رمان حرارت تنت

رمان حرارت تنت پارت۱۶

رمان حرارت تنت

جهت دسترسی اسان به پارت اول تا اخر رمان حرارت تنت واردشوید

عربده میکشه : تو بیخود کردی … نهان گوشت با منه ؟ بغض کرده میگم : حوصله م سر رفته خب… 

بغضم رو حس میکنه … پوفی میکشه : شب میام بریم بیرون ، باشه ؟  ـ خب با سودابه و مامان میرم ، زود میام…  

باز داد میزنه : تو گه می خوری بری نهان ، تا شماره ی اون داداشه بی وجودت رو ندی تا باهاش حرف بزنم آش همینه آشه و کاسه همین کاسه … حالیته ؟ 

صدای کوبیده شدن تلفن میاد و پشت بندش صدای  بوق اِِشغال … دلخور میشم … از طرفی هم مسیح حق داره هم من … من نمی تونم شماره ی تورج رو بدم … مسیح و تورج نمی تونن با هم کنار بیان … دعوا کردن و بالا گرفتن و کتک کاریشون حتمیه … خداروشکر کسری از ترس دلخور شدنه منو قهر کردنه دوباره م باهاش شماره ی تورج رو به مسیح نداده ! 

سودابه و مامان ماهی بیرون میرن … خب منم دوست داشتم تو افتتاحیه ی کافی شاپ دوسته سودابه باشم … تلفن مرتب زنگ میخوره و برنمی دارم … می دونم مسیحه … می دونم می خواد مطمئن بشه که خونه موندم … بدجنس میشم و گوشی رو برنمی دارم … 

 نیم ساعت نگذشته که در ساختمون باز میشه … روی کاناپه نشستم و به تلویزیون خیره م که محکم درو میکوبه و از جا می پرم … اخم آلو نگاش میکنم و نگاهه اون صد برابر ترسناک تره … 

ـ چرا جواب نمیدی ؟ … 

لج میکنم : دوست نداشتم جواب بدم ! 

کیفش رو روی زمین پرت میکنه و نزدیکم میشه : یه بار دیگه همین زری رو که زدی بزن تا خودم از خجالتت در بیام … 

ـ چیه ، باز منو میزنی ؟ 

تند جواب میده : لهت میکنم … نهان من اعصاب ندارم … خودتم میدونم ، کم رِِژه برو رو مخه من ، خب ؟ … زنگ بزن داداشت … 

گوشی رو سمتم پرت میکنه …. روی کاناپه می افته و میگه : زود باش …

ـ دعوا میشه … 

عصبی میگه : خر گاز گرفته منو ؟ … تو روی من چه حسابی باز کردی ؟ …. میگم بزنگ بگو بیاد سنگا رو وا بکنیم

.. می خوای تا کی حبس باشی تو خونه ؟  ـ خب بذار برم بیرون … 

کلافه دستی بین موهاش می ِکِشه و میگه : نمیذارم …. بری و بیای صد بار زندگیم تا بیخه خِِرم بالا میاد … برداره ببره تو رو چی ؟ … 

آروم میگه : بزنگ گفتم … 

بی حکت بودنم رو که میبینه عربده میزنه : کری مگه ؟ .. 

از جا می پرمو گوشی رو توی دستم میگیرم … یه دستم به گوشیه و با دست دیگه م گونه م رو پاک میکنم و شماره میگیرم … بوق اول … بوق دوم …. 

ـ مسیح ! 

صدای تورجه و می دونه که این خط ، خطه مسیحه … میدونه که برداشته و اسمه مسیح رو صدا میزنه … می مونم چی بگم که مسیح گوشی رو ازم قاپ میزنه : الو …. آره ، مسیحم … می خوای تا کِِی فرار کنی ؟ … کجا بیام ؟ .. تو ادرس بده بهم …. ) عصبی می خنده ( جالبه … تو بَِبَریش ؟ … زَنِِه منو ببری ؟ مادر نزاییده… 

به سمت من برمیگرده و منو نگاه میکنه و میگه : ما با هم خوب نیستیم ؟ … کی گفته ؟ خودش گفته بهت ؟ … 

نگاه خیره ش روی من ثابت می مونه و می دونم تورج چیزایی بهش میگه که نباید بگه … می دونم از کتک خوردنای قبل حرف میزنه و مسیح نمیدونه آسو اونقدری به اهورا نزدیک شده که وقتی از ما بپرسه اهورا از ریز رابطه مون بهش بگه … 

هر لحظه که می گذره آشفته تر میشه . لب باز میکنم و میگم : مسیح … 

چشماش رو عصبی روی همدیگه میذاره …  گوشی رو که قطع میکنه میگم : به خدا من نگفتم ! 

لبخند عصبی و پر تمسخری می زنه و میگه : تو نگفتی ولی می دونی اون راجع به چی حرف زده که میگی من نگفتم ! 

ـ بذار توضـ … 

دستش رو کج روی دهنم میذاره و اونقدری عقب هُلَمَ میده که پشتم به دیوار می خوره … صورتش رو جلو میاره

… چند سانتی چشمام به چشمام خیره میشه و میگه : می خوای بری ؟! 

فشار دستاش روی دهنم زیاده … بخوامم نمی تونم حرف بزنم و حرف نمی زنم … قطره اشکم که سُُر می خوره روی دستش می افته و گم میشه ! … محو میشه … 

نگاش قطره اشکه ریخته رو تا رسیدن به دستش تعقیب میکنه … پیشونیش رو به دیوار پشت سرم تکیه میده …

نیمرخش مماس با نیمرخمه … 

دلم میگیره … انگاری هربار که می خواد همه چیز درست بشه خراب میشه .. حس میکنم خسته شده … دستش رو از روی دهنم برمی داره …. در عوض کف دستش رو سمت دیگه ی سرم به دیوار تکیه میده و حصار درست کرده ! 

بیخ گوشم میگه : دارم به زور نگهت میدارم ؟  جواب میدم : دلم می خواد بمونم ! 

ـ دوست دارم ببرمت جایی که به جز خودم چشم کسی بهت نخوره … جایی که دست خدا هم بهت نرسه ! 

اشکای پشت سر همم میریزه و خیره به رو به رو میگم : من دوستت دارم … 

صدای پوزخندش رو میشنوم … دلم میگیره … اما چیزی نمیگم ! چیزی ندارم که بگم … نمیدونم از آسو حرف بزنم یا نه … تورج اونو لای منگنه گذاشته … عزیزم گفتنش به اهورا مصنوعی نبود و اگه اهورا خبر چین بودنش رو بفهمه چی ؟ … کلافه از فکرای در هم و بَرهَمَم … خسته و بی تاب سرم رو خم میکنم … اونقدری خم میکنم که به آرنج مسیح که رو به روی منه پیشونیم رو تکیه میدم ! 

آروم میگه : برو… ! 

تند سر بلند میکنم و به سمتش برمیگردم … نیمرخش رو به رومه چشماش هنوز بشسته س … حس میکنم قلبم فشرده میشه … اونقدر که بازتابش روی ریختن اشکام تاثیر میذاره و من حتی پلک نمیزنم … 

زمزمه میکنم : کـ … کجا برم ؟! 

تکیه ی پیشونیش رو از دیوار میگیره و ازم فاصله میگیره … 

ـ برو هر دَرََکی که برات جهنمه اینجا رو ، بهشت می کنه ! 

تکیه به دیوار سُُر می خورم …. روی زمین می شینم و میگم : من … من نمی خوام جایی برم ! 

پوفی میکِِشه و روی مبل میشینه … آروم نیست ، اما آروم حرف میزنه ، می خواد بگه خیلی خونسرده و میگه : گفتم نری بیرون … داد زدم ، عربده کشیدم … گفتم بری نمی ذاره برگردی … خونه رو به پا گذاشته … اینجا رو هم بلده … داداشت چی تو سرشه ؟ .. شماره ی من ، شماره ی کسری رو داره … قراره رو در رو نمی ذاره … فراریه … وقتی من نیستم ، هست  … دردش چیه ؟ … دردت چیه ؟ … 

دستام رو دور زانوهام حلقه میکنم : نمی تونم بذارمت برم ! 

خیره نگام میکنه : میدونی دوستت دارم … می دونی فرق داری برام … می دونی نازت رو همه رقمه میخرم … قول نمیدم عصبی نشم ، پرخاش نکنم … که خوشبختت کنم … فقط قول میدم تا آخرش اندازه ی توانم تلاش کنم … شاید بلد نباشم زیادی تحویلت بگیرم … منتها اخم و گریه ت نیش میشه تو تنم … نمی بینی ؟  هق هقم تو سالن میپیچه و میگم : من نگفتم تو منو زدی … نگفتم چی گذشته بینمون … 

ـ باد به گوشش رسونده ؟! 

ـ آسو ! 

مسیح اخم میکنه : خر فرض کردی منو ؟ تو حتی اندازه ی ده مین هم با آسو هم کلام نشدی ! 

ـ راهورا شده … هم کلام شده … 

گنگ نگام میکنه که میگم : تو رو خرا … من بمیرم مسییح عصبی نشو … 

تشر می زنه : خفه شو … ینی چی تو بمیری ؟ 

ـ ینی رنگم می پره از اینکه بخوام چیزی رو بگم بهت … می ترسم از عصبی شدنت … از کوره در رفتنت … بیا منطقی و آروم بهش فکر کنیم … 

از جا بلند میشه و جلوی پام میشینه … بازوهام رو میگیره و اخمو میگه : این وسط هیچ جوره ربطه آسو به اهورا رو نمی فهمم و تو کَتََم نمیره … 

ـ خیلی وقته دوستن … از همون موقع که آسو اومده بود دنباله من … آسو حتام از اهورا پرسیده رابطه ی مارو …

فهمیده که منو تو از اولش علاقه نداشتیم به هم ! 

مسیح تند بلند میشه و میگه : آسو … آره … خوده کثافتش جلوی کلانتری بال بال می زد برای بیرون اومدنه اهورا

… من فکر میکردم دنباله تو اومده … 

ـ بال بال زده چون این وسط عاشقه اهورایی شده که نباید بشه … 

مسیح کلافه دستی بین موهاش میکشه و میگه : اهورا خیلی وقته که زیاد تو جمعه ما نیست … از آوردنه آسو میترسه .. 

سمت در میره که تند بلند میشم و دستش رو میگیرم … به سمتم برمیگرده : ول کن نهان … ول کن گفتم ! 

ـ تو رو خدا …  تو رو جونه مامان ماهی … نرو مسیح … نرو . وایسا یه کم ! 

دستش رو تند میکشه که من رو به جلو سکندری می خورم … میگه : تورج آدرس داده که برم … همون شرکته نمی دونم چیه مزخرفش که حتمی مدیر عامل اونجاست و من میرم … اولش سراغ اهورا میرم که تکلیف روشن کنه …

یا آسو یا منو بقیه … میخوام تکلیف زندگیم روشن بشه … 

ـ مسیح … 

به چشمام خیره میشه : می خوای با تورج بری ؟ … 

خیره نگاش میکنم که زبونش رو روی لباش میکِِشه و میگه : می خوای بری ؟ … 

بغض کرده و مظلوم میگم : می خوام جفتتون باشین … نمی خوام انتخاب کنم ! 

مسیح ـ تو که بخوای بمونی انتخاب با تورجه که بخواد منو خودش باهم کنارت باشیم … یا منه تنها ! خب ؟  ـ بـ … بذار بیام … باشه ؟ 

ـ تو هیچ جا نمیای … می مونی خونه … خب ؟ … 

منتظر جواب نمی مونه و از خونه بیرون می زنه … دلم شور میزنه … این دل شور زدن نمک می پاشه به استرسم … چی میشه ؟ چی می خواد بشه ؟ … دلم راضی نیست مسیح از در خونه بزنه بیرون و مسیح بیرون میزنه … دل نگرون به در بسته شده پشت سر مسیح نگاه میکنم و نمی دونم … ینی نمی دونستم که قراره چی بشه ! 

 *

برای بار هزارم نگام به گوشی تلفن خونه می افته … ساعت از ۲ نیمه شب گذشته و خبری از مسیح نیست … اهورا بر نمیداره … مسیح در دسترس نیست … تورج برنمیداره … 

حساب تلفن هایی که زدم از دستم در رفته و حالا جغد وارانه با چشمایی که دلهره از سََر و روش می باره به گوشی تلفن روی عسلی خیره م … 

نمی دونم راه برم و صدای پام مامان ماهی و بابا کمال رو بیدار کنه .. خیلی وقته که رفتن بخوابن … کسری هم از همون سر شب به اتاق خودش پناه برده … 

در مونده میشم و آب دهنم رو قورت میدم … می خوام بغضمم پایین بره … ایلگار همیشه میگه پشت سر کسی که رفته گریه نکن … که حتی اگه خدا بخواد سالم برگرده تو با نفوس بدی که می زنی. … بد پیش میاد … من از این بد پیش اومدن  واهمه دارم … 

بی تاب و بی قرار از پله ها بالا میرم … جلوی اتاق کسری مکث میکنم … آخرش دلمو به دریا میزنم و در میزنم …

جواب نمیده که بازم در میزنم … کمی طول میکشه تا صدای پاش رو می شنوم … 

صبر میکنم و در باز میشه … با ظاهر آشفته بیرون میاد و چشمای نیمه باز نگام میکنه … کمی چشمش رو می ماله و به چهار چووب اتاقش لم میده : خواب زده شدی ؟ … اینجا چیکار میکنی ؟ … 

ـ مـ … مسیح ! 

چشماش به آنی باز میشه و تکیه ش رو از چهار چوب میگیره : دعواتون شده ؟ دست بلند کرده روت ؟ … 

بغض کرده و عصبی میگم : مسیح خیلی وقته دیگه دست بلند نمیکنه روم … اصلا چی میگی برای خودت ؟ … من

… من … 

زار میزنم که مبهوت نگاه میکنه … هنوز هنگه همون جبهه گرفتن و پرخاش کردنمه  جلو میاد و بازوم رو میگیره : نهان … غلط کردم … عععع … چرا گریه میکنی ؟ … 

از کنار من میگذره و به اتاق رو به رویی میره که اتاق منو مسیحه از وقتی که اومدیم خونه ی حاج کمال … در اتاق رو باز میکنه و میگه : مسیح زنت چِِشـ .. 

ساکت میشه … من با چشمای اشکی نگاش میکنم که سمت من برمیگرده : کو مسیح ؟! 

ـ نیومده … از ظهر نیومده … 

ـ خب بزنگ ببین کدوم گوریه ، گریه داره ؟ … 

ـ بر نمیداره ! 

مکث میکنه … حالا خواب آلودگی جاش رو به نگرانی داده و تند از کنارم میگذره و به اتاقش میره … منم میرم داخل که میگه : درو ببند  نذار مامان اینا بیدار شن … 

در اتاق رو می بندم که زنگ میزنه …. تماسش بیجواب میمونه و میگم : اهورام برنمیداره ! 

وا رفته میگه : چه خبره مگه ؟  ـ نگرانم … تورجم برنمیداره ! 

به هر سه نفرشون که زنگ میزنه همه ی تماسا بی جواب میمونه … کلافه دستی توی موهاش میکشه و این بار باز شماره میگیره … که تماسش وصل میشه … من به خیاله اینکه یکی از اون سه نفره تند جلو میرم و گوشم رو کنار تلفنی که کنار گوششه میذارم … 

ـ الو … 

سر و صدا و شلوغیه که یاشار میگه : خبر مرگت کدوم جهنمی هستی که هرچی میگیرمت آنتن نداری ؟  ـ گذاشته بودم رو پرواز ، چی شده ؟ .. چه خبره ؟ مسیح و اهورا کجان ؟ … 

یاشار ـ کجا می خوای باشن ؟ … کلانتری! 

نفس راحتی میکشم و لبه ی تخت میشینم که کسری عصبی نگام میکنه : خیالت راحت شد چیزی نیست ؟ کلانتری به نظرت خوبه که نفس راحت میکشی ؟  ـ می تونست بدتر باشه … 

یاشار ـ کسری مُُردی ؟ با کی حرف میزنی تو ؟ 

کسری هم کنارم میشینه و میگه : ینی ما دخیل بستیم رو کلانتری ؟ … این بار دیگه چرا ؟ 

یاشار ـ جفتشون فکر کردن پوریای ولی یا هرکولی هستن برا خودشون که رفتن شرکته اون پسره … کیه اسمش

؟ .. 

تند میگم : تو رج … 

یاشارم تند جواب میده : آره همون … وایسا بینم … این کی بود دیگه ؟ کسری تخم سگ دختر بردی خونه ؟… 

کسری ـ عععع خفه شو دیوث … نهانه … 

یاشار ـ آها … گفتم از سر شبی عین سگ پاسوخته تنهایی دنباله کار این دوتام اونوقت تو پای عشق حالی بدجورسوختم جونه داداش … تازه این دختره هم رو مخه خیلی … کی بود ؟ … آهان ، راسو ! 

کسری ـ آسو ؟؟! …  اونجا چه غلطی میکنه ؟ 

یاشار ـ والا به قرآن منم خبر ندارم … اهورا انگاری دست بزنش رو زََنا رو تمرین میکنه که هر سری یکی رو می زنه … 

منو کسری گنگ میشیم که یاشار ادامه میده : تو دهنی خوابوند تو گوشش بیا و ببین … لبش جِِر خورده ، نمیره دوا درمون میگه اهورا بیاد طبیبم شه … 

شوکه هیییع می کشم و دستم رو روی دهنم می ذارم … اهورا فهمیده خبر چین بودنه آسو رو … دلم میگیره برای آسویی که از اولش براش بدبختی داشتم و حالا هم همینطور … خودمو فحش و ناسزا میدم برای دهن لقی که پیشه مسیح کردم ! 

کسری کلافه میگه : یاشار خبر مرگت درست بنال … الان کجایی اصن ؟ … 

یاشار ـ کلانتری )( … موندم ببینم چه خاکی بریزیم سرمون … زندایی بفهمه غش و ضعف میره برا مسیح …  

کسری ـ سِِکرت بمونه الان میام ، فعلا! 

یاشار ـ اسکلی ؟ کجا بیای ؟ تایم اداری نیست وثیقه مثیقه قبول نمیکنن که … 

کسری عصبی تر از قبل میگه : گفتم بمون میام … ببینیم چه خبره اصن ! 

گوشی رو قطع میکنه که تند بلند میشم و میگم : وایسا منم بیام… 

کسری نگام میکنه : کجا پاشی بیای ؟ … کلانتری جای توعه ؟ … 

کلافه و عصبی میگم : به خدا دق میکنم اینجا بمونم … تورو خدا کسری … 

پوفی میکشه و میگه : سیم ثانیه آماده شو ، زود باش ! 

اصلا نمی فهمم چی می پوشم و چه برمیدارم یا چطور آماده میشم … فقط پله های راهرو رو دو تا یکی پایین میرم و کسری توی ماشین منتظرمه … به محض نشستنم راه می افته و میگه : 

ـ از اولشم از این نسناس خوشم نمیومد .. داداشته درست ، منتها سگ برینه تو روحش که ریده تو زندگیمون ! 

دلگیر میشم … اما چیزی نمیگم … تورج برای من همه چیزه … مثل مسیح … موقعیت بدی گیر کردم … نمیشه انتخاب کنم بینه مسیح و تورج که کدومش رو داشته باشم … من هر دو رو می خوام … زیاده خواه نیستم .. اما هر دوی اونا تنها آدمای مهمه زندگیمن ! 

نزدیک ساعت ۳ صبح میشه که میرسیم … هر دو پیاده میشیم و سمت ورودی میریم که صدای باز و بسته شدن در یه پرشیا که پارک شده توجهمون رو جلب میکنه … نگاه میکنم و یاشار پیاده میشه … بهمون که میرسه میگه :

سلام! 

کسری ـ سلام … چی شده ؟  یاشار ـ پشت تلفن که گفتم بهت … 

کسری ـ ایی دهنت سرویس مسیح … اِِی دهنت سرویس … 

کلافه دستی روی صورتم میِکِشم … 

ـ نهان ! 

با شنیدن اسمم با این تُُن صدا تند برمیگردم … با دیدن آسو مات می مونم … گوشه ی لبش پاره شده و نیمرخشکبوده … چشمای غرق اشک با صورت بی آرایشش .. از آسو بعیده این به فکر خودش نبودن و به خودش نرسیدن .. 

ـ آسو ! 

جلو میرم و دستم رو روی صورتش میکِِشم … مقصر این کبود شدنش منم و اشک تو چشام حلقه میزنه … جلو میاد و سرش رو روی شونه م میذاره .. میگه : 

ـ من دوسش دارم به خدا … من … من جاسوسه تورج بودم … اما بودم ! خیلی وقته نیستم … من … من دل دادم بهش نهان … 

دستام رو دور تنش حلقه میکنم و اشکم روی گونه م میریزه … شاید من تنها آدمی هستم که درک میکنم آسو رو … دل بستن و دل دادن دسته خود آدم نیست که بشه بره تو تنظیماتش و یه عده رو بلاک کنه تا نتونن مزاحم  بشن ! 

من فقط درک میکنم ؟ یاشاره عاشقه سحرنازی که براش ممنوعه س شده چی ؟ … کسری که عاشق ساغر مطلقه با یه خانواده ی زمین تا آسمون متضاد با خانواده ی خودش شده چی ؟ … مسیح و من … یا … یا اهورای دل بسته به آسویی که خبر چینه تورجه ! 

ماها خیلی عجیب عاشق شدیم … دل بستیم … اشک ریختیم … نظم زندگیه ما روی بی نظمیه ! … دل تنگی و بدبختی و دل بستگی از در و دیوار زندگیمون میریزه و من نگام میره سمت کلانتری که مسیح و اهورا اون داخلن … مسیح جوشه زندگیه به هم ریخته مون رو می زنه که نظم نداره …. که موندیم بسازیم یا بسوزیم بابت اتفاقای افتاده و من هنوز بلاتکلیفم که دوست داشتنه مسیح به کجا می رسه ؟! 

آسو رو از خودم جدا میکنم و با دستم نوازش وار اشکای روی گونه ش رو پاک میکنم … جای زخم روی صورتش دردش میاد که عضلات چهره ش کمی توی هم میره … دلم ریش میشه و ما حتی موقع لِِی ِلِی بازی کردنم هر کدوم می افتاد دوتایی گریه میکردیم … تورج خرجه دو تا بستنی میداد ! 

کسری و یاشار ما رو نگاه میکنن . مبهوته ابراز علاقه ی آسو به اهورا موندن که میگم : اهورا زده ؟ … 

هق هقش بلند میشه و میگه : دلشو شکستم که همچین شد … علاقه پاک خرج کرد نهان … دیدم حاله آشفته ش از دوست داشتنش به خودمو بعد گند زدم … خیلی بیشتر از اینا حقمه ، حقم نیست ؟! … 

کسری ـ زشته تو خیابون ، بریم تو ماشین … 

دله کسری هم برای آسو سوخته … حتی دله یاشار که سمت تنها سوپر مارکتی باز مونده ی اون خیابون میره تا بساط آب خنکی … اب میوه ای … کوفتی ،  جور کنه تا فشاره منو آسو سرجاش بیاد ! 

آسو صندلی عقب ماشین کسری میشینه و من کنارش جا میگیرم … هق هقه منو آسو اتاقک فلزی رو پر کرده .. کسری روی صندلی شاگرد نشسته و کلافه سمتمون برمیگرده : آب غوره گرفتن باز میکنه قفله سلوله اون دو تا عقب افتاده رو ؟! 

آسو صداش رو قطع میکنه و آروم گریه میکنه که من میگم : دل که آروم میکنه ، نمیکنه ؟! 

یاشار با آب میوه های دستش و چند تا آب معدنی سوار ماشین میشه … بینمون پخش میکنه و میگم : تورج ! 

کسری شاکی نگام میکنه و یاشار دنبال نِِی برای آب میوه ش توی پلاستیک میگرده و همزمان میگه : دسته کمی از مسیح نداره ها … چه بزن بهادریه دهن سرویس … هر سه اون تو آب خنک می خورن … 

ـ نمی ذارن ببینیمشون ؟ 

یاشار که نِِی رو پیدا میکنه نایلون رو اونور میندازه و خونسرد نگام میکنه : آره بابا ، می ذارن … 

امیدوار میشم که ادامه می ده : تازه مِِنو هم دارن … که مثلا وقتی با هم حرف میزنین دهنتون خشک نشه … خودهسروانم براتون سِِرو میکنه تا نوشه جان کنین ! 

کسری قهقهه میزنه و میگه : دهنت یاشار ! 

وا رفته میگم : الان وقته شوخیه ؟ 

یاشار ـ خواهره من ، قربونه آب دماقه آویزونت … مگه رفتن پارتی ؟ …. که بری داخل دلی از عزا در بیاری …

بازداشتگاهه عزیزم ، بازداشتگاه … 

پوفی میکِِشم … آسو سمتم برمیگرده … نگران و دو دل می خواد چیزی بپرسه … اما هر دفعه بی صدا سمت پنجره برمیگرده که میگم : آسو … چی شده ؟  ـ تو … تو مسیح رو دوست داری ؟  لبخند میزنم و میگم : خییییلی ! 

آسو وا میره … بهت زده نگام میکنه که یاشار حواسم رو پرت میکنه : 

یاشار ـ سحر کجایی که یادت بخیر … 

کسری ـ مُُرده ؟ 

یاشار ـ عمه ت ُمُرده بی پدر ! 

چشمای کسری گشاد میشه : مامانت ؟؟!!

یاشار جعبه ی دستمال کاغذی کنارش رو برمیداره و پرت میکنه سمتش : خفه شو کسری … خفه شو کره ُبُز! 

خنده م میگیره به این جنگولک بازیشون … خنده م میگیره و یادم میره از آسو بپرسم چرا رنگش پریده ؟ … چرا این همه تورج و اون بدشون میاد از جوش خوردن رابطه ی منو مسیح ؟

هر چهار نفر توی ماشین می خوابیم … خواب که نه … لم می دیم … حرف نمیزنیم تا صبح بشه.. . آسو تموم مدت خیره س به آسمون … آسمونی که از تیرگی در میاد و صبح میشه … پایانه شب سیه سپید است ! 

نفس عمیقی میکِِشم و صدای زنگ تلفن یاشار از جا می پرونه یاشاره خواب رفته رو … گوشی رو برمی داره : الو

… کیه ؟ … نه ، ینی … ها ! 

پوف کلافه ای میکشه و میگه : خسته نباشی واقعا ، من دیشب کلا خونه نبودم بعد الان تازه اوله صبح زنگ زدی میگی کجا موندم ؟ … بیرون … با مسیح و بر و بچ … نهانم با ماست … خب … بگو مادره من تا سحر رو نگیری برام خونه نمیام … یسنا خفه شو تو رو قرآن توام ، خوبه رفیق فابه سحرنازی خودت … عه جدا ؟!؟! که بیام خونه اون دََله دافه خیلی پلََنگ رو ننه ت برام لقمه بگیره ؟ .. 

کسری چشماش رو میماله و میگه : 

ـ ببند اون بی صاحاب دهنت رو ! خوابیما… 

یاشار پیاده میشه و گوشی به دست کنار خیابون شروع میکنه حرف زدن … آسو میگه : من جایی رو ندارم .. شما بیرون خوابیدن و تو ماشین خوابیدنتون از چیه ؟ 

کسری ـ ننه بابا که بیدار شدن به هم وصل شیم که نگران نشن چرا سه تامون هستیم یکیمون نیستیم ! یکی مونم غیب بشه ،  مادره زنگ میزنه مادر اون سه تای دیگه ، تا خبر بگیره ! 

آسو ـ نریم داخل؟ … 

کسری ـ زوده حالا ساعت ۷ صبح … یه نیم مین دیگه داخل میریم … منتها سند خونه ی مسیح تو خونه شونهکلیدش نیست گذاشته شرکت ، می مونه خونه ی اهورا … 

آسو ـ من دارمش … 

کسری تند عقب برمیگرده و منم با تعجب به آسو نگاه میکنم که میگه : خب ، چیه مگه ؟! 

کسری ـ تو چرا کلید خونه ی اهورا رو داری مثلا ؟   آسو ـ من تو ایران جایی رو نداشتم که ! 

کسری ـ اِِی اهورا حرومـ..

تند میگم : خب دوتایی برین خونه ی اهورا دیگه ! 

به کسری و چهره ی با مزه ش چشم غره میرم که میگه : خب حالا ، بریم ؟ … 

آسو ـ بریم دیگه … 

کسری رو به من میگه : تو میای ؟ 

ـ نه ، با یاشار همینجا میمونم ، شاید اجازه دادن برم ببینمشون … 

از ماشین کسری پیاده میشم و اونا هر دو با هم میرن … یاشار که تلفنش تموم میشه میگه : چیشد ؟ کجا رفتن ؟ ـ رفتن خونه اهورا سندش رو پیدا کنن بیارن … 

یاشار ـ از دیشب مونده اینجا ، خو همون دیشب میرفتن دیگه … خر واقعا خره ها ! … بریم تو ماشینه من.. 

گوش میکنم و هر دو میشینیم … یکی دو ساعت میگذره و تازه کلانتری اجازه ی ورود میده … داخل میریم و بعد از تحویل گوشی رامون میدن … 

با هزار بدبختی اجازه ی ملاقات میگیریم ، فقط من … بدونه یاشار  … اونم پشت درای آهنی بازداشتگاه … درایی که یه پنجره ی مربعی کوچیک تنها راه ارتباطی با مجرمه داخلشه … 

سرباز صفره کنار در پنجره رو باز میکنه و سرش رو جلوی پنجره ی باز شده میگیره ، صدا میزنه : بازداشتی مسیحه یکتا …. بیا ملاقاتی داری … 

 صداش می پیچه که صدای مسیح رو میشنوم : کیه ؟! 

تند جلو میرم … کف دستای داغ کرده م رو روی در آهنی زرد رنگه از رنگ و رو رفته میذارم و با بغض میگم :

مسیح … 

تند جواب میده : نهان … نهان اینجا چی کار میکنی تو ؟ … کلانتری جاعه توعه ؟… 

با گریه میگم : دلم طاقت نیاورد … دست بلند کردی روش ؟ .. تو قول دادی … قسمت دادم درگیر نشی … 

صدای نهان گفتنه تورج رو از پشت سرم می شنوم …. تورج رو توی اتاقک بازداشتگاه رو به روییه مسیح حبس کردن … جدا از هم … با بغض سمت صدای تورج برمی گردم و میگم : تورج ! 

صدای تورج لا به لای صدای ضربه ی محکمی که مسیح به در میکوبه گم میشه … عربده میکِِشه … 

ـ جاکِ**ش میگه تو خواهره منی … میگه من با خواهره خودم بودم … 

صدای نعره هاش می پیچه و پشت سره هم ضربه میزنه به دره اهنی … صدای اهورا رو هم میشنوم : مسیح بسه ..

مسیح آروم باش … 

تورج مسیح رو به باد فحش میگیره …. سر و صداها بالا میره … مسیح از کنترل خارج شده و میگه : من بیناموسم؟

… نهان زنمه … ایهاالناس زنمه … 

دستام یخ میکنه … هم دما میشه با تنه یخ کرده ی در … عرق سردی از تیره ی کمرم راه میگیره…  وا می رم وسرباز هلم میده … سربازم سر مسیح داد و بیداد میکنه … مسیحی که ندیده می تونم حدس بزنم رگ های برجسته یگردنش رو … رنگ پوسته کبود شده ش رو … چشمای سرخ از خونش رو … 

کُُله سالن کلانتری صداشون  می پیچه … عجز و نا توانی توی صداشه … تو گوشه منم می پیچه که داد میزنه : 

ـ زنمه … من با زنم بودم … خوده بی ناموسش می گه خواهرته … نهان کجا خواهره منه ؟ … نهان کیه اصن ؟… 

من کیم اصلا ؟ … قطره اشکم سُُر میخوره … یاشار از بین مامورای جمع شده میاد و به من میرسه … بی هوا دست میبرم و پیراهنش رو از آرنج چنگ میزنم … حس میکنم رنگه منم پریده…  پیراهنش رو چنگ میزنم تا نیفتم…  

صدای ناله هام زیر دست و پای مسیح از عشق و از نیاز تو گوشم میپیچه … صدای تورج که میگه تو اون دختر فروخته شده نیستی … تورج کیه ؟ … من کی ام ؟ … مسیح کیه ؟!

سرگیجه میگیرم … یاشار دستش رو دورم حلقه میکنه … صداش رو گنگ میشنوم … اصلا نمیشنوم … لباش تکون می خوره … 

حتی صدای مسیح رو نمی شنوم و یه صدا تو گوشم زنگ میزنه …  خانوم شدنت مبارک … از صدای آسو بدم میاد … صدایی که می گه خدا نمی ذاره ! … خواهر با برادر ؟ … مسیح کجا برادره منه ؟ … 

منه ترکیه مونده با مریم و بابا میثم کجا و مسیحه مامان ماهی و حاج کمال کجا ؟ … چی به چی ربط داره ؟ … ما فقط یه شب نقش بازی کردیم … من شدم ساره ی فرار کرده و اون شد راهه نجاته من برای فرار از اون ساختمونه لعنتی

  …

راه نفسم تنگ میشه و یاشار منو تا جایی میکِِشه که هوای آزاد به صورتم میخوره … رنگ و روی اونم پریده و گیجه … روی تک پله ی کناری ورودی کلانتری منو می شونه و خودش میره ، نمی دونم کجا ؟ مهمه مگه ؟  … 

من عاشقه مسیحم … عاشق اخم و ماهیچه های پیچ در پیچش با تعصبه زیر دندون مزه کرده م ! عاشق عشق بازی و بوسیدنش ….  عاشق بودنش وخندیدنش … گیر دادنش … وجودش … منه لعنتی همه ی مسیح رو دوست دارم! 

سر انگشتای لمس شده از سردیم رو روی لبم می ذارم و لمسش میکنم … حسابه اینکه چند بار با لبای مسیح بی حِِس شده ، ِگِز گِِز کرده از دستم در رفته و با خودم میگم : داداشمه ؟! 

یاشار بهم میرسه … مشت خودش رو از آب پر میکنه و روی صورتم میریزه … شوکه بهش نگاه میکنم که میگه :

نهان … نهان تو رو علی حرف بزن … یا امام حسین … نهان رنگت عینه میت شده … حرف بزن دختر … 

چشام بارونی میشه و میگم : می … میگه خواهرشم ! … من خواهرشم ؟!؟! 

یاشار دستش رو روی سرش میذاره و کنارم روی پله وا میره : یا فاطمه ی زهرا … گه خورده میگه خواهرشی … کی گفته تو خواهرشی ؟ … خواهره مسیح ؟ … 

پیراهنش رو از سینه چنگ میزنم و میگم:  آ .. آره … منم همینو میگم … میگم من کجا مسیح کجا …. مگه نه ؟! 

یاشار گیج نگام میکنه … اونم نمی دونه چه خبره … منم نمی دونم … هیچکس نمی دونه … تورج می دونه با … با آسو … 

بی حواس و تند از جا بلند میشم … نگام به خیابون نیست و می خوام رد بشم که صدای بوق ممتد یه ماشین از جا منو می پرونه …. یک قدم مونده به من روی ترمز می زنه که صدای نعره ی یاشار میاد : نهان … 

پاهام سست میشه و برای نیفتادنم هر دو دستم رو روی کاپوت ماشین تکیه میدم و نگام مبهوت میمونه روی صندلی شاگرد  … 

با چشمای گشاد شده میگم : بابا ؟!

تند از ماشین پیاده میشه … عینک آفتابی بزرگش رو برنمی داره و به اندازه ی من شوکه س و لب میزنه : نهان !

صاف می ایستم و یاشار بهمون میرسه … بازوم رو میکِِشه : خوبی ؟؟ .. خورد بهت ؟ … 

عصبی سمت راننده بر میگرده که نگاه من به بابام میخکوب میشه و حس میکنم لازمه که دختر ناز کنه و باباش بخره … همه ی عمر نازه منو خریده و میگم : بابایی … 

یاشار که اماده ی توپیدن به راننده و بابامه با شنیدنه صدای من خشکش میزنه و بابام پر عشق جلو میاد … به من که میرسه سمت سینه ش هلم میده و بغلم میگیره … میگه : 

ـ جان … جانم عروسکه بابایی … کجا بودی نفسه بابا ؟! 

هق هقم بلند میشه و میگم : قهرم باهات … دق کردم … 

سفت و محکم بغلم میکنه … بابای من همینه … بابا میثمم همینه … مسیح هیچوقت داداشه من نیست … گریه م که شدید میشه منو سمت ماشین می بره. .. درش رو باز میکنه و روی صندلی عقب میشونه … سمت یاشار بر میگرده و میگه : 

ـ من شما رو نمیشناسم … اما حاله دخترم خوب نیست … باید بریم دکتر … 

یاشار نگام میکنه و میگه : آ. .. آره .. برین من پشت سرتون میام … 

بابا سری تکون میده و در سمت من رو می بنده … خودش سرجای قبلش میشینه و خطاب به راننده میگه : برو …

زود باش … 

نگاهش به منه و من گریه م بند نمیاد … میگه : نهان گریه نکن بابایی … نریز اینا رو دختر قشنگم … خودم میبرمت یه جای خوب … 

سرم گیج میره و من حالم بََده … چشمام سیاهی میره و اخرین صداهایی که می شنوم صدای قربون صدقه های مداومه بابامه که مثل همیشه عینه مُسَکِِن عمل می کنه ! 

گیج و مَنگَمَ …. یه صدای نا مفهوم رو می شنوم : پشت سرمونه … ۲۰۶ آلبالویی … جلوشو بگیرین …

نمی فهمم خوابم یا نه … خوابم میبینم یا نه ؟! … خسته م فقط! 

 *

مسیح جلو میاد … با لبخند… لبخندی که عشق از توش داد میزنه … لبخندی که توش غرق میشم … من محو چشماشم و اون با دستاش صورتم رو قاب میکنه … 

صورتش رو جلو میاره … خم میشه تا به من … به لبام برسه …. لبام رو اسیر میکنه … می بوسه … با عشق ، با ذوق ، از سره علاقه … 

من همراهیش نمیکنم … من فقط محو بودنشم … فقط با دیدن چشمای بسته مونده ش از علاقه و از سر لذت ،

لذت میبرم … اسمه این حسی که دارم عشقه…  همین که اون محوه منه و منم محو اون ! … اگه عشق نیست ، پس چیه؟  یکی بازوم رو می کِِشه…  جدا میشم از مسیح …  عقب برمیگردم … تورج با اخم بهم زل زده …. کسری اخم آلود کنارش ایستاده … مریم ، بابام ، ایلگار با ماهی و کمال … تاسف میخورن … با غیض نگام میکنن … مثل آدمیک ه کار حرومی کرده باشه … مسیح شوهرمه ! 

آسو با بغض میگه : نهان ، با برادرت … با داداشت ؟! 

خشکم میزنه … بهتم میزنه … تند سمت مسیح برمیگردم … این بار چشماش پر از اشکه …. من چشمای مسیح روهیچوقت اینطوری ندیدم … اینطوری اشک آلود … اینطوری شکسته …. من خوشم نمیاد از حسرتی که بین مردمکچشماش خوابیده … خوشم نمیاد از نگاهی که انگار ، نگاهه آخره  ! 

دستم رو با احتیاط جلو می برم … اونقدری محتاط که انگار محو میشه … که انگار باد مسیحم رو می بَرَه … سر انگشتام که پسراهنش رو لمس میکنه … مسیح غبار میشه …. محو میشه … نیست میشه … ته دلم  مچاله میشه … قلبم دردش میاد … اونقدری دردش میاد که تیر میکشه …. 

دستم رو روی سینه م … روی قلبم مچاله میکنم … چشمام رو میبندم و لبم رو از درد گاز میزنم …. همه دورم جمع میشن … صداهاشون تو سرم می پیچه … من هنوز چشمام بسته س … 

تورج ـ تو یه ننگی … 

ماهی ـ مسیح برادرته … 

آسو ـ چطور تونستی ؟  بابا ـ اون پسرمه ! 

جیغ میکشم … از اعماق وجودم و تنم می لرزه …. تند سرجام میشینم … چشمم می خوره به دیوار سفید رنگه رو به روی تخت که یه ساعت فانتزی فقط روش نصب شده … یه ساعت گِِرد و شیشه ای … 

ساعت ۱۱ صبحه …. ! ۱۱ ؟!؟!؟ … با هول اطرافم رو نگاه میکنم .. یه اتاق فانتزی و شیکی که اسپرته … من کجام ؟ … حنجره م می سوزه و در اتاق تند باز میشه … با دیدن بابام بغض میکنم … با عجله داخل میاد و لبه ی تخت میشینه

… دستش رو روی بازوم میذاره … 

ـ نهان … چی شده دخترم ؟ … خواب بد دیدی ؟ … 

غمگین و پر بغض نگاش میکنم و میگم : حا … حالم خوب نیست ! 

مثل همیشه بغلم میکنه و میگه : بابا که هستم ، از چی حالت بده دختره قشنگم ؟ …

باهام حرف میزنه … به قوله تورج لی لی به لالام میذاره و لوسم می کنه …. تورجم لوسم میکرد و لوسم میکنه…. 

تورج کجاس ؟ … 

چیز نمیگم و کمی که آروم میشم دست و صورتم رو میشورم و پایین میرم … یه خونه ی نسبتا بزرگیه و بابا پشت میز ناها خوری نمی دونم چند نفره ی پذیرایی نشسته .. جلو میرم و روی صندلی کناریش جا میگیرم …. 

یه خدمتکار با لباس فرم مخصوص کنار میز ایستاده و با اشاره ی بابای برای چای شیرین درست میکنه … پیش دستی ها مربا و کره و پنیر با گردو رو جلوم می ذاره … میلی به خوردن ندارم و فکرم کنار مسیحه … مسیحی که میگن داداشمه و داداشم نیست ، شوهرمه ! 

بابا ـ بخور نهان … 

نگاش میکنم ، می خواد به روی خودش نیاره که از همه چیز خبر داره و میگم : تورج ! 

ـ دیروز رفته بودم ببینم برای چی درگیر شده که دیدمت اونجا ! 

ـ یه روزه بیهوشم ؟! 

عمیق نگام میکنه و میگه : یه روزه که گیجی … منگی … داغونی … چی شده ؟  زل می زنم به مردمک چشماش و میگم : من کی ام ؟! 

اخم ملایمی میکنه و میگه : نهان .. نهان اُُرگان ! 

من عاشقه این اسمم … عاشقه این نام خانوادگی … امروز بیشتر از هر روزی این اسم و این پیشینه ی خانوادگیرو دوست دارم … ! قطره اشکم سُُر می خوره و گونه م رو خط می ندازه … چشمای بابا خیره س به همون قطره اشکی کهروی گونه م سُُر خورده و میگه : 

ـ تو خودت دوست داری کی باشی ؟! 

سوالش مشکوکه … سوالی که می پرسه و منتظره جوابه منه …. لبم رو با زبونم تََر می کنم و میگم : نهان … فقط نهان … من نهانم ؟!؟

لبخند کجی میزنه و میگه : تو تا ابد نهانه منی!  

نگاش میکنم … چرا من … چرا تورج … هیچکدوم شبیه بابا نیستیم ؟ … پُُر گِِله میگم : کجا بودی این همه وقت ؟  لقمه ای رو که برای خودش گرفته کنار می ذاره و دست به سینه تکیه میده … نگاهش دقیقه و میگه : فکر نمیکنی من باید اینو ازت بپرسم ؟ 

ـ مریم خواست منو به مازیار بفروشه ! 

ـ و تو فرار کردی ! 

ـ نباید فرار میکردم ؟ 

اخم میکنه : مریم بده تو رو نمی خواد … اون مادرته …. 

با صدای بغض کرده میگم : کدوم مادری دخترش رو می فروشه ؟! 

ـ باید با مازیار می رفتی ! 

ـ می رفتم و زنه دومش میشدم ؟ 

ـ اشکالش چی بود نهان ؟ … تو که می دونی مازیار تا چه حد تو رو می خواد … 

پوزخند میزنم و میگم : آره ، خیلی منو می خواست که می خواست بهم ### کنه … 

پوفی میکشه : بدهیمون صاف میشد …. به خاطر من … به خاطر بابات حاضر نشدی … 

نا باور نگاش میکنم … اونم نگام می کنه…  حالت تهوع میگیرم و میگم : فکـ … فکر می کردم اگه … گاه برگردی با مریم دعوات میشه که می خواست منو بفروشه … 

ـ اگه اون آدم یکی به جز مازیار بود قطعا دعوامون میشد …. من مازیار رو می شناسم … حالا جز تو یه زنه دیگه هم داشته باشه ، زمین به آسمون میاد ؟! 

شاکی و ناباور میگم : بابا ! 

لبخند گرمی میزنه که دلم رو گرم نمیکنه و بیشتر دلگیر میشم … میگه : جانه بابا ؟ خودم لوست کردم دیگه …

بایدم اینطوری باشی … 

دلگیر میشم ازش … نگام رو میگیرم و به مربای آلبالویی رنگه آلبالو خیره میشم … از جا بلند میشه و میگه : برای پس فردا بلیط گرفتم … میریم از این خراب شده … 

تند سمتش برمیگردم … سمت کاناپه ی جلوی تلوزیون میره و میگم : کـ … کجا میریم ؟  برمیگرده … دقیق و ریز بین نگام میکنه ، جواب میده : خونه … میریم خونه مون … ! 

ـ من … من نمی تونم بیام ! 

ـ فکر مدارکت نباش ، غیر قانونی میریم … 

ته دلم خالی میشه … بیخیال دیدن تی وی میشه و از سالن بیرون میره … دستم رو به تکیه گاه صندلی می گیرمتا پخش زمین نشم … 

خونه مون ؟؟ … خونه ی من اونجاییه که مسیح هست …. با دیدن برخورد بابا همه معادلاتم به هم ریخت …. باباحتی به خاطر من با تورج هم درگیر میشد و حالا از رفتنه غیر قانونی و خونه مون حرف میزنه …. 

حتی ناراضیه از رد کردن درخواست ازدواج مازیار ! … روی صندلی وا میرم … نگام رو دور تا دور سالن می چرخونم و خبری از تلفن نیست …. از جا بلند میشم و به اتاقی که صبح اونجا بیدار شده بودم میرم … لباسای دمه دستی که توی کمد گذاشتن و کمتر از دو سه دسته رو نگاه میکنم … تقریبا هم سایز منن و مهم نیست که لباسا برای کی هستن … 

نگرانم … نگرانه تورج و مسیح ! … لباس که می پوشم از اتاق بیرون میام … پایین میرم و به سمت خروجی قدم برمی دارم که خدمتکار جلوم می ایسته و تعجب میکنم … می خوام از کنارش رد بشم که بازم راهم رو سد می کنه …

اخم میکنم و میگم : 

ـ چیکار می کنی ؟ … برو کنار می خوام رد بشم                                                     …                                                                        

ـ ببخشید خانوم ، ولی آقا گفتن تا وقتی حالتون خوب نشده بیرون نرید … نگرانه سلامتی شما هستن.. . 

ـ بگین بهشون من به اجبار رفتم بیرون …. اصلا بگین به حرفه شما گوش ندادم … 

ملایم به عقب هُُلش میدم و از کنارش می گذرم … دستگیره ی در رو پایین فشار میدم … در باز نمی شه … قفله

… اخم میکنم و به سمتش برمیگردم … 

ـ در قفله ! 

لبخند خشکی میزنه و میگه : بهتره به اتاقتون برین و استراحت کنین … 

به آشپزخونه میره … از بابام شاکی میشم … کلافه باز از پله ها بالا میرم و توی اتاق بست میشینم … خبری از بابام نمیشه …. نمی ذاره بیرون برم … بابا از مسیح خبر داره ؟! 

حتما خبر داره که می دونه تورجم دعواش شده … دور تا دور اتاق رو نگاه میکنم و پنجره ی اتاق توجهم رو جلب میکنه … من نمی تونم از ایران برم … مسیح اینجاست … دل نگرانشم … 

پنجره ی قدی رو باز میکنم … به تراس می رم و فاصله ش از حیاط خیلی نمیشه … با گره زدنه دو تا شال بلندی که توی کمد هست میشه به کف حیاط سنگ شده ی این ویلای مسخره رسید …   

نگاهم رو دور تا دور حیاط می چرخونم و چشمم می خوره به یه مرد زیادی هیکلی … یه چیزی تو مایه های مسیح ! … کنار یه دری لبه ی سکوی دور باغچه ای که پر از گل های رنگی رنگیه نشسته ! 

نمی دونم  چرا ایستاده و زیادم دقت نمیکنم … باید فکرم رو کار بندازم … از کجا معلوم اگه برگردیم و بابا نخواد واقعا منو به مازیار بده ؟! … مازیار قطعا حالا عاشق نیست و فقط یه کفتار زخم خورده س … کفتاری که اماده ی حمله س … بزاق دهنم رو قورت میدم و ترس برم میداره … نمی دونم قراره چی بشه … فقط می دونم که دلم می خواد از اینجا برم … برم و با تورج و مسیح حرف بزنم ! 

شب از نیمه می گذره … تموم مدتی که توی اتاقم بودم خبری از بابا نبود … حتی نیومده بود حالم رو بپرسه … چرا این همه سرد رفتار می کرد ؟ … 

برای بار نمی دونم چندم به ساعت روی دیوار نگاه میکنم و این بار ساعت ۳ صبحه ! … شال های گره زده رو به نرده ی تراس گره می زنم … محکمش میکنم … بدنم می لرزه و می ترسم … مردکی که از صبح کنار اون در ایستاده بود حالا به دیوار پشت سرش تکیه داده و گیجه خوابه ! … توی چرته ! 

کم کم خودمو پایین میکشم … فاصله اونقدر زیاد نیست که بخوام بترسم … شبیه فیلمای دزد و پلیسی شدم و بااین تفاوت که من از دست بابام دارم فرار میکنم تا منو به ترکیه نبره…  فرار میکنم تا تکلیف خیلی چیزا روشن بشه.. .

چرا تورج می گه مسیح برادره منه ؟ … دلم یه جوری می شه حتی از تصور برادر بودنه مسیح !  

کف پام که کف حیاط رو حس میکنه شال رو ول میکنم … تعادلم به هم می خوره و سکندری می خورم … خودم رو نگه می دارم …. پا برهنه از راه باریکی میرم که به بیرون منتهی میشه … دارم می گذرم که کسی ضربه ای به در کنار همون گنده بک می زنه …. همون دری که از صبح این مردک زیاد از حد پیل پیکر از کنارش جُمُ نخورده ، مگه برای دستشویی رفتن …. 

صدای ضعیف کسی رو می شنوم : آهای … آب … کسی اونجا نیست … 

سر جام خشکم میزنه … حس میکنم حتی توان یه قدم اضافه تر ندارم … اینم می دونم که این تنها راه برای رفتن و نموندنه …. باید برم … با خودم میگم اشتباه فکر کردم … اشتباه شنیدم … می خوام به روی خودم نیارم … یه قدم دیگه برمی دارم که این بار ضربه ی دیگه ای به در می خوره ! 

انگاری نمی شه ، نمی تونم نا دیده بگیرم … این صدا محاله که صدای یاشار نباشه … نمی خوام باور کنم یاشار توی اون اتاقک حبسه ! … ما قرار بود بریم بیمارستان و بابا گفته بود ماشین یاشار دنبالمون بیاد ! چرا یادم نبود ؟ من حتی سراغه یاشار رو هم نگرفته بودم !… چرا باید حبس باشه ؟! 

توی سرم فکرایی وول میخوره که چشمام رو پر از اشک می کنه … پُرَم از نا باوری ، از بُُهت ، از بی خبری …. بابا داره چیکار میکنه ؟ … سمت اتاقک میرم … در فلزی داره … چِِفت فلزیش رو می کشم که صدای قیژمانندی میده … در اتاق رو هُُل میدم که همین بین مردی که حالا فهمیده بودم حکمه نگهبانه داره سر جاش تکون می خوره… 

 ته دلم می ریزه و با چشمای نیمه بازش منو می بینه … تند از جا می پره و من هول میکنم ، در اتاق رو  کاملا هُُل میدم که قبل از رسیدن نگهبان حداقل داخل رو ببینم و بفهمم کی داخله … 

در که باز میشه ، ته دله من خالی میشه …. یه اتاق خالی از وسیله که به ۹ متر هم نمیرسه … یاشار با لب کبود و سر و وضع نا مرتب به دیوار رو به رویی تکیه داده و با دیدنه من می خواد از جاش تکون بخوره که صورتش درهم میره … این ینی کتک خورده ؟ 

از بُُهت دستام رو جلوی دهنم میذارم که شونه م رو یکی عقب می کِِشه … همون نگهبانه لعنتی … به پشت روی سنگ های کار شده ی کف حیاط می خورم و نگهبان درو می بنده …. صدای بیجون و بلنده یاشار از توی اتاقک میاد :

ولش کن بی ناموس … ولش کن …. 

مرد اخمو جلو میاد و میگه : تو این جا چه غلطی میکنی ؟ … 

قدم قدم بهم نزدیک میشه که خودم رو عقب می کِِشم … بغض کرده میگم : د … دستت .. بهم دست بزنی … بابام

… بابا … 

اشکام پشت سر هم سُُر می خورن و خودم حرفی رو که تا نوک زبونم اومده تا بگم رو قبول ندارم ! بابام اونو تنبیه میکنه اگه به من دست بزنه ؟ … بابام ؟؟ …. هق هقم بلند میشه و حس می کنم تا انتها توی بدبختی فرو رفتم و حتی نمیدونم میثم کیه ؟ … بابامه ؟ دزده ؟ … 

مرد خم میشه و سر شونه م رو می گیره … یاشار به در می کوبه و میگه : تو رو خدا ولش کن … نهان … نهان خوبی؟

… حرف بزن لعنتی … 

صداش کم و کم تر میشه … سرشونه م تو دسته همون نگهبانه خیلی خیلی بزرگ تر و هیکلی تر از منه و من هنوزنمی دونم اطرافم چه خبره ؟ … حتی جیغم نمیزنم … فقط با بغض و اشک به دری خیره م که یاشار اون تو حبسه! 

مرد با دست دیگه ش در سالن رو باز میکنه و منو داخل پرت میکنه. .. آرنجم به کف سالن میخوره و تیر می کشه

… با ترس و استرس نگاش میکنم که داد میزنه : 

ـ میثم خان …. آقا میثم ! 

می ترسم … چرا می ترسم ؟ مگه مثم بابام نیست ؟ .. چرا باید ازش بترسم  ؟ … دلم گواه بد میده … با همون ترسی که حالا بیشتر شده به راه پله ای نگاه میکنم که صدای پا میاد و پشت بندش صدای میثم: 

ـ چه خبرته مرتیکه ؟ … هنوز صبح نشده خروس شدی ؟ … .. 

مردپوزخند میزنه وردیف دندوناش ترس رو به جونم میندازه … با سر خوشی میگه : ببر شدم ، شکار کردم برات ! 

میثم بالای پله ها چشمش که به منه افتاده کف سالن می خوره مکث میکنه … اخم میکنه … شاکی می شه …

اندازه ی یه عمر بابام بوده … هم اون می دونه حس و حالم رو .. هم من می فهمم حس و حالش رو … 

چیزی نمیگه … مرد هنوزم لبخند به لب داره و می دونه که این کارش بی پاداش نمی مونه … اما مگه میثم منو حبس کرده بوده ؟ … اون فقط می گفت من باید سلامتیم رو کاملا به دست بیارم … باید استراحت کنم … چقدر من احمقم ؟ … هرکاری میکنم نمی تونم اندازه ی خریت و حماقتم رو تخمین بزنم…. 

آخرین پله رو رد میکنه … از کنارم می گذره و روی مبل تک نفره ی رو به روم می شینه … نگاهش به منه و به مرد میگه : 

ـ برگرد سرکارت ! 

مرد سر خوش از سالن بیرون میره … میثم زل میزنه به چشمای بارونیه من و میگه : انگاری با نهانی که می شناختم فرق کردی … اندازه ی … 

مکث میکنه و لباش رو با زبون تر میکنه،  میگه : اندازه ی همین چند ماهی که نبودی …. مطیع تر بودی قبلا ! 

حتی نمی تونم حرف بزنم … ناباور نگاش میکنم که باز میگه : می خوای بری و به رابطه ی عاشقانه ت با برادرت ادامه بدی ؟ … 

خشکم می زنه …. بی توجه به حالی که دارم میگه : تورج از رو هوا حرف نمیزنه …. ما باید بریم … می خوای فرار کنی و بری دیدنه مسیحی که هنوزم اصرار میکنه تو زنشی ؟ 

حتی اشکام روی گونه م خشک میشه … اونقدری بهت زده موندم که بیخود  وبی معنی لبخند میزنم : دروغ میگی

… مگه نه ؟!

چشماش رو تنگ میکنه و میگه : باور نمیکنی ؟ تند میگم : حبسم کردی تو این خونه ! … من …من…. 

دودلم بپرسم یا نه …. اما دل به دریا میزنم و میگم : من واقعا دخترتم ؟

از جا بلند میشه … جواب نمیده …. جلو میاد ، خم میشه و بازوم رو میگیره …. می کِِشه … از جا بلندم میکنه … شبیه عروسک های کوکی شدم که دارن حملم میکنن … خوشم نمیاد.. . اما دست و پا هم نمیزنم … هنوزم کمی ته قلبم به این مرد اعتماد دارم … بیشتر می خوام بدونم کی ام و از کجا اومدم !؟

منو روی صندلی می ذاره … شال روی سرم رو برمی داره و دستام رو عقب می بره … می خوام دستام رو بکشم که فشار محکمی به شونه م وارد میکنه و وادارم می کنه سرجام بشینم … دستام رو پشت صندلی که روش نشسم می بره و با شال خودم می بنده … بیشتر نا باورم … همین نا باوری باعث شده هنگ کنم و بهت زده به کارایی که می کنه نگاهکنم …. که دست و پا نزنم و حتی پرخاش نکنم ! 

وقتی بستن دستام تموم میشه صندلی رو دور میزنه و روی مبل رو به روی من می شینه … تموم مدت با بغض وبهت نگاش میکنم که میگه : حالا حرف بزنیم ! 

اما من حتی نمی تونم حرف بزنم … یه چیزی اذیتم میکنه … منو نه ، قلبم رو اذیت میکنه …. آب دهنم رو قورت میدم … حنجره م درد میگیره … حس میکنم چیزایی رو قراره بگه که دوست ندارم بشنوم … من از میثمی که یه عمر بهش میگفتم و میگم بابا برای خودم بُُت ساختم و ته دلم ارزو میکنم این بُُت خراب نشه … نشکنه ! 

ـ نزدیکه سپیده دمه … خواستم تا غروب بریم ، بریم خونه مون توی ترکیه و حس کنیم آب از آب تکون نخورده … بی حرف و بی صدا … من به داشتنه توام قانع بودم … ینی حس میکردم انتقامم رو گرفتم … بیشتر شبیه آبی بودی که رو آتیشه دلم ریخته بودی … نباید می فهمیدی نهان … نباید همه چیز رو خراب میکردی … می تونستیم بریم … تصمیمم تا قبل از دیدنت جلوی کلانتری ، خاکستر کردنه روزای باقی مونده از عمره همه ی اونایی بود که منو تبدیل به اینی کردن که می بینی … اما بابا گفتنت همه ی معادلات رو به هم می ریزه نهان ! … همه چیز رو به من می ریزه … 

اشکم سُُر می خوره … دهنم رو باز میکنم بگم مگه غیر از بابا باید چی بگم بهت ؟ اما هرکاری که می کنم صدام در نمیاد …. لبخند میزنه : 

ـ خودم طوری بزرگت کردم که وقتی بگم بالای چشمت ابروعه ، پای چشمت نم برداره و گریه کنی … اما باید محکم تر از این حرفا باشی … حداقل از الان به بعد … قراره چیزایی رو ببینی و بشنوی که فکر نمیکنم دووم بیاری …

اما می خوام باور کنی … باور کنی که اگه اینطوری بزرگت کردم از روی علاقه بود … تو بخشی از وجوده ماهرخی … 

ته دلم خالی میشه … گرمم می شه … چیزی نمیگم … نمی تونم چیزی بگم … خودش می فهمه … از جیبش پاکت سیگارش رو در میاره و یه نخ از توش کِِش میره … با فندکی که توی دست دیگه گرفته روشنش میکنه و دله من اونقدر گُُر گرفته که ته سیگار روشن شده و سرخ شده خیلی شبیه حال و روز آتیش گرفته ی منه ! 

از جا بلند میشه … پُُک های محکمی به سیگار میزنه که شهامت به خرج میدم و میگم : ما … مامان مریم! 

صدای پوزخندش دلم رو خََش میندازه … میگه : فکر کنم تموم عمرش از هیچکسی به اندازه ی تو متنفر نبوده ! 

به سمتم برمیگرده و میگه : حق داره … تموم عمرش کسی بهش میگفت مامان که دختره معشوقه ی شوهرش بوده … ! خیلی سخته … 

خیره خیره نگام میکنه … حال و روزم  خوش نیست که میگه : نمی خوام از چیزی سر در بیاری … به هم میریزی نهان … بازم می خوای بدونی ؟ … این آخرین فرصته … با من بیا بریم … اینجا موندنت خوب نیست … من به بودنه تو کنارم قانعم … همه ی نقشه هایی که برای همچین روزی کشیدم دور میندازم…  نمی خوای کوتاه بیای ؟  … 

به سوالش محل نمیدم و میگم : ماهرخ ؟! 

لبخند کجی می زنه : زنگ بزنم و بگم دخترش همینجاست ، پا برهنه همه ی شهر رو گََز می کنه تا به تو برسه … 

لبم رو گاز می گیرم تا هق هقم بلند نشه … نگاهش خاصه … نگاهیه که مثل همیشه نیست … بدنم مور مور میشه … خیره میشه به لب گاز گرفته م ومیگه : 

ـ همه چیز رو به هم میریزی با موندنت … بخوام به زور می تونم ببرمت … اما نمی خوام ! … راستش خودمم بدم نمیاد آرامش این همه سالی که ماهرخ داشته به هم بزنم … بدم نمیاد ماهیته تو توی زندگیم عوض بشه و دخترم نباشی … می تونی جای ماهرخ باشی !

برای یه لحظه چشمام سیاهی میره … اونقدری بچه نیستم که منظورش رو نفهمم … که نفهمم می خواد چی روبرسونه ! … چشمام رو می بندم تا نگاهش که حالا پدرانه نیست رو نبینم … ! 

اما گونه هام بدتر خیس می خوره … بدتر اشک می ریزم … چشم باز میکنم که خم میشه … نفسم رو توی سینه محبس میکنم که بیخ گوشم میگه: 

ـ مازیار یه گرگه … یه گرگه وسطه میدون جنگ … گرگی که سر دسته رو نشونه میگیره … حرف از به هم پاشیدنه دشمنام که زدم … گفت قلب جمعیت رو نشونه بگیر … عزیزه دله  کمال و نور چشمه ماهی … عشق و خواهر مسیح و ته تغاریه تورج و کسری و سودابه … از همه مهم تر ، ریشه ی عذاب وجدانه اون کفتار پیر … خانوم بزرگ ! 

دسلب مسولیت درصورت عدم رضایت شما از قرار گرفتن فید سایت شما در نگین رمان از طریق دیدگاه زیر هریک از پست های مطالب مربوط به سایت شما اطلاع رسانی کنید تا بلافاصله فید سایت شما پاک شود 

نوشته های مشابه

پاسخی بگذارید

نشانی ایمیل شما منتشر نخواهد شد. بخش‌های موردنیاز علامت‌گذاری شده‌اند *

این سایت از اکیسمت برای کاهش هرزنامه استفاده می کند. بیاموزید که چگونه اطلاعات دیدگاه های شما پردازش می‌شوند.

دکمه بازگشت به بالا
بستن