رمان حرارت تنت

رمان حرارت تنت پارت۵

رمان حرارت تنت

جهت دسترسی اسان به پارت اول تا اخر رمان حرارت تنت واردشوید

صدای حاج کمال میاد : چی شده ؟  ساره کو ؟  مسیح ـ زنمه ، تو اتاقه … اختیاره زنمم ندارم ؟ … 

ماهی ـ زنته ؟ زنته که دست روش بلند کنی ؟ … 

مسیح ـ کجا ؟ 

ماهی ـ برم ببینم چه خاکی تو سرم ریختی ؟ ببینم چه بلایی سر دختر مردم آوردی … 

سودابه ـ مسیح خدا لعنتت کنه ، حامله س … 

کمال ـ چیکار کرد ؟ چی گفت که دعواتون شد اصلا ؟ 

در اتاق باز میشه و من خجالت میکشم . پیشونیم رو روی زانوهام میذارم و نمی خوام اوضاع ظاهرم رو ببینن …

مسیح یه حیوونه … صدای ماهی رو میشنوم : ساره ، ساره جان … 

دلخورم از همه ، از خودم … مسیح تعادل روانی نداره … صداش رو از بیرون میشنوم : پشتم چرت و پرت گفته که زبونش رو قیچی کردم … 

صدای سودابه میاد : به ارواح خاک مامان بزرگ به مرگه مامان بابا هیچی نگفت اصلا … 

مسیح بلند داد میزنه : َاَه … پشت بندش صدای شکستنی میاد .. ماهی رو به روم میشینه و می گه : ساره جان ، ببینمت … 

دوست ندارم ببینتم . هق هق میزنم هنوز و به ناچار نگاش میکنم . لبش رو گاز میزنه و روی گونه ش میکوبه :

دستت بشکنه مسیح … 

دلم ترحم نمی خواد . می خوام بگم بابا من ساره نیستم ، بگم اون هر غلطی کرده کاره من نیست … اما نمیگم … اگه بگم کجا رو دارم که برم ؟ ماهی بیرون میره و جیغ میکشه : شیرمو حلالت نمیکنم مسیح … خدا لعنتت کنه مسیح

، کبود کردی صورته عینه ماهش رو … 

سودابه ـ خاک به سرم … 

کمال ـ من اینطوری بزرگ کردم تو رو ؟ که آبروی منو ببری دختره بگه بابا ش یه جو غیرت نداشت مردونگی یاده پسرش بده ؟ 

مسیح داد میزنه : دختره غلط کرد بگه ، بگه تا نیست و نابودش کنم! 

کمال ـ الان خیلی مردی که میگی دستت رو زن بلند میشه ؟ … خانوم برو بیارش میریم خونه … 

مسیح ـ چی چی رو بیاره ؟ کجا میرین خونه ؟ … خودتون تا هروقت هستین قدم سر چشم ، کسی حق نداره ساره رو ببره  … 

کمال ـ کافیه مسیح ، می برمش آروم که شدی به کارات فکر کن … 

ماهی داخل میاد و کمد رو باز میکنه . یه مانتوی دمه دستی بهم میده که تنم میکنم . از رفتن استقبال میکنم و نمی خوام بیشتر بمونم . سودابه قسم آیه و قرآن میخوره که من چیزی نگفتم ، مسیح خودشم حالا دیگه فهمیده که بی جهت از کوره در رفته و به روی خودش نمیاره .. 

از اتاق که بیرون میریم کمال نگام میکنه و با تاسف سری تکون میده . زیر لبی سلام میکنم که میگه : سلام دخترم … شما برین پایین میام الان … 

مسیح نگام میکنه . با بغض نگاش میکنم . نگاهش رو منحرف میکنه … از سالنی که پر از شیشه خورده ی گلدون و بشقاب و کوفت و زهره ماره می گذرم … از در بیرون میزنم و با ماهی و سودابه داخل ماشین میشینیم … دلم میخواد برم خونه … اینکه مامان هرچقدر هم اخم و تخم کنه می ارزه به اینجا موندن .. تورج گفته آفتابی نشم . دوست دارم یه جا رو گیر بیارم و تنهایی اونقدری گریه کنم تا جونم در بره … تا کِِی می تونستم فرار کنم ؟ 

 *

ـ چه بهت میاد … 

خودش با این حرف غش غش می خنده و من لبخند میزنم که لبم درد میگیره … حاج کمال با لبخند گوشه ی لبش میگه : حالا یکی از لباسای ماهی رو میدادین بپوشه … 

سودابه لب و لوچه ش رو کج میکنه و میگه : این می ارزه به لباسای مامان … 

کمال اخم میکنه : به خانومم حرف نزن … 

سودابه ـ ایششش … 

کمال به مبل کنارش اشاره میزنه : بیا بشین اینجا … 

روی مبلی که نشونم میده میشینم و خودم به گرمکن و تیشرت کسری که تنمه نگاه میکنم . چقدر مسخره شدم

. موهام رو گوجه ای بالا سرم بستم که تو دست و پام نباشه … سرم درد میکنه و همین موقع صدای موتور ماشینی رو از حیاط میشنوم که خاموش میشه . می دونم کسراس … داخل میاد و میگه : سلام به همه … 

اول نگاش به سودابه میافته : تو کار و زندگی نداری همه ش اینجا پلاسی ؟  سودابه ـ خونه بابامه ، به توچه ؟ 

میخواد جوابش رو بده که نگاش به من می افته ، اخماش درهم میره و جلو میاد . رو به روم وایمیسته و میگم :

سلام . خسته نباشی ؟  ـ چی شده ؟ 

ـ حداقل حالم رو بپرس … 

ـ مسخره بازی در نیار … چی شده میگم ؟  ـ خـ … خوردم زمین … 

ـ خر اون شوهره گوساله ته … 

لبم رو گاز میگیرم و کمال تشر میزنه : کسری … 

محل نمیده و باز از خونه بیرون میره.  می دونم میره سر وقت مسیح … کمال چیزی نمیگه ! … 

 *

ـ پاشو میگمت … 

ـ لباس ندارم به خدا … 

ـ زهره مار … یاشار گفته از دوست دخترش میگیره … 

کلافه صدا بلند میکنم : مامان ماهی … مامان ماهی … 

از آشپزخونه بیرون میاد و میگه : کوفت و مامان ماهی ، پاشو برو بیرون یه باد به کله ت بخوره…  دو روزه خودت رو حبس کردی ! 

صدا آیفون میاد . کسری درو بازمیکنه و چند دقه بعد یاشار میاد داخل : کی خونه س ؟  کسری ـ چرت و پرت نگو ، لباس رو بده ! 

نایلون رو سمتش میگیره و چشمش به من می خوره . پقی زیر خنده میزنه و میگه : فشن ُمُد کی بودی تو ؟  میخندم و میگم : سلام . خوبی ؟ 

 یاشار ـ فدات ، اهورا تو ماشین منتظره … دست بجنبون … 

بالاجبار اماده میشم . مانتو شلوار اسپرت ارتشیه … خوشم میاد از مدلش ،  پایین که میام با مامان ماهی خدافظی میکنم و بیرون میریم . اهورا دست به سینه به ماشین تکیه داده که با دیدنم تکیه ش رو میگیره و لبخند میزنه : سلام خوشگل خانوم … 

ـ سلام خوشتیپ آقا ! 

گرم میخنده و در شاگرد رو برام باز میکنه : بفرمایید مادمازل … 

یاشار ـ اون جای من بود … 

تند سوار میشم و با لودگی میگم : حالا دیگه نیست! 

یاشار ـ ای تو ذاتت دختر .. .

  تو ماشین جا میگیریم و خوشحالم از اینکه مسیح بینمون نیست . یه جای قشنگ میریم که پره از سفره خونه و رستوران که کسری میگه اسمش دربنده ! کل مسیر می خندیم و مسخره بازی درمیاریم . سر سفره ی شام اهورا میگه

: مسیح آدرس اونی که گفتی رو گرفته و گفته اگه می خوای بری دیدنش بریم ! 

ـ جهان رو میگی ؟  اهورا ـ آره … 

کسری ـ داداشم فک کنم بهانه ی آشتی پیدا کرده … 

اخم میکنم : با اون نمیرم … 

اهورا ابرویی بالا می ندازه و میگه : با کی میری ؟ 

نگاش میکنم و چشام رو ریز میکنم ، ملتمس می گم : مثلا با شما ! 

اهورا میخنده و رو به کسری می گه : بگو آدرس بده خودمون می بریمش … 

کسری بی میل قبول میکنه … میدونم چندان هم راضی نیست از مسیح بد بگیم . تا آخر شب خوش می گذرونیمو حس میکنم دنیای بی مسیح ، یعنی بهشت ! اما اهورا… 

 *

روی صندلی کمی جا به جا میشم . خوشم از دخترک پشت میزی که منشی جهانه نمیاد .. راهمون نداده و می گه با نوبت باید بریم ! اما من دل تو دلم نیست که بعد از ۱۰ سال جهان رو ببینم … حتما بهم یه جای خواب میده ، یا اصلا خونه میگیره برام تا سربار مسیح نباشم  ! 

ـ بری دیگه نمیبینمت یعنی ؟ 

به سمت کسری برمیگردم و  لبخند میزنم : من که فعلا ترکیه نمیرم ، اما برای دیدن مامان ماهی و شما ها میام! 

صدای اهورا رو که سمت دیگه م نشسته میشنوم : ادم قابل اعتمادیه ؟  با همون لبخند میگم : حرف نداره ، با تورج و من با هم بزرگ شدیم . 

یاشار از در دفتر که کنار در سرویس بهداشتیه داخل میشه و سمت ما میاد : اوووف ، مگه جا پارک گیر می اومد ؟  اهورا ـ بشین حالا … 

کسری باز میگه : مسیح گفت برات چند تا لباس میاره … 

اخم میکنم و میگم : خیلی سنگدله ! 

کسری لبخند میزنه و میگه : مسیحه دیگه ، ولی باور کن اون همه که تو فکر میکنی بد نیست ! 

دلم می خواد بگم حتی از اون چیزی که من فکر میکنم بدتره که منشی ما رو صدا میزنه : خانوم ، نوبت شماست

  …

پر ذوق از جا بلند میشم و اهورا جلوتر میره … تقی به در میزنه و با شنیدن صدای بفرمایید درو باز میکنه ، اول اهورا و بعد من به همراه کسری و یاشار داخل میریم .. سرش رو توی یه پرونده فرو برده و همزمان بدون نگاه کردن به ما میگه : بفرمایید خواهش میکنم … 

با لبخند و ذوق میگم : جهان ! 

کمی مکث میکنه و بعد سرش رو بلند میکنه … با دیدن من تند از جا بلند میشه و میگه : نهان !!! 

پر ذوق میز رو دور میزنه و بغلش رو باز میکنه ، می خواد بغلم کنه که اهورا جلوی من می ایسته … با تعجب نگاش میکنم و جهان انگار تازه نگاهش به سه تا پسری می افته که همراه من هستن و  اخم ملایمی میکنه که اهورا میگه :

سلام عرض شد … 

جهان تازه به خودش میاد و لبخند هولی میزنه:  سلام ، سلام … بفرمایید خواهش میکنم … من عذر خواهی میکنم

  …

باتعارف جهان همه روی سِِت مبل های هفت نفره سیاه رنگ دفترش می شینیم و تموم مدت جهان ریز به ریز منو ظاهرم رو بالا پایین میکنه ، انگاری وجود پسرا مانع میشه که بیاد و یه دل سیر رفع دلتنگی کنه  ! به زبان استانبول میگه : ) اینجا چیکار میکنی ؟ چی سرت اومده ؟ می دونی اونور چه خبره ؟ (  اما من به ایرانی جواب میدم تا پسرا معذب نشن : داستانش مفصله ! 

جهان حساب کار دستش میاد و با خنده و به ایرانی میگه : وای خدا … از دیدنت اونقدر شگفت زده م که مراتب ادب یادم رفته ! 

با تلفن به منشیش میگه : برامون قهوه و شیرینی بیار ! 

گوشی رو می ذاره و رو به پسرا میگه : واقعا معذرت میخوام ، از اخرین باری که نهان رو دیدم ۱۰ سالی می گذره وبا ماجرای گمشدنش و دوباره دیدنش کمی هول شدم ! 

کسری میگه : کمی ؟! 

یاشار سرفه مصلحتی میکنه و اهورا جواب میده : موردی نداره … 

منشی با سفارش هایی که جهان داده داخل میاد و روی میز اونا رو میچینه … بیرون که میره اهورا به من نگاه میکنه و میپرسه : بالاخره فکر کنم یه آشنا پیدا کردی… 

میخندم و میگم : بخت زیادی یار بوده باهام … 

اهورا که بلند میشه دو نفر دیگه هم پشت بندش بلند میشن که جهان همونطور که نشسته میگه : قهوه تون رو میل بفرمایید ! 

اهورا متواضع لبخند میزنه : تشکر میکنم ، فقط قبل از رفتن می خوام مطلبی رو به نهان بگم …  

کمی گرفته میشم ، دوست ندارم برن … این پسرا اونقدری اعتمادم رو جلب کردن که حس میکنم لازمه که توی زندگی باز ببینمشون … از جا بلند میشم و همراه اهورا کمی از جمع فاصله میگیریم … کسرا و یاشار با هم حرف میزنن و اما جهان با چشمای ریز شده کنجکاوی میکنه تا سر در بیاره از بحث و حرف های من با اهورا … گوشه ترین که میریم زل میزنه به چشم هام و میگه : شماره ی منو داری ، هروقت مشکلی پیش اومد بهم زنگ بزن ! هر تایمی که باشه اشکالی نداره … 

لبخند میزنم و میگم : بازم می بینمتون ؟ 

لبخندم رو با لبخند جواب میده و میگه : من کسی نیستم که دست از سرت بردارم ! 

با لحن خاصی میگه ، با لحنی میگه که دل هر دختری میگذره … خصوصا که مردم های میشی رنگش رو به مردمک چشم هام دوخته و میخواد جمله ش تاثیر بیشتری داشته باشه و تاثیر بیشتری هم داره ! من دوست دارم که از این به بعد هم اهورا رو ببینم… 

ـ من بازم میبینمتون ، هنوز مدارکم دسته مسیحه… 

لبخند میزنه و میگه : بیشتر مشتاقم که منو ببینی ! 

حس میکنم گونه هام رنگ میگیره که اهورا ادامه میده : روی من حساب کن ! 

سری تکون میدم که به سمت پسرا برمیگرده : خیله خب بریم دیگه … 

باز به من نگاه می کنه و میگه : اگه تونستم خودم خورده ریزاتو میارم نه مسیح ! 

ـ من که وسایلی نداشتم ! 

ـ مسیح گفت لباس نداری و بهتره لباسا رو برداری ، هر وقت هم بابت خونه ی مسیح یا این مسخره بازیا لازم شد بهت اطلاع میدیم که بیای ، این لطف رو در حق ما و آبروی ماهرخ و حاج کمال بکن … 

ـ من میام اهورا ! 

انگار خیالش راحت میشه و پسرا بلند میشن ، یاشار میگه : ریزه خانوم ، من از یادت نرم … 

با خنده میگم  : نمیری ، من بهتون سر میزنم … 

کسری کمی گرفته س ، یاشار که بیرون میره کسری جلو میاد و در نهایت تعجبم با یه دستش بازوم رو میگیره و با محبت بالای سرم رو بوسه میزنه و میگه : هرچی که شد روی من حساب کن ! مراقب خودت باش … 

لبخند میزنه و میره … من کسری رو خیلی دوست دارم … به راهی که از اون رفته نگاه میکنم و حس میکنم قطعاهیچوقت کسری از یادم نمیره …. هر سه بیرون میرن که دستی روی بازوم میشینه : انگار اینجا دوستای خوبی پیداکردی … 

با لبخند به جهان نگاه میکنم و میگم : خوب نه …. خیلی خوب ! 

میخنده و میگه : باورم نمیشه که بالاخره دیدمت …

روی یکی از مبلا رو به رو هم میشینم و میگم : تورج خوبه ؟  ـ خودت میدونی که چقدر دوستت داره ، به نظرت الان حالش خوبه ؟  بغض میکنم و می گم : مـ .. مریم ! 

ـ به خونت تشنه س ، اون شب همه چیز رو به هم ریختی … 

هول و دست پاچه گوشه ی مبل کز میکنم و میگم : منو فروخت ! 

جهان عمیق نگام میکنه و میگه : میدونی چند نفر آرزو داشتن جای تو ، اون شب عروسه مازیار باشن ؟! 

با شنیدن اسمش اشک های جمع شده توی چشمم روی گونه م راه باز میکنن و میگم : تو می دونی اون چطور آدمیه! 

جهان ـ تجارته نهان … تجارت ! 

اخم ملایمی میکنم ، جهان از فروخته شدن من با تجارت حرف میزنه … از دفن کردن آرزوهام و نفرتم از مازیار حرف میزنه چون تجارته ! به روی خودم نمیارم … در عوض میگم : از تورج بگو برام … 

لبخند میزنه و چهره ش رو ناراحتی میگیره … 

ـ خبر داشتم که ایران میاین و برای جشن اومده بودم ، منو تورج قرار گذاشته بودیم آخر هفته ی دیگه به جنوب ایران بریم … تفریحی ! … خراب کردی دختر … فرار چیزی رو حل نمیکرد  . 

بهت زده به جهان نگاه میکنم …. صدای زنگ تلفنش میاد و گوشی رو برمیداره … به زبان انگلیسی مشغول حرف زدن میشه و من حتی حواسم به مکالمه ش نیست …  من هنوز  خیره م به جهانی که قرار بوده هفته ی بعد از عروسی من با تورج به جنوب ایران سفر کنه در حالی که منو تورج برای دو روز بعد از عروسیم به سمت کانادا پرواز داشتیم ! 

تلفن رو قطع میکنه و باز میگه : اونا کی بودن ؟ چیکاره بودن ؟ کجا باهاشون آشنا شدی ؟

لبخند نصف نیمه ای میزنم ، میخوام به خودم مسلط بشم… اما ترسیده م و می دونم که رنگم پریده … میدونم که نباید از پسرها برای جهان توضیح بدم و میگم : او .. اونا کمکم کردن … 

یادم میاد که سرویس بهداشتی داخل راهرو هستش و بی نقشه و بی تفکر میگم : می … میشه برم دستشویی ؟!

لبخند میزنه و میگه : حتما عزیزم … 

از جا بلند میشه و جلوتر از من از دفترش بیرون میره ، منم دنبالش راه می افتم . دور و برم رو نگاه میکنم و کاسه ی چه کنم چه کنم دستم میگیرم … می خوام همون جا بشینم و زیر گریه بزنم … صبر میکنه و به در سرویس اشاره میکنه … 

ـ اینجاس ! 

لبخند مزخرفی میزنم و داخل میرم … درو پشت سرم می بندم که صدای جهان رو میشنوم : خانوم امینی امروز میتونین همین حالا برین ، فقط سریع تر وسایلتون رو جمع کنین … 

دستم رو جلوی دهنم میذارم تا جیکم در نیاد  و روی توالت فرنگی میشینم … دستام به لرزه افتاده و دور تا دور سرویس رو نگاه میکنم که هیچ روزنه ای نداره … باید فرار میکردم … جهان ؟؟ چطور ممکنه ؟ نه ، امکان نداره … حتمااشتباه میکنم … چند دقیقه ای می گذره و از جا بلند میشم … باید میرفتم ! در رو باز میکنم و بیرون میرم . وسط سالنگوشی به دست منتظرم مونده و  با دیدنم دهن باز میکنه تا حرف بزنه که در نیمه باز خروجی سالن توجهم رو جلبمیکنه … 

خیره و با اخم به من زل میزنه که یه عقب به کنار برمیدارم … گوشه ی چشمش لوچ میخوره و من خیلی ناگهانی و با شتاب به سمت در میدوم و دستم که روی دستگیره میرسه و میخوام در و کامل باز کنم از پشت سر یقه م رو میگیره و میکشه … به عقب پرت میشم و با کمر روی سرامیک های کف دفترش می خورم ، تموم بدنم انگاری له میشه و کمرم تیر میکشه . بالای سرم می ایسته و با اخم بهم نگاه میکنه … 

کف دستام رو از پشت سر به سرامیک های کف سالنش تکیه میدم و خودم رو عقب میکشم که میگه : فکر کردی من احمقم ؟!؟! 

از ترس و دلهره عرق سردی روی پیشونیم میشینه و چونه م  از بغض می لرزه … نگام به  سمت دستش میره که در رو میبنده … صدای بسته شدن در همزمان میشه به نابودی یه ذره امیدم برای بیرون رفتن … تلفنش زنگ میخوره و اونو کنار گوشش میذاره : بله آقا … تو دفتر منتظر شما هستیم …. 

اشک های پشت سر همم میریزه و گوشی رو قطع میکنه … جلو میاد و از یقه م میگیره و بلندم  میکنه … بی رمق منو به سمت دفترش میبره و روی مبل پرت میکنه : زبل شدی نهان ! 

دست هام به لرزه می افتن و نگاش میکنم : چرا ؟! 

ـ هنوز خیلی مونده که بفهمی تو چه دنیایی زندگی میکنی ! 

ـ مـ .. من بهت. . به تو اعتماد کردم ! 

پوزخند میزنه : تو  و تورج زیادی تو ناز و نعمت بودین … بسه براتون ! 

ـ ایلگار گفت تو برادرمی ! 

حسرت و بغض لابه لای کلمه هام بیداد میکنه و ترسه اومدن مازیار تا چند دقیقه ی دیگه به کنارو  ترس تنها موندنم با جهان به کنار … من از جنس مخالف ، تنها توی اتاق می ترسم و امیدوارم حرف زدنمون فقط به گله گذاری و طمع جهان ختم بشه ، نه چیز بیشتری… 

انگار پول جهان رو هم کور کرده و هم کر که میگه : اون پیر خِرِِفت هنوزم به اون  سرهنگ احمق وفاداره و میخواد از تو و تورج مراقبت کنه ! نمی فهمه که باید برای بالا بردن خودش تلاش کنه و این وسط من پسرشم ، نه و تورج … 

ـ چی .. چی گیرت میاد ؟ 

ـ مازیار شرط برگدوندنت رو یه جایزه ی تپل گذاشته که نمی تونم چشم پوشی کنم ازش … اعتبارش رو نابود کردی با رفتنت ، اونم دقیقا وقتی که رقیباش توی اون مراسم بهش پوزخند میزدن … روی نفت کبریت انداختی نهان کوچولو ! به شرطه نابودیت جایزه گذاشته … نابودیت به دسته خودش ، نه بقیه … 

ته دلم خالی میشه و با پشت دست اشک هام رو پاک میکنم و میگم : بابام میاد ! 

پوزخند میزنه : بابات نرفته بود که بخواد بیاد ! 

گنگ میشم … می خوام منظورش رو بپرسم که زودتر از من میگه : کودن تر از این حرفایی که بدونی یه عمره دور و برت چه خبره ؟!

ـ بابام همه تون رو میکشه … 

خیره خیره نگام میکنه … از نگاهش خوشم نمیاد ، جلوتر میاد … نیم تنه م رو روی مبل عقب تر میکشم ، قلبم تاتوی دهنم میاد و صدای تپشش از ترس رو حس میکنم و شقیقه م نبض میگیره .. دستاش رو به دسته های مبلی که منروی اون نشسته م تکیه میده و تا میلی متری صورتم میاد … دستام رو توی هم گره میکنم تا لرزشش رو نبینه … تاضعفم رو نبینه … الان وقت کم اوردن نیست … اما دست خودم نیست و کج میخنده : مثل بید داری می لرزی….  دستش رو جلو میاره و شال روی سرم رو روی شونه هام میندازه و با دیدن موهام میخنده : هیچوقت کوتاهشون نکردی ! 

ـ بـ .. برو .. برو کنار ! 

بیهوا و یهویی با دستاش بازوهام رو میگیره و منو جلو میکِِشه .. به جون لبام می افته و من دستم رو جلو میارم و گردنش رو چنگ میزنم که تند فاصله میگیره و دستش رو روی گردنش میذاره : آخ .. توله سگ ، خودم کارت رو یک سََره میکنم… 

 با ترس پاهام رو توی خودم جمع میکنم . عرق کردم و تمام بدنم انگار روی ویبره رفته … سرگیجه امونم رو بریده و حالت تهوع دارم. .. نگام رو اطراف میچرخونم و می خوام خودم رو بُکشم .. مازیار منو میکشه و من خودم زودتر میخوام قبل از اینکه لکه دار بشم بمیرم … من زیر دست و پای جهان مردن رو دوست ندارم … نگام به کاتر روی میز می افته و جهان عصبی تر از قبل قدمی به سمتم میاد که کسی به در ورودی ساختمون میزنه … عصبی َاَه بلندی میگه و انگشت اشاره ش رو جلوم تکون میده : خودم تیکه تیکه ت میکنم نهان … حیف اومدن ببرنت … 

جلو میاد و بازوم رو میگیره . سمت در هولم میده و همزمان کاتر رو بلند میکنه …. بلند میگه : الان میام … 

جلوی در شالم رو مرتب میکنه و من هنوزم سرم گیج میره … حال خوشی ندارم و جهان  صداش رو پایین میاره :

حرف مفت بزنی به آدمای مازیار ، به اونی که می پرستم با همین کاتر نیستت میکنم! 

میترسم و فقط نگاش میکنم که از چشمی نگاه میکنه … اخم میکنه و زیر لب میگه : این دیگه کیه ؟  باز ضربه ای به در می خوره … پش بندش صداش رو می شنوم : یکی نیست در این خراب شده رو باز کنه ؟ 

بهت زده به در بسته نگاه میکنم … صداش مثل همیشه طلبکاره … جهان صاف می ایسته و میگه : اون از ادمای مازیار نیست ! 

با دست گردنم رو میگیره و سمت چشمی هولم میده .. با دیدنش امید میگیرم … تا حد زیادی لرزشم کم تر میشه و بی اراده و بلند میگم : اومدم ! 

جهان عقب هولم میده و با چشماش برام خط و نشون میکشه و حرصی میگه : نهان … نهان … 

ـ با .. باید باز کنیم … اون نمیره … 

خودم به حرفی که میزنم شک دارم … مسیح آدمه منتظر من موندن نیست … 

جهان اخم میکنه : می شناسیش ؟ 

تند سرم رو تکون میدم که میگه : لعنتی ، لعنتی … 

هولم میده سمت در و کاتر رو از زیر شالم روی گردنم میذاره و با همون صدای آرومش میگه : ردش کن بره … حرف اضافه بزنی ، هم خونه تو ریخته میشه هم این گنده بَک ! 

چیزی نمیگم که خودش پشت در پناه میگیره … اما هنوز تیغ کاتر روی گردنمه و انگاری گردنم خراش برداشته که کمی می سوزه … گوشه در رو باز میکنه و مسیح نگاهش به من می افته . ابرویی بالا میندازه و میگه : می خواستی تا صبح پشت در نگهم داری ؟ 

موندم که چطوری به اون بگم وضعیتم خوب نیست و هنوزم جوابش رو ندادم که فشار تیغ روی گردنم زیاد ترمیشه که تند و هول میگم : بـ .. ببخشید .. 

ساک رو روی زمین میذاره و باز صاف می ایسته … من تو فکرم که چطور ازش کمک بخوام و اون کمی برای رفتندست دست میکنه و اخرش یه قدم عقب میره و نگام میکنه : اون روز … خب ، من … 

پوفی میکشه و میگه : از کوره در رفتم !

از اون روز و کتک زدن من حرف میزنه … خیره نگاش میکنم ، دلخورم و هنوز ازش می ترسم ، اما جام کنار مسیح امنه و به قول خودش خیلی فرصت ها داشته تا بی عفتم کنه و نکرده ! … می بینم که درمونده س ! مسیح پشیمونه ؟ باز کمی مکث میکنه و دو دله برای رفتن که خیلی ناگهانی با دستم بهش دو رو نشون میدم ! همونی که کسری تو فیلم نشون داده بود و علامته پیروزیه ، اما رمزه ! 

خیره خیره نگام میکنه که جهان بازم فشار تیغ رو روی گردنم بیشتر میکنه و جاش میسوزه … تند میگم : به .. به خانومت سلام برسون … دلم .. دلم برای کوچولوتون تنگ میشه ! 

ابرویی بالا میندازه و من تا می تونم جاده خاکی میزنم و بی ربط حرف میزنم تا مسیح بفهمه که یه جای کار میلنگه .. مسیح اگه بذاره و بره معلوم نیست جهان تا رسیدن آدمای مازیار چه بلایی سر من بیاره ، از فکرش حتی نفسم رو به تنگ شدن میره …  مسیح اخم میکنه و میگه : اتفاقا به زنم میگم نگران نباشه ، تو برمیگردی ! 

اونم رمزی حرف میزنه … زنش منم و به من میگه نگران نباشم ! 

حرفش انگاری آبه روی آتیشه که به چشم های اخم الود و تخسش خیره میشم و یه قطره اشک از روی گونه م سُُر میخوره اما دلم گرم میشه  … اخمو یه قدم جلو میاد که بی هوا یه قدم عقب میرم و گردنم میسوزه از مماس شدن پوستم با کاتری که هنوز جهان اونو بیخه گردنم نگه داشته  …  مسیح میفهمه که نباید جلو بیاد ! صبر میکنه که میگم : اَ .. اََلان میان دنبالم … 

ـ باشه ، مراقب خودت باش … ! 

لب میزنه … لب خونی میکنم و میگه : ) مراقبتم  ( ! 

ته دلم قرص میشه … تو اوج نا امیدی امیدوار میشم و مسیح یه بار منو از معرکه ی اون ولگردای خیابونی نجات داده ! صدای تلفن جهان میاد و من در رو میبندم … جهان آروم شروع میکنه به حرف زدن : اومدین ؟ چرا اینقدر زود ؟ .. ) به من نگاه میکنه ( نه ،فقط آماده نبود ! …. باشه … اونجا باشین تا ده مین دیگه میارمش … 

گوشی رو قطع میکنه اما کاتر رو تکون نمیده و میگه : یه روز به عمرم مونده باشه ، این پنجول کشیدنت رو  تلافی میکنم نهان ! 

از چشمی بیرون رو نگاه میکنه و میگه : غول بیابونیه الدنگ همه ی وقتم رو گرفت ! 

مسیح حتی نمیدونه که با اومدنش و وقت تلف کردنش چه کمک بزرگی به من کرده … در دفتر رو باز میکنه و به بیرون هلم میده … 

سوار آسانسور میشیم و با پشت دست عرق های روی پیشونیم رو پاک میکنم … آسانسور توی پارکینگ وایمیسه .  جهان باز هلم میده و من با نگاهم دور تا دور پارکینگ رو از نظر می گذرونم . خبری از مسیح نیست … اگه نیاد چی ؟

…  بغض توی حنجره م خونه میکنه و من شک دارم که مسیح بیاد . مسیح اصلا به خونه من تشنه س … مسیحه لعنتی

  …

دو نفر کنار بنز سیاه رنگی ایستادن و جهان منو کنار اونا میبره … یکی از یکی بدترن و نگاهشون منو آب میکنه .

یکیشون که به من زل زده میگه : این نیم وجبی کار داده دسته ما ؟! 

اون یکی می خنده و میگه : مازیار خان انتخاب خوبی داره. … 

جهان میگه : بهتره قبل از مازیار خان عیشه خودتون رو ببرید ازش ! 

کمرم تیر میکشه از داغ حرفی که میزنه و جهان توی این ده سال دیگه اون جهانی که میشناسم نیست و پول کثیفه یا آدما زود کثیف میشن ؟ 

یکی شون با لذت نگام میکنه و میگه : آخ گفتی جهان .. 

بعد به جمله ی بیمزه و مکالمه ی بیمزه ترشون می خندن و یکی از مردا جلو میاد و بازوم رو میگیره … جهان پوزخندی میزنه و سمت آسانسور میره . داخل میره و دکمه های طبقه ی ساختمون یکی بعد از بعدی روشن میشن و جهان بالا میره … همونی که بازوم رو گرفته ،  سرش رو تا بیخ گوشم خم میکنه … نفس های کثیفش که به پوستم می خوره پلک میبندم و حجم عظیمی از اشک هام روون میشن و صداش رو بیخ گوشم می شنوم : 

ـ چه کیفی کنم من با تو قبله بردنت پیشه مازیار … 

چشم های ترسیده م رو باز میکنم و اون یکی رو میبینم که داره نزدیکم میاد … به سمت همون مردکی که از کیف و عیش حرف میزنه برمیگردم و  نگاش میکنم که مسیح رو پشت سرش میبینم و میگه : تو گه می خوری ! 

ضربه ای که بین کتف و گردن مرد میزنه و مرد روی زمین می افته … با ناباوری به مسیحی نگاه میکنم که اومده … که نرفته … که هر چقدرم به خونم تشنه باشه بازم مَردِ … َمَردی که نمیذاره بهم دست درازی بشه ، َمَردی که فقط نر نیست … با همون بهت بهش خیره م … مرد دیگه جلو میاد و با هم درگیر میشن … مسیح جودو کار و بوکسوره ! مردک اینو نمیدونه … مسیح روی یه پا می چرخه و با پای دیگه ش به سمت راست صورت اون عوضی ضربه میزنه و اونم نقش زمین میشه …. مسیح که سمتم برمیگرده خیره میشم به بودنش … به اومدنش … راه نفسم که تا تنگ شدن رفته بود باز میشه … اشک هایی که این بار برای خودشون روی صورتم اِِسکی میکنن از خوشحالیه … 

اما هنوزم توی بُُهتم و نمی خوام فکر کنم اگه مسیح نمیرسید چی میشد ، اما فکر میکنم و حالم بدتر به هم میریزه … جلو میاد و یه قدم مونده به من صبر میکنه … با اخم نگام میکنه و میگم : چـ … چرا دیر اومدی ؟ 

صدام خش برداشته .. بیچارگی توش موج میزنه و حالا که خیالم از بودنه مسیح جَمَعه ، رمق از پاهام میره و می خوام با زانو زمین بخورم که مسیح جفت بازو هام رو میگیره . نمیذاره زمین بخورم … میدونه که دلم یه پناه میخواد و منو جلو میکشه و سرم رو روی سینه ش میذاره … دستاش رو دورم حلقه میکنه و من بغض و اشک های بی صدام به هق هق می رسه ! 

ناز نیست … اما مسیح انگاری می خَرَه … انگاری فهمیده که فقط باید مدارا کنه و من موقعیته بدی داشتم ! موقعیت بدی دارم … خم میشه و دستاش رو زیر زانوهام میبره و از روی زمین بلندم میکنه … بدم نمیاد و اعتراض نمیکنم ! 

از پارکینگ بیرون میره … آدما از کنارمون میگذرن ، نگاهمون میکنن … با غیظ ، با لبخند ، با اخم … اما  مسیح مصمم و خونسرد جلو میره و من نگام به فََک محکم و استخونیش می افته …. مسیح همه ی هستیم رو نجات داده و من انگار که خیالم راحت باشه نفس عمیقی میکشم و چشم میبندم … سرم رو به سینه ش تکیه میدم … منظم میکوبه …

قلبش آرومه … برعکس قلب من ! برعکس تََبی که دارم … برعکس حسی که من دارم !    

به ماشین میرسیم و منو روی صندلی شاگرد میذاره ، دور میزنه و پشت فرمون میشینه … استارت میزنه و راه می افته .. کج روی صندلی نشستم و به نیم رخش نگاه میکنم … جذابه و جذبه داره … ترس هم داره .. بیشتر برای من. 

هنوز دستم لرزش خفیفی داره … 

نمیدونم و متوجه نیستم چقدر گذشته که نگه میداره و به سمت من برمیگرده . دستش هنوز روی دنده س و دست دیگه ش روی فرمونه و بی حرف نگام میکنه که بی اراده دستم رو روی دستش که روی دنده س می ذارم و میگم : مرسی

  !

چشماش رو ریز میکنه و به گردنم نگاه میکنه … اخم خفیفی میکنه سمتم خم میشه که ترسیده نگاش میکنم و اون بی اهمیت به من دستش رو از زیر دستم بیرون میکشه و یقه م رو پایین میده که چشام گشاد میشه و نفسم رو حبس میکنم که بیهوا سر بلند میکنه …چشمهای از ترس و تعجب گشاد شده م رو هدف میگره و لبخند کجی میزنه :

از دست گرگا نجاتت ندادم که خودم گرگ بشم برات ، ترست از چیه ؟ 

مسیح گرگ نیست و فقط شیریه که قراره یه گنجشک بارون زده رو نجات بده و نجات داده … پوفی میکشم و عمیق نفس میکشم که میگه : پیاده شو ، باید بریم… 

پیاده میشم و هر دو کنار هم سوار آسانسور میشیم و وقتی در آسانسور باز میشه ، رو به روی واحد قرار می گیریم … درو با کلید باز میکنه و داخل میریم،  جلوی  اولین مبل روی زمین میشینم و زانوهام رو بغل میکنم ، به سرامیکای کف سالن خیره میشم و دلم می خواد مسیح بره تا یه دل سیر گریه کنم … به حاله خودم و زندگی آشفته م … به حال این آواره و بی خونه بودنم ! 

چند دقیقه بعد مسیح برمیگرده ، حتی سر بلند نمیکنم نگاهش کنم که روی مبلی که جلوی اون  روی زمین نشستم میشینه ، هر دو پاهاش رو از سمت راست و چپم رد میکنه ، من بین پاهاش ری زمین نشستم … شالم رو از سرم درمیاره که با تعجب به عقب برمیگردم … جعبه کمکای اولیه دستشه و میفهمم که میخواد جایی رو که کاتر بریده ، درمون کنه !   

  ساکت ، صاف سر جام میشینم که موهام رو جمع میکنه و همه روی روی شونه ی راستم میندازه…  یقه م رو از پشت پایین میکشه و مشغول ضد عفونی کردن و باند گذاشتم و آخرش چسب زدن میشه ! تموم که میشه صداش رو از پشت سرم میشنوم : چه خبره که تا پای گرفتنه جونت هم پیش رفتن ؟! 

اشکام باز روی گونه م راه باز میکنن و میگم : نمی دونم … 

من نمی دونم چه خبره … من خودم دیگه به خودمم شک دارم ! 

ـ نمی خوای حرف بزنی ؟ 

صدام می لرزه و خشدار میگم : من با .. با جهان بزرگ شده بودم … ایلگار خودش گفته بود .. گفته بود جهان برادرمه … 

تکون خوردنش رو متوجه میشم … صداش رو بیخ گوشم میشنوم که میگه : دنیا جای خطرناکی برای جوجه کوچولوهاس ! 

بی اختیار گردنم کج میشه و سرم روی روی زانوش میذارم .. جا خوردنش رو حس میکنم ، مهم نیست … من فقط دلم کمی کِِز کردن میخواد … میگم : بازم بهم جا میدی ؟ 

جوابم رو نمیده و در عوض با سر انگشتاش موهام رو نوازش که نه ، اما باهاشون بازی میکنه و میگه : من هیچوقت از خونه بیرون ننداختمت … 

ـ ولی … ولی … 

نمیبینمش و هنوز پشت سرم روی مبل نشسته و خم شده تا بیخ گوشم زمزمه کنه  … هنوزم نوازش انگشتاش ادامه داره و سوالی صداش رو میشنوم : ولی چی ؟  ـ ولی کاری کردی که برم ! 

سکوت میکنه … چند دقیقه ای می گذره و میگه : یکی با غیرتم بازی کرده … با آبروم … گذاشته رفته … شبیهه توعه ، یه شکم بالا اومده و بچه ای که میگه باباش منم ، ولی من نیستم … 

سرم رو بلند میکنم و میگم : دلم برای ساره میسوزه … 

از جاش بلند میشه … وسط اتاق یا به چپ یا به راست راه می افته و گاهی دستش رو بین موهاش می کشه و اخرش دست هاش رو به کمرش میزنه و نگام میکنه : دلت برا من بسوزه …. 

عصبیه ، کلافه س … گوشه ی چشمش از درد لوچ میشه ، از درد معده ش …. وقتی نگاه خیره ی من رو میبینه میگه : 

ـ  ببین ، قبلا گفتم بهت حالا هم میگم .. بیا به هم کار نداشته باشیم … اصلا من با ساره بودم ، حله ؟ این روزا هرکی به پُُسته منه بدبخت میخوره ، می خواد اون زنیکه رو به خیکه من ببنده … 

ـ چرا باید بگه تو پدر بچه شی ؟ 

نگام میکنه و دستش رو روی معده  ش میذاره و میدونم داره درد میکشه ، در عوض میگه : چون سگ ریده تو این شانسه مزخرفی که من دارم … 

طاقتش تموم میشه و روی مبل میشینه … حس میکنم وقتشه که من براش جبران کنم و از جا بلند میشم . کمرم تیر میکشه و دستم رو به کمرم میگیرم … مسیح بد برداشت میکنه و میگه : به بچه صدمه رسیده ؟

 چیزی نمیگم.. . حواسش بهم جَمَعه … می خواد بگه حواسش نیست ، اما حواسش هست و من میدونم .. سمت آشپزخونه میرم و بین داروها قرص معده ش رو پیدا میکنم . لیوان رو پر آب میکنم و داخل میرم . روی مبل نشسته و ذهنش درگیره .. .اصلا حواسش نیست که بسته ی قرص رو به سمتش میگیرم . سر بلند میکنه و نگام میکنه . بی جون لبخند میزنم و میگم : بخور تا دردش آروم بشه.. 

مسیح قرص رو میگیره … بی حرف میخوره و حتی تشکر نمیکنه … مسیح امروز شبیه یه اسطور برخورد کرده یه اسطوره که من همه چیزم رو بهش مدیونم .. 

اما انگاری چرخ زندگیم قراره یه جایی در بره … 

 *

سر و صدایی میاد که خوابیدن رو محال میکنه … شاکی روی مبل میشینم که دنباله ی موهام زیر باسنم گیر میکنه و میگم : آخ … 

چشمام هنوز نیمه بازه و کامل باز نشده … خواب آلودم و این موها سوهان اعصاب شدن … دارم با خودم کلنجار میرم که مسیح رو میبینم … رو به روی من ایستاده و به این کلنجار رفتنم نگاه میکنه … گوشه ی لبش رو لبخند پر کرده و میگه : چته دست و پا میزنی ؟

لوس میگم : خوابم میاد … نمیذاره بخوابم… 

خم میشه و تا به خودم بیاد منو میذاره روی کولش و بلندم میکنه … خواب از سرم می پره و می ترسم بیفتم….  با مشت به پشتش میزنم و میگم : وایی … می افتم الان به خدا … بذارم زمین .. 

سمت اتاقش میره و آخر سر منو جلوی حموم اتاقش زمین میذاره و میگه : دوش بگیر بیا بیرون باید بریم خونه ی اهورا… 

ـ اهورا ؟ 

ـ واسه خواهرش خواستگار میاد ، خان عموش که حاج کمال میشه باید باشه و همه باید بریم … 

ـ اونا .. اونا فکر میکنن … که من پیشه جهانم ! 

ـ خب امشب میری میفهمن اونجا نیستی ! 

چشام رو ریز میکنم و میگم : ده دقه بخوابم ؟ 

هلم میده سمت در و میگه : یالا آماده شو خودت رو لوس نکن … 

لب و لوچه م اویزون میشه و به حموم میرم ، انگاری یادم رفته که مسیح نرِمِش بلد نیست ! بیرون میام و آرایش خیلی ملایمی میکنم … موهام رو شلخته بالای سرم میبندم و حوصله ی شونه کردن ندارم … با خودم میگم : خب فکر میکنن فِِر در اومده و مدله … 

امروز از اون روزاس که خیلی حوصله ی بیرون رفتن ندارم . از اتاق که بیرون میزنم مسیح پای تلوزیون نشسته و اومدنم برابر میشه با دیدن صحنه ای که مرد با یه حس عاشقانه نزدیک زنش میشه و با هم لب بازی میکنن … لبم رو گاز میگیرم و مسیح بی تفاوت سمت من برمیگرده و از جاش بلند میشه . نگاه خیره م رو که به صفحه ی تی وی میبینه لبخند کجی میزنه و جلو میاد . رو به روم می ایسته و میگه : حاضری… 

نگام رو از صفحه ی تی وی میگیرم و ناخود آگاه به لبای مسیح چشم میدوزم و میگم : ها ؟ ابرویی بالا می ندازه و میگه : باز که زیادی رنگ کردی خودت رو … 

ـ من ؟! 

ـ پاکش کن… 

اخم میکنم : خوبه که… 

لبخند کجی میزنه و با چشم به تی وی اشاره میکنه و میگه : نکنه دلت می خواد اونطوری پاکش کنم ؟

لبم رو گاز میگیرم و سرخ میشم … بچه گانه و ترسیده توی جیب مانتوم دستمال کاغذی رو بر میدارم و میگم : نه نه … خودم … خودم همینطوری پاکش میکنم ! 

لباش چاک می خوره و اولین باره اینطوری لبخندش روی لباش پهن میشه و نوک بینیم میزنه : بیچاره اونی که تو عشقش بودی ! 

اخم میکنم : مگه من چمه ؟  ـ چت نیست ، خنگ و زشتی ! 

باز راهش رو سمت راهرو میکشه و میره که منم دنبالش میرم .. این بار کفشم پاشنه بلند نیست و جاش صندل پوشیدم که لاک قرمز روی پاهای سفیدم رو خیلی جذاب تر نشون میده و میگم:  قرار شده بود به هم کاری نداشته باشیما … 

بیرون میریم و مسیح مشغول قفل کردن در میشه و همزمان میگه : من که کارت نداشتم … 

نگاهی به پام میکنه و اخماش توی هم میره … مکث میکنه و حس میکنم یاد دفعه ی پیش افتاده که با پاشنه نزدیک بوده کف راهرو پهن بشم …. اخم میکنه و میگه : صندل دیگه چه صیغه ایه ؟ 

بیخیال به پاهام نگاه میکنم و من حتی خودمم خوشم میاد از این همه تو چشم بودن پاهام و لوس میگم : خوجله نه ؟

باز قفل درو عصبی باز میکنه و میگه : تشریف ببر عوض کن … 

وا میرم و میگم : زشته ؟ 

شاکی نگام میکنه و میگه : آره ، برو عوض کن .. زود باش دیر شد … 

به پاهام نگاه میکنم و می گم : خب من دوسش دارم … 

همین موقع صدای باز شدن در واحد رو به رویی میاد و یه خانوم مسن همراه یه پسر جوون میان بیرون و همزمان من و مسیح به اونا نگاه میکنیم و توجه اونام به ما جلب میشه … خانوم لبخندی میزنه و میگه : سلام آقای یکتا … 

مسیح با اخم جواب میده : سلام ! 

این بشر حتی آداب معاشرت بلد نیست … پسر به پاهام نگاه میکنه و انگاری به زور از اون دل میکنه و میگه :

تبریک آقای یکتا ، بعد از ازدواجتون دیگه وقت نشد خدمت برسیم! 

مسیح به شدت اخموعه و می گه : تشکر میکنم … 

همزمان مانتوی منو از بازو میگیره و سمت خونه میکشه که ناچارا برای حفظ ظاهر هم که شده داخل میرم و مسیح حتی باهاشون خداحافظی نمیکنه و در واحد رو محکم به هم می کوبه … سمت من برمیگرده و میگه : چند بار ؟… 

گنگ نگاش میکنم و میفهمه که نمی فهمم منظورش رو،  باز تکرار میکنه : چند بار باید یه حرف رو تکرار کنم که توی گوشِِت بره ؟ 

ـ مـ .. مگه چیکار کردم ؟   ـ خفه شو فقط … 

به اتاق اشاره میکنه و میگه : این کفشای بی صاحابت رو با هرکوفتی که توی اون کمد هست ، به جز اینی که پاته عوض کن ، تنه لَشِِت رو بیار بریم ! 

اخم میکنم و بغض کرده میگم : دوسشون دارم … 

عصبی و تهاجمی کفشاش رو در میاره و از کنارم میگذره … به اتاق میره و من از زور گوییش بدم میاد ، از اینکه هی دستور میده …  برمیگرده … یه جفت کفش عروسکی مشکی ساده دستشه و کنار پام روی زمین میندازه … جفت بازوهام رو میگیره و روی مبل منو میشونه … خودش جلوی پام روی زمین روی پاهاش میشینه و با خشونت و اخمی که روی پیشونیش مهر شده صندلام رو در میاره و کفش های راحتی رو پام میکنه .. دقیقا عینه پدری میمونه که قصد داره بچه ی سرکشش رو رام کنه و من لجم میگیره … 

کارش که تموم میشه دلخور و ناراحت از در خونه بیرون میرم و اونم چیزی نمیگه … دکمه ی آسانسور رو میزنم و تا آسانسور برسه مسیح درو قفل میکنه و کنارم منتظر میمونه … توی آسانسور هی به پاهام نگاه میکنم و دوست دارم با مسیح دعوا کنم . عصبی پایین میریم و با ریموت قفل ماشین رو میزنه … از حرصم میرم و در عقب رو باز میکنم …

میشینم و درو محکم به هم میکوبم … 

محل نمیده و پشت فرمون میشینه … از آینه نگاهی بهم میندازه و میگه : میای جلو یا نه ؟  مثلا داره سوال میکنه ، اما بوی تهدید میده و منم حرصی میگم : نه ! 

دندون قروچه ای میکنه و میگه : مسیح نیستم اگه به غلط کردن نندازم تو رو… 

دروغ چرا ، دلهره میگیرم و مسیح استارت میزنه … با تک گازی که میزنه نیم تنه م جلو میره و تازه دو هزاریم می افته که میخواد چیکار کنه … اما جیکم در نمیاد و می خوام غرورم رو حفظ کنم … راه می افته و به صندلی می چسبم … انتهای خیابون بدون کم کردن سرعتش به راست میپیچه و پرت شدنم سمت دیگه ی ماشین با صدای جیغ لاستیکا برابر میشه … 

به روی خودم نمیارم و مسیح هر دو سه دقیقه یه باز از توی آینه به چشام زل میزنه و می خواد صدام رو در بیاره و من دلم نمیخواد فکر کنه کم آوردم … سرم گیج میره و تا می خوام نفس راحتی بکشم بازم کارش رو تکرار میکنه و این بار به چپ می پیچه  …. 

حس میکنم دل و روده م داره قاطی پاتی میشه … مسیح لعنتی بدجور قصد تلافی داره و تا همین جاش هم برنده شده … تو دلم به غلط کردن می افتم و میگم تو روحه اهورا بیاد که خونه ش این همه از خونه ی مسیح دور تره .. همچنان تخته گاز می ره … ترمزای پشت چراغ قرمزش امونم رو می بُُره و با کله میرم تو صندلی جلویی و اگه مراقب نباشم ضربه مغزی رو شاخشه …. مسیح هنوزم نفرت انگیزه ! 

 *

بالاخره جلوی یه در ترمز میزنه و بوق میزنه … دستم جلوی دهنمه و حس میکنم اگه دیر بجنبم همه ی ماشینش رو به گند میکشم …. جلوتر میره و روی ترمز میزنه … اما دیر شده و عُُق میزنم … صندلی های چرم کِرِِم رنگش رو کثافت بر میدارهو مسیح با همون اخم و چهره ی خشنش به عقب برمیگرده و داد می زنه : اوهََه … سگ تو روحت بشر … 

تند پیاده میشه و در سمت من رو باز میکنه … بازوم رو میکشه و از ماشین پیاده م میکنه … خدا روشکر خونه شون ویلاییه و جوب آبی که آب رو به گیاهای توی باغ بزرگ ویلا می رسونه و من لبه ی همون جوب روی پاهام می شینم … پشت سر هم عُُق می زنم و مسیح بالای سرم ایستاده و دست هاش رو بیخیال توی جیب شلوارش فرو برده  و نگام میکنه … 

سر گیجه م خوب نشده و هنوز نیم تنه م تاب می خوره که تند خم می شه و بازوم رو میگیره … سر جام ثابت نگهم می داره و کنارم روی پاهاش می شینه و میگه : چته ؟ وا دادی ؟ 

می خوام بازوم رو از دستش بکشم که می خنده و محکم تر بازوم رو نگه می داره … صدای پا میاد که به ماشینمون نزدیک میشه … 

ـ وا ، چرا اینجا نشستین ؟  کسری ـ عه ، نهـ … ساره … !!! 

حتی نمی تونم برگردم نگاهشون کنم و کسری سمت دیگه م روی پاهاش می شینه و میگه : چی شده ؟ تو اینجا چیکار میکنی ؟ 

مامان ماهی هم میاد ، پشت سرم ایستاده و خم میشه تا بهتر بتونه باهام حرف بزنه : ساره ، مامان جان خوبی ؟  مسیح ـ خعلی خوبه ، فک کنم بچه لگد زده …. 

مامان ـ خدا مرگم بده ، بچه طوریش شده ؟ 

می خوام از حرص مشت محکمی به فک فوق مزخرف مسیح بزنم که ته ریشاش از بیخ در بیان ، می خوام زمینی که روی اون نشستم دهن باز کنه و منو ببلعه بس که از خجالت آب شدم ! شک ندارم که حتی توی این فضای نیمه تاریک سرخ و سفید شدنم پیداس و کسری به مسیح چشم غره می ره که مسیح کَکِِش هم نمی گزه … 

ماهی ـ مسیح بلند کن دخترم رو ، ببریمش داخل … 

کسری ـ کجا ببریم الان مهمونا میان… 

ماهی ـ بذارم همینطوری بمونه ؟ 

کسری ـ شما برو داخل ، خوب نشد میبریم دکتر … 

ماهی به مسیح میگه : خیالم راحت باشه ؟  مسیح ـ نه ، خوب نشد … سَِرِش رو می ُبُرم ! 

پشت بند جمله ی بی مزه ش لبخند حرص در بیاری تحویل من میده و ماهی زیر لب غر میزنه و به ساختمون میره

… کسری میگه : باز بحثتون شده ؟ 

 

حرصی جواب میده : خانوم معده ش هم روون بشه و سر از دسشویی دربیاره ، کاره منه ؟ کسری ـ عععع …. 

مسیح ـ زهره مار ، حمال … 

از جا بلند میشه که میگم : دقیقا تقصیره اینه ! 

کسری لبخند میزنه و میگه : معده ت روون میشه ؟!؟! 

خودم خنده م میگیره و میگم : کوفت ! 

صدای مسیح رو میشنوم : جمع کنین بریم تو … 

کسری ـ نهان اینجا چیکار میکنه ؟ چه خبره ؟  مسیح ـ از لب تیغ آوردمش … 

کسری ـ چی میگی ؟ 

مسیح ـ میگم که بینه خودمونه ، بریم داخل ببینم تحفه رو میخوان به ریشه کی ببندن ؟  کسری عمیق نگام میکنه و میگه : همین که برگشته  بسه  ! 

کسری منبع یه عالمه حس آرامشه که دوست دارم با کسری بودن رو ! با لبخند نگاش میکنم که بازوم به سمت بالا کشیده میشه و سر پا میشم . مسیح اخم میکنه و من می فهمم که انگاری باز خط قرمزا رو یادم رفته ! 

مسیح ـ سر و وضعت رو درست کن بریم … 

دستی به خودم و ظاهرم میکشم و مسیح منو جلوتر از خودش می فرسته .. کنار هم از پله ها بالا میریم و وارد سالن میشیم . تعدادشون زیاده و من نا خوداگاه احساس غریبگی میکنم ، خودم رو سمت مسیح میکِِشم و مسیح این حسم رو انگار درک میکنه که مچ دستم بین دستای درشت و فوق مردونه ش اسیر میشه و من نمی دونم چرا حس میکنم که حالا می تونم راحت تر سلام کنم و سلام میکنم ! 

ـ سلام … 

اهورا از جا بلند میشه و می دونم که بابت اینجا بودنم متعجبه ، نگاهش قبل از خودم به دستی که مسیح گرفته گره میخوره و تا صورتم بالا میاد … نمی دونم چرا بهش لبخند میزنم ، ولی حضور نادر اونم دقیقا بغل دستش که لبخندم رو قورت میده با چشماش اذیتم میکنه …. 

خانومی که قبلا خونه ی مسیح دیده بودمش و میدونستم مادر اهوراس جلو میاد و می گه : سلام عزیزم ، خوش اومدی … بفرمایید داخل … 

ـ ممنونم ! 

لبخند میزنم و اول از همه سمت حاج کمالی میرم که این بار نگاهش با تحسینه و با خودم میگم حتما ظاهر امروزم باب میلشه … 

ـ سلام حاج بابا ! 

لبخندش عمق میگیره از حاج بابا گفتنم و میگه : سلام بابا جان … بیا بشین … 

کنار خودش برام جا باز میکنه و می خوام بشینم اما صدای یسنا رو میشنوم : عمو ، بذارین بیاد اینجا … 

نگام به اون سمت سالن کِِش میاد و دخترا رو میبینم که برام دست تکون میدن … با همون لبخندم کنار حاج کمال میشینم و میگم : حالا وقت هست برای اونجا اومدن! 

مردونه و اخمو رو به جمع سلام میکنه و کنار کسری می شینه … زل میزنم به صورتش و با خودم میگم حتما این اخم روی صورتش حک شده که حتی وقتی لبخند میزنه من از جذبه ش میترسم ! بیهوا سمتم برمیگرده و خیرگی نگاهم رو شکار میکنه ! بقیه مشغول حرف زدن میشن که صدای حاج کمال رو بیخ گوشم میشنوم : باز چیزی بهت گفته ؟ 

خنده م میگیره از اینکه واقعا همیشه بد بودن و گرفته بودن حالم رو به مسیح نسبت میدن و میگم : نه ، امروز پسر خوبی بوده ! 

آره جونه خودش … اما حاج کمال خیالش راحت میشه و صدای مادر اهورا رو میشنوم : ساره … ساره جان … 

از جا بلند میشم و با یه ببخشید سمت صدا میرم که از آشپزخونه میاد … : جانم ! 

فقط مادر اهورا اونجاست و میگه : راستش یسنا گفت تو کار چیدن غذا و میوه و اینا مهارت داری که گفتم بیای و یه کمکی به من بکنی ، نارین که انقدر هول خواستگارشه که اصلا تمرکز نداره … 

لبخند میزنم و میگم : باشه زن عمو … 

دیس شیرینی ها روی کابینته که جلو میرم و پشت به ورودی آشپزخونه مشغول میشم … حس میکنم اولین عشقی که توی زندگیم تجربه کردم ، همین دیزاینی که با انجام دادنش خیلی لذت میبرم … غرقه کارمم که بیخ گوشم صدایی رو میشنوم : بی تابه بودنت بودیم ! 

از جا میپرم و دیس شیرینی میخواد از دستم روی زمین پرت بشه که از پشت سر بهم می چسبه و هر دو دستش رو دراز میکنه و با دست راستش دست راستم و با دست چپش ، دست چپم رو می گیره و نمی ذاره دیس روی زمین بیفته … 

حالا دقیقا برام حصار شده ، سرش کنار سرم خم شده و نفس های گرمش به گونه م میخوره … علاوه بر ترس حالا حرارت تنش ضربان قلبم رو بالاتر میبره … بیخ گوشم باز میگه : خانوم کوچولو ترسیده ؟! 

حتی نمیتونم حرف بزنم و عرق رو صورتم نشسته … در آشپزخونه بازه اما کم کم دارم لرز میکنم … کم کم دارم می ترسم … میترسم ، اما خجالت زده هم هستم … اهورا چی داره که اینقدر کِشِِش داره ؟! 

ـ بـ .. برو … برو کنار … 

وقتی مطمعن میشه از اینکه سینی رو نگه داشتم دستاش رو برمیداره و یه قدم عقب میره ، دستام لرز گرفتن و سینی توی دستم میلرزه … تسلط ندارم و من کلافه م از این حمله هایی که باز شروع شده … 

ـ ببخشید ، نمی خواستم اذیتت کنم ! 

اهورا بی حرف بیرون میره و من هنوز با بغض به سینی دستم خیره م که میلرزه و هنوزم عرق از روی پیشونیم راه گرفته ، بغض میکنم چون دوست ندارم هربار توی برخورد با جنس مخالف اینطوری بلرزم … 

گرفته م که این بار یکی دستش رو از کنارم رد میکنه  و سینی رو میگیره.. . از خدا خواسته سینی رو ول میکنم

… حتی برنگشته می فهمم که این دست متعلق به کیه… 

مگه امشب توی این مهمونی چند نفر هستن که از فرط عضله ای بودن رگ های دست و آرنجشون بیرون زده و چیزی حدود دو برابر من جثه دارن به جز مسیح ؟! 

سینی رو باز روی کابینت میذاره و با دستش بازوم رو میگیره : لرز داری ! 

خبر میده ، این حالت براش آشناس … مثل اون روز توی اون خیابون و مزاحمت چند تا پسر یا مثل اون روز که ازدست ادمای مازیار نجاتم داد … صدای خشک و خالی از حسش رو میشنوم : کی اینجا بود ؟! 

فهمیده که به تنها بودن با جنس مخالف حساسیت دارم ؟ که تب میکنم ، لرز میکنم ، غمباد میکنم ؟ نیم دور میچرخم که رو به روش قرار میگیرم …. چقدر ضعیف و ریز و به چشم نیومده میشم جلوی مسیح … 

سرم رو بالا میگیرم که درست ببینمش و میگم  : زیادی حساس شدم فقط ! 

گوشه ی چشمش لوچ میخوره … هر وقت به صورتم دقیق میشه چشماش رو ریز میکنه و حالا هم از اون وقتاس و میگه : خریت از خودته ! 

منظورش اینه که خر خودتی و من چیزی نمیگم … از آشپزخونه بیرون می زنه  …. چرا مسیح با خودش ترس نمیاره ؟ من حتی اگه از مسیح بترسم بابت خشم و فوران یهویی و اخمای درهمشه … اما من هیچوقت از مسیح بابت به من نزدیک شدنش نترسیدم ! 

صدای زنگ آیفون میاد و مهمونا انگاری رسیدن که همه به تکاپو می افتن … سینی شیرینی رو میبرم و روی میز وسط میذارم و هرکسی تعرف میکنه و این وسط اهورا و مسیح بهم خیره ن ! 

کنار مسیح میشینم که مادر اهورا میگه : دست گلت درد نکنه عزیز دلم ، ببخش دست تنها موندی .. گفتم اهورا بیاد کمکت ! 

با تموم شدن جمله ش اولین جایی رو که نگاه میکنم مسیحه … مسیحی که ابرویی بالا انداخته و به اهورا نگاه میکنه ! می فهمه کسی که اومده و رفته اهوراس و من نمی خواستم بفهمه.. . مسیح منو یه ### میدونه که بساط هرزگیم رو هر جایی که بشه پهن میکنم … 

لبخند بی معنی میزنم و با زحمت و حواس پرت میگم : خـ .. خواهش میکنم ! 

مهمونا داخل میان و این وسط داماده دست گل به دستی که سر به زیره توجه جلب میکنه و نا خودآگاه لبخند میزنم … 

تموم مدت مسیح یه وری به مبل تکیه زده و پنجه ی پاش رو کف سالن می کوبه انگاری کسی جرات نداره چیزی بهش بگه … همه حرف میزنن و گاهی میخندن که دستم رو جلو میبرم و روی زانوی همون پاش که زمین میکوبه میذارم و حرکتش قطع میشه … زیر لب می گم : تو رو خدا امشب رو خراب نکن! 

با اخم نگام میکنه و می خواد چیزی بگه … مسیح عصبی بشه داد میزنه ، میشکنه ، میزنه ! میترسم که دعوام کنه ، که باز توی جمع خوردم کنه … که نهایت التماسم رو به چشام میریزم و میگم : دعوام نکن ! 

خود به خود بغضم میگیره و دل خودم برای خودم میسوزه ، دله مسیح چی ؟! خیره نگام میکنه … به خودم نه ، به چشام ! انگاری تموم التماسم رو از مردمک هام میخونه و دندون سر جیگرش میذاره تا امشب خوردم نکنه و من خودم متعجبم از این سکوتش و ته دلم دعا میکنم آرامش قبل از طوفان نباشه ! 

وقتی روم رو برمیگردونم نگام به کسری و یاشار میخوره که کنار همدیگه نشستن و با لبخند دارن به ما نگاه میکنن ! 

مهمونی خوب تموم میشه ، خواهر اهورا بله رو داده و همه چیز تموم شده س…  لبخند میزنم به حسی که داره، صدای مسیح رو بیخ گوشم میشنوم : یهویی بیا بغلم بشین ! 

متعجب به سمتش برمیگردم که نگاهم به دستم میفته که از اون موقع تا حالا روی زانوش جا خوش کرده و تند دستم رو میکشم و لبم رو گاز میزنم : حـ .. حواسم نبود به خدا ! 

لبخند کجی میزنه و میگه : خر توله ته ! 

اخم میکنم و رومو ازش برمیگردونم که اهورا رو میبینم … حتی پلک نمیزنه … اهورا خیلی آرومتر از مسیحه!  

 

*

کلافه میشه و میگه : شما خونه زندگی ندارین دم به دقه اینجا پلاسین ؟  کسری ـ اینجام خونه زندگیه خودمونه ! 

به این همه پرروییش می خندم … مسیح داره کتش رو در میاره و میگه : یه لیوان آب بده … 

باز دستوری میگه و باز من حوصله ی بحث ندارم ، می رم و از آشپزخونه براش یه لیوان آب رو پر میکنم میارم که اهورا میگه : تو نیا ، کسی به تو چیکار داره ؟ 

مسیح لیوان رو میگیره و تا آخرش سر میکشه و باز لیوان رو سمت من میگیره میگه : از رودخونه ی تو جهنم آورده بودی ؟ 

حرصی میگم : نه ، گویا یخچالتون جای سرمای بهشت گرمای جهنم تولید میکنه … 

اخم میکنه و یاشار با خنده میگه : کم کاریه یخچاله خونه ت هم از نهانه ؟! 

مسیح روی مبل میشینه و میگه : بردارین ببرین شاید یه نفسی تازه کردم ! 

پسرا خوشحالن از اینکه بالاخره مسیح رضایت داده و من میتونم برم و من دلگیر میشم که از رفتن منو نفس راحت کشیدنش حرف میزنه … مگه توقع غیر از این داشتم از مسیح ؟! 

 *

کتاب آشپزی رو ورق میزنم و یک ساعتی هست که نگاه میکنم و کمتر به نتیجه می رسم . غذاهایی که من حتی اسمشون رو نمیدونستم . صدای چرخیدن کلید توی قفل میاد و اندام درشت مسیح رو میبینم که داخل میشه . باذوق کتاب رو دستم میگیرم و جلوی در میرم : سلام ! 

نگام میکنه ، در واحد رو میبنده و میگه : علیک ! 

کتاب رو بالا میگیرم و میگم : امشب شام مهمونه من … 

ابروهاش رو بالا میندازه و میگه : سوخته پلو با ته چین کوفت یا خورشت مخصوص نی نی با طعم لوس بازی ؟! 

اخم میکنم و به سمت آشپزخونه میرم و همزمان میگم :  حالا ببین… 

پیش بند رو میبندم و وسایل رو آماده میکنم … مسیح با لباس راحتی میاد و پشت میز آشپزخونه میشینه … بسته ی چیپس رو باز میکنه و یه دونه میذاره دهنش و میگه : کوچولو ، بزرگترت نگفته دست به گاز نزنی خطر ناکه ؟! 

تفریح میکنه با دیدنم و این بار جدا میخوام حالش رو بگیرم … 

شامی کبابی ! … فقط من موندم چرا بین این همه غذا اینو انتخاب کرده بودم ؟ وسایلش که آماده شد آرد رو روی میز گذاشتم و کم کم داخل مواد آماده شده میریختم و مسیح سومین بسته چیپسش رو باز کرده و می خوره که با چهره ی آویزون شده میگم : چرا پس وصل نمیشه ؟ 

با ته مونده های خنده روی صورتش میگه : چی باید وصل شه ؟  ـ میگه اونقدر آرد بریز تا به هم وصل شه … 

خیره خیره نگام میکنه و میگه : احیانا قبلش نگفته محض رضای خدا هم که شده داخلش تخم مرغ بریزی ؟! 

به پیشونیم میکوبم و میگم : وااای … یادم رفته بود … 

دسلب مسولیت درصورت عدم رضایت شما از قرار گرفتن فید سایت شما در نگین رمان از طریق دیدگاه زیر هریک از پست های مطالب مربوط به سایت شما اطلاع رسانی کنید تا بلافاصله فید سایت شما پاک شود 

نوشته های مشابه

پاسخی بگذارید

نشانی ایمیل شما منتشر نخواهد شد. بخش‌های موردنیاز علامت‌گذاری شده‌اند *

این سایت از اکیسمت برای کاهش هرزنامه استفاده می کند. بیاموزید که چگونه اطلاعات دیدگاه های شما پردازش می‌شوند.

دکمه بازگشت به بالا
بستن