رمان حرارت تنت

رمان حرارت تنت پارت۲

رمان حرارت تنت

جهت دسترسی اسان به پارت اول تا اخر رمان حرارت تنت واردشوید

هنوز چشمام اندازه ی دو تا توپ گلف گشاده از تعجب و مسیح پهلوم رو فشار میده تا به خودم بیام … زن مسیح باردار بوده ؟ از مسیح ؟ قبل از ازدواج ؟ من الان باید نقش یه خانوم حامله رو بازی کنم ؟  مسیح بی تفاوت شونه بالا می ندازه و میگه : نامحرم که نیست ، الان زنمه …. 

ماهرخ اخمو و ناراحت سمت گاز برمیگرده و میگه : الان زنته ، اون موقع که زنت نبود … بود ؟ 

اخم میکنم و دستم رو تخت سینه ی مسیح میذارم تا دور بشه … دستش رو اخمو از دور کمرم باز میکنه و منم با اخم و تاسف نگاش میکنم … مسیح محل نمیده و به سمت مادرش میره … پشتش می ایسته خم میشه ، چونه ش رو روی شونه ی ماهرخ میذاره و با صدای ملایمی که اولین باره از دیشب تا حالا ازش می شنوم ، با محبت میگه : نبینم ماهیمون بره تو لک ! 

ماهرخ غمگین و دلسوز جواب میده : مسیح اون خیلی بچه س ، چطور دلت اومد ؟

لبم رو گاز میگیرم و میگم خاک بر سرم که حالا اََنگ هرزگی خورده بهم … بدم از مسیح میاد … دلخور میشم ازش و میگم چقدر می تونه عوضی باشه ؟ اخمو از آشپزخونه بیرون میام و به سالن میرم . توجهی به بحثایی که میشه نمیکنم و فکرم کنار اینه که باید از مسیح دور باشم … باید برم … کسری گفته منو میبره … کسری راست گفته ؟ 

بهش نگاه میکنم که مشغول حرف زدنه … کمی تو جام جابه جا میشم که نگام به اهورایی می افته که داره منو می پاد ! مراقبه انگار … اهورا از اولش حواسش به منه … خودم رو به اون راه می زنم ، ماهرخه سینی چای به دست و مسیح سینی شیرینی به دست داخل میان … مسیح که کنارم میشینه ناخود آگاه ازش فاصله میگیرم … متوجه میشه و با اخم نگام میکنه ! 

چقدر مسیح برام زشت به نظر میاد ! پسره ی ### بازه لعنتی … یکی مثله مازیار یا آبانه کوفتی …. بعد از خوش و بش های کم و زیاد بلند میشن تا برن … من تازه میفهمم که یکی از خانوما مادر اهوراس و یکی دیگه هم مادر یاشار …این پسرا با هم فامیلن و من اونقدرا کنجکاو نیستم تا بفهمم نسبتشون با هم چیه ؟! وقتی می خوان برن پسرا هم کنار ما جلو میان برای بدرقه شون . نفیسه مادر اهورا نگاشون میکنه :  وا ، شما نمی خواین راه بیفتین ؟  می ترسم که کسری بره و تند میگم : نه ، کجا برن ؟ 

همه با تعجب نگام میکنن و سودابه می خنده : همه ش نگران بودم اینا با یکی ازدواج کنن که بینشون تفرقه بندازه

، اما انگاری تو مشتاق تری به بودنه اینا … 

لبخند تصنعی میزنم و جواب می دم : آره ، دوست دارم باشن … 

حقیقتا از تنها بودن با مسیح می ترسم و جدای این ، می خوام کسری باشه تا منو ببره … مادرا که بیرون میرن نفس راحتی میکشیم که اهورا میگه : تو هنوز هیچی نخوردی ! 

لبخند میزنم : گشنه نیستم … 

مسیح روی مبل لم میده و من به سمت کسری برمیگردم : بریم ؟ 

کسری میخواد جواب بده که صدای زنگ تلفن خونه میاد …. مسیح گوشی رو برمیداره : بله … سلام وقت شمام بخیر … بله خودم هستم … گفته بودین دو روز دیگه … آهان ، اوکی میرسیم خدمتتون … 

گوشی رو سرجاش میذاره و سمت کسری میگه : کجا قراره برین به سلامتی ؟ کسری ـ منم نمیدونم ، فقط میدونم باید بریم چون قول دادم … 

مسیح اخمو می پرسه : کجا ؟ـ می خوام برم … 

مسیح پوزخند می زنه : فکر کردی به همین راحتیه ؟  اخم میکنم : نمی خوام بمونم ، زوره ؟ 

مسیح از جاش بلند میشه و نا خود آگاه یه قدم عقب میرم ، من نمی دونم چرا بیخود و بی جهت ازش می ترسم؟ بی خود ؟ واقعا بیخود و بی جهت نبود ، مسیح آماده ی هرگونه پاچه گیری و حمله س … باید دور بمونم ازش … کسری کنارم می ایسته و اونم فهمیده اوضاع زیاد نرمال نیست و میگه : مسیح من بهش قول دادم ، هرجام بخواد می برمش …

کسری میاد و جلوم می ایسته . همه انگاری از مسیح حساب میبرن و می دونن اعصاب درست و درمون نداره .. مسیح روی مبل میشینه و میگه : اینو تونستم جای اون نکبت بذارم چون روی نحسش رو کسی ندیده بود ، کی رو بیارم جای این بچه بگم زنمه حالا ؟! 

اهورا ـ بلیطاتون آماده نشد ؟ 

ـ کو ؟ کجاس ؟ بی پدر گذاشته رفته دستم مونده تو پوست گردو سر و کله ش پیدا بشه چی ؟ 

کسری ـ والا منم جای اون بدبخت بودم دمم رو می ذاشتم رو کولم میرفتم ، تو اصلا خودت فهمیدی چه بلایی سرش آوری ؟ 

مسیح اخم آلود خم میشه و آرنج جفت دستاش رو می ذاره روی دو تا زانوهاش … پنجه های دستاش رو توی موهاش فرو می بره و عمیق توی فکر میره ! اونم مشکل داره و کلافه س… اجازه نمیدم دلم براش بسوزه و به سمت همون اتاقی می رم که لباس عوض کردم . باز لباسای سمانه رو تنم میکنم و بیرون میام … حاضر آماده جلوی کسری وایمیسم . کسی چیزی نمیگه . کسری در خونه رو باز میکنه و هر دو بیرون میریم … توی ماشینش که جا میگیرم .

کسری راننده س و می پرسه : خب خانوم خانوما کجا بریم ؟ 

با خودم می گم کجا بریم ؟ من آدرسش رو دقیقا بلد نیستم ، فقط سه ماه از اومدنم به ایران میگذره و می گم : یه برج بزرگی هست توی ایران ، می شناسیش ؟  ـ میلاد ؟

ـ آره آره ، همون… بریم اونجا ؟ 

کسری ماشین رو روشن میکنه که میگم : تو داداش اونی  ؟  ـ اون کیه ؟  ـ آقا مسیح ! 

ـ اونو سودابه دوقلو هستن ، منم ته تغاری ام ! 

ـ شبیه اون نیستی … 

ـ من کلا از همه شون بهترم .. 

لبخند میزنم و چیزی نمیگم . نزدیک به برج نگه می داره که میگم : یه شرکت مهندسی که اسم ترکی داره ! 

ابرو بالا میندازه : شرکت ؟  تند میگم : براشون کار میکردم … 

دوست ندارم ازم چیزی بدونه ، دوست ندارم ازم چیزی بفهمه پاش گیر باشه . کسری خوبه و دوسش دارم … اندازه ی همین یک روزی که می شناسمش و می دونم دوسش دارم . پرس و جو میکنه و کمی با ماشین و کمی هم پیاده از آداما می پرسه تا پیداش میکنیم . شرکته وارداتی قطعات کامپیوتری که یه اسم ترکی داشته باشه اونقدری محدودهست که پیدا کردنش زیادطول نکشه ! 

 می خواد بره جلوی شرکت پارک کنه که تند میگم : نه .. اونجا نه … همین جا خوبه … 

مشکوک نگام میکنه ، اما چیزی نمی پرسه . گوش میده و پارک میکنه … به شرکت نگاه میکنه و سوت بلندی می کشه : صاب کارتون مولتی میلیاردره فک کنم … 

با خودم میگم فکر نکن ، مطمعن باش .. تورجه من مالک این دم و دستگاهه … 

ـ خب ، حالا می خوای چیکار کنیم ؟  ـ من باید با صاحبه این شرکت حرف بزنم… 

همین موقع ماشین بنز سیاه رنگی جلوی در شرکت ترمز میزنه … راننده ی کت و شلواری پیاده میشه و در عقب رو باز میکنه … تورج با کت و شلوار سیاه رنگش و هیکل روی فرمش پیاده میشه … عینک آفتابی زده … توی دلم قند آب میکنن با دیدنش … میبینمش و لبخند میزنم که کسری می فهمه و میگه : اوهوع ، پریه قصه عاشقه شاهزاده ی قصر شده ؟ 

لبخند میزنم و میگم : همه ی هستیمه ! تنها کسی که دارمه … 

کسری لبخند میزنه و میگه : بچه ، مگه تو چند سالته ؟ 

برعکس مسیح من هربار که کسری می گه من چند سالمه و بچه م بدم نمیاد و خنده م میگیره …. لبخند میزنم و پیاده میشم . می خوام سمت دیگه ی خیابون برم که یکی از اون بادیگاردای جلوی در شرکت منو میبینه … سرجام میمونم و بادیگارد پا تند میکنه بیاد سمتم … توجه تورج سمتم جلب میشه و بادیگارد می خواد از کنارش بگذره تا بهم برسه … تورج تند به خودش می جنبه و محکم با مشت توی صورت بادیگارد میزنه و چون خیلی یهویی به بادیگارد عقب پرت میشه … 

تورج به سمتم برمیگرده و داد می زنه : برو از اینجا … فرار کن … دِ یالا….. 

هول می شم و گریه م میگیره … نمی خوام سمت ماشین کسری برم … کسری که شاهد این ماجراس و من پا تند میکنم و شروع میکنم به دویدن … چند نفرشون دنبالم میان … بی فکر و بی نقشه می دوم … شونه به شونه ی آدما می خورم . بعضیاشون فحش میدن ، بعضیاشون پرت میشن … من فقط راهم رو ادامه میدم . می فهمم که دنبالمن … اصلا نمیدونم کجام … توی یه فرعی می پیچم … یکی بازوم رو از راست میکشه و من توی بغلش می افتم . دستش رو جلوی دهنم نگه میداره تا داد نزنم . نفسم بریده بریده بلند میشه و سینه م خس خس میکنه … از حجم هوا حنجره م درد میگیره و صداش رو بیخ گوشم میشنوم : هیس … کسرام ! 

آروم میشم … خیس عرقم و موهای از زیر شال دراومده م به پیشونیم چسبیده … چند نفری وارد کوچه می شن …

یه کوچه ی بن بستی که من و کسرا پشت سطل آشغالش پناه گرفتیم و کسری محکم جلوی دهنم رو نگه داشته تا جیکم درنیاد … نفسم رو حبس میکنم … نا امید که میشن از کوچه میرن بیرون … تعجب میکنم که بن بسته و کسری از کجا اینجا سر در آورده ؟ چند دقیقه  همونطور میمونیم که کسری آروم دستش رو از جلوی دهنم بر می داره و میگه : هیس … صبر کن برم یه نگاه بندازم … 

ترسیده با دستام مچ دستشو میگیرم و میگم : نه … نرو .. 

نگام میکنه . می دونه یه چیزی این وسطه که ازش بی خبره … میدونه یه چیزی شده و یه چیزی هست که مننگرانم … در عوض با دست دیگه ش مچ دستم رو میگیره و از جا بلندم میکنه … یه پله ی اضطراری هست که ازش بالا میره و منو دنبال خودش میکشه . وارد یه مجمتع خرید میشیم و کسری همینطور پیش میره و منو می کشه … 

با عجله راه میریم و نگاه خیلیا به سمت ما جلب میشه .. ماشین رو از جلو شرکت برداشته و رو به روی همین مجتمع خرید پارک کرده . در سمت شاگرد رو باز میکنه و هلم میده داخل برم . خودشم سوار میشه و گازش رو میگیره … با چشمای اشکی به عقب نگاه میکنم و به این پی میبرم که حالا حالا ها نمی تونم تورج رو ببینم ! فکر میکنم که حالا چه خاکی توی سرم بریزم ؟ تورج گفته فرار کنم اما نگفته کجا برم … 

ـ صاف بشین … 

حرف گوش کن میشم و صاف سر جام میشینم . کسری عصبی میگه : تو چرا نپریدی تو ماشین آخه ؟  چیزی نمیگم که میگه : انگار واقعا پا رو دم شیر گذاشتی … 

ـ نمیتونم … نمیشه که دیگه برگردم … 

ـ اون گنده هه ، همون پسره که گفت بری … ینی یه جو عرضه نداره دسته تو رو بگیره بگه بابا من این دختر رو می خوام والسلام … ؟ 

کاش همه چیز به همین راحتی که کسری می گه بود ! جواب نمیدم و سرم رو به شیشه ماشین تکیه میدم . کاسه ی چه کنم چه کنم دستم میگیرم و هرطور حساب میکنم جایی رو ندارم که برم … وقتی ماشین ترمز میکنه سرم رو از روی شیشه برمیدارم و به ساختمونی که ساختمونه خونه ی مسیحه نگاه میکنم … 

ـ نمیشه نیام اینجا ؟ 

ـ جایی به جز اینجا که برات امن باشه سراغ ندارم ! 

ـ امن ؟! 

ـ مسیح سگ بشه بد میشه ، اونطوی که تو فکر میکنی نیست … 

ـ بارداریه خانومش قبله عروسی چی؟ 

ـ این بحثه خودشونه … راستش معلوم نیست کدوم راست میگه و کدوم دروغ ! اما اون چیزی که معلومه اینه که تو جایی برای رفتن نداری و برای دو تاتون بهتره که یه مدتی همدیگه رو تحمل کنین … 

با اکراه به ساختمون نگاه میکنم و چیزی نمیگم . پیاده میشیم و به سمت ساختمون میریم . تموم مدت دارم به این فکر میکنم که تورج چطور می خواد از این مخمصه جون سالم به در ببره ؟ خدا کنه بابا رو ببینه … وقتی در واحد مسیح رومون باز میشه تازه به خودم میام و بر و بر مسیح رو نگاه میکنم که با دیدنمون : چیه ؟ راه گم کردین ؟  کسری از کنار مسیح رد میشه و میگه : دارم از گشنگی میمیرم.. 

مسیح نگام میکنه و میگه : دعوت نامه بدم خدمتت تا تشریفت رو بیاری داخل ؟ 

اخم میکنم و اخمو از کنارش رد میشم .. یاشار روی کاناپه خوابیده و اهورا جلوی تی وی نشسته … انگار دیگه استرس تنها موندن با این چهارتا پسر رو ندارم … اونم منی که ترس از جنس مخالف رگ و پی وجودم رو می لرزونه ! اهورا سوالی نگامون میکنه و مسیح دست به کمر سرپا ایستاده که کسری میگه : یه لقمه کوفت پیدا نمیشه نوشه جونمون کنیم ؟ 

مسیح میگه : اول بفرما کدوم گوری بودی تا ببینیم یه زهری بدیم کوفت کنی ! 

کسری ـ هیچ جا … رفتیم دو تایی دور زدیم و برگشتیم … 

مسیح : باز تو یه دختر دیدی ؟

کسری اخم میکنه : فعلا چه بخوای چه نخوای زن داداشمونه ! 

مسیح انگار غیرت رو قورت داده … یعنی واقعا الان زنه این غوله بی شاخ و دمه روانی ام ؟ خیره خیره بهش زل میزنم و با خود م میگم تف تو این زندگی .. 

ـ ها ؟ چته ؟ 

به خودم میام و نمی دونم چند دقیقه س که به مسیح خیره م … می خوام محلش ندم که عصبی جلو میاد و بازوم رو میگیره : واسه من چشاتو چپکی نکنا … 

ـ آیی  دستم …. 

می خواد چیزی بگه که اهورا بازوی دیگه م رو میگیره و عقب میکشه . مسیح بازوم رو ول میکنه … 

اهورا ـ چته تو پسر ؟ 

مسیح داد میزنه : معلوم نیست از کدوم درکی پا شده از خونه فرار کرده حالا واسه من طاقچه میاد… 

کسری ـ تو اصلا حالت میزون نیستا ، چیکاره این بدبخت داری ؟  مسیح پر حرص و سرخ شده میگه : کلا خوشم نمیاد از ### جماعت ! 

ـ تو حق نداری با من اینطوری حرف بزنی … 

ـ اونوقت تو این حق رو تعیین میکنی نکبت ؟ بیام بزنمت نفهمی از کجا خوردی ؟  یاشار که از خواب پریده میگه : ای تو ذاتت مسیح که نه شب گذاشتی برامون نه صبح … 

کسی محلش نمیده و کسری از تو آشپزخونه بیرون میاد و سمت دیگه ی من وایمیسه ، رو به مسیح میگه : خب راست میگه ، چپ میری راست میری گیر میدی به این بدبخت ؟ 

مسیح به مسخره میخنده و میگه : یکی این بدبخته یکی من … یارو معلوم نیس خوشیه کجا زده زیر دلش که در میره از پای عقد یکی عینه من که بدبخت شدم رو بدبخت میکنه تا با عشقش پاشه بره ، بعد من میشم آدم بده ؟ 

حالا که خیالم راحت میشه اهورا یه سمتم و کسری یه سمتم ایستادن و نمیذارن دست مسیح بهم برسه جیغ میکشم : تو یه آدم نفرت انگیزی …  

مسیح شکل تیری که از کمون در میاره از جا می پره و سمتم میاد . اهورا و کسری می خوان جلوش رو بگیرن که مشت محکمی تو دهنه اهورا میزنه و کسری رو هل میده … انگاری روی هیچ معامله کردم و ته دلم هری میریزه … پنجه ش رو دور حنجره م میگیره و فشار میده … اهورا داد میزنه : یاشار پدر سگ بگیرش … 

یاشار از جاش میپره و من کبود میشم … با دو دستم دستش رو میگیرم تا از خودم دورش کنم … صورتش رو جلو میاره و تو صورتم کلمه هاش رو تف میکنه : چه مرگت بود که فرار کردی ؟ شکمه توام بالا اومده بود خواستی بندازی گردنه یکی دیگه ؟ خواستی فرارکنی که بدبخت بمونه تو خماری ؟ 

کبود میشم و تازه پسرا از من جداش میکنن که روی زمین وا میرم .. درد حرفایی که ازش شنیدم خیلی سنگین تر از گردنیه که کم مونده بود تا خورد بشه … به سرفه می افتم و اهورا عربده میکشه : خدا لعنتت کنه مسیح … خدا لعنتت کنه … 

مسیح خودش نفس نفس میزنه از عصبانیت و کسری جلوم زانو میزنه …  با دستاش دو طرف صورتم رو نگه میدارهو با اضطراب میگه : خوبی نهان ؟ نهان با توام … 

اشکام از روی گونه هام سُر می خورن و مسیح داد میزنه : داره میمیره آشغال ! … زنیکه خیابونی با من اینطوریحرف میزنه … گدا گشنه ی… 

اونقدر سرخ شده و عصبانیه که دستش رو روی معده ش میذاره و پیراهنش رو چنگ میزنه … پسرا حواسشون به منه و من با نفرت به مسیح زل زدم . کتش رو از روی مبل برمیداره و از خونه بیرون میزنه .. یاشار برام آب میاره و به خوردم میده که به هق هق می افتم .  

اهورا میگه : پاشو بریم … 

کسری ـ کجا ؟؟؟

اهورا ـ بذاریم اینجا بمونه تا هرچی دق دلی داره از ساره سر این بدبخت خالی کنه ؟ ۳۲ سالشه یه جو عقل نداره

 …

یاشار ـ کجا رفت اصن ؟ 

کسری کلافه دستی لای موهاش میکشه و میگه : یاشار برو دنبالش ، معده ش خونریزی کنه بدبخت میشیم … 

یاشار تند بیرون میره و اهورا  از جا بلندم میکنه . سمت در میریم و میگه بهم : خوبی ؟ بهتر شدی ؟ 

من بهتر نشدم و حس میکنم این آتیشه نفرتم از مسیح داره وجودم رو می سوزونه … از خونه که بیرون میزنیم .

اهورا به کسری میگه : مسیح گفت زنگ زدن گفتن شناسنامه ها اماده س ، نمیری بگیری ؟  کسری : میرم حالا ، واستا ببینم اون گُه کجا گذاشت رفت ؟ شما کجا میرین ؟  اهورا ـ میریم آپارتمان من ، بیاین اونجا … 

داشتن می بریدن و می دوختن … من هنوز تو شوک جمله های پشت سر همی بودم که مسیح بارم کرده بود .

حتی وقتی توی ماشین کنار اهورا می شینم هم ذهنم پر میشه از اینکه اگه تورج بود از خجالت مسیح در می اومد . جفتشون دو تا نره غول بودن که مطمعنا یا این اونو میکشت یا برعکس ! ماشین که ترمز میزنه به سمت اهورا نگاه میکنم توقع داره پیاده شم و پیاده نمیشم.. . مسخره س که من با بودن با چهار نفرشون نمیترسم اما وقتی با یکیشون می خوام تنها بشم ترس برم میداره … نگام میکنه و میگه : نمی خوای پیاده شی ؟ 

خجالت میکشم بگم نه ، اهورا از سر دوستی وارد شده و بی چشم روییه بگم می ترسم ، اما خودش انگار می فهمه و حرفه خودم رو تحویل خودم می ده : همین ظهر با چهارتامون تنها بودیا … 

زیر لب میگم : ببخشید!  

ـ حق داری ، می خوای صبر کنیم بچه ها بیان ؟ 

سکوتم رو که میبینه بی حرف سرش رو به پشتی صندلیش تکیه میده . انگار که چیزی یادش اومده باشه سرجاش میشینه و روی یه برگه که از توی داشبوردش در میاره یه چیزی می نویسه … برگه رو سمت من میگیره و میگه : این شماره ی منه ، اگه مِِن بعد با مسیح به مشکل خوردی یا هرچیز دیگه بهم زنگ بزن ، باشه ؟  برگه رو میگیرم و تو جیب مانتوم میذارم : مرسی ! 

ـ چند وقته اومدی ایران ؟  نگاش میکنم و میگم : ۳ ماهه .. 

ـ ایرانی قشنگ حرف میزنی … 

ـ بابام همیشه ایرانی باهام حرف میزد … 

دهن باز میکنه یه چیزی بگه که تلفنش زنگ میخوره … تماس رو وصل میکنه و میگه : جانم کسری … چی ؟!؟! رفته اونجا چیکار ؟ ای سگ تو روحش مامانه بدبختش مشکله قلبی داره…  کثافت کاریای ساره به اون بدبخت چه مربوطه اخه ؟ … خب ، خب میام الان … 

تلفن رو که قطع میکنه سمت من برمیگرده … کلید خونه ش رو توی مشتم میذاره و میگه : طبقه ۵ واحد ۱۱۳ ، برو بالا کسی نیست … من باید برم … 

پیاده میشم که اهورا گازش رو میگیره … به جز من انگار اینا هم کلی بدبختی دارن .. کلی مشکلات … خوشم نمیاد منم یکی از مشکلاتشون بشم … اهورا که ماشینش از جلوی چشمم غیب میشه نمیدونم شب به این تاریکی باید برم توی خونه ش یا نباید به برج نگاه میکنم و هنوز با خودم کنار نیومدم که یا دختر رو میبینم … اویزون و حال نداره … بدبختی اینجاها موج میزنه … دو دلی رو کنار میذارم و از گوشه ی خیابون شروع میکنم به راه رفتن … باید برم پیش پسر ایلگار ، شاید بتونه کمکم کنه … حتما کمکم میکنه … نباید دیگه مسیح رو ببینم … چشمم به یه پارکی می خوره که سمت دیگه ی خیابونه و به سمتش میرم … شب شده و حس میکنم خیلی گشنمه … من حتی کوفتم ندارم که باهاش چیزی بخرم …. 

روی یکی از نیمکتا میشینم و عجیب این سکوت پارک منو می ترسونه … خلوته و اصلا شبیه پارک بزرگ شهر خودم توی استانبول نیست … پرنده هم پر نمیزنه … پشیمون میشم از پارک اومدن و می خوام بلند شم … از امتداد همون خیابون برم تا برسم به ساختمون اهورا … به جز اونا کسی رو نمیشناسم توی این شهر دراندشت ! 

یه قدم برمیدارم که یه خانومی جلوم رو میگیره … بوی تلخ مشروبه معروف تورج رو میده .. دوسش ندارم و بینیم کمی لوچ می افته … می خوام از کنارش بگذرم که میگه : بِده بیاد خب … 

اولش فکر میکنم که با من نیست … اما وقتی می بینم که به جز من کسی دیگه اطرافم نیست می فهمم با منه …

ترس برم میداره که نکنه دزده .. 

ـ به خدا چیزی ندارم … 

به لحن شلی صدا بلند میکنه و میگه : بچه ها بیاین … اینجاس … 

ته دلم خالی می شه ، حسم میگه تو بد مخمصه ای افتادم و حسم درست میگه .. از ترس یه قدم عقب میرم که  دور تا دورم رو چند نفری میگیرن . سه تا پسرن و دو تا دختر … می خوام خونسرد باشم و از بینشون بگذرم که یکی از پسرا جلوم رو میگیره و میگه : مواد رو بده بیاد … 

همه شون مستن … گریه م میگیره و خودم رو لعنت میفرستم برای خونه ی اهورا نرفتن … یکی  داد میزنه : اونجا چه خبره ؟ 

همه سمت صدا برمیگردیم ، از روی فرمی که تنشه می فهمم که نگهبانه پارکه و خیلی نمیگذره که صدای آژیر ماشین پلیس رو می شنوم.. . نفس راحتی میکشم و اونا پا به فرار میذارن !  مامورا زرنگترن … دنبالشون میکنن ومن روی نیمکت کِِز میکنم . 

یه خانوم چادری جلوم می ایسته و با لحن خشنی میگه : پاشو … یاالله … 

ـ کجا ؟ چیکاره من داری ؟ 

مامور پلیسه و انگاری حرف منو نمیشنوه مچ دستم رو میگیره و میکِِشه … از جا بلندم میکنه و من با دست دیگهم روی دستش میذارم و میگم : ولم کن ، کجا میبری منو ؟ … 

داخل وََن پرتم میکنه … در کشویی رو می بندن ، منو کنار اون شارلاتانای لعنتی که مسبب این بدبختی هستنمیذارن … صدای هق هقم بلند میشه و کی فکرشو میکرد به این جاها برسم ؟ نمیدونم چقدر می گذره که ماشین روی ترمز میزنه … در رو باز میکنن و به نوبت همه رو از ماشین پیاده میکنن … 

ـ به خدا من کاری نکردم … خانوم تو رو خدا …. بذارین برم … 

اصلا انگار گوش شنوا ندارن و من بیچاره تر به نظر میرسم … داخل راهروی بازداشتگاه نگهمون میدارن  و سر و صدا خیلی زیاده … یکی سرش باند پیچی شده و فحشای رکیکی به مرد جوونه کنارش میده … یکی دستبند به دست از راست به چپ التماس میکنه شاکی رضایت بده … من توی تموم عمرم پام به کلانتری باز نشده بود . 

گریه میکنم و صدای هق هقم توی حنجره م خفه میشه،  نوبت به نوبت داخل دفتر یکی از مامورا میشن و من پُرََم از دلهره…. حالا چه خاکی توی سرم کنم ؟ دست و پاهام به لرزه در اومده و این همه شلوغی و دعوا و مرافعه توی فضای کلانتری منو بیشتر می ترسونه .. نوبته من که میشه با ترس به همون مامور زنی که حالا جلوم ایستاده نگاه میکنم … از جا بلندم میکنه و من بی حَِسَم … چقدر این محیط ترسناک به نظر میرسه و من حسه کسی رو دارم که انگار کسی رو کشته …. انگار کناهکاره که انقدر می ترسم! 

داخل که میشیم مرد جوونه ریشو سر بلند میکنه و با ابروهای گره خورده نگام میکنه … خشن میپرسه : اسم ؟ آب دهنم رو قورت میدم و میگم : نهان ! 

ـ نام خانوادگی ؟

حواسم به یه متهمی که گوشه ی ابروش پاره شده و خون میاد پرت شده که متوجه نمیشم چی میگه و یه دفعه صدای فریادش رو می شنوم : مگه کََری ؟ 

از جا می پرم و تند میگم : ارگان …. نهان اُُرگان … 

ـ تو پارک چیکار میکردی ؟  ـ به خدا .. هـ … همینطوری رفتم … 

شاکی صدا بلند میکنه : حتمی رفتی هوا بخوری با یه مشت دزد و معتاده َمَست … 

با گریه میگم : به خدا راست میگم … 

ـ فرار کردی ؟ 

گنگ نگاش میکنم که کلافه باز تکرار میکنه : از خونه فرار کردی ؟  ـ نه به خدا … 

ـ قسم نخور انقدر پشت سر هم … پس چه غلطی میکردی ؟ 

سکوتم رو که میبینه تلفن رو محکم روی میز جلوم میکوبه و میگه : زنگ بزن بزرگ ترت بیاد … 

بزرگتر ؟ به کی بگم آخه ؟ یاد شماره ی اهورا می افتم و تند اونو از تو جیب مانتوم در میارم … باید بهش زنگ بزنم ؟ … دو دلم … نمیتونم دردسر جدید بسازم براشون … اما چاره ندارم و با همون دستای لرزونم شماره میگیرم … خیلی منتظر میمونم که برنمیداره … اون آقای اخمو و عصبی مشغوله کارشه و از فرصت استفاده میکنم . باز شماره میگیرم و این بار بوق دوم تلفن رو برمیداره : بله ؟ 

صداش رو که می شنوم دلم آروم میگیره .. حس میکنم یه آشنا پیدا کردم و بغض کرده میگم : اهورا … 

کمی مکث میکنه و انگار تازه منو شناخته که تند میگه : جانم … نهان تویی ؟ کجایی ؟ این خطه کیه ؟  آب دهنم رو قورت میدم و میگم : کلانتری … 

ـ کجا ؟ کلانتری ؟ تو اونجا چیکار میکنی ؟ آدرسش رو بده …

بلد نیستم و گوشی رو جلوی مرد میگیرم . توجهش به من جلب میشه و انگاری دلش می سوزه برای این همه بی دست و پا بودنم … تلفن رو میگیره .. آدرس کلانتری رو میده … به دستور همون آقا مامور زن منو باز میبره توی راهروی کلانتری و روی صندلی میشینم . همه ی وجودم چشم شده و انتهای کلانتری رو زیر نظر میگیرم … تقریبا نیم ساعتی میگذره و دیگه این همه هیاهو و درگیری برام عادی شده که میبینم سه تاشون از پیچ راهرو داخل میان … هرسه هستن و مسیح نیست.. . تا منو میبینن به سرعت قدماشون اضافه میکنن و منم از جام بلند میشم … با دیدنشون داغ دلم تازه میشه و زیر گریه میزنم … اهورا با دست بازوم رو میگیره و میگه : خوبی ؟ چی شده ؟ اینجا چیکار میکنی ؟  کسری ـ نهان چته ؟ آروم باش دو دقه … 

یاشار ـ خب بذار پنج دقه بشینه … 

تند میگم : بریم فقط … از اینجا بریم … 

اهورا سمت مامور زن برمیگرده و میگه :خانوم ما باید کجا بریم تا ایشون رو همراه خودمون ببریم … 

خانوم به سمت در میره و منو پسر ها هم دنبالش .. بعد از کسب اجازه برای داخل رفتن همه میریم تو … همون مامور تخس سر بلند میکنه و با دیدنمون رو به من می پرسه : می شناسیشون ؟ چه نسبتی باهات دارن ؟… 

می مونم که چه جوابی بدم … 

اهورا ـ سلام جناب سروان … 

ـ سلام .. 

کسری جلوی میز می ایسته و میگه : چی کار کرده که اومده اینجا ؟  ـ شما کیش میشی ؟  ـ نه … 

مامور سر بلند میکنه و میگه : چی نه ؟  ـ من کیشمیش نیستم جناب سروان ! 

دهنم باز میمونه و اهورا با پاش به ساق پای کسری میکوبه … 

کسری ـ آخ … پام … 

سروان ـ من با تو شوخی دارم بچه ؟  ـ به خدا خودتون گفتین کیشمیشی ! 

اهورا تند میگه : من عذر خواهی میکنم قربان … من پسرعمو ی شوهرشم ایشون برادر شوهرشون این آقا هم پسر عمه ی شوهرشه … 

سروان ابرویی بالا میندازه و میگه : اونوقت شوهر این خانوم کجاس ؟ الان خیلی حس کردی زرنگی ؟  اهورا اخم میکنه : متوجه منظورتون نمیشم …. 

یاشار ـ آقا زرنگه چی ؟ داره راستشو میگه خب … 

کسری روی صندلی جلوی میز نشسته و میگه : شوهرش نتونست بیاد … 

چقدر ناراحت میشم از مسیح .. ناراحت میشم که نیومده … با اومدن مسیح همه چیز تموم میشد … سروان رو بهزن میگه : اسدی ، ببرش بازداشتگاه تا کََس و کارش بیان .. 

اهورا ـ آقا خداشاهده راستش رو گفتم ، حداقل مهلت بدین زنگ بزنیم  به شوهرش … 

سروان ـ چرا باید جای شوهرش به تو زنگ بزنه بیای ؟ تنت می خاره بندازمت گوشه هلفدونی …

اهورا ـ شما نذار بره بازداشتگاه ده مین دیگه شوهرش میاد … 

سروان به من نگاه میکنه که میگم : تو رو خدا … به خدا راست میگم … 

کسری ـ آقا شما ده دقه به ما تایم بده ، حله دیگه … 

سروان ـ ببرش بیرون ، تا ده دقیقه بیشتر طول کشید مستقیم بازداشتگاه … ) رو به پسرا ( شمام تشریف ببرین بیرون از ساختمون اینجا شلوغ هست به قدر کافی … 

پسرا که میرن باز منو برمیگردونه روی همون نیمکت توی راهرو … نا امیدم و به اومدن مسیح هیچ امیدی ندارم …

مسیح از من نفرت داره و منم ازش نفرت دارم …. اما کمتر از یک ربع ساعت میبینمش … شلوار کتون سیاه رنگ اسپرت و پیراهن مشکی جذبی پوشیده که با ته ریش و اون هیکل فوقه ورزشکاریش بدجور توی چشمه و به جرات میگم نگاها روخیره ی خودش میکنه … شاید با تکاوری یا مقام قضایی چیزی اشتباهش گرفتن … تند از جام بلند میشم که چشمش به من می افته … با عجله خودش رو به من میرسونه و صدا بلند میکنه : تو اینجا چه غلطی میکنی ؟ ها ؟

لبم رو گاز میگیرم و دیدن مسیح ترسم رو هزار برابر میکنه که دستش رو به قصد زدنم بلند میکنه و داد میزنه :

تو اینجا چه گُُهی میخوری ؟ 

یکی از سربازا جلوش رو میگیره که مسیح قدمی عقب میره … چشماش رو خون گرفته و من تا سر حد مرگ از مسیح میترسم …سمت ماموز زن برمیگرده و میگه : آخه این ماله این حرفاس که شما گرفتی آوردیش اینجا ؟ با کی باس حرف بزنم ؟ 

ـ آقا صدات رو بیار پایین … 

مسیح ـ این بچه رو آوردین اینجا بعد میگی صدات رو بیار پایین ؟  همون سروان از اتاق بیرون میاد و به مسیح نگاه میکنه : چه خبره اینجا ؟  مسیح ـ منم همینو میگم ، چه خبره اینجا ؟  سروان ـ بیا داخل ببینم چی میگی ؟ 

مسیح داخل میره و مامور زن دنبالش … دست منم گرفته و ناچارا منم همراهشون میرم … سروان پشت میزش میشینه و رو به مسیح میگه : چی شده آقا ؟ 

مسیح با همون چهره ی تخسش میگه : داداشم زنگ زده گفته که  این ) به من اشاره میکنه(  بازداشتگاس … اونم کی ؟ یکی که اسمش تو شناسنامه ی منه!!! … 

متعجب نگاش میکنم … حتی نمیگه که من زنشم … حتی اگه اسمی باشه و رسمی نباشه … سروان : شناسنامه و مدارکتون رو ببینم … 

مسیح جفت شناسنامه ها رو روی میز میندازه و سروان شناسنامه ها و زیر و بمشون رو چک میکنه و میگه :

خودت داری میگی بچه و همین بچه زنته ؟ بعد نصف شب تو پارک چیکار میکنه ؟ 

مسیح جلو خم میشه و جفت دستاش رو به میز تکیه میده و میگه : واسه قهر کردن زنم از تو خونه م باید کنفرانس مطبوعاتی برگزار کنم ؟ 

از قهر کردن حرف میزنه و می خواد بگه ما درگیر شدیم و من از خونه گذاشتم رفتم . با هر نقشه ای که پیش میره موافقم فقط منو از این خراب شده ببره بیرون … سروان اخم میکنه و میگه : داری تند میری … 

ـ شمام ناموست تو بازداشتگاه و کلانتری و کوفت و زهره مار بود تند میرفتی ! یعنی هرکی تو خیابون راه بره دزد کیفش رو بزنه ، دزده و باس بیاد کلانتری و شب توی بازداشتگاه بمونه ؟ یارو تو پارکه چون بغل دستیش مست و پاتیل بوده اینم مست و پاتیله ؟ 

حتی اسمم رو به زبون نمیاره .. نزدیک یه ربع ساعتی حرف میزنن و تازه رضایت میدن من برم …. مسیح جلوتر از من میره و منم بعد از اون از اتاق بیرون میرم . میبینمش که کناری ایستاده و با دست راهرو رو نشون میده و میگه :

جلوتر راه برو عقب نمون …. 

حس رضایت بهم دست میده و پاتند میکنم . جلوی مسیح راه میرم و مسیح پشت سرم راه می افته . حس میکنم می خواد مراقب باشه و اونم زیاد از این فضای پر از استرس و تنش راضی نیست … خصوصا که هر لحظه از یه سمتش صدای داد و بیداد میاد . 

از ساختمون که بیرون میزنیم پسرا رو میبینم و می خوام سمت اونا برم که مچ دستم رو قفل میکنه . نگاش میکنم

  .

ـ کجا سرتو انداختی پایین میری ؟ باز بیفتی با اون اسکلا و این بار باید کجا دنبالت بیام تا جمعت کنم ؟  هر سه نفر اونا جلو میان و خودشون رو به ما می رسونن … 

کسری ـ نهان ، دخترم چقدر بزرگ شدی …حبس سخت گذشت ؟ 

نه نای خندیدن داشتم و نه توانه بی تفاوتی … کسری رسما تعطیل بود به قول اهورا …. 

اهورا ـ چی شد ؟ 

 یاشار ـ چرا نمیاین بریم ؟ 

مسیح به سمت ماشینش میره و منو دنبال خودش میکشه همزمان میگه : نخود نخود ، هرکه رود خانه ی خود …

شرتون کم … 

در سمت شاگرد رو باز میکنه و منو داخل هل میده . با نگاه ملتمس به بچه ها نگاه میکنم که اهورا میگه : کجا می بریش ؟ 

مسیح ماشین رو دور میزنه .. پشت فرمون میشینه و میگه : می برمش خونه ش ! 

استارت زده و راه می افته … نمی فهمم منظورش از این حرفا چیه و چی توی سرشه ، حتی جرات ندارم چیزی بپرسم  … میبینم که جلوی یه خونه ی ویلایی نگه می داره … شب از نیمه گذشته و تقریبا ساعت ۱۰ یا ۱۱ شبه ! منو مسیح تنها … جلوی یه خونه ی ویلایی که قطعا منظورش داخل رفتنه … با ریموت در خونه رو بالا میده و ماشین رو روشن میکنه … میره داخل … ته دلم خالی میشه .. مسیح به قدر کافی خودش و حضورش ترسناک هست که حالا ماجرا ترسناک تر بشه … کنار یه پرشیای نقره ای پارک میکنه و سمتم برمیگرده : پیاده شو … 

خودش پیاده میشه … تند دستم رو میزنم روی قفل و درا رو قفل میکنم … مثل سگ ترسیدم و هزار بار خودمو لعنت میکنم که چرا توی همون کلانتری نموندم ؟ عرق میکنم و حسه خفگی بهم دست میده … دور زدن مسیح از سمت راننده تا سمت در شاگردی که من نشستم برام یه سال می گذره … وقتی پیاده نشدن منو زل زدنم رو میبینه خم میشه و با دست به شیشه میزنه … اشاره میکنه پیاده شم و من ناخود آگاه کمی نیم تنه م رو عقب میبرم … می فهمه که ترسیدم … صدای ملایمش رو از پشت شیشه می شنوم : پیاده شو… 

وقتی بی عکس العمل بودنم رو میبینه دستگیره رو بالا پایین میکنه و میبینه در باز نمیشه … عصبی به شیشه مشت میزنه که از جا می پرم … 

ـ درو باز میکنی یا بشکنمش لامصب رو ؟

از شانس خیلی خوبم سوییچ رو توی ماشین جا گذاشته و نمیتونه داخل بیاد … حالا نمیدونم چه غلطی بکنم و با شناختی که از مسیح دارم صد در صد در رو میشکنه برای داخل شدن … عربده میکشه : گیرم بیفتی قیمه قیمه ت میکنم نسناس … 

 از صدای عربده ی مسیح چراغ جلوی ساختمون ویلایی روشن میشه و از شدت ترس و اضطراب سرم گیج میره …مسیح منو آورده تا مثل زنش بی آبروم بکنه و من مطمعنم که ساره ی بیچاره هم اگه پای بچه ش وسط نبود به ازدواج و عروسی تن نمی داد  … خودش تنها نیست و دست کم باید سه چهار نفری توی ویلا باشن و بخوان گروهی چوب حراج به حیثیتم بزنن … حالت تهوع میگیرم و عرق سردی از شقیقه م به پایین سر می خوره … مسیح اونقدر بی اعصاب هست که بی مراعاته حتی دستش ، مشت محکمتر از قبلی به شیشه میزنه و باز نعره میزنه : 

ـ توله سگ این دره صاب مرده رو باز کن … 

یکی از پشت مسیح میاد و من حس میکنم توهم میزنم … چشمام رو باز و بسته میکنم تا بهتر ببینم .. اما انگاری واقعا ماهرخه … جلو میاد و صداش رو می شنوم : خدا مرگم بده ، چی شده مسیح ؟ 

حاج آقا هم پشت سر ماهرخ میاد و کنارش می ایسته : چه خبرته پسر ؟ صداتو انداختی پسه سرت … 

ـ به والله اگه همین الان درو باز نکنه خودش و ماشین رو باهم آتیش میزنم… 

ترس برم می داره و با همون حاله بدی که دارم قفل درو می زنم ، حالا که چشمم به ماهرخ افتاده انگاری قوت قلب میگیرم و می فهمم که همه ش توهم بوده ، چقدر پیشه خودم از افکارم نسبت به مسیح شرمنده میشم . 

مسیح عینه ببره زخمی سمت در هجوم میاره و درو بازمیکنه . بازوم رو میگیره و بیرونم میکشه … جیغ زدنه منو جیغ زدنه ماهرخ با هم برابر میشه …. 

حاجی ـ چه غلطی میکنی مسیح ؟ 

ماهرخ بینه منو مسیح می ایسته و من هنوز بازوم بین انگشتای مسیح گیره … 

ماهرخ ـ به خدا شیرمو حلالت نمیکنم دست روش بلند کنی …. 

مسیح عصبی میگه : بیا اینور تا لهش کنم …

باباش دستش رو میگیره و عقب میکشه : مََرد رو زن دست بلند نمیکنه … 

مسیح بازوم رو ول میکنه و کلافه دستی لا به لای موهاش میکشه … ماهرخ سمت من بر میگرده و دستش رو روی صورت خیس از اشک و عرقم میکشه و میگه : خوبی دخترم ؟ آروم باش …. 

فقط به مسیح نگاه میکنم که کلافه س و دستش رو روی معده ش میذاره و چنگ میزنه … بابای مسیح نزدیکم میشه و میگه : حالت خوبه ؟ چتونه شما دو تا ؟ 

مسیح باز آتیش میگیره : زنیکه نفهم در ماشین رو از تو قفل کرده … 

ماهرخ اخمو و عصبی سمتش نگاه میکنه : حتما یه چیزی گفتی که بیچاره ترسیده ازت … 

حاجی ـ صداتو بیار پایین خانوم ، پیش در و همسایه زشته … بریم تو… 

حالم دگرگونه و حس میکنم از شدت ترس فشارم جا به جا شده که هم سرم درد میکنه و هم حالت تهوع امونم رو بریده … وارد سالن پذیرایی میشیم . یه خونه ی بزرگه که با وسایل سلطنتی و شیکی به رنگ طلایی دکور شده .

ماهرخ منو سمت یکی از صندلی ها می بره و من معذب میشینم . از اونا خجالت میکشم … از اینکه مسیح جلوی اونا می خواست دست روم بلند کنه … اونا که خبر نداشتن از اتفاقایی که بین منو مسیح افتاده و فکر میکردن من یه زن باردارم که شوهرم بی مراعاته و با نفرت می خواد از خجالته من در بیاد و دست روم بلند کنه … 

ماهرخ آب قند به دست نزدیکم میشه و من به زور میگم : دسـ .. دسشویی … 

هولزده اب قند رو روی میز میذاره و برای بلند شدن کمکم میکنه … راه دسشویی رو نشونم میده و من با عجله داخل میرم . حس میکنم تموم دل و روده م به هم می پیچه و من تا آخر عمرم وقتی دچار این حالت و این توهم ها میشم مازیار رو نفرین میکنم …  چند دقیقه ای میگذره و من چقدر توی این یک هفته با اتفاقای ریز و درشت دست و پنجه نرم کردم … ترسیدم … نمیدونم چی میشه … مسیح و ماجرای این ازدواج سوری هم دردسری شده برای خودش … به مسیح اعتماد ندارم … وجود ساره نامی با اون شرایطی که شنیدم ترسناکه …. 

با همون حاله بد و رنگ و روی پریده بیرون میام…  زودتر از همه مسیح رو میبینم که تکیه ش رو داده به دیوار روبه رویی و به محض بیرون اومدنم تکیه ش رو میگیره …. سمتم میاد و می خواد بازوم رو بگیره که یه قدم عقب میرم … مکث میکنه اما به روی خودش نمیاره … تند میگه : چی شده ؟  نگرانه … اما نگرانه چی ؟ تند می پرسه : تو حامله ای ؟ … 

با چشمای گشاد شده نگاش میکنم … ساره از بیخ و بُن اعتماد مسیح رو نابود کرده ، عینه مازیار که این بلا رو سر من آورده … اخم میکنم و میگم : حالم از تو به هم می خوره فقط ! 

پشت دستش رو بالا میبره و میگه : میکوبم تو دهنتا ، زر نزن یه کلام بگو چه مرگته ؟ 

همین موقع ماهرخ میاد و من قربون صدقه ش میرم که به موقع به دادم میرسه . رو به مسیح با اخم میگه : آدم با زنش ، اونم زنه حامله ش اینطوری حرف نمیزنه … خجالت بکش مسیح ، خجالت … 

دستم رو میگیره و منو دنبال خودش می بره … مسیحم چیزی نمیگه و توی خودشه … جوابش رو نمیدم و میگم بذار فکر کنه منم باردارم … مرضه خونم بالا میره و می خوام اذیتش کنم … از دوشبه پیش تا حالا کم اذیتم نکرده بود .. پدر مسیح طول و عرض سالن رو راه میره و با دیدنه منو ماهرخ ثابت می ایسته . همون حالت اخمو میگه : خوبی دختر جان ؟ 

ـ بله ، ممنونم … 

روی مبل میشینم . مسیحم به سالن میاد … ماهرخ درحالی که به آشپزخونه میره میگه : دکتر چی گفت ؟ سونوگرافی و اینا نوشت ؟

روی صحبتش با منه و من تو جواب دادن میمونم … دکتره چی ؟ کجا ؟ برای چی ؟ مسیح میگه : همه چیز طبیعیه

  …

سرخ میشم و لبم رو گاز میگیرم … طبیعی ؟ خدا لعنتت کنه مسیح … بابت امشب نبودنمون اسم دکتر رفتن آورده برای بچه … مسیح دقیق و ریز بین نگاهم میکنه و میبینه سرخ و سفید  شدنم از خجالت رو … پوزخند میزنه و روش رو ازم برمیگردونه … درسالن باز میشه و کسری رو می بینم که داخل میشه … ناخود آگاه لبخند میزنم و این از چشم مسیح دور نمیمونه …. 

کسری هم با دیدنم لبخند میزنه ،  از جا بلند میشم . کسری سلام بلند بالایی با صدای رسا میکنه که توجه همه جلب میشه …. 

ماهرخ ـ سلام قربونت برم ، شام خوردی ؟  کسری ـ زهره مار خوردم ! 

به من میرسه و بهم دست میده : احواله خانوم کوچولو ؟  ـ خوبم … 

کمی نزدیک تر میاد و بیخ گوشم میگه : امنه ؟ یا رََم کرده ؟  ـ رََم کرده بود ، الان امنه ! 

می خنده و مسیح میگه : جلسه س ؟  کسری سمتش برمیگرده : کنفرانسه …. 

به باباش نگاه میکنه : چطوری حاج کمال ؟ همه چی رو به راهه ؟ 

ماهرخ سینی که توش چند تا لیوان آب میوه داخلشه رو دست گرفته و وارد پذیرایی میشه : من نگفتم بابات رو با اسم صدا نزن ؟ 

سینی رو روی میز میذاره و کنارم میشینه . کسری میگه : ماهی جون … با اسم صدا زدن صمیمیت میاره … 

کمال ـ پدر سوخته نگفتم نگو به مادرت ماهی ؟  کسری کنار مسیح میشینه : ننه مه اختیارش رو دارم ! 

مسیح ـ زهره مار و ننه مرتیکه بز ، صداش نکن ننه … ععع … 

کسری ـ یعنیا ، خونه نیست که … وجدانا منو از هر چهار راهی برداشتین آوردین بزرگ کردین ببرین بذارین سرجاش … 

ماهرخ ـ زهره مار چی بود خوردی ؟ غذا پیدا نمیشد ؟ 

کسری خم میشه لیوان آبمیوه ش رو بر میداره : گیره یه آدم زبون نفهم افتاده بودیم که گیز داده بود به یه دختر بچه ای …. اصلا بیا و ببین . اهورا که دیگه از مخش دود بلند میشد … 

ماهرخ : واا ، به دختر بچه چی کار داشت ؟ مردم دیگه سالم نیستن ! 

مسیح اخم آلود و با تهدید به کسری نگاه میکنه و کسری از رو نمیره : برادره من یه طوری داری چپ چپ نگام میکنی انگار از تو و آزار و اذیتت گفتم … 

ماهرخ ـ خدا نکنه ، پسر من ماهه کسری … ماه ! مسیحه من رو با اون بی وجدانا مقایسه نکن … 

پقی می خندم که توجه همه جلب میشه … اخمای مسیح هزار برابر توی هم میره و چیزی نمیگه … 

کمال ـ بردار از این آب میوه ها بخور … 

با اخم به من تعارف میکنه … بهش حق میدم که سایه م رو با تیر بزنه … سخته براش دختری رو تحمل کنه توی خانواده ش که قبل از ازدواج با پسرش رابطه داره … چقدر تفاوت هست بینه حاج کمال و بابام … بابا … نفس عمیقی میکشم و در جواب کمال میگم : ممنونم ! 

منم باهاش راحت نیستم . ساعت نزدیک ۱ نیمه شب میشه که مسیح از جاش بلند میشه و رو به من میگه : پاشو بریم … 

همونطور نشسته نگاش میکنم . من دوست ندارم با مسیح برم . خودش اینو میدونه و با اخم های درهم تشر میزنه : با توام . پاشو بریم خونه … 

خونه ؟ دستی روی بازوم میشینه و به سمت ماهرخ نگاه میکنم که میگه : خب شب اینجا بمونین … برین تو اتاق خودت … 

مسیح ـ فردا سرکار دارم باید زود برم … ) رو به من ( گوشِِت بامنه ؟ میگم پاشو بریم خونه … 

کسری ـ خب بذار ساره اینجا بمونه … 

مسیح می خواد تشر بزنه که ماهرخ میگه : وا ، کجا دور از شوهرش بمونه ؟ جفتشون اینجا بمونن … 

مسیح که طاقتش تموم میشه … خم میشه و بازوی دیگه م رو میگیره . از جا بلندم میکنه و میگه : هزار بار باید یه حرف رو بهت بگن ؟ … 

بد باهام حرف میزنه . اخم میکنم و چیزی نمیگم،  دوست ندارم برم . کسری بهم خیره س و می دونه علاقه ای به رفتن ندارم … کمال خان با همون اخمش خداحافظی می کنه و بعد از خداحافظی با همه مسیح منو تقریبا سمت ماشین میکشه و طبق معمول این دو روز اخیر هلم میده سمت صندلی شاگرد !  می شینم و خودش پشت فرمون جا میگیره،  استارت میزنه . 

ـ کنگر خورده لنگر انداخته … امشب اگه اونا نبودن که خونت حلال بود . حالیته که ؟!

از در خونه رد میشیم و توی جاده راه افتاده که میگم : تو مشکلت دقیقا با من چیه ؟  ـ همه چیه … اصلا بودنت مشکله … 

ـ تقصیر منه زنت گذاشته رفته ؟ 

به آنی عصبی میشه و داد میزنه : اون حروم زاده زنه من نیست … تا نکوبیدم تو دهنت انقدر زن زن نکن … 

میترسم،  دیگه نه کسرایی هست و نه کمالی یا ماهرخی که بخواد جلوش رو بگیره … چیزی نمیگم و بلند تر میگه : گه خورده گذاشته رفته ، ترسیده مثله سگ که گذاشته رفته … به سیخ میکشمش … ببین کی بهت گفتم اینو … اصلا همه تون از یه قماشین ،  دندون گرد … عشقتون رو از فرهاد میگیرین و دیناراتون رو از خسرو ! 

پارک میکنه توی پارکینگ خونه ش و به سمتم برمیگرده : پیاده شو … 

می دونم که داره پیشگیری میکنه بابت قفل کردنه درماشین توی خونه ی کمال خان و این بار میخواد من اول پیاده شم .. پیاده میشم و ترسیده منتظرم اون پیاده بشه … این بار تنهاییم … دو تامونیم فقط .. پیاده که میشه میره سمت آسانسور … در آسانسور باز میشه و به عقب نگاه میکنه . بی حرکت بودنه من روکه می بینه .. کلافه نفس عمیقی میکشه و دو دستش رو به پهلو هاش میزنه …  به سمتم برمیگرده و میگه : حتما باس چارتا لیچار بارت کنم تا قدم از قدم برداری ؟ 

با صدای گرفته میگم : نمیشه نیام ؟

ـ که باز بیام تو کلانتریا جمعت کنم ؟ فکر کردی همیشه اینقدر شانس میاری که گیر پلیس بیفتی ؟ گیر یه بیشرف بیفتی چی ؟ 

حرفش حقه ، اما خونه ای که میگه باهاش برم هم امنه ؟ اصلا خوده مسیح ازاون آدم خوباس ؟ نیست … از اون خوبا نیست که ساره با  شکم بالا اومده گذاشته رفته … نگاش میکنم که جلو میاد و باز بازوم رو میگیره و حرصی میگه:

۳۲ سالمه و هنوز هیشکی نتونسته اونقدر که تو توی این دو روز ریدی به اعصابم ، گند بزنه به اعصابم … یه حرف رو یه بار میزنم و توام انجام میدی … 

اشکم میریزه و میگم : ترسیدم فقط … 

انگار رحم نداره که میگه  : منو با اون بی ناموسای پِِلاس توی خیابون اشتب گرفتی ! من ناموس دارم … اونقدر دََله نیستم که چشمم دنباله یه بچه باشه … یا میای بالا ، یا به مرگه ماهرخ پلیس که هیچ ، داعشم زنگ بزنه که با اجازه ی شوهرش ولش میکنیم ، ترجیح میدم قیمه قیمه شده ت رو ببینم تا اومدنم و باز دیدنت …  

ولم میکنه و سمت آسانسور میره که تند دنبالش میرم . چاره ای هم مگه میمونه جز اعتماد کردن ؟ کنارش توی آسانسور می ایستم و با خودم تکرار میکنم مسیح شوهرمه … مسیح شوهرمه … هی میگم ، اما نیست .. مسیح شوهر نیست و من می خوام خودم رو آروم کنم و بگم اگه مثلا با هم تنها توی یه خونه هم باشیم بازم مسیح شوهرمه …. من یه ترک تبار از ترکیه م و اونقدر آزاد بودم که این با مسیح بودنم اذیتم نکنه و بتونم باهاش کنار بیام … 

کف دستام عرق میکنه و صدای دینگ باز شدن درای آسانسور حکم مرگه انگار که مضطرب تر میشم .. مسیح جلو میره و در رو باز میکنه . همونطور پشت در ایستادم و مسیح کلافه باز دستم رو میگیره و داخل خونه میکشه … 

حس میکنم اگه واقعا بیشتر ادامه بدم یا سر خودش رو به دیوار میکوبه یا سر منو … کلید برق رو میزنه و خونه توی نور فرو میره!  کتش رو روی مبل پرت میکنه و خودش روی مبل کناری ولو میشه . خونه ش برای یه پسر مجرد بودن زیادی تمیزه و با خودم میگم حتما دوست دخترایی که خونه میاره کار نظافت رو هم انجام میدن ! 

ـ تا صبح قراره همون جا میخ شی ؟ 

پا تند میکنم و روی مبل رو به روییش میشینم . کف هر دو دستم رو روی زانوهام میکشم تا کمی از اضطرابم کم بشه . مسیح بازم ریز بین و دقیق نگام میکنه و میگه : دیدی هنوز زنده ای ؟ لبام رو با زبونم تر میکنم و جدی می پرسه : چند وقتته ؟

اولش نمیفهمم چی میگه و فکر میکنم داره سنم رو می پرسه که میگم : ۱۸ سالمه ! 

ـ مسخره بازی درنیار ، جدی ام … 

وقتی میبینه که بر و بر دارم نگاش میکنم باز میگه : بچه رو میگم … چند وقتته ؟  چشام گشاد میشه و حس میکنم دارم آب میشم از خجالت … اون جدی گرفته که من باردارم … واقعا راجع به من چی فکر کرده ؟ … میفهمه معذب میشم و میگه : از دسته باباش فرار کردی اون شب ؟  چی داره میگه برای خودش ؟ 

ـ ببین بچه … کار ندارم کی باهات این کارو کرده … منتها الان زندگیه من به تو گره خورده … اون زنیکه ی بی پدر که پیدا بشه میریم کانادا .. یعنی میبرمش … تا اومدن اون باید وایسی … اینطورم که مشخصه خودتم گند زدی و حالا اون پسری که به خاطرش عروسی رو ول کردی قالت گذاشته ، این چیزا به من ربط نداره ، منتهای مراتب موندنت هم به نفعه منه هم به نفعه خودت .. 

زور داره برام حرفایی که می زنه … از چیزی خبر نداره و خودش می ُبُره و می دوزه … من بدم نمیاد از این حرفاش از اینکه فکر کنه من یه خانوم باردارم و نزدیکم نیاد … ترجیح میدم فکر کنه آدم سالم و درستی نیستم تا ازم فاصله بگیره … تا اینکه فکر کنه یه دختر ۱۸ ساله ی فوقه پاستوریزه ای هستم که خبری از هیچ کدوم حرفایی که بهم زده و فکرایی که راجع بهم میکنه نیست ! بالاخره لب باز میکنم و میگم : اگه من زودتر تونستم برگردم یا خانواده م اومدن دنبالم چی ؟ 

ـ راه بازه جاده درازه ، مجبورم بدون اون زنیکه برم . تو که بری همه سراغه زنم رو میگیرن و بهترش اینه که جفتمون با هم بریم . من برم خارج ا ز کشور و توام بری پیشه خانواده ت ، خانواده ی منم فکر کنن من با زنم رفتم اونور برای زندگی ! 

ـ اگه اون زودتر بیاد و خانواده ی من پیداش نشه چی ؟ 

ـ تا اونجا که بتونم کمکت میکنم ، خودمم نباشم می سپرم بچه ها ، اهورا یا کسری و یاشار هوات رو داشته باشن

.. تنها نمیمونی ! 

ـ مراعاته بودنم رو میکنی ؟

ابروهاش رو بالا می ندازه و پوزخند میزنه : ببین من فقط تو مخمصه گیر کردم . این کار به نفعه توعه بیشتر … من نهایتا میرم و به خانواده م همه چیز رو میگم یا خیلی خونسرد کشور رو ترک میکنم ! حالا خود دانی که بخوای بمونی یا بخوای بری و اواره ی خیابونا بشی … 

ـ نه نه … من موافقم … 

سری تکون میده و بی اهمیت به من به اتاقش میره . لعنتی حتی اتاقی که قراره من اونجا شب رو به صبح برسونم هم بهم نشون نمیده … همونجا مانتوم رو در میارم و با تاپ بندیم روی کاناپه دراز میکشم … باید حداقل یه طوری آدرسه اینجا رو به تورج برسونم که وقتی اوضاع آروم شد بیاد و پیگیرم باشه … 

 *

صدای کوبیدن در و کابینت و اینا با صحبت چند نفر باعث میشه از خواب بیدار بشم … سرجام میشینم و کمی موهای بلندم رو مرتب میکنم . با چشمای نیمه باز از روی کانتر آشپزخونه نگام به اون چار نفر می افته که هر کدومشون یه سمت میرن …. 

اهورا ـ کسری فکر کنم مربا داشتیم تو یخچالا …. 

کسری تا کمر توی یخچال رفته و میگه : مسیح دهنت سرویس شپشم چرت نمیزنه تو این خراب شده …. 

یاشار استکانای از چای پر شده رو روی میز میذاره و میگه : کسری اسکل میز پُره دیگه بیا بتمرگ … 

از همه آروم تر مسیحه که داره در نهایت خونسردی برای خودش لقمه میگیره …. از روی کاناپه بلند میشم . میرم و جلوی در ورودی آشپزخونه نگاشون میکنم که اهورا میگه : صبح بخیر تنبل خانوم … 

کسری جا میخوره و تند سر بلند میکنه که به قفسه ی بالاییه یخچال میخوره … 

کسری ـ آخ … ای تو ذاتت لا مصب … 

یاشار ـ صبحت بخیر …. 

لبخند میزنم : صبح بخیر …. 

اهورا ـ بیا بشین … 

ـ صورتم رو بشورم… 

 شب قبل جای سرویس رو فهمیده بودم . میرم و صورتم رو میشورم باز به آشپزخونه برمیگردم ، روی نیمکت خالی می شینم و تازه کسری از یخچال بیرون میاد … قبل نشستن روی صندلی موهام رو یه ور میریزم ، میشینم و باز موهام رو رها می ندازم که کسری با دیدنم میگه : دختر تو اول مو بودی بعد دست و پا درآوردی ؟ 

مسیح بالاخره سر بلند میکنه و نگاهم میکنه …. پاهام رو بالا میکشم و تو بغلم جمع میکنم . میگم : علیک سلام!

یاشار استکان چای رو جلوم میگیره و میگه : بخور تا سرد نشده… 

ـ مرسی … 

کسری پیش دستی خیار های خورد نشده رو میذاره روی میز … 

یاشار ـ عه ، خیاره ؟ 

کسری لبه ی میز میشینه و میگه : نه ، بادمجونه لباس سبز پوشیده بره روضه  !

یاشار ـ خیلی خری …. 

کسری ـ خرتم اصن ! 

اهورا ـ بسه ، زود بخورین باید بریم … 

مسیح ـ خبری از سعید نشد ؟ 

اهورا ـ به سعید چه مربوطه ؟ دختره رو باباش سه سال پیش از خونه انداخته بیرون … 

مسیح ـ ما تو خونه ی اون بی ناموس دیدیمش …. 

اهورا ـ سعید زن گرفته رفته پی کارش ، از ترس بی آبرویی نگفته اصلا خواهری داره به اسمه ساره … بعید می دونم خبری داشته باشه ازش … 

مسیح از جاش بلند میشه و کف هر دو دستش رو به لبه های میز میگیره و خم میشه ، می گه : از کجا معلوم نخواسته خواهرش رو وصله خیکه ما کنه که منه از همه جا بی خبر بشم لَلِِه ی بچه ی اون نسناس ؟  اهورا ـ تو اون شب تو حاله خودت نبودی …. 

مسیح صاف می ایسته و لیوان چایش رو با عصبانیت روی کف سرامیکی آشپزخونه می کوبه و نعره میزنه : من با یه پِِیک تا اون حد نمیمیرم که نفهمم دورم چه خبره … 

از جا می پرم … استکان هزار تیکه میشه و مسیح از نظرم واقعا ترسناکه …. می ترسم ازش و دلم به حاله ساره میسوزه … دلم براش می سوزه که با دم شیر بازی کرده … 

مسیح کلافه از آشپزخونه بیرون میره …. یاشار با استکانش بازی بازی میکنه و اهورا با اخم توی فکر رفته .. کسری بی خیال لقمه میگیره و دهنش میذاره …. وقتی نگاه متعجب منو میبینه میگه : خود کرده را تدبیر نیست ! 

ـ یعنی چی ؟ 

ـ یعنی دختره گلم صبحونه ت رو بخور بذار مسیح تو حاله خودش باشه ، به پر و پاشم نپیچ این مدت که اگه پرت به پرش گیر کنه ، پر پرت میکنه !!! 

در نهایت جدیت این حرفا رو میزنه و من خودم خیلی وقته که به این حرفا رسیدم . اندازه ی همون اولین ملاقاتم حتی وقتی چهرم رو ندیده بود و یه کشیده تو صورتم خوابونده بود ! 

همه شون میز رو همونطوری ول میکنن از خونه میزنن بیرون … مسیح با چهره ی اخم کرده  از در بیرون میره و انگاری اونی که ساره رو فراری داده منم … 

آشپزخونه رو مرتب میکنم . تا شب دیگه کاری ندارم و روی همون کاناپه دراز میکشم . تا یکی دو ساعت مشغول فیلم دیدن میشم و بعدش کم کم خواب چشام رو می بره . 

نمیدونم خوابه یا رویا اما با واقعیت فرق نداره … حرکت دست مازیار رو روی بازوم حس می کنم و تنم مور مور می شه … جای دستش می سوزه و به جای لمس محبتش حس می کنم داغ می ذاره روی پوستم و من می خوام جیغ بزنم . جیغ بزنم و فرار کنم ، اما نمی دونم چرا نمی شه … دستش رو که جلو میاره برای باز کردن دکمه های پیراهنم ، حس میکنم نفس های آخر عمرم رو می کشم دکمه ی اول رو باز میکنه و روی قفسه ی سینه م رو میبوسه که جونم تا بیخ خرم بالا میاد  … کسی تند تکونم میده و من تند از جا می پرم … 

خیس عرقم و رو به روی صورتم یه صورته که با اخم به من و این حال پریشون و رنگ و روی پریده م خیره س ..

بار اول پلک می زنم حس می کنم مازیاره و بار دوم یکی دیگه س … یکی دیگه ؟  

صدای نفس نفس زدنم بلنده و من یاد مسیح می افتم .. مسیحی که لبه ی کاناپه ای که من دراز کشیدم کج نشسته و تکونم داده تا از این رویای بدتر از کابوس بیرون بیام … اما وقتی چشمم به نزدیکی بیش از حدش می خوره از جا می

 

پرم و از دسته ی مبل به عقب پرت می شم و روی زمین می خورم . کمرم تیر می کشه  من خودم رو عقب می کشم .

کف دستام رو روی سرامیک کف سالن تکیه می دم و جسمم رو عقب می کشم . 

مسیح با چشم های گشاد شده سر جاش می ایسته و هول می گه : چته ؟ چی شد ؟  ـ جـ … جلو .. جلو نیا … 

مسیح چشم هاش رو  ریز می کنه و میگه : میام می زنم خون بالا بیاریا … جمع کن بساطت رو نفله … 

به گریه می افتم . مسیح هاج و واج مونده … من خواب دیدم اما از حضور مسیح می ترسم . قدمی جلو میاد که جیغ می کشم و کلافه سرجایش می مونه و عربده میکشه : 

ـ چه مرگته لامصب ؟ 

صدای تلفن بلند میشه و کسی حتی به تلفن نگاه نمیکنه … مسیح خیره ی منه با عصبانیت و من با ترس خیره ی مسیحم که تلفن روی پیغامگیر میره : الو ، سلام مامان جان … مسیح نیستی ؟.. 

صدای ماهرخه و دلم می خواد برم گوشی رو بردارم و بگم بیاد دنبالم … اما ترس رمق رو از پاهام گرفته و ماهرخ ادامه می ده : عمه ت برای فردا شام تو و خانومت رو دعوت کرده ، البته یاشار خودش گفته میاد دنبالت ، اما خودم گفتم بهت بگم که مبادا باز رد کنی ، باشه دورت بگردم ؟ زشته به خدا مامان جان  … الهی فداتشم مادر … 

تماش قطع میشه که صدای زنگ آیفون میاد . این بار مسیح عصبی تر میشه و میگه : اوَهَه … سگ ریده تو این زندگی حالا نوبتی میان تا هَِمِش بزنن ، گندش عالم رو برداره … 

سمت آیفون میره و دکمه ی باز شدن درو می زنه . من به دیوار تکیه دادم و می لرزم … هم تب دارم و هم لرز دارم

. خیلی وقت بود که این حمله ها به من دست نمی داد و حالا به لطف مسیح داغ دلم تازه شده بود . 

توی خودم مچاله میشم و دستام رو دور زانوهام حلقه می کنم . پر از تشویشم و مسیح در واحد رو باز می ذاره و سمت آشپزخونه میره . کمی که نزدیک میشه نا خود آگاه خودم رو جمع می کنم . مسیح همونطور که سمت یخچال میره دهن کج می کنه و صداش رو می شنوم : هوشـََه … 

به گمونم مسیح بویی از ادب و احترام نبرده … بطری شیشه ای رو از یخچال بیرون میاره . درش رو باز می کنه و یه نفس بدون این که داخل لیوان بریزه سََر می کشه … بطری نیمه پُُر رو روی ُاُپن میذاره که همزمان می شه با داخل اومدنه یاشار … 

یاشار ـ به سلامتی صاب خونه مُُرده که در بازه و ورود آزاد ؟ … 

مسیح با صدای دو رگه ای به خاطر داد و بیدادش جواب می ده : زر نزن ، در رو ببند … 

یاشار که با خنده درو می بنده و برمی گرده ، تازه چشمش به من می خوره و با دیدنم چشم هاش گشاد میشه :

نهان … 

مسیح ـ محل سگ نده بهش ، کم خونه من رو تو شیشه نکرده … 

یاشار ناباور به سمت مسیح بر می گرده  : زدیش ؟ … مسیح دست روش بلند کردی بازم ؟  مسیح نگاهش میکنه : چرت و پرت به هم نبـ … 

باز صدای آیفون میاد که مسیح می گه : به سلامتی گوره خر بعدی هم تشریف آورد . 

یاشار سمت آیفون میره و دکمه ش رو می زنه . باز جلو میاد و وقتی می بینه که با ترس کمی جمع تر میشم سر جاش می مونه و می گه : کارت ندارم به خدا …. 

یکی در میزنه . مسیح از آشپزخونه بیرون میاد و به سمت در میره ، بازش می کنه و این بار کسری داخل میاد ومی گه : هیچ جا خونه ی خود آدم نمیشه … 

سر به سر مسیح میذاره و می خواد صداش رو دربیاره که مسیح محل نمیده . کسری وارد سالن که میشه مثل یاشار با دیدنه من چشم هاش گشاد میشه و بیهوا جلو میاد . ترس برم میداره و کسری اهمیت نمیده . جلوی پام زانو میزنه و بازوهام رو میگیره . 

چرا کسری ترسناک نیست ؟ مسیح با اخم نگام میکنه و برای اونم عجیبه که من از کسری نمیترسم . اما کسری قبلا با من تا دهنه شیر راه اومده و هر دو فرار کردیم . من با کسری حس راحت تری دارم تا ۳ تای دیگه . 

کسری اخم میکنه و از جا بلند میشه ، سمت مسیح بر میگرده و میگه : بازم زدیش ؟  مسیح عصبی دستاش رو توی موهاش فرو می بره و میگه : لا اله الی الله … 

یاشار ـ بدبخت سنگ کپ کرده ، چیکارش کردی مسیح ؟  مسیح ـ  الان ینی من مقصرم که این اون گوشه پیس کرده ؟  کسری ـ اگه واقعا نمی خوای خب بگو من می برمش … 

مسیح پوخند می زنه:  مگه آب نبات چوبیه ؟ ….  آقا جوشه خودش رو می زنه … 

کسری سمتش قدم برمیداره که یاشار هلش میده : چته پسر ؟ 

مسیح از عصبانیت سرخ میشه و میگه : میزنم دهن مَهَنِِت رو پیاده میکنما … واسه من شاخ و شونه می کشی ؟  یاشار نگاش میکنه و میگه :  مسیح به خدا دور از معرفته دست روش بلند کنی … 

مسیح نعره میکشه : بابا به پیر به پیغمبر من کارش نداشتم … د آخه من بخوام دست روش بلند کنم یه ریزه بچه نفس اولش به دوم نرسیده اون دنیاس  …. 

یاشار و کسری انگار حرفش رو باور نمیکنن که یاشار سمت من برمیگرده و میگه : می خوای ببرمت آپارتمان خودم ؟ کلیدشم دست خودت من می رم پیشه کسری ، خوبه اینطوری ؟ 

می خوام از پیشنهادش استقبال کنم که مسیح به مسخره و با حرص در حالی که هنوزم رنگ پوستش از عصبانیت سرخه میگه : عععع … دیگه چی ؟ مرتیکه تو خودت از طرف ننه ت اومدی ما رو مهمون کنی ، پاگشای نو عروس بودنم ، جای عروس توی نره خر رو ببرم یا بغل دستیه نره خر تر از خودت رو ؟  یاشار ـ میارمش تا اون موقع ! 

مسیح کلافه جلو میره و در خونه رو باز میکنه ، میگه : خیر پیش ، خوش گذشت … 

کسری ـ بابا این یه الف بچه س ، بعـ … 

مسیح داد میزنه : هرررری …. 

هر دو با ترحم به من نگاه میکنن . دلشون برای من سوخته و با ترحم نگام میکنن … یه کلمه از حرف های مسیح رو باور نمیکنن و من ذهنم خیلی درگیرتر از این حرفاس که حرف بزنم … حتی اگر حرف میزدم چی می گفتم ؟ می گفتم من به واسطه ی یه اتفاق که نتیجه ی هوا و ###ه مردکی به نام مازیار بود ،  اینطور رفتار کردنم و ترسیدنم اصلا دست خودم نبود ؟  نمیشه بگم و من سکوت میکنم . اجازه میدم اونا فکر کنن که باز مسیح دست از پا خطا کرده … 

هر دو بیرون میرن و من با ترس به مسیحی نگاه میکنم که دست ها به کمر مقابل من ایستاده و به من زل زده …

وقتی نگاهم رو میبینه ، می گه : د آخه الان اگه از سقف آویزونت کنم که حق دارم ، ندارم ؟ 

از شدت بغض چونه م به لرزه می افته . واقعا حق مسیح بابت از خواب بیدار کردنم اجازه ندادن که من با کابوسمدست و پنجه نرم کنم این نبود و نیست … 

ـ بـ … ببخـ … 

دستش رو به معنی سکوت بلند میکنه و می گه : هیـس .. نمی خوام یه کلمه بشنوم . ببین ، بیا فقط به همدیگه کاری نداشته باشیم ، هوم ؟ این بار اگه خواب و کابوس ببینی محل سگ هم بهت نمی ذارم … 

به سمت راهروی باریکی که به همون اتاق دیشبی که داخلش بود میره و وسط راه به عقب بر میگرده : آها … یه چیز دیگه… 

منتظر نگاهش می کنم تا ادامه بده و میگه :  من هنوز اونقد بدبخت نشدم که به توی ولگرده گشنه به چش یه دختر نگاه کنم بچه ! حالیته ؟ … په بیخودی نترس و نلرز … 

بهت زده نگاش می کنم که بیخیال پوزخند می زنه و به اتاقش می ره … مسیح راجع به من چه فکری کرده ؟ بغض میکنم و دلم برای زندگی تو خونه ی خودمون تنگ میشه … مسیح حتی نمی دونه من کی ام و چی ام و چه کارم؟ … حق می دم بهش … اون منو یه عروسی می دونه که با بچه ی توی شکمش از معرکه ازدواج واسه ی رسیدن به معشوقه ش شونه خالی کرده ! دقیقا مثل ساره …. 

شب از نیمه گذشته … ساعت ۳ صبح رو نشون میده و شکمم از گرسنگی به قار و قور افتاده … از طرفی گرما پدرم رو درآورده … مانتویی که از غروب از ترس مسیح تنم کرده بودم رو درمیارم . کش موهام رو باز می کنم و موهام دورم میریزه . 

خونه رو تاریکی برداشته . پاورچین پاورچین به سمت آشپزخونه میرم و توی تاریکی در یخچال رو باز میکنم . از شیر مرغ تا جون ادمیزاد توش پیدا میشه . باید بردارم ؟ نباید بردارم ؟ دو به شکم .. 

ـ یه چی بردار کوفت کن ، استخاره دیگه چیه … 

با شنیدن صدای خیلی بم و مردونه دقیقا پشت سرم از جا میپرم و ته دلم خالی میشه : هییییـــع … 

به عقب برمیگردم که میبینم با چهره ی درهم نگام میکنه . دستام روی سینمه و من کوبیدن قلبم به سینه م رو حس می کنم اما مسیح بی اهمیت به من و ظاهرم و ترسم …  چراغ آشپزخونه رو روشن میکنه و یه دستش روی معده شه و با دست دیگه ش کشو های کابینت رو باز میکنه و بی دقت می گرده و بعد می ره سراغ کشوی بعدی …. 

به من محل نمیده و مسیح تنها کسیه که وقتی منو با تاپ و شلوارک و این ظاهر با این موها میبینه رنگ نگاهش عوض نمیشه و لبخند ### روی لبش نمی شینه ، اتفاقا برعکس ، اخمو تر از قبل میشه …. همین اخم به من کمی شهامت می ده تا ترس رو کنار بذارم و با صدای آرومی می پرسم : خوبی ؟ 

اما عصبی در حالی که همینطور داخل کشو ها رو می گرده جواب میده : تو رو سننه ؟

آخرش انگاری طاقتش تموم میشه که دست نگه می داره و روی زمین ، روی سرامیک کف آشپزخونه می شینه و به کابینت تکیه می ده …دستش هنوز روی معده شه و دست دیگه ش کنارش افتاده …. 

نگران میشم .. نگران که نه ، یه نوع حس انسان دوستانه ی قوی که تورج همیشه مسخره م میکرد …. قدمی جلو می رم و میگم : تو خوب نیستی … 

این بار فقط بهش خبر دادم که کلافه میگه : لعنتی ، داره ذره ذره می خوره طاقتم رو … 

ـ معده ته ؟

فقط اخمو سرش رو بر میگردونه و این بار من مشغول گشتن داخل کشو ها می شم . با دقت  ،  همه ی وسایلداخلش رو درمیارم و می گردم . اولی نه … دومی نه … سومی نه…  آخرش بسته ی قرص رنگی رو که قبلا ایلگار یادمداده که برای چیه رو سمتش می گیرم : این برای معده س … 

عاشق رمانی؟هرروز داخل سایت ها دنبال رمان جدید میگردی؟خسته شدی؟با نگین رمان دیگه نیاز نیست به سایت های رمان سر بزنیو دنبال رمان بگردی چون سایت نگین رمان هرروز از تمامی سایت های رمان به صورت اتوماتیک برات لینک رمان  میزاره 

نوشته های مشابه

پاسخی بگذارید

نشانی ایمیل شما منتشر نخواهد شد. بخش‌های موردنیاز علامت‌گذاری شده‌اند *

این سایت از اکیسمت برای کاهش هرزنامه استفاده می کند. بیاموزید که چگونه اطلاعات دیدگاه های شما پردازش می‌شوند.

دکمه بازگشت به بالا
بستن