رمان حرارت تنت

رمان حرارت تنت پارت۴

رمان حرارت تنت

جهت دسترسی اسان به پارت اول تا اخر رمان حرارت تنت واردشوید

یک هفته س که از بودنم اینجا می گذره . مسیح مثل سابق گیر نمیده . اکثر مهمونیایی که به عنوان پاگشا دعوتیم رو رد میکنه،  میدونم میترسه که من گند بزنم و من بهش حق میدم . توی این یه هفته حتی خانواده ش هم سر نزدن . 

خوبه که مسیح دیر وقت میاد و تقریبا همدیگه رو نمیبینیم . من حتی غذا هم درست نمیکنم و حوصله م به شدت سر میره،  نزدیک به غروبه که صدای زنگ آیفون رو میشنوم . با دیدن سودابه لبخند میزنم و دکمه ی آیفون رو میزنم . جلوی در منتظر میشم تا بیاد و با دیدنش وا میرم . بی حال و روحیه سلام میکنه … 

ـ چی شده سودابه ؟  ـ بیام تو ؟ 

شرمنده از جلوی در کنار میرم : ببخشید،  بیا داخل … 

به خونه میاد که همزمان صدای زنگ تلفن خونه بلند میشه و روی پیغامگیر میره : ساره .. ساره مادر خونه نیستی

؟! 

صدای ماهیه و من نا خود آگاه با لبخند جلو میرم . تلفن رو برمیدارم : الو . سلام مامان ماهی ! 

ـ سلام مامان جان ، خوبی ؟  ـ مرسی . آقا کمال خوبه ؟  ـ ممنون دخترم ، سودابه اونجاس ؟  به سودابه نگاه میکنم که دستمال کاغذی رو پای چشمای اشکیش می کشه و میگم : آره … 

ـ خدا منو بکشه از دسته این دختر … اونجا چیکار میکنه ؟  تعجب میکنم و میگم : خونه ی برادرشه خب… 

ـ اون دختر قهر کرده از شوهرش پا شده اومده اونجا که به مسیح بگه ! 

ـ قهر کرده ؟ با آقا مجتبی ؟ 

ـ مسیح بیاد خون به پا میکنه ، سودابه پیاز داغش رو زیاد میکنه و مسیح روی سودابه حساسه . سودابه رو بفرست بیاد اینجا … 

ـ چی بگم بهش خب ؟ 

ـ تو رو خدا ساره ، شب مسیح بیاد بلوا میشه ! باید خودم به مسیح بگم که سو تفاهم نشه … 

با اصرار می خواد مانع بشم و گوشی رو قطع میکنه . با لبخند به آشپزخونه میرم و آب میوه درست میکنم . برای سودابه میارم و با خودم فکر میکنم که چطور قبل از اومدن مسیح ببرمش خونه ی مامان ماهی و میگم : بخور کمی روی فرم بیای ! 

با بغض میگه : مسیح کی میاد ؟  ـ مشخص نیست … کاره دیگه … 

ـ نمی خوای بپرسی چی شده ؟  ـ اگه بخوای خودت میگی ! 

چیزی نمیگه که میگم : خوب شد اومدی ، میخواستم یه سر برم پیشه مامان ماهی ، میای با هم بریم ؟ 

حس میکنم ناراحت میشه . حق داره و حق رو بهش میدم . بیچاره اومده مهمونی و نیومده که من باخودم ببرمش مهمونی … اما جز این دیگه راهی به ذهنم نمیرسه . چیزی نمیگه که میگم : برم آماده بشم ؟  بی میل و دلخور میگه : آ.. آره ، برو .. 

از جا بلند میشم و مانتو نخی ساده و شلوار جین لوله برمیدارم و آرایش نمیکنم . ترجیح میدم زودتر بریم . از اتاق بیرون میام و با هم از خونه بیرون میریم . شکر خدا سودابه خودش ماشین آورده و خودش پشت فرمون میشینه . وگرنه من اصلا تهران رو بلد نیستم و گندش در میاد که من اون ساره ای که اینا فکر میکنن نیستم . 

وارد باغ خونه میشه و میخوادپیاده بشه که دستم رو روی دستش میذارم و میگم : ببخش آوردمت ، ولی درستش این بود که مسیح خبردار نشه ! 

اخم میکنه و میگه : تو چی می دونی ؟ 

همین موقع ماهی از ساختمون در میاد و تند به باغ میاد . پیاده میشم و سودابه پشت بندم پیاده میشه : با تواما ! 

به سمتش بر میگردم : جانم ! 

ـ میگم تو از کجا فهمیدی ؟ اصلا به چه حقی دخالت میکنی ؟! 

ماهی که تازه بهمون رسیده میگه : خجالت بکش سودابه … ) رو به من ( تو برو بالا دخترم … 

گوش میکنم و از پله ها بالا میرم . وارد که میشم آقا کمال رو میبینم که با دیدنش میگم : سلام . 

نگاهش رو از روزنامه ی باز جلوش برمیداره و میگه : علیک سلام . خوش اومدی … 

با لبخند میگم : ممنون … 

جلو میرم و روی مبل تک نفره ای دقیقا رو به روش میشینم که میگه : چه خبره ؟ 

نمی دونم درسته بگم یا نه ، سر دو راهی موندنم رو حس میکنه که سودابه داخل میاد . با چشمای اشکی خودش رو بهم میرسونه و میگه : به خاطر همین از خونه ت بیرونم کردی ؟  چشمام گشاد میشه و میگم : سودابه ! 

ماهی ـ سودابه بسه … 

وا میرم . من بیرونش نکرده بودم . کمال میگه : یکی بگه اینجا چه خبره ؟ 

از جا بلند میشم و به آشپزخونه میرم . بیا و خوبی کن … پوفی میکشم و نمیدونم مشکلشون چیه واقعا ، اما بهم ثابت شده که اگه مسیح بفهمه حتما طوفان داریم . در یخچال رو باز میکنم . پارچ آبی که پر از آب یخه بیرون میارم و روی سینی میذارم با چند تا لیوان … سودابه عصبانیه و من اصلا دوست ندارم چیزی بگم که عصبانیتش بیشتر بشه . 

با سینی به سالن برمیگردم و هنوز دارن بحث میکنن . سینی رو روی میز وسط میذارم و لیوان رو پر از آب میکنم .  به سمت سودابه که بی قراره میرم … 

سودابه ـ بیخود میکه که میذاره مامانش اونطوری با من حرف بزنه … اصلا کی گفته بود بهش زن بگیره وقتی این همه مامانیه ؟! 

ماهی ـ دو دقه آروم بگیر … 

کمال ـ خجالت بکش سودابه .. 

آب رو سمتش میگیرم : اینو بخور آروم بشی … 

پوزخند میزنه : منو باش رفته بودم خونه ی کی ؟ 

ماهی ـ تو رو خدا منو بیشتر از این شرمنده ی این دختر نکن . 

صدای حاج کمال رو می شنوم : میشه به من آب بدی ؟ 

می فهمم که می خواد دسته منو رد نکنه و من با خودم نگم کار بیهوده ای کردم . آب رو سمت اون میبرم که ازم میگیره و میگه : زنده باشی دخترم ! 

منو یاد بابام میندازه . دلم کلی براش تنگ شده و از ته دلم میگم : نوش جونتون ! 

سودابه هنوز آتیشیه و من از ساختمون میزنم بیرون . میرم و روی تاب توی حیاط میشینم . اوضاع حسابی قاراشمیشه . یکی دو ساعت میگذره که در باغ باز میشه و یه پرشیای نقره ای میاد داخل … ترمز میکنه و راننده از ماشینش پیاده میشه . چشمم به کسری می خوره و می بینمش که کلافه گوشی بین سرش و کتفشه و میگه : به والله مسیح من که میدونم باز یه بلایی سرش آوردی … مرگه مامان راستش رو بگو … خر که گازش نگرفته بذاره بره اگه تو گازش نگرفته باشی … 

خنده م میگیره و مطمئنم که با مسیح درباره ی من حرف میزنه که از جا بلند میشم و جلو میرم . روبه روش وایمیسم که چشمش به من می افته و به مسیح میگه : انقدر تو فکرشم الان انگاری جلومه ! 

لبخندم گشاد تر میشه و شبیه خنده میشه که کسری میگه : مسیح دیوس ، داره بهم میخنده تو خیالم … 

قهقهه میزنم که دستش رو جلوی بینیش میذاره که یعنی یواش : نه بابا ، خنده ی چی ؟ دارم خون گریه میکنم .

چه بدونم کجا رفته … 

گوشی رو قطع میکنه و توی جیبش می ذاره ، میگه : نسناس تو اینجا چیکار میکنی ؟  ـ اومدم خونه ی مامان ماهی ! 

جلو میاد و لپم رو میکشه : ناز بشی تو که مسیح انتر رو به جونه من انداختی ! 

ـ نمیدونه اینجام…

ـ برو بزنگ بهش بگو اینجایی … 

بیخیال میگم : خب بهش میگفتی دیگه ! 

ـ برو دختر … خطر پاچه گیریش کمتره اگه از دهنه خودت بشنوه! 

لبم رو گاز میگیرم و میگم  : راست میگی … 

سمت خونه میرم که باز صبر میکنم و سمت کسری برمیگردم : شماره ش رو ندارم که … 

گوشی رو سمت من میگیره و میگه : آخریش شماره ی مسیحه … 

گوشی رو میگیرم و هر دو با هم داخل میریم که کسری بلند میگه : سلام به همه … 

نگاش که به سودابه ی گریون و پدر و مادر پریشونش می خوره جدی میشه : چه خبره ؟  ماهی ـ خانوم با شوهرش به تیپ و تاپ همه زدن … 

کسری نفس راحتی میکشه و میگه : خب خداروشکر چیز خاصی نسیت … 

ماهی چشم غره میره و کمال  هشدار گونه میگه : کسری … 

کسری منبع انرژیه و من واقعا دوسش دارم … به سمت یه گوشه از سالن اشاره میکنه و میگه : تلفن اونجاست ، بدو تا فاز و نول قاطی نکرده .. 

کمال ـ چی شده ؟ 

کسری ـ ساره نگفته به مسیح که میاد اینجا … بره خبر بده بهش … 

ماهی دل نگرون نگام میکنه که میگم : بهش میگم میرم خونه ، نگران نباش مامان ماهی ! 

کمال زیر چشمی حواسش به منه و کسری میگه : بهش بگو خودم می رسونمت … 

سری تکون میدم و سمت تلفن میرم . شماره رو میگیرم و بعد ازدو سه تا بوق برمیداره : جان ماهی ! 

ـ سلام … 

کمی مکث میکنه و بعد صدای عصبانیش به گوشم میکنه : تو اونجا چه غلطی میکنی ؟ 

بین همه شون کمال و کسری حواسشون به منه که میگم : مرسی ، خوا… خواستم بگم من اینجام … تو .. خب ، تو خسته ای .. خودم میرم خونه ، با کسری برمیگردم … 

ـ تو گه می خوری اون بچه رو از راه به در کنی … ببین نیم وجبی ، میام اونجا از مو میارمت خونه … با کسری تا سرکوچه هم بیخود میکنی بـ … 

یکی تلفن رو ازم میگیره و روی دستگاه میذاره . سر بلند میکنم که حاج کمال رو میبینم . میگه : مسیح که خسته میشه چرت و پرت میگه ، پاشو کمک دست حاج خانوم سفره ی شام رو بنداز … 

ـ اگه بیاد چی ؟ 

کمال ـ سودابه اول و آخرحرفش رو میزنه ، زیاد درگیر نشو…   مجتبی هم کاری نکرده و فقط من دخترم رو لوس بار آوردم..  

چیزی نمیگم که کسری میگه : مامان جوجه پلو نداریم ؟  ماهی ـ وا ، جوجه پلو دیگه چه صیغه ایه ؟ 

کسری ـ همین ساره ی خودمون رو دیدی اونو دیدی … 

ماهی ـ خدا مرگم بده ، به دخترم اینطوری نگو … 

کسری ـ بابا خودش نیشش بازه تو چرا سخت میگیری… 

کمال ـ تو درست نمیشی … 

من خندیدم و اصلا یادم رفت مسیح چی گفته . توی آشپزخونه م و سودابه اصلا بهم محل نمیده . دلخوره و من با خودم میگم شاید واقعا کار بدی کردم که اوردمش اینجا … آقا کمال میاد تا از توی یخچال سبد میوه رو برداره.. 

صدای ماشین از توی باغ میاد و من رنگم میپره … کمال متوجه میشه و به جای اینکه داخل بره روی یکی از صندلی های پشت میز آشپزخونه میشینه … صدای مسیح میاد که بی سلام و احوال پرسی میگه : کجاس ؟  لبم رو گاز میگیرم و میخوام برم داخل که کمال مچ دستم رو میگیره و مانع میشه .. 

ماهی ـ سلام مامان جان ، چی کجاس ؟  کسری ـ بچه ت مرضه کجاس گرفته … 

مسیح ـ تو خفه شو … میگم ساره کو ؟ 

ماهی ـ چیکاره بچه م داری ؟ زشته به خدا … بشین بابات الان میفهمه … 

مسیح صدا بلند میکنه : ساره … ساره … 

به آشپزخونه میاد و من تند میگم : سلام ، به خدا داشتم می اومدم بیرون … دارم … ینی داشتم میز رو… 

کمال بین حرفم می پره و میگه : جای سلام کردنته ؟ ـ سلام حاجی.. 

تیز منو نگاه میکنه و میگه : اینجا چه غلطی می کنی ؟ 

لبم رو گاز میگیرم . خجالت می کشم و می خوام زودتر این بحث تموم بشه تا مسیح ادامه نده و میگم : ببخشید .

خب یهویی شد … ینی باید می گفـ.. 

کمال ـ مسیح کافیه… 

مسیح ـ د حاجی ، نوکرتم . پا شدم رفتم خونه میبینم خانوم تشریف نداره … بعد اومده اینجا لنگر انداخته انگار نه انگار … 

کمال با تاسف سری تکون میده و از آشپزخونه بیرون میره که مسیح نگام میکنه خود به خود شروع میکنم به توضیح دادن : به خدا شماره ت رو نداشتم . بعد اومدم اینجا چون .. خب چون مشکل پیش اومد … نه ، یعنی گفتم بیام یه سری بزنم … 

مسیح انگار آرومتر شد که میگه : از این به بعد بی خبر از من بری بیرون حالت رو میگیرم ، روشنه ؟ تند سر تکون میدم و میگم : آره به خدا… 

ـ چی به خدا ؟

هول میشم و میگم : روشنه دیگه.. 

لبخند کجی میزنه و میگه : جمع کن بریم… 

ـ شام نذارم ؟

ـ خسته م ، نذار دو بار تکرار کنم… 

تند دست میکشم و میز رو دور میزنم.  می خوام از بحث جلوگیری کنم و برای اینکار چاره ای ندارم جز اینکه با مسیح مدارا کنم . مسیح به منو حرف گوش کردنم نگاه میکنه ، هر دو بیرون میریم و همزمان صدای حاج کمال رو میشنوم : اگه مجتبی هم مثل مسیح بود که سر اینکه ساره اومده خونه ننه بابای خودش این قدر توپ و تشر می زد تو آدم میشدی … 

مسیح ـ چه خبره مگه ؟ 

سودابه ساکته و ماهی میگه : هیچ خبری نیست … کجا میرین ؟  مسیح ـ خونه … 

ـ شام نخوردین که … 

مسیح ـ سودابه چشه ؟  کسری ـ سودابه گوشه … 

مسیح ـ نمکدون ! 

سودابه به طعنه میگه : از زنت بپرس .. 

مسیح ابرویی بالا میندازه و به سمت من برمیگرده : چی رو ازتو بپرسم ؟  لبم رو گاز میگیرم ومیگم: من آوردمش اینجا ! 

مسیح اخم میکنه و میگه : تو آوردیش ؟ از کجا آوردیش ؟  ـ از خونه مون … 

چشماش گشاد میشه ومیگه : سودابه اومده اونجا بعد تو آوردیش اینجا ؟  ماهی ـ من گفته بودم بهش … 

سودابه با دهن باز به مامانش نگاه میکنه : مامان تو گفته بودی بهش ؟ 

ماهی ـ خُُبه والا … یه پسرم روان پریشه ، یه دخترمم تیتیش مامانیه … از ترس شما من چه کارایی که نمیکنم! 

کسری ـ دمت گرم ! 

ماهی با اشاره به کسری میگه : یکیشونم عقب افتاده ! 

کسری وا میره ، همه با چشمای گشاد شده به ماهی نگاه میکنیم و کمال فقط بلند میخنده و میگه : تعارف نکن ، منو جا انداختی … 

ماهی ـ والا تو و ساره تنها امیده من شدین ! 

عشق می کنم از من تعریف میکنه و مسیح کلافه میگه : بالاخره میگین چه خبره یا نه ؟  ماهی ـ بگم که بری یقه ی پسر مردم رو بگیری ؟  مسیح ـ پسر مردم کیه ؟  سودابه ـ مجتبی … 

مسیح اخم میکنه : مجتبی غلط کرده ، دست بلند کرده روی تو ؟  سودابه ـ نه … 

ـ داد و بیداد کرده برم لهش کنم ؟  ـ نه … 

مسیح از کوره در میره و داد میزنه : شب خونه نیومده ؟  ـ نه … 

ماهی ـ مجتبی رفته خونه ی مامانش ، مامانش به خواهر جناب عالی گفته بالا چشمش ابروعه ! 

سودابه ـ عه ، مامان … 

مسیح ـ زهره مار … اسکُُل کردی منو ؟  کمال خندید : دیوونه خونه س … 

کسری ـ از قدیم گفتن ، زن و شوهر دعوا کنن ابلهان باور کنن … 

مسیح رو به من میگه : بریم … 

کسری میگه : مسیح خانی که از کوره در رفتی برای مجتبی بدبخت ، اما خودت چی ؟ دست بلند نکردی رو زنت

؟ داد و هوار نکردی ؟ شب دیر وقت نرفتی خونه ؟ … 

سکوت محضی فضا رو پر میکنه و مسیح خیره میشه به کسری بیخیالی که رو به مامانش میگه : چیه ؟ به هر حال آدم عقب افتاده هم که باشه تفاوت حرف و عمل تو گفته های شازده پسرت رو میبینه ! 

مسیح انگشت اشاره ش رو سمت کسری میگیره ومیگه : حرف اندازه ی کُپُُنت بزن بچه … 

با دو دستم دست مسیح رو میگیرم و لبخند بی معنی میزنم : خب ، بریم دیگه … ها ؟ خسته ای ، روزتر بریم خونه

  …

مسیح از در بیرون میره که رو به جمع میگم : ببخشید دیگه ، ما بریم .. 

کسری لبخند میزنه و کمال اخموعه … سودابه شرمنده س و ماهی از جا بلند میشه : ببخش تو رو خـ .. 

ـ شما بشین، چه کاریه بیای تا دمه در ؟ خدافظه همگی … 

تند از خونه میزنم بیرون و فقط اینو میدونم که هیچ وقت راضی نیستم موضوع اصلی دعوای این خانواده با هم باشم . سوار که می شم مسیح راه می افته و میگه : برا چی آورده بودیش اینجا ؟  ـ گفتم با شوهرش دعوات نشه ! 

ـ مرض که ندارم کاری نکرده بپرم بهش … 

از دهنم می پره : حتما داری که مامان ماهی میگه نذار مسیح بفهمه ! 

خودم میفهمم چه گندی زدم و دستم رو جلوی دهنم میذارم . چشمام گشاد میشه و به مسیح که اخم میکنه و هر از گاهی نیم نگاهی بهم می ندازه ، نگاه میکنم … اول عصبیه و بعد که شکل و ظاهرم رو میبینه لبخند کجی می زنه و میگه : دیگه نشنوما… 

تند میگم : به خدا حواسم نبود ! 

ـ شام چی داریم ؟ 

نگاش میکنم ، ینی چی شام چی داریم ؟ جواب دادنم طول میکشه که خودش به حرف میاد : اصلا این مدت که خونه بودی غذا چی می خوردی ؟ 

فکر میکنم ، من غذا نخورده بودم . فقط غذاهای سرد داخل یخچال رو می خوردم مثل کالباس یا الویه یا خوراکی

…. چیزی نمیگم که باز میگه : با توام بچه ! 

می ترسم باز عصبی شه و میگم : کالباس ، چیپس .. نون پنیر … نون و ماست … دیگه یادم نمیاد ! 

کنار خیابون پارک میکنه و سمتم برمیگرده : ینی تو توی این یه هفته و نیم غذا نخوردی ؟ 

کمی خودم رو جمع و جور میکنم که می فهمه … اصلا مگه میشه مسیح نفهمیده باشه که مثل سگ ازش می ترسم

؟ … می گم : خب .. خب اینارو خوردم دیگه … 

ـ چرا غذا درست نکردی ؟ 

لبم رو گاز میگیرم که نگاش سمت لبم میره … : خب نمی خوام … 

ابرویی بالا میندازه و میگه : نمی خوای ؟ 

خجالت میکشم و نگام رو منحرف میکنم : مـ ..من … خب غذا بلد نیستم ! 

کمی نگام میکنه و بعد لبخند کجی میزنه : تو چی بلدی نیم وجبی ؟  ـ خب فقط غذا بلد نیستم ! 

صاف میشینه و میگه : حالا چی کوفت کنیم ؟ 

استارت میزنه و راه می افته ، همزمان میگه : بریم فست فودی یا کوفت و زهره ماری … 

ـ خوب نیست … 

رانندگی میکنه و میگه : چی خوب نیست ؟ ـ غذا بیرون برات خوب نیست ، برای معده ت … 

پوزخند میزنه : میمیریم راحت میشیم دیگه ! 

می خوام بحث رو عوض کنم و میگم : لازانیا … 

نگام میکنه و باز به رو به رو خیره میشه : بلدی ؟  ساکت میشم و میگم : همون نون پنیر .. 

ـ اِِی تو روحت ، هی ! 

ـ خب همیشه ایلگار درست میکرد ! 

ـ ایلگار کیه دیگه ؟

بگم کیه ؟ خدمتکارمونه ؟ مسیح دلش سوخته و فکر میکنه من یه گدای توی خیابونم که محتاجم و اگه بدونه از این خبرا نیست حتمی پرتم میکنه بیرون … میمونم چی بگم و چند لحظه میگذره که میگم : دوستم… 

جلوی یه سوپر مارکتی نگه میداره و پیاده میشه . ماشین رو دور میزنه که میبینه پیاده نشدم . وقتی نگاهش رو میبینم شیشه رو پایین میکشم و میگم : چیزی شده ؟  ـ پیاده شو.. . 

گوش میکنم و پیاده میشم . جلوتر از اون می خوام به فروشگاه برم که یقه م رو از پشت میگیره و اجازه نمیده .

سوالی نگاش میکنم که میبینم موهام رو جمع میکنه  و از یقه ی لباسم میفرسته داخل و میگه : زیادی تو دست و پاست

  …

کنار هم داخل فروشگاه میریم و میگم : باید برم کوتاش کنم … 

ـ کله هیکلت رو می ارزه ، بعد می خوای بری کوتاش کنی ؟  چشمام گشاده میشه و میگم : ینی بیریختم ؟ 

بین قفسه های خوراکی میگرده و بدون نگاه کردن به من میگه : نیستی ؟ 

نگاه دقیقش به جنساس و من مثل بچه ها آستین کتش رو میگیرم و هی گردن میکشم جلو تا نگام کنه و جوابم رو بده : مسیح خدایی من زشتم ؟ 

لبخند میزنه و می ایسته ، من دور میزنم و رو به روش وایمیستم تا جوابم رو بده : اولا آقا مسیح .. دوما چی باعث شده فکر کنی خوشگلی ؟  ـ هیچی … 

ـ پس چی میگی ؟ 

ـ خب کسی تا حالا نگفته زشتم … 

کمی خم میشه و میگه : زشتی … یه زشته نیم وجبی ! 

اخم میکنم که از کنارم میگذره . ناراضی ام و مسیح انگاری زیادی کیفش کوکه … 

بسته هایی که برداشته رو حساب میکنه و هر دو بیرون میایم . اخموام و با خودم میگم بد ترین آدم روی زمین مسیحه … تو ماشین میشینیم که تلفن مسیح زنگ می خوره . وصل تماس رو می زنه و روی بلند گو میذاره : بنال … 

ـ نالیدی مرتیکه ! 

صدای کسری رو میشناسم و خنده م میگیره . خود مسیح محو لبخند میزنه و می گه : فرمایش ! 

ـ ینی چی که خونه نیستی ؟  ـ خب تو چه کاره حسنی ؟  ـ پشت در موندما … 

ـ همین الان از خونه حاج کمال زدم بیرون ، هیکله نفله ت که اونجا بودی … 

ـ حالا که اینجام … نه ، ینی اینجاییم… 

صدای یکی میاد : چاکر داداش … 

لبخندم عمق میگیره . یاشارم هست … مسیح میگه : سره خرا جمعن … 

کسری ـ یکیمون کمه ، کجا مونده ؟… 

ـ ای تو ذاتت … ده مین دیگه خونه م … 

چنددقیقه ی بعد وارد پارکینگ میشیم و با هم سوار آسانسور میشیم . در آسانسور که باز میشه سه تاشون رو میبینم . کسری به دیوار تکیه داده . اهورا و یاشار روی پله ها نشستن که میگم : سلام … 

کسری ـ سلام جوجه … 

یاشار ـ سلام ریزه .. 

اهورا ـ سلام بانو ! 

از القابی که بهم دادن خنده م میگیره که مسیح میگه : نیشتون رو ببندین … 

درو باز میکنه که همه داخل میریم . مسیح نایلون خریدارو میذاره روی کانتر و میگه : شام با شما ! 

یاشار ـ اوووو ، اصلا صد بار گفتم قبلش شام رو آماده کن … 

مسیح محل نمیده و به اتاق میره تا لباس عوض کنه که هر سه نفرشون خبیث منو نگاه میکنن ، شونه بالا میندازم

: چیه ؟ 

کسری ـ به به ، لازانیای نهان پز خوردن داره … 

یاشار با لودگی دستش رو روی شکمش میکشه و میگه : آخ نگو نگو … 

مسیح از اتاق بیرون میاد و با خنده میگه : آره ، چه جووورم ! 

مسخره میکنه ومیگم : به خدا بلد نیستم ! 

چهره ها شون وا میره که اهوارا از جا بلند میشه : یه عده مفت خور جمع شدیم ، تشکیل اجتماع دادیم …

لوس چشمام رو ریز میکنم و میگم : منم ؟!؟!

از کنارم که میگذره مچ دستم رو میگیره و با خودش میکِِشه : شما میای کمک … اونا رو گفتم ! 

ـ خب برم لباس عوض کنم ، بیام .

به اتاق میرم و یه تیشرت صورتی با شلوار راحتی گشاد سفید تنم میکنم . موهام رو بالای سرم گوجه ای میکنم و میزنم بیرون . 

به آشپزخونه میرم . کسری و یاشار مشغول گوشی هاشونن و مسیح داره فیلم میبینه . اهورا با اون قد و استایل فوق مدرنش پیشبند بسته که با دیدنش لبخند میزنم و میگه : بهم میاد ؟  ـ اوووم چه جورم ! 

ـ تیکه ی مسیح مانند میندازی … 

میخندم و میگم : چی کار کنم ؟ 

ـ روغن بریز داخل تابه تا اول موادش رو درست کنیم . 

ـ چشم. 

ـ بی بلا خوشگل خانوم … 

انرژی میگیرم و دلم میخواد حاله مسیح رو بگیرم و بگم بفرما ، من خوشگلم منتها تو چشم نداری منو ببینی . تابه رو در میارم و کابینت بالا رو باز میکنم تا روغن رو بردارم . روی پنجه های پام بلند میشم و دستم نمیرسه . همین موقع دسته اهورا از پشت سرم دراز میشه . روبه روم کابینته و نمی تونم جلو برم … اهورا بهم چسبیده ، با دستش می خواد روغن رو برداره . خجالت میکشم از این فاصه ای که صفر شده . از این گرمای تنش … 

روغن رو پایین میاره و اندازه ی نیم قدم عقب میره که نگاش میکنم . چشمک میزنه و میگه : سرخ شدی چرا یکی یه دونه ؟

با محبت باهام حرف میزنه ، یه جوری میشم . خجالتم بیشتر میشه که فاصله میگیره و میگه : پیازا رو خورد کن تا آب نشدی ! 

گوشه ی لبم رو گاز میگیرم و پشت میز میشینم و مشغول خورد کردن پیاز میشم . فین فینم آشپزخونه رو برداشته که کسری و یاشار میان داخل،  کلی سر به سرم میذارن و بالاخره بعد از کلی مشقت میز رو میچینیم و مسیح زحمت میکشه و میاد . دور هم داریم می خوریم که می گم : یه چی بپرسم ؟

هر چهار نفر نگام میکنن که میگم : من ، راستش میخوام یه وکیلی رو پیدا کنم . نمیدونم چطوری ؟  یاشار ـ اسمش رو می دونی ؟

ـ اصلیش جهان کارداش ، اما اومد ایران اسمش رو گذاشت امیر کاشف! 

کسری ـ کی هست ؟

ـ اگه پیداش کنم جواب خیلی چیزا رو می فهمم… 

مسیح لقمه ش رو قورت میده و میگه : کانون وکلای دادگستری اسم رو بدی آدرس دفترش رو میگه ! 

کسری ـ سعیدی وکیله بابا ، شاید بتونه کاری کنه برامون…. 

مسیح ـ فردا بهش بزنگ ببین می تونه یا نه اگه خبری نداد میرم کانون وکلا .. 

اهورا ـ تک بچه ای ؟

با غذام بازی میکنم و میگم : تنهام.. 

دو پهلو حرف میزنم و کسی دیگه چیزی نمیگه … می خوام جهان رو پیدا کنم . جهان پسره ایلگاره و می تونم ازش خبر بگیرم … خیلی وقت پیش ایلگار گفته بود که جهان توی تهران وکیله … دعا عا می کردم تا پیداش کنم …  کسری ـ راستی بهروز زنگ زد امروز … 

مسیح ـ چه خبر بود مگه ؟ 

 ـ ساغر تولدش رو می خواد باغ باباش جشن بگیره گفته بریم … 

مسیح ـ خب به سلامت ! 

کسری ـ مسخره بازی درنیار مسیح …. 

مسیح ـ من اعصاب لوس بازی ندارم ، خیر پیش … 

یاشار ـ نهانم دعوته ! 

مسیح ابرویی بالا میندازه و میگه : اونوقت کی دعوتش کرده ؟ 

کسری ـ هرکی حق داره همراهش رو ببره ، ما سه تا هم همرامون نهان رو می بریم ! 

مسیح ـ دیگه چی؟ 

اهورا ـ خب پاشو بیا … 

مسیح ـ من که نمیام ، منتها اگرم بیام بگم این نیم وجبی زنمه ؟  دلخور نگاش میکنم و کسری میگه : نیم وجبی دیگه چیه ؟  مسیح به من اشاره میکنه : این بچه س … 

اهورا ـ میگیم دوست دختر منه ! 

بهم لبخند مهربونی میزنه که با لبخند نگاش میکنم . اهورا بهم بها میده،  برعکسه مسیحه و من لذت میبرم که به مسیح نشون میده من نه کمم نه بچه ! به مسیح نگاه میکنم ، حواسش به این لبخندای رد و بدل شده ی منو اهورا هست و میگم : واقعا دلم میخواد برم … 

اما دلم نمی خواد و فقط می خوام با مسیح لج کنم … 

مسیح ـ تو جایی نمیری … 

بغض کرده میگم : اونجا اصلا میگم تو رو نمیشناسم ، خوبه ؟ میگم … میگم همراهه اهورام … 

از جا بلند میشم و بیرون میرم . صدای اهورا رو میشنوم : تو هیچوقت قدر چیزایی که داری رو نمی فهمی… 

صبر میکنم.  کنجکاو میشم ، مسیح میگه : همه ش ۱۸ سالشه ، بلند کنم ببرم اونجا ، دست میگیرن برام … بعدشم تو نمیدونی بهروز اونجاس ؟  اهورا ـ میگم با منه ، حله ؟ 

کسری ـ مسیح این چه طرز حرف زدنه باهاش ؟  مسیح ـ دروغه ؟ 

یاشار ـ لیاقتت همون ساره س … 

صدای مسیح بلند میشه : حرف دهنت رو بفهم منو با اون ### یکی نکن …

صدای پا میشنوم و پا تند میکنم سمت اتاق … وارد اتاق میشم و درو میبندم . مسیح استاده که بزنه تو ذوقم و نذاره حرف بزنم . نه شرایط مهمونی رفتن رو دارم ، نه علاقه ای به رفتن دارم ، من فقط می خوام مسیح رو حرص بدم … فقط می خوام بهش بگم بزرگم .. بگم چیزی کم ندارم.  اونقدر روی تخت اتاقش به سقف خیره م که خواب منو می بره . 

 *

موهام رو نم دار رها میکنم و با خودم میگم دیشب مسیح کجا خوابیده ؟ پوفی میکشم و میگم به من چه ؟ … چون روی تخته اون شب رو به صبح رسوندم و حتی بیدارم نکرد عذاب وجدان دارم . از طرفی نصف بیشتر بی اعتمادیم ، حداقل از این جهت که مطمعن بودم بهم دست درازی نمیکنه رفع شده بود . 

از جا بلند میشم و نگام به کشوهای میزش می خوره . دمه غروبه و حوصله م سر رفته . کشو رو باز میکنم و یه مداد و یه برگه بر میدارم . 

طبق عادت به شکم روی زمین دراز میکشم و از پشت پاهام رو بالا میارم و تاب میدم.. . تورج همیشه بابت این طرز خوابیدن و نقاشی کشیدنم مسخره م میکرد … نفس آه مانندی میکشم و با خودم میگم چقدر دلم براش تنگ شده ! 

می خوام نقاشی کنم و از بین همه ی عکسای روی عسلی کوچیک کنار تخت مسیح یه عکس چهار نفره از خودش و پسرا پیدا میکنم . میارمش و جلوم می ذارمش .. موهای نم دارم دورم ریخته و باز همونطور به شکم دراز میکشم …  

هدفون مسیح که به لب تاپش وصله رو تو گوشم می ذارم و یکی از آهنگای روی دسک تاپش رو پلی میکنم !

مشغول میشم … 

اول کسری رو میکشم . چشمای کشیده و عسلیش با موهایی که از وسط سر بلنده و دورش رو کوتاه کرده ، هیکل درشتش تو چشمه … بعد یاشار ، چشم و ابروی مشکی و موهای مد روز درست کرده و لبخند فوق مهربونش … اهورایی که لبخند کجی زده و دستش گردنه مسیحه … اول موهای مسیح رو میکشم که حس میکنم کسی دستش رو روی شونه م میذاره و من آهنگی که توی گوشم داره میکوبه رو یادم میره ، به سرعت برق و باد سرجام میشینم و جیغ میزنم …. 

حوله ی تنپوشم تنمه و یکی ، دو تا بازوهام رو میگیره و تکونم میده …. صداش آشناس : هیس … منم لامصب …

با توام ، ساره چشمات رو باز کن … 

جفت دستام رو به سینه ش میزنم و خودم رو عقب میکشم که به پشت روی سرامیکا می خورم و وقتی چشم باز میکنم مسیح رو میبینم که روم خیمه زده ! 

کف دستاش روی سرامیکه دو طرفه سرمه و براش ستون شده … اخمو و سرخ شده به من نگاه میکنه … به منی که حوله م باز شده و قفسه ی سینه م از ترس و خجالت بالاپایین میره. .. 

زل میزنم به مسیحی که زل زده به من … به گریه می افتم و یادم میره باید خودمو بپوشونم … حتی زبونم بند اومده و فقط به اون نگاه میکنم که میگه : زشت ! 

یه لحظه حس میکنم نمی فهمم یا دارم اشتباه میفهمم که لبخند کجی میزنه و میگه : رنگت پریده بچه !  

چونه م می لرزه و میگم : بـ .. برو اونور … 

ـ کدوم ور ؟ 

 قطره اشکم از شقیقه م سُُر می خوره و میگم : برو کنار … 

ابرویی بالا میندازه و به لودگی میگه : دارم شنا میرم ! 

می خوام خودمو بکشم بالا که با یه دستش بازوم رو میگیره و میگه : کجا ؟ 

ترسید م ، اما لرز ندارم … ترسیدم ، اما حمله بهم دست نداده ! من دست کم دو هفته ای هست که با مسیح هم خونه م … همین دیشب رو تختش خوابیده بودم و حتی بیدارم نکرده بود … اصلا شب رو به اتاق خودش نیومده بود … 

بازوم رو ول میکنه و لبه ی حوله رو روی سینه م میکِِشه و من تازه از خجالت سرخ میشم که با دستش لپم رو میکشه : همیشه اینطوری نقاشی میکنی ؟

گریه یادم رفته و حالا با دو تا دستام لبه های حوله رو به هم نزدیک میکنم و بچه گانه میگم : تورو خدا کارم نداشته باش ! 

چیزی به ذهنم میرسه و دستم رو روی شکمم می ذارم : آخ … 

مسیح تند از جاش بلند میشه و کنارم میشینه : چی شد ؟  ـ اسـ .. استرس برام خوب نیست ، بچه واکنش نشون میده ! 

خودم چشام گرد شد ، این دروغا رو از کجا در می آوردم ؟ مسیح اخم میکنه و میگه : تو می خوای بندازی گردنه کی ؟ 

خودم رو جمع وجور میکنم و میگم : چی رو ؟  پوزخند میزنه : توله ش رو ! 

اخم میکنم و میگه : تا بدبختایی مثل من هستن ، حروم زاده ها همیشه در میرن … خری که ساره خواست سوارش بشه و بچه رو بیخه خرش ببنده من بودم ، دلم واسه خری که تو قرار بیخه خرش بچه بذاری میسوزه … 

از جا بلند میشه و از اتاق بیرون میره … یعنی مسیح با ساره نبوده ؟ باور نمیکنم … اگه نبوده چرا باید کار به ازدواج برسه ؟ تازه برام روشن میشه که چرا خانواده ی مسیح از من دله خوشی ندارن و بیچاره ها فکر میکنن من همون ساره ای هم که بچه ی مسیح رو قبل از ازدواج حامله شده ! 

ساره خانواده نداشته ؟ اصلا دوستی نداشته ؟ چرا کسی توی عروسی حتی ساره رو ندیده که منو جاش گذاشتن و کسی نفهمید ؟ اصلا ساره چرا گذاشته رفته ؟ به خودم نگاه میکنم . دستم رو شکممه…  گر میگیرم … سرخ میشم …

خجالت میکشم ! 

لباس عوض میکنم و بیرون میرم . تو آشپزخونه میبینمش که داره سیب زمینی خورد میکنه و میگم : غذا درست میکنی ؟ 

بی میل و سرد جواب میده : آره … 

ـ برم فیلم ببینم ؟ 

نگام نمیکنه و میگه : از کی تا حالا اجازه میگیری ؟ 

بی میلیش رو که میبینم از آشپزخونه بیرون میرم و سمت تلویزیون میرم . بین دی وی دی های روی زمین افتاده یکی از دی وی دی ها رو در میارم که روش نوشته : خودم ! 

داخل دستگاه میذارم و جلوی تی وی نمی دونم چند اینچه بزرگش روی زمین سرد میشینم و نگاه میکنم . یه تولده … فیلم قدیمیه … حس میکنم هر چهار نفرشونن … خصوصا مسیح که اخم آلود نشسته ، زیادم بچه نیستن … تو سن ۱۱ یا ۱۲ سال ! 

یکیشون جیغ میزنه مسیح … انگاری کمک می خواد…  انگار نه انگار با مسیح بحث کردم و الان اون باهام سرده ….  با دست پسر بچه رو نشونش میدم و بلند میگم : این کیه ؟ 

مسیح نگاهش رو از روی میز برمی داره و به تی وی نگاه  می کنه ، انگاری اونم یادش رفته و با لبخند محوی میگه

: کسراس ! 

ـ داره جیغ میزنه و با دستاش دو رو نشون میده ! 

مسیح باز مشغول خورد کردن میشه و میگه : رمزیه ! 

کنجکاو میگم : چه رمزی ؟ … آخه با اون پسره داره دعوا میکنه … 

مسیح سیب زمینی های خورد شده رو سمت سینک میبره و میگه : یاشاره ، بادکنکش رو گرفته و نمیده بهش … منو کسری قرار گذاشتیم اگه تو خطر افتاد بهم علامت دو رو نشون بده … چون نشونه ی پیروزیه ، کسی شک نمیکنه که کسرا ازم کمک میخواد و این یعنی تو خطره  ! 

ـ از بچگی همینطوری بودی ؟  ـ چطوری ؟ 

نمی دونم چی بگم که سرش رو بلند میکنه و نگام میکنه . لپام رو باد میکنم و هر دو دستم رو از بدنم فاصله میدم تا هیکلی بودنش رو به رخش بکشم و اخمام رو تا جایی که می تونم تو هم میکنم و میگم : همینطوری ! 

لبخند بزرگی روی لباش میشینه و میگه : خودتو جمع کن بچه ! 

به حالت عادی برمیگردم و میگم : خب این شکلی هستی دیگه ! 

یه دونه هویج سمتم پرت میکنه که جا خالی میدم و به ال سی دی می خوره ،  میگه : زهره مار نفله ، اون چیزی که نشون دادی بیشتر شبیه معلول جسمی و حرکتی بود تا من ! 

غش غش میخندم و میگم : خو تصوراتم همینه … 

هیچ جوره نمی تونه خنده ش رو جمع کنه و میگه:  میام سر و تهت رو یکی می کنما ! 

پر هیجان از جام بلند میشم و به آشپزخونه میرم . پشت میز میشینم و آرامش مسیح با لبخند روی لبش من پر رو می کنه که به خودم اجازه می دم و  میگم : باشگاه میری ؟  خوراکی های خورد شده رو داخل تابه میریزه و میگه : آره … 

ـ چند وقته ؟  ـ دقیق یادم نیس ! 

ـ بدنسازی  ؟ 

ـ بوکس و جودو با بدنسازی … 

ـ اووووو … 

نگام میکنه و من خیلی بچه گانه نمی تونم ذوق زده شدنم و پنهون کنم و میگم : کسی رو زدی تا حالا ؟! 

ـ یادم نیست .. 

چشام گشاد میشه که باز نگام میکنه : چته ؟  ـ ینی انقدر کتک زدی یادت نمیاد ؟  ـ چقدر حرف میزنی ! 

بهم برنمیخوره و این بار از جا بلند میشم و کنارش جلوی گاز می ایستم و نگاش میکنم : ینی الان دزد بیاد می تونی بکشیشون ؟ 

 با خنده سمتم برمیگرده و میگه : روتو کم کن بچه … مگه قاتلم ؟  ـ دیدی خندیدی ؟  ـ که چی ؟ 

ساده لوحانه میگم : خب با خنده قشنگ تری ! 

نگام میکنه که داخل تابه سرک میکشم : شام چی داریم ؟  با مکث جواب میده : ناهار خوردی ؟

لبم رو لوچ میکنم و میگم : نه … خعلی گشنمه ! 

با دستش به نوک بینیم میزنه و میگه : خیلی بچه ای ! 

نخودی میخندم و میگم : خوشگل چی ؟ خوشگل هستم ؟  باز می خنده و میگه : زشتی … 

باهام راه اومده … خودمو به لودگی میزنم . نمی خوام مسیح عصبی بشه … من از بچگی همین بودم … حتی وقتی مامان سر ناسازگاری می ذاشت … گاهی که از خونه بیرونم میکرد … یا وقتی بابا خسته بود واخم میکرد … من همیشه اهل مدارا بودم .. حالا هم هستم ، حالا هم دلم دعوا و بحث نمیخواد . 

مسیح تند خوعه … اخمو و تخسه که باید باهاش مدارا کنی تا راه بیاد … تا روزت وقتی شب میشه تلخ نشه ! میز رو میچینم و هر دو رو به روی هم میشینیم . نمی دونم چی درست کرده و خودش میگه یه غذای چینیه!  

می خورم . خوشم میاد …. 

ـ اووووم … چقدر خوشمزه س … 

ـ وسط غذا حرف نزن … 

اهمیت نمیدم و میگم : همیشه خودت غذا درست میکنی ؟  ـ نه ، عمه م رو میگم بیاد و بره … 

چشام رو گشاد میکنم و میگم : مامانه یاشار ؟ 

پوفی میکشه و میگه : الان دور دهنت رو چسب میزنما ! 

ـ هی تو ذوقم میزنی ! 

ـ کم حرف بزن بچه ! 

ـ میگم … میشه .. اممم ینی می ذاری بریم تولد ؟ 

نگام میکنه : اونا فکر میکنن ساره دوست دخترمه ، هیچکدوم برای عروسی نبودن ، بعد من دسته تو رو بگیرم بگم کی هستی ؟ 

دلخور میگم : اینقدر کمم پیشه چشمت ؟  ـ چرت و پرت نگو … کم نیستی ، بچه ای ! 

ـ اهورا گفت میگه من با اونم … اشکال که نداره ، داره ؟  بهم زل میزنه : می خوای با اهورا بری ؟  با لبخند میگم : آره ! 

واقعا دوست دارم با اهورا برم . اگه بحث تفریح باشه ترجیح میدم اخم و تخم مسیح رو تحمل نکنم و به جاش لبخندای پشت سر همی که اهورا تحویلم میده رو قبول کنم … مسیح چیزی نمیگه .. نمی دونم راضیه یا نه … هر دو سر میزیم که تلفنش زنگ می خوره . گوشی رو می ذاره روی  اسپیکر و روی میز میذاره :  سلام جناب سعیدی … 

پشت خط میگه : سلام مسیح جان ، خوبی ؟ پدر خوبن ؟  ـ تشکر میکنم ، سلام دارن … جانم آقای سعیدی ؟ 

ـ اون اسم و فامیلی که داده بودی رو پیگیر شدم ، در واقع کسری جان گفت با تو تماس بگیرم و نتیجه رو بگم ، این آقا توی تهران وکیل هستش و آدرس دفتر وکالتش رو از کانون وکلای تهران درآوردم . برات پیامک کنم ؟ ـ لطف میکنی… 

ـ به چشم ، امر دیگه باشه … 

ـ سلامتی . بازم تشکر میکنم . شب شما بخیر … 

ـ شب توام بخیر پسرم ! 

تلفن که قطع میشه کنجکاو به مسیح نگاه میکنم که صدای اومدن پیامک به گوشیش بلند میشه و بازش میکنه .

نگاش به صفحه ی گوشیه و میگه : پیداش کردیم . می خوای بری اونجا ؟  مشتاق میگم : جهان رو ؟  ـ آره ، کیه ؟  ـ منو میبری پیشش ؟  ـ میخوای بری اونجا ؟ 

ـ آره دیگه ، راحت میشی از دستم … 

نگام میکنه و میگه : هروقت خواستمت هستی ؟  ـ منظورت مامان ماهیـ .. 

دستم رو جلوی دهنم میگیرم . من تاحالا جلوی مسیح مادرش رو مامان صدا نزدم و مسیح با چشمای ریز شده نگام میکنه : مامان !؟!؟ 

ـ به خدا خودش گفت بگم بهش …  

ـ الان مگه من چیزی گفتم ؟ ـ گفتم خب شاید خوشت نیاد … 

ـ حالا هرچی ! آره ، منظورم خانواده مه … 

ـ هر وقت خواستی بگو میام .. خب راستش … من … 

ـ تو چی ؟ 

ـ با خودت که نمیسازم ، ولی خانواده ت خیلی خوبن … خیییییلی.. 

ـ ینی من بدم ؟ 

باز به لودگی میزنم و اخم میکنم . بی حس نگام میکنه و میگه : این مسخره بازیا چیه ؟ 

ـ خب تو اینطوری ای ) لبخند گشادی میزنم ( خانواده ت اینطوری ! تومنی دو هزار فرقتونه خب ! 

پوفی میکشه و میگه : خیلی دوست دارم لهت کنم ، خیلی  ! 

با اخم میگه و من می خندم . عمیق نگام میکنه و از جا بلند میشم و میگم : تودرست کردی من میشورم . خوبه ؟  ـ چای بلدی ؟ 

بلند و کِِشدار میگم : چششششم ! 

ابروهاش رو بالا میندازه و من سمت سینک ظرف شویی میرم . برای گذاشتن ظرف ها سر جاشون باید روی پنجه بلند میشدم و اونا رو مرتب می ذاشتم . مسیح حتی به روی خودش نمیاره و من یاد اهورا می افتم که کمکم میکرد .

هنوزم با یاد آوری اون همه نزدیکی قلبم تند میتپه ! اهورا نقطه ی مقابله مسیحه … 

 *

جلوی در منتظرم که بیاد بالا … خوشحالم که از تنهایی درم میاره … در آسانسور باز میشه و با دیدنش لبخند میزنم : سلام مامان ماهی ! 

ـ سلام دختر قشنگم ، خوبی ؟

لبخندم گشادتر میشه و من از روزی که مسیح بهم گفته زشتم ، گل از گلم میشکفه وقتی یکی از قشنگی هام تعریف میکنه … 

داخل میاد و بعد از درآوردن مانتو  وروسریش به آشپزخونه میاد . چای و وسایل پذیرایی رو براش میذارم و روبه روش میشینم که یه کتابی رو سمتم میگیره : اینم یه کادو ! 

روی جلدش رو میخونم ) آشپزی نوین ( ذوق میکنم و برش میدارم : برا منه ؟  عمیق نگام میکنه : آره مامان جان … 

برگه میزنم و میگم : آخیش ، از اینا درست میکنم . هر روز هر روز مردم اینقد غذای یخ و نون و پنیر خوردم … 

ـ ساره … 

نگاش میکنم : جانم … 

ـ یه سوال بپرسم ؟ 

منتظر میشم که میگه : تو و مسیح رابطه تون خوبه ؟ 

نمیدونم چی بگم بهش … هول میشم ، اما میگم : آ .. آره خوبه … 

حقیقتا اصلا خوب نیست . در واقع من به اهانت ها و حرف هاش اهمیت نمیدم . وقتی سکوتم رو میبینه می خواد بحث رو عوض کنه : الان سودابه میاد … 

ـ سودابه ؟ 

ـ آره ، روش نمیشد تنها بیاد ، میگفت بگم با هم بیایم … الانا دیگه پیداش میشه … 

ـ خوش اومد … 

فهرست کتاب رو باز میکنم و نشونش میدم : امروز که مهمون دارم چی بپزم ؟ 

لبخند مهربونی میزنه و هر دو توی کتاب خم میشیم تا برای ناهار چیزی دست و پا کنم . سودابه از راه میرسه و زیادی خجالت میکشه ازم … اما به روش نمیارم … من از کینه گرفتن بدم میاد … هر سه توی آشپزخونه ایم و من غذا درست میکنم . اون دو نفر نظر میدن و تقریبا نصف بیشتر آشپزخونه رو گند برداشته … صدای زنگ در ورودی میاد و من با همون پیشبند و ملاقه ی دستم جلوی در میرم و از چشمی نگاه میکنم . مسیحه و تعجب میکنم ، مگه کلید نداره

؟ 

در خونه رو باز میکنم که با دیدنم میخکوبم میشه و اخم میکنه : این چه سر و وضعیه ؟  میخوام به گیر دادناش میدون ندم و با لبخند میگم : سلام ! 

مکث میکنه و جواب نمیده . از جلو در کنار میرم و داخل میاد . در خونه رو میبندم و میگه : خونه روگند زدی ، ظاهرت رو گند زدی ، من هر سری میام خونه باید با تو بحث داشته باشم ؟ 

خجالت میکشم . مسیح هنوز خواهر و مادرش رو ندیده که از آشپزخونه دارن مارو نگاه میکنن … هول لبخند میزنم و بی ربط میگم : کـ .. کلیدت رو جا گذاشتی ؟ 

پوفی میکشه و اخمو میگه : برای کلید نداشتنمم باید به تو جواب پس بدم ؟ 

وا میرم و میگم : مامان ماهی و سودابه داریم غذا درست میکنیم ، قرمه سبزی دوست داری ؟ 

به سمت آشپزخونه نگاه میکنه . مامان ماهی اخم آلود سلام میده و سودابه با لبخند میگه : خوش اومدی!

خجالت زده م و بغض میکنم . مسیح نگام میکنه که از کنارش میگذرم و به آشپزخونه میرم . دوست دارم از این خونه ی که توش مسیح کاری نداره جز خورد کردنه من برم … بغضم رو قورت میدم و ملاقه رو میذارم روی کانتر و میگم : من لباسم کثیف شده ، برم عوضش کنم … 

از پیچ راهرو رد میشم و به اتاق میرم . صدای مامان ماهی رو می شنوم : خودت گند زدی به آینده ی این دختر و حالا اخم و تخم میکنی که چی بشه ؟  مسیح ـ آینده ی چی ؟ کشکه چی ؟ 

ـ آینده ینی اون شکمه بالا اومده ای که تاوان یه ساعت ###ه توعه … 

لبم رو گاز میگیرم و صدای شکستن چیزی میاد . از جا می پرم و مسیح عربده میکشه : گه خورده اون یه ساعتش رو با من گذرونده. .. 

می ترسم و عقب میرم . وسط اتاق ایستادم که در تند باز میشه و مسیح کبود شده داخل میاد . درو پشت سرش قفل میکنه … تیز نگام میکنه و میگه : چی ور ور کردی به ماهی ؟  می ترسم : بـ … به خدا چیزی نگفتم … 

ـ شکمه بالا اومده ت واسه خاطره منه ؟! 

لبم رو گاز میگیرم و روی گونه م می کوبم : زشته به خدا … مسیح یواش … 

جلو میاد و یقه م رو میگیره … بلندم میکنه و فقط نوک انگشت شست پاهام روی زمینه و  تو صورتم میگه : وقتی نیستم ، پشت سرم چی زر میزنی واسه شون ؟ 

اشکام رو گونه م میریزه و صدای در میاد … پشت بندش صدای ماهی : مسیح باز کن درو … مسیح با توام … 

سودابه ـ داداش تو رو خدا کاریش نداشته باش … 

با دستام دستش رو که گیره یقه مه میگیرم و میگم : به خدا چیزی نگفتم … 

هولم میده که با پشت روی تخت می افتم و عربده میزنه : من آدمه ###م ؟ من واسه یه ساعت ، توله انداختم تو دامنت ؟ 

ترسیده به رگای برجسته ی گردنش و شقیقه ش نگاه میکنم و با گریه میگم : مـ .. من … نگفتم .. خو .. خودش از سار…

یه سمت صورتم بی حس میشه و میگه : اسمشو بیار تا همینجا دفنت کنم بی شرف … 

لالمونی میگیرم و شوری خون رو توی دهنم مزه میکنم…  خودم رو میکِشم و از سمت دیگه ی تخت می افتم و ترسیده گوشه ی اتاقش کز میکنم که تخت رو دور میزنه و جلوم روی پاهاش میشینه ، با صدای آروم و حرصی میگه :

د آخه من اگه آدمه ### بودم تا حالا صد بار رو همین تخت بی عفتت میکردم ! 

صدای گریه م خفه میشه و فقط تند تند اشکام میریزه و بهت زده و ترسیده زل میزنم به چشماش که پوزخند میزنه : اصلا می دونی عفت ینی چی ؟ 

کنایه میزنه و من هنوز ذهنم داره بین گفته های قبلش دست و پنجه نرم میکنه … بین اینکه روی تخت بی عفتم میکنه ! تهدید میکنه ؟ 

ماهی محکم تر به در میکوبه و صدای سودابه رو میشنوم که ترسیده انگاری داره با تلفن حرف میزنه : بابا تورو خدا بیا … مسیح دیوونه شده … 

مسیح انگار میفهمه که سودابه داره باباش رو خبر میکنه . مشت محکمی به دیوار کنار سر من میزنه که من از جا می پرم و با دست دیگه ش چونه م رو میگیره و فشار میده … جای سیلی قبلش هنوز تو صورتم ذوق ذوق میکنه و میگه : بلایی به سرت میارم مرغای آسمون به حالت گریه کنن … 

تند صورتم رو ول میکنه که سرم محکم به دیوار میخوره و دردم میگیره ، از جا بلند میشه و کلافه تو اتاق راه میره . دستاش رو تو موهاش فرو میبره و من هق هق میکنم که عصبی تر سمتم برمیگرده و انگشتش رو رو جلوی بینیش میگیره : هیسس … صداتو نشونم ، به ولای علی از مو آویزونت میکنم … 

دستم رو جلوی دهنم میگیرم و میخوام صدام درنیاد … از مسیح وحشت دارم . کلافه لبه ی تخت میشینه و آرنج هاش رو زانوهاشه و سرش رو به دستاش تکیه داده … کلافه س … یه دستش رو روی معده ش میذاره ! معده ش مریضه … با خودم میگم امیدوارم بمیره … اشکهام گلوله گلوله پایین میاد و بوی سوختگی غذام خونه رو برمیداره . صدای زنگ در خونه میاد که مسیح کلافه تر از قبل بلند میشه و در اتاق رو باز میکنه … صداش رو میشنوم : چه خبره ؟ کنفرانس گذاشتین ؟؟ … 

عاشق رمانی؟هرروز داخل سایت ها دنبال رمان جدید میگردی؟خسته شدی؟با نگین رمان دیگه نیاز نیست به سایت های رمان سر بزنیو دنبال رمان بگردی چون سایت نگین رمان هرروز از تمامی سایت های رمان به صورت اتوماتیک برات لینک رمان  میزاره 

نوشته های مشابه

پاسخی بگذارید

نشانی ایمیل شما منتشر نخواهد شد. بخش‌های موردنیاز علامت‌گذاری شده‌اند *

این سایت از اکیسمت برای کاهش هرزنامه استفاده می کند. بیاموزید که چگونه اطلاعات دیدگاه های شما پردازش می‌شوند.

دکمه بازگشت به بالا
بستن