رمان حرارت تنت

رمان حرارت تنت پارت۱۴

رمان حرارت تنت

جهت دسترسی اسان به پارت اول تا اخر رمان حرارت تنت واردشوید

کمال گنگ می پرسه : ینی چی ؟ 

مسیح ـ ینی از اول تا آخر طرف قرار داد هرچی شرکت بود با دوستای بازاریت رو ریخته بودی تو جشن عروسی منه بخت برگشته … که یه ### رو ببندی به ریشه من … از طرفی همون بی شرف گذاشته بود رفته بود … دسته منم مونده بود تو پوست گردو … بی عروس نمی شد بیام بالا تا واقعا آبروت بره … از قضا یه عروس فراری هم بود که من جای عروس خودم جا زدم … این نهان هیچ ربطی به اونی که زنگ زده به شما گفته من حالمه م نداره … این دختر نهانه و تومنی دو هزار فرق داره با اون دختری که با شما حرف زده …. 

کمال مستقیم منی رو نشونه می گیره که دارم گلوله گلوله اشک می ریزم و میگه : تو چرا فرار کردی ؟! 

همه سمت من برمیگردن .. حتی مسیح … نمی دونم چی بگم ؟ خجالت میکشم …. سر به زیر نشستم و هنوز دستم توی دست مسیحه … 

کف دست هر دو مون عرق کرده و مسیح بیخ گوشم می گه : حرف بزن نهان … 

سرم رو بلند نمیکنم … کمی دست دست می کنم برای جواب دادن … اما انگار این بار باید جوابگو باشم … میگم : من … ینی بابام کلاهبرداری کرد … افتاد زندان ، کلی بدهی بالا آورده بود … مامانم ، ینی مریم … ینی من بهش میگم مریم چون خودش خواسته و گفته بهش نگم مامان … منو فروخت … فروخت به مازیار … اون شریکه دادشمه … قطعات لوازم کامپیوتری … بیشتر سهام برای اونه … به شرط داشتنه من گفته بود که بدهی های بابام رو صاف میکنه … من ازت متنفر بودم … تورجم متنفر بود … تورج داداشمه … اوایل به خاطر بابام قبول کردم …. خانواده ی مازیار همه ایران بودن … شرط گذاشته بود تا مراسم عروسی ایران باشه … اومدیم ایران … اما همونجا فهمیدم اینجا هم .. اینجا هم یه زن داره

… ینی من می شدم دومین زنش … تورج با دوستم … اسمش آسوعه … همدستی کردیم برای فرار کردن … مازیار تهدید کرده بود اگه بذارم برم خیلی بد میشه و بابتم .. بایته من ، پول داده بود … اما به کمک تورج شب عروسیم از اتاق عقد از در پشتی ساختمون در رفتم … تو پارکینگ یه ماشین بی سرنشین که جفت دراش باز بود رو پیدا کردم همونجا بی فکر جای عروس نشستم … 

سر بلند میکنم و به مامان ماهی که وا رفته و بهت زده حواسش به منه میگم : به خدا .. به خدا من سر مسیح کلاه نذاشتم … 

کسری بین جمله م میپره و میگه : تازه مسیح بود سر این بدبخت کلاه گذاشت … ده بارش فقط با سر و صورت کبود می اومد اینجا چون شازده تون حرصش از ساره رو سر این بدبخت خالی می کرد …. 

مسیح ـ کسری میزنم یکی یکی دندونات رو می ریزم ته حلقتا … 

ماهی ـ خا … خانواده ت کجان ؟

مسیح با پرخاش می گه : خانواده نداره … اونی که بچه ش رو بفروشه پای بدهی خانواده نیست . 

تند میگم : بابام خبر نداره به خدا … اصلا بابام نبود … 

سودابه که بغض کرده میگه : خدا لعنتش کنه مامانت رو … 

دلم می گیره … چیزی نمیگم … بیشتر خجالت میکشم که مسیح باز به حرف میاد : 

ـ حالا من می خوامش … مهم نیست از کجا اومده و چی بوده و کدوم کره خری می خواسته ببردش و پول بده پاش … زنمه … نگهش می دارم … زمینم چسبه آسمون بشه می خوامش … فرق داره با ساره … خریت کردن شاخ و دم ندارهکه … خریت کردم با ساره قاطیش کردم دست روش بلند کردم … حالا اگه من از گل نازک تر بارش کردم … خودم خودمو ادم میکنم ، والسلام ! 

به سمت من برمیگرده و میگه : پاشو بریم خانومم ! 

عمدا می گه خانومم…  بی حرف از جا بلند میشم و مامان ماهی توی خودشه … حاج کمال اخم کرده و میگه : کارت درست بود این همه مخفی کاری ؟ … 

مسیح ـ چاره داشتم ؟ … دوره نمی افتادی ساره رو پیدا کنی باز ببندیش به ریشه من تا پای آبروت وسط نیاد ؟ … من خودم به در و دیوار زدم گفتم من نکردم … من هرز نرفتم … چپ می رفتین راست می رفتین سر تا پای مارو انگل جامعه می دونستین … هم خودت هم خانومه گلت ! 

به سمت در می ره و منم دنبال خودش می کِِشه … از خونه بیرون میزنیم و حس خوبی بهم می ده این بیرون زدن

… انگاری همه ی ساختمون و آدمای توش بیخ حنجره ی من بودن که حالا راه نفسم باز میشه … 

سوار ماشین میشیم و بیرون می ریم … چیزی نمیگم که میگه : 

ـ با معجون چطوری ؟ … 

نگاش میکنم … خودش اشکای توی چشمام رو دیده و به روی خودش نمیاره … ممنونم ازش که به روی منم نمیاره و در عوض لبخند میزنه … دستم رو از روی پام برمی داره و زیر دستش روی دنده میذاره و می گه : آدم یه زنه خوب داشته باشه … یه ماشین این مدلی … یه شب این شکلی … تازه برونه به سمت یه مغاز ه ی کوچیک تا یه معجون بگیره … خوشبختی مگه چه شکلیه ؟… 

واقعا خوشبختی چه شکلیه ؟ … نمی دونم …. من خوشبختم ؟ … 

بیهوا و بی فکر می پرسم : دوسم داری ؟ 

می خنده و فرمون رو دور میزنه … نگاش به جاده س و میگه : بلد نیستم بگم .. از حرفا و کارام بخون … 

قطره اشکم میریزه و میگم : بگو بهم ! 

نیم نگاهی بهم می ندازه و اخرش کنار خیابون نگه می داره … تازه سره شبه .. ساعت ۹ یا ۱۰ شب … هر دو شام نخوردیم … این مرتیکه ی زیاد از حد تو دله من جا باز کرده هم دلش معجون میخواد و از ماشین پیاده میشه … ماشین رو دور میزنه و به مغازه میره .. طول میکشه و تیک تیک قطره های بارون روی ماشین می خوره … دلم نشستن و ساکن بودن نمی خواد و پیاده میشم .. کنار ماشین می ایستم … 

ادما با عجله رد میشن … تنه به تنه ی هم میزنن … یکی با تلفن حرف میزنه و از کنارم می گذره : هوا خرابه …

بارون زده … کجایی ؟ … 

هوا خرابه ؟ … چشامو ریز می کنم و خیره می شم به آسمونی که داره می باره … بغضی که حبس کرده بودم بین دیواره های حنجره م اونقدری بالا میاد که اشک میشه … می باره … لابه لای دونه های بارون روی گونه م گم می شه … 

دستمو بلند میکنم و بین زمین و آسمون نگه می دارم … قطره های بارون که گاها حباب میشن روی دستم رو می بینم و حرکت نرمشون از لا به لای انگشتام و اشتیاقشون برای زمین خوردن .. یکی شدن با آسفالت … 

صدای پر از عشقش هنوز تو گوشمه که لب میزنه : خانوم شدنت مبارک ! 

هق میزنم و با خودم میگم ، خطا نرفتم .. رفتم ؟ ..

یکی با عجله سمتم میاد … سر بلند میکنم و میبینمش … دو تا لیوان بزرگ معجونی که با موز و کاکائو دکور شده اما به خاطر بارون از ریخت افتاده … رو به روم می ایسته و بهش زل میزنم … لیوانا رو روی سقف ماشین پشت سرم میذاره و حس میکنم می فهمه که من محتاج این بیرون موندن و خیس شدن و حس شدنم ! 

نمیگه بریم و بشینیم تو این ماشین … که از اون دخمه ی فلزی بیرون رو ببینیم و بارون رو لمس نکرده حس کنیم

  !

شکل پسر بچه های تخسی شده که بارون موهاش رو بازی داده و تاب داده تا روی پیشونیش … لعنتی این خیره بودنش ذوب میکنه منه عاشقش رو ! 

حال ناخوشم رو حس میکنه و بی ربط و بی هوا میگه : عینه یه تشنه ی تازه به آب رسیده بعد از اون همه سراب

… یا … 

کمی فکر میکنه و این دست اون دست … تهش میگه : یا نه…. 

لبخند میزنه : عینه یازدهمین مسابقه ی یه دونده ی بین المللی و اولین بُُردش بعد از اون همه شکست … 

لبخندش قلقلک می زنه احساس خیلی وقت بیدار شده م رو … خودش میدونه چی به روز من آورده ؟ … 

ـ همونقدر از بودنت و داشتنت لبریزم … اگه دوست داشتن نیست ، پس چیه ؟ 

مسیح نمی دونه که چه فکری عین خوره به جونم افتاده و روحم رو می خوره …. خبر نداره و یه قدم بینمون رو پر میکنه … دستاش رو از دو طرف من رد می کنه و به سقف ماشین پشت سرم تکیه می ده … صورتش رو جلو میاره و میگه : 

ـ بی حیا نیستم ، منتها … می بینمت بی قرار میشم واسه بی حیا شدن …  

   پلک می زنم و هنوز چشم باز نکردم که گرمی لبش رو روی لبام حس میکنم …. روی لب های یخ زده ی خودم … نم بارون صورتمون رو خیس کرده … عابرا میگذرن و یه ماشین از کنارمون می گذره … پسرک سرش رو بیرون میاره و داد میزنه : دمت گرم داداش! 

بوق میزنه و رد میشه … مسیح ازم جدا میشه و لبخند میزنه : چشمات از آسمون بارونی تره … جمعش کن بریم معجون از ریخت افتاده رو نوش کنیم ! 

خودش در ماشین رو باز میکنه و منتظر میشه من سوار شم و سوار میشم … درو میبنده … لیوانا رو از پنجره دستم میده و ماشین رو دور میزنه … سوار میشه … لیوانش رو دستش میدم و به معجون توی دستم نگاه میکنم … نیمه ش رو بارون پر کرده….. 

قاشق بلند پلاستیکی بی رنگش رو برمی دارم و یه قاشق دهنم می ذارم …. معجون با مخلوط بارونه و چاشنی نگاه عاشقانه ی مسیح که روی نیمرخم زومه …. مزه ی معجون یا موز و پسته نمیده …. مزه ی عشق میده و عجیب زیردندونم مزه میکنه و نوش جونم میشه! 

قاطیه ی رد بوسه ی چند دقیقه ی پیشه مسیح شده و دلم ضعف میره از عشقی که مسیح میگه بهم داره … ضعف میره و اصلا یادم میره باید بترسم از اینکه مبادا من همون دختر دزدیده شده باشم … باز با خودم میگم : نه ، تورج گفته نیستم! 

 *

صدای آیفون روی مغزم خط میکشه…  کِسِِل چشمای خمارم رو باز میکنم … سنگی که بازوی مسیح باشه زیر سرمه و با دستم که روی تخت سینه شه تکونش میده : مسیح … مسیح در میزنن … 

کمرم خشک شده و نمی فهمم این وسط پذیرایی روی سرامیک خوابیدن دیگه چه صیغه ایه ؟ .. اصلا ما داشتیم حرف میزدیم کِِی خوابمون ُبُرد ؟  پوفی میکشه و بازوش رو از زیر سرم برمی داره … از جا بلند میشه و انگاری کمر اونم خشک شده که میگه : اک هی … داره نصف میشه لامصب ! 

لبخند کِسِِلی به این همه همیشه طلبکار بودنش میزنم که آیفون رو برمیداره … چشمام رو میبندم و صداش رو می شنوم : بله … نخیر … اشتباه گرفتی … فک کنم واحد ۱۰۳ باشه … 

آیفون رو می ذاره صداش به گوشم می خوره : خانوم … خانومم .. پاشو تا یه لقمه ت نکردم … 

لبخند می زنم و باز چشم باز نمیکنم که میگه : تحریم کرده دکتر … منتها میام حالت رو می گیرما ! 

چشم باز میکنم که می بینم کنارم روی زمین نشسته و دستش رو تکیه گاه بدنش کرده … خیره نگام میکنه و میگه : عجب تیکه ای هستیا! 

ـ چه جور تیکه ای ؟ 

خم میشه و نوک بینیم رو میبوسه و میگه : یه کم شیطونی که بد نیست ، هست ؟  می خندم که روم خیمه می زنه … تصنعی اخم میکنم و میگه : مریض داری بلد نیستیا ! 

کج می خنده : من خودم یه پا مریضم ! 

ـ ععع مسیح ، اصلا گشنمه … 

ـ ورزش … ورزش کنیم … 

جفت ابروهام بالا می پره : چیکار کنیم ؟  ـ ورزش عزیزم … ورزش …

نگاهی به خودش و استایلش که هنوز خیمه زده بود میکنم و میگم : اینطوری ؟  لبخند موذی میزنه و میگه : شنا بلد نیستی عشق جان ؟! 

از عشق جان گفتنش دلم غنج میره و میگم : نه … برو ببینم … 

دو تا دستاش رو دو طرف سرم میذاره و به پارکت کف سالن تکیه میده … هر دو پاش رو جفت میکنه و کمی پایین تر از پاهای من پنجه هاش رو تکیه میده … مسیح خیلی بلند تر و درشت تر از منه و فکر میکنم حتی یه هفته هم برای استراحت کم باشه ! 

اولین شنا رو میره و پیشونیم رو میبوسه میگه : یک … 

با دیدن رگ های بیرون زده ی بازوهاش که واسه وزن سنگینی که تحمل میکننه هزار بار قربون صدقه ی خودش و هیکل خود ساخته ش میرم.. . 

دومین شنا ، چشم راستم رو می بوسه و میگه : دو … 

سومی ، چشم چپم و میگه : سه …. 

چهارمی که خم میشه با جفت دستام یقه ش رو میگیرم و نمی ذارم بلند بشه … صورتش چند سانتی صورتم میمونه و بی حیا میگم : سه روز بسه واسه استراحت ، بس نیست ؟ 

عمیق و با عشق نگام میکنه و پایین تر میاد … نوک بینیش و به بینیم میزنه و میگه : دیدی به یکی که تشنه س بگن آب میخوای بگه نه ؟ … بعد تو الان از من نظر می پرسی ؟ … 

ریز میخندم که میگه : همچین نخند توله …. درسته قورتت میدم به بعدا نمی رسی ! 

سرم رو بلند میکنم و چونه ی خوش فرمش با ته ریش فوق جذابش رو می بوسم … هنوزم یقه ش گیر دستامه و لوس میگم : وای که چقدر دوستت دارم ! 

میخنده میگه : چقدر ؟ …. 

ـ قد نداره که…. 

یهویی بلند میشه و زانوهاش از دو طرف پهلو هام روی پارکتاس … روی شکمم جا گرفته اما همه ی وزنش رو زانوهای خودشه … با یه حرکت تی شرت جذبش رو از تن جذابش در میاره و چشمک میزنه ، میگه : استراحت تعطیل! 

 *

 بیشتر مچاله میشم …. سر و صدا از توی آشپزخونه میاد و مسیح قول یه صبحونه و ناهار خوب بهم داده … صداش رو می شنوم : نهان نیام ببینم باز رو زمین دراز کشیدیا.. . موهات خیسه ! 

حالم خوب نیست و این سرمای پارکت بهم کمی جون میده … از آشپزخونه بیرون میاد و با دیدنم اخم کوچیکی می کنه … جلو میاد … خم میشه و از روی زمین بلندم میکنه …. موهای بلندم آویزون میشه و میگه : نذاشتی خشک کنم موهاتو هیچی … همینطوری هم خوابیدی روی زمین سرد ؟… 

دستام رو دور گردنش حلقه میکنم و سرم رو بین سینه ش قایم میکنم میگم : دعوام نکن … 

حس میکنم می خنده و بوسه ی نرمش رو روی شقیقه م حس میکنم … به آشپزخونه میریم منو لبه ی میز می ذاره و خودش روی صندلی می شینه … 

ـ رو میز بشینم ؟…  

ـ جای گلدون و گلش روی میزه …. 

ـ خب توام گلدونی … 

کره مربا رو روی نون می کِِشه و میگه : من از اون گلدون گِِلی بزرگام که کنار راه پله می ذارن …. 

می خندم و میگم : ولی من عاشق همون گلدونه گِِلی ام! 

لقمه رو سمتم میگیره و میگه : اینو بخور تا بریم خرید. .. خرت و پرت بگیریم کمی جون بگیری … بهتری الان ؟  ـ خوبم ! 

ـ رنگت پریده … 

ـ بهتر از قبلم …. 

می خواد جواب بده که تلفنش روی میز زنگ می خوره…  وصل تماس رو می زنه و می ذاره روی بلندگو …. 

ـ الو …. 

صدای یه زنه که با گریه میگه : مسیح … 

اخمای مسیح درهم میشه و منم وا رفته به موبایل خیره م که زن میگه : مسیح منم ماهنوش …. 

همزمان ابروهای منو مسیح بالا می پره و مسیح میگه : چی شده ؟ … چرا گریه میکنی ؟ … 

ماهنوش ـ اون یاشار پدر سگ کو ؟ … کجاس ؟ … 

مسیح عصبی میگه : اوی ، چی میگی برا خوت ؟…  

ـ سحر نازم رو بُُرده … 

مسیح ـ ُبُرده ؟ … مگه بی صاحابه که ببره ؟ … 

ماهنوش ـ اگه نبُُرده پس سحر نازم کو ؟ … 

مسیح ـ دختره تعه ، بعد از من می پرسی ؟ درست حرف بزن بفهمم چی میگی ؟ 

ـ دیشب خواستگار اومده براش …. مهمونا اومدن خونه ی من … عروس خانوم نیست .. نبود … من می دونم با اون توله سگ گذاشته رفته … 

مسیح عصبی بلند میشه و با صدای بلند میگه : گه خورده … اگه یاشار برده باشه که خودم خونش رو میریزم … 

ماهنوش گریه ش شدت میگیره و میگه : التماست می کنم مسیح ، باباش بفهمه خونش رو میریزه … 

مسیح گوشی رو قطع میکنه و شماره میگیره … بوق می خوره …. یک بار … ده بار … کسی بر نمیداره … منم نگران میشم … مسیح قطع می کنه و باز شماره میگیره … این بار سر دومین بوق تماس وصل میشه و با الو گفتنش می فهمم اهوراس … 

مسیح صداش رو بلند میکنه و میگه : یاشار کو ؟ … 

اهورا ـ پشت کوه … از من می پرسی ؟ … 

مسیح عربده میکشه : اگه بفهمم سحرناز دلش گرمه بودنه یاشار بوده و از خونه گذاشته رفته … بی ناموسه عالمم جِِر ندم یاشار تخم سگ رو … خب ؟

اهورا ـ اوی … یواش … چی شده ؟ چه خبره ؟ … 

مسیح ـ یاشار رو از زیر سنگم شده پیداش کن اهورا … پیداش کن … 

گوشی رو قطع میکنه و باز شماره میگیره … این بار تماس وصل میشه ، سر و صدای زیادی رو می شنوم … کسری لا به لای همون سر و صدا میگه : الو … الو مسیح … 

مسیح ـ کدوم درکی هستی ؟ 

کسری ـ محشره کبری س اینجا … سحرناز رفته … ماهنوش ریده تو مخمون از صبح … 

مسیح ـ یاشار کو ؟ … 

کسری کمی مکث میکنه و میگه : من … من چه بدونم ؟ 

مسیح کبود شده نعره میزنه : خر خودتی کره خر … کسری ده مین دیگه اونجام … لَشِِتو راه میندازی منو می بری پیشه اون دختره با یاشار ، حالیته ؟… 

کسری جواب نمیده که مسیح عربده میکشه : حالیته دست از پا خطا کنن با هم ، خون جفتشون رو خودم می ریزم نمی ذارم برسه خونه و باباش خونه جفتشون رو بریزه ؟  کسری ـ وایسا برا …. 

مسیح محل نمیده و گوشی رو قطع میکنه تند میگم : شاید واقعا خبر نداره.. . 

مسیح ـ گه خورده ، جیک و پوکشون باهمه … دختر بلند میکنن با هم مزه می کنن ، بعد همین بی پدر خبر نداره از اون یکی ؟ 

وا می رم  … بی اهمیت به من به اتاق میره … از لبه ی میز پایین میام … زیر دلم تیر میِکِشه که محل نمیدم … دنبالش به اتاق میرم و میبینم در حال لباس تن کردنه که سمت کمد میرم … دست میبرم مانتوم رو دربیارم که از پشت سر دستش رو رد میکنه و روی دستم میذاره : تو کجا ؟ … 

سمتش برمیگردم : منم میام … 

با یه دستش مچم رو میگیره و عقب میکشه … با دست دیگه ش در کمد رو میبنده … سر سری پیشونیم رو میبوسه و میگه : خوش نیست حالت … بمون خونه زود برمیگردم .. 

جدا میشه و سوئیچش رو از روی میز آرایشی اتاق بر می داره که میگم : مسیح تو رو خدا بذار بیام ، خوبم من … 

از اتاق بیرون میره و منم دنبالش … 

مسیح ـ درو قفل میکنی … روی هیچکس هم باز نمیکنی … خب ؟  کلافه میگم : مسیح … 

سمتم بر میگرده : دوره تو بگردم ، دنباله من بیای کجا اخه ؟ نمی بینی یاشار چه خاکی ریخته سرمون ؟  باس برم جمعش کنم قبله اینکه شیپور بگیرن فامیل خبر دار شه ، آبرو نمونه برا اون سحرنازه بی شرف! 

چیزی نمیگم که از در بیرون می زنه … صدای چرخیدن کلیدش رو تو قفل میشنوم … به جای یکی ، دو سه دور قفل میکنه درو … حتی حفاظ فلزیش رو هم می ذاره … صدای کِِر کِِره ایش رو می شنوم … 

یه روز خوش به منو مسیح نیومده … بی حوصله روی کاناپه ی جلوی تی وی می شینم و تی وی رو روشن میکنم … روی شبکه ی آهنگ می ذارم و فکرم می ره کنار یاشار عاشق پیشه و شک دارم که یاشار سحرناز رو دزدیده باشه ، مگر به خواسته خوده سحر ناز که اگه به خواسته اون بوده دعا میکنم دست مسیح بهشون نرسه …. 

من درک میکنم دوست داشتن و علاقه رو … اونقدری ذهنم درگیره که از ضربه ای که به در می خوره از جا می پرم … 

یکی به حفاظ فلزی می کوبه و من ترسیده از جا بلند میشم … جلو میرم و پشت در می ایستم … صدا رو می شنوم : نهان … نهان… 

صدای تورجه … قلبم توی دهنم می کوبه … بالاخره اومده … کف هر دو دستم رو روی در می ذارم و میگم : تورج .. تورج تویی ؟

اونم انگار دهنش رو نزدیک در میاره که صداش واضح تر و نزدیک تر تو گوشم می پیچه : نهان ، خواهری … خوبی نوکرتم ؟ 

اشکام روی گونه م میریزه و میگم : خوبم .. 

محکم روی در می کوبه که از جا می پرم و صداش میاد : خوبی ؟ کجات خوبه که حبست کرده تو خونه حروم زاده

؟ … زده تو رو ؟ … دست روت بلند کرده ؟ … 

صدای آسو رو می شنوم : تورج یواش … همسایه ها می شنون … 

جا می خورم از شنیدن صدای آسو و  تورج میگه : به جهنم … خون راه می ندازم آسو .. 

آسو ـ اهورا گفت درگیره یاشارن … فکر نکنم با نهان درگیر شده باشه …. نهان خوبی ؟  چه خبره ؟ … دلگیر جواب نمیدم که تورج صدا میزنه : نهان … نهان چی شد ؟  با بغض میگم : بگو آسو بره … 

آسو ـ وا … نهان … 

تورج ـ چی میگی نهان ؟ 

 ـ اون گفته بود به مازیار … مازیار آدماشو آورده بود تو خونه تا منو بدزدن … 

تورج ـ مازیار گه خورده … اونا رو من فرستاده بودم … مریم بی پدر مهمونی داشت نشد بپیچونم ، سپردم بچه ها بیان … 

آسو ـ خاک به تو سرت نهان اسکُُل ، من ؟ من لو دادم تو رو ؟ … 

بغض کرده میگم : فرودگاه چی ؟ … 

تورج کلافه سو  طبق عادت پوف بلندی میکشه که صداش رو می شنوم : آدمای مازیار به آسو مشکوک میشن و خونه ش رو زیر و رو میکنن … بلیطا رو میبینن و رو نمیکنن … چارتا وسیله می دزدن و ما فکر کردیم دزد زده خونه رو … تایم پرواز رو که می فهمن آدم می فرسته اونجا تو رو ببرن … 

بی حال و بی جون تکیه داده به در روی زمین می شینم و حرفای جهان یادم میاد … مازیار به سیم آخر زده برای پیدا کردنم .. انگاری واقعا سکه ی یه پولش کردم جلوی مهمونا و رقیبای دُُم کلُُفت تر از خودش … ! 

اما دلم آروم می گیره … دلگیر بودم از آسوی از بچی بزرگ شده با خودم ! … دلگیر بودم و انگار حالا که فهمیدم بی تقصر بودنش رو راه نفسم باز شده … ! 

تورج ـ میام می برمت از اینجا نهان … تو فقط … فقط نذار مسیح بهت دست بزنه!  ما با این خانواده کاری نداریم ، نمی تونیم داشته باشیم  … نمی ذارم اینجا بمونی.. 

لبم رو گاز می گیرم…  تورج مقید به این چیزا نبود و حالا این همه اصرارش برای نموندن و نبودن با مسیح برام عجیبه … لبم رو گاز میگیرم و صدای ناله های خودم زیر دست مسیح از عشق و رابطه همین چند ساعت پیش تو گوشم زنگ می زنه …. تورج بفهمه چیکارم میکنه ؟ … 

زیر لب طوری که خودم بشنوم میگم : می خوام بمونم ! 

تورج بازم حرف میزنه … آسو هم حرف میزنه … هیچی نمی فهمم … تورج همه ی حواسش به این خونه و منه … از اومدن و نموندنه من تو این خونه حرف میزنه و نمی دونه خیلی وقته که من به اینجا میگم خونه مون … خونه ی منو مسیح … 

تورج ـ میرم ولی میام … باشه نهان  ؟ … 

چیزی یادم میاد و تند و پرهیجان میگم : صبر کن … صبر کن تورج … تو زنگ زدی به خونه ی ماهی … ینی ماهرخ

… شماره رو از کجا آوردی ؟ …. کدوم دختر رو فروختی ؟ … 

تورج مکث میکنه … آسو هول جواب میده : حرف میزنیم نهان. . الان وقتش نیست .. 

صدای زنگ تلفنی میپیچه و پشت بندش صدای آسو … 

ـ الو ، اهورا … آ … آره کارت داشتم … گفتم همو ببینیم عزیزم! 

با ناز حرف میزنه … دهنم باز می مونه … عزیزمی که می گه مخاطبش اهوراس … انگار قطع کرده که رو به تورج میگه : دارن برمی گردن … بجنب … 

تورج ـ قراره به پایی این لََجَن رو .. عزیزم گفتنت و لاس زدنت باهاش دیگه چه صیغه ایه ؟ … 

به پایی ؟؟؟؟ …. آسو از اهورا استفاده میکنه تا بفهمه بین منو مسیح چه خبره ؟ مگه چقدر به هم نزدیک شدن که عزیزم عزیزم به ریشه نداشته ی اهورا می بنده ؟… 

 اینطوری از کتک خوردن و بد بودن رابطه ی منو مسیح خبر دار شده ؟ … دستم رو روی سرم می ذارم و ذهنم و سرم طاقت این همه شنیده شده ای که نمی دونستم رو نداره… 

 آسو دستپاچه میگه : شد دیگه ، بالاخره باید یه جوری مخش رو بزنم ؟ … 

تورج ـ وایسا نهان رو بیارم از اینجا ، به موقعه ش هم حاله تو رو می گیرم ، هم نهان رو … 

صدای پاش میاد و می فهمم اونقدر عصبیه که حتی از آسانسور استفاده نمیکنه و از راه پله میره … اخلاقش رو ازحفظم و میدونم اعصاب منتظر آسانسور شدن رو نداره … صدای آسو رو میشنوم  : نهان … نهان … 

صداش رو پایین آورده و میدونم که می خواد یه موقع تورج نشنوه و با بغض میگه : دور بمون از مسیح … اگه …

اگه طالب رابطه شد … پا نده … باشه نهان ؟ … می دونم خوب شده و سر به راه … اما …اما رابطه تون غلطه ! 

اشکام خیلی وقته روی گونه هام راه می رن و میگم : دل … دل بستم آسو … 

آسو فرق نداره با سنگ صبور … فرق نداره با خواهر … آسو همیشه بوده ، حتی وقتایی که من بهش شک کردم ..

حتی همین حالا که می دونه ذهنم کج رفته و فکر کردم به مازیار راپورت داده ! 

صدای فین فینش رو می شنوم و این دختر همه ی عمرش برای زندگیه مسخره من با همه ی سرسختیش اشک ریخته و به جز سنگ صبور همدرد هم بوده و میگه : تورج نمی ذاره… ولی … ولی تورجم بذاره … خدا نمی ذاره … تو رو مقدساتت باهاش رابطه برقرار نکن … بد میشه … براتون بد میشه … حالا وقتش نیست … اما … اما مراقب باش .. خیلی چیزا هست که تو نمی دونی … 

آسو از اهورا شنیده نرم شدنه مسیح رو … علاقه ی توی چشماش رو … چپ و راست هوای منو داشتنش رو…  ما به تورج نگفته که مبادا تورج سره من هوار بشه بابت این دل بستن ! 

 دلشوره میگیرم … هنوزم بدنم درد میکنه و آسو نمی دونه خیلی وقته که خانوم شدم … اندازه ی ۳ روز ! 

صدای تورج رو میشنوم : چی ور ور می کنی براش ؟ … 

آسو هیییع بلندی میکشه و با تته پته جوابش رو میده : هیـ .. هیچی … 

تورج ـ باز آب غوره گرفتین ؟ … 

آسو صداش دور تر میشه و می فهمم که سر پا شده.. . بینیش رو بالا می کشه و میگه : دلم .. دلم براش تنگ شده فقط ! تو چرا برگشتی ؟ … 

تورج ـ بیا بریم… 

بی حرف میرن و صدای پای هردو شون رو می شنوم … سرم رو به در تکیه میدم و میگم : خدایا چه خبره ؟.. 

اشک ریختنم دیگه سبکم نمیکنه و نمی دونم چرا زندگیم با مسیح رو شکل حباب میبینم … از بین رفتنش نزدیکه

  …

 *

صدای چرخیدن کلید توی قفل که میاد از جا می پرم … کمرم تیر میکشه … نشسته پای درخوابم برده و الان ساعت ۸ شبه ! 

حفاظ فلزی کشیده میشه و بازم صدای کلید توی فقل میاد و این بار در باز میشه … کسری با دیدنم جلوی در از جا می پره و میگه : سگ تو روحت انتر …. سکته کردم ! 

حق داره … با پیراهن مردونه ی گشادی که مسیح از لا به لای لباساش داده و توی تنم زار میزنه با شلوار راحتی گشاد سفید رنگ خودم تو این تاریکی کم از روح ندارم … بی توجه به گفته ش جلو میرم : چی شد ؟ یاشار خوبه ؟ سحرناز کجاس ؟ 

داخل میاد و درو می بنده ، میگه : بپوش بریم … یاشار رییییده ، بدم ریده … باس بریم جمعش کنیم … مسیح گفته ببرمت خونه ی حاج کمال … 

لبم رو گاز میگیرم و  یه قدم عقب میرم : من .. من نمیام …

پوفی میکشه و میگه : می خوای تنها بمونی خونه ؟ … 

بغض کرده میگم : خـ … خجالت میکِِشم … 

جلو میاد و پیشونیم رو میبوسه : خجالت نداره خواهره من … اصلا مسیح گفته نذارم خونه بمونی …  بپوش بریم پیشه ساغر ) چشمکی میزنه ( با اون سحرناز ور پریده ! 

جا می خورم : سحرناز پیشه ساغره ؟ … 

می خنده : یاشار بی شرف رفته انداخته سره ساغر ، عشقش رو ! 

ـ مسیح ! 

به سمت اتاق هلم میده و میگه : نمی دونه اونجان … بدونه اول منو بعد اون یاشار توله سگ رو بعد اون سحر ناز مادر… 

تند سمتش برمیگردم و اخم میکنم : حرفه زشت بزنی به خدا باهات حرف نمیزنم…  

کسری تسلیم وارانه دستاش رو بالا می گیره و میگه : اون سحر ناز مادر خوشگل رو … خوبه ؟ … فحش نمی خواستم بدم که … من اصلا فحش بلدم الاغ ؟ .. 

پوفی میکشم و به اتاق میرم .. درو میبندم و آماده میشم … بیرون که میام کسری هم از روی مبل بلند میشه و هر دو از خونه بیرون می زنیم … 

توی مسیر رانندگی که میکنه میگه  : نهان به مسیح نگی سحرناز اونجاس ، خب ؟ 

ـ چرا نمیگین ؟ حداقل خیالش راحت میشه اونا تنها نیستن یا حداقل می فهمه که یاشار اگه سحرناز رو برده نبرده که دست درازی کنه … 

کسری ـ مسیح خودش می دونه یاشار اهله این کارا نیست ، فقط نگران آبروی سحرنازه که خاله زنکا پشتش صفحه بچینن … 

چیزی نمیگم و نگرانم … جلوی ساختمون ساغر نگه میداره و هر دو پایاده میشیم … زنگ آیفون رو میزنه و ساغر درو باز میکنه … بالا میریم و خود ساغر در واحد رو باز گذاشته و منتظر بالا رفتمونه …. کسری به محض دیدنش میگه : 

ـ نفسه من چطوره ؟ 

سافر دلبرانه لبخندی میزنه و میگه : توپه ! 

به من نگاه میکنه : سلام نهان .. خوش اومدی … 

ـ سلام عزیزم … 

گونه ی همدیگه رو می بوسیم و داخل میریم … سحرناز روی مبل نشسته و پاهاش رو جمع کرده … چونه روی زانوهاش گذاشته و اشک می ریزه … 

یاشارم روی کاناپه ی دو نفره ی کنارش دراز کشیده و ساعدش روی چشمشه که میگم : سلام ! 

سحرناز رنگش عین گچ دیوار میشه و یادش میره سلام کنه … یاشارم دست کمی نداره ، تند از جا بلند میشه و میگه : تو … تو اینجا چیکار میکنی ؟ … 

محل نمیدم و روی یکی از مبلا می شینم و میگم : شکر خدا گندی که شما زدین ، زندگی ما رو هم به چالش کشیده

  …

یاشار به کسری نگاه میکنه : مسیحم هست ؟

کسری می خنده و روی مبل کنارم میشینه و میگه : مسیح اگه بود که سقف اینجا رو خراب می کرد رو سرمون..

سحرناز بینیش رو بالا میکشه و میگه : سروناز گفت به خونم تشنه س … حالا اگه بخوامم برم خونه از ترس مسیحنمیرم … 

کسری بیخیال میگه : اخه توی این قزمیت چی دیدی که گذاشتی از خونه رفتی ؟ … 

یاشار کوسن کنارش رو سمت کسری پرت میکنه که خب خداروشکر چشم و چالش هم مشکل داره و کوسن صاف تو صورت من می خوره … 

ـ آخ… 

سحرناز ـ ععع یاشار … 

یاشار تند بلند میشه و روی دسته ی مبل کنارم میشینه … 

کسری ـ ای بر پدرت دیوث ، نمی فهمی شوهرش قیر داغ میده بخوریم زنش طوریش بشه ؟ 

دستم رو روی بینیم گذاشتم که یاشار مچم رو می گیره و از صورتم فاصله میده : ببینمش … درد گرفت ؟ … 

یاشار زیادی را دستمه که با آرنج به پهلوش می زنم و میگم : مررررض … 

کسری دستش رو دور گردنم حلقه میکنه و منو سمت خودش می کِِشه : یاشار تب عشق با چاشنی اسهال گرفته هی می رینه به اوضاع و وخامت اوضاع رو بالا می بره … تو به دل نگیر … 

ساغر سینی شربت به دست داخل میاد و میگه : اََییی … درد نگیری کسری … 

به کسری نگاه میکنم و میگم : خاک بر سرت ، جلوی ساغر خوب حرف بزن حداقل پشیمون نشه … 

کسری می خواد جواب بده که گوشیش زنگ می خوره و با دیدن صفحه ش میگه : گل بود به سبزه هم آراسته شد

  …

گوشی رو بغل گوشش میذاره و جواب میده : چطوری اهورا ؟ …. چه خبر ؟؟ … 

من که کنار کسری نشستم صدای داد اهورا رو میشنوم که میگه : توی دیوث رو من میشناسم نسناس … کجا مونده یاشار ؟ … چه غلطی دارین می کنین دوتایی ؟ .. 

کسری یه نگاه به جمع می ندازه و میگه : دوتایی چیه ؟ تو بگو پنج تایی … 

سحرناز باز رنگ به رنگ میشه و به یاشار اشاره میکنه به این معنی که بفرما … یاشارم پس گردنی محکمی به کسری می زنه که کسری می گه : آی دستت از هزار و چهار صد جا بشکنه.. 

اهورا باز به حرف میاد:  من که می دونم تو می دونی اون نره خر کجاس … خلاصه بگم بهت تا ده مین دیگه مسیح خراب میشه رو سرتون … 

کسری از جا بلند میشه و میگه : چی میگی اهورا ؟ … 

اهورا ـ فک کردی با بچه طرفی آخه چلمنگ ؟ … میگه ساغر رفته خونه باباش بعد اونقدر شیش و هشت میزنی همون دقه گوشیت کنار دست مسیح زنگ میخوره … برمی داری میگی ساغره ؟ … 

کسری دستی بین موهاش می کشه و میگه : خب این کجاش تابلوعه ؟ 

اهورا ـ تابلو اونجاشه که شماره ی افتاده روی صفحه ی گوشیت شماره ی خونه ی ساغره …. حالیت شد یا بیشتربگم برات ؟ … 

کسری میگه : مسیح کو ؟ … 

صدای زنگ آیفون میاد و همه با هم از جا بلند میشیم … نه یه بار نه دو بار … یکی دستش رو روی زنگ گذاشته وبر نمیداره  … 

 ساغر دکمه ی باز شدن درو میزنه که یاشار میگه : چرا بازی کردی درو ؟ 

ساغر ـ نمیبینی دخیل بسته به زنگ انگشتش رو بر نمیداره ؟ … همسایه ها میریزن سرم الان … 

سحرناز با صدا زیر گریه میزنه و مرتب تکرا میکنه : بدبخت شدیم … یاشار بدبخت شدم … یا خدا .. خدایا … 

یاشار دستی بین موهاش می کشه و یکی با مشت به جون در می افته … روی گونه م میزنم و میگم : خاک به سرم

… الان هوار میکنه … 

کسری عصبی رو به ساغر میگه : حالا تشریفت رو ببر درو باز کن … 

ساغر می خواد سمت در بره که کسری میگه : تو بمون خودم میرم … اینو یادت باشه ، مسیح که عصبیه نزدیکش نری … 

ساغر خودش یه چشمه از عصبانیت مسیح رو توی سفرمون سر منه بدبخت دیده و سر تکون میده … کسری دره خونه رو باز میکنه که مسیح بدون سلام و علیک با کف دست تخت سینه ی کسری می زنه و چون بی هوا و بی مقدمه این کارو کرده کسری یکی دو قدم عقب میاد و مسیح داخل میشه … 

در خونه رو میبنده و به سالن نگاه میکنه و چشمش به یاشار می افته … یاشار تند میگه : 

ـ ببین مسیح … داداش وایسا توضیح میدم .. 

مسیح عین ببر زخمی جلو میاد و خیلی بی مقدمه مشت محکمی به چونه ی یاشار میزنه و یاشار روی مبل می افته … دستمو جلوی دهنم میذارم و ساغر جیغ میزنه … سحر ناز کنار یاشار میره و با گریه میگه : یاشار … یاشار خوبی ؟  مسیح بازوی سحرناز رو میگیره و عربده میکشه : از مو آویزونت میکنم سحر … تو گه می خوری می ذاری از خونه میری … کار به مامانه مارموزت ندارم . اون بابای بدبختت چه غلطی کرده که تو و خواهرت میشین سوهان روح ؟ کسری جلو میاد : مسیح … 

عصبی با چشمای سرخ شده سمت کسری بر میگرده : تو خفه شو … خفه شو کسری که حسابم باتو باشه برای بعد

  …

یاشار از جا بلند میشه و  عجیبه برام که خونسرده و حتی به مسیح به حرمتی نمیکنه و میگه : بمون حرف میزنیم

  …

مسیح ـ حرف ؟ … حرف بزنم با توی بی غیرت ؟ … عرضه نداشتی بری بگی می خوایش دست می ذاری رو دزدی ناموس ؟؟ … 

سحرناز ـ به خدا خودم اومدم بیرون .. به جونه بابام یاشار روحشم خبر نداشت … 

یاشار بازوی دیگه ی سحر ناز رو میگیره و میگه : بسه سحر … ببند دهنت رو … 

من از عصبی شدن مسیح میترسم … مثل چوب خشک نگاشون میکنم و حس میکنم رنگم پریده … من امروز اونقدری استرس و فکر و بیچارگی بی مرز داشتم که این دعوا و این آشوب حال بدم رو بدتر کنه … 

مسیح برمیگرده تا با کسری صحبت کنه ، نگاش به من می افته …. بازوی سحر رو ول میکنه و سمت من میاد :

نهان … نهان خوبی ؟ … 

سرگیجه میگیرم و با ُتُن صدای بیحالی میگم : ولـ … ولشون کن تو .. تو رو خدا … 

مسیح جلوتر میادو بازوهام رو می گیره و عقب هل می ده … روی مبل منو میشونه و میگه : رنگت پریده … خوردیداروهاتو ؟ … 

کمی چشمام رو می بندم تا روی فرم بیام … من از غروب خونریزی گرفته بودم … دکتر گفته بود طبیعیه و من می دونم که این سرگیجه و بی حالی بابت کم خونی خفیفیه که دارم … دکتر گفته بود به مرور توی رابطه حالم بهتر میشه و این به خاطر ضعیف بودنمه … 

امروز چه روز بدی بود برخلاف شروع خوبی که داشت ! مسیح جلو میادو  پیشونیم رو می بوسه … یاشار و کسری بهت زده نگاش میکنن … نگرانی تو صدای مسیح موج میزنه و میگه : کار ندارم بهشون که … تو چرا ضعف کردی ؟ … 

کسری ـ آره ارواح عمه ت کار نداری بهمون … 

مسیح تند و عصبی بهش نگاهی میندازه و میگه : الان خونت می افته گردنه من ، ببند گاله رو … 

یاشار سریع میگه : دیدی کار داره ؟ .. نهان دروغ میگه به خدا … کارمون داره … بدم کار داره ! 

چشم بسته خنده م میگیره و مسیح نفس کلافه ای میکشه … سرپا میشه و سمتشون برمیگرده … عصبی می گه

: خونه جفتتون رو میریزم تو شیشه سََر میکِشَمَ الان… . ) رو به سحرناز ( توام آب غوره ت رو جمع کن …  

کسری ـ یاشار چه زنه ناز نازویی داری … نگا نهان رو … با یه غوله بی شاخ و دم داره زندگی میکنه آخم نمیگه ! 

ساغر و من ریز ریز می خندیم و سحرنازم لابه لای اشکاش می خنده و میگه : خداییش راست میگی … 

مسیح نگام میکنه و میگه : منو فیلم کردی ؟ … خوبی یا نه ؟  ـ خوبم به خدا عزیزم … سرم گیج رفت فقط .. 

اخم الو نگام میکنه و رو به ساغر میگه : کوفت نداری بدی بخوریم ؟ … سه تا سره خر رو که راه می دی خونه ت باس فکر عواقبشم باشی… 

ساغر ـ ای به چشم ، شما جون بخواه …. 

کسری ـ منظورش اینه جون بخواه ، ولی رََم نکن … 

مسیح می خواد سمتش بره که با دست پاچه ی شلوارش رو از رون پاش میگیرم و میگم : غلط کرد … 

یاشار تند میگه : گه خورد … 

خنده مون میگیره از این ترس از مسیح و از این همه پررو بودنمون و شوخی کردنمون … 

مسیح کنارم روی مبل میشینه و دست میبره برای شالی که هنوز سرمه … درش میاره و فوت میکنه دور گردنم که کمی عرق روش نشسته و میگه : کسری روشن کن اون وامونده رو … 

کسری ـ چله ی بهار ؟ … 

یاشار بلند میشه و دکمه ی کولر رو میزنه و میگه : من به آینده خوشبینم…  شاید یه روز توام آدم شدی … 

ساغر از آشپزخونه صدا میزنه : سحر میای کمک ؟… 

سحر به آشپزخونه میره و مسیح بیخ گوشم میگه :  بهتری از ظهر ؟

دلگیر اخم میکنم و به کنایه میگم : زود نیست برای احوال پرسی ؟ اونم از صبح تا حالا ؟ 

دستش رو دور شونه م حلقه میکنه و منو سمت خودش می کِِشه … روی سرم رو می بوسه و میگه : یاشار بیناموس مگه گذاشت اصلا بفهمم چی به چیه ؟ 

کسری سرفه ی مصلحتی می کنه و میگه : خانواده نشسته برادره من … 

مسیح ـ خانواده بیخود میکنه می شینه کنار یه تازه عروس دوماد …. 

یاشار ـ چهار ماهی گذشته ها… ) چشمک میزنه ( مگه اینکه این چند وقته وا داده باشی … 

سرخ میشم و مسیح میگه : داغه سحرو به دلت می ذارم یاشارا … وا دادم بدم وا دادم … 

کسری چشماش گشاد میشه و یاشار با دهن باز مسیح رو نگاه میکنه … سحر ناز با جعبه ی کمکای اولیه میاد و میره سمت یاشار … کناری میشینه و مشغول پاک کردن زخم روی لبه یاشار می شه و همزمان میگه : مسیح نگاه چیکار کردی ؟ 

مسیح ـ جا داشت که با توام همون کارو می کردم … 

یاشار خودش رو جمع و جور میکنه ، می خنده و رو به سحر میگه : خواست گربه رو دمه حجله بکشه که تیز نگم به دختر خاله ش ! 

مسیح با سر انگشتش موهای چسبیده به شقیقه م رو دور میکنه و به یاشار میگه : حالا دقیقا می خوای چه غلطی بکنی ؟ … 

یاشار ـ آخ ، سحر یواش … 

سحرناز ـ دستم بکشنه ، ببخشید … 

یاشار ـ خدا نکنه .. ععع … 

مسیح به سمتش برمیگرده و میگه : با توام … می گم می خوای چه غلطی بکنی ؟ 

یاشار ـ تو بگو چه غلطی کنم تا همون غلط رو بکنم … نمیبینی دخترش رو راضیه بده به اون زن طلاق داده ی بی مصرف ، منتها به من نده ؟ … هیزم تََرَم نفروختم بهش خدایی … 

مسیح ـ سحرو ببر خونه … 

سحر ناز با ترس به مسیح نگاه میکنه : به خدا بابام منو می کشه … 

مسیح ـ بابات خبر نداره … سپردم ماهنوش شب خونه ی ما بمونه … نره خونه که بابات دو هزاریش بفته … قول دادم شب می برمت با خودم و می برمت .. نمی ذارم ماهنوش از گل کمتر بارت کنه که حقشه بزنه یه دست و پات رو لِِه کنه … 

یاشار ـ تهش که چی ؟ دخترش رو بده به پسر شریکه بابا ؟ 

مسیح ـ پَ تو اینجا چیکاره ای ؟ … آویزونش شو … شیشه ی خونه شون رو بیار پایین .. دخیل ببند دره خونه …

خواستگار که اومد خودت پِِر بده … تهدید کن … 

با دهن باز مسیح رو نگاه میکنم که تهش میگه : منتها دست رو ناموس نذار که اگه باباش دهن مَهَنِِت رو پیاده نکنه ، من خودم پیاده میکنم … 

سحر با خجالت در جعبه ی کمک های اولیه رو می بنده و میگه : من خودم از خونه زدم بیرون ، من … من یاشار رو دوست دارم … نمی تونی درک کنی منو … 

مسیح پوفی می کِِشه و میگه : درک کردم که سقفه اینجا رو خراب نکردم رو سرت …. درک کردم چون نهان هست

… چون می فهمم دل رفتن و هوش بُردََن ینی چی ! 

کسری عمیق نگامون میکنه و میگه : مبارکه ! 

مسیح پوفی می کشه که بغض کرده میگم : مامان ماهی و بابا کمال میگن نا مبارکه ! 

سحر ـ وا ، خاله اینطوری می گه ؟ … 

یاشار ـ مفصله عزیزم ، تو خبر نداری ! 

سحر ـ نهان گریه نکن ….

ساغر از آشپزخونه میاد و میگه : خورش گذاشتم جا بیفته میارم … 

به من نگاه میکنه و میگه : نهان رنگت چرا پریده ؟ حال نداری انگاری…  

از جا بلند میشم و سمت آشپزخونه میرم ساغرم میاد دنبالم و میگه : نهان چی شده ؟  سمتش بر میگردم و میگم : خونریزی دارم … سرم گیج میره … 

ـ ماهانه ؟! 

ـ نه نه … لََکه فقط … خوب میشم … از صبح ضعف دارم … 

ریز بین نگام میکنه که پوفی می کشم و می گم : دکتر گفته برای رابطه ضعیفم ! 

چشماش گشاد میشه و میگم : چی ؟!؟!؟  لبخند گرمی می زنم و میگم : کوفت ! 

ساغر با ذوق میگه : تبریک میگم واقعا … 

سمت فریزر میره و بسته ی گوشتی بیرون میاره … مسیح به آشپزخونه میاد و میگه : نهان تشرف اوردی اینجا چرا سرپایی ؟ بشین خب … 

میشینم و صدامو پایین میارم : زشته خب ، همه می فهمن … 

ساغر بسته گوشت رو می ذاره روی کابینت و میگه : یخش آب شه کباب میکنم ، باید تقویت بشی … 

لبخند دندون نمایی میزنه : البته مامان میگفت … نمی دونم توام اینطوری هستی یا نه …. 

مسیح کلافه دستی بین موهاش می کِِشه و میگه : یاشار کلا حواسم رو پرت کرد …. باس خودم بهش می رسیدم

… ساغر چیزی احتیاج نداره ؟… 

ساغر مهربون لبخند میزنه و میگه : خان داداش تو برو داخل خودم هستم … 

مسیح بیرون میره و سحر داخل میاد : کمک نمی خوای ساغر ؟  ساغر ـ من نه ، عروس خانوم کمک می خواد … 

عروس خانوم که میگه دلم میگیره … من حتی یه عروسی عادی هم نداشتم … سحر روی میز کنارم میشینه …

ساغر از سیر تا پیاز زندگی و منو این چهار تا پسر رو براش تعریف میکنه … شب خوبیه … 

همه هستیم به جز اهورا و یارش …. آسو ! … دلتنگشم … برای اهورا هم نگرانم .. اینکه نکنه به آسو دل ببنده و ندونه که اینا همه ش فیلمه برای حرف کشیدن از زیر زبونش … 

تورج چرا نمیاد و مستقیم با مسیح حرف نمی زنه ؟… چرا از مسیح نفرت داره ؟ … از مسیح و خانواده ش … دور هم شام می خوریم .. مسیح قول میده که خودش هوای سحر و یاشار رو داشته باشه و قرار می ذارن که خود یاشار بره و با خواستگار سحرناز حرف بزنه تا درستش کنه … 

 *

باد ملایمی میاد و من دوست ندارم بهار تموم شه و تابستون جاش رو بگیره … من عاشق یهویی بارون اومدن و یهویی آفتاب زدنم … کسری داره با مسیحی که مشغول رانندگیه حرف میزنه و سحر کنارم نشسته … از وقتی ساغربراش تعریف کرده بهم محبتای بی ردیغی میکنه … دلش می سوزه برام ؟ نمی دونم … 

صدای مسیح رو می شنوم : نهان شیشه رو بده بالا عرق کردی مریض میشی … 

تکیه م رو از پنجره میگیرم و می گم : خوبه مسیح … بذار باز باشه … 

میبینه گوش نمیدم و خودش دست به کار میشه ، شیشه رو بالا می ده و میگه : خوب شدی چشم ! 

نفس عمیقی میکشم که کسری میگه : شب اونجا بمونین … 

مسیح ـ ماهی نهان رو بیرون کرده … 

کسری ـ تو که می دونی اون لحظه ای عصبی میشه … 

مسیح ـ آره ، منتها نهان انگاری دائمی عصبی شده ! 

چیزی نمیگم و من عصبی نشدم … دلگیر شدم فقط ! ماشین رو جلوی در ورودی نگه می داره و بوق میزنه … طبق معمول باغبون درو باز میکنه و داخل میریم …. ماشین رو  انتهای مسیر خاکی رو به روی ساختمون نگه می داره و پیاده میشن … فقط من می مونم … مسیح ماشین رو دور میزنه و خم میشه و از پنجره ی ماشین منو نگاه میکنه : 

ـ افتخار نمیدی ؟ … 

ـ هستم تا بیای .. 

جلو میاد و پیشونیم رو از همون پنجره می بوسه : بیا با هم بریم خانومم . زود سحرو می بندیم بیخه ریشه ننه ش … با هم برمیگردیم … 

ناراضی پیاده میشم … لبخندی بهم میزنه و دستش رو با دستم پنجه میکنه … محکم دستم رو میگیره . خم میشه و بیخ گوشم میگه : تو منو داری … تا وقتی هستم هیچ جا برای تو نا امن نیست . باشه ؟  صاف میایسته و منتظر جوابم می مونه که میگم : مسیح …. 

ـ جانه مسیح … 

گرفته میگم : مراقبم باش ! 

ـ الان همینجا یه لقمه ت میکنم…. 

ـ باشه ؟! 

ـ من مخلصتم هستم … حالا رخصت می فرمایی ؟ … 

لبخند گرمی بهش میزنم و انگیزه می گیره برای رفتن … هر دو کنار هم میریم و سحر با کسری کنار حاج کمال توی باغ ایستادن و حاج کمال با دیدنمون نگاهش اول به سمت دستای پنجه شده بین همدیگه میره و بعد تا چشمامون بالا میاد و میگه : سلام … 

مسیح ـ سلام حاجی … 

سرم رو تا آخرین حد پایین میندازم و با صدای ریزی میگم : سلام ! 

توی این جمع به جز من سحرم با خجالت حرف میزنه … خجالت بابت فرار کردن از خونه ای که از دیشب بوده تا الانه امشب ! 

کمال ـ برین داخل … 

کسری ـ شما نمیای داخل ؟ 

کمال ـ ماهنوش خونه رو می ذاره روی سرش … حوصله ندارم و همین بیرون خوبه … 

مسیح اول سمت خونه میره و منم دنبالش راه می افتم … سحر می ترسه و دو دل قدم برمی داره تا به ساختمون بیاد … به محض ورود ما ماهنوش که روی مبل نشسته بود تند از جا بلند میشه و سمت مسیح میاد : چی شد ؟ مسیح سحرو پیدا کردی ؟ …. 

حتی منو آدم حساب نمیکنه … ماهرخ که رو مبل رو به رویی ماهنوش جا خوش کرده بود حالا سرپا شده و با چشمای ریز شده منو زیر نظر داره … مسیح میگه : آوردمش. .. 

ماهنوش تند می خواد از کنار مسیح بگذره که مسیح آرنجش رو میگیره : دست بلند کردن و داد و بیداد نداریم … همون اولشم گفتم می گردم ، میارم … منتها با شروطی ! 

سحر کنار کسری داخل میاد که ماهنوش می پره : کجا بودی گیس بریده ؟ … هان سلیطه ؟ … اونقدر بی خانواده شدی ؟ … 

میخواد سمت سحر بره که مسیح مانع میشه … هنوز آرنجش بین انگشتای مسیح درگیره و با دسته دیگه ش دست منو گرفته و ول نمیکنه … 

سروناز از آشپزخونه بیرون میاد و با دیدن سحر میگه : خاک به سرت ، منکه می دونستم تو عرضه ش رو نداری ! 

ماهنوش تیز به سروناز نگاه میکنه که سروناز میگه : خب عرضه داشت اینجا نبود …. 

ماهنوش به اون محل نمیده و باز سمت سحر برمیگرده : کجا بودی این دو روز ؟ با اون پسره بودی ؟ … 

کسری دست سحر رو میگیره و سمت مبل میبره ، همزمان میگه : خونه ی دوستش بوده . کم بیخ ریشه یاشار وصلش کن خاله .. 

مسیح رو به ماهنوش میگه : عوض این کارا خداروشکر کن که برگشته و ختم بخیر شده … در عوض زورش نکن با کسی که خوشش نمیاد ازدواج کنه … 

ماهنوش ـ بذارم با اون پسره ی یالغوز بره ؟… 

ماهرخ ـ خجالت بکش ماهنوش ، اون یالغوز خواهرزاده ی کماله … تو با خانواده ی کمال مشکل داری ، دردت همینه…  چرا سنگ میندازی بین این دو تا جوون ؟…   

سحر بغض کرده میگه : مگه خانواده ی عمو کمال اشکالشون چیه ؟ .. 

ماهی گرفته روی مبل میشینه و میگه : اشکالی ندارن … درد مادرت همین کمال بخت برگشته ی توی باغه … از اولم دردش همین بود … حالا یه کم به من و خواهریمون حرمت می ذاره و می خواد به روی خودش نیاره… 

مسیح آرنج ماهنوش رو ول میکنه که ماهنوش ناراضی و ناراحت روی مبل میشینه و میگه : 

ـ انتظار داری یادم بره ؟ … 

ماهرخ ـ پس باید از منم متنفر باشی! 

ماهنوش به خواهرش خیره میشه و این نگاهه خیره کم از نفرت نداره ، نگاهی که برق اشک توش موج میزنه … لا به لای چروک گوشه ی چشمش … ماهنوش سنش بالاس ، اما نمیشه منکر زیبایی بی اندازه ش شد … زیبایی که بیشتر سروناز اونو از مادرش به ارث برده بود ..  صدای مسیح حواسمون رو پرت میکنه … 

مسیح ـ یکی بگه چه خبره که مام در جریان باشیم! 

ماهرخ ـ چیزی نیست مادر ، خودت رو درگیرش نکن … 

ماهنوش پوزخند میزنه و میگه : مادر ؟! 

ماهرخ نگاه تندی بهش میندازه و میگه : فکر میکنم دخترت پیدا شده و حالا دیگه می تونی برگردی خونه ت.. 

ماهنوش بیخیال از این لحن زننده از جا بلند میشه و ماهرخم همینطور … ماهرخ بی اهمیت از پله ها بالا میره …

ماهنوش سمت رخت آویز می ره و مانتوش رو بر می داره که سحر وا رفته به مسیح میگه : چشونه اینا ؟  مسیح ـ بد درگیرن …

سروناز ـ طوفان میشه الان … سحر پاشو بریم … 

کسری ـ خدا به خیر کنه … 

مسیح به من نگاه میکنه : بریم خانومم ! 

سروناز بهمون خیره س … از اون نگاه های پر حسرت … نگاهی که میتونم بخونم که با خودش میگه کاش من جای نهان بودم ! 

ماهنوش جلوی مسیح می رسه و میگه : ممنونم.. 

مسیح ـ حاج کمال جوش می زد برای پیدا کردنش .. کم بی حرمتی کن بهش … بد کلامون میره تو هم … 

ماهنوش لبخند میزنه و جبهه نمیگیره … با مسیح مهربونه … حتی بعد از اون بی حرمتی که مسیح توی خونه بهش کرد و از خونه بیرون انداختش… 

 میگه : خوبه که ماهرخ تو رو داره … واسه داشتنت من کوتاهی کردم ! 

از کنارمون میگذره و منو کسری با مسیح به رفتنشون نگاه میکنیم .. کسری میگه : ینی الان میگفت کاش تو زدنه مخه حاج کمال کوتاهی نمیکردم  ؟ … 

مسیح اخمو سمتش برمیگرده : خفه خون بگیر کسری …. 

کسری با خنده میگه : خب خودش میگه کوتاهی کردم … از کَمَرِ کی هستی تو خب ؟… 

ـ خاک به سرم ، چرا شما دو تا این همه بی تربیتین ؟ … 

کسری چشمک میزنه : هر دو از یه باباییم ! 

غش غش خودش و مسیح میخندن و مسیح لا به لای خندیدنش تشر می زنه : مرض ، جلو زنه من اینطوری بلغور نکن …. 

 *

صدای زنگ تلفن میاد و بی حوصله جا به جا میشم … خواب آلو بلند میشم … با چشمای نیمه باز بیرون میرم و خودمو به تلفن میرسونم … گوشی رو بر می دارم … 

ـ الو … 

ـ جووووووووون …. خانوم اجازه هست بخورمتون ؟  خواب آلو می خندم : بیدارم کردی مسیح خان … 

ـ لنگه ظهره تنبل خانوم … 

ـ خوبی ؟  ـ توپه توپم … 

لبخندم بیشتر کِِش میاد و میگم : شکر خدا ! 

ـ آماده شو وقتی اومدم با هم میریم خونه حاج کمال ، خب ؟  ـ بگو بابا! 

ـ لوسه با این هیکل بگم بابا  ، خودش میدونه تاجه سره بسه ! 

ـ نمیشه نیام ؟… 

ـ حرفشم نزن … با هم میریم … باشه خانومم ؟.. 

ـ زوده … از الان زنگ زدی برای شب ؟ 

ـ خب میگم خوشگل موشگل کنی شوهرت میاد ، حالا یه کم شیطنت که بد نیست قبله رفتن … بده ؟  میخندم : نه اصلا ! 

کمی سر به سرم می ذاره و من گوشی رو روی دستگاه میذارم … به حرفش گوش میکنم و دستی به خونه میکِِشم … دوش میگیرم و آرایش میکنم … ملایم و ملیح ، همونی که مسیح دوست داره … تاپ سفید رنگم رو با شلوار جین سفید رنگم که چند تا انگشت بالاتر از مچ پامه رو می پوشم …. 

با وسواس از بین پابندهای توی جواهرات کِِشو یه پابند ظریف و شیک برمی دارم و به مچم می بندم … پای سفیدم با لاک سُُرخ رنگی که روی ناخنم کشیدم زیادی چشم رو بازی میده … خصوصا موهای فوق بلندم رو اتو کشیدم و شلاقی و رها دورم ریختم … 

بعد از ظهره که صدای چرخیدن کلید توی قفل میاد و با ذوق سمت در می رم و با دیدنش قِِری به سر و گردنم میدم و میگم : سلااااااام عشقم ! 

جفت ابروهاش بالا می پره و میگه : به به سلام جانم…. ! 

جلو میرم و با دستام یقه ش رو میگیرم و رو نوک پا بلند میشم … خم میشه و نرم لبش رو می بوسم … می خوام فاصله بگیرم که یه دستش رو دور کمرم می ندازه و دست دیگه ش رو پشت سرم … مانع دور شدنم می شه … با ولع مشغول بوسیدن لبام می شه .. با مشتام به سینه ش می زنم … 

مزه ی رژم رو حس میکنم و فاصله که میگیره با اخم و لوس میگم : رژمو پاک کردی …. 

می خنده : بوس بی مزه حال نمیده که … رژت چی بود ؟  لب و لوچه ای کج میکنم : خوشت اومد ؟…. 

ـ آره … اونقدر که از الان تا صبح حاضر خدمات رسانی جنسی به شمام ! 

چشامو گشاد میکنم : کوفت بگیری مسیح …. 

بیخیال می خنده : پاشو برو عوض کن بریم … 

ـ وا ، چی رو عوض کنم ؟ یه مانتو تنم میکنم میریم دیگه … 

اخم میکنه : اینطوری میری ؟  ـ بََده ؟ 

اخمو جواب میده : معلومه بده …. همینم مونده با این سر و ضع ببرمت بیرون از این چار دیواری …. 

ـ سر و وضعم چشه ؟ 

جلو میاد … بازوم رو میگیره و به اتاق می َبَره : چش نی ، گوشه … عوض میکنی میریم … 

توی اتاق بازوم رو ول میکنه که میگم : مسیح زشته ؟ 

دسلب مسولیت درصورت عدم رضایت شما از قرار گرفتن فید سایت شما در نگین رمان از طریق دیدگاه زیر هریک از پست های مطالب مربوط به سایت شما اطلاع رسانی کنید تا بلافاصله فید سایت شما پاک شود 

نوشته های مشابه

پاسخی بگذارید

نشانی ایمیل شما منتشر نخواهد شد. بخش‌های موردنیاز علامت‌گذاری شده‌اند *

این سایت از اکیسمت برای کاهش هرزنامه استفاده می کند. بیاموزید که چگونه اطلاعات دیدگاه های شما پردازش می‌شوند.

دکمه بازگشت به بالا
بستن