رمان حرارت تنت

رمان حرارت تنت پارت۱۵

رمان حرارت تنت

جهت دسترسی اسان به پارت اول تا اخر رمان حرارت تنت واردشوید

پوفی میکِِشه و می دونم که می خواد خونسرد جوابم رو بده و می گه : 

ـ بد نیست … زیادی خوبه … اونقدر زیادی که همچین داری با رگ غیرتم بازی میکنی … برو عوض کن خانومم ، برو … 

نیشم شل میشه و میگم : خیلی هم قشنگه … 

نیمچه لبخندی به این لوس بازیم میزنه و میگه : توله ، میام ِجِر می دم تو تَنِِتا ! 

با خنده لباس عوض میکنم که باز رو به راه میشه و میگه ، می خنده … شوخی می کنه … شوخی هایی که رنگ به رنگ میشم و بازم بهش میگم که بی حیاس …. ! 

خوشحال میشم از این حساسیتش … از این گیر دادنش … از این که منو فقط برای خودش میخواد … 

هر چقدرم دلت آزادی بخواد … هرچقدرم دوست داشته باشی که بی قید باشی … بازم تعصبی که عشقت خرجت میکنه … زیر دندونت مزه میده … توی دلت قند آب میکنه و ته دلت می لرزه … احساست رو قلقلک میده… 

به خونه ی حاج کمال که می رسیم … پیاده میشیم … ابروهام به هم نزدیک میشه و سوالی می پرسم : مهمون دارین ؟

ـ خانواده ی یاشارن … یسنا جدا شده … امروز حکم طلاقش رو دادن و بعدا صیغه ش رو می خونن … ماهی گفته بیان تنها نمونن تو خونه حالش بگیره … 

به سمت ساختمون می ریم و میگم : مامان ماهی با خانواده ی پدریت راحت تره تا با خواهرش خودش … 

ـ سایه ی خواهرش رو با تیر می زنه … درسته که با برادر خواهرای کمال خوبه ، همون قدر که با اینا خوبه ، با خانوم بزرگ که میشه مادر حاج بابا َبَده … 

صبر میکنم و سمت من برمیگرده … هنوز دستم توی دستشه که میگم : وا ، تو مادر بزرگت زنده س ؟ … 

ـ آره بابا ، مادر بزرگ نگو ، فسیل بگو … 

خنده م میگیره : نگو اینطوری گناه داره … 

باز راه می افتیم و من ادامه میدم : پس چرا رفت و آمد ندارین ؟  ـ گفتم که ، مامان ماهی بدجور شاکیه ازش …. 

ـ حاج بابا چی ؟ 

ـ اونم شاکیه ، خیلی وقته حتی مادرش رو ندیده دقیقا یادم نمیاد ، اما چند سالی میشه  … اتفاقا دو هفته ی دیگه سالگرد ختم آقا بزرگه … بابای حاج کمال … از اهواز میاد …. میره خونه ی اهورا اینا … بعد از حاجی ،  بابای اهورا بزرگه س … اونجا میره تا با هم برن سرخاک … اهواز با عموی کوچیکم زندگی میکنه … مجرده اونم ! 

ـ من هیچی از زندگی تو نمیدونما …. 

ـ نه که من می دونم ! 

بی مقدمه میگم : تورج داداشمه ! 

میخکوب میشه … با مکث سمتم برمیگرده که میگم : همون عزیزیه که گفتی داغش رو به دلم می ذاری … 

زل میزنه به چشمام و وا می ره …. حس میکنم بازم از خودش و قضاوت عجولانه ش دلگیره … لبخند میزنم …

دست دیگه م رو جلو میارم و روی دستش می ذارم … همون دستی که دستمو گرفته … میگم : 

ـ گذشته ها رفته … بیا … بیا دیگه به روی خودمون نیاریم چی شده … 

هر دو دستش رو بیرون میکشه و تنگ بغلم میکنه …  بیخ گوشم میگه : گذشته گند زدم … خراب کردم …. آینده ت رو … آینده مون رو می سازم … قول میدم نهان ! 

ـ اینجاااااارووو …. 

از جا می پرم ، اما مسیح به روی خودش نمیاره و فقط زیر لب میگه : به وََالله شیطونه میگه ببرمش همون چهار راه خراب شده ولش کنم ! 

خنده م میگیره و ازش فاصله میگیرم … کسری دو تا یکی پله ها رو پایین میاد و سوت میزنه و میرقصه  : حالا یارُُم بیا … دلدارُُم بیا …. 

مسیح ـ چته تخم جِِن ؟ عروسی نَنَتِِه ؟

کسری ـ عروسی برجه زهره مارمونه …. ) رو به من ( اخلاقه ُتُخـ)( رو دوست داشتی با اخمش زیادی قشنگه ؟ بلند قهقهه می زنم و مسیح تند سمت کسری میره که کسری با همون سرعت دو تا یکی پله ها رو بالا میره … 

مسیح اخمو مچ دستم رو می گیره و دنبال خودش می کِِشونه ، غر میزنه : یکی نی بگه ساغر از جنگولک بازیای تو خوشش اومده یا دلقک بازیت قشنگ تره … 

نیم نگاهی به من می ندازه : نیشِِت شل شده ها ! 

با ته مونده های خنده داخل میریم … خنده م رو قورت میدم نگام که به مامان ماهی می خوره … حاج بابا مثل همیشه خوشرو سلام میکنه …. 

بعد از سلام و احوال پرسی با بقیه تنها صندلی خالی کنار یسنا رو نشونه میگیرم…  جلو میرم و کنارش می شینم … مسیح سرگردم سر و کله زدن با کسری شده که براش دست گرفته … یه بغل گرفتنه ساده توی باغ بزرگ این خونه چه دردسری شد … 

یسنا ـ چی شده کسری این همه ذوق زده س ؟ … 

می خندم : مرض داره ، چیزی نشده … تو خودت خوبی ؟  لبخند ملایمی می زنه : دلیلی برای بد بودن وجود داره ؟ … 

شونه بالا می ندازم : تا از چه دیدی بهش نگاه کنی … 

ـ یاشار گفت بهم کثافت کاری نادر زندگی تو رو هم گرفته … معذرت می خوام ! 

ـ بابت کاری که هیچ ربطی به تو نداشته و تو باعثش نبودی معذرت می خوای ؟ 

یسنا پوفی میکِشه : خواستم با چنگ و دندون نگه دارم زندگیمو … نه از روی علاقه … از روی نخوردن مهر طلاق توی شناسنامه م … منتها تیر آخرو حرکت زشتی که با تو کرده بود رها کرد … 

لبخند ملایمی میزنم … دستم رو روی دستش که روی زانوشه می ذارم و ملایم فشار میدم … می گم : پس خوشحالم که اون اتفاق تونست قانعت کنه که از تلاش دست برداری …. آدمی که از ریشه خرابه … میوه ی خوب نمیده … حتی بعد از هزار سال که پاش آب بریزی و کود بپاشی ! … دیگه چنگ و دندونم به کار نمیاد ! 

خم میشه و بی هوا گونه م رو می بوسه : این جمله ت رو باید با آب طلا نوشت ! 

ـ نهان … 

جا می خورم و به عقب بر میگردم .. حواسه مسیحم به سمت من پرت میشه … برای اونم این صدا زدنه مامان ماهی عجیبه … هولزده بلند میشم … 

ـ بـ … بله ؟ … 

ـ بیا میز شام رو بچینیم … 

گوش میکنم و به آشپزخونه میرم … سودابه یخ ها رو توی پارچ آب می ندازه و مامان ماهی برنج می کِِشه … سودابه با دیدنم چشمکی میزنه و به مامان ماهی اشاره میکنه که ینی برم پیشش … 

نفس عمیقی میکشم و کنار مامان ماهی می ایستم … 

ـ کا … کارم داشتین ؟ … 

ـ عروس خانواده باید وقتی مهمون میاد به خانواده ی شوهرش کمک کنه … 

لبم کِِش میاد تا بخندم و میگم : عروس ؟ … 

دست از سر دیس و برنج و قابلمه برمیداره و سمتم برمیگرده : عروس هستی یا نیستی ؟ … 

بغض کرده میگم : مامانش هنوز اجازه نداده … 

خود مامان ماهی جواب می ده : مامان یه مدت دلگیر بوده که حقم داشته ، نداشته ؟ … 

تند جواب می دم : معلومه که داشته … داشته که خجالت زده م هنوز پیشش ! 

لبخند میزنه : پس دست بجنبون که مهمونا مردن از گشنگی… 

میخواد سمت گاز برگرده که دستم رو روی ساعدش می ذارم و مانع می شم و میگم : زندگیمو باور نکردی ؟  لبخند تلخی میزنه و میگه : خودم چیزایی رو توی زندگی تجربه کردم … که … که نه تنها زندگیت رو باور میکنم

.. خودت و مَنِِش خانومانه ت این مدت کنار مسیح رو هم باور میکنم ! 

لبخند میزنم و مشغول کارش می شه … منم مشغول میشم … از آشپزخونه که بیرون میام مسیح با دیدن لبخندم لبخند میزنه و من نیشم باز تر میشه … خوشحالم که مامان ماهی کوتاه اومده … اما ته دلم هنوز از اون جمله هایی که از روی عصبانیت گفته بود دلخوره … اما به روی خودم نمیارم … همینقد که مسیح باشه و دیگه دغدغه نباشه ، کافیه ! 

بعد از شام دور هم جمع میشیم. .. یلدا چای تعارف میکنه و سودابه شیرینی می گردونه … یسنا بی هوام میگه :

زندایی … 

مامان ماهی با محبت جواب میده : جانم ! 

ـ شما که جدا شدین چه حسی داشتین ؟ 

همه سکوت میکنن … یه سکوت محض … سکوتی که انگاری یسنا نباید این سوال رو بپرسه … مادریسنا تشر میزنه : یسنا ! 

یسنا بغض کرده میگه : خواستم بودنم فقط ! 

دلگیره از زندگی … از اینکه ۵ سال از عمرشو برای نادر گذاشته … برای کسی که حتی یک دقیقه هم با یسنا رو راست نبوده … می دونم که داره دنبال دلگرمی میگرده … دنبال اینکه به خودش ثابت کنه نه اولین نفریه که جدا میشه و عمرش پای یه عوضی حروم شده ، نه آخرین نفریه که کم میاره …. 

مامان ماهی هم انگار درک میکنه که میگه : ما موقعیتامون فرق داره … 

بابا کمال میگه : ماهرخ … 

ماهرخ اهمیت نمیده و رو به یسنا ادامه میده : من عاشقانه می پرستیدم کسی رو که ازش جدا شدم … اما .. اما بعید می دونم تو حتی دوست داشته باشی نادری رو که می دونی چقدر خطا رفته ! 

دهنم باز میمونه … ماهی یه زندگی ناموفق داشته ؟ … یه طلاق ؟ … اما صدای مامان ماهی بیشتر بهت زده م میکنه : وقتی از کمال جدا شدم حس پوچی داشتم … حس کسی رو که از یه بخش از وجودش دست کشیده … اونم فقط به جرم اینکه پدرم یه اعدامی بود…. ! 

از کمال ؟ … از بابا کمال طلاق گرفته بوده ؟ … گیج میشم … مسیح کلافه دستی بین موهاش می کِِشه : ول کن مادرمن … 

ماهرخ اهمیت نمیده … قطره اشکش سُُر می خوره و دله من ریش میشه  : خانوم جانتون گفت من وصله ی این خانواده نیستم … اصلا من با خواهرای کمال دوست بودم … کمال منو از اون طریق میشناخت ) لبخند میزنه لا به لای بغض ( از وقتی منو دیده بود می اومد دنبال خواهرش که … 

به یسنا نگاه میکنه : مامانت رو میگم … چشم و ابرو می اومد … چشمک می زد … گل می گرفت … از هر کدوم دو تا ، تا یکیشون رو به من بده … )رو به کمال ( یادته کمال ؟ 

کمال اخماش حسابی توی همه … مامان ماهی انگار دوست داره تجدید خاطره کنه … مادر یسنا انگشتش رو پای چشمش میکِِشه … چی کشیدن که همه دَرهَمَ میشن ؟… 

ماهی ـ من … من با کمال فرار کردم … خانواده ش و خانواده م راضی نبودن … بچگی کردیم … فرار کردیم … بچه بودم اصلا … همه ش ۱۶ سالم بود .. آشنا پیدا کردیم … عقد کردیم … کمال تو نظام بود … لباس نظامی که می پوشید دلم ضعف میرفت … چهار قُُل می خوندم چشم نخوره … هیکلی و درشت بود … عینه الانه مسیح … یه کم ، ریز تر …

همه ش یه کم ! … بچه ها به دنیا اومدن … 

مکث میکنه … با زبونش لبش رو تََر میکنه : مسیح …. حمید ، سودابه ، کسری ، سَرَین ! 

لبخند میزنه : کمال دوست داشت بچه زیاد داشته باشیم … بعد چند سال تصمیم گرفتیم با خانواده هامون تماس بگیریم … من نه … اما کمال می خواست با خانواده ش باشه … من دور بودن از خانواده م رو ترجیح میدادم … البته همون چند سال کمال با خواهرش و برادراش در تماس بود … فقط خانوم بزرگ و آقا بزرگ خبر نداشتن از کمال … بچه ها قد و نیم قد و کوچولو بودن … بزرگ شون مسیح و حمید که چهار ده سالشون بود … با سودابه که یه قُُل اون دو تا حساب میشد … بعد کسری و بعد سََرین … دخترم تازه به دنیا اومده بود که آقا بزرگ از دنیا رفت … کمال مجبور شد شهرستان بره. .. 

کمال ـ ماهی کافیه … 

ـ بذار بگم … امشب حالم خوب نیست … تو رو خدا ! 

کمال از جا بلند میشه و از سالن بیرون میره … ماهی با اشک و بغضی که توش عشق موج میزنه به رفتن کمال نگاه میکنه و میگه : 

ـ رفت پیشه خانوم بزرگ … خانوم بزرگ نگهش داشت …. نذاشت بیاد … خودش سکته کرده بود … بونه میگرفت که اگه کمال بیاد پیش من میمیره … دکترا برای قبلش اضطراب و استرس رو ممنوع کرده بودن … خواسته ش طلاقه ما بود … کمال میخواست یه مدت دور باشه . نباشه … از طرفی دست تنها از پس بچه ها بر نمی اومدم … کمال سودابه و کسری رو با خودش برد … می خواست سََرین رو هم ببره که بهش اجازه ندادم … تازه داشت شیر می خورد بچه م … 

با اشک دستاش رو جلو گرفت و حجم کمی رو نشون داد : همینقدر بود .. همینقدر کوچولو … کمال رفته بود ماموریت … خانواده م اجبار کردن جدا شم .. خانوم بزرگ برام آدم فرستاده بود … بابای اهورام اومد گفت جدا شو … غیابی … صاحب خونه گفته بود باید خونه رو تخلیه کنیم ، خانوم بزرگ گفت جداشو تا برات خونه بگیریم … تا آواره نشی … کمال ماموریت بود و ازش هیچ خبری نداشتم … طلاق گرفتم …  نگرفتم ، طلاقم دادن …. خانوم بزرگ برام خونه گرفت ، ماشین گرفت حتی اون خانومی رو که دایه ی کمال بود رو برام فرستاد … کمال اونو خیلی دوست داشت ، حتی بیشتر از مادرش … می گفت مادر نبوده ، ولی مادری کرده الحق که با اومدنش برای بچه ها توی همون دوره ی کوتاه مادری کرد … می گفت برای تو نه ، برای بچه ها … قبول کردم .. باید قبول می کردم … یه زنه تنهای مطلقه با سه تا بچه … ناشکری کردم .. گفتم چه خبره  چرا باید زایمانم چند قلو باشه ؟ .. که کم بیارم ؟ … که پشت کمال رو خالی کنم … اما کمال خالی کرده بود … سه ماه ازش خبری نبود … چشمم رو تلفن خشک شد … ماهنوش زیادی می رفت و زیادی می اومد … شوهرش …. 

هق هقش بلند میشه … مسیحم از جاش بلند میشه … دستش رو دور شونه ی ماهی حلقه میکنه و سرش رو روی سینه ش می ذاره … پر از عشق … عشقی که من لمسش می کنم می گه : تموم شد دیگه … 

ماهی با گریه و هق هق میگه : نشده … تموم نشده … صدای گریه ی سََرین اذیتم میکنه … کوله ی  مشکی و کفش اسکِِیت حمید اذیتم میکنه … همه چیز هست … کمالم هست … اون دو تا چرا نیستن ؟ … دارم میمیرم مسیح … تو اگه نبودی می مُُردم مسیح .. ! 

مسیح بوسه های پشت سر همی روی سر ماهی می کاره و یسنا و عمه گریه میکنن … یاشار کلافه سرش رو به مبل تکیه داده و چشماش رو بسته …. کسری خم شده و آرنجاش رو روی زانوهاش گذاشته و قطره اشکی که روی پارکت می خوره بهم می فهمونه اونم داره گریه می کنه به حال مادرش … سودابه از جاش بلند میشه و بیرون میره … دو تا عزیز کرده جاشون توی این خونه خالیه … 

حاج کمال اون چند ماه کجا بوده ؟ … ذهنم درگیر میشه . دلم می سوزه برای ماهی … می گن بچه عزیزه … حتما اونقدری عزیز هست که بعد از ۱۷ یا ۱۸ سال ماهی هنوزم داره مثل ابر بهار گریه میکنه و میگه گریه ی سََرین تو گوششه !  عزیزه که وسایل حمید رو نگه داشته و اشک می باره از چشمش و خون گریه می کنه دلش … ! 

زندگی چقدر می تونه سخت باشه ؟ … اندازه ی منه پس زده شده از خانواده م ؟ … یا اندازه ی جای خالیه دو تا از بچه های ماهی که هنوزم نمی دونه زنده ن یا مرده ؟ … یا یسنا ؟ …. یا حاج کمال عصبی که اون بیرون داره مرور میکنه که اگه این سه ماه بود شاید اینطوری نمیشد … ! 

اما اشتباه فکر می کنه … تقدیرمون نوشته شده … شاید اگه بود بدتر می شد … پس بچه ها چی شدن ؟ چطور گم شدن ؟.. . 

اون شب می گذره … مسیح ، ماهرخ رو می بره و تو اتاقش می ذاره … شب بدی بود … خیلی بد … اونقدر بد که حالا که تو ماشین نشستم دارم فکر میکنم چاله چوله های زندگی اونقدر زیادن که نمیشه نفس کشید … میشه ؟ … از پنجره بیرون رو نگاه میکنم و به مسیح که رانندگی میکنه میگم : 

ـ کاش یه روز بشه که همه مون بخندیم … از ته دل … از همونا که چیزی رو به دست اورده باشی که غمه گذشته رو بشوره ببََره…  که بابت داشتنش از ته دلت بخندی! 

  ـ من برای داشتنه تو می خندم … از ته دل! 

به سمتش بر میگردم … لبخند روی لبم میاد … لبخندم از ته دله .. اما استرس آینده نمی ذاره گذشته رو فراموش کنم ! 

باز به سمت پنجره برمیگردم و می خوام استرسه برخورد کسری رو نداشته باشم … اونم وقتی که برای شستن صورتم به سرویس رفته بودم … هلم داد و به دیوار چسبوند … چشماش سرخ بودن … سرخه سرخ ! … گریه کرده بود برای مادرش … خواهرش و برادرش… 

 اخمو و جدی زمزمه کرد : بهم یه توضیح بدهکاری … گند پشته گند اومد نشد توضیح بدی اون کی بود پشته خط که صداش برات آشنا بود و تو تاکسی داشتی باهاش حرف میزدی … که حالت بد شد …. حالیته نهان ؟ … 

تا حالا این همه خشن اونو ندیده بودم … اونقدر خشن که استرس گرفتم نکنه واقعا تورج ربط داشته باشه به دختر اونا .. اگه ربط داشته باشه تورج چی میشه ؟ … حتما بابا کمال شکایت میکنه …. نفس عمیقی می کِِشم و می خوام دور کنم این فکرا رو از  سرم! 

 *

ـ خونه نَمَون ….  یکی دو ساعت دیگه برات آژانس میگیرم برو خونه حاج کمال … خونه بمونی نگرانت میشم … 

به لطف مبل کنارش قدم بهش رسیده و درگیر بستن کراواتشم … کلافه مچ هر دو دستم رو می گیره و می غره :

دو مین ول کن این وامونده رو ، با توام .. 

پوفی میکشم و دستم رو از دستاش بیرون میارم و میگم : بااااشه … بااااشه …. از صبح بیدار شدم این دفعه ی هزارمته که میگی برم اونجا …. 

مسیحم کلافه تر از قبل میگه : من آخه کِِی کراوات بستم این باره دومم باشه ؟ … 

یقه ش رو روی گره ی کراوات مرتب میکنم و میگم : بابام میگه ، یه مرد باید اونقدر جنتلمن ظاهر بشه که کسی به خودش اجازه نداده هر حرفی رو جلوش بزنه ! 

با دست به هیکلش اشاره می کنم و میگم :البته تو بدون این کارام ظاهرت به کسی اجازه نمیده هرچیزی رو بهت بگه!  

دستش رو دور کمرم حلقه میکنه و بی هوا منو روی کولش می ندازه … جیغی میکشم و میگم : مسیح … وای مسیح الان می افتم … 

می چرخه و با خنده میگه : منو دست می ندازی توله ؟ … 

چشمام رو می بندم و با دستام محکم پیراهنش رو از پشت می گیرم و میگم : کراواتت .. کراواتت خراب بشه تو خونه رات نمیدم … واااای مسیح سرم گیج رفت ! 

آخرش رضایت میده و روی کاناپه می ذارتم … سرم گیج میره .. چشمام رو می بندم و صداش رو می شنوم : درو از داخل قفل کن … فعلا خانوم کوچولو … 

حرصی جیغ میکشم : می کشمت مسیح … 

صدای خنده ش بین صدای بستن در گم میشه و من همونطوری کج روی مبل دراز می کشم … لعنتی هنوزم سرم گیج میرفت…  کثافته گُُنده! 

 *

 باقی مونده ی نمک رو روی میذارم و با ملاقه برنج رو هم می زنم … امیدم اینه که این بار نسوزه … مامان ماهی کلی فوت و فن یادم داده بود … صدای در میاد … 

در واحد … چرا آیفون زنگ نخورده بود ؟! … پشت در ایستادم که باز ضربه ای به درمی خوره …  خشکم میزنه و می ترسم که صدای کسری رو می شنوم : نهان منم… 

پوفی می کشم و درو باز میکنم … داخل میاد : سلام … خوش اومدی … 

ـ سلام . خوبی ؟ 

در خونه رو می بندم و سمت آشپزخونه میرم که میگه : بیا کارت دارم … 

ـ چای بیارم حداقل … 

کسری ـ گفتم نمی خورم . باید حرف بزنیم … مسیح گفت میزنگه تاکسی بیاد ببره تو رو خونه ، گفتم خودم میام دنبالت … 

می دونم می خواد از چی سوال بپرسه … می دونم و خودم رو به ندونستن می زنم … جلو میرم و روی مبل رو به روییش میشینم : چرا به آیفون نزدی ؟  کسری ـ از در پارکینگ اومدم … 

ـ وایسا برم میوه بیارم … 

صداش بلند میشه : بشین نهان … بشین … محض رضای خدا دنبال راه فرار نگرد …  اگه الان آرومم اگه جوش نمیارم و اگه دارم باهات راه میام فقط به این خاطر که اون روز تو تاکسی دیدم که خودتم مُُردی و زنده شدی … دیدم و حس می کنم … حس نه ، فهمیدم که از هیچی خبر نداری … 

ـ پس دنبال چی میگردی اینجا ؟ … 

ـ دنبال …  

صدای در زدن میاد … کسری حرفش نیمه می مونه و ته دلم خالی میشه ، اگه این بار تورج باشه چی ؟ … تند بلند میشم … کسری اخم میکنه و ریز نگام میکنه … با هول و استرس سمت در میرم و که صدای تورج میاد :  نهان … نهان درو باز کن … 

بی حواس و پر استرس می گم : اِ .. اشتبـ … 

کسری بی هوا خودش ور بهم می رسونه و دستش رو جلوی دهنم می ذاره … بیخ گوشم آروم میگه : خودم می کشمت نهان … من نه … مسیح می کشه تورو … 

چشام گشاد میشه … اون فکر استباه می کنه … با دست آزادش جلوی در میره و قفل درو میزنه … کنار می ایسته که در باز میشه و تورج داخل میاد … 

با دیدن ما بهمون زل میزنه و من به تورج زل میزنم … چند ماهی هست که ندیدمش … دلم ضعف میره و انگار حالا که دیدمش فهمیدم چقدر دلتنگشم .. قطره اشکم میریزه و کسری با پاش به در می کوبه … در با صدای بلندی بسته میشه … کسری هُُلم میده سمت مبلا که تورج صدا بلند میکنه : هووووش … 

کسری پوزخند میزنه … چشماش سرخ شده و میگه : هوا خواهشم که هستی.. . همون الدنگ جلوی شرکت که عرضه نداشتی و نهان به خاطرت فرار کرد ؟! 

پوزخند میزنه : بزرگ شدی کسری ! 

اخم میکنه … ترسیده سمت کسری میرم و میگم : به خدا داری اشتباه میکنی …. 

کسری به کناری هلم میده و حتی نگام نمیکنه : خفه شو نهان … خفه شو .. .باورم نمیشه لعنتی … 

جیغ میکشم : داداشمه … به خدا داداشمه … 

سمت تورج می نالم : تو یه چیزی بگو … 

کسری وا رفته نگام میکنه که تورج جلو میاد … بغلم میکنه … حریص منو میبوسه … دلتنگمه … منم دلتنگشم … پیشونیم رو می بوسه … روی جفت دستامو … چشمامو … بالای سرمو … هول زده و نگران … تورج هم مادر بوده برام هم برادر هم دوست بعد از آسو ! 

چشماش رو نم اشک برداشته و میگه : خوبی نهان ؟ … خوبی یه دونه ؟ … لاغر شدی چرا ؟ … اذیت میکنه تو رو اون بی ناموس ؟ … آره ؟ … گریه نکن عزیزم .. 

با صدای بلند گریه میکنم و با مشت به سینه ش می کوبم : کجا بودی ؟ … این همه وقت کجا بودی ؟ .. من مُُردم و زنده شدم … می دونی چیا سرم اومد ؟ … 

تنگ بغلم میکنه و تموم مدت کسری بهت زده نگامون میکنه … هنوزم دو به شََکه … سرم که روی سینه ش می شینه میگه : تموم شد … حالا اومدم … 

ازش جدا میشم و دستش رو که کمی خراش برداشته تو دستم میگیرم … بالای زخمش رو می بوسم و میگم :

زخمی شدی ؟ باز دعوا کردی ؟ … 

فین فینم سالن رو برداشته و تورج خیره به کسری با نگاهه حرصی میگه :  اومدم که نذارم کسی از گل نازک تر بگه بهت … 

کسری ـ اومدی که چی ؟ ببریش ؟ … هه … اینارو باش … 

دلگیر به کسری نگاه میکنم که میفهمه … از در دلجویی در میاد و میگه : من … من نمی دونستم اون داداشته … 

چیزی نمیگم و تورج زیادی به کسری خیره س .. نگران می شم ، دعواشون بشه چی ؟ … به تورج نگاه میکنم : بیا بشینیم ، هان ؟ … خب بشینیم حرف بزنیم … باشه ؟ 

دستش رو می کِِشم و سمت مبل میبرم … روی اون میشینه و کسری هنوز سرپاست که از کنارش می گذرم … من حتی برنج رو هم یادم رفته … از خمیر ، خمیرتر شده و بغض کرده زیرش رو خاموش می کنم … کلا بیخیالی طی کردن و به روی خودم نیاوردن به من نمیاد ! 

آب میوه با لیوان رو داخل ظرف می ذارم و داخل میرم … کسری هم روی صندلی رو به روی تورج نشسته … مبل کناری تورج رو اِِشغال میکنم و میشینم … می خوام به کسری نگاه نکنم و این که فکر کرده دارم به مسیح خیانت میکنم فکر نکنم ! 

تورج پا روی پا می ندازه و میگه : دیگه وقتشه به نمایش مسخره تون خاتمه بدین … نهان با من میاد … 

به تورج نگاه میکنم و صدای کسری رو میشنوم : کی گفته ؟ موندن و نموندنش رو تو تعیین میکنی ؟ … بعد فکر کردی تو ببِ ُری و بدوزی مسیح تنش میکنه ؟ … 

تورج اخم میکنه : چیه ؟ مسیح خان از کیسه بوکس بودنه نهان خسته نشده ؟  کسری اخم ملایمی میکنه … منم گنگ میشم .. .تورج از کجا اینا رو می دونه ؟ … 

تورج دستش رو دور لیوان آب میوه تکون تکون میده و این ینی عصبیه …من این حالتای تورج برام آشناس و باز صداش رو می شنوم : 

تورج ـ من سرپرست نهان به حساب میام … می خوایم از کشور خارج بشیم … مسیح به نفعشه خودشو قاطی بازیه ما نکنه ! 

کسری ـ کجا گازش رو گرفتی داداش ؟ … 

لیوان از دست تورج می افته …. هولزده بلند میشم و لیوان رو از روی زمین برمیدارم … 

تورج بی معنی لبخندی میزنه و میگه : بی هوا سُُر خورد ! 

کسری بی اهمیت به وضع پیش اومده ادامه می ده : یه لحظه ترمز کن … اولا که اوضاع فرق کرده … دیگه بین مسیح و زنش جرقه ای نیست که تو بخوای کبریت بزنی تا آتیش بشه ! دوما جناب سر پرست ، حالیته الان نهان شوهر داره و تو نمی تونی براش تعیین تکلیف کنی ؟ … ضمنا ، شما کی باشی که از فروش خواهر گمشده ی من حرف می زنی ؟ 

تورج به وضوح رنگش می پره و اخم میکنه … یه اخم غلیظ و میگه : هیچی بینشون عوض نشده ) رو به من ( بگو راست میگم نهان …  ضمان من همه کاره ی نهانم و برای پس گرفتنش از هر راهه کثیفی استفاده میکنم … حتی راه انداختن جنگ روانی برای خانواده ت … ! 

کلافه به جفتشون نگاه میکنم : می شه بس کنین ؟ … 

کسری ـ چی رو بس کنم ؟ دزدکی مهمون راه دادنت توی خونه ؟ … که اونم از قضا برای داداشه من تعیین تکلیفمیکنه ؟ 

تورج به تمسخر میگه : چه داداش خوبی!!! 

کسری ـ عینه تو که دایه ی مهربون تر  از مادر شدی …. نهان دلداه ی مسیحه و تو نمیتونی اینو عوض کنی… 

تورج عصبی بلند میشه و داد میزنه : نهان گه می خوره … حالیته ؟ دلش رو آتیش میزنم ، خودم می کُشمَِِش …

حالیته یا تموم ؟ 

کسری به مسخره میخنده و از جا بلند میشه : هیچ غلطی نمیتونی بکنی … 

تورج میخواد سمتش بره تا درگیری شروع بشه که تند با دستم ساعدش رو میگیرم : تو رو خدا … من بمیرم اگه درگیر شی … تو رو خدا تورج ! 

با نگاه پر از خشمی به کسری ازش رو برمیگردونه و با دو دستش بازوم رو میگیره : مدارکت رو بگیر … ینی می گیری … بهش نزدیک نمیشی … می برمت … میریم … خب ؟ … هرکی سنگ بندازه رو من برمیدارم از سر رام … باشه ؟ به مسیح میگی … 

به کسری نگاه میکنه و میگه : اگه قانونی و با دادن مدارک گذاشت که هیچ ، اگه نذاشت هزارتا راه غیر قانونی هم هست … 

باز نگام میکنه … خیره به چشمام میگه : دور بمون ازش … خودم می کُشَمِِت اگه بفهمم رابطه ت با مسیح فرق کرده ، اوکی ؟! 

بهت زده نگاش میکنم … جدی باهام حرف میزنه … از کُشتََن من حرف میزنه … بغض میکنم و بازوهام رو ول میکنه … از خونه بیرون میزنه … روی مبل وا میرم… 

 اگه تا الان به زور منو نبرده به خاطر کارای شرکته … می دونم که صبر کرده تا کمی حساب کتابا رو جمع کنه و اونور آب یه جایی رو پیدا کنه و بعد بریم … همین نقشه ی قبل از رفتنمون بود ! 

شب عروسی به رفتن و قید شرکت رو زدن قانع بود تا من با مازیار ازدواج نکنم … قرار بود بریم … اما الان که با مسیح عقد کردم و مدارک لازمه و البته اجازه ی همسر … گیر کرده … نمی خواد غیر قانونی منو ببره … تورج برای امنیتم میترسه و بری همین دست دست میکنه تا مسیح کوتاه بیاد و مدارک رو بده!  

مسیح مدارک رو میده ؟ … توی فکر میرم … اونقدر توی فکر میرم که نمی فهمم کسری کِِی شماره گرفته که حالا داره با تلفن حرف میزنه : مسیح بیا خونه … فورا بیا … آره … منم خونه تونم … منتظرتم … 

رنگم می پََره … عصبی بلند میشم … جلوش می ایستم .. گوشی رو که قطع میکنه جیغ میکِِشم : چرا زنگ زدی ؟ … چرا بهش گفتی ؟ … 

کلافه دستی بین موهاش میکشه و میگه : باید بدونه … باید بیاد … باید همون اول زنگ میزدم … ترسیدم دعوا بشه … مسیح اگه اینا رو بشنوه … 

با بغض میگم : نگو بهش … 

خیره نگام میکنه : که بذاری بری ؟ … 

ـ نمیرم … من … من بی مسیح نمی رم … 

ـ پس باید تکلیف این مرتیکه روشن بشه ، نباید ؟ … نگر به مسیح که یه روز بیاد ببینه جا تَرِِه و بچه نیست ؟ … 

باز جیغ میزنم : من نمی خوام برم … 

ریز بین نگام میکنه : نمی خوای بری ، قبول ! مسیح چرا خبر نداره از بودنه این نره غول ؟ … ها ؟ میدونه میادخونه ت ؟

پر بغض بهش خیره میشم که داد میزنه : با توام …

روی زمین می شینم …  به هم می ریزم …. از طرفی حرفه تورجه … تورجی که همیشه هم مادر بوده و هم برادر … طرف دیگه مسیحیه که حالا حتی اگه اون بخواد خودمم نمی خوام برم … اینجا خونمه … تورج چرا می گه نه ؟ آسو چرا می گه تورج بخواد خدا نمی خواد ؟ …. 

صدای چرخیدن کلید توی قفل در میاد و بعد مسیح داخل میشه … ته دلم خالی میشه و می دونم اگه کسری حرف بزنه چی میشه و استرس میگیرم. 

با دیدن حاله من کیفش از دستش می افته و حتی در واحد رو هم نمی بنده … 

با عجله سمتم میاد و جلوی روم زانو میزنه : نهان … چی شده عزیزم ؟  عصبی بلند میشه و سمت کسری برمیگرده : چی شده ؟ چی گفتی بهش تو ؟

کسری پوزخند میزنه ، مسیح هنوز بهش خیره س که کسری میگه : از خودش بپرس … 

مسیح ـ چی شده نهان ؟ چیزی بهت گفته ؟ … کاری کردی ؟ … کارت ندارم … فقط بگو چی شده ؟ ـ کسری اشتباه می کنه … 

کسری تند میگه : اومدم ، مهمون اومد براش … 

مسیح با پرخاش میگه : مهمون اومدن دلیله به گریه کردن نهان میشه ؟ … 

کسری ـ برادر زنت اینجا بود… 

مسیح اخم میکنه و منتظره تا کسری ادامه بده و ادامه میده : تورج …. 

مسیح به سمت من برمیگرده : چرا نگفتی بیام ؟  کسری ـ چرا بگه وقتی قراره با داداشش جیم شه ؟ … 

مسیح اخمو و ثابت می مونه از بیچاره گی گریه م میگیره و میگم : کسری به خدا داری اشتباه میکنی … 

کسری حتی نگام نمیکنه و مسیح هم همینطور … خیره به کسری میگه : اومده بود ببرتش ؟ … اگه نقشه داشت چرا باید جلوی تو بگه ؟ 

کسری ـ من اینجا بودم … اومده بودم دنبالش زنگ زدن … در باز کردیم اومد تو … فکر کنم بار اولش نبود که می اومد اینجا …. می گه می خواد نهان رو ببره … 

مسیح دستش رو پشت گردنش میگیره و با لحن آرومی که مشخصه آرامش قبله طوفانه میگه : قبلا هم اومده ؟  کسری ـ تو خبر داشتی ؟ … 

مسیح سوالش رو با سوال جواب میده : می خواد نهان رو ببره از اینجا ؟ … 

از جا بلند میشم و رو به روی مسیح می ایستم : مسیح … مسیح به خدا اونطوری نیست … 

نگاه از کسری می گیره و به چشمام خیره میشه ، سوال می پرسه : قبلا هم اومده بود نهان ؟ … 

ـ مسیح بذار حرف بزنـ … 

با دستاش بازوهام رو می گیره و محکم تکون میده … نمی ذاره حرفم رو ادامه بدم و  با صدای بلند می پرسه :

جوابه منو بده ، اومده یا نه ؟ … 

با پشت دست اشکام رو پاک میکنم و میگم : اومده ، ولی … 

بازوهام رو ول میکنه … یه قدم عقب بر می داره … کسری جلو میاد و می گه : گفتم بیای تا با حرف حلش کنیم!

مسیح حتی پلک نمی زنه و به چشمای بارونی من خیره س و باز میگه : اومده بود و تو نگفتی بهم تا باهاش برینهان ؟! 

کسری کنارم ایستاده و مسیح از حرص رو به قرمزی میره … می ترسم … حق دارم که بترسم … من عصبانیت مسیح رو بارها و بارها دیدم … مجسمه ی کریستال فانتزی روی عسلی رو برمیداره و عصبی و محکم روی پارکت کف سالن میندازه … از جا می پرم و مجسمه هزار تیکه میشه … 

کسری ـ مسیح آروم باش … گفتم بیای حرف بزنیم لامصب … 

مسیح ـ بیرون … 

کسری فقط نگاش میکنه که مسیح با چشمای ریز شده و تهدیدوارانه میگه : بیرون کسری! 

کسری به سمت من برمیگرده … محاله ترسم رو از چشمام نخونه … کسری منو انداخته تو دهنه شیر و بازیم داده … ملتمس نگاش میکنم … کسری هم نمی خواد بره .. اونم می دونه که مسیح آروم شدنی نیست و باید از تنها شدنش با من بترسه … 

مسیح با نگاه ما عصبی تر میشه انگار که جلو میاد و بازوی کسری رو میگیره … سمت در می بره : کجا میگی برم ؟ که بزنیش ؟ … مسیح داداشم پنج مین وایسا … 

مسیح گوش نمیده … از خونه بیرونش میکنه و در واحد رو میبنده … صدای بسته شدن در تنه منو می لرزونه …

به سمت من برمی گرده … کسری به در می کوبه : 

ـ مسیح زنگ می زنم کلانتری … باز کن درو … من دروغ گفتم اصن … گه خوردم مسیح …. باز کن … 

مسیح جلو میاد و یه قدمی من می ایسته … ناخود آگاه بیشتر می ترسم و قدمی عقب برمی دارم … اونقدری می ترسم که دیگه حتی خودم رو هم توجیح نمیکنم … 

مسیح به عقب رفتنم نگاه میکنه…  به چشمای ترسیدم و به لرزش دستام … من از سیاه و کبود شدنه دوباره م میترسم …. 

ـ زدمت ؟ … 

لحنش آرومه … آروم بودنش رو دوست ندارم … آروم و دلگیر … هدفش از سوالی که می پرسه رو نمی دونم که باز میگه : من که دیگه دست روت بلند نکردم ، کردم ؟  از وقتی گفتم مردونه پات میمونم … نامردی کردم ؟  قطره اشکم روی گونه م سُُر می خوره که میگه : چرا باز می ترسی ؟ … چرا گفتی بیاد دنبالت ؟… 

ـ مـ … مسیح ! 

کسری هنوزم به در میکوبه و مسیح میگه : حتی کسری میترسه دست بلند کنم روت … بد بودم ، قبول … گند زدم ، اینم قبول … درست شدم ، نشدم ؟ … 

آرومه … نمی خواد دست بلند کنه … پرخاش کنه … تهدید کنه … تا حالا بی صدا به حرفاش گوش می دادم و اشک می ریختم … آروم بودنش رو که می بینم می شکنم …. حس می کنم که مسیح اونقدری دلخوره که حتی نای پرخاش نداره …  من از یادم رفته بود که مسیح گفته بود مردونه پام می ایسته ! 

اونم می دونه مردونه موندن به دست بلند کردن و عربده کشیدن و دندون تیز کردن نیست ، به شاخه شونه کشیدن واسه خانومه خونه ت نیست ، واسه خانومی که بهت دل بسته و همه ی امیدش و پناهش تویی نیست ! …

 مرد بودن همین مردونه لبخند کاشتن روی لبه منه که مسیح خیلی مَردِ … اندازه ی همین صبح که با خنده از همخداحافظی کرده بودیم ! 

اونقدر شرمنده م از پنهون کردنه تورج و اومدنش به این خونه که این ملایمتش بیشتر درد داره… دردش بیشتر ازسیلی هایی که قبلا خوردمه . 

هق هقم بلند میشه و یه قدمی که عقب رفتم رو جلو برمی دارم … پیشونیم رو به سینه ش تکیه می دم و زار میزنم

… دستش رو دورم حلقه نمیکنه …. روی سرم بوسه نمی کاره و مسیحه لعنتی این بار به من نه ، به قلبم سیلی میزنه …

اینکه بغلم نمیکنه حس خفگی بهم میده … یاد گرفته تنبیه کردنه منو یا دلخوره ؟ … 

دستم رو دور کمرش حلقه میکنم … شکل بچه هام که از هیکل درشتش حتی دستام یه ذره مونده به هم برسه از کمرش … اما به هم نمیرسه … اونقدری همونطوری می مونم که دلم میگیره … دستام رو از دور کمرش برمی دارم و مشت می کوبم روی سینه ش ، با بغض و گریه و دلی که خیلی بی تابه میگم : بغلم کن … مسیح بغلم کن لعنتی … 

اخم کرده خیره به چشمام میگه : 

ـ چطور تونستی نهان ؟ … چطور به رفتن فکر کردی ؟ من دوستت داشتم…  

از زور گریه به ###که می افتم و میگم : نخواستم برم … نمی خوام برم به خدا … دوسم داشته باش … هیچجا نمی خوام برم … اومده بود بگه بریم … اون روز در خونه قفل بود .. نگفتم ، گفتم باهاش دعوا میکنی … امروز در خونه باز بود … به خدا نمی دونستم میاد … قبلا یه بار اومده بود .. به خدا راست میگم مسیح… 

بازوم رو میگیره و سمت بغلش هُُل میده … دستاش که دورم حلقه میشه راه نفسم انگار باز میشه … 

ـ نمی ذارم ببره تو رو … نمی ذارم هیشکی تو رو بگیره از من … حالا دیگه همه چیز فرق کرده … اون برادرته …

حرف دارم باهاش ، دعوا نه ! 

لگد محکمی به در می خوره که من از جا می پرم و مسیح پوفی می کشه … ازم جدا میشه و در واحد رو باز میکنه

: چه مرگته داری بال بال میزنی ؟

مسیح رو کنار میزنه و تند داخل میاد … 

مسیح ـ هوووش … 

رو به روی من می ایسته و میگه : زدت ؟ … دست بلند کرد روت ؟ … 

اخم میکنم و دلخور جوابش رو نمیدم که مسیح در واحد رو می بنده و همزمان میگه : رََم که نکردم ، کردم ؟  کسری اخمو نگاش میکنه : رم کردنت رو دیدم که تن و بدنم لرزید که مسبب کتک خوردنه نهان باشم … 

مسیح جواب نمیده و در عوض به من میگه : دست و روت رو بشور آماده شو ، میریم از اینجا … 

نگاش میکنم : کجا بریم ؟ 

مسیح ـ خونه ی حاج کمال … توقع نداری که راه رو برای داداشت باز بذارم دستت رو بگیره ببره ، ها ؟! 

ـ مسیح … 

مسیح ـ اعصاب کََل کََل ندارم ، میگم آماده شو یعنی آماده شو … خب ؟ 

کسری با چشم و ابرو اشاره میکنه که برم … گوش میکنم و بعد از شستن چشمای عین کاسه خونم به اتاق میرم و اماده میشم … حداقل خدا روشکر میکنم که بین منو مامان ماهی کدورتی باقی نمونده … از طرفی خوشحالم که تورج گفته به خاطر دور کردن من از اون خانواده حرف دختر گمشده شون رو پیش کشیده … 

اما منه احمق نمیدونم چرا به این فکر نکردم که دور کردن من از اون خانواده چه ربطی به دختر گمشده ی اونا داره ؟ هم من فکر نکردم … هم کسری !

 *

مامان ماهی که در ساختمون رو باز میکنه با تعجب به چمدون توی دستای من خیره میشه و کنار می ره برایداخل رفتنم … بعد از من کسری داخل میاد … مسیح باز به شرکت برگشته بود … 

ماهی ـ چی شده ؟ 

کسری ـ عروست قهر کرده از شوهرش اومده خونه ی مادر شوهرش ! 

ماهی ـ وا ، زبونت رو گاز بگیر بچه … ) رو به من ( نهان ، چی شده ؟ 

خوشم میاد که دیگه مجبور نیستم اسم ساره رو یدک بکشم و میگم : یه مدت مهمونه شمام … 

ماهی نفس عمیقی میکشه : مرض بگیری کسری که هیچوقت مثل آدم حرف نمیزنی ) رو به من ( مهمون چیه ؟ این جا خونه ی خودته .. اتفاقا به موقع اومدین … 

کسری ـ چرا ؟ چی شده ؟ 

روی مبل میشینم و کسری روی مبل رو به رویی جا میگیره … من حتی باهاش یه کلام هم حرف نزدم … دلگیرم … اونم شدیدا ! 

ماهی آب میاره و میذاره روی میز … میگه : شب به خاطر اومدنه خانوم بزرگ خونه ی اهورا اینا مهمونیه … ما هم دعوتیم .. زودتر آماده شین برین ) رو به من ( خانوم بزرگ تا حالا تو رو ندیده ، می خوام معرکه باشی و بی نظیر … به سوالاش راجع به خانواده ت هم همونی که همیشه میگی رو بگو ، که خارج از کشورن … نمی خواد زیاد بازش کنی … 

کسری پوفی می کشه : من که نمی رم … 

ماهی اخم تندی میکنه : بیخود … مادربزرگت بعد یک سال اومده … 

کسری اخم میکنه : اون مادر بزرگه من نیست … 

ماهیرخ ـ مادر کماله … مادره بابات … مهم نیست طرز فکرت راجع به اون چیه ؟ مهم اینه که به پدرت احترام بذاری … به خودش و مادرش … 

کسری ـ بابا خودشم نمیاد … 

ماهرخ ـ اون به خاطر من نمیره … 

کسری عصبی بلند میشه : منم به خاطر خودم نمیرم … به خاطر خواهرم و برادرم نمیرم … شاید اگه بابا نمیرفت اینطوری نمیشد … شاید اگه خانوم بزرگ اینطور نمیکرد اصلا ما تنها نمی موندیم … من به چشمای خودم دیدم آه و ناله ش رو … گریه زاریش رو … همون موقع می خواست خواهرزاده ش رو به بابا غالب کنه … بابا که زن داشت ، بچه داشت

  …

کسری عصبی از پله ها بالا میره … ماهی نفس عمیقی میکشه و در ساختمون آروم باز میشه . حاج بابا که داخل میاد تند بلند می شم به احترامش .. چهره ی خسته ای داره … نه از کار ، از سختی … 

جلو میرم و با لبخند کیفش رو میگیرم و میگم : خسته نباشی … 

لبخند مهربونی میزنه و برای اولین بار جلو میاد … پیشونیم رو گرم می بوسه و میگه : سلامت باشی دخترم .. 

ذوق میکنم .. من حاج کمال رو واقعا عینه بابام دوست دارم … چقدر حسرت می خورم برای بدیدن بابام … حتی تورج ازش چیزی بهم نمیگه … 

داخل میاد و ماهرخ گرفته و غمگین روی مبل نشسته …  اونم مثل من میدونه که حاج کمال این پرخاضه کسری رو شنیده … کمال خم میشه و پیشونی ماهرخ رو هم می بوسه و میگه : کجا سیر می کنی خانومم ؟ … نمیگی خسته نباشم تا خستگیم در بره ؟ 

ماهی بغض کره میگه : شنیدی ، نه ؟ 

کمال اخم ملایمی میکنه : کر بودم خبر نداشتم ؟ معلومه که شنیدم … توام بی انصافی نکن ، بهش حق بده .. 

ـ مادرته … 

کمال ـ اندازه ی جونه دو تا بچه م بهم بدهکاره … حالا تو حساب کن چقدر میشه ؟ .. عهد بستم با خدام اگه بچه م رو پیدا کردم ، همگی با هم میریم دیدنش … اینکه توام می بخشیش … 

ماهرخ زار میزنه : بچه هام پیدا بشن هرکاری میکنم کمال … هرکاری … 

تنهاشون میذارم و به آشپزخونه میرم … زیر لب فحش می دم باعث و بانی این بدبختی رو … چای که اماده ش و ماهی برای اومدنه کمال درست کرده رو توی استکان میریزم و با سینی داخل میبرم … روی میز میذارم که حاج کمال میگه : نهان ، میتونم یه چیزی ازت بخوام ؟  کنجکاو نگاش میکنم : جانم بابا ؟! 

کمال ـ میشه با کسری حرف بزنی ؟ … 

جا میخورم … من با کسری قهرم … در عوض میگم : چشم … 

کمال لبخند میزنه : راضی کردن سودابه سخت نیست … اما کسری و مسیح با تو…  می دونم از پسش بر میای ! 

لبخند میزنم : مسیحم چشم ! 

کمال ـ خدا ازت راضی باشه بابا جان ، برو که ببینم چه می کنی … 

ناراضی از پله ها بالا میرم … غر می زنم با خودم … میگم میرم اگه خواست بیاد ، بیاد … نخواست نیاد ! پسره ی احمق … جلوی در اتاقش که میرسم … با لگد به در میزنم که زود درو باز میکنه و با چشمای درشت شده میگه : با لگد زدی دره اتاق رو ؟ 

اخمو میگم : اماده شو بریم خونه ی اهورا اینا …. 

محل نمیده … در اتاق رو باز می ذاره و داخل میره … بی میل داخل میرم که میگه : اعصاب معصاب ندارم نهان.. .

نمیام توی اون خراب شده که ملکه ی الیزابت اونجا بشینه و به روش نیاره یه عمره گند زده به زندگی این خانواده ! 

ـ کسری می دونم سخته … 

کسری تند و با پرخاش نگام میکنه و میگه : تو هیچی نمیدونی … نمی دونی صدای گریه ی مامانت بعضی شبا از خواب بیدارت کنه ینی چی ؟ … نمی دونی کمالی که گاهی قلبش تیر میکشه و قرص زیر زبونی میخوره چون عذاب وجدان داره که باعث گمشدن بچه ها اونه ینی چی ؟ … تو هیچی نمیدونی … سََرین رو بغل می گرفتم خودم … کوچولو بود … همه ش ۸ سالم بود … 

چشماش رو اشک می پوشونه … منم اشک جمع می شه تو چشمام … اما کسری و غرور مردونه ش اجازه نمیدن اشک ها بریزن … دلم میگیره و جلو میرم . یه قدمیش می مونم و میگم : کسری آروم باش … 

کسری عصبی تر میگه : آروم باشم ؟ آروم باشم که ماهی میگه برو دست بوسی واسه اون آدم که باعثه همه ی ایناس ؟ … من حتی حمید رو یادم نمیاد … چهره ش محوه … هم من ، هم سودابه …. ۱۸ سال خیلیه نهان … بابا حتی نمی ذاره نزدیک آلبوما بریم که نکنه داغ دلمون تازه بشه … 

دستش رو بین دستام میگیرم و میگم : به خاطر مامان ماهی و حاج بابا باید آروم باشی …. نباید ؟ 

پوفی میکشه و میدونم می خواد به خودش مسلط بشه … چند ثانیه میگذره و به دستش که تو دستای منه نگاه میکنه میگه : آشتی کردیا … 

اخم میکنم و تند دستام رو عقب میبرم و یه قدم عقب میرم : اصلا هم آشتی نکردم …

کسری لبه ی تخت میشینه و میگه : کردی ! 

نگاش میکنم … آرنج هاش رو گذاشته روی زانوهاش و به زمین نگاه میکنه که بی هوا می پرسم : مهمه برات آشتی کردنم ؟ 

کسری سر بلند میکنه : امروز با خودت چی فکر کردی راجع به من ؟ … من نه دهن لقم و نه آدم فروش و نه اینکه خوشحال میشم دو نفر رو به جون هم بندازم … پنهون کاریت بد بود نهان … مسیح شوهرته … می بینمش که دوستت داره …. امروز هرکسی دیگه جای تو بود ، هرکسی .. حتی من … اگه می فهمید بهش دروغ  گفته از کوره در میرفت …

برای همین بال بال زدم .. اما نمی خواد از گل نازک تر بهت بگه … نمی فهمی اینو یا خودت رو به نفهمی میزنی ؟  ـ تو شک کردی به من .. تو فکر کردی دارم به مسیح خیانت میکنم … 

کسری بی معطلی میگه : معذرت می خوام … نمی دونم چطوری باید این کارو بکنم که تو باور کنی واقعا بابتش متاسفم … اما واقعا متاسفم …  

تند میگم : امشب بیا بریم تا روش فکر کنم ، فکر کنم که ببخشمت یا نه … 

کسری چشماش گشاد میشه : بچه پررو ، اون به این چه ربطی داره ؟ … 

ـ نهان … نهان  کجایی ؟ … 

با شنیدن صدای مسیح عقب برمیگردم … با ذوق و صدای بلند میگم : آقامون اومد … 

صدای مسیح از چهار چوب در میاد : سلام وروجک آقاتون … 

پر عشق نگاش میکنم و سمتش میرم : سلام ، خسته نباشی … 

خم میشه و لبم رو نرم می بوسه و باز صاف می ایسته : یکی که یه زن عینه شما داره ، خسته هم میشه مگه ؟  کسری ـ بعد من میگم زن میخوام … میگن نه … خب آدم این همه فیلم میبینه تو خونه دلش زن میخواد … 

مسیح ـ ببند دهنت رو … چی گفتی آقاجون رفته تو لََک ؟  کسری ـ به تو گفته ؟ 

مسیح اخمو میگه : بیخود کردی حرف زدی بهش که اوقاتش تنگ بشه…  ماهرخ گفت بهم که گند زدی … 

کسری اخم میکنه : تو خودت حاضری امشب بری ؟ 

مسیح ـ تا قبل گند زدنه تو می شد یه جوری پیچوند ، الان دیگه نه.. . آماده میشی امشب همه میریم … خوش ندارم بیشتر از این ماهی و حاج کمال گرفته باشن … 

کسری پوفی میکشه و میگه : من قبله اومدنه توام می خواستم برم … شازده ت برام شرط کرده اگه بیام باهام آشتی میکنه … 

مسیح دستش رو روی کمرم میذاره سمت بیرون از اتاق هدایت میکنه … 

مسیح ـ شازده م شعورش اندازه ی ده تای توعه ! 

از اتاق بیرون میریم که میگه : آماده شو باید بریم … خوشگل و شیک و سنگین ! جلف نباشه لطفا ، باشه ؟ … 

سرمو کج میکنم و لوس میگم : چشم عاقامون … 

می خنده … وسط راهرو دو تا دستاش رو دو طرف سرم میذاره … خم میشه و لبم رو دندون میگیره که مشت می کوبم روی سینه ش : آخ … مسیح کثافت ! 

محل نمیده و لبم رو بازی می ده ، انگاری می خواد قورتش بده … بعد چند ثانیه بازم یه گاز ریز میزنه که باز صدایدر میاد : آی … مسیح خون میاد الان … 

صاف می ایسته و میگه : زبون که میریزی ، باس تاوان بدی … خب ؟  ـ اصنش تحریمت میکنم ! 

جفت ابروهاش بالا می پره و موذی نگام میکنه … تا بفهمم چی شده خم میشه و منو روی کولش می ندازه … می خوام جیغ نکشم و با صدایی که کنترل شده می گم : بذارم زمین … مسیح الان می افتم … لعنتی … گنده بک … 

وارد اتاق میشه درو هم میبنده … 

روی تخت پرتم میکنه …. کنار تخت ایستاده و دونه دونه دکمه هاش رو به ترتیب باز میکنه : تحریمم ؟ … همچین قورتت بدم نفهمیدی از کجا خوردی بچه … 

روی تخت میشینم : نه که منم خیلی بدم میاد! 

 چشماش گشاد میشه و با صدای بلند می خنده و میگه : اووووم …. پس نهان خورون داریم ! 

یکی در می زنه و مسیح پوف میکشه … با خنده نگاش میکنم که میگه : به لطف داداشه دیوثته که از خونه فراری شدیم دیگه … بعد پنج مین نمیتونم با خانومم تنها باشم ! 

ابروهام رو بالا می ندازم که اخمو سمت در میره … سودابه با سر و صدا از زیر دست مسیح رد میشه و میگه :

ـ سلاااام … من اومدم … چه خبره ؟ … چرا دیر درو باز کردین ؟ … 

مسیح ـ تو مُفَتِِشی ؟ … من نمی فهمم ، مجتبی خونه زندگی نداره ؟  با ذوق بلند میشم و میگم : سلام مامانی ! 

سودابه هم ذوق مرگ میشه : مامان شدن بهم میاد ؟ … 

مسیح سمت حموم میره و همزمان میگه : از همین الان دلم براش می سوزه … باب اسفنجی مامانش می شد امکان خوش شانسیش بیشتر بود تا الان که تو مامانشی ! 

میخندم و سودابه جیغ میکشه … مسیح حرصیه از این که سودابه خلوتمون رو به هم زده ! … عینه بچه های سرتقی که به خوراکی هاشون نرسیدن ! 

 *

ترمز دستی رو میکِِشه … بیخودی استرس دارم … اصلا دلم شور میزنه … پیاده که میشیم باد ملایمی میاد . ته دلم یه جوریه … چرا از دیدن خانوم بزرگ واهمه دارم ؟ … 

انگشتای مسیح بین پنجه هام،  پنجه میشه … محکم میگیره و نرم فشار میشه … دستم گرم میشه .. دستم با دلم … لبخند میزنم و با هم داخل میریم … کسری از اول مسیر تا حالا اخماش روی هم رفته و اصلا با کسی حرف نمیزنه … 

سودابه هم دست کمی نداره و حتی حالا که می خوایم به ساختمون بریم بازم مجتبی سفارش میکنه : سودابه رفتیم غیض و ایش نمیکنیا … زشته … اصلا هیچی نگو … باشه عزیزم ؟ 

سودابه کلافه دستش رو ول میکنه و سمت کسری میره .. دستش رو دور آرنج کسری حلقه میکنه و میگه : سرم رفت مجتبی ، ول کن تو رو قرآن ، خواهر و برادر خودتم اگه کسی می اومد می بُُرد همینقدر شاید بیشتر از ما متنفر بودی از اون جادوگری که اون تو نشسته ! 

مجتبی پوفی میکشه : انگار آب تو هاوََن کوبیدم از صبح تا حالا… 

مسیح ـ کافیه … 

اهورا از ساختمون بیرون میاد و با دیدنمون لبخند مصنوعی میزنه و اونم معذبه از دیدنمون و بودن خانوم بزرگکه میگه : شما اینجا چی کار میکنین ؟  مسیح ـ امر و نهی ننه بابامونه ! 

اهورا ـ به ههر حال خوش اومدین … 

داخل میریم و به محض ورودمون چشمم به یه مرد جوونه نا آشنا می خوره که با دیدنمون از جا بلند میشه .. با لبخند به منو مسیح و دستای گره خورده مون خیره میشه …. 

جلو میاد و با لذت به مسیح نگاه میکنه : مشتاق دیدار مسیح ! 

مسیح بدون نرمش اخمو میگه : پیر شدی کامران خان ! 

کامران ـ هنوزم به خونه ما تشنه ای ؟! 

مسیح ـ داغه دله ماهی و کمال … داغه بزرگتری میشه رو دله من … حمید هنوزم تو خاطرم هست ! 

 کامران ـ فکر کنم بچه ی خوبه کمال تو باشی ) رو به کسری ( مگه نه کسری ؟! 

کسری جواب میده : فکر نکن ، مطمئن باش … 

سودابه ـ داداشم یه دونه س … دومیش کسری ! 

کامران ابرویی بالا می ندازه و رو به مسیح میگه : دوست داشتنی ، مثل پدرت ! 

ـ مسیح جان … مادر اومدی ؟

همه سمت صدا برمیگردیم … یه پیر زن خمیده اما شیک … با چهره ی بغض کرده که خیره ی مسیحه … اولین نفر من به خودم میام … 

ـ سـ … سلام ! 

نگاش که به من می افته کمی دقیق میشم توی چشماش … چشمای طوسی همرنگه چشمای خودم ! … با دیدنم مکث میکنه … نگاش روی دستامون ثابت میمونه و لبخند پر از مِِهری میزنه : تو عروسه کماله منی ؟ … 

لبخند کج و کوله ای میزنم … عملا نمی دونم چی کار کنم … سودابه و کسری با اخم نگاه میکنن و مسیح میگه :

سلام ! 

اما حواس خانوم بزرگ به من پرته و یسنا میگه : خانوم بزرگ ، نهان که گفتم همینه … خیلی خانومه ! 

خانوم بزرگ لبخند میزنه : مسیحه من انتخابه بد ، تو کارش نیست ! 

زیادی مسیح رو تحویل میگیره … دم آخری به کسری و سودابه نگاهی می ندازه و میگه : می دونم به اجبار اینجایین ، حداقل بهم یه نیم نگاهی بندازین … 

پدر اهورا میگه : این چه حرفیه مامان ؟ بشین ، چرا سرپایی ؟! 

خانوم بزرگ بی اهمیت دستش رو سمت من دراز میکنه برای جلو رفتنم و پدر اهورا رو مخاطب قرار میده : بذار عروسم رو ببینم … 

مسیح پنجه ش رو از دستم بیرون میاره و اینطوری بهم اجازه میده که جلو برم … جلو میرم و یه قدم مونده به خانوم بزرگ می ایستم که خودش جلوتر میاد و بغلم میگیره … گرم و مهربون ! فقط به واسطه ی این که زنه مسیحم ؟ بیخ گوشم آروم میگه : مراقبه پسرم باش ! 

منظورش رو نمی فهمم .. اما لبخند میزنم … همه بالاخره می شینیم .. جمع ، جمعه همیشگی نیست … همه انگار معذب هستن … همه ی حواس خانوم بزرگ به بچه های کمال  و عروسش پرته … من پشیمونی رو توی کاراش می بینم . توی نگاهه طوسی رنگی که همرنگه نگاهه منه ! … میوه تعارف میکنه و زیاد از حد تحویل میگیره … می خواد اونا همبفهمن که پشیمونه .. اما خودش میدونه این داغی که جا گذاشته از ۱۸ ساله پیش هنوزم تازه س ! ….خانوم بزرگ حتی حال ماهی رو می پرسه و سراغ میگیره ! 

همه در حال حرف زدنیم که یاشار میگه : عزیز ، مامان می خواست یه چیزی رو به شما بگه ! 

مادر یاشار ـ یاشار الان وقتش نیست … 

یاشار عصبی بلند میشه : همین الان وقتشه … من دیگه صبر نمیکنم …. 

مادرش از جا بلند میشه و صدا بلند میکنه : من برات اون دختر رو نمیگیرم … 

پدر یاشار پوفی میکشه و میگه : باز شروع شد … 

کامران ـ چی شده آبجی ؟ … چه خبره ؟  عزیزم ـ آروم باش دخترم … بگو چی شده ؟ 

مادر یاشار سمت عزیز برمیگرده : کلافه شدم مامان … من دختر ماهنوش رو نمیگیرم برای یاشار … من از اون عفریته نفرت دارم … 

یاشار ـ اون عفریته چه ربطی به دخترش داره ؟ 

مادر یاشار ـ ربطش اینه که باید برم دست بوسیش تا دختر بهم بده … 

عزیز ـ ماهنوش کیه ؟ 

مسیح پوزخنده میزنه : خواهره دشمنه چند سال پیشه شما … انگاری از روی عَزََل نافه بچه و نوه ت رو با اون خانواده بریدن ! 

عزیز لب می زنه : خواهره ماهرخ ؟!

کسری ـ چه خوبم می دونه دشمنش کیه ! 

عزیز ـ من با ماهرخ مشکلی ندارم … 

سودابه رو به یاشار میگه : از من می شنوی برادره من ، دستش رو بگیر و فرار کن … والسلام … دیگه هم نیا …

وگرنه تو گوشت می خونن دور بشی بچه هاتم میگیرن ازت ! 

نیش و کنایه می زنه و مادر یاشار می غره : سودابه ؟! 

سودابه ـ جانم عمه جون ؟ .. مگه دروغ میگم … تازه حلالزاده هم به داییش میره … اومدیم و یاشار به حاج بابای من بره … بیچاره تا عمر داره عذاب وجدان خفه ش میکنه ! 

مسیح میخنده و میگه : دهنت سرویس سودابه ! 

اهورا زیر لبی جواب میده : مگه این که شانس بیاره حلالزاده نباشه ! 

منو سودابه می خندیم و کسری بلند قهقهه میزنه : اتفاقا به ریختشم میاد ! 

مجتبی چشم و ابرو میره برای سودابه که یعنی ببند دهنتو … 

  عزیز رو به دخترش میگه : دخترش چطور دختریه ؟ 

مادر یاشار ـ خودش نیست ، خداش هست … حرف نداره واقعا … دروغ چرا ؟ خیلی هم دوسش دارم چون خانومه

… منتها مامانش هرکار میکنم از گلوم پایین نمیره … 

کسری ـ عمه جان تو قحطی گیر کردی مگه ؟ نخورش … دخترش رو بگیر فقط ، مگه نه یاشار ؟! 

یاشار ـ خیلی دیوثی کسری نوبته توام میشه … 

کسری هر هر میخنده و عمه ش بهش چشم غره می ره که عزیز از جا بلند میشه رو به جمع میگنه : من خیلی

وقته فهمیدم که نباید مانع رسیدنه دو تا دِِل به هم بشی … ماهنوش اگه بده به دخترش ربطی نداره .. از نظر من تموم شده س و تو داری زور بیخود می زنی دخترم ! … شب همگی بخیر … 

همه ساکت میشیم … حتی کسری ! … از پله ها با کمک پدر اهورا بالا میره که کسری میگه : جدی جدی متحول شده انگاری … 

عمه ـ کسری تو حق نداری با خانوم بزرگ اینطوری حرف بزنی … 

کسری ـ جدا ؟ … کی این حق رو تعیین میکنه ؟  مسیح می غره : کسری !!! 

یاشار ـ والا من جاش بودم و خواهر برادرم اینطوری میشد چارتا لیچار هم بارش میکردم … 

کامران بلند میشه … به سمت پله ها میره و همزمان میگه:  ماهرخ واقعا ارزشه پشیمون شد داره و مادرم واقعا پشیمونه ! 

دسلب مسولیت درصورت عدم رضایت شما از قرار گرفتن فید سایت شما در نگین رمان از طریق دیدگاه زیر هریک از پست های مطالب مربوط به سایت شما اطلاع رسانی کنید تا بلافاصله فید سایت شما پاک شود 

نوشته های مشابه

پاسخی بگذارید

نشانی ایمیل شما منتشر نخواهد شد. بخش‌های موردنیاز علامت‌گذاری شده‌اند *

این سایت از اکیسمت برای کاهش هرزنامه استفاده می کند. بیاموزید که چگونه اطلاعات دیدگاه های شما پردازش می‌شوند.

دکمه بازگشت به بالا
بستن