رمان حرارت تنت

رمان حرارت تنت پارت۳

رمان حرارت تنت

جهت دسترسی اسان به پارت اول تا اخر رمان حرارت تنت واردشوید

تموم مدت با اخم و پوزخند نگام میکنه و بازم بی حرف نگام میکنه ، از غرور بیخودش لجم میگیره … به روی خودم نمیارم و می خوام کسی باشم که حداقل قدر دان جای خوابی هستم که به من داده …. 

لیوانی رو پر آب می کنم و کنارش روی زمین می شینم . لیوان رو ازم میگیره و قرص رو باز میکنه … اون قرصش رو می خوره و من چیپسی رو از داخل بسته بیرون میارم و می خورم … 

هر دو به کابینت تکیه دادیم و صدای خش خش چیپسی که زیر دندونام خورد میشه با صدای مسیح قاطی میشه: 

ـ جمع کن اینا رو روی زمین … 

بهش نگاه میکنم که می بینم نگاهش به موهامه که روی زمین پخش شده . روی همه ش دست می کشم و مرتب روی شونه م می ندازمش و دنباله ش رو بغل میگیرم  ،  نا خود آگاه لبخند میزنم که میگه:  خنده داشت ؟ 

نمی دونم چرا دعوا داره  ؟ …نمی دونم چرا همه ش دنبال اینه که منو خورد کنه و میگم : نه ، فقط موهام رو دوست دارم ! 

پوزخند میزنه و چیزی نمیگه ، من از این نگاه پر از تحقیرش خوشم نمیاد . مسیح بی اهمیت از جا بلند میشه و از آشپزخونه بیرون میره … من این حجم از نفرتش رو درک نمیکنم ، درک نمیکنم اما راضی ام …. من به حفظ فاصله و دوری کردن از این مرد زیاد از حد عصبی و همیشه ی خدا طلبکار ، راضی ام و مخالفتی ندارم …. من مهمون یکی دو روزه ی این خونه م ، نه بیشتر …. 

 *

صبح که بیدار میشم خبری از مسیح نیست . خونه رو سکوت پر کرده . با چشمای خواب آلود روی همون کاناپه می شینم و حتی حوصله ی بلند شدن هم ندارم . هنوز چند دقیقه ای نگذشته که صدای تلفن خونه بلند میشه . بی اهمیت نگاش می کنم . 

قرار نیست برش دارم و می خوام باز بیخیال سرجا دراز بکشم که صدای مسیح تو فضا پخش میشه : بردار لامصب رو … الو … اوی ، با توام بچه … 

حرصی و با اخم به گوشی نگاه میکنم . این بار صدای آیفون میاد و به سمت اون نگاه می کنم . تصویر ماهرخ از اون فاصله مشخصه و من فکر میکنم اشتباه دیدم . دو سه بار پلک میزنم و بعد از جا می پرم . تند سمت تلفن خونه میرم و گوشی رو برمی دارم . هولزده میگم : الو… 

صدای دادش تو گوشم میپیچه : کدوم گوری بودی تو ؟  ـ در میزنن … ماهیه .. نه ، یعنی ماهرخه … 

ـ بچه سه ساله که صدا نمیزنی … ماهرخ خانوم بگو بهش ، سیم پیچام قاطی می کنه ها . برو آیفون رو بردار .

وسابلتم از روی کاناپه بردار . گاف ندی که شب رو با من نبودیا … 

قرمز می شم از خجالت و گوشه ی لبم رو گاز میگیرم . مسیح منو نمیبینه از پشت تلفن و باز صدا بلند میکنه :

گوشت با منه ؟  ـ باشه …  بی حرف تلفن رو قطع میکنم و سمت آیفون میرم . دکمه ی باز شدن درو می زنم مثل جت سمت لباسای پخششده م روی کاناپه پرواز میکنم . برشون می دارم و تو اتاق مسیح پرت میکنم . موهام رو محکم دم اسبی می بندم و بهصورتم آب می زنم . کمی مرتب به نظر میرسم . صدای زنگ خونه که میاد پر استرس در خونه رو باز می کنم و ماهیلبخند مهربون به لب سلام میکنه . 

ـ سلام دختر قشنگم ، خوبی ؟ 

به زور لبخند میزنم : خـ … خوبم . سلام . بفرمایید! 

کنار می رم که وارد میشه . قاعدتا باید برای پذیرایی به آشپزخونه برم . اما من که جای هیچکدوم از وسایل رو نمیدونم ! ماهرخ روی یکی از مبلا میشینه و من به سمت آشپزخونه میرم . خداروشکر کتری روی گازه و آب چایی گذاشتن سخت نیست . دنبال بقیه ی چیزا میگردم . که صداش رو از پشت سرم می شنوم : منو سودابه چای خشک و قهوه و هرچی که می دونستیم تو این قبیل خوراکیه گذاشتیم توی کابینت بالایی دومی ، سمت چپ … 

پی آدرسی که داده میرم و پیداش میکنم . سعی می کنم نشون ندم که هول شدم و سمتش برمی گردم . لبخند میزنم و میگم : چای یا قهوه ؟! 

دلنشین لبخندم رو با لبخند جواب میده و میگه : چای ! اگه زحمتی نیست … 

لبخندم عمق میگیره و جواب میدم : چه زحمتی ؟ 

جلو میرم و یکی از صندلی های آشپزخونه رو عقب میکشم و میگم : شما بشین تا من چای آماده میکنم ! 

ـ سختت میشه … 

ـ این چه حرفیه ؟ 

کمی چای داخل قوری میریزم و همزمان ، صادقانه و از ته دل میگم : اتفاقا از تنهایی در اومدم ، مرسی که اومدین

 !

تمام مدت خیره ی من و رفتارمه که چای رو میذارم دم بکشه … در یخچال رو باز میکنم و یه صبحونه ی مفصل رو روی میز می چینم و بعد از پر کردن استکان های چای صندلی رو به روی ماهرخ میشینم و میگم : ببخشید ، من دیر بیدار شدم از خواب … 

ـ اشکالی نداره عزیزم . تو زحمت افتادی … 

ـ اینطوری نگین ماهی خانوم ، زحمتی نبود ! 

ـ مامان … 

متوجه منظورش نمیشم که میگه : اگه اشکالی نداشته باشه ، راحت ترم که بهم بگی مامان ، هوم ؟! 

نگاش میکنم . از مامان گفتن خوشم نمیاد . نه که خوشم نیاد ، اما با اصل قضیه مشکل دارم . مادر من هیچوقت مثل ماهی خوشرو و مهربون نبود . دروغ چرا ، به مسیح حسادت میکنم . حق داره بابت خانوم نگفتنم به همچین خانومی بهم بگه که سیم پیچاش قاطی میکنه . ماهرخ که مکث کردنم رو میبینه پشیمون میشه از پیشنهادش و تند میگه :

البته هرطور راحتی .. ببخش موذبت … 

با قاشق چای خوری ، چایم رو توی استکان هم میزنم . کمی بغضم رو قورت میدم و بین گفته هاش میگم : مادرم هیچوقت دوست نداشت بهش بگم مامان! 

نگاه خیره ش رو حس میکنم ، اما سرم رو بلند نمی کنم و میگم :  تا حالا هیچ مادرانه ای تو زندگیم نداشتم . 

نمی دونم با خودش چی فکر میکنه . انگار با مامان گفتنی که ماهرخ ازش حرف زده  داغ دلم تازه شده . بغضم هرلحظه بزرگ تر میشه و کی می دونه مسبب همه ی این بدبختیام همون کسیه که مادرمه ؟!؟! تو فکرم و دارم با خودممیگم حالا مریم داره چیکار میکنه که پشت دست دیگه م که روی میزه گرم میشه،  ماهرخ دستش رو  روی دستم گذاشته و میگه : ببخش منو … 

لبخند میزنم و میگم : نباید ناراحتتون میکردم ! 

نفس عمیقی میکشه و صاف سرجاش میشینه ، می خواد بحث رو عوض کنه : خب خب … حالا ناهار برای مسیح چی بپزیم ؟ 

ناهار ؟ مسیح دیروز تا غروب خونه نیومده بود ! مگه ناهار قراره بیاد ؟ ساکت نگاهش میکنم که میگه : بدجنس ، می خوای فکر کردن راجع بهش رو به عهده ی من بذاری ؟ 

بیچاره از چیزی خبر نداره و من ترجیح میدم همینطوری فکر کنه . میگم : چیزی توی ذهنم نیست ! 

با خنده میگه : پاشو با کمک همدیگه یه چیزایی درست کنیم ! 

می دونم که می خواد ذهنم رو منحرف کنه . می دونم و به شدت استقبال میکنم . ماهرخ سمت کابینتا و یخچال میره ، منم میز رو جمع میکنم که صدای تلفن میاد . اگه نرم جلوی ماهی بد میشه و اگه برم ، معلوم نیست کی پشت خطه که صدای عصبیه مسیح میاد : باز تو َکَری گرفتی ؟ 

لبم رو گاز میگیرم و جلوی ماهی خجالت زده میشم . اما اونقدر فهمیده هست که به روی خودش نمیاره و من سمت تلفن پا تند میکنم . 

ـ اوی .. بیا بردار این لامصـ … 

تند گوشی تلفن رو بر می دارم و روی گوشم می ذارم.  ماهی حتی به سمتم نگاهم نمیکنه و من چقدر ممنونشم که می فهمه نباید این همه تلخ بودن مسیح رو به روم بیاره  .. 

ـ الو … 

ـ هر ده مین یه بار سکته ناقص میزنی که نمیای این وامونده رو برداری ؟  ـ مـ .. مرسی ! 

مکث میکنه و میگه : ماهی اونجاس ؟  ـ آره .. خوبم ! 

ـ گاف ندی جلوش ، همون یه نفر مونده برام! 

حرصی میشم ، چند دقیقه ی پیش که گوشی روی پیغامگیر رفته بود من گاف دادم یا شازده ی گوشت تلخی که حتی با یه گالن عسل هم نمیشه خوردش ؟!!؟    سکوت میکنم که شاکی میگه : گوشت با منه ؟! 

سمت ماهرخ صدا بلند میکنم : داره سلام میرسونه ، ماهی جون ! 

ماهی به سمتم برمیگرده و میگه : سلام برسون ، بگو یادش نره زودتر بیاد شب مهمونی دعوتیم ! 

صدام رو پایین میارم و میگم : میگه شب مهمونی یادت نره ! 

ـ اوهََه … وقت گیر آوردن به قرآن … 

محل نمیده و قطع میکنه ! تلفن رو از کنار گوشم پایین میارم و نگاش میکنم . شک دارم که مسیح دسته کم روزیدو سه بار با خودش دعواش نشه ! 

 

*

ـ دیگه فکر کنم دم کشیده باشه … 

لبخند میزنم و تند کنارش می ایستم . هر دو کنار گاز ایستادیم و ماهی در قابلمه رو بلند میکنه . برنج درستکردم و هر دو می خوایم ببینیم که چی دراومده ؟! 

لب و لوچه م آویزون میشه و در عوض صدای خنده ی ماهی خونه رو برمی داره که همزمان میشه با چرخیدن کلید توی قفل در ! ماهی در قابلمه به دست به عقب نگاه میکنه و من با چهره ی آویزون به برنج شفته شده ای که با خمیر فرق نداره نگاه  میکنم ! کجا رو اشتباه کردم ؟ من که هرچی  ماهی گفته بود انجام دادم … 

مسیح ـ خیر باشه ، خنده ت خونه رو برداشته ماهرخ  ! 

ماهی خنده توی صداش موج میزنه و میگه : سلام قربون شکله ماهت بشم مامان جان . دست و روت رو بشور تا ناهار بذاریم … 

خیلی غیر ارادی عقب برمیگردم و بلند میگم : نه … 

مسیح اخمو نگام میکنه و ماهی بلند تر میخنده که صدای مسیح بلند میشه : یکی بگه چه خبره اینجا ؟! 

ماهی ـ تو کار خانوما دخالت نکن ! 

مسیح مشکوک میشه . کانتر رو دور میزنه و می خواد به آشپزخونه بیاد . حاضرم همینجا محو بشم ولی مسیح قابلمه و برنج از ریخت افتاده م رو نبینه ، همینطوریشم سایه م رو با تیر می زنه و اونقدر باهاش رو در وایسی دارم که دوست نداشته باشم ببینه چه گندی زدم!  

ماهی جلوی در میره و دست به کمر جلوی مسیح می ایسته : احیانا لباسات رو می خوای اینجا عوض کنی ؟  مسیح کمی کج میشه و با چشمای ریز شده به من نگاه میکنه : حداقل به خانومم سلام کنم ! 

یه جوری می شم ! خانومش ؟ … پسره ی الدنگ دل تو دلش نیست تا بفهمه چه گندی زدم و مادرش از خودش زرنگ تره که میگه : حیا کن پسر ، لباست رو عوض کن زود بیا ناهار … 

مسیح دو به شک راهش رو سمت راهرو کج میکنه و من تو فکر اینم ناهاری که ماهی ازش حرف میزنه کجاس که تند به عقب برمیگرده : شوهرته ها ، غریبه که نیست ! 

ماهی نمیدونی که مسیح از غریبه هم برای من غریبه تره ! چیزی نمیگم که میگه : زود باش میز رو بچین تا من براش سوخاری درست کنم . 

بدون برنج ؟ نگاهم رو که میبینه کمی مکث میکنه و انگار که تاسف بخوره میگه:  مسیح به خاطر بدنسازی که میره سوخاری رو ترجیح میده بدون برنج بخوره ، چون میگه جفتش با هم بهش نمیسازه ! 

می دونم تاسفش به خاطره اینه که من به عنوان زنش از این موضوع خبر ندارم ! 

ـ مـ … میدونم … الان میز رو می چینم ! 

میدونه که دروغ میگم و اصلا نمیدونم از چی حرف میزنه ، اما به روم نمیاره و نمی دونم پای چی می ذاره !؟!؟ مشغول چیدن میز میشم که مسیح لباسش رو با تیشرت مشکی و گرمکن سفید عوض کرده ، به آشپزخونه میاد و پشت میز میشینه . انگار که من اصلا وجود ندارم رو به ماهی میگه : چه کرده این ماهرخ خانوم ! 

منم بین هردوی اونا میشینم که ماهی میگه : دست خانومت درد نکنه ! 

مسیح محل نمیده ، لعنتی حتی ظاهر سازی هم بلد نیست . هوایی که مسیح اونجاست برام خفه کننده س،  چراخبری از کسری نیست ؟ 

بی میل با غذا بازی میکنم که ماهی از در دوستی وارد میشه و به مسیح میگه : امشب میای دیگه ، مگه نه ؟  مسیح مشغول خوردنه و میگه : نمیبینی لباس عوض کردم ؟ یعنی برنمیگردم شرکت و میام ! 

ماهی ـ الهی فدات بشم مادر … عمه ت به خاطر تو به اهورا هم گفته! 

مسیح ـ حالا نمیشه این خاله خان باجی ها رو نکنین ؟ پا گشا دیگه چه صیغه ایه ؟! 

بی تفاوت به سمت من برمیگرده : آب بده ! 

دستور میده بهم و من چقدر کم حرف و تسلیمم در برابر خواسته هاش … لیوان رو پر میکنم و سمتش میگیرم .

میگیره و تا قطره ی آخر سر میکشه  ! 

انگاری مسیح همون اولین دیدارمون میخ خودش رو محکم کوبیده و زهره چشمی که باید رو ازم گرفته ! مسیح آدم مراعات کردن نیست … 

بعد از ناهار ماهی عزم رفتن میکنه و من تا جلوی در برای بدرقه ش میرم . کاش نمیرفت ! 

مسیح تو اتاق خودشه و من روی سرامیک های کف سالن نشستم و به کاناپه ی سه نفره ی رو به روش تکیه دادم.

تلویزیون نگاه میکنم و حوصله م سر رفته  … 

صدای در اتاق مسیح رو از پشت سرم می شنوم و محل نمیدم . بعد صدای پاهاش رو ، می فهمم که به آشپزخونه رفته . نمی دونم داره چیکار میکنه اما چند لحظه بعد صداش رو میشنوم . 

ـ پاشو حاضر شو باید بریم …. 

از پنجره ی قدی خونه به اسمونی نگاه میکنم که رو به غروب رفته .. زود گذشته و من تموم مدت خیره به مربع صفحه ی تلوزیون دارم فکر میکنم که باید یه تلفن همراه بخرم و پیغام بذارم برای تورج ! 

ـ اوی ، گوشِِت با منه ؟ 

اخم میکنم و بهش نگاه میکنم . بی هوا میگم : اسمم نهانه ! 

پوزخندی میزنه و میگه: پاشو برو آماده شو … 

حتی به حرفام محل نمیده … دلم میخواد از این خونه برم . بغض میکنم و به روی خودم نمیارم . از جا بلند میشم و به اتاقش میرم . لب تاپش رو روی تخت باز گذاشته و دور تا دورش پر از برگه س … لباسایی که ظهر با اومدن ماهی تو اتاقش پرت کرده بودم هنوزم وسطه اتاقه،  خم میشم و برش می دارم. .. همون لباسای سمانه س و من توی این سه روز حتی دوش هم نگرفتم ! 

از اتاقش بیرون میام،  می بینمش که یه وری و دست به سینه به دیوار رو به رویی تکیه داده که با دیدنم تکیه ش رو از دیوار میگیره و اخم میکنه : اینا چیه ؟  ـ گفتی حاضر شم … 

ـ گفتم حاضر شی ، نگفتم که بازم این چرت و پرتا رو تنت کنی ! 

ـ فقط همینا رو دارم!  

جلو میاد و لباسای تو دستم رو چنگ میزنه و از کنارم میگذره … به اتاقش میره و همزمان میگه : بیا اینجا… 

دو دل ، بالاخره دل به دریا میزنم و وارد اتاق میشم ، اما در اتاق رو نمیبندم !  مسیح هنوز هم ترسناکه،  هر چند توی این دو سه روز خطایی ندیدم ازش و این خودش تا الان آروم  منو نگه داشته… 

من توی فکر خودمم و مسیح یکی از درای کمد رو باز میکنه،  همونیه که کسری اون روز نشونم داد و گفته بودماهی و سودابه برای ساره همه ی لباس ها رو خریدن! 

ردیف لباس ها رو نشونم میده و میگه : از اینا استفاده کن … 

به یه دری که گوشه ی اتاقه اشاره میکنه : دوش میگیری … 

به میز آرایشی بزرگی که انواع و اقسام لوازم آرایشی هم روی میزش هست هم تو قفسه ی کنارش اشاره میکنه ومیگه : آرایش میکنی ، جلف نه … سنگین و قشنگ ! 

به کمد اشاره میکنه : یه لباس شیک میپوشی و میای بیرون تا بریم ! حله ؟!

ـ باشه! 

از در بیرون میره که منم بعد از کمی گشتن حوله رو پیدا میکنم و حموم میرم ، در حموم رو چند دور قفل میکنم 

. با خیال راحت دوش میگیرم . با خودم میگم کاش از خدا یه چیز دیگه می خواستم!  

حوله ی تنپوش رو تنم میکنم . کمی از خودم بلند تره … موهای نمدارم رو دسته میکنم و یه وری روی شونه م میندازم که تا دو وجب بالای زانوم میرسه … ریز نقش بودن رو دوست ندارم ، اما هستم ! قفل حموم رو باز میکنم و بیرون میرم . نگام به هیکل فوق درشت مسیح می افته با کت اسپرتش … مشغول اسپری زدن دور گردنشه که نگاهه اونم از تو آیینه به من می افته و زل میزنه به من و حوله ی تنم … هول میشم و تب میکنم … اما مسیح نگاهش رو میگیره و خونسرد کارش رو انجام میده . همزمان میگه : چرا ماتت برده ؟ دست بجنبون ! 

از اتاق بیرون نمیره … حتی خیره نمیشه … اصلا به روی خودش نمیاره و من قلبم به تپش می افته . مسیح اصلا منو میبینه ؟!!؟!؟! 

نمی فهمم چه مرگم شده ؟ از طرفی خوشحالم که به چشمش نیومدم و از طرفی بدم میاد از خود خواهیش و برای بار هزارم پیش خودم میگم : مسیح تنها کسیه که من وظاهر تقریبا بی نقصم براش مهم نیست و دلگیر میشم ازش … 

رو به روی کمد می ایستم و از ردیف مانتوها دست می برم و کت تقریبا بلند تا دو وجب بالای زانوم رو که سفید رنگه در میارم .. شلوار لوله ای که تا ۳ انگشت از مچ پام بالاتر می رسه و می دونم مچ پاهای سفید رنگم رو خوب نشون میده . از عمد برام مهمه ظاهرم چطور باشه …. مسیح فقط داره مغرور بودن خودش رو نشون می ده … شال لَخت مشکی رنگی رو برمی دارم و داخل کمد یک طبقه ی جدا می بینم که پر از انواع و اقسام کفشه و دست می ذارم روی کفش پاشنه ده سانتی ساده ی مشکی و یه کیف دستی کوچیک مشکی ! 

همه رو روی تخت می ذارم و سمت مسیح بر می گردم . مشغوله خودشه … موهاش رو درست کرده و حس می کنم فقط می خواد وقت کشی کنه … وقتی نگاه خیره ی من رو از آینه می بینه به سمتم برمی گرده : ها ؟ چیه ؟  ـ می … می خوام لباس عوض کنم … 

نگاهش که به کفشم می خوره پوزخند می زنه : توله ت نیفته یه وقت ! 

نمی دونم خجالت بکشم یا عصبانی بشم که بی تفاوت از در بیرون می ره … حس می کنم از مسیح حتی بیشتر از مازیار متنفرم ! 

از عمد جلوی آیینه می شینم و از بیخ موهام رو اتو می کنم . لخت و شلاقی … آرایش می کنم ، غلیظ و می خوام صداش رو در بیارم . همه ش یه بغض بزرگ بیخ حنجره م خونه کرده و می خوام بهش میدون ندم،  تو تمام عمرم کسی با من اینطور برخورد نکرده و خیلی سختمه که با مسیح کنار بیام .  

موهام رو باز و رها می ذارم که تا از پشت تا زانوم می رسه ، شالم رو سرم میکنم و تیپم زیادی بی نقص و شکیله برای پاگشای نو عروس ! 

 

از در که بیرون زنم میبینمش که روی مبل نشسته و سرش توی گوشیه . با شنیدن صدای پاشنه ی کفشامسرش رو بلند میکنه که با دیدنم ابرویی بالا می ندازه  ! 

گوشیش رو توی جیبش میذاره و هر دو دستش رو هم همینطور . آروم جلو میاد و یه قدمیه من می ایسته . با اینپاشنه های بلند تقریبا ۱۰ یا ۱۵ سانتی بازم از من بلند تره و من سرم رو بلند می کنم تا بهتر ببینمش که خیره به صورتم میگه : گفتم ملایم و شیک ، نگفتم ؟ 

ته دلم لبخند می زنم . صداش رو درآورده بودم . بی تفاوت نگاش می کنم که لبخند کجی می زنه و میگه : میمون هرچی زشت تر ، اداش بیشتر ! 

خشکم میزنه که با چهره ی پیروزی از خونه بیرون میره . عصبی قدم برمی دارم و از خونه بیرون میرم . کنار در ایستاده تا من بیرون برم و در رو قفل کنه . کنارش که می رسم . اون بی توجه کلید رو داخل قفل می ذاره و درو قفل می کنه و من میگم : به من میگی زشت ؟  … 

لبخند کمرنگ روی لب هاش قشنگ مشخصه و این منو حرصی می کنه . آستین کتش رو از بازو می گیرم و می خوام به سمت من برگرده،  تا خودش نخواد نمیشه و به نظرم مسیح به غول آخر مرحله ی بازی های سِِگا شبیهه و در نهایت با قفل کردن در ،  صاف می ایسته و به سمت من برمیگرده . 

لبخند روی لبش بهم دهن کجی می کنه و مسیح خونسرد تر از قبل توی صورتم خم میشه و همزمان یکی از دستاش رو دور کمرم میگیره و من خشکم می زنه،  صورتش رو یه وجبی صورتم میاره و میگه : مگه این کارو نکردی تا به چشمه من بیای ؟ 

قلبم توی دهنم میزنه و طبق معمول حس می کنم الان لرز می کنم از ترس و تب میکنم از دلهره … رنگ پریده ، تند و هول می خوام عقب برم … از حلقه ی دستش عقب تر میرم که چون تسلطی روی راه رفتنم ندارم پاشنه ی کفشم کج میشه و می خوام بیفتم که دست دیگه ش رو این بار دورم حلقه میکنه و انگار براش تفریح میاد که به جای عصبانیت ، لبخند داره و میگه : به پا انگشت پات نره تو چشمت نیم وجبی ! 

با پرخاش صاف می ایستم و ازش فاصله میگیرم : ولم کن … 

کاش می دونست این لبخند روی لبش خیلی روی اعصابمه …بیخیال سمت آسانسور میره ، دکمه ی آسانسور روی میزنه و هر دو سوار میشیم . دور ترین نقطه از مسیح می ایستم و تقریبا گریه م گرفته … من این کار رو نکردم که به چشم این مردکه از خود راضی بیام . 

در آسانسور باز میشه و هر دو  بیرون میایم . سمت ماشین میریم . با ریموت قفل رو باز میکنه که در جلو رو باز میکنم و میشینم . می خوام زودتر برسیم تا از مسیح دور باشم . 

راه می افتیم . انگار مسیح هم مثل من میل چندانی به حرف زدن نداره و من از این حسش استقبال میکنم بعد از تقریبا نیم ساعت جلوی یه در بزرگ آهنی نگه می داره و بوق میزنه . کسی در رو باز میکنه و مسیح باز استارت میزنه برای داخل رفتن و همزمان میگه : کسی نمی دونه که تو بارداری … به جز خانواده ی خودم و پسرا … ترجیح می دم اصلا حرف نزنی تا اینکه سوتی بدی ، حالیته ؟ 

جواب نمیدم که صدا بلند میکنه : باز کری گرفتی ؟ 

سمتش برمیگردم و میگم : خوشم نمیاد باهات حرف بزنم … غیر قابل فهمه ؟ 

چنان روی ترمز میزنه که نیم تنه م جلو میره ، دست راستش رو از روی فرمون بلند میکنه و پشتش رو سمتم نشون میده : با پشت دست میزنم دهنت خون بالا بیاریا … 

به در تکیه میدم و دروغ چرا ؟ ترسیدم ازش … اخم های درهمش درهم تر میشه و میگه : من سگ بشم به قرآنبد میشه ها … خیلی بد میشه به مقدساتت ! 

 صدای به پنجره کوبیدن از پشت سرم میاد و از جا می پرم . با دیدن اهورای اخمویی که خم شده و به پنجره زده

تند در ماشین رو باز میکنم و پیاده میشم . بی اراده به آرنجش چنگ میزنم و با ترس به مسیح نگاه میکنم . مسیح مثل برق گرفته ها ، تند تر از من پیاده میشه و میگه : الان یعنی پناه گرفتی الاغ ؟!

ـ تو یه وحشی ای … 

به آنی کبود میشه و ماشین رو دور میزنه . جیغ میکشم و اهورا تندی جلوی من می ایسته . با دستام به پیراهنش از کمر چنگ میزنم که مبادا جا خالی بده و من بیچاره بشم ! 

اهورا ـ مسیح سر جدِِت کوتاه بیا ، اون تو پر آدمه … حیثیته ما رو نبر تا بفهمن چه گهی خوردیم … 

نعره میزنه :  به درک … 

از جا می پرم و با خودم می گم ، غلط کردم . 

مسیح ـ بیا کنار اهورا تا زنده و مرده ی تو رو هم یکی نکردم ! 

اهورا کلافه میشه که صدای فرشته ی نجاتم میاد : مسیح مامان جان … 

سمت صدا برمیگردیم و با دیدن ماهی که روی اولین پله ی منتهی به ورودی ساختمون ایستاده ، دو تا پا دارم دوتای دیگه قرض میکنم و سمتش می دوم . صدای پای مسیح رو هم میشنوم که دنبالم میاد . ماهرخ هاج و واج مونده که سریع پشت سرش پناه میگیرم . موش گربه بازی شده انگار … 

مسیح با چشمای سرخ شده از عصبانیتش نگام میکنه و میدونم که خیلی داره مراعات ماهرخ رو میکنه.. 

ماهی ـ چه خبره ؟ چی شده ؟ خدامرگم بده … 

مسیح ـ تو دخالت نکن بیا اینور … 

 ماهی ـ مسیح من آبرو دارم … ارواح خاک مامانم قسمت میدم یه امشب کوتاه بیا … 

همین بین یاشار بیرون میاد و با خنده میگه : به به شا دوماد ! 

با دیدن اوضاعمون خشکش میزنه و رو به مسیح میگه : باز چیکارش کردی تو ؟ 

مسیح کلافه دستش رو لای موهاش میکشه که این بار خانومی که قبلا فهمیده بودم مادر یاشاره و عمه ی مسیح از ساختمون درمیاد . ماهی خیلی نامحسوس منو از پشت سرش ، کنارش میاره و می خواد وانمود کنه که خبری از جنگ و دعوا نیست . 

عمه ـ وا ، چرا دمه در ایستادین ؟ 

یاشار با خنده ی بی معنی میگه : برادر زاده ت رو نما میخواد ، ناکِِس ده مین طاقت نداره  نََـ .. ینی ساره دور باشه ازش … 

عمه ـ الهی دورش بگردم ، جون بخواد مسیحم … 

مسیح ـ سلام . 

عمه ـ سلام فدات بشم ، چرا نمیاین داخل ؟ بفرمایید … ) رو به من ( دختر خوشگلم خیلی خوش اومدی … 

نفس راحتی میکشم که از نگاه مسیح و اهورا دور نمی مونه . اهورا لبخند میزنه و مسیح هنوزم از عصبانیت سرخه … اول نفر من از جمع فاصله میگیرم ، از کنار یاشار می گذرم و داخل میرم . کفش هام رو درمیارم و صندل های رو فرشی سفید رنگی رو پا میکنم و با عجله از خم راهرو میگذرم . 

          چشمم به کمال افته که کنار یه آقایی تقریبا همسنه خودش نشسته،  نا خودآگاه ازش خجالت میکشم و شالم

رو جلوتر میارم . سودابه و دو تا دختر جوون تر با سه تا آقای تقریبا همسن مسیح ،  دور هم نشستن و با دیدن من از جا بلند میشن . هول میکنم و میگم : سـ … سلام … 

همه خوشرو جواب میدن که صدای مسیح رو دقیقا از کنارم میشنوم : سلام ! 

بهش نگاه میکنم . که نیم نگاهی بهم می ندازه و زیر لب میگه : جفت شیش آوردی این بار! 

نفس راحتی میکشم که از کنارم میگذره و به همه دست میده که یاشار کنارم میرسه : عه ، تو که آب رفتی جوجه

  !

اشاره ش به کفش های پاشنه بلندیه که پام بود و الان پام نیست . از لحن بامزه ش به خنده می افتم که صدای کسری به گوشم می خوره : ای تو روحت یاشار ، باقالی خورده بودی ؟ بو گند می داد ! 

به سمتش برمیگردم ، دستاش رو با دستمال خشک میکنه و معلومه از دستشویی اومده . کمال اعتراض آمیز گفت

: ععع ، کسری! 

کسری اما نگاش به من افتاد و لبخند مهربونی زد ، بلند گفت : سلام خوشگل خانوم ، کی اومدین ؟! 

مسیح ـ علیک سلام ، منم اومدم … 

کسری ـ تو مهم نیستی ! 

ماهی ـ ععع کسری! 

آقا رضا که فهمیده بودم بابای یاشاره با خنده گفت : تو و کمال چتونه هی میگین ععع کرسی ؟ بذارین بچه حرفش رو بزنه … 

یاشار ـ این شازده واسه بچه بودن یه خورده زیادی نره خره ها بابا ! 

مجتی ) شوهر سودابه ( ـ آی گل گفتی ، آی گل گفتی … 

با خنده جلو میرم و یه قدم مونده به کسری می ایستم  : سلام . 

خیلی راحت دستش رو دور گردنم میندازه و بیخ گوشم آروم میگه : آقا غوله که شاخت نزد !؟ ـ اووووم … چه جورم ! 

اخم میکنم و جدی میشه : دست روت بلند کرد ؟ ـ نه ، مامان ماهی به موقع رسید! 

حس میکنم نگرانیش رفع میشه و با لبخند میگه : تو که مامانمم طاق زدی جوجه ! 

جوجه گفتنش زیر زبونم مزه میکنه و خوشم میاد . روی یه کاناپه ی دو نفره میشینیم که مبل های کناریمون اهورا و یاشاره … رو به رویی هم مسیح ، که با اخم بر و بر منو نگاه میکنه ! 

خانوما چند دقیقه ای هست که به آشپزخونه رفتن و یکی از مردایی که شوهر خواهر یاشار به حساب میاد ریز ریز نگام میکنه و من معذبم ! 

پشیمون میشم از اینکه این همه به خودم رسیدم تا فقط حرص مسیح در بیاد و از قضا توجه همه جلب میشه به جز مسیح ! کسری با آرنج به پهلوم میزنه که نگاش میکنم : چیه ؟ تو لکی چرا ؟ 

با زبونم لبم رو تر می کنم و می مونم که چطوری ازش خواهش کنم . خودش می فهمه و میگه : چی شده ؟  ـ امم … میگم … ینی چطوری بگم ؟! 

ـ همینطوری که داری میگی ! 

لبخند میزنم و میگم : می .. میشه از .. از تلفنت استفاده کنم ؟!

در جا از جاش بلند میشه و تلفنش رو از توی جیبش بیرون میاره و باز سر جاش میشینه ! گوشی رو سمتم میگیره

: این دیگه لکنت داره ؟! 

مجتبی با تعجب میگه : عجیبه تو عصر تکنولوژی گوشی نداشته باشی ! 

همون مردی که نگاهش آزارم میده میگه : اونم با همچین شوهره مایه داری … 

مسیح اخم آلوده و یاشار میگه  : حتما خودشون به تفاهم رسیدن نادر … 

می فهمم اسمش نادره و میگم : فقط یه چیزی رو از کسری می خواستم … 

صدای سودابه از آشپزخونه میاد : ساره … ساره جون …  

کسری مهربون نگام میکنه و میگه : می خوای گوشی رو با خودت ببر … 

شیطنتم گل میکنه و خم میشم ، بیخ گوشش میگم : تا دوست دخترات که زنگ زدن جفتمون بیچاره بشیم ؟! 

میخنده و اونم بیخ گوشم میگه : نه خره ، تو مثلا خواهرمی … نبری ، بپرونیشون … 

میخندم و گوشی رو روی پاش میذارم : میرم ، میام میگیرم ازت … 

حواس همه به ما دو تاس و نگاه مسیح بیشتر روی ما تیزه ! از جا بلند میشم و به آشپزخونه میرم . همه شون دور میز نشستن . چای می خورن و دو تا خواهرای یاشار دارن سالاد درست میکنن . سودابه غذای توی قابلمه رو هم میزنه و ماهی با خواهر شوهرش گرم گفت و گواِ .

ماهی صندلی کنارش رو نشونم میده و میگه : بشین مامان جان ! … 

دلم برای این مامان جان گفتنش میره و با لبخند روی صندلی که نشون میده میشینم . یکی از خواهرای یاشار به سمتم برمیگرده و میگه : من یلدام ، خواهر بزرگ تر یاشار و یسنا … 

خواهرشم به روم لبخند میزنه و من با لبخند جواب میدم : خیلی خوشحالم از آشناییتون … 

عمه ـ توام مثل دختر خودم ، معذب نباش اصلا ! 

یلدا ـ خب داری معذبش میکنی بیچاره رو … 

میخندم و میگم : من که راحتم … 

ماهی کیف میکنه و میگه : عروسم یه دونه س ! 

سودابه ـ کسری زن بگیره چی ؟ حسودیش میشه خب … 

ماهی ـ نه دیگه ، اونم یکی مثل ساره رو انتخاب میکنم براش … 

داره بزرگ جلوه م میده .. می خواد باور کنم که دختر خوبی ام .. باور کنم که غریبه نیستم و غریبگی نکنم . از خودم بدم میاد برای دروغای ریز و درشتی که گفتم . صدای یلدا توجهم رو جلب میکنه : یسنا من بلد نیستم گفتم … 

عمه ـ باز چی شده ؟ 

یسنا ـ می خواد خیار رو همینطوری خورد کنه میگم بهش گل درست کن … 

سودابه ـ مهمونه خودش جلوتونه ها ، حالا نمی خواد رو کنین چهره ی واقعیتون رو.  .. 

می خندم و میگم : خب بدین من درست کنم … 

عمه ـ خدا مرگم بده ، آبرومو بردین … 

سودابه ـ همین الان گفتی دخترته …. 

همه می خندن و عمه سرخ و سفید میشه : وا سودابه ! 

        یخم باز شده و    گم : خب راست میگه … 

یلدا ـ حالا توام بلدی یا مثل منی ؟ 

شونه بالا می ندازم و میگم : یا خوب درمیاد یا بد دیگه … بد شد خودم می خورمش ! 

یسنا ظرف پر از خیار رو سمتم هل میده و میگه : معامله ی خوبیه ! 

عمه ـ خیالت راحت ، بد بشه می دم همین ور پریده بخوره … 

خنده م میگیره . ظرف رو جلوی خودم میکشم و من یادم نمیاد تقریبا چند وقته که کار دیزاین ظرف های غذایی که برای اجلاس تورج بود رو انجام میدم ! 

شال از سرم روی گردنم افتاده و من عاشق دیزاین سفره م … با لذت کارم رو انجام میدم . بقیه مشغول چیدن میز میشن و من هنوز سرجام نشستم . 

ـ سودابه یه لیوان آب بده ! 

با صدای مسیح سر بلند میکنم که میبینم داره منو نگاه میکنه و اخم می کنم . نگاهم رو بر می گردونم . سودابه لیوان پر شده از آب رو به مسیح میده … یسنا میگه : مسیح خانومت خیلی کد بانوعه … 

بی اراده نگاه خجالت زده م سمت ماهی برمیگرده که با دیدن نگاهم به خنده می افته ، می دونه که هنوز بابت اون برنج شفته شده معذبم و صدای مسیح رو می شنوم : کاش همه چیزش همینطوری خوب بود ! 

وا میرم . نگاش میکنم . همه می خوان به روی خودشون نیارن و ماهی با اخم به مسیح نگاه میکنه . مسیح پوزخند میزنه و از در بیرون میره . همین موقع اهورا میاد تو و میگه : عمو صداش در اومدا ، میگه شام چی شد ؟ 

همین بین نگاهش به من می افته و میگه : اینجا رو ، خب تو این همه بهش میرسی که آدم دلش نمیاد بخوره. 

اهورا مهربونه ، مثل کسری ، مثل یاشار … زهری که مسیح داده رو جاش عسل می ذاره و  با لبخند میگم : راس میگی ؟ 

اهورا ـ والا ، بیسته بیسته ! 

یلدا ـ میگیم وقت عروسیه تو ، ساره میز رو بچینه ! 

اهورا کمی مکث میکنه و میگه : والا ما دست رو هرکی گذاشتیم گندش در اومد . 

ماهی ـ تو جون بخواه ، خودم برات آستین بالا میزنم . 

اهورا منو نگاه میکنه و میگه : سر ساره شلوغ میشه … 

منظورش رو نمی فهمم . یلدا با خنده میگه : الان ساره میگه عجب غلطی کردما ! 

خونگرمن و مهربون ! برعکسه مسیحه گوشت تلخ و زبون نفهم ! همه با کمک همدیگه میز رو چیدیم و از ترس اینکه منو بیخه خِِره مسیح جا ندن ، میرم و روی صندلی کنار کسری جا میگیرم . مسیح بی اهمیت به من کنار دست حاج کمال میشینه و کسی به روم نمیاره که مثلا باید کنار شوهرم بشینم . کسری با صدای آرومی میگه : می خوای بزنگی به یارو که اون روز دیدیم ؟ 

نگاش میکنم و سرم و تکون میدم که میگه : وجدانا چی داره که دوسش داری ؟! 

لبخند میزنم و میگم : دوست داشتن که دست خود آدم نیست ! 

ـ حالا واقعا می خوای زنگ بزنی ؟ 

ـ راهه دیگه ای به ذهنم نمیاد که ازش خبر بگیرم ! 

ـ از تکنولوژی عقبیا ….

گنگ نگاش میکنم که میگه : یه کاری کن ، شماره ش رو ذخیره کن ، تو اینستاگرام پیجش رو چک کن،  چه می دونم ؟ تو تلگرام عکسش رو چک کن … شاید پیامی ، حرفی ، حدیثی … چیزی گذاشته برات ! 

ذوق میکنم : راست میگی ؟  ـ وقته شامه ها ! 

با صدای مسیح که اخطار گونه س هر دو نگاهش میکنیم و همه به منو کسری نگاه میکنن . مسیحه لعنتی انگاری به شدت مصممه تا خوردم کنه ! چیزی نمیگم و کسری میگه : خب بخور ، کی گفته ناهاره ؟!   معلومه شامه ! 

مسیح پوفی میکشه و آقارضا میگه : تازه با برادر شوهرش گرم گرفته ، اگه گذاشتیش ! 

حس میکنم کنایه میزنه!  کسری بیخیال مشغول خوردن میشه و من میگم اگه تورج برام پیغام گذاشته باشه چی ؟ مشتاق تر میشم تا چکش کنم . اینکه بفهمم تا کی باید خونه نشینه خونه ی مسیح باشم و تحملش کنم ؟ یا اینکه مامان چی میگه و بابام کجاس ؟ هزار تا سوال تو ذهنمه و کسی به پهلوم میزنه،  نگاه میکنم . کسری زیر لبی می گه :

بخور خب ! 

بی میل غذا می خورم . سر جمع شاید چند تا قاشقم نشه . میز رو که جمع میکنیم . توی آشپزخونه روی صندلی میشینم و با پارچه ظرف های خیس رو خشک میکنم . ترجیح میدم تو جمع آقایون نباشم و همین موقع کسری به آشپزخونه میاد و کنارم میشینه،  من حتی معذب هم نمیشم و کسری انگاری خدادادی راحته! 

گوشیش رو دستش میگیره و میگه : خب شماره ش رو بگو … 

شماره ی تورج رو میگم،  ذخیره میکنه و هر دو توی گوشی خم میشیم . فاصله مون به صفر رسیده . میره و از تلگرام برام عکسش رو میاره ، عکس اول متنه که به ترکی نوشته ) نور چشم برنگرد … وقتش که شد از تاریکی بیرون میام ( ! 

بغض میکنم و به صفحه خیره م که کسری نگام میکنه ، با صدای آرومی میگه : چی شد جوجه ؟ چی نوشته اینجا ؟! فحش داده ؟! 

بین بغض و اشکایی که تو چشممه لبخند میزنم و میگم : گفته نور چشم برنگرد ، وقتش که شد از تاریکی بیرون میام ! 

ـ اوهوع،  رمزی حرف زده .. حالا بچه پرروی  از خود راضی ، نور چشم ینی تویی ؟  ـ اسمم نور چشم بود براش … 

عمیق نگام میکنه و میگه : بغض نکن ! 

به چشماش خیره میشم و میگم : دلت می سوزه برام ؟ 

دهن باز میکنه حرف بزنه که مسیح به آشپزخونه میاد و با دیدن من و فاصله ی به صفر رسیدم با کسری یه جمله میگه : پاشو … 

سودابه که مشغول ظرف شستنه و یلدا و یسنا داخل رفتن تا میوه بذارن . خداروشکر به جز ما چهار نفر کسی توی آشپزخونه نیست . تعجب میکنم که می غره : گفتم پاشو … 

کسری پوفی میکشه و من از جا بلند میشم . سودابه آب رو میبنده و کنار مسیح می ایسته : چی شده داداش ؟  مسیح محل نمیده و فقط نگاهش به منه : همین الان میریم! 

میمونم چی بگم ؟! یا اصلا برام سواله که چه خبره ؟ تند جلو میاد و بازوم رو میگیره ، چند قدمی سمت در هلم میده و میگه : یالا ! 

 

سودابه رو گونه ش میزنه : خدا مرگم بده .. 

کسری از جا بلند میشه : چته باز ؟! 

به هیچکدوم محل نمیده و خیره به من و ترسی که بی شک توی نگاهمه میگه : یا مثل بچه ی آدم همین الان میریم ، یا با کتک می برمت … 

میدونم این کارو میکنه،  همین چند روز کافیه تا بشناسمش ، ترس برم می داره!  منم برای خودم غرور دارم .

دوست ندارم حداقل جلوی خانواده ی عمه ش با من اونطور برخورد کنه و بغض کرده از در آشپزخونه بیرون میرم .

همزمان می شنوم سودابه میگه : مسیح چطور دلت میاد ؟ خانومت حامله س ، این چه برخوردیه آخه ؟  کسری ـ آقا پاچه گیر خوبیه ! 

نمیشنوم دیگه چی میگن و رو به جمع میگم : ببخشید ما باید بریم . 

ادب حکم میکنه که اطلاع بدم . اما مسیح کنارم می مونه و در جواب بقیه فقط می گه : کار پیش اومده . 

حس میکنم ماهی میدونه که اوضاع نرمال نیست،  عمه ش گلایه میکنه : شما که میوه نخوردین ، زوده حالا … 

یاشارم فهمیده و می گه : مادر من حتما کار پیش اومده براشون دیگه ! 

اهورا کلافه س … یاشار نگرانه و کسری اخمواِ … این پسرا هیچ وجه اشتراکی با مسیح ندارن … در مقابل تعارف همه و نگاه خیره ی نادر از درخونه بیرون میزنیم.  مسیح عصبانیت از توی کاراش پیداس و من نمی خوام با مسیح برم . 

وقتی مکثم رو کنار ماشین میبینه خودش در شاگرد رو باز میکنه . بقیه که تا توی باغ برای بدرقه مون اومدن و یسنا میگه : وااای ، چه جنتلمن ! 

یسنا نمی دونه چه خبره و من روی صندلی میشینم . مسیح ماشین رو دور میزنه و راه می افته ، نگهبان خیلی وقته در خونه رو باز کرده . از در که می گذریم پاش رو روی پدال گاز فشار میده . تند نفس میکشه و میگم : مـ .. من کاری کردم ؟ 

نعره میزنه : خفه شو … فقط خفه شوووو … 

چهار ستون ماشین با چهار ستون بدنم میلرزه که پاش رو محکم روی ترمز میزنه . می خوام تو شیشه برم که خودش بازوم رو میگیره و مانع جلو پرت شدنم میشه . فشار پنجه هاش دور بازوم زیاده و میگه : مکان کم اوردی بساطه هرزگیت رو خونه یاشار اینا پهن میکنی ؟  وا میرم و اشکم روی گونه م ُسُر می خوره … 

ـ چـ .. چی میگی ؟ 

باز داد میزنه : چی میگم ؟ من چی میگم یا توی هرجایی که تو بغله داداشه من لم میدی ؟  هق هقم بلند میشه و میگم : من هرجایی نیستم ! 

ـ آره تو نیستی ، ننه ی منه تو بغله کسری لم میده و پشت اهورا پناه میگیره … دم به دقه نیشه بازش رو به نادر نشون میده ! 

بازوم رو میکشم و میگم : ولم کن … 

بازوم رو ول میکنه که درماشین رو باز میکنم و پیاده میشم . صدای هق هقم بلنده و مسیح انسان نیست ! صداش رو میشنوم که تو ماشین داد میزنه : سوار شو … هوی ، میگم سوار شو … 

اندازه ی سه چهار متری جلو تر از ماشینشم که داد میزنه : به درک …. 

صدای استارت ماشینش رو میشنوم و واقعا برام مهم نیست که بذاره و بره … مسیح حتی منو آدم حساب نمیکنه . تو همین فکرام که ماشینش از کنارم می گذره … سرعتش زیاد نیست … می خواد خودم به پاش بیفتم که صبر کنه . اما من تره هم خورد نمیکنم . گند و بدبختی تو زندگیم زیاد بوده و ترجیح میدم شب تا صبح تو خیابون باشم تا خونه ی مسیح … حتی این خیابونی که پرنده پر نمیزنه! 

صدای بوق ماشینی رو میشنوم که پا به پام از کنارم راه افتاده . صدای پسرک رو میشنوم … نه ، چند تا پسرن … 

ـ اوووو تیپشو … 

ـ خانوم اجازه هست بخوریمت ؟ 

نگاه نمیکنم و مثل سگ پشیمونم از پیاده شدن از ماشین مسیح،  موتور ماشین خاموش میشه و بعدش صدای باز و بسته شدن در ماشین رو میشنوم . نگام به ماشین مسیح می افته که دسته کم ۱۰ یا ۱۵ متری جلوتر پارک شده و می دونم که میبینه … می دونم که خوشحاله و می دونم که اگه سرم رو هم ببرن نمیاد … 

دو تاشون جلوم رو میگیرن . هیکل درشت و میزونی دارن … مثل بید می لرزم . پا تند می کنم که عقب فرار کنم که یکیشون از من فرزتره و منو دور میزنه و جلوم می ایسته ، حالا من بینشونم … 

ـ بیخیال ، این کاره نبودی که این ساعت اینجا نبودی … 

ـ اووو ، ممد شاسیش رو نگا ! 

آب میشم از خجالت … اون یکی میگه : لباش کشته میده مرگه داداش … 

لبم رو گاز میگیرم . محکم ، باز لرز افتاده به تن و بدنم … من خاطره ی خوشی از این نگاه های کثیف و حرف های کثیف تر ندارم . خیس عرق میشم و لرزش تنم به همم میریزه  … 

همین موقع صدای دنده عقب ماشین میاد و من نگام به ماشین مسیح می افته ، به جز من دو پسر هم به اون نگاه میکنن … با آخرین سرعت ممکن عقب میاد و راننده ی ماشین پسرا از ترس خودش رو بیرون پرت میکنه … 

سپر عقب ماشینش محکم به سپر جلوی ماشین پسرا برخورد میکنه و صدای بدی میده ، ماشینی که راننده ش از ترس خودش رو بیرون انداخته نزدیک یک متر عقب میره از شدت ضربه ای که مسیح زده … 

دستام رو روی گوشام می ذارم . راننده روی آسفالت مونده و خشکش زده … مسیح پیاده میشه و بی حرف ، سرخ شده از عصبانیت  ماشینا رو دور می زنه … یکی از پسرا سینه سپر میکنه و میگه : چه مرگـ .. 

جمله ش تموم نشده که مسیح رسیده و نرسیده به اون مردک مشت محکمی به چونه ش میزنه و چون خیلی بی هواس پسر روی زمین می افته .. 

من زبونم قفل کرده ، بی حال روی آسفالت وا میرم . باور نمیکنم که مسیح نمی ذاره اونا منو ببرن .  پسر دیگه گوشیش رو در میاره و با تهدید میگه:  حالیت میکنم مادر)( واستا پلیس بیاد.. 

مسیح عصبی تر سمتش میره و یه پاش رو بلند میکنه که تا سر پسرک میاد و محکم به سرش ضربه میزنه و کم از ۳۶۰ درجه بازش نکرده … پسر روی زمین میفته و مسیح صاف بالای سرش می ایسته : بزنگ بیان تا بفهمم توی بی پدر رو میبرن که میخواستی زنه منو ببری ، یا منی که حاله تو رو گرفتم ! 

مسیح ورزشکاره … از هیکل و اون ماهیچه های پیچ پیچیش مشخصه … پسرک که میشنوه من زنه این لندهور زیاد از حد گنده و ورزشکارم رنگ میبازه و اون دو تا هم ساکت می مونن که مسیح با اخم و چشمای سرخ شده به سمت من میاد . هنوز حالم سر جاش نیومده . قصد داره بهم بتوپه … خم میشه و بازوم رو میگیره … اما دستش شل میشه و جلوم روی پاهاش میشینه …

ـ لرز داری چرا ؟!

تموم توانم رو کار میگیرم و میگم : بـ .. بریم …

هنوز تب دارم … هنوز می لرزم …هنوز حتی نمی تونم درست حرف بزنم.  مسیح از جا بلندم میکنه و منو روی کولش می ندازه … نه ملایمت بلده ، نه سازش … حس میکنم همین که همون جا لهم نکرده ودست روم بلند نکرده یعنی باهام ملایمت کرده و به همینم راضی ام که برعکس منو روی شونه هاش انداخته و داره میبره سمته ماشینش که سپر عقبش از ریخت افتاده ! این بشر چیزی تحت عنوان اعصاب نداره!  

در ماشین رو باز میکنه و منو روی صندلی شاگرد میذاره . درو می بنده و خودش پشت فرمون میشینه . نگام میکنه و با صدای فوقه خشن و بمَِِش میگه : سردته ؟! 

فکر میکنه از سرماس که میلرزم ، اما بدون جواب دادن من با دیدن دونه های درشت عرق روی پیشونیم خودش دست به کار میشه و شالم رو از سرم درمیاره … موهای بلندم اذیتم میکنه که خودش باز خم میشه و موهام رو دسته میکنه . خم میشه ، دست میبره تا دکمه ی اول مانتوم رو باز کنه که بی اختیار و با ترس دستم رو روی دستش میذارم که نگاش به چشمام می خوره… 

ـ گرمته !؟

صادقانه میگم : فـ .. فقط ترسیدم ! 

عصبیه ، اما تُُن صداش رو کم کرده و میگه : گفتم سوار شو ، نگفتم ؟!

هنوز دستش روی دکمه ی مانتومه و دستم روی دستشه و خیره س به من که میگم : بـ… ببخشید ! 

پوفی میکشه و دستش رو از زیر دستم میکشه ، صاف میشینه و استارت میزنه . راه می افته و من پشیمون نیستم از اینکه بهش گفتم ببخشید .. این چندمین باره که به این نتیجه میرسم کنار مسیح بودن با همه ی بد بودنش از همه جا برام امن تره ! 

دسلب مسولیت درصورت عدم رضایت شما از قرار گرفتن فید سایت شما در نگین رمان از طریق دیدگاه زیر هریک از پست های مطالب مربوط به سایت شما اطلاع رسانی کنید تا بلافاصله فید سایت شما پاک شود 

نوشته های مشابه

پاسخی بگذارید

نشانی ایمیل شما منتشر نخواهد شد. بخش‌های موردنیاز علامت‌گذاری شده‌اند *

این سایت از اکیسمت برای کاهش هرزنامه استفاده می کند. بیاموزید که چگونه اطلاعات دیدگاه های شما پردازش می‌شوند.

دکمه بازگشت به بالا
بستن