رمان حرارت تنت

رمان حرارت تنت پارت۷

رمان حرارت تنت

جهت دسترسی اسان به پارت اول تا اخر رمان حرارت تنت واردشوید

خنده م میگیره و میگم : خو من حرف نزنم کی بزنه ؟! 

عمیق نگام میکنه و میگه : خاک مُُرده پاشیدن تو خونه از وقتی نیستی … 

مات نگاش میکنم و شک میکنم که یعنی واقعا مسیح از دلتنگی حرف زده یا نه که با لبخند موذی میگه : بس کهوِِر میزنی وقتی هستی !

چشام گشاد میشه و حواسم نیست که الان جایی بین زمین و آسمونیم و میخوام دستم رو باز کنم که تند میگه :

خر نشو بچه ، جفتمون به فنا میریم … 

حرصی خودم رو جلو میکشم و بازوی عین سنگ سفتش رو گاز میگیرم..  که داد میزنه : کََندیش توله سگ ! 

هم خنده ش گرفته ، هم دردش گرفته و هم می خواد عصبی باشه تا مثلا بهم رو نده … 

اما خبر نداره که رو داده و صدای قهقهه م لا به لای شاخه های درخت پخش میشه و اِِکوش پایین میره که کسری داد میزنه : خبریه ما هم بیایم ؟ 

بهروز میگه : سر خر میخوان چیکار ؟ 

به منو مسیح تیکه میندازه و صدای اهورا رو میشنوم : بیاین اینجا … 

مسیح جواب میده : بریم پایین ! 

سری تکون میدم که به سمت پایین میره و یه لحظه دستش روی تنه در میره و جیغ میکشم … حلقه ی دستام رو دور گردنش تنگ تر میکنم وتقریبا صورتم مماس با پوست گردنش شده … نفس میکشم و نفسام پوستش رو لمس میکنه که میگه : نفس نکش بیخه خِِرم … 

نمی فهمم چرا نفهمی گرفتم و حالیم نیست که الان موقعیت شوخی نیست که لبخند میزنم و روی گردنش رو فوت میکنم … حرکت نمیکنه و انگاری خشکش زده که باز فوت میکنم…  سرش رو پایین میاره و بیخ گوشم با صدای آروم وسوسه انگیزی میگه : یادت ندادن کِِرم ریزی واسه مرد جماعت خطرناکه ؟! 

لبم رو گاز میگیرم و سرم رو عقب میکشم … چیزی نمیگم و مسیح چرا این همه بی ادبه ؟ وقتی پایین میرسیم دستش رو دور کمرم حلقه میکنه و پاهام رو از دور کمرش باز میکنم … بقیه دست میزنن و هورا میکشن … 

میترا کنارم میاد و میگه : خوش به حالت ، چه کیفی کردیا … 

میخندم و جاوید رو به مسیح میگه : وجدانا کاه بلند میکنی تو ؟؟؟  ساغر ـ نهان لباست کثیف شده …. ) رو به مسیح ( توام همینطور … 

مسیح بیخیال پای درخت میشینه و میگه حالا وقت هست … 

کسری ـ بچه ها قرار بود بریم بساط بیاریم واسه فرداها … 

ساغر ـ شلوغش نکنی کسری … 

مهدی ـ با یکی دو تا پیک هیچکی نمُُرده … 

بابک ـ بریم تا شب نشده برگردیم ، فردا مهمونا می رسن … 

اهورا ـ تو نمیای مسیح ؟  مسیح ـ الان اعصابش رو ندارم… 

همه مشغول حرف زدن و برنامه ریختن برای فردایی هستند که قراره تولد برگزار بشه … از جمع دور میشم و دستی به لباس کِِرم رنگم میکشم تا لکه ی سبز رنگ برگ هایی که روی تنه ی درخت رشد کرده بودند از بین بره … اما فایده نداره … 

کلافه از پله ها بالا میرم … وارد اتاقم میشم و در اتاق رو میبندم اما چفت نمیشه و فقط روی چهار چوب مکث میکنه … محل نمیدم و ذهنم فقط درگیر همون لکه س و من این لباس ِکِرم رنگی که کسری برام خریده رو دوست دارم… صدای بسته شدن در اتاق میاد و من محل نمیدم … 

با خودم میگم من هولش دادم و کمی با وقفه بسته شده … اما یکی بیخ گوشم با لحن ترسناک و پر ###ی میگه :

تشنه ی تن و بدنه عینه برفتم ! 

هین بلندی میکشم و تند دو سه قدم جلو میرم و به عقب نگاه میکنم …. با دیدنش ترس برم میداره و میخوام خونسرد باشم … میگم : تـ .. تو…  تو ایـ .. تو اینجا چی می خوای ؟ 

با همون نگاه آلوده ش سر تا پام رو اسکن میکنه و میگه : معلوم نیست چی میخوام ؟؟  یه قدم جلو میاد و یه قدم عقب میرم … 

ـ الـ .. الان ..الان همه .. میان ! 

توی یه جهش بلند و تند سمتم میاد و جیغ میکشم که هنوز صدا از دهنم بیرون نرفته دستش رو جلو دهنم میذاره و پشت سرم می ایسته …. سرم رو به شونه ش تکیه داده و هنوز کف دستش جلوی دهنمه لرزش بدنم بی وقفه س …

صداش رو میشنوم : 

ـ با اهورا و مسیح آره… اشکالش چیه یه ساعتم با بهروز آره ؟! 

با دو دستم به دستش چنگ میزنم و لگد پرونی میکنم تا ولم کنه …  اما می خنده و انگار حریص تر میشه که با دست دیگه ش لباسم رو از سرشونه میگیره و میکِِشه … لباس پاره میشه و سرم گیج میره … بی حس و با دلهره چشام خمار میشه برای از هوش رفتن … 

الان وقت بیهوشی و حمله دست دادن نیست … من این ضعفم رو دوست ندارم … یه پرده از گذشته جلوی چشمم میاد … دکلته ی سیاه رنگی که جِِر خورده بود … 

ـ وقت خوش گذرونیه کوچولو … 

صدای بهروز منو به حال میاره و بی جون میشم ، اما لرزم به حدیه که خودم میدونم داره رو به نابودی می بره منو … وقتی می بینه که دیگه تقلا نمیکنم دستش رو برمیداره و من جون ندارم که حتی داد بزنم … با لای تنه ی برهنه م رو روی زمین میذاره و پارکت های یخ زده ی کف اتاق برای یه لحظه نفسم رو تنگ میکنه و میگه : آفرین ، حالا شد …. 

چشمکی میزنه و میگه : خودتم راضی میشی ! 

خم میشه و به جون لبام می افته که با دو تا دستام به پیراهنش از شونه چنگ میزنم و می خوام دورش کنم …

لباس زیرم رو پاره میکنه و نفسم میره … امرز حتما همینجا میمیرم و شایدمردم …. 

صدای پا میاد …. به سرعت برق ازم فاصله میگیره و به در نگاه میکنه … صدای پا از در اتاق رد میشه و دور میشه ترس برم می داره ، بهروز نفس راحتی میکشه که صدا قطع میشه … یه قطره اشک از گوشه ی چشمم رو شقیقه م سُُر می خوره که باز صدا میاد و این بار به سمت اتاقه منه … بهروز از روی زمین بلندم میکنه و روی تخت پرتم میکنه همراه لباسایی که پاره کرده و پتو رو روی تنم میکشه … همه ی اینا توی چند صدم ثانیه طول میکشه و خودش پشت پارتیشن اتاق پناه میگیره … 

کسی به در میزنه و من حال خوشی ندارم … در اتاق آروم باز میشه و نگام به مسیح می افته … زبونم قفل کرده و نمیتونم حرف بزنم .. فقط با چشمای اشکی نگاش میکنم که سمتم میاد و کنار تخت می ایسته. 

ـ حالت خوبه ؟ 

جوابی نمیدم و ملتمس نگاش میکنم که نره … منه لعنتی از ترس زبونم بند اومده .. پشت دستش رو روی پیشونیممیذاره و خشکش میزنه … 

ـ لرز داری ! 

تند صاف می ایسته و با خشم دور تا دور اتاق رو نگاه میکنه و مسیح از خیلی قبل تر ها می دونه من از تنها موندن با جنس مخالف توی یه اتاق لرز میکنم و تب میکنم و اینطوری به هم میریزم …  باز به من نگاه میکنه و میگه : کی بود

؟!

قطره های اشک جدیدی میریزم که عربده میکشه : حرف بزن لامصب .. 

ـ بـ … بـ … 

عقب برمیگرده … سمت کمدا میره و با خشونت درشون رو سمت بیرون میکِِشه … مسیح فهمیده هرکی که بوده هنوز توی اتاقه … داخل حموم و دستشویی رو چک میکنه … حالت عصبی راه میره و زیر لب فحشای رکیکی میده و میدونم اعصابش به هم ریخته س … 

صدای گریه م اتاق رو برمیداره که سمت من نگاه میکنه و با دستش محکم روی پیشونیش میزنه و میگه : ت*م بابام نیستم اگه کاری نکنم خون بالا نیاره … 

من میتونم به جایی که بهروز پنهون شده اشاره کنم اما بعید میدونم مسیح خون به پا نکنه و من نگرانه مسیحم ؟ .. جای بعدی که سر میزنه پارتیشنیه که بهروز اونجا پناه گرفته … ته دلم خالی میشه و پارتیشن رو روی زمین پرت میکنه … 

میخکوب بهروز رنگ پریده میشه … بهروز نگاش میکنه و میگه : مـ .. مسیح … ببین داداش …. مـ … 

پتو رو روی صورتم میکشم و نمی خوام ببینم چی میشه .. نمی خوام بلند شم و جلوی مسیح رو بگیرم … نمی خوام مسیح تنه بی لباسم رو ببینه … اصلا بقیه کجان ؟ … صدای افتادن … شکستن … داد و بیداد و عربده … نمی دونم چقدر میگذره که سکوت میشه و سکوت اتاق رو فقط نفس نفس زدن های با خس خس و عصبانیت مسیح میشکنه … 

صدای پاهاش رو میشنوم که سمت تخت میاد و بعدش بی هوا پتو رو میکشه … چشمام رو محکم روی هم فشار میدم و توی خودم مچاله میشم … کبود شده نگام میکنه و دستاش رو سمت پیرهنه آبی رنگی که کمی تنگشه میبره و میکشه … دکمه هاش هر کدوم یه سمت میرن و پیراهن رو درمیاره … 

روی نیم تنه م میندازه و انگار مسیح فکر میکنه حصار پیراهنش از حصار پتویی که روم انداخته شده قوی تره ..

نمی دونم چرا ؟ اما منم همین حس رو دارم … 

خودش پشت به من لبه ی تخت میشینه … هر دو دستش رو به لبه ی تخت تکیه میده و نیم تنش رو جلو عقب تاب میده و می فهمم که طاقت نداره … چرا از بهروز خبری نیست و صداش رو نمیشنوم ؟! … نگام رو دور تا دور اتاق چرخ میدم و میبینمش … خونی و بیجون و بی هوش کف اتاق افتاده و خون بالا آورده و مسیح واقعا کاری کرده تا خون بالا بیاره … 

دستم رو جلو میبرم و روی دستش میذارم که تند دستش رو میکشه و از لبه تخت بلند میشه و میگه : چیکار کرد باهات ؟؟؟ 

انتظار چی داره ؟ توقعه چی داره ؟ می خواد چی رو براش تعریف کنم ؟ … جون گرفتم همین چند دقیقه انگار که میگم : آ … آروم .. 

پوزخندش هزار برابر از خودش عصبی تره و میگه : آروم ؟؟؟ … آروم باشم ؟؟؟ بی پدره بی ناموس دست گذاشته رو صاحابه اسمی که تو شناسنامه مه … 

ـ هیچی .. نشد ! 

هیستریک و عصبی می خنده و میگه : د آخه اگه چیزی میشد که الان نفسشم بریده بودم ! 

صدای زنگ گوشیش میاد و گوشی رو برمیداره ، عصبانیتش فروکش نکرده و داد میزنه : الو … چی چی رو کجاموندی ؟ من اینجا جنازه انداختم تو رفتی آب شنگولی بگیری فردا لََش بشی اینجا ؟!؟! … به خداوندی خدا نیای جمعش نکنی نفسشم می بُُرم … اتاق ساره ! 

اون هنوز منو ساره صدا میزنه و من بدم میاد از ساره گفتنش … چرا ؟ مگه اشکالش چیه ؟ … گوشی رو قطع میکنه و سمت کمد میره .. دستش رو داخل میبره و یه دسته لباس آویزون شده بیرون میاره و روی تخت میندازه : بپوش تا نیومدن … 

خودش سمت سرویس بهداشتی اتاق میره … بی حس و حال بلند میشم و دمه دستی ترین پیراهن رو برمیدارم و نگام به بهروز می افته ، یه نفر چقدر می تونه احمق باشه ؟ بد موقع و بد جایی رو انتخاب کرده بود برای نزدیک شدن به من ….. مسیح قبل از اومدنمون گفته بود بهروزم هست و وقتی بهروز هست باید ترسید! 

همونطور روی تخت نشسته م و حس میکنم دلم خنک شده که بهروز رو با این حال و روز میبینم که در سرویس باز میشه و مسیح بیرون میاد . با دیدنم میگه : رو تخت نمون…  اونجا بشین .. 

به کاناپه ی سیاه رنگ دو نفره ی اتاق اشاره میکنه که وقتی نگاه من رو میبینه صدا بلند میکنه : می خوای بیان ببینن ، بگن بساط حال و هولت با بهروز به راه بوده و رو تختی ؟!؟! 

از جا بلند میشم و سکندری می خورم که جلو میاد و بازوم رو میگیره … تا کنار کناپه می بره و میشینم …  هنوز چند دقیقه نگذشته که در با شتاب باز میشه و کسری به محض دیدن بهروز میگه : یا ابوالفضل…. 

یاشار از پشت کسری بیرون میاد : چه خبره اینجا ؟ 

پشت بندش مهدی و بابک و جاوید هرکدوم با دیدن بهروز یه برخوردی میکنن و اهورا تازه وارد میشه ، قبل از دیدن بهروز منو میبینه و سمتم میاد : نهان ، حالت خوبه ؟ 

تازه نگاه همه شون سمت من برمیگرده و من خجالت میکشم … 

کسری و یاشار با عجله جلو میان و میگن : چی شده ؟ 

 مسیح رو به همه میگه : خواست دست از پا خطا کنه که دستش رو شکستم ! 

دخترا هم پشت بند بقیه داخل میان و وا میرن با دیدن اوضاع مژگان به مسیح نگاه میکنه و میگه : اون وقت تو چرا دستش رو شکستی ؟ 

مسیح با اخم زل میزنه به مژگانی که فقط من می دونم منظورش چیه … دهن باز میکنه جواب بده که ساغر میگه : چون رگ و ریشه داره …. چون با اهلش میره و پا کج میذاره … نه با نهانی که اونقدر ناشیه که با یه شوخیه دیروز ظهر ما بره و تا غروب آفتابی نشه … 

قطره های اشکم پشت سر هم سُُر میخورن و اهورا جلوی پام زانو میزنه … دستام رو میگیره و میگه : نهان … حرف بزن … 

ـ اَ … اََگه مسیح نبود … 

صدای گریه م بلند میشه که کسری تند جلو میاد و سرم رو روی سینه ش میذاره … روی سرم بوسه های ریز میزنه و یاشار سمت دیگه م نشسته و دستم رو گرفته … حقیقت اینه که من این جمع چهار نفره رو دوست دارم و صدای مسیح میاد … 

مسیح ـ بابک این لاشی رو ببر بیرون … هر بار میبینمش می خوام سرمو بکوبم تو دیوار … 

بابک ـ حله داداش … می برمش … 

کمی که آروم تر میشم کسری ازم فاصله میگیره و سمانه میگه : چطور کشوندیش اینجا ؟

خشکم میزنه و بهش زل میزنم … با منه ؟؟ تا بیام بفهمم چی قراره بشه کسری سیلی محکمی تو صورت سمانه میکوبه و دخترا جیغ میزنن … میترا بینشون می ایسته و جاوید بازوی کسری رو میگیره … 

کسری ـ اینو زدم تا بدونی هرکسی مثل تو عوضی نیست و همه رو با خودت طاق نزنی … 

سمانه پر نفرت به کسری نگاه میکنه و بعد به من … بلند میگه : از اولش میدونستم ! 

چی رو میدونسته ؟ … اهورا عصبی بلند میشه و میگه : تو گه خوردی که می دونستی … نهان با منه … والسلام !

هرکی واسه هرکی ارزش قائله ، لزوما باهاش تیک نزده …. حالیته ؟؟؟ 

سمانه با عصبانیت بیرون میره و ساغر روی مبل وا میره و میگه : خبر مرگم چی می خواستم و چی شد ؟  کسری سمت ساغر برمیگرده و بین این بهبهه ی بحث و درگیری از توی گلدون روی عسل کنار من یه گل برمیداره و  سمت ساغر میگیره ، میگه : با من دوست میشی !؟

مات نگاش میکنم و ساغر مات نگاش میکنه !!! مسیح جلو میره پس گردنی بهش میزنه : ک*س*خل شدی مرتیکه ؟!

لبم رو گاز میزنم … مسیح واقعا بی تربیته … کسری اخم میکنه : چمه مگه ؟ الان سینگله سینگلم … سمانه  رفته … از قبلم با آزیتا کات کردم … شمیم هم خیلی وقته که نیست اصن فک کنم شوهر کرد … اگه گذاشتی دستم به همین آب باریکه بند باشه ! 

ساغر شاکی میشه : من آب باریکه م ؟؟؟ … 

کسری ـ نه خره ، الان در تلاشم که ینی مخت رو بزنم و دلت برای تنهاییم بسوزه … 

مهدی ـ خیلی خری کسری ! 

ساغر ـ چه یهویی … 

کسری ـ خب خواستم روز تولدت خودم رو بهت کادو بدم … بده ؟ 

ساغر لبخند میزنه و از جاش بلند میشه : پاشو جمع کن بچه پررو .. کلی کار دارم ، وقت مسخره بازی نیست که

  …

از اتاق بیرون میره و کسری روی پارکت های اتاق به هم ریخته میشینه … یاشار میگه : این بار ، دفعه ی چندمه که ردت میکنه ؟ … 

اهورا ـ سری قبل سوم بود … الان چهارمه … 

مسیح ـ مغز یابو نخورده که به این جواب مثبت بده … 

کسری ـ من آخر مخش رو میزنم ، حالا ببین…. 

جاوید ـ میشینه جلوش از دوست دخترای یکی از یکی رنگی ترش حرف میزنه بعد توقع داره جوابش مثبت هم باشه … 

میترا ـ بابک کجا موند ؟ … 

از اتاق بیرون میزنه و مژگان میگه : وایسا منم بیام …. 

سیما به کسری نگاه میکنه : به نظرم تا پنجاه تای جریان رو رفتی ، پنجاه تا دیگه مونده .. 

کسری چیزی نمیگه که سیما هم بیرون میره … تعجب میکنم … کسری از ساغر خوشش میاد ؟ دروغ چرا ؟ منم از ساغر خوشم میاد … حس میکنم بزرگتر و عاقل تر از بقیه ی دختراییه که اینجا دیدم … 

مسیح نیم نگاهی به من میندازه و از در بیرون میره …. بقیه هم همینطور … فقط من و یاشار و کسری می مونیمکه یاشار میگه : کسری غمباد نداره که …  

کسری دهن کجی می کنه و میگه : همه ش اون شوهر دیوسش مقصره … 

چشام گشاد میشه و میگم : شوهرش ؟ 

کسری نگام میکنه و چیزی نمیگه که یاشار میگه : یه ماه شوهر کرده بود ، یارو شیشه ای از آب دراومد … 

کسری کلافه چنگی به موهاش میزنه و از اتاق بیرون میره و یاشار میگه : حقشه … 

ـ برا چی ؟ 

سمت من برمیگرده و میگه : ساغر قبل این که عروس شه به کسری گفته بود خانواده ش می خوان اونو به زور شوهر بدن .. کسری ماست بازی در آورد … ! 

 *

 سینی شربت ها رو روی میز میذارم و حس میکنم کلافه م ، دل درد هم دارم و حاله خوشی نداشتم از صبح …

پسرا دور هم نشسته ن و غر میزنن … 

بابک ـ ساغر لِِلاهی زشته این همه باد کنک ، اندازه ی ننه ی من سِنِِته … 

کسری ـ ساغر پشیمون شدم ، حس میکنم اختلاف سنی مون زیاده … 

مهدی ـ جاوید اسکل ، خر بازی در نیار من هرچی باد میکنم سمت خودت میذاری … 

یاشار ـ جاوید وجدانا می خوای مخه کی رو بزنی ؟ … تا حالا دیدی بگن فلان پسر بادکنک باد کردنش حرف نداره بریم مخمون رو بهش بدیم ؟

خنده م میگیره به چرت و پرتایی که به هم می بافن … صدای در میاد و برمیگردم . اهورا با نایلون های میوه داخل میاد و میگه : یکی دو تاتون برین میوه ها رو بیارین … 

همه شون یهویی بلند میشن و به سمت در هجوم میبرن … اهورا هاج و واج نگاشون میکنه که میخندم و میگم :

در رفتن ! 

ساغر جیغ میکشه : نصفش مونده بیشورا … 

اهورا میوه ها رو زمین میذاره و مچ دست منو میگیره … دنبال خودش میکشه و با هم میشینیم توی بغلم چند تایی بادکنک میذاره و خودشم مشغول میشه … آروم میگه : آخیش … بهونه ی خوبیه چند دقیقه جلوم بشینی ببینمت

  …

چشمکی می زنه و می گه : آخه سرخر زیاده اینجا … 

مژگان  پیش دستی ها رو میاره روی میز میذاره و بین ما میشینه .. اهورا پوفی میکشه و با چشم بهش اشاره میکنه و میگه : عرض نکردم ؟؟!

می خندم و از جا بلند میشم : من برم… 

اهورا با لبخند سر تکون میده که از بینشون میگذرم و بالا میرم…. هرکسی در تکاپوعه … مهمونی ۷ شب به بعد برگزار میشه و همه دارن آماده میشن … وارد اتاق میشم و دخترا رو میبینم … یکی شون موهاش رو اتو می کنه .. یکی شون موهاش رو فر میکنه … صدای دوش حموم میاد و می فهمم حالا حالاها نوبت من نمیشه … لبه ی تخت میشینم و سیما داره ریمل میزنه : تو چرا اونجا نشستی ؟  ـ حموم پُُره … اینجام که مشغولین … 

سیما ـ برو سرویس اتاق مسیح اینا ، اونا کله صبح اماده شدن رفتن… 

سری تکون میدم و لباسام رو برمی دارم … سمت اتاقی که مسیح و دو سه تا از پسرا اونجان میرم و کمی درو هل میدم … مسیح رو میبینم که روی تخت دراز کشیده و ساعدش روی روی چشماش گذاشته … پاورچین سمت حموم گوشه ی اتاق میرم و درو می بندم . نفس عمیقی میکشم و خیالم راحت میشه … 

کمرم درد میکنه و یه دوش سر سری میگیرم … می ترسم وقت مریضی ماهانه م باشه و می دونم که هنوز یه هفته مونده تا وقتش … حوله ی تنپوشم رو تنم میزنم و از لا به لای در سرک میکشم … خبری از مسیح نیست و با خیال راحت بیرون میام … 

اولین قدم رو که بر می دارم سمت راستم میبینمش که درگیر با کراواتشه و بازم از توی آینه به من خیره س …

سرخ میشم و حس میکنم احتمالا طلسمی چیزی در کاره که تا حموم میرم منو میبینه ! اونم از داخل آینه .. 

منتها این بار بی تفاوت نیست و به سمتم برمیگرده… سر تاپام رو از نظر می گذرونه و میگه : تو هنوز اماده نشدی

؟ 

سردم شده و بینیم رو بالا میکشم … میگم : وقت نکردم خب … 

عصبی از کلنجار رفتن با کراواتش اونو روی تخت پرت میکنه و میگه : من نمی فهمم ، این اسکُُل مشََنگ بازیا چیه دیگه … 

میخندم : نگو … خیلی شیکه ! 

با اخم میگه : می خوای تا صبح با این سر و وضع اینجا باشی تا به نوبت بیان دیدت بزنن ؟  لبخندم رو قورت میدم و میگم : وااا… 

از کنارش می گذرم که از روی حوله ی تنم ارنجم رو میگیره و میگه : کراوات بلدی ببندی ؟  به سمتش نگاه میکنم … چشامو ریز میکنم و میگم : بلدم … ولی نمیبندم برات … بی تربیت … 

گوشه ی لبش بالا میره که اخم میکنم و از اتاق بیرون میزنم … از خود راضیه بی ادب … منو دید بزنن ؟ صدای پا که از توی راه پله میاد پا تند میکنم سمت اتاق و خودم رو داخل پرت میکنم …. میترا با دیدنم میگه : ععع … چیکار میکنی تو ؟ … ده مین دیگه مهمونا میان بعد تو هنوز آماده نشدی ؟ همه رفتن پایین … 

ـ میام حالا … 

شالش رو مرتب میکنه و از اتاق بیرون میره … با آرامش موهام رو خشک میکنم و طبق معمول اتو میکشم … آرایش ملایمی میکنم … سمت کمد میرم و یه دکلته ی تا زانوی طلایی رنگی که براقه تنم میکنم و موهام رو باز میذارم …. تورج بهم گفته بود جذابیتی که توی موهام هست جای دیگه پیدا نمیشه … یکی دیگه هم گفته بود … اما با لحن خشک و تخسه مختص به خودش … مسیح لعنتی …. 

صدای آهنگ از پایین میاد و دل درد امونم رو می بُُره … به شانس لعنتیم فحش میدم و به توالت میرم … منه احمق حتی پََد هم ندارم…   بیرون رفتن دوباره م همزمان میشه با داخل اومدن ساغرو با دیدنم میگه : کجا موندی تو ؟ خیر سرم صاحاب مجلسما … اومدم دنبال تو .. 

خجالت زده میگم : چیزه … خب …. 

ساغر ـ خیلی ناز شدی نهان … ساده و شیک … حسود شدم من ! 

موندم چطور بگم و خجالت میکشم که ساغر میگه : تو که هنوز ایستادی…. 

ـ میگم … پـ .. پََد بهداشتی داری ؟! 

پشت بندش لبم رو گاز میگیرم که میگه : وااای آخه الان وقتشه ؟ .. نه به خدا … من چون تازه تموم شده نیاوردمبا خودم … 

معذب روی صندلی میشینم چون می ترسم کثیف بشه … 

ساغر ـ خب چرا غمبرک گرفتی ؟ الان میرم به اهورا میگم … 

تند از جا بلند میشم و میگه : نه نه … ساغر تو رو خدا نگی بهش … 

محل نمیده و از اتاق بیرون میره … گندش بزنن … من آب میشم از خجالت اگه اهورا بفهمه … با عجله سمت در میرم و از لابه لای در صداش میکنم : ساغر … ساغر … 

میخنده و میگه : خجالت نداره که احمق … 

بالای پله های می رسه و من مسیح رو میبینم که از پایین اومده و حالا رو در روی ساغر ایستاده : چی شده ؟  ته دلم خالی میشه … ساغر با خنده میگه : نهان وجدانا تا حالا اصلا خونه ی اهورا رفته ؟  مسیح اخم میکنه : چرا چرت و پرت می بافی ؟ 

ته دلم دعا دعا میکنم حرفی نزنه و ساغر اما انگاری بد جوری ساز مخالف میزنه با من که میگه : هیچی بابا ، برم به اهورا بگم بره براش پََد بهداشتی بیاره ، ماهانه ش اومده !!!! 

مسیح با چشمای گشاد شده می پرسه : پد بگیره براش ؟؟

ساغر می خنده و میگه : تو رو خدا نگو منظور منو نفهمیدی …. کلا اونقدر تنها بودی که یادت رفته یه خانوم ماهی یه بار مریض میشه … 

مسیح کبود شده میگه : گه خورده مریض شده … پد می خواد ؟ … دهنش رو سرویس میکنم … 

ساغر وا رفته نگاش میکنه و من تند از در فاصله میگیرم … مسیح این بار زنده م نمی ذاره … دستام از شدت ترس به لرزه در اومده و خودم رو توی سرویس بهداشتی میندازم و درو می بندم … صدای کوبیده شدن در اتاق به دیوار میاد و پشت بندش صدای عصبی مسیح بلند میشه که داد میزنه : نهااان …

این اولین باره که اسمم رو صدا میزنه … اونقدر لبم رو جویدم که حس میکنم بی حس شده … صدای ساغر رو میشنوم : چیکار میکنی مسیح ؟ چی شده ؟ 

مسیح حرصی با خودش حرف میزنه : خر گیر آورده ؟ … نهان کدوم گوری هستی ؟  ساغر ـ مسیح محض رضای خدا دو دقه آروم باش … 

ضربه ی محکمی به در توالت میخوره که از جا می پرم. .. گریه م میگیره و باز صداش میاد : می دونم تو اون خراب شده ای ، باز کن درو … 

ساغر ـ چه خبره اینجا ؟ 

مسیح اما اهمیت نمیده و میگه : به حضرت عباس می زنم شیشه رو میارم پایین درو باز نکنی نهان … 

حتی می ترسم حرف بزنم و هنوز پنج دقیقه از قسمش نگذشته که با مشت به شیشه می کوبه و ته دلم خالی میشه … شیشه خورده ها زمین می افتن و ساغر جیغ میکشه : یا فاطمه ی زهرا ، مسیح چته ؟ … مسیح روانی شدی ؟  مسیح از روی شیشه ها رد میشه و داخل میاد که میگم : مسیح گوش کن … به خدا … 

محل نمیده و بازوم رو میگیره … میکِِشه … از سرویس بیرونم میاره و وسط اتاق پرتم میکنه … ساغر هاج و واج مونده و میگه : کجا موندن بقیه …. 

می خواد سمت در بره که مسیح عربده میکشه : قدم از قدم برداری قلم پاتو خورد میکنم ! 

ساغر وا رفته و ترسیده نگاش میکنه که مسیح سمت در میره و درو قفل میکنه. .. به سمت من میاد : چی می گه ساغر ؟ عادت شدی ؟!

خجالت لعنتی دست بردار نیست و سرخ میشم از خجالت که نعره میزنه : کو بچه ؟! 

یه قدم سمتم میاد که ساغر جلوش می ایسته و میگه : مسیح تو رو خدا … تو رو علی بیخیال شو … 

ترسیده م و میدونم مسیح رو نمیشه کنترل کرد .. جراتم به زیر صفر رسیده و دلم معجزه می خواد … از اونا که در باز شه و یکی بیاد تو .. نذاره مسیح روم دست بلند کنه .. اما واقعا کسی هم از پسه مسیح برمیاد ؟! 

به زحمت میگم : تو .. توضیح میدم … 

ساغرو کناری هل میده و جلوی پام روی پاهاش میشینه که ناخودآگاه می ترسم تو صورتم بزنه که دستم رو جلوی صورتم میگیرم و میگم : غلط کردم به خدا … 

واکنشم رو که میبینه خیره نگام میکنه و میگه : نمیزنمت ! 

مشکوک و ناباور نگاش میکنم که سعی میکنه آروم باشه و میگه : توله سگی که راه به راه به خیکِِت میبستم و میگفتم حروم زاده س … اصلا وجود داشت ؟! 

اشکام تند تند از ترس و از خجالت روی گونه م راه میگیرن و ساغر خشک شده و با تعجب به منو مسیح نگاه میکنه و حتما با خودش می گه پارتنر اهورا رو چه به مسیح ؟؟! سکوتم رو که میبینه از مغز سرش عربده میکشه : با توام … 

هم من هم ساغر از صداش از جا می پریم و نفرین میکنم کسی رو که صدای ضبط رو اونقدر بلند کرده که کسی نشنوه و نیاد طبقه ی بالا تا منو از دست این غول نجات بده ! 

ـ بـ .. به خدا فقط .. فقط خواستم نزدیکم .. ینی خب … فقط  .. 

حرصی میگه : بنال نهان … بنال تا کار دستت ندادم ! 

با پشت دست گونه م رو پاک میکنم و میگم : فقط خواستم … که به خاطر بچه هم شده … نزدیکـ .. نزدیکم نیای! 

بی هوا روی پیشونیش میکوبه و باز از جا می پرم … میگه : من انقدر بی پدرم از نظرت ؟؟؟ من انقدر بی صفتم ؟؟؟ لامصب میدونی فکرم تا کجاها رفت ؟؟ 

یکی به در میکوبه. .. منو ساغر به سمت در برمیگردیم که مسیح بی اهمیت زل میزنه بهم و میگه : حقشه تا می خوره بزنمت تا جونت بالا بیاد بچه ! 

هنوز عصبیه … هنوز رگ های گردنش تو ذوق میزنه … هنوز نگاهش نا باوره … باز یکی در میزنه که این بار مسیح بلند میشه و میگه : پاشو … 

ترسیده تر نگاش میکنم که داد میزنه : پاشو گفتم! 

با گریه میگم : نمیام … 

خم میشه و با خشونت بازوم رو میگیره و بلندم میکنه … میگه : این جا وا رفتی تا پشته دری هم بیاد تو ، بفهمه تاریخ ماهانه ت رو تا من دیگه رسما بی غیرت بشم ؟!!؟

زمین لک شده و لبم رو گاز میزنم و این زمین لعنتی الانا باید دهن باز کنه تا برم توش و محو بشم از خجالت ..  سمت سرویس منو میبره و داخل پرت میکنه ، به ساغر نگاه میکنه و میگه : یه دست لباس بده تنش کنه میبرمش بیرون

… زود باش… 

ساغر ـ چه خبره اینجا ؟ 

مسیح عصبی داد میزنه : زنمه … حالیته ؟… 

ساغر ماتش میبره و من تعجب میکنم که مسیح منو لایق دونسته و زنش معرفی کرده … اما از بین اینا بیشترنگران رفتن با مسیح و تنها شدنم با اونم … 

مسیح وقتی هاج و واج موندنه ساغر رو میبینه باز صدا بلند میکنه : دِ بجنب لامصب! 

ساغر تند سمت کمد میره و کسی که پشته دره خیاله بی خیال شدن نداره و باز در میزنه … ساغر لباسا رو سمتم میگیره و میگه : دیوونه شده به خدا … خوبی ؟  هق هق میزنم و میگم : نمی خوام برم باهاش … 

دلسوز نگام میکنه و میگه : الهی بمیرم ، به خدا امشب یا خودش رو میکشه یا تو رو … 

بدتر ترس به جونم می ندازه و ته دلم خالی میشه … ساغر بیرون میره و من نمی خوام اماده بشم … کمی می گذره و مسیح بی هوا داخل میاد و و وقتی می بینه هنوز اماده نشدم لباسا رو با خشونت از دستم میکشه و هلم میده و زیپ پشت لباس رو پایین میکشه که تند برمیگردم و میگم : به خدا اماده میشم خودم … 

لباسای توی دستش رو چنگ میزنم و میگه : به خدا الان انقد سگم که به نفعه خودته که گوش کنی … 

از سرویس بیرون میره و من تند لباس میپوشم … موهام رو گوجه ای میبندم و شالم رو روی سرم میندازم.. . بیرون که میرم مچ دستم رو میگیره ، سمت در میره و درو باز میکنه .. اهورا به دیوار رو به روی در اتاق تکیه داده و با دیدنمون تکیه ش رو میگیره … با غم نگاش میکنم و مسیح محل نمیده … می خوایم بگذریم که صداش رو میشنوم : چی شده ؟ چه خبره ؟ 

ساغر ـ والا من باید بپرسم چی شده … 

اهورا با ساغر حرف میزنه و مسیح سمت ساغر برمیگرده و میگه : تیکه تیکه ت میکنم زر مفت بزنی !!!! 

می دونم منظورش به ماهانه ی من و تاکیدش برای ندونستنه اهوراس ! مسیح داره غیرت خرج میده … از پله ها پایین میره و منو دنبال خودش میکشه … از بین جمعیت میگذره  و بیچاره ساغر که توی تولد خودش ، خودش نیست !  

وارد باغ میشیم و سمت ماشینش میره … در شاگرد رو باز میکنه و منو داخل پرت میکنه … دور میزنه و خودش پشت فرمون میشینه … استارت میزنه که اهورا رو می بینم … 

از ساختمون بیرون میاد و سمت ماشین میدوعه … به ماشین می رسه و روی شیشه ی سمت من میزنه  و میگه :

مسیح … مسیح وایسا … مسیح با توام … 

مسیح انگار کر شده که محل نمیده و در عوض پاش رو روی پدال گاز میذاره … ماشین از جا کنده میشه و من نمی فهمم می خواد چه بلایی سر من بیاره … 

دل درد و حالت تهوع دارم … امشب اصلا از لحاظ روحی و جسمی حال مساعدی ندارم، کاش مسیح بفهمه … صدای هق هقم که سعی دارم تو گلوم خفه شه فضای ماشین رو پر کرده و مسیح با همون عصبانیت رانندگی میکنه و میگه : زدمت گفتم ### … صدات در نیومد … 

با چشمای اشکی به نیم رخش نگاه میکنم که ادامه میده : گفتم لاشیه خیابونی … 

داد میزنه و نیم نگاهی به من میکنه و میگه : من کف دست بو نکردم که تو منو مچل دسته خودت کردی تا بهت نزدیک نشم ! اسکل کردی تا به بهانه ی بچه نزدیکت نشم !!!! 

گریه م شدت میگیره که عصبی تر باز صدا بلند میکنه : د آخه نفهم …. آدمه ### که بخواد هرز بره حالیشه که طرف بچه داره یا نه ؟!؟! یارو چشمش کور میشه فرق گربه رو با آدم نمیفهمه بعد تو میگی از زنه حامله دور میشه ؟ …  دستش رو بلند میکنه و عصبی میگه : بزنم لهت کنم الاغ ؟!

جیکم در نمیاد و مسیح انگار بیشتر عذاب وجدان حرفایی که بهم زده رو داره تا دروغی که من از اول بهش گفتم

  !

نمیدونم چقدر می گذره که مسیح آرومتر شده و منم هق هقام ریز تر …. جلوی داروخونه ترمز میزنه و پیاده میشه … سرم رو به شیشه ی ماشین تکیه میدم و موندنم کنار مسیح رو دوست ندارم … بیشتر از خجالت و ترس ! 

در ماشین باز میشه و با یه نایلون داخل میاد … حتی نگاش نمیکنم که باز راه می افته و این بار جلوی سوپر مارکتی نگه میداره … باز میره و ده مین بعد بایه نایلون دیگه میاد … باز راه می افته … حتی یه کلمه هم حرف نمیزنه و این بار رو به روی یه توالت عمومی نگه میداره و توی یکی از نایلونا یه پد در میاره … روی پام میندازه و میگه : برو.. 

سرخ میشم  از خجالت و مسیح اصلا مراعات نمیکنه این مرتب رنگ عوض کردنم از خجالت رو … 

پد رو برمیدارم و تند پیاده میشم … کارم رو انجام میدم و آبی به صورتم میزنم … بیرون که میرم مسیح رو میبینم که به ماشینش تکیه داده و تو فکره … با نزدیک شدنم سر بلند میکنه و ظاهرم رو نگاه سر سری می ندازه و می گه :

سوار شو … 

گوش میکنم که خودش هم سوار میشه … سوار میشه اما راه نمی افته و از داخل نایلون دیگه بطری آب معدنی رو سمتم میگیره و میگیرم ازش …. یه قرص مسکن رو هم سمتم میگیره … 

ـ بخور ، دردت کم تر میشه ! 

حتی خودشم فهمیده حال خوشی ندارم و بی حرف قرص رو با آب میخورم و این بار آب میوه ای رو سمتم میگیره : بخور فشارت جا به جا شده … 

آب میوه رو میگیرم که استارت میزنه و راه می افته … آروم شده … من حتی یه کلمه هم باهاش حرف نزدم که انگار سکوتم آزارش میده و خشن میگه : ُمُردی !؟

تلنگر میزنه به بغضی که هنوزم تو گلوم خونه داره و اشک میریزم که میگه : کارت ندارم که ! 

چیزی نمیگم و فقط اشکام حرف میزنن کلافه دستی بین موهاش میکشه و میگه : بسه! 

بازم دستور میده .. این بار شاکی میشم و با گریه جیغ میزنم : چرا نمی خوای بفهمی منم آدمم ؟ 

رو به روی در ورودی ویلای ساغر نگه میداره … سکوت همه جا رو گرفته و نیمه شب شده … معلومه که مهمونی تموم شده و مسیح سمتم برمیگرده .. نمی دونم چی میبینه تو صورتم یا چی فکر میکنه … فقط بهم زل میزنه و میگه :

تو چرا اون شب فرار کردی ؟ … 

میدونم منظورش شب عروسیه … با گریه زار میزنم و میگم : فروختنم … مادر خودم منو فروخت … من … من هیچ گناهی نداشتم … خوردم میکنی ، می زنی ، عربده میکشی …. 

آخرش خسته میشم و می نالم : ازت می ترسم ! 

گوشه ی چشمش می پره و فقط بهم خیره میشه … نگاهم رو ازش میگیرم و به رو به رو نگاه میکنم … در آهنی باغ باز میشه و اهورا رو میبینم … با دیدنمون سر جاش می ایسته … 

بدون این که نگاهش کنم میگم : قبول کردنه موندنم .. موندنم پیشه تو … 

گریه نمی ذاره راحت حرف بزنم و آخرش میگم : از چاله در .. در اومدن … افتادم توی چاه بود ! 

پیاده میشم … سمت اهورا می رم … صدای گریه م کوچه رو پر میکنه … اهورا با اخم بهم خیره س و می دونه که هیچ چیز نرمال نیست … سرجاش ایستاده و نگام میکنه … قدم قدم بهش نزدیک میشم … 

صدای باز و بسته شدن در ماشین مسیح رو از پشت سرم میشنوم و پشت بندش صداش رو : نهان … 

صدایی که خش داره ، اما خشن نیست ! صدایی که انگاری اونم بدجور جا خورده که من هرز نرفتم و هیچ بچه یبی پدری توی دامنم نیست … پشت بهش می ایستم و میگه : وایسا … 

محل نمیدم … مسیح اشتباس … بودن باهاش اشتباس … من حتی دیگه جون ندارم که بترسم ! اهورا نگام میکنه و دستاش رو  از هم باز میکنه و با زبونه بی زبونی میگه که بغلم اونقدر جا داره که جا بده هم تو رو هم غصه هات رو …

اهورا بلده چطور نرمش خرج کنه برام … 

قدم اول رو سمتش برمیدارم و نگاه مسیح بدجوری روی شونه هام سنگینی میکنه … قدم دوم و اونقدر میرم که اهورا دستاش رو دورم حلقه میکنه و پیشونیم رو به سینه ش تکیه میدم … هق هقم بلنده و اهورا حلقه ی دستاش رو تنگ تر میکنه … من اهورا رو انتخاب میکنم…  نمی ترسم ازش ، خوردم نمیکنه ، رحم داره … لرزم رو که ببینه بدتر تنش اینجا نمیکنه … من فقط یکی رو می خوام که کمی کم کنه از این همه بدبتخی که از در و دیوار برام میریزه…

زمین تا آسمون فرق داره با مسیحی که گناه ساره رو داره پای من می نویسه ! اهورا روی سرم رو میبوسه .. آروم میگه : آروم باش ! 

اما نیستم … نمی دونم چمه … نمی دونم چه مرگمه …  اهورا سازش میکنه … چونه ش رو روی سرم میذاره و می دونم که نگاه خیره ش به مسیحی که قطعا به من خیره س … 

 *

با سر درد بیدار میشم … بی حوصله روی تخت میشینم … خبری از دخترا نیست. .. بعد از شستن دست و صورتم و عوض کردن لباسام پایین میرم … همه توی پذیرایی نشستن و به محض به سالن رسیدنم همه سمتم برمیگردند.. 

میترا ـ خوبه حالت ؟  سیما ـ دیشب نبودی … 

ساغر ـ گفتم که حالش خوب نبود مسیح و اهورا بردنش دکتر … 

اهورا هم توی جشن نبود ؟.. . اهورا از جا بلند میشه و سمتم میاد … دستش رو روی پیشونیم میذاره : تب نداری ، اما رنگت پریده … خوبی ؟ 

به مسیح نگاه نمیکنم و میگم : سرم درد میکنه فقط … 

ساغر بلند میشه و میگه : بریم بهت صبحونه بدم … 

لبخند میزنم و میگم : نمی خواد ، خودم میخورم … 

کسری ـ بریم دکتر ؟ 

جاوید : بابا یه سر درد داره فقط … 

ساغر دستم رو میگیره و میگه : خودمون حلش میکنیم … 

رو به اهورا ـ خانومت رو چند دقیقه بهم قرض بده … 

دستم رو میگیره و سمت آشپزخونه میبره … روی صندلی میشینم و خودش مشغول چیدن میز صبحونه میشه و آخرش رو به روی من می شینه … 

ساغر ـ چای بخور تا یخ نکرده …

زیر لب میگم مرسی و میگه : زدت ؟! 

نگاش میکنم … از مسیح حرف میزنه … چقدر تحقیر شدم جلوی ساغر … بغض کرده سرم رو به نشونه ی نه تکون میدم که دستم رو میگیره و با محبت میگه : الهی بگردم ، چرا بغض کردی دختر ؟ … 

آب دهنم رو قورت میدم و میگم : یه … یه کم فقط دلم گرفته … دلم … دلم میخواد برم خونه … 

از جا بلند میشه و روی صندلی کنارم میشینه میگه : به خدا مسیح اونطور که تو فکر میکنی نیست … 

به چشاش خیره میشم و میگم : تو چی میدونی ؟  میخنده و میگه : هیچی و همه چی … 

همین موقع مسیح داخل اشپزخونه میاد و کیسه ای رو روی میز میذاره و به ساغر میگه : درد سرش ماله کم خونیه … مسکن هست تو نایلون بده بخوره … 

هر دو هاج و واج نگاش میکنیم که از آشپزخونه بیرون میره… مسیح می دونه عادت که میشم حالم اینقدر بد میشه ؟  

ساغر ـ وا … 

پوزخند میزنم و میگم : ترجیح میدم بمیرم … 

نگام میکنه : جدی جدی زنشی ؟ 

سرم رو تکون میدم که میگه : فیل و فنجون مگه میشه آخه ؟  ـ از بدبختی تن دادم به این مصیبت … 

این بار اهورا میاد داخل : نهان خوردی برو آماده شو راه می افتیم … 

ساغر ـ تا شب که هستیم حالا … 

اهوا ـ بریم بهتره … 

سری تکون میدم که میره و ساغر باز نگاه میکنه … میگه : با اینم هستی ؟  خنده م میگیره و میگم : مفصله ! 

پوفی میکشه و از جا بلند میشه : خدا آخر عاقبتت رو با این چارتا بخیر کنه ! 

 *

چمدون رو هل میده توی سالن و میگه : هرکدوم از اتاقا رو که دوست داری بردار … 

سمتش برمیگردم و میگم : ببخشید … 

لبخند گرمی میزنه و جلو میاد ، یه قدمیم می ایسته و میگه : کاری نکردی که ببخشم ، خوشحال میشم اینجا بمونی …. 

لبخند میزنم : قول میدم غذا درست کنم و زیادم مزاحمت نشم … 

با شیطنت ابرویی بالا میندازه و میگه : سوخته پلو داریم ینی ؟  اخم میکنم و مشتی به بازوش میزنم : بد جنس … 

عمیق نگام میکنه و میگه : دوست ندارم خودت رو معذب بدونی … باشه ؟  سری تکون میدم … 

ـ عصر توی شرکت یه جلسه داریم ، بعد از اون میام.. . باشه ؟  ـ باشه ! 

از خونه بیرون میره و من قراره نمی دونم تا چند روز ، اما خونه ی اهورا بمونم … فرق زیادی با خونه ی مسیح نداره و من راضی ام که حداقل شاید اینجا بتونم آرامش داشته باشم … 

کمی توی خونه میگردم و اتاقا رو دید میزنم … تا شب سر خودم رو گرم میکنم و با خودم میگم که باید بگم اهورا کتاب آشپزیم رو از خونه ی مسیح بیاره … نزدیک ساعت ۸ شبه که کلید توی قفل میچرخه و اهورا  داخل میاد ، لبخند میزنه : سلام اهله خونه … 

می خندم و میگم : سلام ، خسته نباشی ….

ـ خسته نیستم ، گشنه مه … 

لبم رو گاز میزنم و میگم : می دونی چیه ؟ .. خب … 

میخنده و میگه : همون سوخته پلو هم نداریم ؟  لبم رو گاز میگیرم… 

ـ نکن همچین … 

صدای تلفن خونه میاد و اهورا اونقدر جواب نمیده و به تلفن نگاه میکنه که روی اسپیکر میره : الو داداش … هر وقت اومدی خونه بهم زنگ بزن…  قرار بهرام بیاد بریم خرید برای نامزدی ، یادت نره ها … فعلا … 

بهش نگاه میکنم و غمگین میگم : امشب قرار بوده بری اونجا ؟

اهورا محل نمیده و میگه : انقدر گشنمه که اصلا الان مغزم کار نمیکنه … 

صدای آیفون میاد و هر دو به مانیتورش نگاه میکنیم … کسری تا توی آیفون اومده و بینیش جلوی مانیتور رو گرفته .. اهورا جواب میده : ها ؟ 

ـ یک عدد دماقه فوقه اورجیناله دست نخورده تشریف اورده … دکمه ی باز شدن درو لمس بفرمایید … 

اهورا ـ دماق میخوایم چیکار ؟ 

یه قدم عقب میره و میگه : خب گفتم این همه عملی و پروتزی رِِه به رِِه میاد و میره تو خونه ت یه دونه فاب بیاد لذت ببری .. 

اهورا ـ گمشو بیا بالا … 

ابرویی بالا میندازم و مشکوک میگم : مگه چند تا عملی و اینا میاد ؟ … 

میخنده : بابا داره زر میزنه ، تو چرا جدی میگیری ؟  کمی بعد زنگ واحد رو میزنن و کسری و یاشار داخل میان … 

کسری ـ چطوری خوشگله ؟ سراغ نمیگیری …. 

ـ من اصلا شماره دارم یا گوشی دارم ؟ 

یاشار ـ سلام ، نهان چرا تو روز به روز هی بیریخت میشی ؟  با صدا میخندم و میگم : خیلی بیشوری ! 

هنوز ده مین از نشستنمون نگذشته که صدای آیفون میاد … کیی پشت سر هم و بی وقفه زنگ میزنه … اهورا جلوی ایفون میره و میگه : مسیحه … 

دکمه رو میزنه اما مسیح باز دستش رو روی زنگ می ذاره … 

کسری ـ چرا نمیاد بالا ؟ 

اهورا جواب میده : چرا نمیای بالا ؟ 

صدای مسیح می پیچه : بگو نهان بیاد پایین … 

هر سه سمت من برمیگردن و منم با تعجب به اونا نگاه میکنم که اهورا میگه : خب بیا بالا ببینیم چی شده ؟  مسیح ـ باید برم خونه ، حاج کمال کار داره …. 

از جا بلند میشم و تند اماده میشم … موقع رفتن اهورا میگه : هر وقت برگشتی .. هر ساعتی که بود بگو میام دنبالت … 

کسری ـ خیلی بزی …. یه ماهی میشه با مسیح هم خونه س ، بعد تو جوشش رو میزنی ؟ 

اهورا محل نمیده که از سوار آسانسور میشم و پایین میرم … مسیح جلوی ساختمون ایستاده و با دیدنم ریز بین نگام میکنه که میگم : حاج بابا چشه ؟ ـ علیک سلام … 

خجالت زده جواب می دم : سلام … 

ـ سوار شو … 

سوار میشم که مسیحم پشت فرمون میشینه … راه می افته و همزمان میگه: فهمیده تو ۱۸ سالته … قاطی کرده ! 

متعجب میگم : الان !؟؟! 

ـ عاقد رفیقشه ، فک کنم به ریشش خندیده … 

لبم رو گاز میگیرم و مسیح میگه : خوش میگذره خونه ی اهورا ؟  نمی دونم چه جوابی بدم و میگم : قرار نبود بد بگذره ! 

صدای پوزخندش رو می شنوم و میگه : برای پاک بودن لزوما مادر نبودن کافی نیست ! 

تند به سمتش برمیگردم . باز اومده که نیش و کنایه بزنه .. ماشین رو توی باغ خونه پارک میکنه و میگم : برای پاک نبودن، توی خونه ی کسی موندن مدرک کافی نیست ! 

پیاده میشم و میدونم مسیح میخواد زهر بریزه و از موندنم خونه ی اهورا راضی نیست … از بد بودن و تنهاییم با اهورا حرف میزنه … مگه با خودش توی یه خونه زندگی نمیکردم ؟ .. مسیح خودش رو از بقیه جا می دونه ؟ سرم رو تکون میدم تا از این فکرهای پوچ و بیخودی بیرون بیام ! 

وارد ساختمون میشم و بلند میگم : سلااااام به همه ! 

حاج کمال روی کاناپه نشسته و با دیدنم جواب نمیده اما مامان ماهی از آشپزخونه بیرون میاد : سلام مامان جان ، خوش اومدی … 

جلو میرم و کنار حاج کمال میشینم : خوبی بابا جون ؟! 

به من نگاه میکنه … عمیق … تعجب میکنم … مسیح داخل میاد و میگه : سلام … 

ماهی ـ سلام ، خوش اومدی فدات بشم … 

لبخند نصف نیمه ای می زنم و میگم : چیزی شده بابا ؟ 

کمال با اخم به سمت مسیح برمی گرده و میگه : باریک الله مسیح …. افرین مسیح … 

مسیح دستی بین موهاش میکشه و میگه : ببین حاجی … 

حاج کمال از جا بلند میشه : نه ، تو ببین … 

به سمت من بر می گرده و میگه : تو خانواده نداری ؟ پدرت کو ؟ مادرت کو ؟ 

فقط نگاش می کنم .. هاج و واج مونده م و مسیح میگه : ننه باباش رو می خوام چیکار پدره من ؟ 

کمال عصبی به سمت مسیح برمیگرده و میگه : ننه بابا نداره که تو دم به دقه دست روش بلند میکنی ! 

مسیح بی حرف خیره میشه به کمالی که به نظرم داره برای من پدری میکنه … بغض کرده به حاج کمال نگاه میکنم و مسیح میگه : تو با زنت درگیر نمیشی ؟ اصلا این حرفا چه معنی میده ؟ منو این که داریم با هم زندگی میکنیم و خوب و بد داره میگذره ! 

کمال داد میزنه : زنه من یه دختر ۱۸ ساله نیست …. می فهمی ؟ یه دختر حامله شده قبله ازدواجم نبود ! 

مسیح سرخ شده میگه : من دست درازی نکردم ! من هرز نرفتم … به پیر به پیغمبر…. 

بیهوا از جا بلند میشم و میگم : مسیح این کارو نکرده!  

سکوت محضی سالن رو میگیره و همه به سمت من برمیگردند … من چرا باید اینو بگم ؟ … خود مسیح با چمای ناباورش به من خیره س … من یه ماه با مسیح هم خونه بودم … یه ماه کنارش زندگی می کردم … مسیح آدمه چشم هرزی نبود … اما … 

خودمم نمیفهمم چرا اما آروم زمزمه میکنم : اون این کارو نکرده …. 

یادم میره که من الان ساره م و مامان ماهی با دست به گونه ش میکوبه و میگه : خدا مرگم بده ، پس تو بچه ی کی رو داری ؟ 

وا رفته به مامان ماهی نگاه میکنم و مسیح میگه : واااای …. واااای ، د آخه من نمی فهمم این حرفا بعد از یه ماه که منو ساره داریم با هم زندگی میکنیم چه معنی داره ؟ 

کمال به من نگاه میکنه و میگه: یعنی چی مسیح این کارو نکرده ؟ 

بغض کرده به خاطر آشفته بازاری که راه انداختم میگم : یـ … ینی منظورم اینه … خب ، ینی جز من با کسی نبوده

  !

کمال نفسش رو با خیال راحت بیرون میده و ماهرخ روی مبل وا میره … مسیح لبخند کجی میزنه به من و من اخم میکنم … 

مسیح بیخیال روی مبل میشینه و میگه : وجدانا هرشب ما باید بحث داشته باشیم ؟ آقا زنه من ۱۸ سالشه و ۱۴ سال از من کوچیکتره ، خب که چی ؟ گوره بابای حرف مردم … 

کمال ـ من آبروم رو یه روزه جمع نکردم که تو خرابش کنی … گفتم بیای تکلیفم باهات روشن بشه … زنته ، درست

… گند اذیت و ازارش نباید بپیچه و توام مرد باش و درست زندگی کن … نمی خوام بگن عروس حاج کمال گیره پسر زبون نفهمش افتاده … 

لا به لای بغضی که تو حنجره م نشسته لبخند میزنم چون حرفه دله منو زد و مسیح با اخم نگام میکنه و میگه :

نیشت رو ببند ! 

کمال ـ بفرما … بفرما خانوم … اینه بچه بزرگ کردنت … 

ماهی ـ وااا ، من چیکار کردم مگه ؟ … 

مسیح ـ پدر من بیخودی گردن ماهی ننداز ، خودت حال و هول کردی و من اومدم … از رو گرده افشانی که منو نیاورده ! 

مامان ماهی رو گونه ش میکوبه : خدا مرگ بده منو مسیح … 

خنده م میگیره و لبم رو گاز میزنم که حاج کمال کوسن کنارش رو سمت مسیح پرت می کنه و میگه : تو روحه بابات مسیح ! 

بی هوا صدای خنده م میپیچه که مامان ماهی لبش رو گاز میزنه و میگم : الهی قربونت برم که سرخ شدی … 

حاج کمال با عشق نگاش میکنه و میگه : یه ذره از حیای ماهی رو هم به ارث می برد من شاکر خدا بودم ! 

تا نیمه شب اونجا می مونیم و اخر سر خداحافظی میکنیم و حاج کمال فقط نگران برخورد مسیح با منه و من لذت میبرم که پدرانه هاش رو لا به لای پدری کردن برای بچه هاش ، برای منم خرج میکنه …  

از پنجره ی ماشین بیرون رو دید میزنم … مسیح چیزی نمیگه و منم چیزی نمیگم … چند دقیقه ی بعد که به خودم میام ، میبینم ماشین رو داخل پارکینگ خونه ش پارک میکنه به سمتش برمیگردم که بدون اینکه نگام کنه میگه

  :

ـ امشب اینجا میمونی … 

بهم خبر میده و من ساکت میشم … اصلا دوست ندارم باز دعوا کنیم و با خودم میگم روز بعد خود اهورا دنبالم میاد .. تا وقتی وارد خونه شدیم هر دو حرفی برای گفتن نداشتیم … اول من داخل میشم و مسیح پشت سرم… 

صدای بسته شدن درو میشنوم و بعد صدای مسیح رو : چرا اون حرف رو زدی ؟ 

پشت بهش وایسادم و چه جوابی دارم که بدم ؟ صدای قدماش رو میشنوم که نزدیکم میاد و یه قدم مونده به من پشت سرم می ایسته و میگه : من اون شب با ساره نبودم ! 

به سمتش برمیگردم و به چشماش خیره میشم : فقط حس کردم آدمی که هرز بپره ، نه به حاملگیه نه به دختر بودن … آدم هرز وقتی بخواد کاری کنه ، حتی فرق گربه رو با آدم تشخیص نمیده ! 

حرف حقی که خودش زده رو به خودش می زنم ، یه دستش رو بالا میاره و بازوم رو میگیره … جلوتر میاد و کمی خم میشه … نزدیک تر …. هنوز به چشماش خیره م که میگه : آرومی! 

می فهمم منظورش چیه … خجالت میکشم و خودم نمی دونم چرا وقتی مسیح نزدیکم میشه از اینکه بخواد بهم دست درازی کنه نمیترسم … نگاهم رو از چشماش می گیرم و فقط می خوام خیره خیره نگاش نکنم تا نفهمه خودمم سر درگمم و میگم :  فـ … فقط … فقط نمیدونم چرا… 

سکوتم رو که میبینه بازوم رو فشار ملایمی میده که یعنی حرف بزن ، منتظرم بشنوم و میگم : نمی دونم چرا بهت اعتماد … اعتماد دارم ! 

مکث میکنه .. شاید باورش نمیشه که من این حرفا رو بهش میزنم … اما من حسم رو میگم … صداقت همیشه خوبه … حتی وقتایی که فکر میکنی خوب نیست ! 

جرات به خرج میدم و سرم رو باز تا چشماش بالا میگیرم. .. لبخند محوی روی لبشه و با دست دیگه ش نوک بینیم میزنه و میگه : انگار زیادی داری به دل میشینی ! 

فقط خیره نگاهش میکنم . مسیح از به دل نشستن حرف میزنه و حرفش هزار بار توی سرم ِاِکو میشه … به دل کی

؟ مسیح ؟!؟! 

 *

صبح با سر و صدایی که از آشپزخونه میاد بیدار میشم … روی کاناپه میشینم و مسیح رو میبینم که سرش گرمه … از جا بلند میشم و یه پله ی آشپزخونه رو بالا میرم و همونجا جلوی ورودی آشپزخونه می ایستم … چشمام خواب آلود و نیمه بازه … 

شلوارک نخی سفید رنگم خیلی به تاپ لیمویی جذبی که تنمه میاد و موهام بدجور دورم رو گرفته … با صدای صد برابر خواب آلوتر میگم : چه خبره خب ؟ خوابیدیما !

به سمتم برمیگرده و نگاهی به سر تا پام میندازه … کت و شلوار اسپرت و رسمی تنشه … موهاش رو شیک رو به بالا درست کرده … ته ریش مرتبش توجهم رو جلب میکنه … بوی ادکلنش حتی تا اینجایی که من ایستادم میاد ! 

یه لحظه از خودم و این همه شلختگیم خجالت میکشم … اما به جاش خمیازه میکشم و دستی به چشام میکشم که تک خنده ای میکنه و میگه : صبح شمام بخیر ! 

حس میکنم هنوز خوابم و بی هوا یه قدم عقب میرم و حواسم به پله ای که پشت سرمه نیست … تند جلو میاد و یه دستش رو دور کمرم حلقه میکنه و منو سمت خودش میکشه … کاملا خم شده و صورتش دو وجبی صورتمه که چشام گشاد میشه … خواب از سرم میپره که اخم میکنه : کار دست خودت میدی بچه ! 

قلبم نا منظم می زنه انگار … مریض شدم ؟ … چشام رو لوچ میکنم و میگم : خوابم میاد خب …  

اخم یادش میره و میگه : زیادی لباسا بهت میاد ! 

روی دستش خودم رو میندازم و چشام رو میبندم و میگم : خیلی خوابم میاد… 

 موهام از پشت آویزون شده و تنها چیزی که منو ثابت نگه داشته دسته مسیحه که هنوز روی کمرمه … اگه دستش رو برداره قطعا بامغز زمین می خورم و مسیح این کارو نمیکنه … جلو تر میاد و نفساش رو روی پوست گردنم حس میکنم و تند چشام رو باز میکنم … 

با چشمای پر شیطنتی که با خط اخم روی پیشونیش کاملا فرق داره نگام میکنه و بیخ حنجره م رو بو میکشه …

قلقلکم میاد ، ولی بیشتر شوکه شدم که میگه : چیزای خوشمزه تر از اونا که روی میز چیدم برای خوردن هست ! 

گرمم میشه و گر میگیرم … خون به صورتم میاد و دستام رو روی شونه هاش که به خاطر خم شدن جلوی رومه میذارم و عقب میکشم : بـ .. برو … برو یه چیزی بخور .. دیـ .. دیرت میشه ! 

لبخند کجی میزنه و میگه : خوابت پرید ؟ 

بچه گانه میگم : آ .. آره به خدا …. برو دیگه … منم اصلا دلم صبحونه میخواد ! 

لبخندش عمق میگیره و کمک میکنه صاف وایسم … نفسم رو پر صدا بیرون میدم که می فهمه و سمت میز میره

: دست و روت رو بشور بیا یه چیزی بخور … امروز باید بری خونه ی حاجی … 

عاشق رمانی؟هرروز داخل سایت ها دنبال رمان جدید میگردی؟خسته شدی؟با نگین رمان دیگه نیاز نیست به سایت های رمان سر بزنیو دنبال رمان بگردی چون سایت نگین رمان هرروز از تمامی سایت های رمان به صورت اتوماتیک برات لینک رمان  میزاره 

نوشته های مشابه

پاسخی بگذارید

نشانی ایمیل شما منتشر نخواهد شد. بخش‌های موردنیاز علامت‌گذاری شده‌اند *

این سایت از اکیسمت برای کاهش هرزنامه استفاده می کند. بیاموزید که چگونه اطلاعات دیدگاه های شما پردازش می‌شوند.

دکمه بازگشت به بالا
بستن