی که با اخم به ما زل زده نگاه میکنیم و من خشک می ایستم . پر از تب و پر از دونه های عرق روی صورتمه ! شک ندارم گونه هام الان صورتی رنگ خیلی غلیظه و به قول گفتنی لپام گل انداخته … 

کسری هنوز قر میده و مامان ماهی با خنده براش دست میزنه … مامان ماهی با صدای بلند رو به مسیح میگه : چرا وایسادی ؟ 

مسیح به من نگاه میکنه و میگه : دوستان هستن جای ما ! 

حاج کامل ـ ساره چرا وایسادی ؟

حاج کمالم اهله دله ها ! کسری مچ دستم رو میگیره و منو میکِِشه تا رو به روش بایستم و کمی انگار یخم آب شده و باز می رم رو دور ِقِر دادن … یه جین یخی که تا چهار انگشت بالای مچ پام کشیده شده ، پابند ظریف و طلایی رنگم تو چشمه …  یه تیشرت مشکی فوق العاده ساده و بی طرح … موهایی که کسری کِشِِش رو باز کرده و دورم رها شده و صورتی که گل انداخته ! خودم می دونم این همه سادگی با این موها توجه جلب میکنه و مرض میگیرم که عشوه قاطی رقصم میکنم … 

مامان ماهی خسته میشه و به آشپزخونه میره … حاج کمال با خنده دنبالش روونه میشه و می دونم که می خواد حاله گرفته ی مامان ماهی رو روی فرم بیاره … 

ـ وااای ، خسته شدم کسری … 

کسری با خنده و بلند میگه : چه خوردنی شدی نهان ! 

پر ذوق میخندم و تموم مدت مسیح روی مبل رو به رویی نشسته و کج لم داده … آرنجش رو روی دسته مبل گذاشته و دست رو به چونه ش گرفته … درنوع خودش ژست بی نظیری گرفته و تو حال و هوای مسیحم که دستی دور شونه م حلقه میشه و کسری صفحه ی گوشیش رو سمت من و خودش گرفته تا سلفی بگیره و میگه : نهان خعلی باحال شدی … 

میخندم که بلافاصله عکس میگیره و شاکی میگم : عاقا زشت شد ، من آماده نبودم … 

می خوام گوشی رو بگیرم که از دستم در میره و از پله ها بالا فرار میکنه … قدم برمی دارم تا خودم رو بهش برسونم … از کنار مبلی که مسیح روش نشسته می خوام بگذرم که مچ دستم رو می گیره و می کِِشه … از قصد این کارو میکنه تا من روی پاهاش بیفتم و کج روی پاهاش می افتم … 

ـ آخ … چرا همچین کردی ؟ … 

بی از اندازه نزدیکشم و نفس های گرمش پوستم رو داغ میکنه و خیره به چشام میگه : راست میگه کسری! 

انگاری از وادی خجالت و اینا در اومدم و اونقدری با مسیح تو این فاصله بودم که حالا به روی خودم نیارم و میگم

: کسری چی میگه ؟  ـ خوردنی شدی ! 

با این همه لبم رو گاز میگیرم و هجوم خون تو صورتم رو حس میکنم اما لوس میگم : انقده بد مزه م ! 

ابروهاش رو بالا می ندازه و میگه : نچ ! 

سوالی نگاش میکنم که موذی و بدجنس میگه : زشتا خوشمزه ن ! 

  پلک میزنم تا بفهمم از چی حرف میزنه و وقتی متوجه میشم اخم میکنم … با مشت به سینه ش میزنم و عصبی میگم : من زشت نیستم … 

زیادی لگد پرونی میکنم که از جا بلند میشه و بلندم می کنه …  طبق معمول منو روی کولش می ندازه ، با مشت به کمرش می کوبم و میگم : خودت زشتی … خودت ، با این بازوهای بیریخته پیچ پیچیت … 

یه لحظه حس میکنم می خنده ، همین موقع مامان و بابا از توی آشپزخونه بیرون میان… 

مامان ماهی ـ خدا منو مرگ بده ، چی کار میکنی ؟ … 

مسیح سمت اونا برمیگرده و اونا از دید من خارج میشن . صدای مسیح رو میشنوم : بچه رو باید ادب کرد … 

کمال ـ الان رو دل میکنه … 

مامان ماهی ـ مسیح ساره حامله س ، الان بدبختمون میکنی … بیارش پایین … 

مسیح منو زمین میذاره که با اخم میگم : پسره ی زشت ، با اون ریشای بیریختت! 

صدای قهقهه ی بابا رو میشنوم و سمتشون برمیگردم ، مامان ماهی با دهن باز نگام میکنه و تازه می فهمم چیکار کردم ، سرخ می شم و لبم را گاز میگیرم : خب .. خب میگم .. چیزه .. ینی … 

ماهی ـ کلا بچه های منو با خشته بیریخت خدا ساخته … 

به آشپزخونه می ره و این بار منو حاج کمال قهقهه می زنیم که مسیح میگه : نخیر ، انگاری باید خوب حالت رو بگیرم نهان … 

سمتم میاد که جیغ میزنم و با عجله به آشپزخونه میرم … 

 *

ـ نهان …. نهان با توام … 

کتاب آشپزی به دست از آشپزخونه بیرون میرم . مسیح از توی اتاقش صدای زده و من فکرم پیش اینه که مقدار لازم نمک یعنی چقدر دقیقا ؟ … داخل اتاق میرم و میبینمش که جلوی آینه داره موهاش رو مرتب میکنه ، همزمان میگه : اون ماسماسک رو از رو تخت بردار … 

بی تفاوت سمت تخت میرم که با دیدن تلفن همراه نیشم باز میشه و کتاب آشپزی رو می بندم ، روی تخت پرتش میکنم و گوشی رو برمیدارم : برا منه ؟ 

نگام میکنه و باز با کراواتش درگیره : نهان خوب گوشاتو باز کن ، ینی خرخره ت رو می جوََم اگه باز بری جایی بیخبر باشم ازت … حالیته ؟ 

پر ذوق جلو میرم … دستام رو بلند میکنم  و کراواتش رو میگیرم ازش …. مشغول بستنش میشم و میگم : چشششم ، هرچی شما بگی … به روی چشششـ … 

دستاش رو دو طرف پهلوم حس میکنم و نطقم کور میشه ، نگام رو بالاتر تا چشماش میِکِشم که خیره به چشمام میگه : شیطنت زیاد کار دستت می ده نیم وجبی ! 

سرفه ی مصلحتی میکنم و می خوام عقب برم که نمیذاره و در عوض خم میشه … چشام گشاد میشه و تب میکنم … دستام رو روی سینه ش می ذارم و میگم : چـ .. چیکار میکنی ؟؟ 

اونقدری خم میشه که چونه ش رو روی شونه می ذره … گرمم میشه و تب میکنم … بیخ گوشم زمزمه ی آرومش رو میشنوم …

ـ اونقدر زشتی ، نمی تونم نگات کنم ! 

خشکم میزنه … انگار یه پارجچ آب یخ ریختن روی مذاب چند دقیقه ی قبل و یهو فوران میکنم … جیغ میزنم … حرصم گرفته و باید خودم رو خالی کنم … با جیغ من از جا می پره و یه دستش رو جلوی دهنم و دست دیگه ش رو پشت سرم ، عصبی و اخمو میگه : چته روانی ؟ …. چه خبرته ؟ … هیس بابا ، زشتی اینقدرا هم عصبی شدن نداره ! 

شیطنتش حسابی گل کرده و من اخمام حسابی توی هم میره … دستش رو برمیداره که میگم : خودت زشتی ، فکر میکنی همه زشتن ! 

لبخند کجی میزنه و گره ی کراواتش رو درست میکنه : اتفاقا اونقدر جذاب هستم که الان دارم میرم سر قرار ! 

ساکت میشم … نگاش میکنم تا ببینم راست میگه یا دروغ ، اما چیزی نمیگه و در عوض میگه : شب شاید دیر بیام ، درو قفل کن خودم کلید دارم … تو گوشیت خط انداختم … در دسترس باش همیشه … من برم دیگه ! 

بی توجه به من از اتاق و بعد از خونه بیرون میره … یه حسی دارم ، حسی شبیه به ناراحتی .. ناراحتی نداره ، مسیح آزاده که با هر کسی که دوست داره باشه … من چی ؟ من آزادم ؟ … نه … 

دارم با خودم فکر میکنم که نگام سمت تخت می افته و گوشی همراهم بدجور بهم چشمک میزنه … دیگه انگاری اون ذوق سابق رو ندارم و فقط سمتش می رم .. اولین شماره ای که ذخیره میکنم شماره ی تورجه … به اسم عزیزم ! 

مامان حتی بدش می اومد که اونو عزیزم یا عشقم سیو میکردم … دلم براش تنگ شده… 

بغض میکنم و دستم رو روی تماس میزنم … چند تایی بوق می خوره و آخرش صداش رو میشنوم : بله ! 

ایرانی حرف میزنه … شماره ای که بهش زنگ زدم حتما ایرانیه و منم ایرانی میگم : سـ … سلام ! 

بینیم رو بالا می کشم و بغض اذیتم میکنه … کمی مکث میکنه و آخرش میگه : یه لحظه گوشی ، الان ساعت جلسه و روزش رو به شما اطلاع میدم … 

مکث میکنم . می دونم که دنبال یه جای خلوت میگرده تا راحت حرف بزنه …. 

ـ نهان … 

صدای گریه م گوشی رو پر میکنه و میگه : کجایی تو دختر ؟ … من مامور گذاشتم جلوی شرکت ، آدم گذاشتم که دیدنت اطلاع بدن … کجایی ؟ 

ـ آدرسش رو بلد نیستم.. . اما … اما جام خوبه … 

ـ این گوشیه کیه ؟  ـ مسیح ! 

مکث میکنه و تکرار میکنه : مسیح ؟!؟! 

ـ مفصله … 

ـ خودم آدرست رو در میارم ، خودم میام پیشت … چند روز یه بار بهم بزنگ …  آدرست رو که پیدا کردم برات پول میفرستم … مراقب خودت باش … پیشه جهان با هرکوفتی که فکر میکنی جات خوبه نرو … 

ـ تورج … 

ـ جانه تورج … جان یکی یه دونه ی تورج … 

ـ بابا … 

بازم مکث میکنه و فقط یه جمله می گه : آزاد شده ! 

بین اشک لبخند میزنم و میگم : بهش زنگ بزنم ، نگرانه حتـ … 

صداش بالا می ره  : نه … نه … ) صداش رو پایین میاره ( نهان .. نهان گوشت با منه ؟  ـ چه خبره که من بی خبرم ؟ 

ـ دور بمون فقط ، خودم برات یه جای امن پیدا میکنم … 

ـ من جام امنه … 

ـ باید از خیلی چیزا سر در بیارم ، به بابا هم زنگ نمیزنی … خب ؟  سکوتم رو که میبینه با لحن ملتمسی میگه : نهان … 

ـ جان … 

ـ بهم اعتماد داری ؟  از ته دلم میگم : خیلی … 

ـ به هیچکس زنگ نزن ، جز من … باشه ؟ 

می دونم منظورش از هیچکس بابا هم هست و نمی دونم چرا ؟ … قبول میکنم و تماس رو قطع میکنیم … نمی دونم این جریان تا کی ادامه داره .. اما این ناراحت شدنم برای قرار گذاشتنه مسیح ، حسابی به همم ریخته و این طبیعی نیست . 

 *

ـ ایناها … 

لباس دستش رو روی زمین پهن میکنه و همه بهش نگاه میکنیم … بینیم رو لوچ میکنم : بد نیست … 

چهره ی سودابه وا میره و میخندم که صدای کسری میاد : مرض داری بچه ؟ 

ـ خب خودش خوشش اومده دیگه … غیره اینه ؟ حالا چه فرق داره من بگم خوبه یا نه ؟ مسیح نگام می کنه : تو کی می خوای بری ؟  ـ کجا ؟ 

ـ خونه ی عمه م ! 

شیطنتم گل میکنه و میگم : خونه یاشار اینا چیکار دارم ؟ 

کمال می خنده : منظورش خریده ، منتها چون زبون نرم بلد نیست ، حتمی باید یه اخم و تشری بکنه ! 

ریز می خندم و میگم : حالا یه چیزی می پوشم دیگه … 

مامان ماهی میگه : باید شیک باشی … بهت بگما … 

ـ چششششم …. 

مسیح ـ زشت هرچی بپوشه بهش نمیاد ! 

حرصی نگاش میکنم که کمال میگه : حداقلش گنده بک و ترسناک نیست … 

کیف میکنم و غش غش می خندم . مسیح اخم میکنه : داشتیم حاجی ؟  کمال ـ از این به بعد داریم … 

کسری ـ منم می خوام برم یه چی بخرم … بیا با هم بریم … 

پر ذوق می خوام بگم باشه که مسیح تند میگه : نمی خواد ، تو سر و وضع و تیپ خودتم کفاره داره ، وای به حاله نهان … 

مامان ماهی ـ وای ، تو میگی نهان من حسه غریبگی بهم دست می ده ،خب همون ساره صداش کن… 

لبخند مصنوعی می زنم و به مسیح نگاه میکنم که مسیح میگه : برا من نهانه ، ساره رو دوست ندارم ! 

کسری لبخند یه وری می زنه و من خودمم لبخند میزنم … ینی نهان رو دوست داره ؟ … 

مسیح ـ ماهی خودت ببرش خرید …

ماهی ـ انقدر سرم شلوغ هست که وقت نکنم … 

مسیح این بار به سودابه نگاه میکنه که سودابه تند میگه : به خدا همینجوریشم مجتبی از دستم شکاره ، یه هفته ای هست که توی خیابونا میگردم … 

خودم تند میگم : اهورا هست خب … 

مسیح برزخی نگام میکنه و میگه : دیگه چی ؟ 

می فهمم حرفی رو زدم که نباید میزدم و خودم رو لودگی می زنم : دیگه همین دیگه ، چیزی یادم اومد … میگم برات .. 

مسیح اخم آلود میگه : پاشو خوشمزه بازیت رو جع کن ، میریم خونه … 

لبخندم رو قورت میدم و میگم : من آماده م … 

خداحافظی میکنیم و من هنوز اخمام توی همه … هیچی نمیگم و ماشین رو توی  پارکینگ پارک میکنه … شاکی ام ازش … توی آسانسور دستم رو به بدنه تکیه میدم و با انگشت اشاره م به دیواره ی فلزیش ضرب میزنم که میگه :

انقدر روی مخم نباش .. 

اخمو نگاش میکنم و میگم : میشه بگی من کی روی مخه تو نبودم ؟  بدتر از من اخم میکنه و میگه : خیلی بهت رو دادم انگار … 

در آسانسور باز میشه و بیرون میره ، منم دنبالش از آسانسور بیرون میرم و می گم : مسیح من الان به تو چی گفتم که با من اینطوری حرف میزنی ؟ 

لحنم بیشتر ملتمسیه تا جنگ طلبانه ، اما مسیح شاکیه در خونه رو باز میکنه میگه : برو تو تا آمپر نچسبوندم! 

داخل میرم که اونم میاد و درو می بنده … سمت اتاقش میره که میگم : مسیح …. 

صبر میکنه و عقب بر میگرده : تنت می خاره انگاری که امشب بحث کنیم … 

بغض میکنم و میگم : من چیزی نگفتـ … 

صدای زنگ گوشیم میاد …غروب یادم رفته بود با خودم به خونه ی بابا کمال ببرم و حالا روی عسلی کنار مبل ، نزدیک جایی که مسیح ایستاده زنگ می خوره و مسیح سمتش میره … با دیدن صفحه ش اخم میکنه و گوشی رو برمی داره … شکل سبزش رو لمس میکنه و کنار گوشش می گیره .. صداش بلنده … صدای تورج رو میشنوم : الو … نهان …

نهانم خوبی ؟ … 

عاشق رمانی؟هرروز داخل سایت ها دنبال رمان جدید میگردی؟خسته شدی؟با نگین رمان دیگه نیاز نیست به سایت های رمان سر بزنیو دنبال رمان بگردی چون سایت نگین رمان هرروز از تمامی سایت های رمان به صورت اتوماتیک برات لینک رمان  میزاره 

نوشته های مشابه

پاسخی بگذارید

نشانی ایمیل شما منتشر نخواهد شد. بخش‌های موردنیاز علامت‌گذاری شده‌اند *

این سایت از اکیسمت برای کاهش هرزنامه استفاده می کند. بیاموزید که چگونه اطلاعات دیدگاه های شما پردازش می‌شوند.

دکمه بازگشت به بالا
بستن