رمان حرارت تنت

رمان حرارت تنت پارت۶

رمان حرارت تنت

جهت دسترسی اسان به پارت اول تا اخر رمان حرارت تنت واردشوید

به خودم و کارام میخکوب شده که توش تخم مرغ میریزم و مشغول هم زدنش میشم که از جاش نیم خیز میشه و دستمال کنار دستم رو میگیره و با همون اخم و لبخندی که با هم تضاد دارن دستمال رو روی پیشونیم میکشه و میگه: نیم وجبی ، غذا درست میکنی یا توی آرد رژه میری ؟! 

آب دهنم رو قورت میدم و مسیح این بار از جا بلند میشه و مواد درست شده رو با سر انگشتش مزه میکنه و میگه:

نمک نداره خنگ ! 

باز طبق عادت میخوام بزنم روی پیشونیم که مچ دستم رو میگیره و با اخم میگه : من نمی فهمم آخه اون بی پدری که تو رو مادر کرده هنوز نفهمیده تو خودت مادر لازمی تا بزرگ شی ؟! 

هنوز مچ دستم بین انگشتاش درگیره که لبخند غمگینی میزنم و میگم : آدما قرار نیست هرچیزی رو که لازم دارن داشته باشن … 

ابرویی بالا می ندازه و میگه : مادرت …. 

از جا بلند میشم که مچ دستم رو ول میکنه و میگم : خب … الان دیگه وقت سرخ کردن رسیده … 

          لبخند بی معنی میزنم و مسیح انگار فهمیده که نمیخوام از مادرم چیزی بپرسه و چیزی نمی پرسه ! کنارم قرار میگیره و مشغول سرخ کردن میشم و گاهی خود مسیح اونارو برعکس میکنه و با خودم میگم ، مسیح هم می تونه ملایم برخورد کنه ؟؟ میگم : از کجا بلدی آشپزی کنی ؟  ـ غذای بیرون معده م رو ناکار میکنه ! 

ـ مامان ماهی پس چی ؟  ـ من تنها زندگی می کردم …. 

ـ همینجا ؟ 

نیم نگاهی بهم می ندازه و میگه : فوضولیت گل کرده ؟  ـ خب مامان ماهی دست پختش خیلی خوبه ! 

لبخند نصف و نیمه ای میزنه و میگه : بذار ببینیم دست پخت تو چطوریه ؟ 

شیطنتم گل میکنه و سر انگشتم رو توی آرد میزنم و دست بلند میکنم … روی لپش میکشم و زبری ته ریشش رو حس میکنم که به سمتم برمیگرده … نخودی می خندم و میگم : چه خوشگل شدی ! 

توی یکی از دستاش کف گیر رو گرفته و مشغول جا به جایی شامی های داخل تابه اس و با دست دیگه ش خیلی یهویی جلو میاد و دست آزادش رو دور کمرم حلقه میکنه و منو سمت خودش می کشه …. 

بهت زده با چشمای گشاد شده نگاش میکنم … قفسه ی سینه م مماس با بدنشه … گرمای بدنش رو حس میکنم … نیمه تنه م رو عقب میکشم … نترسیدم ، فقط شوکه م… با چشمای ریز شده ی سیاه رنگش به چشمای رنگی من زل زده و ما حالت عادی نداریم … سکوت بینمون رو صدای سرخ شدن شامی ها توی تابه می شکنه … 

آروم آروم سرش رو جلو میاره و من آب دهنم رو قورت میدم و حتی اونقدر توی شوک رفتم که نمیتونم تکون بخورم ، نمیتونم دور بشم یا شکایت کنم…. صورتش چند سانتی صورتم توقف میکنه …. این مسیحه ؟؟؟ 

هر آن منتظرم نزدیک تر بشه و دست از پا خطا کنه و انگاری تازه می فهمم چطور شده و دستام رو روی سینه ش می ذارم تا از خودم دورش کنم و می دونم الان پوست سفیدم تا سرخی رفته و خجالت از سر و روم میباره … اما تا به خودم بیام …. تا بفهمم چی شده از بالا انگار آرد میباره روی سرم و مسیح با دست دیگه ش ظرف آرد کنارم رو برداشته و از بالا روی سرم میریزه و من حتی نفهمیدم کِِی کف گیر رو زمین گذاشته …  ! 

بهت زده تر  و خشک شده تر از چند لحظه ی پیش به مسیحی نگاه میکنم که این بار سرش تا بیخ گوشم پایین میاد و با لحن وسوسه انگیز و مرموزی میگه : ملکه ی آردی ! 

بعد فاصله مون رو به صفر می رسونه و چونه ش رو روی شونه م می ذاره و حس میکنم می خنده … می خنده به احمق بودنم … حرصی مشتی به شکمش میزنم و حس میکنم این برای کسی مثل مسیح یه نوازشه که ازش دور میشم و جیغ میزنم : خیلی بدجنسی … لعنتی … مسیح نخند … 

میخوام دور بشم که مچ دستم رو محکم میگیره و باخنده میگه : کجا ؟ غذات مونده … 

ته مونده ی خنده هنوز روی لباشه که باز جیغ میزنم : نخند … 

صدای بلند قهقهه ش توی خونه می پیچه و حس میکنم از کله م دود بلند میشه از حرص و عصبانیت … می خوام برم که مچ دستم رو میکشه و مستقیم توی بغلش می افتم که خم میشه و دستش رو دور زانوم حلقه میکنه و بالا میکشه … منو روی کولش می ندازه و بازم برعکس میشم … با دست دیگه ش شامی ها رو جا به جا میکنه و شامی های جدید رو داخل تابه میندازه و میگه : بذار زمین منو … 

ـ غذا تموم نشده بچه … اروم بگیر …. 

با مشت بین کتف هاش ضربه میزنم و میگم : منو بذار زمین … کوفت بگیری مسیح …. با توام … 

گوش نمیده … محل نمیده …  هر تکونی که میخورم گََرد آرد دورم پخش میشه و حرصم بیشتر میشه که یهویی میگم : وای .. دارم بالا میارم … عُُق … 

کمی مکث میکنه و بعد منو پایین میکشه … دستم رو جلوی دهنم می ذارم و فاصله میگیرم ، با اخم نگام میکنه وقتی از دور شدنم مطمعن میشم هر دو دستم رو کنار گوشم میذارم و زبونم رو در میارم میگه :گول خوردی گنده بک!

ـ همونجا وایسا قبل اینکه عصبی بشم … 

با خنده وارد سالن میشم و صدای خنده م خونه رو برداشته … سر و صدامون بلنده و مسیح با اخم میگه : پوستت رو میکنم نفله ! 

با اخم میگه ، اما رو لبش خنده س … خنده که نه ، لبخنده .. یه لبخند کوچیک که نشون میده مسیحم بلده که نرمش کنه … که بسازه .. که خوش بگذرونه و بذاره خوش بگذرونی … مسیح واقعا ساره رو ول کرده ؟!؟! 

کوسن کنار کناپه رو برام پرت میکنه که جا خالی میدم و حرصی میگه : بگیرمت تیکه بزرگه ت گوشِِته ها … 

یکی به در میزنه و هر دو به در نگاه میکنیم … کاناپه رو دور میزنم تا در رو باز کنم که مچ دستم رو میگره : کجا با این سر و وضعت ؟ 

بعد از تموم شدن جمله ش خودش سمت در میره و از چشمی نگاه میکنه…  پوفی میکشه و میگه : باز جماعت علاف تشریف آوردن … 

درو باز میکنه که هر سه نفر داخل میان و با دیدن من بهت زده نگام میکنن و کسری میگه : جنگه ؟! 

مسیح از کنارشون میگذره و میگه : تو رو سنََنه ؟ وزیر صلحی ؟  اهورا جلو میاد و میگه : چیزی شده ؟ 

خودم رو لوس میکنم و میگه : مسیح بود همه ش … 

مسیح رو میبینم که لبخند میزنه و به آشپزخونه میره … یاشار میگه : مسیح تو باز رو بچه دست بلند کردی ؟  اخم میکنم : من بچه م ؟ 

مسیح داد میزنه : بچه ی لوس و سرتق و بیمزه … 

حواسم به مسیحه که اهورا زمزمه میکنه : و دوست داشتنی ! 

نگاش میکنم و لپام گل میندازه که با لبخند نگام میکنه : تا نرفته تو چشمت برو دوش بگیر ! 

یاشار بلند میگه : مادر زنم دوسم داره ها ، غذا آماده س… 

مسیح ـ مادر زنت غلط کرد با تو … 

کسری ـ اُاُاُ … برم بگم به ماهنوش …. 

اهورا به آشپزخونه میره و میگه : مادر زن نیست که ، مادر فولاد زره س … 

یاشار ـ حالا هی مصیبتای منو یادم بندازین نذارین یه لقمه غذا از گلوم پایین بره … 

یکی از شامی های برشته ی توی دیس رو بلند میکنه و توی دهنش میذاره … کسری پس گردنی میزنه و میگه :

دیوووس ، مسیح که خونه ی بابات رو نزده داری سقف خونه ش رو خراب میکنی… 

اهورا ـ ننه ت بمیره که هیچی از گلوت پایین نمیره نسناس… 

خنده م میگیره و وارد اتاق میشم و این جماعت واقعا خلن … بعد از دوش گرفتن از اتاق بیرون میرم . مسیح نشسته و بقیه دارن میز رو می چینن که خیلی بی حواس میرم و کنار مسیح میشینم . 

کسری ـ بد نگذره خانوم ، تشریف بیار کمک کن … 

یه تیکه از خیار خورد شده ی روی میز رو میذارم دهنم و با دهن پر میگم : من زحمت همه ش رو کشیدم ، تازه آردم خوردم .. بسه دیگه … 

صدای مسیح رو از بغل دستم میشنوم : با دهن پر حرف نزن بچه ! 

نگاش میکنم و خیار توی دهنم رو قورت میدم … با اخم میگم : واقعا نامردی … اومدی نزدیک ، من فکر کردم میخوای منـ …

بی هوا یه تیکه خیار از روی میز برمیداره و توی دهنم میندازه … با اخم میگه : ببند دهنت رو خیارت رو بخور! 

تازه به رو به ر نگاه میکنم و میبینم هر سه دارن ما رو نگاه میکنن و میفهمم که نزدیک بود چه گند بزرگی بزنم … لبخند نصف نیمه ای میزنم و چیزی نمیگم … همه دور میز میشینن که اهورا میگه : قرار داد جدید رو کی می خوای امضا کنی ؟ 

مسیح لقمه میگیره و میگه : یه کم طولش بده ، نمی خوام بفهمن که هولیم ! 

یاشار ـ نه که هول نیستیم … 

کسری ـ کدوم قرار داده که من بی خبرم ؟ اهورا ـ جناب عالی دبی تشریف داشتی با آزیتا !  

کسری با خنده میگه : آخ چه کیفی داد … 

یاشار ـ کارمنداش می گفتن همیشه موقع بستن قرار داد به عنوان سور برای کارمنداش یه مهمونی ترتیب میده !

خبر داشتی ؟ 

مسیح ـ خب چه بهتر … ما هم توی سورش هستیم ! 

کسری چشمکی میزنه و میگه : البته با خانوم بچه ها … 

اشاره ش به منه و مسیح میگه : خانوم نمیبینم که … تا چشم کار میکنه بچه س! !

حرصم میگیره اما چیزی نمیگم … اهورا میگه : برای آخر هفته میایم دنبال نهان برای مهمونی … 

مسیح بی تفاوت میگه : ببرینش ! 

ـ انگاری داره از گونی سیب زمینی حرف میزنه ! 

مسیح نگام میکنه و باز بی تفاوت میگه : خب نبرینش ! 

کسری رو به من میگه  : کم پا رو دمش بذار …

مسیح قاشقش رو سمت کسری پرت میکنه و میگه : ببند گاله رو ! 

یاشار ـ اونجا میگیم دوست دختر اهوراس …. حله ؟  مسیح چیزی نمیگه و اهورا در عوض با لبخند میگه : حله ! 

حله ؟! به اهورا نگاه میکنم و خوشم میاد از اینکه به چشمش میام و بهم بها میده ! … اما من نمیدونم قراره چی بشه و انگار حالا حالاها با این جمع چهار نفره بایدکنار بیام و کنار اومدم … 

کسری ـ شب میریم برای تولدش یه چیزی دست و پاکنیم … 

یاشار به کسری نگاه میکنه : همون اول تولده دیگه … 

کسری ـ واقعا خره ، میگه یه هفته اونجاییم و دو روز آخر جشن میگیره … 

اهورا ـ کلا برعکسه همه چیزش …. ) رو به من ( توام دوست داری بیای ؟  با ذوق میگم : من عاشق خریدم … 

 *

از ماشین که پیاده میشیم سمت پاساژ میریم و با حسرت به لباسای رنگی رنگی نگاه میکنم و کسری میگه :

خوشت میاد ، بگو بخریم ! 

لبم رو جمع میکنم و میگم : پول ندارم که … 

اهورا گوشم رو میپیچه : دو تا نره خر و یه جنتلمن کنارته ها … 

یاشار تند میگه : نره خر منظورش خودش و کسری س ! 

خنده م میگیره و اهورا گوشم رو ول میکنه و میگه : برین هرچی میخواین بخرین زود بریم … کسری به یکی از مغازه ها میره و یاشارم به یکی دیگه … من و اهرا مغازه ها رو میگردیم و اهورا از هرچیزی که خوشش میاد برای من میگیره .. سلیقه ی خوب و خاصی هم داره که من راضی ام … 

خریدها رو توی دستش جا به جا میکنه و جلوی یه لباس زیر فروشی وایمیسه که از خجالت سرخ میشم . ناخود آگاه قدمی به عقب برمیدارم و میگم : نـ .. نمی خوام ! 

میخنده و میگه : من عاشق این سرخ و سفید شدنتم دختر … مگه میشه نخوای ؟  لبم رو گاز میگیرم که خیره نگام میکنه و میگه : نَکََن اون خوردنیا رو … 

گر میگیرم و ته دلم یه جوری میشه … تند داخل مغازه میرم تا فقط این بحث کیش پیدا نکنه وگرنه من واقعا احتیاجی به خرید لباس زیر ندارم … 

صدای خنده ی اهورا رو پشت در میشنوم . سایز میگم و فروشنده هرچی نشونم میده دو سه دست برمیدارم و وقت نمکَُشَم تا زودتر بیرون برم … موقع حساب کتاب اهورا داخل میره و حساب میکنه . سرم کلا پایینه و اهورا چقدر بی حیاس … بی حیا و با محبت … کسی بیخ گوشم میگه : قرمز رنگم برمیداشتی ، بهت می اومد ..

چشام گشاد میشه و به اهورا نگاه میکنم که میخنده ! لعنتی … باز لبم رو گاز میگیرم که چشمکی بهم میزنه .. همین موقع سر و کله ی یاشار و کسری پیدا میشه . هر کدوم برام یکی یه دونه لباس راحتی گرفتن و من تشکر میکنم اما هنم درگیر اهوراس. ..

تموم مدت به اهورا و سرخ و سفید شدنام فکر میکنم و گاهی تب میکنم و گاهی احساسم رو قلقلک میده …

آخرش اهورا از طرف من و خود یه ساعت مچی دخترونه ی خوشگل طلا سفید میگیره و راضی میشیم که برگردیم…  اخرای شب میشه که جلوی در واحد در میزنم و مسیح بعد از چند دقیقه درو باز میکنه … با نایلونای دستم داخل میرم و بلند میگم : سلاااااام به اهله خونه … 

ـ یه نفرم … 

به سمتش برمیگردم و لوده به خودش و ظاهرش اشاره میکنم و میگم : برا خودت یه خانواده ای حواست نیست ! 

با لبخندی که می خواد روی لبش پهن بشه و مسیح اجازه  نمیده میگه : خیلی توله ای! 

به سمت به قدم بلند برمیداره و که هول میشم و نایلونا رو ول میکنم و دو سه قدم عقب میرم : جلو نیاها … 

نگاش میره سمت خریدایی که از نایلون بیرون افتاده و با اخم به لباس زیرا اشاره میکنه : با کی رفتی اینارو گرفتی ؟ 

نمی فهمم دلیل این همه یهویی تغییر حالتش رو اما خجالت میکشم . خم میشم و می خوام جمعشون کنم از روی زمین که جلو میاد و نایلون رو از دستم میگیره که پاره میشه … هاج و واج نگاش میکنم که میگه : کجا رفته بودین ؟  قدم قدم جلو میاد که ترسیده میگم : به خدا رفته بودیم خرید … 

داد میزنه : تو گه خوردی رفته بودی خرید … رفته بودی کادو تولد بگیری یا اونجا برنامه بذاری و لباس زیر بگیری بی پدر ؟ 

گنگ میگم : برنامه ؟ 

پوزخند میزنه و میگه : برنامه … می دونی برنامه ینی چی ؟ برنامه ینی همینا که گرفتی تا فردا بری ویلا … می خوای کثافت کاری راه بندازی ؟ 

اشک هام بدون مکث میریزن و میگم : چی میگی ؟! 

جلو میاد و یه قدمیم می ایسته . پر اخم به چشام نگاه میکنه و میگه : به خاطر هوا و ### زدی از اون خراب شده ای که خونه ت بود بیرون …. منتها بخوای ### بازیهات رو تو خونه ی من ادامه بدی … بد میبینی بچه! 

بیچاره و بدبخت به نظر میام … از خودم بابت تحمل این همه تیکه و کنایه و تحقیر بدم میاد و مشت بی جونم رو به سینه ش میکوبم : خفه شو …  

جیغ میزنم : خفه شو … 

با دستاش بازوهام رو میگیره و تکونم میده … حرصی با پوست سرخ شده از عصبانیتش میگه  : ابوالفضلی همینجا چالت میکنم اگه باز حرف نامربوط بگی بهم… 

 ـ خیلی کثافطی … 

هولم میده و قبل از اینکه بفهمم چیکار میخواد بکنه سیلی محکمی به گونه م میزنه که روی مبل می افتم … صدای گریه م بلند میشه و گوشه مبل کِِز میکنم … صورتم درد میکنه و عربده میکشه : گفتم بهت گه نخور ، نگفتم ؟!

جیغ میزنم : من ### نیستم … من مثل تو نیستم … 

عصبی تر از قبل با رگایی که بدتر از همیشه بیرون زده جلو میاد و سیلی دوم رو همونجای قبلی میزنه و میگه :

اتیشت میزنم بچه … تو ### نیستی اون توله سگی هم که تو شکمته لک لکا آوردن ! 

میخوام داد بزنم که من اصلا حامله نیستم ، می خوام چهره ی شرمنده ش رو ببینم و صدا بلند میکنم : من اصلا حـ….

صدای در میاد … یکی بی وقفه به در میکوبه و من جمله م نصفه میمونه … من می خوام این فرشته ی نژاد بیادداخل … مسیح نفس نفس میزنه از عصبانیت و از چشمی نگاه میکنه … صدای کسری رو می شنوم : مسیح باز کن ، میدونم هستی …. نهان … نهان حالت خوبه ؟  کسری ؟! صدای گریه م خونه رو برداشته که مسیح درو باز میکنه … کسری بی اهمیت به اون تند از کنارش می گذره و جلوی پای من جلوی مبل میشینه … 

ـ نهان … ببینمت… 

با دیدنم با اخم و عصبی بلند میشه و سمت مسیح برمیگرده : چیکارش داری ؟ … زورت زیادی کرده سر این خالی میکنی ؟ 

مسیح نگام میکنه … اخموعه و هنوز عصبیه … به کسری محل نمیده و از پیچ راهرو می گذره و به اتاقش میره …

کسری نگام میکنه و میگه : چی شده ؟ باز سر چی بحث کردین ؟ کاری کردی ؟  همه ی توانم رو جمع میکنم و با گریه و هق هق می گم : بـ… بریم .. بریم فقط … 

کسری ـ دیوسه کره بز… 

عصبی از جا بلند میشه و به آشپزخونه میره … نمیدونم دنبال چی میگرده و آخرش میبینمش که با یه کیسه زباله ی بزرگ مشکی بیرون میاد و به سمت اتاق مسیح میره … چند دقیقه ی بعد با اون کیسه ی پر شده بیرون میاد و با دست دیگه ش دست منو میگیره و سمت در میره … منم دنبال خودش میکشه و هر دو بیرون میریم و سوار آسانسور میشیم … 

کسری نگام میکنه و میگه : برات لباس اینا اوردم ، هر چی تو کمد بود بار زدم … 

فقط هق هقم فضا رو پر کرده و بیرون میریم … توی خیابون چشمم به ماشین اهورا میخوره میبینم خودش و یاشار توی ماشین نشستن …  

با دیدن ما بیرون میان و اهورا زودتر خودش رو به من می رسونه و میگه : چی شده ؟ صورتت چی شده ؟  کسری ـ ول کن ، فعلا بریم… 

اهورا داد میزنه : چی چی رو ول کن ؟ دیگه شورش رو در اورده … 

می خواد به سمت ساختمون بره که لباسش رو چنگ میزنم و با گریه میگم : بریم تو رو خدا…. 

اهورا عصبی چنگی به موهاش میزنه و با همون عصبانیت سمت ماشینش میره و من هنوز مچم بین انگشتای کسری درگیره و سوار ماشین میشیم … 

یاشار پشت فرمون میشینه و کسی چیزی نمیگه … نمیدونم چقدر میگذره که اهورا میگه : همینجا نگه دار برم یه کوفتی بگیرم… 

پیاده که میشه … یاشارم دنبالش میره … من میمونم و کسری که کنار دست من نشسته و من حالا آرومتر شدم و دلم از مسیح پُُره … از این همه بی منطق و عوضی بودنش … صدای کسری رو می شنوم:  چرا زدی بیرون ؟  گنگن نگاش میکنم که روش رو از پنجره میگیره و نگام میکنه و میگه : چرا از خونه فرار کردی ؟  دست دست میکنم و آخرش دو دل میگم :  دوست ندارم بدونی … 

لبخند میزنه و میگه : خیلی رُُکی ها ! 

لابه لای اشک میخندم و میگم : نمیخوام تو خطر باشی ! 

ابرویی بالا میندازه و میگه : بی خیال بابا ، نکنه با مافیا سر و کله داری … 

ـ از اونا کم نیستن از نظر من … 

ـ خسته شدی ؟ 

ـ فقط نمی خوام پیشه مسیح باشم ! 

ـ می ترسی ازش ؟ 

سرم رو تکون میدم که میگه : وقتی رفتم ، حسابی به هم ریخته بود ! حساسه روی اینکه یکی بهش بگه برده ی ###ه! 

ـ مگه نیست ؟ ساره چی ؟ 

ـ ساره تنها دختر توی زندگی مسیحه … که اونم هنوز تو شوکه م که مسیح چرا همچین کرد … 

ـ ینی راست میگه ؟ 

کسری دستش رو پشت گردنش میکشه و میگه : اون شب همه مست بودیم ! مسیح گند زد … اما به این بدی که تو فکر میکنی نیست! 

چیزی نمیگم که نوک بینیم میزنه و میگه : مسیح دوره ی بدی داره ، هم آبروش رفته پیشه حاج کمالی که سره مسیح قسم میخورد و هم این وسط پای یه بچه وسطه که میگن باباش مسیحه و مامانش کسیه که مسیح حتی آدم حسابش نمیکنه چون بغله این و اون ولِِه … جدیدا هم که تو ! 

ـ کسی ساره رو ندیده ؟ 

ـ نه بابا ، انترخانوم من نمیدونم از کجا اصلا شماره ی حاج کمال رو گرفته بود . گفته بود از پسرت حامله م ، حاج کمالم اول باور نکرد . بعد به مسیح گفت  ، ساره تهدید کرد که میره شرکت و آبروی حاج کمال رو میبره … مسیح راضی شد عقدش کنه اما گفت حق نداره با خانواده ش رو به رو بشه و بچه که به دنیا اومد بذاره بره … ساره همه ی شرایطش رو قبول کرد . مامان و سودی افتادن دنباله وسایل خونه و لباس و کوفت و زهره مار برای ساره ی ندیده و نشناخته …

حاجی و مامان ماهی تا یه مدت اصلا با مسیح حرف نمیزدن . مسیح کلا عوض شد و بیشتر از اونا خجالت میکشید . همین ! تازه مامان ماهی می گفت اگه مسیح با ساره ازدواج کنه هیچوقت پا نمیذاره خونه ی مسیح … حالا روز و شب هی میگه ساره دخترم .. ساره قشنگم ! 

میخندم و میگم : خب اون با منه ، نه ساره… 

ـ تو معرکه ای دختر… 

دستی به صورتم میکشم و میگم : مسیحتون خیلی بیشوره ! 

می خنده که در ماشین باز میشه … اهورا روی صندلی شاگرد میشینه و یاشارم پشت فرمون جا میگیره و اهورا ابمیوه ها رو پخش میکنه و میگه : امشب تو رو میذاریم آپارتمان من … منم میرم پیشه یاشار .. خوبه ؟ 

با آبمیوه ی توی دستم بازی میکنم . حقیقت اینه که ازشون خجالت میکشم و میگم : به خدا من نمی خواستم مزاحمه شما ها بشم … 

یاشار ـ ریییدی …. بخور حرف نزن … 

اهورا اخم میکنه و اخطار گونه میگه : یاشار ! 

یاشار نمایشی به پیشونیش میکوبه و میگه : فکر کردم کسری بود بابا … 

 *

دوری توی خونه میزنم و روی مبل میشینم . پسرا منو اوردن تو اپارتمان اهورا که موندگار بشم فعلا… فعلا ؟! پوفی

میکشم و دلم از مسیح خیلی ُپُره … باید بهش میگفتم باردار نیستم و کم به ذهن و افکار کثیفش نسبت به من بال و پر بده … کج روی کاناپه دراز میکشم و با خودم میگم من واقعا هیچ راهی به جز عقد با مسیح نداشتم … مازیار آدمه درستی نبود و من خاطره ی خوبی ازش نداشتم که بخوام اینده م رو بهش گره بزنم … 

طبق عادت که خونه ی مسیح روی کاناپه خواب می رفتم روی همون کاناپه خواب رفتم …. 

 *

ـ مگس نره … 

برای بار سوم خمیازه میکشم و میگم : صبح به این زودی کجا بریم آخه ؟  اهورا ـ غر نزن بچه … 

بچه که میگه یاد کسی می افتم که نباید بیفتم … کسی که الان گوشه ی لبم برای اون وََرَم کرده و می دونم که حالا حالا ها درست شدنی نیست و با هر بار خمیازه کشیدنم اذیتم میکنه …. صدای اهورا از فکر بیرونم میاره … 

ـ مستقیم از روی تخت اومدی تو ماشین ؟  خواب آلود میگم : بیریخت شدم ؟  ـ نفرمایید ! 

لبخند میزنم و میگم : آرایش زیاد دوست ندارم… 

اهورا ـ خونه ی یاشار اینا که اوضاع فرق میکرد … 

ـ می خواستم مسیح رو حرص بدم … 

اخم ملایمی میکنه و نیم نگاهی بهم میندازه و باز به جاده چشم میدوزه … میگه : دوسش داری ؟! 

ـ هرکی بخواد حرص هرکی رو دربیاره دوسش داره ؟  ـ حرص نه ، ولی توجهش رو جلب کنه ، آره !  

ـ نه ، فقط می خواستم اذیتش کنم … 

ـ اذیت شد ؟  ـ نه … 

پوزخند میزنه : مسیحه دیگه ! 

ـ مسیح چطوریه مگه ؟ 

لبخند میزنه و میگه : من میدونم اهورا چطوریه ، نه مسیح ! 

می خواد از خودش درباره ی خودش بپرسم و میگم : اهورا چطوریه ؟ 

لبخندش عمق میگیره و میگه : مهربونه … خوش قلبه … تازگیا فکرش درگیره یه خانوم کوچولوعه … دیگه اینکه حساسه .. اممم … 

به سمتش متمایل میشم و با خنده دقت میکنم به نیم رخه جذابش و میگم : دیگه ؟! 

ـ هولم نکن ، دارم فکر میکنم … 

میخندم و میگم : زود باش خب … 

نیم نگاهه دیگه ای حواله م میکنه و میگه : دیگه اینکه از تو خوشش میاد ! 

لبخند روی لبم خشک میشه و اونقدر یهویی جمله ش رو میگه که شوکه میشم . فقط نگاش میکنم که میخنده ومیگه : پلک بزن حداقل ! 

روی ترمز میزنه و میگه : پیاده شیم یه چیزی بخوری ، فکر کنم فشارت جا به جا شده … 

خودش میخنده و پیاده میشه . در سمت منو باز میکنه و کنار می ایسته تا من پیاده شم . پیاده میشم و هر دو وارد رستوران میشیم . 

یه میز رو گوشه انتخاب میکنه و دوتایی میشینیم . رو به روی همدیگه … ذهنم رو می خوام منحرف کنم تا به جمله ای که چند دقیقه ی پیش گفته فکر نکنم . اما نمیشه … پیشخدمت که میاد اهورا هم برای خودمون هم برای بقیه که الانا میرسن سفارش غذا میده و منو نگاه میکنه : کجا سیر میکنی خانوم خانوما ؟  لبخند میزنم و میگم : جای قشنگیه … 

ـ با بچه ها بیشتر میایم اینجا … رشته ت چیه ؟  ـ گرافیک … طراحی … 

میخواد جواب بده که صدای زنگ تلفنش بلند میشه ، گوشی رو برمیداره و کنارگوشش میذاره : جانم … آره تو راهیم … مگه تو کی راه افتادی ؟ … اوکی … نه تنها نیستم … 

زیر چشمی منو نگاه میکنه و میگه : با دوست دخترمم … 

باز خجالت میکشم که میخنده و همزمان با پشت خطش حرف میزنه : باشه … داریم صبحونه میخوریم … همه هستن مگه ؟ … نه مسیح با ما نیست … ععع ؟ … خب ، فعلا … 

تلفن رو قطع میکنه و میگه : همه رفتن . ینی همون دیشب رسیدن ، ما دیر کردیم … 

صدای زنگ سر در ورودی بلند میشه و توجهمون به اون سمت کشیده میشه . کسری و سمانه به همراه یاشار و یه دختر دیگه میرسن …. از جا بلند میشیم و سمانه با دیدنم لبخند میزنه : چطوری تو عروسه فراری ؟  اهورا ـ سمانه ! 

به سمانه دست میدم و با لبخند میگم : سلام عزیزم … 

مژگان سرتا پام رو اسکن میکنه و بالاخره بهم دست میده : مژگانم … 

دستش رو گرم فشار ملایمی میدم و میگم : ساره ! 

انگاری با این اسم خو گرفتم . دور میز میشینیم و یاشار میگه : چه خبر ریزه ؟  مژگان ریز شده و دقیق به رفتار ما با هم نگاه میکنه و میگم : قربونت ، خوبم … 

سمانه ـ در رفتی بالاخره از عروسی ؟  ـ خوشبختانه آره … 

سمانه میخنده و میگه : اهورا ارزشش رو داره … 

کسری ـ جمع کن بابا الان نمی شه دیگه از رو ابرا اهورا خان رو پایین آورد . 

خجالت میکشم که هی منو به ریشه اهورا می بندن و اهورا اما کیفش کوکه که می خنده و میگه : حسود! 

دور هم صبحونه می خوریم و بعد از یه ساعت باز راه می افتیم . سه تا ماشینیم و صدای ضبط ماشین اون دو تا بلنده … سمانه و مژگان بدنشون رو تاب میدن و می رقصن … با لبخند نگاشون میکنم که اهورا میگه : خب تو ام برقص

، اینقدر با حسرت نگاه کردن نداره که … 

من با اهورا راحت نیستم ، اما دروغ چرا ؟ ازش خوشم میاد … منو یاد تورج و مهربونیاش میندازه . نمکی می خندمو میگم : نه … من از اینا بلد نیستم … 

ـ رقص ایرانی ؟  ـ اوهوم … 

ـ چی بلدی ؟  ـ شافل ! 

ابروهاش بالا می پره و میگه : دیگه چی ؟  ـ زومبا گروهی … 

یاد آسو می افتم و نفس آه مانندی میکشم . من با هیچکسی به اندازه ی آسو هماهنگ نبودم … اهورا لبخند میزنه

: حرف نداری تو دختر … 

 *

تو باغ بزرگی ترمز میزنه و پیاده میشم . کش و قوسی به بدنم می دم و حس میکنم خستگی تو تنم بیداد می کنه . در ساختمونی که نمای سفید قهوه ای داره باز میشه و چند نفری بیرون میان …. چهار تا دختر و شیش تا پسرن … معذب میشم و صاف سرجام وامیستم … اهورا سمت صندوق عقب میره و چمدون خودم و خودش رو در میاره … کسری و بقیه هم که پشت سر ما پارک کردن پیاده میشن …. 

اهورا کنار می ایسته و بلند سلام میکنه … یه دختر شیطون و بازیگوش از پله ها تند پایین میاد و میگه : به به ، ارازل بالاخره تشریف آوردن… 

اهورا دستش رو دور کمرم حلقه میکنه و منو سمت خودش می کشه … گرمم میشه و سعی میکنم به روی خودم نیارم که اهورا میگه : آبروم رو جلو مهمونم نبر… 

دختر جیغی میکشه و میگه : از سینگلی در اومدی ؟ 

همه می خندن که دستش رو سمت من دراز میکنه : سلام . ساغرم ، خوش اومدی… 

کسری ـ نَمیری که اینقد قشنگ معرفی می کنی … 

یکی از پسرا میگه : کره خر خودت معرفی کن خب … 

کسری منو نشون میده و میگه : بچه ها ، نهان …. نهان ، بچه ها ! 

ساغر مشتی به بازوی کسری میزنه و میگه : گمشو مسخره … 

لبخند میزنم و رو به ساغر میگم : خوشبختم عزیزم ، تولدت مبارک … 

بقیه ی بچه ها از پله ها پایین میان و دور ما جمع میشن ، پسرا خودشون رو معرفی میکنن و بین همه شون توجهم به بهروز جلب میشه ، چهره ی معمولی ولی با چشم های مشکی فوق العاده تیره ای که درشتن … توجهم جلب میشه چون قبلا مسیح بهش اشاره کرده …

فرانک سر سری جمع رو نگاه میکنه و میگه : پس مسیح کو ؟  کسری ـ نیومد ! از اولشم اهل این جور مهمونیا نبود … 

ساغر ـ همچین مهدی رو انداختم به جونش که تو راهن … 

اهورا ـ چیکار کردی مگه ؟

ساغر ـ مهدی تصادف کرده بود بی ماشین موند گفتم بره به مسیح بگه بیارتش … مسیح خرابه رفاقته! 

کسری ـ انتر خانوم شیطونم درس میدی ! 

ساغر جیغ میکشه : کسری …. 

همین موقع صدای یه ماشین میاد .. یه شاسی بلند سفید رنگی که میدونم ماله مسیحه.. . خصوصا وقتی خودش راننده س و ته دل من خالی میشه … ترمز میزنه و از ماشین پیاده میشن … از همون اولش نگاهش به منه که از نگاهش ترس برم میداره و ناخود آگاه قدمی به اهورا نزدیک میشم … نگاش بین من و اهورا و دستی که دور کمرمه گردش میکنه و اهورا میفهمه که می ترسم از مسیح و حلقه ی دستش رو دورم تنگ تر میکنه … 

حسه خوبی دارم به این همه حواسی که بهم جمعه و اهورا واقعا هوام رو داره ! مسیح جلو میاد و سلام میکنه . همه جوابش رو میدن جز منی که هنوز وَرََم صورتم نخوابیده … کی می دونه که مسیح شوهرمه ؟! پوزخند میزنم و اهورا میفهمه که دوست ندارم بمونم و سمت ساک ها می ره و دو تاشون رو برمیداره . رو به ساغر می پرسه : چیکار کنم وسایل رو ؟ 

ـ سه تا خانوما با هم ، شما سه تا هم با هم دیگه … مهدی و مسیح با بهروزم با هم … اتاق کمه جمعیت زیاده ، با هم دوستانه سر کنین این چند روز رو … 

 اهورا ساک به دست از پله ها بالا میره و صدا میزنه : نهان … بیا عزیزم… 

همه ی جمع با همدیگه میگن : هووووو … 

جاوید ـ عزیزم گفتنت تو حلقم … 

مهدی ـ اهورا عزییییزم …. 

اهورا میخنده و من با خجالت از پله ها بالا میرم . مسیح تموم مدت منو نگاه میکنه و فهمیده که از نگاه کردن به اون،  حتی از نزدیک شدن بهش می ترسم! 

اهورا ساک رو تا اتاقی که میترا یکی از دخترا نشونش میده میاره و موقع رفتن سمتم برمیگرده : هرچیزی خواستی ، هر ساعت از شب بهم زنگ بزن … باشه ؟ 

با لبخند سر تکون میدم و اهورا یادش رفته من اصلا تلفن همراه ندارم ! یه قدم بیرون میره و باز برمیگرده . یه قدم مونده به من وایمیسه ، خم میشه و من کمی سرم رو عقب می برم ، با چشمای گشاد شده نگاش میکنم که میگه :

عادت کن به قربون صدقه های دم به دقیقه ایم ! خب ؟ کم سرخ و سفید شو که خوردنی بشی … 

لبم رو گاز میگیرم که با انگشتش چونه م رو سمت پایین میکشه و میگه : نکن ! 

ـ خعلی خری کسری … 

با صدای سمانه از جا می پرم و سمانه با دیدنه ما تو این وضعیت بلند میخنده و میگه : اتاق خصوصی نیستا ! 

سمانه هم بی حیاس … دو سه قدم عقب میرم و میگم : نـ .. نه … خب .. چیزه … 

اهورا خونسرد صاف می ایسته و میگه : نیست ، ولی همیشه فرصت واسه ابراز علاقه هست ! 

چشمکی به من میزنه و بیرون میره . سمانه با خنده راهی که اهورا رفته رو نگاه میکنه و میگه : رمز موفقیتت چیه دختر ؟ 

لبخند زورکی میزنم و میگم : من وسایلم رو کجا بچینم ؟ 

 *

خواب آلو از پله ها پایین میام . شب شده و سر و صدا از توی باغ میاد . از ساختمون بیرون میرم . بعضیا دارن والیبال بازی میکنن و چند نفری هم دور یه منقل ایستادن و دارن جوجه ها رو کباب میکنن … خانوما لبه ی پله ها نشستن و هر کدوم دارن یه تیم رو تشویق میکنن . میرم و کنار کسری میشینم که سرش تو گوشیه ، نگام میکنه ومیگه : ساعت خواب ، چه خبرته تو  ؟  ـ صبح زود بیدارم کردینا … 

میخنده و میگه : برو بازی کن توام … 

ـ حوصله ندارم … 

ـ تورج عکس عوض کرده ها … 

تند نیم تنه م رو جلو میکشم : کو ؟  میخنده و میگه : واستا خب … 

محل نمیدم و بهش نزدیک تر میشم . سرم رو توی گوشی فرو می برم و کسری یه عکس از تورج نشونم میده که نوشته : همونجا بمون … جهان پر از دروغه ! 

کسری ـ اینم رمزیه ؟  ـ نمیدونم … 

ـ جهان اسمه وکیلت بود ؟ 

یاد جهان می افتم و مسیح تو ذهنم پر رنگ میشه ، اگه نبود !!! پوفی میکشم و میگم : آره … 

لبخند بی معنی میزنم و میگم : دیگه اونقدرا هم مافیا نیستیم که تا این حد رمزی حرف بزنیم … 

ابرویی بالا میندازه و میگه : والا اینطور که تو میگی ، یه چیزی از مافیا بالاتره … 

ـ خوش میگذره ؟ 

هر دو به سمت سمانه برمیگردیم . کسری بیخیال دوباره سرش تو گوشیش میره و میگه : جای شما خالی … 

ناخود آگاه کمی از کسری فاصله میگیرم و سمانه پوزخندی میزنه و میگه : نهان جونم چند تا چند تا ؟  کسری اخم میکنه و نگاش میکنه : انگاری دلت تنگ شده که بزنیم به تیپ و تاپه هم ! 

سمانه اخم میکنه و سمت مژگان میره . لبم رو گاز میگیرم و میگم : گند زدم … 

ـ ولش کن باو .. الکی خوشه … 

ساغر ـ خانوما ، آقایون تشریف بیارین شام … 

اهورا از والیبال دست میکشه و سمت من میاد . خم میشه و نوک بینیم رو ضربه میزنه : خوب خوابیدی خوش خواب ؟ 

لبخند میزنم : خوب بود … 

ـ بلند شو  بریم شام … راستی خبر داری بردم ؟  بهروز ـ کم قیافه بگیر جلو دوست دخترت … 

میخندم و میگم : همیشه برنده س خب … 

هومن ـ بابا عشق موج میزنه بینه اینا …. 

سیما ـ هومن منم از اینا میخوام … 

هومن با لودگی بغلش رو باز میکنه و میگه : جات اینجاس عجقم … 

همه می خندن و فقط مسیح بی اهمیت به ما از پله ها بالا میره و مهدی داد میزنه : به خدا عسلم به کار نمیاد برا خوردنت انقدر تلخی … 

مژگان ـ جنتلمنه ، لوده نیست …

یاشار پوزخند میزنه : آره ، بابه میله توعه … 

بهروز رو به من میگه : زیادی سََری از اهورا ! 

اهورا با آرنج به پهلوش میزنه و متواضع میگه : از خیلی … خیلی بیشتر تر از من سََره ! 

میخندم و بقیه همینطور دارن نگاش میکنن که آرنجش رو سمتم دراز میکنه : تشریف نمیارین مادمازل ؟ 

باخنده دستم رو دور آرنجش حلقه میکنم که از روی زمین بلندم میکنه . بقیه می خواستن اهورا کم بیاره اما اهورا بقیه رو دست انداخته .. با هم از پله ها بالا میریم که بیخ گوشم میگه : باور نکنیا ، تو فقط یه سر و گردن از من سََر تری

، اونجا الکی گفتم … 

میخندم و با مشت به بازوش میزنم : دیوونه ! 

به رو به رو نگاه میکنم که میبینم مسیح روی مبل تک نفره ای که جلوی دره ، نشسته و داره نگامون میکنه … دور میز ناهار خوریه بلند بالای پذیرایی میشینیم . وقتی همه جا میگیرن تازه مسیح از جا بلند میشه که از شانس گل و بلبلی که من دارم تنها صندلی خالی کناره منه و میاد کنارم میشینه … کمی خودم رو جمع میکنم . من واقعا دوست ندارم هیچ نقطه ی اشتراکی با مسیح داشته باشم … هنوز کتکی که خورده بودم یادم نرفته … 

میفهمه که خودم رو جمع کردم اما واکنش نشون نمیده … موقع شام میخواد فلفل پاش روی میز رو برداره که اصلا نمی فهمم چرا یا اینکه به من چه مربوطه … اما زودتر اونو برمیدارم و میذارم سمت دیگه م … نگام میکنه و آروم میگه : بدش .. 

کمی خودم رو سمت اهورا میکشم و میگم : بََده برات … 

اونقدر از مسیح میترسم که حتی فکر میکنم ازش بربیاد تا از جا بلند بشه و جلوی جمع یه دل سیر کتکم بزنه …

میفهمه و باز با صدای آروم میگه : نترس ! 

اهورا مشغول حرف زدن با مهدیه که کنارش نشسته و حواسش به من نیست . نگاش میکنم . عمیق بهم زل میزنه و میگه : نترس ازم … 

اما من مثل سگ میترسم و چیزی نمیگم … لقمه برمیدارم اما نگاه مسیح اذیتم میکنه … حس میکنم خودش پشیمونه …. اما دیره ! 

 *

  ـ ساغر ، اهورا رو ندیدی ؟ 

ساغر ـ با مهدی و بابک رفتن کمی هله هوله بگیرن … 

صدای بهروز میاد : دخترا بیاین دیگه … 

همه هول هولکی بیرون میرن و منم دنبالشون میرم . اصلا چه خبره ؟ میترا رو به ساختمون داد میزنه : ساغر ، سه تا شال دیگه می خوایم ! 

کنار کسری میرم که با سمانه بغل دست هم ایستادن … میگم : چی شده ؟ کسری ـ هیچی نشده ، فقط یه مشت خل و چل دور هم جمع شدن … 

سمانه با ذوق میگه : کسری مسخره بازی در نیار ، به جاش تلاش کن ببریم ، بلیط سینما رو بگیریم … 

کسری پوفی میکشه : خب بیا بریم من برات ده تا بلیط سینما میگیرم… 

سمانه ـ نمی خوام خب،  مزه ش اینه که اینا خرجمون رو بدن … 

ـ تو رو خدا یکی بگه چه خبره ؟

کسری ـ پای راست دخترا رو به پای چپ پسرا وصل میکنن … حالا با شال یا طناب … از اونور… 

به لبه ی استخر اشاره میکنه و میگه : تا اینور … 

لبه ی پله ها رو نشونه میره … هر دختر پسری که بدون دست زدن به طناب یا پاهاشون با بدون قطع کردنه اتصالشون با هم به خط پایان برسن ، برنده ن … بقیه ی تیما هم باید خرج شام بیرون رفتنشون و یه بلیط سینما رو براشون بگیرن … 

می خندم و میگم : من و اهورا می بریم … 

کسری خنده ش میگیه و سمانه میگه : اهورا اصلا نیست . فکر کنم بازی نیستی ! 

لب و لوچه م آویزون میشه و سر جمع پنج تیم میشن که هر کدوم به دوست پسراشون وصلن و تنها کسی که بازی نمیکنه یکی منم و یکی مسیح که بیخیال روی صندلی جلوی پله ها نشسته … 

بهروز ـ من باید جور دوست دختر بابک رو بکشم ؟ 

ساغر می خنده و میگه : بد که نمیشه ، می تونین شام برین بیرون ! 

بهروز ـ میترا همیشه میبازه ! ) رو به من ( اصلا تو بیا با من … 

میترا میخنده و بی خیال میگه:  والا من فقط بر خوشگذرونیش میگم … 

یکی بازوم رو میگیره و جلو میکشه ، نگاه میکنم و مسیح رو میبینم . اخمو منو میبره سمت ساغر و میگه برا ما هم ببند … همه با چشمای گشاده نگاش میکنن و من از اونا متعجب ترم و اصلا دوست ندارم با مسیح بازی کنم .. 

یاشار با خنده میگه : بدبخت نهان ، نمی تونه جم بخوره بس که غولی ! 

بهروز با پوزخند به مسیح نگاه میکنه و میگه : می خوای شام بدی همه رو! ؟ 

همه مطعنن که ما می بازیم و بیشتر به خاطر ریزه میزه بودنه من و درشت بودنه مسیح … بی میل ایستادم و ساغر پاهامون رو میبنده … 

مژگان میگه : شل نبندی یه موقع مسیح قدم برداره پاره بشه … 

مسیح فقط اخمو ایستاده و محل نمیده ، میگم : ما می بریم ! 

مسیح زیر چشم نگام میکنه و بعد می پرسه : قانونه بازی چیه ؟ 

انگاری مسیح تا حالا بازی نکرده و حرف یاشار اینو ثابت میکنه که میگه : مسیح اولین بارته هول نکنی … 

همه میخندن و ساغر میگه:   پاهاتون رو باز نکنین … از خط بیرون نزنین … مانع حریف نشین . به شالی که باهاش پاتون رو بستم دست نزنین … 

پس ساره با کی بازی میکرده ؟ مسیح مچ دستم رو میگیره و من از همین الان نمی تونم خودم رو با مسیح هماهنگ کنم .. مرتب سکندری می خورم و همه مسخره مون می کنن … اما مسیح کار خودش رو میکنه و نه به من محل میده نه به بقیه … 

پشت خط که وایمیسیم . ساغر میشمره : یک …. دو … 

همه راه می افتن … سکندری می خورن و پسرا بعضی وقتا سر دخترا داد میزنن … منو مسیح هم راه میریم .. مرتب بازانو زمین می خورم … مسیح حتی خم نمیشه کمکم کنه … کلافه و عصبی باز بلند میشم و ما از همه عقب افتادیم …

مسیح نگام میکنه و میگم : تو رو خدا بجنب … 

ـ بچه پررو ، همه ش تو می افتی بعد من بجنبم ؟ 

ـ پس یهویی بگو با ختیم دیگه …

لبخند کجی میزنه و میگه : می خوای ببری ؟؟؟ 

ما داریم تو صلح حرف میزنیم و بقیه با هم تیمیشون دعواشون شده … از همه عقب افتادیم و با حسرت به تیم ها نگاه میکنم و میگم : آره … ولی الان اونا می بَرَ …

حرفم تموم نشده که بی هوا خم میشه و دستش رو دور کمرم حلقه میکنه … منو بالا میکشه و مثل هندوونه منو زیر بغل میگیره و پام هنوز به پاش وصله که با سرعت جلو میره … از کنار بقیه میگذره و همه وا رفته ما رو نگاه میکنن و من خشکم زده … اما وقتی از کنار اونا رد میشیم و قیافه هاشون رو میبینم . همونطوری که تقریبا کله پا شدم میخندم و جیغ میکشم : هوراااا …. زود تر بروووو … آفریییین … 

مسیح ـ مگه با اسب حرف میزنی ؟ 

خنده م میگیره و از ته دل می خندم و میگم : نه بابا ، با مسیحم ! 

از خط پایان میگذریم و مسیح زمینم میذاره و چون بی هواس یهو سرم گیج میره اما خنده هنوز روی لبمه … می خوام باز زمین بخورم که بازوم رو میگیره و نگهم میداره … 

مسیح ـ چی شد بچه ؟ 

محل نمیدم و در عوض جیغ میکشم : ما بردیــــم …. هـــوراااا … 

مسیح ـ یواش … 

باز محل نمیدم و دست به کمر می ایستم : میبینم که کم اوردین …. 

همه سر جاهاشون وا میرن و روی زمین می شینن … مسیح با لبهای باز شده از خنده ش نگام میکنه و من اونقدر خوشحالم از بردی که توش هیچ سهمی نداشتم که حواسم نیست … ساغر میگه : جرزنی کردین … 

بهروز ـ تقلبه عاقا … 

میترا که می خنده میگه : دمت گررررم مسیح ، عالی بود … 

بهروز بهش تشر میزنه : زهره مار … 

کسری ـ انگار گونی زیر بغلش زد و در رفت … 

سمانه ـ قبول نیست … 

مسیح ـ دِهََه … ببندین بابا ، قوانین بازی حفظ شده … مانع کسی هم نشدیم .. طنابم که هنوز وصله … قبلشم که قوانین رو پرسیدم ، والسلام … ماستا رو کیسه کنین ، ُعُ رضه داشتین ، بغل میگرفتین … 

کسری به پیشونیش میزنه و میگه : فک کن من سمانه رو کول میگرفتم … 

سمانه اخم میکنه و همه می خندن … بیچاره فقط یه کمی تپل تر از بقیه س … 

سمانه ـ زهره مار … 

بهروز به من نگاه میکنه و میگه : تو توی خونه تون نون پیدا نمیشه بخوری ؟  یاشار بهم میخنده و میگه : چرت میگه ، همینطوریش بیسته بیستی … 

مسیح ـ جمع کنین بساطتون رو … 

ـ چی رو جمع کنن … هرکی دونگ خودش رو بده ! 

مسیح ـ کوتاه بیا بچه! 

واقعا مثل بچه ها آرنجش رو میگیرم و سرم رو بلند میکنم تا بهتر ببینمش و میگم : تو رو خدا ، دیدی چقدرمسخره مون کردن ؟ 

مسیح خم میشه و شال رو باز میکنه … جلو میره و اول یقه ی کسری رو که روی زمین نشسته چنگ میزنه و دست دیگه ش رو جلوش نگه میداره : پیاده شو .. 

کسری ـ به منه علیله ذلیل رحم کن … 

میخندم و مسیح میگه : کم بنال … 

کسری دست میکنه تو جیبش رو دونگش رو میده ، بعدی نوبت یاشاره و قبل از اینکه مسیح چیزی بگه خودش دست تو جیب میکنه وپول رو به مسیح میده : صد رحمت به شرخر … 

بعدی نوبت بهروزه و مسیح باز یقه ی بهروز رو از پشت چنگ میزنه و میگه : بیا بالا… 

بهروز دونگش رو میده و به طعنه میگه : انگاری بدت نمیاد با پارتنر اهورا بریزی رو هم … 

مسیح نگاش میکنه و میگه : چرا بدم بیاد ؟ بهتر از طاق زدنه دوست دخترم با دوستمه ! 

بهروز سرخ میشه و من حس میکنم مسیح بهش تیکه انداخته و میخوام جو عوض بشه که جلو میرم ودست مسیح رو که هنوز گیره یقه ی بهروزه رو میگیرم و میگم : خب سینما افتادیم دیگه.. 

مسیح نگاه سرخ شده ش رو از بهروز میگیره و پول رو سمتم میگیره و میگه : آره ! 

مژگان ـ نهان انگاری خیلی وقته منتظری با مسیح بری سینما … 

میدونم مژگانم به من تیکه میندازه و من برام مهم نیست چی میگه و در عوض بدم نمیاد کمی حرصش بدم و دستم رو دور ساعد مسیح حلقه میکنم و میگم : چرا بدم بیاد ؟ مسیح چشم کور کنه ! 

کسری بلند میخنده و یاشار دست میزنه ، بقیه وا رفته نگام میکنن و بیچاره ها فکر میکنن اَرِِه رو به اهورا میدم و تیشه رو از مسیح میگیرم ! چه اهمیتی داره بقیه چه فکری میکنن ؟

همین موقع ماشین اهورا میاد و جلوی ساختمون پارک میکنه … دست مسیح رو ول میکنم و سمت ماشین میرم

… پیاده میشه و با دیدنم لبخند مهربونی میزنه … نوک دماغم میزنه و میگه : نیستی خانوم خانوما … 

ـ خبر داری بردیم ؟ 

اهورا مکث میکنه و میگه : چی رو ؟  بهروز ـ نبودی دوست دخترت رو کِِش رفتن ! 

مسیح پوزخند میزنه و دست هاش رو توی جیب شلوارش می بره و اهورا ابرو بالا میندازه و میگه : اون کِِش شلواره که کِِش میره ! 

قری به سر و گردنم میدم و میگم : تو این مسابقه بردیم … 

اهورا به بقیه نگاه میکنه و انگار تازه دو هزاریش می افته و میگه : آهان … اونوقت با کی ؟  ـ با آقا غوله ! 

اهورا درجا به مسیح نگاه میکنه و اول کمی بهش خیره س و بعد لبخند میزنه و میگه : خوبه دیگه ، با هم شام افتادین … 

ولی من خیلی پرت تر از این حرفام و نگاه اهورا و پوزخند مسیح با خیرگی بهروز برام معنا نداره که به نایلون های توی دست اهورا نگاه میکنم و میگم : چی گرفتین ؟ 

اهورا همه نایلوناش رو توی یه دست میگیره و دست آزادش رو دورم حلقه میکنه و میگه : خرت و پرت تا جوجهمون بخوره …

کسری از جا بلند میشه و همراه یاشار سمتمون میان … 

کسری ـ اهورا اون چیزی که گفتم آوردی ؟  یاشار ـ آقا هرچی گرفتی به نهان نمیدیم … 

مشتی به بازوش میزنم و میگم : گمشو ، همه ش برای منه … 

اهورا ـ بچه ها ، دعوا نکنین … 

کسری ـ چشم بابایی ! 

ما حرف میزنیم و مسخره بازی در میاریم غافل از اینکه مسیح تا لحظه ی آخر نگاهش خیره ی من و خانواده شه که انگاری خوب منو به جمعشون راه دادن … 

 *

ـ جدی غذا بلد نیستی ؟ 

تو جواب ساغر با نهایت سادگیم میگم : نه به خدا … 

سمانه ـ آخی ، اهورا گناه داره … 

میترا با آرنجش ملایم به پهلوم میزنه و پر شیطنت میگه : وقتایی که میرین خونه ، چی می خورین پس ؟  سیما تند جواب میده : از نمک وجود همدیگه می خورن … 

بعد همه شون زیر خنده میزنن و سرخ میشم از شوخی شون و میگم : خاک تو سرتون ! 

از آشپزخونه بیرون میام و سر و صدای پسرا از توی حیاط به گوشم میخوره … بی توجه از پله ها بالا میرم و وارد راهروی طبقه ی بالا میشم … می خوام سمت اتاقم برم که پچ پچ میشنوم…. 

میخوام محل ندم اما کنجکاو تر دوست دارم نزدیک شم و بفهمم چه خبره … صدا از دو تا اتاق بالاتر به گوشم می رسه و آروم آروم سمت اتاق قدم برمیدارم … گوشه ی در بازه و از لا به لای اون به داخل اتاق نگاه میکنم … مسیح رو به منه و یه دختر پشت به در ایستاده … 

مسیح کلافه س و صدای دختر رو میشنوم : ساره رو ول کردی ! 

مسیح پوزخند میزنه و میگه : نگرفته بودم که بخوام ولش کنم … 

ـ حامله بود … 

ـ تاوانه هرزگیش بود … 

ـ تو پدر بچه شی … 

به آنی مسیح کبود میشه و میدونم که حساب دختره با کرام الکاتبینه و همینم میشه … مسیح با خشم تند جلو میره و یقه ی دختر رو توی دستش میگیره … محکم اونو به دیوار می کوبه وبالا میگیره … حالا فقط نوک پاهای دخترک روی زمینه و داره میره که سرخ بشه از بی نفسی …  من نیم رخ دختر رو میبینم … 

ـ مژگان ؟!؟!؟ 

صدای پر از عصبانیت مسیح رو میشنوم : ببند دهنت رو زنیکه …. اینقدر اون بچه رو به ریشه من نبند … اون بچهی من نیست ! 

قطره اشکی از روی گونه ی مژگان سُُر می خوره و میگه : می دونی یاشار رو دوست ندارم ! 

سوالی نمی پرسه و داره به مسیح ندا میده … مسیح در عوض پوزخند میزنه و میگه : توام میدونی که یاشارم تورو نمی خواد ! 

مژگان ـ فقط به خاطر بودن با توعه مسیح … 

مسیح تند یقه ی مژگان رو ول میکنه که مژگان روی زمین ُسُر میخوره … من وا میرم … مژگان به گریه می افته و میگه : چرا به چشمت نمیام ؟ 

مسیح عصبی می خنده و میگه : د آخه تو غرور نداری ؟ فهم نداری ؟ نمی فهمی من حتی تو و امثال تو و ساره رو آدم حساب نمیکنم … امشب تو بغله یکی لاس میزنی فردا تو بغل اون یکی ؟ فکر کردی یاشار تو رو می خواد ؟ 

مژگان ساکت روی زمین نشسته و زانوهاش رو بغل گرفته .. آروم اشک میریزه و میگه : تو حتی اندازه ی نهان هم به من توجه نمیکنی … 

اسمم که وسط میاد وا میرم … مسیح دستی بین موهاش میکشه و میگه : فقط حس میکنم اون کسی که من فکر میکنم نیست ! 

منظور مسیح رو شاید فقط من فهمیدم ، نه مژگان .. از در فاصله میگیرم و به سمت اتاق میرم و با خودم میگم من واقعا اون کسی که مسیح فکر میکنه نیستم … حتی گاهی حس میکنم با اهورا بودنم خیانت به اسم توی شناسنامه ایه که صاحبش مرتب به هر بهانه ای روی من دست بلند میکنه تا دق و دلیش از ساره رو سر من خالی کنه  … بغض میکنم و هنوزم دلگیرم از مسیحی که به روی خودش نمیاره آخرین بار با چه وضعی از خونه ش بیرون زدم … 

 *

ـ مراقب باش … 

پر هیجان نگاه میکنم و به یاشار که دلواپس به اهورا نگاه میکنه میگم : خیلی کیف میده … 

یاشار ـ تو کم داریا … 

ـ خب منم دلم میخواد برم بالا … 

بهروز کنار یاشار ایستاده و به من نگاه میکنه … نگاهش معذبم میکنه و قدمی عقب میرم که به یه جای سِِفت و سخت میخورم و برمیگردم .. با دیدن مسیح لبم رو گاز میزنم و میگم : ببخشید ، حواسم نبود … 

ریز بین نگام میکنه که با دست اهورا رو نشونش میدم و میگم : نگاه اهورا کجاست ؟  با همون صدای بََم و مردونه ش نگام میکنه و میگه : دوست داری بری ؟ 

لب و لوچه م آویزون میشه و میگم : کسری و یاشار تا میرم نزدیک درخت نمی ذارن بالا برم … 

ـ خطرناکه … 

متعجب میگم : آقا غوله ترسیده ؟ 

لبخند کجی میزنه و میگه : جبرانه مافات کنم ؟! 

ـ بابت ؟ 

ـ اعصابی که اون شب خورد شد و گندی که زده شد … لبت هنوز کبوده … 

خیره خیره نگاش میکنم که بی هوا خم میشه ، هنوز قصدش رو نفهمیدم که هر دو دستش رو پشت رونای پام میذاره و منو عینه آب خوردن بالا میکِِشه … شوک زده چشام گشاد میشه و دستاش هنوز پشت رون های پامه که شل نگه میداره … می ترسم بیفتم و خیلی غریزی پاهام رو دور کمرش حلقه میکنم و دستام رو دور گردنش …  مسیح دستاش رو از پشت رون هام برمیداره و این بار جفت دستاش رو پشت کمرم میزنه …  بهت زده به مسیحی نگاه میکنمکه صورتش دقیقا جلوی صورتمه و تا حالا این همه بهش نزدیک نبودم … 

حس میکنم به جای من قلبم حرف میزنه و شک میکنم که مسیح صدای ضربانش رو نشنوه … با لکنت میگم : چـ

.. چیکار میکنی ؟؟؟ میترا ـ چه خبره بابا ؟ 

کسری ـ اصلا معلوم نیست پنبه برمیداره یا آدم … 

یاشار ـ رنگش گچ شده مسیح ، بذارش زمین … 

مسیح محل نمیده و اخم آلود سمت درخت میره … من هنوز آویزونشم و میگه : محکم بگیر نیم وجبی ! 

منظورش رو وقتی میفهمم که دستاش رو از روی کمرم برمیداره و به درخت میگیره … خیلی با احتیاط میره و اهورا فقط با اخم به ما زل زده … مسیح کار بلد تر از این حرفاس و من بعد ها می فهمم که مسیح صخره نورد هم هست … 

مشغول بالا رفتنه و آروم میگه : به لبو گفتی زکی از قرمزی ! 

نگام رو از گردنه تیره و فک محکمش بالاتر کش میدم و نگاش میکنم که حتی مسیح نگامم نکرده از کجا فهمیده و میگم : زشته ! 

ـ زشت اینه من با این هیکلم باس آویزون شم تا تو یادت بره سه شب پیش رو ، از من نترسی ! 

یه جوری می شم از اینکه مسیح غیر مستقیم که نه … اما مستقیم داره میگه ببخشمش … مسیح فرق کرده ؟ سابقا ککش هم نگزیده بود برای زدنم ! 

ـ بچسب بهم ، سرت نخوره به شاخه … 

تند سرم رو روی سینه ش میذارم و منم می خوام بگم تَنِِت از گرما به تنور گفته زکی … اما نمیگم و حس میکنم مسیح گرمش نیست و فقط تب کرده از مماس بودنه بدنم با بدنش ! 

خداروشکر میکنم درخت اونقدر شاخه ی قطوری داره که یکی مثل مسیح بالا بره و نگه آی سرم !!!! درخت بیچاره … روی دور ترین شاخه از اهورا که خیلی هم قطوره صبر میکنه و من با ترس پایین رو نگاه میکنم … همه سرشون رو بالا گرفتن و ما رو نگاه میکنن که سرم گیج میره و چشم میبندم … نگاه مسیح بدجور پشت پلکم داغ میذاره که چشم باز میکنم و نگام قفله مردمک سیاه رنگش میشه ! 

اونقدری اخموعه که خط اخم افتاده روی پیشونیش و بِِر و ِبِر منو نگام میکنه و میگم : تو دیگه کی هستی ؟! 

از همون فاصله ی فوق نزدیکمون ابرویی بالا می ندازه و بهم میگه : کی ام ؟!

لبخند دندون نمایی میزنم و میگم : مرد عنکبوتی ! 

مکث میکنم و با نگاهم سرتا پاش رو آنالیز میکنم و میگم : البته سه چهار تاش رو روی هم گذاشتن تا شده مرد عنکبوتی ! 

اشاره م به گنده بک بودنشه که میخنده و میگه : کم وِِر بزن بچه ! 

دسلب مسولیت درصورت عدم رضایت شما از قرار گرفتن فید سایت شما در نگین رمان از طریق دیدگاه زیر هریک از پست های مطالب مربوط به سایت شما اطلاع رسانی کنید تا بلافاصله فید سایت شما پاک شود 

نوشته های مشابه

پاسخی بگذارید

نشانی ایمیل شما منتشر نخواهد شد. بخش‌های موردنیاز علامت‌گذاری شده‌اند *

این سایت از اکیسمت برای کاهش هرزنامه استفاده می کند. بیاموزید که چگونه اطلاعات دیدگاه های شما پردازش می‌شوند.

دکمه بازگشت به بالا
بستن