رمان حرارت تنت

رمان حرارت تنت پارت۱۷

رمان حرارت تنت

جهت دسترسی اسان به پارت اول تا اخر رمان حرارت تنت واردشوید

نفسش که پوست گردنم می خوره سرم رو سمت دیگه می چرخونم … می خوام دوری کنم ازش و دوست ندارم فکر کنم من سَرینم ! 

یاد عشق بازی با مسیح می افتم … یاد حرارت تنش که تنه یخ زده م رو مذاب میکرد و من توی تب خواستنش می سوختم ! … اون حس ها گناه بود … گناهه … این عشق و عاشقی که هنوز از سرم نیفتاده گناهه … سوای اون نمی خوام روی این صندلی باشم … نمی خوام دیگه نهان ، دختره میثم نباشم … نمی خوام تیکه ای از ماهرخ باشم که میثم منو به چشم معشوقه ش ببینه … حالت تهوع امونم رو بریده … 

ازم فاصله میگیره … لبخند میزنه … سمت تلفن میره … قبل از شماره گرفتن به ساعت نگاه میکنه : فعلا زوده برای اومدنه ماهرخ ، مگه نه ؟! 

باز نگام میکنه : مثل ماهرخ ساده ای … خیلی ساده …. ساده و بی خبر ! من بهت کِشِِش دارم ! 

نا باور نگاش میکنم … به من کِشِِش داره … به دخترش … من دخترشم ؟ …. میثم با ماهرخ بوده ؟! … بابا کمال ؟؟ … گیجه گیجم ! من تا همین شب قبل اونو بابا صدا میزدم … 

باز روی صندلی رو به روم می شینه : با دیدن ماهرخ عاشقش شدم … اما دیر بود … خیلی دیر همدیگه رو دیدیم … من با خواهرش ازدواج کرده بودم … دو تا بچه من داشتم و اون … اون چند تایی داشت و اون موقع فقط تو ، مسیح و حمید همراهش بودین  ! 

چشمکی میزنه : آخریش تو بودی ! … از خانواده طرد شده بود به خاطر ازدواج با کمال  … حتی عروسی من با ماهنوش هم نبود ! … ماهنوش رو من نخواستم ، ازدواجمون کاملا سنتی بود … پدر من با پدرش حرف زد و جور شد و تا به خودم بیام سر سفره ی عقد بودیم ! … اون عاشقه من شد … اما من بهش عادت کردم … سرو ناز شبیه مادرشه … یه دنده و نچسب ، برعکس سحر ناز ….  ! 

ماتم می بره … عین برق گرفته ها نگاش میکنم که میگه : چند سال بعد توی یه شب که خونه ی پدر زن جان همه نشسته بودیم زنگ درو زدن … ماهرخ اومد تو …. با اومدنش عقل و هوشه من از در بیرون رفت … فرق داشت با همه شون … گفت از شوهرش جدا شده … غوغا و بلوا به پا بود …. 

ریز بین نگام میکنه و باز میگه : حمید یا همون تورج ! 

پلک می زنم تا نفسم سرجاش بیاد … نفسم سر جاش نمیاد و بدتر چشمام رو اشک پُُر می کنه .. بی اهمیت به من و حالم ادامه می ده : 

ـ راه که می رفت دوست داشتم دلم رو فرش زیر پاش کنم … دوست داشتم تموم قد برای من باشه ، فقط من … 

بهش خط می دادم … چشمک می زدم … بی دلیل خونه ی مادر ماهنوش و ماهرخ می رفتم تا ببینمش … بهش زخم زبون می زدن بابت نبودنه کمال و رفتنه بی خبرش … از همه بیشتر پدر و مادرش نا راضی اومدنش بودن .. تو شیر خواره بودی .. کوچولو و قشنگ … خیلی دور و بر ماهرخ پلکیدم … دوری می کرد و من اینو دوست نداشتم ، من حاضر بودمماهرخ رو داشته باشم و از همه ی شما هم نگه داری کنم … ماهرخ نقطه ی مقابله ماهنوش بود … شنیده بودم که مادر کمال مخالف این وصلته … یه روز با هزار بدبختی شماره ش رو پیدا کردم … گوشی تلفن ماهرخ رو کِِش رفتم … اونقدری درگیر شما بود که برای چند ساعتی سراغ تلفنش نره … شماره ی اون ماده کفتار پیر رو از گوشیش برداشتم . از خونه زدم بیرون و بهش زنگ زدم … گفتم یه مدت کمال رو دور از خونه نگه داره … منم ماهرخ رو می برم … اونطوری می تونه کمال رو داشته باشه … تهدیدش کردم و گفتم من از دشمنای کمالم و اگه بیاد تهران خونش رو می ریزم … گفتم من عضو یه باند بزرگم ) پوزخند می زنه ( کمال توی نیروی انتظامی بود . کم و بیش شنیده بودم برای ماموریت رفته زاهدان … نشنیده بودم . بابای ماهرخ بهم گفته بود و تلاش می کرد اینو از ماهرخ مخفی کنه … خانوم بزرگ می ترسید . نمی خواست کمالش رو از دست بده ! جماعتی بسیج شده بودن برای جدا کردنه این دو تا … خانوم بزرگ می خواست حداقل کمال رو داشته باشه … پسر بزرگش توی تصادف از دنیا رفته بود. … گفتم بهش پسرش رو تا یه مدت دور نگه داره تا ماهرخ و بچه هاش … تا آش رو با جاش ببرم … ایلگار رو فرستاد …. همون دایه ی مهربون تر از مادری که اون پیر خرفت فرستاده بود تا از شما ها مراقبت کنه ، دایه ی خود کمال …. اما چیزی نگفت ، دست پرورده ی خانوم بزرگ بود ، اما از من حرفی نزد  … می ترسید پدر و مادرش و ماهنوش به ماهرخ تهمت بزنن و اونو از اون خراب شده ای هم که بهش پناه دادن بیرون کنن … ماهرخ رو خیلی دوست داشت … برعکس صاحابش … برعکس خانوم بزرگ ! 

قطره های عرق از شقیقه م راه می گیره و حس می کنم رو به مرگم با این همه نشنیده ی تازه شنیده شده .. حس میکنم اما لام تا کام حرف نمیزنم تا بیشتر بگه و بیشتر بفهمم که چقدر نفهم و بی خبر بودم ! 

ـ اون موقعا بگیر بگیر بود … زیادی روی مرز حساس بودن … راهه من از بابام جدا بود … اون یه تولید کننده ی دارو های گیاهی بود و من وارد کننده … وارد کننده ی غیر قانونی … تو همین گیر و دار و عاشقی که راه انداخته بودم گیر کرده بودم که زنگ زدن و گفتن مامور فرستادن برای مرز تا جلوی وارد کننده های غیر قانونی رو بگیره … پرس و جو که کردم نشونیه کمالی رو دادن که این جا همه ازش حرف میزدن … باورت میشه منو کمال حتی یک بار هم همدیگه رو ندیدیم ؟! 

توی سکوت نگاش میکردم … دوست داشتم بیشتر حرف بزنه …. 

ـ اینجا دیگه نمیشد کوتاه بیام … اون موقع بحث چند صد میلیون بود و اگه مصادره میشد بیچاره میشدم … نقشه کشیدم ، نقشه ای که هم ماهرخ توی چنگم بود و هم کمال  … من برای ماهرخ هم نقشه های خودمو داشتم … کمال اگه برمیگشت و می دید شوهر خواهره زنش به زنش ### کرده ، دیگه هیچوقت اون زن رو نمی خواست ، می خواست ؟  دهنم خشک میشه … میثم چه جور آدمی بود ؟! اصلا آدم بود ؟! 

ـ خانوم بزرگ نگران شده بود …. از طرفی می ترسید از من با کمال حرف بزنه و کمال حرکت عجولانه ای رو پیش ببره و مثل پسره بزرگش از دنیا بره و بازم داغ اولاد ببینه … اون موقعا ماهرخ جا به جا شده بود و به خونه ای رفته بود که خانوم بزرگ بابت جدایی از کمال بهش داده بود تا اونجا زندگی کنه … با ایلگار و بچه هاش ! … نصف شب به اون خونه رفتم … از روی دیوار … تنها با یه چاقوی ضامن دار …. چراغای خونه روشن بود … داخل که رفتم … ظرف غذا از دست ایلگار افتاد … حمید پای تلوزیون بود و مسیح با ماهرخ رفته بود …. از همون اول به ماهرخ وابستگی داشت ، توام روی مبل دست و پا می زدی  … ایلگار رنگ پریده به من نگاه میکرد …. ایلگار یه زنه شوهر مُُرده بود که کسی رو نداشت و جهان پیشه خانوم بزرگ بود … من با خانوم بزرگ دست به یکی کرده بودم برای دور کردنه ماهرخ از کمال … اما خانوم بزرگ نمی دونست از چه راهی و با چه نقشه ای ؟ … من ماهرخ رو می خواستم فقط …. اما اون شب ماهرخ خونه نبود … تورج با دیدنم جلو اومد و مردونه دست داد.. . دوسم داشت … خب توی اون مدت و اون همه رفت و آمد منو می شناختو می دونست فامیلم … یه فامیل نزدیک که چند بار به مادرش نزدیک شده … که سعی کرده مادرش رو ببوسه و مادرش لام تا کام حرف نزده و گاهی هم برای خود شیرینی و جا باز کردن تو دله مادرش اونو تا مدرسه برده و رسونده ! … اون پای علاقه گذاشته بود و نمی دونست ماهرخ از ترس آبرو و خانواده ش و ماهنوش حرفی نمی زنه ! باهاش خوش رو حرف زدم …. گفتم میبرمشون … ماهرخ به بهانه ی اونا هم که شده هرجا که بگم میاد و می تونم از اون طریق به کمال هم اولتیماتوم بدم که راه ورود جنسا رو باز کنه ، حداقل به خاطره بچه هاش … نقشه ی بی دردسر و تمیزی بود  … حقیقتا اون لحظه نه ماهنوشی مهم بود … نه سحرنازی و نه سرونازی … خصوصا که بعد ها فهمیدم ماهنوشم ازدواج کرد و اتفاقا نا پدری خوبی هم برای سحر ناز و سروناز پیدا شد … یه نا پدریه متعصب و خشکه مذهبی که ماهنوش مجبوره باهاش کنار بیاد!  …. ایلگار می خواست مانع بشه ، ایلگار ماهرخ رو دوست داشت … اما نه به اندازه ی جهانی که پیشه خانوم بزرگی بود که با من همدست شده بود … چیزی نگفت … فقط لحظه ی آخر گفت همراهه ما میاد .. گفت سَرَین اگه اون نباشه گریه می کنه و بی قراری می کنه … برای من فرقی نداشت … حداقل بچه ها رو نگه می داشت …  رفتیم … من برای همیشه ماهنوش و بچه ها رو ترک کردم … رفتم مرز … زنگ زدم و برای اولین بار با کمال حرف زدم … گفتم مانعه ورود جنسا نشه … به بچه هاش تهدید کردم … فکر می کردم سر به راه می شه … به خاطر تو … به خاطر تورج … منتظر خبرش شدم …. دو سه روزی زمان برد … هیچ خبری نشد ازش … تا اینکه بچه ها گفتن جلوی بار رو گرفته و مصادره شده … باید فرار میکردم … تو و برادرت با ایلگار سربار شده بودین … به خاک سیاه نشسته بودم و فقط مریم می تونست کمکم کنه … دختر خاله که از اول عاشقم بود … حتی روز عروسیم با ماهنوش گفته بود همیشه می تونم روی اون حساب کنم … با خودم گفتم شما رو می برم … اینطوری به دله کمال حسرته دیدنه شما رو می ذارم و ماهرخ رو می کشونم اونجا … ایلگار بد خلقی میکرد .. خانوم بزرگ جهان رو فرستاده بود … تو گوشه تورج خوندم که باباش جاشون گذاشته و مامانش بدبخت شده … حالام مامانش ولتون کرده و شما دو تا رو جا گذاشته … اونقدری گفتم که از نفرت پر شد … که مخالفت نکرد با اومدن … با کمک مریم و آدمایی که توی مرز داشتن رد شدیم و ترکیه رفتیم … یه مدت گذشت … شنیدم ماهرخ افسردگی گرفته … بازم از خانواده ش دور شده … که کمال برگشته … ماهرخ توی آسایشگاه بود و هیچ راه ارتباطی وجود نداشت … اون زنه پیره لعنتی زیر حرفش زده بود و کمال کنار ماهرخ برگشته بود … اما من … من بلدم چطوری نقره داغش کنم … بلدم داغه عزیز کرده ش رو روی دلش بذارم … داغه کسی که به یادگار براش جا مونده

  ….

صدام خس برداشته و چشمام ورم کرده از این اشک ریختنای مداوم برای چند ساعت و میگم : به … به چی رسیدی؟ 

با چشمایی که توش برق اشک رو می دیدم بهم زل می زنه و میگه : داشتنه تو با تورج … برای … برای همه عمرم بس بود ! 

هق هق می زنم و میگم : تورج همیشه می دونست که تو پدر واقعیمون نیستی ؟! 

ـ تورج از خودش بیشتر تو رو دوست داشت … می دید که برات کم نمی ذارم … می دید که پدر نیستم و دارم پدری میکنم … دیلی وجود داشت برای ساز نا سازگاری زدن ؟! 

ـ هیـ … هیچوقت … هیچوقت دلت تنگ نشد ؟ … برای سحر … برای … 

اجازه نمیده جمله م تموم بشه … دستی روی صورتش میکِِشه و میگه : برای پشیمونی ، اندازه ی ۱۸ سال دیره..

ـ ماهرخ شوهر داشت … بچه داشت …. 

ـ من فقط عاشق شدم ! 

چشمام رو می بندم و میگم : من عاشقه مسیح شدم ! 

ـ تقلب که میکردی ایلگار دعوات میکرد … همیشه می گفت ماه پشت ابر نمی مونه … می گفت بار کج به نمنزل نمیرسه … کی فکرشو می کرد بعد از ۱۸ سال با مسیح ازدواج کنی تا از دست مازیار در بری ؟ 

نگاش میکنم و با صدای خش دار میگم : خیلی دوستت داشتم ! چرا ؟ چرا این کارو باهامون کردی ؟ 

ـ باید با مازیار می رفتی … با اون هواپیما … با تورج می رفتی … باید نمی موندی … ما می تونستیم مثل همیشه شاد زندگی کنیم … 

ـ دلت برای ماهرخ نسوخت ؟ … 

ـ فاصله ی بین عشق و نفرت اندازه ی یه مو قطر داره … من به هر کاری دست زد بودم برای داشتنش … حتی از بچه هام دست کشیده بودم … اما اون منو ندید … نخواست که ببینه ! 

ـ تو با مریمم نبودی … 

کلافه از جا بلند میشه … سمت تلفن میره و میگه : بعد از ماهرخ دیگه کسی مهم نبود … نه مریم ، نه اون زنایی که باهاشون بودم ! 

به ساعت روی دیوار نگاه میکنه و میگه : دیگه باید ماهرخ رو بیدار کنیم ) به سمت من برمیگرده ( نظرت چیه ؟  تار میبینمش از پشت اشک هایی که امروز نمی خوان تمومش کنن … جوابی نمیدم … گوشی رو بر می داره و شماره میگیره …  می ذاره  روی  بلندگو تا منم بشنوم … خیلی نمی گذره که صدای گرفته ی ماهرخ تو گوشم می پیچه …

ـ الو … 

میثم با چشمایی که برق می زنه … از حسرت و از خوشی  و شایدم اشک میگه : ماهرخ ! 

ماهی مکث میکنه … معلومه که شوکه شده و میثم میگه : به نفعته کسی اون اطراف نفهمه کسی که پشته خطه منم … به نفعته چون گمشده هات رو پیدا میکنی ! 

ماهرخ جیک نمیزنه … میثم لبخند میزنه و میگه : بهت آدرس میدم تا بیای … دخترت دست بسته الان رو به روی منه … منو یاده تو می ندازه … دارم خودم رو کنترل میکنم تا دست از پا خطا نکنم … اما قول نمیدم …. کِشِِشه عجیبی بهش دارم ! 

صدای بغض کرده ی ماهرخ دلم رو ریش میکنه : خوا … خواهش میکنم … تو رو خدا … التماست میکنم امیر … 

امیر یا میثم ؟ … اخم میکنه و میگه : گفتم کسی نفهمه … 

ـ به خدا کسی خونه نیست … به ارواح خاکه بابام راست میگم … کاریش نداشته باش تو رو خدا … هرجا بگی میام

.. فقط … فقط به بچه هام کاری نداشته باش … 

با صدای بغض کرده میگم : نیا … تو رو خدا نیا ! 

میثمی که حالا فهمیده بودم اسمش امیره با خنده نگام میکنه ، اما با ماهرخ حرف میزنه : بیا خیابونه )( کوچه ی )( پلاک )( …. تنها نباشی بد می شه ماهرخ …. بد میشه عزیزم ! فقط یک ساعت وقت داری …  

تلفن رو قطع میکنه و به من نگاه میکنه : همه بسیج شدن تا تو رو پیدا کنن … تو آبروی اون خانواده ای … غیرته مسیح ! … کاش ما اونجا می رفتیم … ماهرخ تنها مونده بود ! 

ـ اذ .. اذیتش نکن ! 

دستاش رو از هم باز میکنه و میگه : ماهرخ تنها کسیه که می تونی مطمعن باشی بهش آسیبی نمی رسونم ! 

ـ اون تنها نمیاد ! 

لبخند گرمی میزنه و باز سرجاش می شینه : تو اونو نمی شناسی … به خاطر شما دو تا میاد … مسیح و تورج دست به کی کردن تا تو رو پیدا کنن  ، یه صلح موقتی … تورج ازماهرخ دوری می کنه … اندازه ی همه ی این سال ها ازش دلخوره و براش این مهمه که فقط تو رو پیدا کنه و با تو بره … دور بشه … 

ـ تو توی گوشش خوندی ؟ 

ـ فکر میکنی کمال و ماهرخ نبودن شما براشون خیلی مهمه ؟ 

ـ همه ی این سالها تولد گرفتن برای بچه هایی که هیچوقت کنارشون نبودن …. 

ـ منم همه ی سال ها برای تو پدری کردم ! 

ـ اما منو به مازیار فروختی … با جهان دست به یکی کرده بودی …. تورج اینا رو میدونست که از تو که حرف میزدم حرصی می شد … من اندازه ی یه پدر دوستت داشتم …

نیم تنه ش رو جلو میکشه و آرنج هاش رو روی زانوهاش میذاره و نگام میکنه : بهتره به پدر بودنم فکر نکنی …

لازمه برای عذاب دادنه چند نفری از نقش پدر بودن در بیام … 

از جا بلند میشه و به نوبت دو تا صندلی چوبی عین صندلی من یکی رو با فاصله ی دو متری سمت راستم و یکی رو هم به همون فاصله سمت چپم می ذاره … 

ـ این برای ماهرخ … اینم برای مسیح ! 

ترسیده نگاش میکنم و میگه : مََـ … مسیح دیگه چرا ؟! 

چشمکی میزنه : زیادی سنگ انداخته تو کار مازیار و جهان … وقتشه ادب شه … وقتش نیست ؟ … از همه مهم تر، باید به خانوم بزرگ نشون بدم نتیجه ی بدقولی چی میشه ! 

سر در نمیارم از حرفاش … دلم نمی خواد مسیح رو ببینم … برادر بزرگ تری که شوهرمه و من هنوزم وقتی اسمش میاد دلم میره و دست و پای احساسم می لرزه از عشق ، از علاقه ای که بهش دارم … مسیح نابود میشه اگه مطمئن بشه من خواهرشم … 

این بار تلفن همراهش رو برمی داره و شماره میگیره … صدای مسیح از بلندگو که پخش میشه ته دله من خالی میشه … مطمئن میشم یا امیر کشته میشه یا مسیح … مسیح خون میریزه اگه بیاد …  

ـ الو … 

ـ سلام مسیح خانه بزرگ … 

ـ کی هستی ؟ … 

ـ پدر زنت ! 

مسیح مکث میکنه و امیر ادامه میده : میثم یا همون امیر … محاله تورج از من حرف نزده باشه ! 

صدای حرصی مسیح میاد : بنال کدوم گوری هستی ؟ …. 

پوزخند امیر بیشتر توی ذوقم میزنه : می خوای از بیمارستان اینجا بیای ؟ … 

ته دلم خالی میشه … می ترسم … امروز اندازه ی همه ی عمرم و چه بسا بیشتر ترسیدم !! امیر از بیمارستان بودنه مسیح حرف میزنه …. گوشی رو که قطع میکنه به چشمای من نگاهی میندازه … چشمای نگرانی که به چشماش خیره س و بازم آدرسی رو که به ماهرخ گفته به اون می گه … اونقدری نگرانم که گوشام کر شده و حتی نمی شنوم مسیح چهجوابی به امیر می ده … تلفن رو قطع میکنه …. 

 میگه : بعده دو روز زیر و رو کردن هرجایی که می شناخته و گرد و خاک با تورجی که براش قسم می خوره خبریاز تو نداره ، داغون و لِِه …. توی خونه ش خفه می کنه خودش رو با مشروب و سیگار و کوفت … معده ش خونریزی میکنه … 

حس میکنم یکی قلبم رو می گیره و تو ی دستاش فشار میده … که نفسم ذره ذره از لا به لای انگشتاش داره در میره … حتی گریه م بند اومده از شوکه حرفایی که شنیدم … امیر بی اهمیت به من می خنده و میگه : 

ـ زیادی به خواهرش دل بسته انگاری …. ) خنده ش عمیق تر میشه ( حالا فکرش رو بکن تورجه از همه جا مونده میره پیشه مسیح تا تو رو پیدا کنن و اونجا مسیح خون بالا آورده رو پیدا میکنه …. چه شود !!! 

تکون می خورم : خیلی کثافتی …. ) جیغ میزنم ( خیلی کثافتی …. 

اخم ملایمی می کنه : دو تا داداشا با هم خوبن و تو یه دونه خواهر موندی … 

صدای گریه م اونقدری بلنده که توی سالن پخش میشه … حالا همه ی دلهره ها سراغم اومده … دلهره ی گناه و دل بستن به داداشم و رابطه داشتن باهاش … دلهره ی مسیحه بیمارستان مونده و تورجه بیچاره … دلهره ی ماهرخی که توی راهه تا برسه … دلهره ی همین مرد دیو ماننده رو به رویی که از کِشِِش داشتن به من … به دخترش حرف میزنه ! 

صدای زنگ آیفون لا به لای صدای گریه م پخش میشه و ترس بَرََم می داره … از آیفون نگاه میکنه و با دیدن ماهرخه تنها لبخند پر ذوقی میزنه … دکمه ی باز شدن درو می زنه و خیلی نمی گذره که صدای پر شتابه پاهاش رو می شنوم … آخرشم دستگیره ی دری که پایین کشیده میشه … در که باز می شه ماهرخ با هول داخل میاد … 

چشمش به منه به صندلی بسته شده که می افته جا می خوره …. اون هنوزم فکر می کنه من زنه مسیحم …. هنوزم منو نهان می شناسه … اما حالا با دیدنه من جا می خوره … کیفی که توی دستشه زمین می افته و امیر محو ماهرخه خیره به من شده ! 

چند ساله همدیگه رو از نزدیک ندیدن ؟ … ماهرخ مادره منه ؟ … چقدر حسرت خوردم با دیدن ماهرخ و مادرانه هاش برای مسیح یا سودابه … هنوزم نا آشنام … باورم نمیشه دختر کوچیکه خانواده ای هستم که خانواده ی همسرم بوده و دسته کم هزار باری حسرته داشتنش رو خوردم ! 

امیر از کنار ماهرخ می گذره و درو می بنده. … با صدای در ماهرخ به خودش میاد … با همون رنگ و روی پریده سمت امیر بر میگرده … 

ـ ایـ … این مسخره بازی ها چیه ؟ … دخترم کو ؟ … 

امیر لبخند میزنه : مثل همیشه جسور و زیبا … 

ماهرخ کلافه باز منو نگاه میکنه : نهان … تو … تو اینجا چیکار میکنی ؟ … 

امیر که پشت سرش ایستاده خم میشه و بیخ گوشش میگه : نهان نه …. َسَرین ! 

یه لحظه توان از پاهاش میره انگار ، می خواد بیغته که امیر زیر بازوش رو می گیره و اجازه ی افتادن بهش نمیده … چشمام دیگه حتی به زور باز مونده … من از شب پیش دم دمای صبح تا الان چشمام خشک نشده و یه سََره به حاله خودمو زندگیم باریده ! 

میاره و روی صندلی کناره من اونو میشونه … تموم مدت ماهرخ به من خیره س و لب میزنه ، مخاطبش امیره …

میگه : دُ … دروغ میگی ؟ … مگه نه ؟ … 

به امیر نگاه میکنه … امیر مثل من شالی که ماهرخ روی سرش انداخته برمی داره و مشغول بستن دستاش پشتسرش میشه و میگه : من هیچوقت به تو دروغ نمیگم ! 

ماهرخم مثل من دست و پا نمیزنه … پرخاش نمیکنه … ما هر دو شوک زده و مات برده ایم ! ماهرخم چشماشبارونی میشه … مثل من … گیجه و پر از دلتنگی ، مثل من …. ما شبیه به همیم … فقط من یه دختر دور افتاده م و اون یه مادره دور مونده … تاوانه ###ه امیر رو داریم میدیم ؟ … دل بستن به یه زنه شوهر دار و بچه دار ؟ …. 

امیر صندلی رو دور می زنه و رو به روی ماهی می ایسته و میگه : امیدوارم مادر شوهره خوبی برای دخترت بوده باشی … 

داغه دله ماهرخ زیاد میشه و میگه : تـ … تو سََرینه منی ؟ … 

هق هقم نمی ذاره حرف بزنم … خالی ام … نمی دونم چه حسی دارم … نفرت یا علاقه …. من اون روز هایی که عروسه خانواده بودم دیده بودم بال بالا زدنه مامان ماهی رو برای بچه های دور افتاده ش … اما چرا گذاشت بریم ؟ چرا کمال مانع نشده بود ؟ … به خاطر جنسای غیر قانونی ؟ … از منو تورج براش مهم تر بود ؟ …. ۱۸ سال خیلیه … یه عمره ! اندازه ی عمره من … عمره تورج … 

امیر ـ پسرت رو ندیدی ؟ …. 

ماهی تند سمت امیر برمیگرده … هول زده میگه : چیکارش کردی ؟ … چیکار کردی بچه م رو ؟ … اون … اون بزرگ بود … میتونست برگرده … می تونست نیاد با تو ! 

امیر که انگاری لذت می برد از این معرکه ای که راه انداخته ، میگه : ازت متنفره … نفرتی که داره اونو دور کرده ازت … انتقامم رو گرفتم ازت ماهی … بد گرفتم ! 

صدای گریه ی ماهی بین صدای هق هقه من گم میشه و میگه : بچه هات … زنت …. خراب کردی امیر … 

حس میکنم امیر باز بغض میکنه … مثل همین چند دقیقه ی پیش که بغض کرده بود … اما حالا نگاهش با نفرت قاطی میشه و همه ی حرصش رو توی جمله ش می ریزه … خیره به ماهی میگه : 

ـ داغه دخترام رو دله من موند … داغه دخترت رو روی دلت می ذارم ماهرخ … 

ماهرخ هول میشه … هولزده و پر استرس میگه : نه … نه … تو رو خدا … هرکاری می خوای بکنی با من بکن تو با من مشکل داری … تو از اولش فقط دنباله من بودی … حالا … حالا من هستم .. هرکاری بخوای میکنم ، هرجایی که بخوای میام … دخترم رو ول کن … سََرینه منو ول کن … 

امیر فقط به عجز و لابه و ناله های ماهرخ خیره س … ماهرخ که واکنشی از اون نمی بینه بدتر به گریه می افته : تو رو خدا امیر … تو رو هرکسی که می پرستی … التماست میکنم امیر …. 

حس میکنم امروز آخرین روزه عمرمه … حتی نای گریه کردن ندارم و اشکام دیگه دسته خودم نیست … تصورم از پدر بودن و پدر داشتن عوض شده … دزده امروزی که از ### به من حرف میزنه همون بابای دیروزی … نه ، دیشبیه ! حتی کمتر از ۲۴ ساعت عوض شده ! تغییر کرده  …

 به ماهرخ خیره میشم … حتی صداش رو دیگه نمی شنوم … دوست دارم از مادر دار شد نم لذت ببرم … دوست دارم باور کنم مادرم منو دور ننداخته که گیره کسی مثل مریم بیفتم … کسی که شاید نه ، حتما شبیه نا مادریه سیندرلا بوده. .. کی این وسط بیشتر آسیب دیده ؟ … من ؟ تورج ؟ ماهرخ یا کمال ؟ … دلم برای تورج آتیش می گیره … یاد شب بیداری هاش موقع مریضیام و یاده دعوا و کلکلش با مریم می افتم … همه چیز رو تنهایی تحمل کرده … حتی نفرت بهماهی و کمال رو … تنها بوده تا من نفهمم. .. تا من آسیب نبینم … 

تورج فقط برادر نبوده … دلم خون گریه کردن می خواد … دلم چشم بستن و دیگه باز نکردن می خواد … می دونمامروز عاقبته خوشی نداره … می دونم مسیح حتی روی تخت بیمارستانم باشه میاد … حال ندار و مریضم که باشه میاد…. می دونم و دلم نمی خواد بیاد … که ببینمش و باز یادم بیاد من زنه برادره خودم محسوب میشم …. شاید خدا بابتاین کار حرام می خواد تنبیهمون کنه … اما ما خبر نداشتیم ! …. ما یه رابطه ی ممنوعه رو شروع کریم … دل بستیم …

بوسیدیم … لذت بردیم … خندیدیم … چی شد که اینطوری شد ؟ …. 

برای اولین بار بعد از چند ماه حسرت می خورم و با خودم می گم اگه به شب عروسی برگردم … هیچوقت فرار نمیکنم … هیچوقت ! 

صدای زنگ آیفون از بهت بیرونم میاره … ماهرخ هنوزم التماس میکنه … نمی دونه امیر قلبش رو از نفرت پر کرده … نمیدونه کوتاه نمیاد … امیر مشتاق سمت در میره … قبل از باز شدنه رو میزی رو میکِِشه و گلدونه دکوری استیل روی زمین قِِل می خوره … مرتب تا می کنه و جلوی دهنه ماهرخ میذاره … دهنه ماهرخ رو می بنده … نگش میکنم و بی جون لب میزنم : 

ـ تو رو خدا بابا … تورو خدا.. .. 

در خونه باز میشه و ماهرخ صداش قطع میشه با دیدنه مسیحه از رنگ و رو افتاده … نگاه مسیح روی هر دوی ما می چرخه … می فهمم رنگش پریده … حتی می تونم گیج بودنش و دعوا و جنگه موقعه از بیماستان اومدنش رو حدس بزنم … دلم براش تنگ شده … اندازه ی این دو روز ؟ … نه ، بیشتر … صد سال … باید دورش رو خط بکشم ؟ … مسیح برادرمه …. رگ گردنش توی ذوق میزنه … منو ماهی به جرات می تونم بگم از عزیز کرده هاش هستیم … امیر دست گذاشته روی عزیز کرده های مسیح ! 

امیر دست هاش رو توی جیبش گذاشته و میگه : هنوز مََنگی ؟ …. فکر میکنم پرستاری رو که گذاشتم تا داروی بیهوشی به سِرُُمت تزریق کنه ، کارش رو خوب انجام داده …. 

مسیح سرش رو تکون میده … امیر تا کجاها پیش رفته … ماهرخ ترسیده و نگرانه مسیحه … منم نگرانشم … لب میزنم : مسیح .. مسیحم ! 

لبم رو گاز می گیرم…  اون برادرمه … همین ِکِشمکش از پا در میاره منو …. تا آخر دنیا هم زمان داشته باشم نمی تونم ماهیته مسیح رو برای خودم تغییر بدم … اون عشقه منه ! 

کسی از پشت سر با چوب بینه گردن و سر مسیح ضربه می زنه … من جیغ میکشم و مامان ماهی خودش رو پیچ و تاب می ده تا به مسیح برسه و نمی رسه ! … ما هر دو بسته شدیم … 

امیر با لذت به تنه زمین خورده ی مسیح نگاه میکنه و میگه : شیر پسری بزرگ کردی ماهرخ ! … باید به زور دارو و از پشت حمله کردن زمین خورده ش کنیم … از پا درش بیاریم ! ….  نگهبانی که از یاشار مراقبت میکرد … به سختی و با کمکه امیر تنه مسیح رو روی صندلی میذاره و محکم دستاش رو از پشت سرش می بنده … یقه ی مسیح خونیه و یادم میاد که خونریزی معده داشته … از نگرانی رو به مرگم و میگم : ولش کن … مریضه … نمیبینیش ؟ 

امیر ـ خوشم میاد … عاشقه خوب کسی شدی. .. جماعتی حریفش نمیشه ! … اما از پا درش میارم … شاخش رو می شکنم … 

همون مردکه نگهبان سمت آشپزخونه میره … با پارچ آب برمیگرده و همه  رو یه جا خالی می کنه توی صورته رنگ پریده ی مسیح … مسیح ملایم تکون می خوره … ملایم و بی حال … چشمای نیمه بازش رو به من می دوزه … خیره س و با گریه میگم : مسیح … مسیح تو رو خدا حرف بزن … 

آب چکه می کنه از نوک موهاش … از چونه ش … موهاش به پیشونیش چسبیده و امیر دستاش رو به صندلی کهمن روی اون نشسته م تکیه می ده … خم میشه و میگه : چه حسی داری مسیح ؟ … که عاشقه خواهرت شدی ؟ … 

مسیح سرخ میشه و صدای ماهرخ بینه پارچه ای که جلوی دهنش بسته شده خفه میشه … مسیح بی حال میگه:

خفه شو … خفه شو … 

امیر ـ عشق بازی و لب و حال و کیف ! با خواهرت چه حسی داشت … 

از مغز استخونش عربده میزنه : خفه شو حروم زاده …. 

امیر خم میشه و بیخ گوشم لب میزنه … نفسه گرمش به پوستم می خوره و لرز میکنم : سَرَین زیادی بغلیه … زیادی جذابه … زیادی جذب میکنه … جذبم میکنه ! 

نفس تو سینه م حبس میشه و نگران نگاش میکنم و مسیح حرصی میگه : ولش کن … 

امیر هنوزم پشته سرمه و خم شده … لباش رو ُمُماس با گردنم میذاره و می خوام سرم رو خم کنم تا نزدیک تر نشه … با پرخاش موهام رو چنگ میزنه و سرم رو سمت دیگه خم میکنه … حتی جیغ نمیزنم و از ترس هم نفس و هم صدام قطع شده … مسیح وول میخوره … می خواد بلند شه … دست و پای بسته شده ش نمی ذاره … نگهبانی که با خنده ی کثیفش بالا سرش ایستاده هم نمی ذاره …. 

مسیح ـ نفست رو می بُرََم بی صفت …. 

امیر اخم میکنه … صاف می ایسته و دور می زنه … رو به روی من قرار میگیره و با لذت نگام میکنه … مسیح رو مخاطبش قرار میده … 

ـ انگاری نمی دونی تو چه موقعیتی هستی …. اما من بهت میگم … 

این بار رو به روم خم میشه و دکمه ی اوله مانتوم رو باز میکنه … مسیح رو نگاه میکنم … با چشمای اشکی … تار می بینمش … سرخ شده … رگ های گردن و شقیقه ش بیرون زده و میگه : الـ .. التماست میکنم … ولش کن … 

حاله خوشی نداره .. مردمکاش گاهی دور میزنه و مشخصه که سر گیجه داره … می خواد از هوش بره و مسیح خودش نمیخواد … التماس که میکنه دلم ریش میشه … ترسیده به امیری که دستش می ره برای دکمه ی دومم نگاه میکنم و میگم : 

ـ تو رو خدا … فـ .. فقط منو بُُکُش ! 

می خنده و دکمه ی دوم رو هم باز میکنه … ماهی بیحال روی صندلی افتاده …. جلو میاد و لبش رو مماس با لبم می ذاره .. خورد میشم … لِِه میشم … ماتم می بره … بابا مه ؟ … یادم میاد سیلی که به مازیار زده بود برای دست درازی به من … دختره بابا گفتنش زیر گوشم زنگ می زنه و یخ میکنم … سرم رو عقب میبرم  و مسیح رو می بینم … کبود میشه … صورتش سیاه میشه … خودم لرز کردم … می لرزم … حالت تهوع میگیرم … چشمام باز نمیشه … 

پلک زدنام طولانی میشه … صداها گنگ میشن … مسیح تکون نمی خوره … وول نمی خوره … پرخاش نمیکنه …

حتی دادم نمیزنه … فحشم نمیده … بیحال و سیاه شده … رگای بیرون زده ش ترسناک شدن و چشماش سرخ شدن …

التماس میکنه … بی جون … جونه منم در میره … ماهرخ خیلی وقته بیهوشه  ! 

کم کم چشمای مسیح بسته میشن … امیر سراغ دکمه ی سوم میره و بازش میکنه … لباس زیرم مشخص میشه …

ذوب میشم … 

امیر صاف می ایسته … لبخند چندش آوری می زنه … لبخنده مسخره ای و میگه : می خوام یه موقعیته بهتر داشتهباشمت … یه موقعیته خوبی که سرحال باشی…  که مسیح تماشاچی باشه … ماهرخم باشه … اونقدری این سکانس روادامه میدیم که نفسه آخرشون رو بکشن !  

به مسیح نگاه میکنه … مسیحی که سرش یه سمت افتاده … بیهوشه ؟ … دعا میکنم بیهوش باشه … اما دلم ندا میده بیهوش نیست … این پوسته سیاهی که هنوزم سفید نشده و طبیعی نشده شکله بیهوش شدن نیست!  صدای داد و بیداد یاشار میاد … حتی از اونور حیاط سنگ شده و حصار کشیده شده … اونم می دونه خبرای خوبی تو راه نیست …

نگهبان میخنده … نگاهش حریصه … امیر بیخیاله … 

کاش فرار نمیکردم … اشکام بند اومدن … گیج و مات زده م … نمی دونم این بازیه کثیف قراره تا کی ادامه داشته باشه … نمی دونم و کم اوردم …. 

در ساختمون بیهوا باز میشه … تورج رو می بینم … منو می بینه … سر و وضع درست حسابی نداره … خاکی و از رنگ و رو رفته … نگاهش اول به یقه ی باز مونده م می خوره و آخرش به امیر ختم میشه … نعره میزنه : خودم میکشمت

 ….

امیر هول شده .. نگهبانم هول شده … تورج سمت امیر میره و یاشاره درب و داغونم از در میاد داخل … نمی دونم چه خبره ؟ … نمی دونم تورج از کجا سر و کله ش پیدا شده اما گلاویز میشن … یاشار حاله روی فرمی نداره و بیشتر کتک می خوره … بیشتر مانع میشه که نگهبانم به کمک امیر بره و دوتایی بریزن سر تورج … اونم میدونه این آخرین شانسه … امیر مشتای پشت سر همی می خوره … خون می پاچه و صورتم رو لک می ندازه … به خاطر دماقیه که تورج تقریبا لِهِِش کرده … 

نزدیکه از هوش رفتنمه … نمی خوام بیهوش بشم … می خوام از پناهم مطمئن بشم .. از امنیتم و خودم رو نگه می دارم تا کم نیارم … امیر نقش زمین میشه و تورج سمت نگهبانی میره که با لگد به پهلوی یاشار میزنه .. اونو هم از پا در میاره  … 

تورج یاشار رو می کِِشه و تکیه ش رو به دیوار میده …. یاشار دسته کم سه روزی هست که حبس بوده و نای تکون خوردن نداره … 

تورج به من می رسه … جلوی پام زانو میزنه … با دستاش دکمه های مانتوم رو می بنده … می دونه خبرای خوشی تو راه نیست و با گریه میگم : َاَ … اگه نمی رسیدی … 

حرف نمیزنه و خم میشه … بغلم میگیره .. ریتم نا منظم نفس کشیدنش منظم میشه … بیخ گوشش زمزمه میکنم : مسیح ! 

ازم جدا میشه … گوشیش رو در میاره ، شماره میگیره … سمت مسیح میره … زنگ میزنه به پلیس و آدرس میده .. بعد از اون زنگ میزنه به آمبولانس … دست مسیح رو باز میکنه و نگهش می داره تا زمین نخوره …. 

با نفرت به ماهرخ نگاه میکنه … نزدیکش هم نمیره … دستای منو از قبل باز کرده .. بی جون تر از این حرفام که نشون میدم … بلند میشم تا سمت ماهرخ برم … چشمام سیاهی میره و دیگه چیزی نمی فهمم… 

 *

 لمس یه بوسه پشت دستم … صدای ریتم نفس های منظمی از کنارم … باد ملایمی که چشمای نیمه بازم پنکه ی سقفی رو می بینن … یه پنکه ی روشن با حرکت ملایم … گلوم خشک شده و چشمام وَرََم داره … سرم رو کج میکنم … دست تورج بین دستم و پنجه هام گره خورده … کنارم نشسته و بهم زل زده … بغض میکنم و اشکم از شقیقه م سُُرمیخوره.. . 

با سر انگشتش اشکم رو پاک میکنه و میگه : تموم شد ! گریه نداره … 

ـ مََـ … مسیح ! 

نگام میکنه ، لبخند میزنه … یه لبخندی که عادی نیست … دلشوره میگیرم … یه کلمه جواب میده : خوبه ! 

خوب نیست … نه مسیح ، نه تورج … نه ماهرخ … ماهرخ ؟ … این بار می پرسم : 

ـ ماهرخ ! 

شونه بالا می ندازه : نمیدونم … توام ندون … زودتر خوب شو … 

به زحمت میشینم … دلم گواه بد میده … دلنگرون میشم … کسی به در میزنه و صدا میاد : آقا تورج تو رو خدا یه لحظه جواب بدین … آقا تورج ! 

تورج کلافه پوفی میکشه و عصبی سمت در میره …. بازش میکنه … نمی تونم ببینم صاحب صدا کیه اما تورج میگه: حرف تو سره تو نمیره ؟ … 

ـ حداقل بذارین ببینیمش … خواهش میکنم … 

صدا میزنم : تورج … 

یکی از زیر دست تورج رد میشه و منو میبینه … یسنا ؟!؟! … لبخند میزنه : خداروشکر … خداروشکر … خوبی ؟ لبخند میزنم … یه لبخندی که واقعی نیست و میگم : خوبم ! 

جلو میاد و لبه تخت میشینه … تورج عصبی درو می بنده و عقب برمیگرده : ما آسایش نداریم ؟ … حتمی باس بریم یه خراب شده ی دیگه تا ریخته شما رو نبینیم ؟ … 

هرلحظه منتظر بودم یسنا عصبی بشه اما لبخند گرمی میزنه و سمت تورج برمیگرده : اونا رو راه نمی دین .. اما من دوسته نهانم … 

تورج ـ نهان غلط کرد … 

اخم میکنم : تورج ! 

به یسنا نگاه میکنم : ببخشید ! 

یسنا صداش رو پایین تر از حد معمول میاره و میگه : یه کم حق داره ! 

بغض میکنم و میگم:  ماهرخ خوبه ؟ … 

ـ داره پر پر میزنه برای دیدنت … دریغ میکنی ازش ؟  ـ تازه به هوش اومدم … 

با الخند جلو میاد و بیخ گوشم میگه طبقه ی سوم آخرین اتاق سمت چپ … ) صدا بلند میکنه ( امیدوارم زودتر خوب بشی … 

از جا بلند میشه و سمت در میره … رو به تورج زوبن باز میکنه : حال و احوال پرسی وظیفه ی هر انسانیه ! 

تورج در رو نشون میده و میگه : خیر پیش ، یه بارم بسه … دو بار نشه ! 

یسنا با غیض پشت چشمی نازک میکنه و از در بیرون میره … تورج کلافه میاد و لبه ی تخت میشینه … یه وََری …

غر میزنه : لعنتیا عینه کَنه به آدم می چسبن .. اصلا معلوم نیـ …

بی هوا سرم رو به شونه ش تکیه میدم … بینیم رو بالا می کشم و حرفی که می خواست بزنه توی دهنش می ماسه

… حتی دستش رو دورم حلقه نمیکنه و هنوز توی شوک رفته برای این تکیه کردنه یهوییم … 

ـ تو می دونستی … از اول میدونستی …. 

ـ نهان …. 

اجازه نمیدم حرف بزنه … اشکم روی پیراهنش روی سر شونه ش چکه میکنه و میگم : تنهایی متنفر شدی …

تنهایی مراقب بودی … تنها نگرانم بودی … چرا تنهایی ؟! 

ـ ادامه نده … 

ـ دوسش دارم … داداشه خودمو دوست دارم … عاشقش شدم … زنش شدم … بابام … بابا می خواست به من … به دخترش … 

دستش رو دورم حلقه میکنه و میگه : تموم شد … میریم … دو تایی … هرجا که تو بگی … باشه ؟  ـ می خوام ببینمش … می ذاری ؟ … 

ـ بگم نه گوش میکنی ؟ 

ـ صبر میکنم تا نظرت عوض بشه … تا هر موقع که تو بگی … 

ـ می خوای بگی حرفم برات مهمه ؟ 

ـ می خوام بگم خودت مهمی … اندازه ی همه ی روزای عمرم که بودی … که مراقبم بودی ! 

ـ میریم … می برمت … اما آروم باش … آروم باش و به این فکر کن که بزرگ تر از همه ی این مشکلا خداست …

خودش حلش میکنه … شرطه دیدنش رفتنه … میای که بریم … جا بذاریم همه ی این مشکلات رو … باشه ؟ 

سر بلند میکنم و نگاش میکنم ، عینه اون که نگام میکنه … منتظر جواب مونده و می مونم که چی بگم … که خودش به حرف میاد : می خوای تا آخر عمرت با برادرت نقشه زن و شوهر رو بازی کنین ؟ 

واقعیت رو توی صورتم میکوبه … دردم میاد … بیشتر از کاری که امیر باهام کرده دردم میاد … سر تکون میدم …

مواقفت میکنم که ببینمش و بعدش بذارم برم … 

به کمک تورج از جا بلند میشم … از اتاق بیرون میریم … لباسای صورتی تو تنم زشته … داریم تو راهرو قدم میزنیم و میپرسم : چند روزه اینجام ؟ 

دستش رو دور کمرم حلقه کرده و خم شده تا هم قد من بشه … جواب میده : از دیروز … یه روزه … 

ـ حالم خوب بود … 

ـ دکتر گفت شوکه شدی … خوب میشی … یه شوک عصبی … 

ـ ماهرخ چی ؟  ـ نمی دونم … 

ـ ندیدیش ؟  ـ نخواستم ببینم ! 

ـ خیلی چیزا هست که نمیدونی … 

ـ گوش نکردم که بدونم … 

ـ به حرفه من گوش کن … 

ـ اولش خوب شو … 

لبخند گرمی میزنم و میگم : یه کوه کنارمه … خوب میشم … باید خوب بشم ! 

لبخندم رو با لبخند جواب میده … از پیچ راهرو که می گذریم نگام میخوره به جمعیتی که اونجا جمع شدن … اهورای کنار کسری نشسته پای دیوار … آسو و ساغری که دو طرف سودابه روی نیمکته رو به روی اهورا و کسری نشستن … یاشاره از ریخت افتاده ی کنار سحرنازی که چشماش سرخه … حق داره … می دونه باباش در حقه من جای اون پدری کرده این همه سال ؟ … 

سرونازم گریه کرده … مادر یاشار و اهورا و مجتبی … جماعتی اینجا جمع شدن .. به جز کمال و ماهرخ … جای خالی شون خیلی برای من پیداس … ماهنوشم هست … مات برده به دیوار رو به رو نگاه میکنه … شوک زده س ؟ … امیر گفت عاشقش بوده … چه حقیقتایی که تا امروز کسی نمی دونسته ! 

صدای قدمای ما رو می شنون … سمت ما برمیگردن … اول نفر کسری هول زده دستش رو به زمین تکیه میده تا بلند شه … اونقدر هوله که اول سکندری می خوره … باز تلاش میکنه برای بلند شدن … هول شدنش رو می بینم … داداشمه ؟ … کسری همونه که توی اتاقش به خاطر خواهر گمشده ش به هم ریخته … می گفت صدای گریه هام هنوز تو گوششه … 

آسو صدا میزنه : نهان … 

سودابه صدای گریه ش سالن رو برمی داره و خیره خیره قد و بالام رو نگاه میکنه … خواهر بزرگمه … من خواهر دارم ! منو تورج خواهر داریم … با یه داداش … نه نه ، …. بغض میکنم … دو تا داداش … مسیح کو ؟ 

کسری یه قدم نزدیکمون میاد که تورج عصبی صدا بلند میکنه : ما نیومدیم چاق سلامتی … هیچکس حق نداره نزدیکه نهان بشه … 

دستم رو روی دستش که دور آرنجمه میذارم و التماس وارانه میگم : تورج ! 

پوفی میکشه …  باز نگاشون میکنم … کسری چشماش سرخه … مثله من … مثله سودابه .. مثله تورجی که می خواد به روی خودش نیاره که با این جماعت رابطه ی خونی داره … تورج حتی نمیدونه ماهرخ همه ی این سالا با نبودش بازم براش تولد گرفته … 

کسری عینه مسیحه و سرخه … با پشت دستش اشکای روی گونه ش رو پاک میکنه … یه بار به من یه بار به تورج نگاه میکنه … لبخند میزنم و جلو میرم … تورج بازوم رو محکم نگه میداره … می ترسه … میترسه منم با اون جماعت ُبُر بخورم و تنها بمونه … حق داره … نگاش میکنم ومیگم : نمی تونی منکره این رابطه ها بشی … 

دستش دور بازوم شُُل میشه … جلو میرم … سختمه … سرم هنوز گیج میره … دو سه قدم میرم … که چشمام برای یه لحظه سیاهی میره … می خوام زمین بخورم … کسری عینه تیری که از کمون رها میشه سمتم می دوه … زیر بازوی راستم رو میگیره و تورج از پشت سمتم می دوه و زیر بازوی چپم رو میگیره … 

داداش همیشه خوبه … همیشه پناهه … چه دور مونده ی بعد از ۱۸ سال و چه نزدیک مونده ای مثله تورج … نگاش قفله نگام میشه … جیگرم ریش ریش میشه با چشمای بارونیش … کسری همیشه خندون و شلوغه … دلم میخواد لمسش کنم … ما حتی زیاد هم شبیه هم نیستیم … یادم هست که پر گِِله از صدای گریه م بیخ گوشش بعد از ۱۸ سال برام حرف میزنه … داداشم همیشه یادم بوده … 

اشکام بند نمیان … اندازه ی همه ی عمرم این دور روز اشک ریختم … سر انگشتام رو روی گونه ش نگه می دارم می خوام حرف بزنم .. دهنم باز میشه اما چیزی نمیگم … کسری به اخم و تخم تورج اهمیت نمیده و محکم بغلم میکنه … می خواد باهاش حََل بشم … صدای هق هقم با صدای گریه ی مردونه ی کسری قاطی میشه .. یه صدا اونور تر میگه :

تو رو خدا بذار بغلش کنم ! 

التماس وار حرف میزنه … از کسری جدا میشم … سودابه منظورش تورجه … تورجی که نگاش نمیکنه … که اخمو رو بر می گردونه به دیوار تکیه میده …. سودابه هم جلو میاد .. سه تامون بغله هم گریه میکنیم … داغه ۱۸ ساله سرد نمیشه … عقده ی ۱۸ ساله رفع نمیشه … اما سبک میشه … کم میشه …. مهم اینه الان پیشه همیم … سودابه از خانوم بزرگ عقده داشت برای خواهر و برادرش … عقده داشت و حرمت خانوم بزرگ و سن و سالش رو نگه نداشت … 

همه گریه میکنن … حتی مجتبی … حتی ماهنوش و نگاهه شرمنده ش … جدا میشم و لب میزنم : مسیح ! 

گریه کردنشون تمومی نداره … دلشوره بازم به دلم چنگ میزنه و می خوام به روی خودم نیارم … از کنارشون می گذرم … انتهای اون سالن فقط دو تا در هست … این جماعت به خاطر یکی از درا اینجا جمع شدن … دری که یا برای ماهرخه یا برای مسیح … 

از کنارشون میگذرم …. می خوام سمت درا برم … دارم میگذرم که نگام به شیشه ی مستطیلی روی دیوار می خوره … به کسی که زیر یه عالمه دم و دستگاه مونده … دو تا دستام رو روی دهنم می ذارم. … حس میکنم دوست دارم شیون کنم … جیغ بزنم … اما نای همین کارو هم ندارم … وِِلو میشم … روی زمین می افتم … بهت زده دستم رو روی حنجره م میذارم … 

مسیح اونجا خوابیده … برای داداشم ناراحتم … داداشم ؟ … خدایا نه … اون داداشم نیست …. به خدا داداشم نیست … همه ی هستیمه … کسری کنارم میرسه … سودابه هم … تورج عجله میکنه … کنارشون میزنه و با دستاش صورتم رو قاب میکنه … صورتی که خیسه … میگه : 

ـ خوب میشه … 

فقط نگاش میکنم : سکته کرده … خفیفه … خونریزی معده هم داشته … خوب میشه … نهانم … بیا دعا کنیم …

باشه ؟ 

فقط خیره نگاش میکنم که میگه : محض رضای خدا حرف بزن … 

کسری ـ نهان … نهان یه چیزی بگو … 

اهورا ـ آسو آب بیار …. 

ساغر ـ خدا مرگم بده … 

مادر یاشار ـ الهی عمه بمیره … 

هرکی یه چیزی میگه … دلم می خواد تنها باشم .. دوست ندارم کسی نگرانم باشه .. تورج می ذاره برم ببینمش ؟ … شرطش رفتن و نموندنه … می تونم برم ؟ … برای همیشه ؟ …. صدای یکی میاد : نهان …. 

همه سمت صدا بر میگردیم … ماهرخه … با کمال … کمالی که خیر خیره نگام میکنه … من پیش تر از این ها به اون گفتم حاج بابا …. اون بابامه ؟…  از کلمه ی بابا خوشم نمیاد … خدا لعنتت کنه امیر…  

تورج اخمو سمت اونا برمیگرده که ماهرخ با هول میگه : نیست … داداشت نیست دورت بگردم … مسیح داداشه شما ها نیست ! 

همه رنگ پریده و بهت زده نگاش میکنیم … همه به جز ماهنوش و مادر اهورا و مادر یاشار … بزرگ ترا چی میدونن که ما نمی دونیم ؟ …  ماهرخ الکی میگه … اینطوری میگه که آروم بشم … سمت من می دوه و کنار تورج میشینه …

ماهرخ میدونه پسرش تورجه ؟ … صداش حواسم رو پرت میکنه : 

ـ اون داداشت نیست دختر قشنگم … اون شوهرته … شوهرتم میمونه … باشه نهان ؟ … حواست هست مامان ؟ مامان که میگه میشکنم … بدتر و بدتر … حسه بدی نیست … لذته ! … به هق هق می افتم و میگم : دروغ میگی ؟ … این .. اینطوری میگی تا آروم شم ؟ 

صدای گریه م وناله م دله خودم رو آب میکنه … ماهرخم گریه نمی ذاره حرف بزنه و کمال کسری رو کنار میزنه …

خیره بهم میگه : اون پسر عموی بزرگتونه … پسر برادره بزرگم که توی تصادف فقط مسیح زنده موند ! 

حالا می فهمم نورچشمی خانوم بزرگ و عشقه توی نگاش به مسیح از چی بود … حالا می فهمم امیر چطور می خواست انتقام بگیره از خانوم بزرگی که مسیح یادگاره پسرش بود … دلم آروم میگیره … حس میکنم حالا می تونم از خدا بخوام … از خدا بخوام مسیحم رو نجات بده … حالا ما کاره حرومی نکردیم … ما زن و شوهریم … عذاب وجدان داشت ریشه م رو می سوزوند … هم من … هم مسیح … چقدر وحشتناک بود و حالا انگاری یه وزنه ی سنگین از روی سینه م برداشته شده …

کمال جلو میاد … کمال نه …. بابام جلو میاد و سرم رو روی سینه ش می ذاره … این قلبی که تند میزنه یه قلبه پدرانه س … پدر بودنش رو با بچه هاش دیدم … منو تورج فقط محروم بودیم … این پدرانه س و امیر … نمی خوام به یادم بیارم … سرم روی سینه ی کماله و نگام به تورجه … کمال و ماهرخ نمی دونن … تورج خیلی بزرگ تر و مردونه تر از پسر بچه ی ۱۴ ساله ی اون زمان شده و میگم : تورج … اون … اون حمیده … 

سکوت محضی فضا رو پر میکنه … تورج با اخم نگام میکنه … ناراضیه از این لو رفتن … ماهرخ که کنارشه دستش رو روی سینه ی تورج میذاره … می خواد قورتش بده .. تموم قد و درسته ! … تورج اخمو و تند از جا بلند میشه … همزمان خم میشه … بازوی من رو می گیره و بلندم میکنه … با خشم … عصبی … نگام به مسیحه زیره اون همه دستگاه میمونه…  تورج می ذاره پیشش بمونم ؟  

تورج رو به همه میگه : این همه سال تو نبوده ما خوش بودین … از الان به بعدشم باشین … 

کمال صدا میزنه : حمید … 

تورج پرخاش میکنه  : تورجم ! 

ماهرخ شوکه شده … هول شده … بی حواس و ذوق زده میگه  :  پسره منه … ) رو به مادر یاشار ( میبینی ؟…  پسره منه … خدا .. خدا جفتشون رو داده بهم … 

ذوق زده س … ذوق کرده و اشک می ریزه لا به لای خندیدنش … رو به کسری میگه : داداشته … یادته کسری ؟ ) رو به سودابه ( همه ش باهاش لج میکردی … اون یه قُلِ توعه.. 

هول بلند میشه .. .انگاری اخم و دلگیری تورج رو نمیبینه … نمی فهمه … تورجم نگاش میکنه … اخم نداره …

میبینم که انتظار این استقبال رو نداره … امیر از ماهرخ براش یه مادر بد ساخته … مادری که نخواسته مادری کنه … 

ماهرخ جلو میاد … رو به روی تورج … میگه : کمال ببینش … من … من چه مادری ام ؟ … نشناختم پسرم رو … 

همون جا باز روی زمین زانو می زنه … با اشک و خنده جلوی پای ما سجده میره … یه بار نه … چند بار … پشت سر هم تکرار میکنه : خدایا شکرت … خدایا صد هزار مرتبه شکرت … خدایا ممنونم ازت … 

تورج یه قدم عقب میره … چشمای اونم اشکیه … عقب میره . ماهرخ اونقدری خوشحاله که نمیفهمه … کمال پای چشمش نم برداشته و هر چند دقیقه یه بار با انگشت شست و اشاره ش به چشماش فشار میده … کمال مرده و نمی تونه مثل ماهرخ حسش رو نشون بده … می بینم که به حاله ماهرخ و این همه آزادیش غبطه میخوره … 

تورج به اونا پشت میکنه و منو دنباله خودش می کشونه … صدای گریه ی ماهرخ تو راهرو پخش میشه … پرستارو دکتر که از کنارمون می گذرن دلشون میسوزه … 

تورج با سرعت میره … تو حاله خودش نیست و حاله بده منو نمیبینه … سرم گیج میره و هنوزم فشارم سرجاشنیومده … به اتاق میریم و درو محکم پشت سرش می بنده … 

مچه دستم رو ول نکرده و صدا میزنم : تورج … 

به خودش میاد و  بی حواس دستم رو ول میکنه … گیج و گنگه که میگم  : فکر کنم از خوشی تا شب سجده کنه

… شکر بگه … بینه گریه بخنده … منم می خندم … منم خوشحالم … مسیح داداشم نیست … دلم آروم گرفته … 

دستی بینه موهاش میکشه و روی تک مبله کنار تختم میشینه و میگه : مزخرفه … همه ش مزخرفه … 

تورج با خودش می جنگه … من حس میکنم هرکسی حتی وقتی موهاش یه دست سفید بشه … یا وقتی بخواد بمیره … به پدر و مادر احتیاج داره … پدرو مادر دو تا فرشته ی الهی هستن … فرشته هایی که خدا به ما ها می ده …

یکی قدرشون رو می دونه و یکی نه … اما تهش پشیمون میشه … همیشه برای دوست داشتن و قدر دونستنه پدر و مادر دیره … من ذوق دارم … اما این ذوق رو مسیحه توی بیهوشی مونده خراب میکنه … 

جلو میرم … تورج درمونده س …. روی دسته ی مبل میشینم … دستم رو کنار سرش می برم و سرش رو به سمت سینه م هل میدم … امروز بعد از این همه سال من سنگ صبور میشم … من مراقب میشم … میپرسم : 

ـ تو می دونی تاریخ تولدت چه موقعه س ؟. .. 

پوزخند میزنه : الان مهمه ؟ …. 

ـ آخه دو ماه پیش بود حدودا که ماهرخ برات تولد گرفته بود …  کیک درست میکرد با گریه … خودم کمکش کردم .. چه خنده دار … نمی دونستم برای تو درست میکنه … اما فکر کنم تاریخش یادش رفته … یک ماه زودتر جشن گرفته بود ! 

مکث میکنه … میگم : خواب رفتی ؟ 

ـ شناسنامه م رو جا به جا گرفتم حتی سن و مشخصاتم رو عوض کردم تا از این خانواده دور بمونم … درست جشن گرفته …. 

نفس عمیقی میکشم : یه عمره گریه میکنه … اندازه ی ۱۸ سال … 

پر حسرت می خندم : وقتی عروسش بودم دیدم … 

سرش رو از روی سینه م برمی داره … عصبی بلند میشه و با پرخاش میگه : ببین ، اگه فکر کرد با این حرفای صد من یه غاز بَرَه میشم و یادم میره ما رو دور انداخته ، اشتباه میکنی … 

ـ امیر گفت تو گوشت خونده تا عشقت به ماهرخ نفرت بشه … 

تورج بغض میکنه و من این روزا شکسته شدن بغضه چند تا مرد رو دیدم ؟ …. چقدر سخته … التماس های مسیح به امیر از خاطرم دور نمیشه ! 

ـ چرا نیومد دنبالمون ؟ 

ـ آسایشگاه روانی بوده … تا چند ماه … بعدشم امیر کلا بیخیال میشه … 

ـ کمال چی ؟ … 

لبخند کجی میزنم : از همه جا بیخبر بوده حاج بابا ! 

ـ بهش میگی بابا ؟ 

سری تکون میدم … با همون بغضی که حالا توی حنجره ی منم نشسته میگم : به ماهرخم میگم مامان ماهی … 

پوزخند میزنه : انگاری موندنی شدی … 

ـ جای من همون جاست که تو هستی … 

ـ پس حرفی نمیمونه … 

ـ توام به من احترام بذار … 

ـ که بمونم ؟ مرده شوره هرچی احترامه ببرن … 

ـ که گوش بدی … گوش کنی …. 

ـ چی رو ؟ بهونه ها رو  ؟ … 

ـ اتفاقای افتاده رو … من چهار یا پنج ماه با اون خانواده زندگی کردم … سودابه و کسری حرف خواهر و برادره گمشده شون که پیش میاد خون گریه میکنن … ماهی و کمالم همینطور… تو باورت میشه این آدما بخوان منو تو رو دور بندازن ؟ … 

ـ حرف که زدم ، میای بریم ؟ … 

ناراضی ام … می خوام بگم نه ….. تورج نمیدونه دلم همون پشت شیشه کنار مسیح جا مونده ؟…  کنار پسر عموم

… بغض میکنم … یه روزه آروم داشتنم آرزوست  … سکوتم رو که میبینه می گه : با توام … 

ـ فقط … فقط تا مسیح به هوش بیاد … 

تورج ـ اون گاوه وحشی می ذاره تو رو ببرم ؟ … 

آب دهنم رو قورت میدم و میگم : خودم میام … باش ؟ … 

ـ اونی که اونجا خوابیده همین بیمارستان به زور قبولش کرد … عاشقه چیه اون شدی ؟ … 

اشکم روی گونه م میریزه و میگم : همین که برای دیگران گاوه وحشیه … ولی … ولی برا من … 

تورج عمیق نگام میکنه : امیر که زنگش میزنه … از تخت بلند میشه .. پرستار و دکتر و بیمار و کلا نظمه بیمارستان رو به هم میریزه … خودم تو خونه پیداش کرده بودم …. رفته بودم دعوا … خودش داغون تر از این حرفا بود و خون بالا آورد …. گندش دراومد مشروب خورده و سیگار … نخورده ، خودش رو خفه کرده … دیدمش با اون حاله مریض از بیمارستان زد بیرون … اومده بودم بیمارستان بگم بهش مقصره … اما با تاکسی رفت … مشکوک بود این همه هول رفتنش … منم تاکسی گرفتم و دنبالش راه افتادم … اومد اونجا … از دیوار پریدم که یکی از همون آس و پاس های وِِلو با مسیح داد و بیداد میکرد …. دره انبار رو باز کردم … یاشار بود ، بعدشم که میدونی … 

ـ جونه همه مون رو نجات دادی … من ، مادرت … پسر عمه ت و پسر عموت ! 

اخم میکنه : جمع کن این چرندیات رو ! 

بین اشک لبخند میزنم : تا دیروز منو تو بودیم و امروز منو توییم و یه خانواده ی بزرگ … تورج ! 

پرخاش میکنه : مرض ! 

ـ نمی تونی اشکای ریخته شده و سجده هاش رو برای پیدا شدنمون نا دیده بگیری … می تونی ؟ … 

صدای در میاد …. تورج درو باز میکنه و با دیدن یسنا اخم میکنه : تو کار و زندگی نداری ؟ … 

یسنا ـ می … میذاری بیاد ؟ … 

تورج بی فکر میگه : نه … 

یسنا ـ خواهش میکنم پسر دایی ! 

تورج زل میزنه به یسنا … یسنا خوب قلقلک میده حس های خوابیده ی تورج رو … ما خیلی وقته طعم یه خانوادهرو نچشیدیم …. یسنا امیدوار به تورج زل میزنه که تورج اخم میکنه : نهان جایی نمیاد … 

یسنا عصبی میشه …. بغض میکنه و صدا بلند میکنه ، صدا بلند میکنه و بی وقفه حرف میزنه … حتی بدونه یهتنفس !  

ـ  تو یه عوضیه خود خواهی … یه عوضی که فقط خودش و ۱۸ سال دوری رو میبینه … یکی که حرفای امیرو باور میکنه … حرفای کسی که تا مرز ### به خواهرش رفته به اسمه پدر بودن ، اما راضی نیست حرفای مادرش رو گوش کنه … مادری که ۱۸ سال بیتابیش رو ما همه دیدیم.. . تو ندیدی اما راضی هم نمی شی که بشنوی … که باور کنی …. فاصله ی بینه حماقتی که تو می کنی با جهالتت هیچی نیست … یه عوضیه جاهله احمقی که نمیفهمی کسری اون بیرون جای اشک خون گریه میکنه برای توی بی لیاقت … نمی بینی سودابه هق هقاش نمی ذاره که راحت گریه کنه … تو دایی کمال رو نمیبینی که داره آب میشه … که نمی تونه گریه کنه ، سجده کنه ، شکر کنه و از شادی مثله ماهی جون اشک بریزه …. چشمات رو بستی و دروغه کوچیکی که اون بی شرف یک بار بهت گفته … ۱۸ سال برای خودت تکرار کردی تا بزرگش کنی … تا از ماهی جون دیو بسازی و از دایی کمال یه غوله دو سر که می خواد تو رو بِبََلعه … کور و کر شدی و نمیبینی نهان اگه خودش توی این اتاقه دلش پیشه مسیحه … پیشه کسری … پیشه سودابه … کر شدی و نمی خوای صدای گریه ی ماهرخ از خوشی رو بشنوی … ما بودیم ، ما دیدیم … ما حتی خسته شدیم از حضوره خالیه دو نفری که تموم هیجده سال پیشه ما بودن در عینه نبودن چون یه خانواده تو داغه اونا میسوختن … آدم باش … بزرگ شو …. قَدِ هیکلت مََرد شو … نهان اگه برات مهمه ببینش … به دلش ،  به عشقش ، به خانواده ش احترام بذار … اون فقط داره حرمته تو رو نگه می داره …. 

وا رفته بینه گفته هاش میگم : یسنا … 

ساکت میشه … نفس نفس میزنه … تورج بهت زده س … مََنگه … دقیقا عینه کسی که تلنگر خورده … که بیدار شده … پرستار با عجله کنار یسنا می ایسته : خانوم چه خبرته ؟ … تو رو خدا آروم تر … 

یسنا هم به خودش اومده … لبش رو گاز میگیره … رنگش می پره… ترسیده … می ترسه تورج چیزی بگه .. اما تورج ساکته … شاید لازمه … شاید لازم بود که یسنا حرف بزنه ، خیلی از واقعیتا رو توی صورت تورج بکوبه .. منم دیدم بی تابی ها رو .. دیدم گریه ها و دلگیری ها رو … حتی عذاب وجدان ها رو … بیچاره حاج بابا … بیچاره تورج … بیچاره ما … 

یسنا عقده هاش رو که خالی میکنه … سرخ شده از خجالت غیب میشه … تورج حتی دستش هنوز روی دستگیره ی در مونده و به جای خالی یسنا نگاه میکنه … یسنا حاله کسری و سودابه رو درک میکنه چون خودش خواهره …

خودش یاشار و یلدارو داره و میدونه که بعد از پدر و مادر ، خواهر و برادر داشتنم نعمته … اینو من بیشتر از هرکسی میدونم … منی که خیلی ساله که از حضوره اونا و از بودنشون محروم بودم ! 

جلو میرم و دستم رو روی بازوی تورج میذارم .. تکون نمیخوره … برنمیگرده … حتی نگام نمیکنه … خیره به همون جای خالی یسنا میگه : 

ـ فکر میکنی حرف که بزنه برام … قانع میشم ؟

تکلیفم با خودم مشخص نیست … اشک و خنده با هم جور در نمیاد … اما بین این همه بدبختی های چپ و راستی گاهی یه جمله می تونه لبخند رو به لبم بیاره … لبخند میزنم برای نرم شدنه تورج … لبخند میزنم و میگم : 

 

بی فکر برو … بی فکر به این همه سال … لازم نیست حرفاش رو گوش کنی … فقط به چشماش نگاه کن … با آسوکه قهر بودم گفتی بهم اون دوسته خوبیه … دوست نیست ، خواهره خوبیه … گفتم نه … گفتی به چشماش نگاه کن … پشیمونی ، دروغ ، عشق ، حسرت  … همه و همه رو می تونی از چشماش بخونی … توام بخون … چشم خوندن کاره سختی نیست … کافیه جبهه نگیری ! … کافیه حرفای امیر یادت بره … 

سرش رو سمتم برمیگردونه …. نگام میکنه … چشماش بارونیه ؟ .. اشکیه ؟ … به روش نمیارم … مردا نمی خوان گریه کنن و می ترسن به روشون بیاری … اما نگاهم رو منحرف میکنم سمت یقه ش و میگم : 

ـ من … من تورو می خوام … مامان و بابارم میخوام … حداقل اندازه ی ۹ ماهی که منو … ۱۴ سالی که تو رو نگه داشتن … حق دارن که فرصت بخوان برای توضیح دادن  … 

ـ همه ی کارامون رو برای رفتن انجام دادم … گذاشتم پیشه مسیح بمونی چون آسو گفته بود کارد و پنیرین …

چون آسو خبر می اورد ازت … خیالم راحت بود که مسیح اگه میزنه … بی آبرو نمیکنه … کفه دست بود نکرده بودم که دل می بندی … که می خوای موندگار بشی … تو کانادا خونه گرفتم … پولا رو چِِنج کردم … مونده بلیط که گفتم تو بیای

 …

شاکی میگم : تورج … 

نگام میکنه : بسه … حاظرم همه ی اینا رو ضرر کنم … ولی خانواده داشته باشم ! 

دستش رو میگیرم و این بار من اونو بیرون میارم از اتاق … دعا میکنم حل بشه کدورتا … دعا میکنم برم پیشه مسیح … ببینمش … دلم هنوزم شور میزنه … باز به همون راهرو میریم …. هنوزم همه هستن … چرا بیرونشون نمیکنن؟ … خیلی زیادیم … این بار کمال و ماهرخم روی نیمکت نشستن … ماهرخ سرش رو به شونه ی بابا کمال تکیه داده و اشکاش حتی از این فاصله هم بیداد میکنه … دونه های تسبیح رو دونه دونه رد میکنه و زمزمه میکنه … 

شکر می کنه ؟ … دعا میخونه ؟ … برای کدوم دردش ؟ …  هنوزم امید داره … به روزای خوب ، به بخشیدن تورج .. به خوب شدنه مسیح … به دل بستن و موندگار شدنه من … همه ی اینارو از خدا میخواد … مگه یه مادر جز بچه هاش چی میخواد ؟ 

یسنا با دیدنمون تکیه ش رو از دیوار میگیره … هنوزم رنگ به رنگ میشه … حقیقت رو گفته اما خجالت میکشه … کاش بدونه چه کاره بزرگی کرده … حرف زدن رو حرفه تورج و از تصمیمش برگردوندن کاره هرکسی نیست و یسنا تونسته…. نادره بی لیاقت ! 

عاشق رمانی؟هرروز داخل سایت ها دنبال رمان جدید میگردی؟خسته شدی؟با نگین رمان دیگه نیاز نیست به سایت های رمان سر بزنیو دنبال رمان بگردی چون سایت نگین رمان هرروز از تمامی سایت های رمان به صورت اتوماتیک برات لینک رمان  میزاره 

نوشته های مشابه

پاسخی بگذارید

نشانی ایمیل شما منتشر نخواهد شد. بخش‌های موردنیاز علامت‌گذاری شده‌اند *

این سایت از اکیسمت برای کاهش هرزنامه استفاده می کند. بیاموزید که چگونه اطلاعات دیدگاه های شما پردازش می‌شوند.

دکمه بازگشت به بالا
بستن