رمان حرارت تنت

رمان حرارت تنت پارت۱۳

رمان حرارت تنت

جهت دسترسی اسان به پارت اول تا اخر رمان حرارت تنت واردشوید

ملایم درش میاره و تاپ نارنجی رنگم زیادی توی چشمه و مسیح خم میشه … سر شونه م رو می بوسه و من چنگ میزنم به موهاش بابت نفسای داغی که پوست تنم رو لمس کرده … 

لبش رو روی سرشونه م نگه میداره ….. 

ملایم هلم میده و روی کاناپه دراز میکِِشم … روم خیمه میزنه و من پُُر می شم از حسه اضطراب …. لبم رو گاز میگیرم که شستش رو روی چونه م میذاره و پایین میکِِشه … 

از زیر دندونم در میاره و میگه : اینا سهمه منه !

یه جوری میشم … یه جوری که حس میکنم خوشم میاد … مسیح بازیم میده … منو نه  … مسیح احساسم رو بازیمیده … دخترانه هام رو بازی میده … 

اولش خودم استقبال کرده بودم و حالا مسیح دکمه های پیراهنش رو ملایم باز میکنه … پایین کاناپه می ندازه و خم میشه … دستاش دو طرف صورتم به نشیمنه کاناپه گیره و نگام میکنه … 

اما نگاه من قبل از خودش به ماهیچه های پیچ در پیچشه … به هیکل فوق درشتیه که دلم رفته براش … ! 

مسیح باهام بازی میکنه … لمس می کنه … می بوسه … صدام گاهی بلند میشه…  زمزمه هاش بیخ گوشم که وسوسه انگیز تنم رو می لرزونه : 

ـ  جووووون … 

من ناشی ام … بلد نیستم … حق داره بگه بچه م … برهنه م که میکنه دلم هری می ریزه … صدای مازیار تو گوشم اذیتم میکنه … حس نا امنی میکنم بغل مسیح … مسیحی که کار بلده … که تو بغلش و با کاراش وا دادم … که عرق روی پیشونیم راه گرفته …  

نافم رو می بوسه و خودش رو بین پهام جا میده که منقبض میشم … دستش روی بدنمه تا جابه جا نشم … میخوام جیغ نکشم و لبم رو گاز میگیرم … ساعدش رو چنگ میزنم و چشمام رو اشک پُُر میکنه … 

سردم میشه.. . اما عرق کردم … خودم نمی فهمم چمه و این همه ترس از چیه ؟ … ترسی که حسه لذت دادن و لذت بردن رو ازم دریغ میکنه …. 

صدای مسیح میاد : نهان ، آروم باش عزیزم … 

لبم رو انقدر دندون گرفتم که بی حس میشه … اشکام راه می گیره  … بی صدا اشک میریزم و تموم تنم حس میکنم درد میکنه … مسیح پاهام رو نوازش میکنه و زمزمه وار باهام حرف میزنه : 

ـ هیچی نیست نهان … گریه نداره … تموم شد …. 

تموم نشده و من شاید ناشی باشم … اما می دونم که مسیح به خاطرم کوتاه میاد … خم میشه و با دستاش پای چشمم میکِِشه که اشکام رو پاک کنه … 

لبی رو که مطمعنم وَرََم کرده رو نرم می بوسه و میگه : تموم شد نفسم … تموم شد خانومم .. گریه نکن … 

گریه م بند نمیاد و از جا که بلند میشه روی کاناپه مچاله میشم … ریز بودنم کنار مسیحی که هیکلیه زیادی تو چشمه … 

مسیح کلافه دستی بین موهاش میکشه و لباس تنش میکنه …. نفس کشیدنام تند شده و اشک ریختنم تمومی نداره… دستاشو زیر سرم و زیر زانوهام میگیره.. 

بلندم میکنه و به اتاق میبره … روی تخت میذاره … کنارم لبه ی تخت میشینه و نگام میکنه … خجالت میکشم و نگام رو منحرف میکنم تا باهاش چشم تو چشم نشم  … 

اما مسیح انگار اتفاقی نیفتاده … کنارم دراز میکشه و بازوم رو میگیره … سمت خودش می کِِشه … سرم رو روی بازوش میذاره …. 

لوس میم … بینیم رو بالا می ِکِشم … خودم رو بالا می کِِشم … سرم رو روی سینه ش می ذارم … 

کمی جا به جا میشم … بدنم درد میکنه و قطره اشکم از شقیقه م رد میشه و روی سینه ی  مسیح که زیر سرمهمی افته … 

حرکت انگشتاش لابه لای موهام رو دوست دارم .. من چند دقیقه ی پیش ترسیدم … لرز کردم … تب کردم … امامسیح مدارا کرده … ناز خریده … بوسیده … گِِله نکرده …. 

خجالت می کِِشم از این همه لوس بودن و پا ندادنم به قول مسیح … اما دست خودم نیست … مازیار بد داغی روی دلم گذاشته که سرد نمیشه … خاکستر نمیشه و از بین نمی ره …. 

صدای مسیح تو گوشم می پیچه و میگه : اشک و گریه نداره خانومم … 

بینیم رو بالا میکِِشم و میگم:  ببخشید ! 

حس میکنم می خنده … می دونم می خنده تا به روم نیاره ترسیدنم رو … کمی سرش رو بلند میکنه و بالای سرم رو می بوسه و میگه : 

ـ خانومت که ریزه باشه و تو صبر نداشته باشی ، همین میشه … من دلخور نیستم نهان ! 

چیزی نمیگم که با یه حرکت از جاش بلند میشه … روی تخت میشینه و به تاجش تکیه میده … منم روی پاش جا به جا میکنه … سرمو به  سینه ش تکیه میده و با دستش شکمم رو لمس میکنه …. 

مالش میده و نرم حرکت میده….  نگام به ساعدش می افته … نمی خواستم جیغ بکشم … نمی خواستم صدام بالا بره …  اما جای ناخنم روی ساعدش زیادی تو چشمه …. 

دستم رو روی جای ناخنم میذارم و بغض کرده میگم : زخم شده ! 

با لبخند و لحن مهربونی که به دور از مسیحیه که می شناسم لب میزنه : وحشی ! 

لبم به خنده چاک می خوره و این همه مدارا کردنش شرم زده م می کنه … من زنی ام که نمی تونم … نمی شه با شوهرم باشم … می ترسم و منقبض میشم … لرز میکنم … مسیح اگه بخواد می تونه با زور هر بلایی سرم بیاره … 

قبلا یه بار تا مرز ### به زنش پیش رفته … اما امشب برام ارزش قائله … بهم احترام میذاره … بی تابی خودش رو ندید می گیره و با من راه میاد … ینی راه اومده ! 

ـ بهتری ؟ 

با صدای تو دماغی میگم : خیـ … خیلی درد میکنه ؟…. 

باز حس میکنم میخنده ، اما جواب نمیده … با چشمای اشکی سر بلند میکنم و نگاش میکنم : به من می خندی ؟  ـ ای جاااانم … 

دستاش رو دورم حلقه میکنه و تنگ تر بغلم میکنه میگه : دوره تو بگردم خانوم کوچولو، به تو نخندیدم که … آخه تا حالا شوهر نکردم بعد شب زفافمون ببینم درد داره یا نداره … 

چشام گشاد میشه و ازش فاصله میگیرم میگم : بی تربیت ! 

می خنده و میگه : یه کم درد داره …  

ـ یه کم ؟… 

ـ میگن ! 

خجالت زده م از مسیح بابت زنه بد بودن براش … اما خودم دوست دارم چند دقیقه ی پیش رو تجربه کنم … جلو میرم و گردنش رو می بوسم :  یه کم رو می تونم تحمل کنم ! 

عمیق نگام میکنه و میگه : میدونستی خیلی بغلی تشریف داری ؟ … 

ـ پس … پس بغلم کن … 

همونطور که تو بغلشم روی تخت چرخ میزنه و باز خیمه میزنه روم … می خوام به ترسیدنم میدون ندم و مسیحبابت این همه ترس و سرخ و سفید شدن از خجالتم کیف میکنه … خم میشه و لبم رو گاز میگیره … 

 میگم : آییی … وحشی! 

می خنده : خیلی ترسناکم برات ؟ … 

میگم : فقط … فقط خیلی گُُنده ای!  

پر عشق می بوسه …. پیش میره … این بار جیغ میزنم … درد میکشم … راه میام … ملایم تره … بهم وقت میده …

آخرش تموم بدنم تیر میکشه … صدای جیغ بلندی که میِکِشم خونه رو بر میداره … حس میکنم تموم جونم داره در میره … 

مسیح بی حرکت میمونه و میگه:  نهان … نفس عمیق بکش … تموم شد … نهان نوکرتم یه چیزی بگو … 

ـ مُُردم مسیح … 

کم کم ازم فاصله میگیره و هول زده به تخت نگاه میکنه جلو میاد و از جا بلندم میکنه …. گریه م بند نمیاد …. در حموم رو باز میکنه … منو توی وان میذاره و دوش رو باز میکنه … دوش آب گرم و خودش کنار وان روی زمین زانو میزنه … کمرم رو مالش می ده … با همون آب گرم … 

چشام رو بستم و صدای هق هقم بلنده و توی چهار دیواریه سرامیکی حموم می پیچه … 

ـ عزیزم … خانومم … الان خوب میشه … باشه نهان ؟… 

آب حموم داخل وان قرمز رنگ میشه و مسیح در پوش رو بر میداره …. می فهمم که خونریزی کردم و نگاه ترسیده ی مسیح یادم میاد … اونم هول کرده … حالم واقعا خوب نیست …  اما قربون صدقه های مسیح لذت بخشه و شبیه درمون روی درده ! 

 *

باد ملایمی میاد و پرده ی کِرِِم رنگ رو تکون میده … از تب و تاب دیشب ، مسیح پنجره رو باز گذاشته بود … ! 

گونه هام رنگ میگیره و تموم تنم درد میگیره … من چیکار کرده بودم ؟ … 

نگام به پنجره س و حس میکنم عاشق این بالا پایین رفتن قفسه ی سینه ی مسیح زیر سرمم … حس میکنم حاضرم تا ابد بمونم تا دست و پا زدن قلبش رو زیر سرم حس کنم ! 

دستم رو روی شکمم میذارم … اونقدری بی تاب و ُپُر دَردََم که همین ملحفه ی نازک سفید رنگی هم که مسیح روم کشیده برام وزن داره … 

خانوم شدن سخته و حالا من خانوم شدم  … صدای پر از عشق مسیح هنوزم رگ و پِِی احساسم رو قلقلک میده 

… همون صدایی که دیشب بیخ گوشم گفته بود : خانوم شدنت مبارک ! 

بوسه ی ریزی  روی سرم حس میکنم … سر بلند میکنم و چونه م رو روی قفسه ی سینه ش می ذارم … می خوام به روم نیارم که حالم خوب نیست و لبخند بی جونی میزنم … 

ـ صبح بخیر ! 

لبخند ملایمی میزنه و میگه : صبح بخیر خانومم ! 

لوس میشم و صورتم روی توی سینه ش پنهون میکنم ، نمی خوام اندازه ی قند های آب شده ی توی دلم رو حتیحدس بزنه … می خنده و میگه : می دونستی خجالتت از پا در میاره منه مسیح رو ؟! 

چیزی نمی گم که خودش ادامه میده : بهتر شدی ؟

سرم رو تکون میدم … حرف نمیزنم … اصلا حرف که بزنم خجالت و عشق توش موج میزنه و مسیح دست میگیرهبرام … 

ـ صبح با موی خیس خوابیدی … نمیگی تب کنی میمیرم !؟ 

موهایی که خودش شسته بود و حوله کشیده بود لا به لاش تا نم اونا رو بگیره …. نرم قفسه ی سینه ی برهنه ش رو می بوسم و میگم  : این همه پر عشق بودنت و دل دادنم رو دوست ندارم … 

باز چونه م رو می ذارم همون جای قبلی و میخ چشمام می شه و اخم میکنه : بابته ؟! 

ـ خب دلم موندن و نرفتنت حتی بیرون از خونه رو می خواد و این سخته ! 

می خنده و با یه حرکت بلند میشه … تموم تنم تیر میکشه از درد دلم ! … منو بغلش نگه داشته و چهره م در هم می شه از دردی که می ترسم بار آخر نباشه و باز تجربه کنم این همه حال بدم رو ! …. شقیقه م رو می بوسه.. 

ـ آماده شو بریم دکتر … 

نگاش میکنم و میگم : خیلی َبَده حالم … همیشه همینطوریه ؟! 

با بچگی حرف میزنم و مسیح میخنده … بینیش رو به نوک بینیم مماس میکنه و میگه : همیشه هرطوری که تو بخوای پیش میریم. … همییییشه ! 

روی همیشه گفتنش تاکید داره … تازه می فهمم چه گندی زدم و با مشت به بازوی عین سنگش می کوبم و میگم : مسسسسیح ! 

با همون خنده ی روی لبش سرش رو بین کتف و گردنم فرو می بره و با صدایی که رگه های خنده ی لابه لاش زیادی تابلوعه میگه : جووووون مسیح ! 

 *

صدای عصبیش باز بلند میشه : لازم بود الان جناب عالی تشریفت رو بیاری اینجا ؟…  نباید الان می رفتیم دکتر ؟ رنگ به رو نداری …  

پوفی میکشم و کمی جا به جا میشم … واقعا حال خوشی ندارم…  سمتش برمیگردم : مگه نشنیدی کسری گفت با مامان اینا دعواش شده … 

ـ غلط کرد دعوا کرد ، مگه شما قرار نذاشتین اول تو بحرفی باهاش بعد خود کسری با مامان ماهی حرف بزنه ؟ …

پ چی شد ؟ 

ـ من چه بدونم ؟ … حتمی طاقت نیاورده تا من بگم … 

بوق میزنه تا باغبون خونه درو باز کنه و همزمان میگه : کسری گه خورده ، خربزه خورده پای لرزشم باس بشینه

… ساغر ور می خواد اون عقد کنه ، نه تو که هی می پری وسط ماجرا … 

ـ وا ، ما کمکش نکنیم کی کمک کنه ؟ 

پیر مرد بیچاره درو باز میکنه و مسیح باز سمت باغ راه می افته و جواب میده : من گفتم کمک نکن ؟ من الان اینو گفتم ؟ من میگم رنگت هنوز عینه میت پریده س …. پای حال و هول دیـ … 

تند خم میشم و دستم رو جلو دهنش میگیرم  ، پشته فرمونه و باغبونه خونه چپ چپ نگامون می کنه … می دونم صدای مسیح رو نشنیده و فقط تعجب کرده از این به جونه مسیح افتادنم و جلوی دهنش رو گرفتنم … 

با اون همه جیگر و کوفت و زهره مار که مسیح به زور به خوردم داده بازم سر تا پای جونم درد میکنه و حتی نمی تونم درست بشینم…  میگم : مسیح زشته … مسیح به خدا زشته …. 

می خنده و دستم رو هل میده میگه : با زنه اون که نخوابیدم زشت باشه … 

ـ خیلی بی حیایی … 

اخم میکنم که میگه : بدبختی گیر کردما …. من نخوام زنم روز بعد از مزدوج شدنش با من بیاد اینجا باید کی رو ببینم ؟ … 

جلوی ساختمون نگه میداره که دهنم رو کج میکنم و اداش رو در میارم : با زن اون که نخوابیدم ! 

چهره م رو درست میکنم و اخمو نگاش میکنم : همین یه قلم رو کم داری اونم برو کامل کن ! 

پیاده میشم و صدای خنده ی مسیح بلند میشه … حرصی و اخمو از پله ها بالا میرم و به سر گیجه م اهمیت نمی دم  … 

صدای باز و بسته شدن در ماشین مسیح رو از پشت سرم می شنوم و بعد صداش رو : نهان …. نهان اوی … 

خنده م میگیره با این صدا کردنش … به در نیمه باز ساختمون می رسم که صدای بلند کسری رو می شنوم که داد می زنه : 

ـ چشه مگه ؟ چی کم داره ؟ 

ماهی ـ سر تا پاش ایراده … اگه شوهر سابقش پیداش بشـ .. 

کسری بین جمله ش میپره و با عصبانیت جواب میده : به گوره باباش خندیده تخم سگ ، فک کردی می ذارمش؟ جو داخل خونه مناسب نیست و دو دلم برای داخل رفتن که مسیح کنارم میرسه و با دست درو هل میده .. اول خودش داخل میره و منم دنبالش که رو به کسری پرخاش میکنه : صدات رو بیار پایین ، سره جالیزه ؟  کسری کلافه و آشفته روی مبل وا میره و مامان ماهی تند گلایه میکنه : 

ـ به موقع اومدی … بیا که داداشت یه جو عقل داشت که اونم باد برده انگاری خداروشکر ! 

کسری ـ باد برده یا تو خوردی ؟ … 

مسیح خنده ش میگیره و میگه : ععع … 

کسری ـ والا به امام حسین … از صبح داره مغز منو می خوره … ایها الناس من از دوست نهان خوشم اومده . کار ندارم شوهر کرده نکرده یا خانواده ش چه مدلی هستن … من از مدل خود دختره خوشم اومده ! 

مسیح ـ پاشو بریم یه باد به کله ت بخوره . بعدم بریم دنبال اهورا … 

کسری از جا بلند میشه و قبل بیرون رفتن میگه : ماهی خانوم من حرفه آخرمو همین اول زدما … نری مثل مسیح برام هر ننه قمری رو کاندید کنی بگی بیا برو بگیرشا… 

مسیح سمت در هلش میده و قبل بیرون رفتن رو به مامان ماهی میکنه : نهان یه خورده حال نداره … جونه تو و جونه نهان. .. فعلا ! 

بیرون میره و  من تند دنبالشون راه می افتم .. 

ماهی ـ تو کجا ؟ 

نگاش میکنم و میگم : کار دارم با مسیح …. بعد میام ، فعلا مامان ماهی … 

تند از پله ها بالا میرم که پام سر می خوره و با باسن روی پله می افتم . 

ـ آخ خدا … 

دردم از صبح مونده بود و اینم شد قوز بالا قوز … مسیح که در ماشین رو باز کرده بود تا سوار شه با دیدن منوافتادنم تند کنار میکشه و از پله ها بالا میاد : ای بر پدرت کسری دیوث با این زن گرفتنت … 

خود کسری هم تند از صندلی شاگرد پیاده میشه و هر دو میان سمتم … هر کدوم یه سمتم می ایستند و من اشکتو چشام جمع شده … واقعا درد بدیه و خصوصا اگه خونریزی هم داشته باشی ولی برای مسیح لب تر نکنی که مبادا گیر بده ، ولی الان گندش در اومده انگاری ! 

مسیح ـ داری گریه میکنی ؟ چت شد ؟ 

کسری ـ نهان … نهان الو … صدامو داری ؟ … 

مسیح با پرخاش سوئیچ رو سمتش می گیره : بپر موتور ماشین رو داغ کن که اگه یه مو از سرش کم بشه دهنت سرویسه … 

کسری سوئیچ رو میگیره و همزمان که سمت ماشین میره میگه : معلوم نیست به خونه هم تشنه ن یا قراره جای لیلی مجنون رو پر کنن … 

مسیح خم میشه و روی دستاش بلندم میکنه که صدا بلند میکنم : آی … مسیح دارم میمیرم به خدا … 

ـ خدا نکنه … کم چرت بگو … میریم دکتر درست میشه … 

عقب سوارم میکنه و خودش کنارم میشینه … کسری استارت میزنه … از باغ که بیرون میزنیم مسیح سمتم برمیگرده و بیخ گوشم می گه : حالت بد بود از همون اول ، نگفتی ! 

چیزی نمیگم و پشت دستم رو روی گونه م می کشم … مسیح صدا بلند میکنه : به گاز این وامونده رو انگاری گاری می رونی ! 

کسری ـ کلانتری تا ظهر جوابگوعه ها … ساره نپیچونه نره  … 

مسیح ـ گه می خوره نره ، زنیکه ی بی خانواده رو دوست دارم نره تا دهنـ. . 

به سمتش برمیگردم و میگم : می … میشه یه ذره … یه کم مودب باشی ؟  پوفی میکشه و کسری جلوی بیمارستان نگه میداره …. 

مسیح ـ برو کلانتری … ساره نرفته بود رضایت نداده بود سندی که تو داشبورده میبری گِِرو می ذاری تا بعد من می دونم و ساره … 

پیاده میشه و میخوام پیاده شم که خم میشه و نمی ذاره … روی دستاش بلندم میکنه … عصبی میگه : بذارم خودت بری این بار شست پات بره تو چشمت ؟ 

خجالت میکشم از نگاه آدمایی که از کنارم می گذرن و میگم : مسیح بذارم زمین … 

گوش نمیده و جلوی ایستگاه پرستاری میگه : بخش زنان یه نوبت فوری می خوام … 

پرستار ـ اتفاقا کسی داخل نیست و می تونین ببرینش … 

داخل میریم و در که می زنه میگم : تو رو خدا بیارم پایین ، زشته … 

پایین گذاشتنه من و صدای بفرمایید داخل اتاق همزمان میشه .. مسیح دروباز میکنه و زیر لبی سلام می کنه … دکتر یه خانوم میان ساله و با دیدنم لبخند میزنه … گونه هام رنگ می گیرن و من حالا دقیقا باید از چی برای دکتر حرف بزنم ؟ 

با تعارف دکتر رو به روش میشینم و مسیح هنوز سر پا ایستاده … دکتر نگام میکنه و میگه : طوری شده دخترم ؟

  …

تند و با خجالت میگم : نه خب .. ینی شده … 

مسیح تشر می زنه : نهان … 

پوفی می کشم که مسیح میگه : ما رابطه داشتیم … زنم انگاری حالش خوب نیست ! 

خجالت میکشم و زن لبخند میزنه و میگه : می تونی روی تخت دراز بکشی ؟ … 

لبم رو گاز میگیرم و با صدای ضعیفی میگم : خو … خونریزی دارم … 

مسیح عصبی میگه : تو خونریزی داری ؟ … آره نهان ؟ … 

دکتر با خنده میگه : چیز مهمی نیست آقا … میشه بیرون تشریف داشته باشین ؟  مسیح صراحتا میگه : نه … معلومه نمیشه … 

ـ مسیح ! 

دکتر چیزی بهش نمیگه و فقط رو به من می گه : باید معاینه بشی عزیزم … لطفا دراز بکش … 

دوست ندارم معاینه بشم و مسیح جلو میاد … بازوم میگیره و از جا بلندم میکنه : عزیزم خجالت نداره … کم خونه منو تو شیشه کن .. خانومی کن و برو معاینه شو بفهمم چه غلطی کردم باهات ! 

دکتر ریز بین نگاهمون میکنه و گوش میکنم … بعد از معاینه حس میکنم دردم بیشتر شده … باز سرجا قبلم کنار مسیح میشینم و دکترم سرجای خودش می شینه … 

مسیح ـ چی شد ؟ حالش خیلی بده ؟ … 

دکتر ـ نه ، چیز مهمی نیست و طبیعیه … تا دو سه بار اول همینطور میشه و شاید بازم با خونریزی همراه باشه …

مراقبش باشین … از لحاظ جسمی ضعیفه و از طرفی هم تا یکی دو روز رابطه نداشته باشین …. 

مسیح نفس عمیقی میکشه و انگاری خیالش راحت میشه که چیز مهمی نیست … دکتر ـ چند تایی آمپول نوشتم که باید تزریش بشه… 

تند میگم : نه … 

هر دو سمتم برمیگردن که میگم : ینی … خب قرص و اینا مگه چشه که آمپول بنویسیم ؟

دکتر با خنده میگه : آدم یه مرد این فیزیکی ) با اشاره به مسیح ( که داشته باشه نباید بترسه … اما فردا یه دونه تزریق داری ،  باشه ؟ 

 *

اخمو دستی برای تاکسی که داره نزدیکمون میشه بلند میکنه و همزمان میگه : اینم از زندگیه ما … ممنوع الرابطه شدم با زنم ! 

به واسطه ی مسکن هایی که دکتر  به خوردم داده کمی سر حال  شدم و با این حرفی که مسیح می زنه میخندم و میگم : حالا چرا گریه میکنی ؟ … 

به سمتم برمیگرده و میگه : تو ام اگه دکترت به گنده بودنت و ریزه میزه بودن شریک زندگیت اشاره می کرد ،  همینطور کارد می زدن خونت نمی اومد … 

تاکسی صبر نمیکنه و از کنارمون می گذره که مسیح باز برای تاکسی بعدی دست بلند میکنه و من کنارش میرم

.. دستم رو دور آرنجش حلقه میکنم و میگم : در عوض من جون میدم بابت این گنده بودنت ! 

با خنده سمتم برمیگرده و میگه : نون ندادن تو بخوری ؟ … 

با خنده میگم : پررو … تو خیلی نون خوردی دیگه که این شدی … من طبیعی ام … 

تاکسی این بار جلوی پامون روی ترمز میزنه و هر دو سوار میشیم … مسیح آدرس کلانتری رو میده و راننده راهمی افته … سمتم برمیگرده : 

ـ تو ماشین می شینی … نمیای داخل ، خب ؟  ـ وا ، خب ینی چی ؟ … 

راننده که انگار از اول درجریان حرف ها هست میگه : حق داره آقا … کلانتری جای زن جماعت نیست … 

حرصم میگیره از راننده و روم رو اونور میکنم … مسیحم ناز نمیکشه چون این بار خودش رو مُحِِق میدونه .. به کلانتری می رسیم و مسیح پیاده میشه … پوفی می کشیم و به صندلی ماشین تکیه میدم … 

از پنجره بیرون رو نگاه میکنم و نگام می افته به یه دختر … دختری که همه ی حواسش به در ورودی کلانتریه و توجهش سمت مسیح جلب میشه … دقت میکنم … 

ریز به ریز حرکاتش رو که میبینم ته دلم خالی میشه … آسو ؟. .. اون اینجا چیکار میکنه ؟ … خودمو پنهون میکنم … بغض میکنم و دلم میگیره … آسو جای منو به مازیار گفته بود که شبونه آدم فرستاده بود برای بردنم و دزدیدنم ؟  جز آسو کسی از آدرس خونه ی مسیح خبر نداشت … آسو و تورج! … دستم رو روی پیشونیم می ذارم و دعا میکنم هرچی زودتر این همه ابهام توی زندگیم حل بشه ! 

نمی دونم چقدر میگذره که مسیح رو می بینم همراه اهورا بیرون میاد … دستم سمت دستگیره میره که با دیدن آسو صبر میکنم … 

جلوی اهورا می ایسته ، ولی روی صحبتش با مسیحه و هرازگاهی از اهورا چیزایی می پرسه … مسیح نیم نگاهی سمت تاکسی می ندازه و اونا در حال حرف زدنن و یاشار و کسری هم از کلانتری بیرون میان و کنار هم می مونن و با هم حرف میزنن … 

مسیح دست کسری رو می گیره و کمی دورش می کنه از جمع … در گوش هم پچ پچ می کنن و من دل تو دلم نیست که پیاده بشم و سمت اونا برم … 

حرف های مسیح و کسری که تموم میشه … کسری سمت تاکسی میاد و مسیح میره سمت آسو میره … با عصبانیت باهاش حرف میزنه و بازوش رو میگیره میکِِشه … پشت آسو به سمت تاکسی میشه و من نگران آسو میشم … آسو با من از بچگی بزرگ شدیم … آسو فرق داره با جهانه برادرش … فرق نداره ؟ … 

بغض میکنم و از تاکسی پیاده میشم … یه قدم برمی دارم که کسری بهم میرسه و تخت سینه م میزنه … روی صندلی می افتم …. 

کسری ـ بشین نهان .. زود باش … 

به داخل هلم میده و من همه ی وجودم چشم شده برای آسویی با پرخاش حرف میزنه و اهورایی که بازوی مسیح رو گرفته تا مبادا از کوره در بره … داخل تاکسی میشینم و کسری کنارم جا میگیره … 

کسری ـ آقا برو ..  یه کم سریع تر … 

راننده از آینه ی ماشین نگام میکنه : خانوم شما ایشون رو می شناسی ؟ …

بی حواس سمت اینه نگاهی پرت میکنم و سری تکون میدم که استارت می زنه و راه می افته … کسری هم همه ی حواسش به همون سمتیه که آسو شاخ و شونه می کشه برای مسیح و کسری لب می زنه : عجب کََنه ای شده این ! 

ـ چرا فرار میکینیم ؟ چرا نمی ذاری برم ببینمش ؟… 

نگام میکنه و می گه : از جونت سیر شدی ؟ … فرودگاه رو یادت رفته ؟ … دزدایی که اومدن خونه ت چی ؟ … این دختره یه ریگی به کفششه … 

ـ گوشیت … گوشیتو بده بهم … 

گوشیش رو در میاره و سمتم میگیره : دیگه کسی نه زنگ زده و نه پیام داده … 

جواب نمیدم و شماره ی تورج رو میگیرم … برمی داره اما حرف نمیزنه که با اشکم میریزه و با بغضی که توی صدام بیداد میکنه میگم : تورج … 

تند میگه : جان … نهان … خواهری … نهانم …. 

دلم میریزه از این همه شباهتی که بین صدای تورج با همون آدمی که خونه ی ماهی زنگ زده بود و از فروش دختر اون خانواده حرف میزد … 

با گریه و پرخاش میگم : نهان مُُرد … باشه ؟ … 

ـ مزخرف نگو لعنتی … 

ـ آسو هم ؟ … آسو مثله جهانه ؟ … اصلا می دونی چی به من گذشته ؟ .. اصلا حواست هست نه میای و نه میگی بیام ؟ … تورج من یادت رفتم ؟ … اصلا منو یادته ؟ … 

با زاری می گه : نهان توضیح میدم عزیزم…  آروم باش …تو .. تو فقط از خونه ی اون بی همه چیز بزن بیرون … فقط بیا بیرون نهان … بیا بیرون تا کار از کار نگذشته … آسو گفت که کارد و پنیرین … که … که رابطه نداره باهات … 

لبم رو گاز میگیرم … دست دیگه م رو روی پیشونیم می ذارم و میگم : 

ـ تو بودی تورج … آره ؟ … تو بودی زنگ زدی خونه ی حاج کمال … 

مکث میکنه و بعد جواب میده : چـ … چی میگی نهان ؟ 

کسری تموم مدت نگام میکنه که زار میزنم : که از فروش دخترش حرف زدی … به جز من که فروخته میشدم از کدوم دختر حرف میزدی ؟ 

تورج ساکت میشه و کسری با دهن باز مونده نگام میکنه و التماس وار میگم : بگو خودت نبودی … بگو دارم اشتباه میکنم … 

تورج از کوره در میره و  عربده میکِِشه  : از خونه بزن بیرون … از مسیح دور بمون … اون دختر که گفتم تو نیستی … اون خونه هم جایی برای تو نداره … خونت رو می ریزم نهان … خودم خونت رو میریزم اگه خودت نیای ! 

صدای بوق اِِشغال تلفن توی گوشم می پیچه … گوشی از دستم می افته و بازوم کشیده میشه … کسری با چشمای سرخ شده و اخمو می گه : 

ـ چه خبره ؟ .. 

با همون حال بد و همون اضطراب و همون فکرا درهم و بَرهََمی که تا جنون منو برده با بیچاره گی می گم : نمی دونم … به خدا نمی دونم … 

انگار حالا که تورج گفته اون دختر من نیستم ترس برم می داره … اگه من همون دختر باشم … همونی که به خانواده ی مسیح مربوطه … سرم تیر می کِِشه … 

کسری ـ تورج کیه نهان ؟ … 

هنوز بازوم گیر کرده بین انگشتاش و من پیشونیم رو به سینه ش تکیه می دم و میگم : داداشم … نمی دونم …

شاید داداشم ! 

صدای مسیح تو گوشم که میگه ) خانوم شدنت مبارک ! ( می پیچه و  نفسم رو میگیره … حس خوبی بهش ندارم

… تورج راست میگفت ؟ من اون دختری که تورج زنگ زده بود و گفته بود نیستم ؟! … مسیح … صدای گریه م بلند ترمیشه و من زار میزنم برای خانوم شدنم … 

اگه من همون دختر فروخته شده باشم … مسیح باهام چه نسبتی داره ؟ … شوهرمه یا …. !! اصلا چی شد ؟ چطور شد که به این خانواده و این آدما برخورد کردم ؟ … شب عروسیم فقط با عروسیه مسیح یکی بود …. 

کسری دستاش رو دورم حلقه میکنه … میدونم تو ذهنش هزار تا … شاید هم بیشتر سوال داره اما نمی پرسه چون زار زدنه من تموم نشده … تمومی نداره … دلداریم نمیده ، ینی چیزی نمیگه .. .اما این دست دور شونه هام حلقه کردنش خودش دلداریه … 

تاکسی که ترمز میزنه جلوی باغ کسری حساب میکنه و اول پیاده میشه … خم میشه و بازوم رو میگیره و پیاده نمیشم ، بلکه پیاده م میکنه … روی فرم نیستم و سرم گیج می ره … مسیح شوهرمه …. همین و بس … با خودم تکرار میکنم … 

تورج راست میگه که من همون دختر نیستم … دوست ندارم همون دختر باشم … همون دختر بودن ینی دختر کمال و ماهی بودن ! … آرزوی داشتن خانواده ی به این خوبی رو بیشتر دوست دارم تا داشتنش رو ! آرزوش از داشتنش خیلی بهتره ….. 

مسیح برام عزیز تر شده … خیلی عزیز تر ، از وقتی که میگه تب کنم میمیره ! از وقتی که می بینمش تب میکنم … ضعف میکنم …. من روی همیشگی بودنش حساب کردم … اصلا تورج اینو گفته تا ما رو جدا کنه … تورج از ایرانی ها متنفره … منم ایرانی نیستم و ترکیه به دنیا اومدم ! 

صدای داد یکی رو می شنوم : یا امام حسین …. 

کسی محکم روی بازوم میزنه و پرت میشم … یه ماشین با سرعت از کنارم میگذره و کسری نعره میکشه : 

ـ کدوم گوری سِِیر میکنی نفهم ؟ … 

دستام روی آسفالت خراشیده شده … سر زانوهام پاره شده و من به کسری نگاه میکنم که خم میشه و از روی زمین بلندم میکنه … غر میزنه : 

ـ معلوم هست چته ؟ … سر پا شو لامصب … 

در باغ رو با کلید باز میکنه و داخل میریم … توی فکرم و از راه باریکه میریم تا به ساختمون برسیم … نگام به ماهی می افته که  روی تاب نشسته و داره بافتنی می بافه … 

با دیدنش صبر میکنم … دوست ندارم جلوتر برم … کسری سمتم برمیگرده …. حرکت دست مسیح روی تنم …

لباش روی لبم … 

دستم رو روی لبم میذارم و با خودم میگم … نه ، امکان نداره … اصلا چطور ممکنه ؟ مسیح شوهرمه … هرطور حساب میکنم نمیشه که به جز شوهر با من نسبتی داشته باشه  … 

من لذت برده بودم از حرکت نوازش ماننده دستاش و صدای بیخ گوشم ) من مََنگه همین تب داشتنه تنِتَمَ( ! 

چشام رو اشک می پوشونه و پشت دستم رو روی لبم می ِکِشم … کسری مات به حرکاتم نگاه میکنه و مامان ماهی سرپا شده با دیدنمون … با دیدن من و حالتم وا رفته مونده که ببینه چه خبره … من خودمم نمی دونم چه خبره … چه خبر شده !؟

مامان ماهی هول شده پایین میاد و خودشو به من می رسونه … با دستاش بازوهام رو میگیره و نگاه میکنه : ساره

… ساره جان خوبی ؟ .. ) رو به کسری ( چش شده بچه م ؟ 

بچه م گفتنش دلم رو به درد میاره … یه قدم عقب میرم تا دستش رو برداره … ماهرخ گفتن برام بهتره تا مامان ماهی گفتن … صدای قیژ باز شدن در و بعد صدای موتور یه ماشینی که دقیقا صدای ترمزش رو پشت سرم میشنوم و کسری پا تند میکنه و سمت ماشین میره … 

عقب بر میگردم و با دیدن مسیح داغ دلم تازه میشه … 

کسری ـ مسیح نهان خوب نیست … اصلا خوب نیست … 

مسیح هولزده و عجول سمتم میاد و نگام میکنه … اونقدری توی چشمام اشک جمع شده که نمی بینمش … تار می بینمش … 

ـ نهان … خانومم … چی شدی ؟ … ) رو به کسری ( چش شد ؟  کسری ـ نمی دونم به خدا …. 

مسیح با یه قدم بلند خودش رو بهم می رسونه و بغلم میگیره … باید پسِِش بزنم ؟ … نه … نباید … تورج گفته من اون دختر نیستم … من خواهر تورجم … خواهرشم که برای بردنم به در و دیوار میزنه … 

خسته م … اندازه ی همه ی فکرای مسخره ای که می کردم خسته م … احتیاج دارم به مسیح و بودنش … احتیاج دارم که اینطوری بغلش آروم بگیرم … 

ماهرخ کنارمونه و میگه : خاک به سرم .. مسیح ساره چی شده ؟ .. بچه طوریش شده ؟ … 

اینم یه درد روی همه دردامه … خبری از بچه ای که ماهی هنوزم منتظرشه نیست و چقدر زندگیم پیچیده شده ! 

 *

ـ نهان ، بیداری ؟ 

به زحمت چشم باز میکنم و کمی جا به جا میشم و خواب آلو میگم : سلام ! 

لبه تخت نشسته و با دیدن چشمای بازم خم میشه … پیشونیم رو می بوسه و میگه : ساعت خواب … بهتری ؟ لبخند بی جونی میزنم : خوبم … 

ـ پاشو عزیزم … پاشو آماده شو باید بریم آمپولت رو بزنی … 

لبم رو گاز میگیرم و بچه گانه پتو رو روی سرم میکِِشم : خوابم میاد … 

میخنده … بازوم رو میگیره و بایه حرکت بلندم میکنه که آخم در میاد : آخ … 

باز جلو میاد و بوسه ی دوم رو روی پیشونیم می کاره و میگه : تا ننداختم رو کولم به زور ببرمت اماده شو … قول میدم درد نداشته باشه … تا بریم بیایم شامم آماده میشه .. 

لبم رو گاز میگیرم : زشت شد ، به مامان ماهی کمک نکردم … 

ـ خودش درک میکنه … 

ناراضی بلند میشم و آماده میشم …بعد از خداحافظی با بقیه از خونه بیرون میزنیم …. جلوی درمانگاه که نگه میداره … پیاده میشه اما من پیاده نمیشم … 

ماشین رو دور میزنه و وقتی میبینه قصد پیاده شدن ندارم سمتم برمیگرده … خم میشه و آرنج هاش رو به لبه ی پنجره ی در شاگرد تکیه میده و نگام میکنه : مادمازل افتخار نمیدن ؟  ـ من خوب شدما … 

میخنده ـ جدی از آمپول میترسی ؟ 

با اخم میگم : نمی خوام آمپول بزنم … ععع … 

درو باز میکنه و کمک میکنه پیاده شم و سمت درمانگاه میریم و وارد راهرو میشیم … همزمان می گه :

ـ خانومم … خوشگلم … کم اِِسکی برو روی مخمون بابا .. آمپول که ترس نداره … 

ـ دقیقا عین خودت ترسناکه … اصن تو قول دادی درد نداره … مگه نه ؟

پر عشق بازوم رو ول میکنه و همون دستش رو دور شونه م حلقه میکنه … منو سمت خودش می کِِشه و صد برابر با عشق تر میگه : خودم نوکرتم اصن … 

سکوتم رو که میبینه میگه : گول خوردی یا ادامه بدم ؟ مشتی به سینه ش میکوبم و میگم : کوفت … 

سمت پذیرش میره و از تزریقات نوبت میگیره … خلوته و یه خانوم با بچه ش بیرون میان که نوبت ما میشه مسیح زیر گوشم میگه : نگا بچه رو … اونم آمپول زده … 

اخم میکنم و میگم : تیکه میندازی ؟  میگه : آ ، قربونت بابایی … 

خنده م میگیره و میگم : بابایی بیا آمپول نزنیم.. . 

میخنده و از جا بلند میشه … دستم رو میگیره و سمت اتاق تزریقاتی می کِِشونه و میگه : باز بهت خندیدم بابایی

؟ … میریم و آمپول میزنی … اومدیم جایزه هرچی بخوای می خرم برات ، خوبه بابایی؟  پر شیطنت میگم : چه بابا بودن بهت میاد ! 

درو باز گذاشته برای داخل رفتنم و خم میشه ، بیخ گوشم میگه : خب دست بجُُنبون پیر شدم دیگه … دسته کم هفت هشت ، ده تا ! 

اخم میکنم و به بازوش میکوبم : کوفت بابایی ! 

پرستار که یه خانوم جوونه با دیدنمون میخنده و میگه : مریض کدومه ؟  مسیح با انگشت اشاره منو نشون میده و میگه : ایشون ! 

پرستار ـ خب شما می تونی بیرون وایسی … 

دستم رو میگیره و میگه : نا محرم نیست ، زنمه … می خوام آمپول میزنه کنارش باشم! 

پرستار ابرویی بالا میندازه و چیزی نمیگه … آمپول که میزنم لبم رو گاز میگیرم جیغ نزنم … گریه م میگیره و بغض میکنم … پرستار که از تخت دور میشه سرجا میشینم و پااهام از لبه ی تخت اویزونه ….  من کلا از لفظ آمپولم بدم میاد … مسیح رو به روم میایسته و میگه : خوبی قند عسل ؟ 

لفظ مهربونش دلم رو نرم میکنه … اما با صدای تو دماغی که بابت بغض خوابیده تو حنجره مه میگم : قول دادی که درد نکنه … 

خم میشه و نرم لبام رو میبوسه و باز دور میشه ، میگه : می خوای برم پرستار رو آمپول بزنم حالیش بشه چه دردی داره ؟ … 

خنده م میگیره و میگم : لوس ! 

اونم لبخند میزنه و پر عشق نگام میکنه میگه : جوووون ! 

  *

پا روی پا می ندازم و نگام به صفحه ی تلوزیونیه که روشنه اما توجه و دقتی بهش ندارم … ماهی ازم دلگیره .. خودم حسش میکنم … خیلی وقته که به جای مامان ماهی ، ماهی جون صداش میکنم و اون نمی دونه چرا ، اما من می دونم .. 

منو مسیح ممنوع الرابطه ایم به قول خودش ، اونم با تجویز دکتر …  دو روزی هست خونه ی حاج کمال موندیم چون مسیح دوست نداره خونه بریم … اونم وقتی که چند روز پیش تازه فهمیدم آسو در به در دنبال من میگرده و این مدت آویزونه اهورا مونده برای پیدا کردنم … 

بیچاره اهورا ، اون از ساره و اینم از آسو …  به ساعت نگاه میکنم … هنوز کمی مونده تا خوردن داروهایی که دکتر تجویز کرده و قرصی که بابت جلوگیری از بارداری گرفتم …. بغض میکنم … من به چیا فکر کردم که به علاقه م به مسیح این همه اجازه ی پیشروی دادم ؟ 

هنوز با خودم درگیرم که حضور کسی رو کنارم حس میکنم و سر بلند میکنم … مامان ماهی کنارم ایستاده و نگام میکنه … عمیق … از همون نگاه ها که انگار می خوان مچت رو بگیرن … نایلون داروهایی که صبح یادم رفته بود و توی آشپزخونه گذاشته بودمش رو سمتم میگیره و میگه : 

ـ این داروها رو توی آشپزخونه جا گذاشتی … 

لبخند میزنم و شرمزده نایلون رو میگیرم و میگم : ببخشید … مرسی … 

دارو ها رو روی میز می ذارم که میگه : نسخه ی توش می گه یه هفته ای هست رفتی دکتر … حالت خوبه ؟ … 

لبخند غمگینی میزنم و میگم : خوبم … اسباب زحمت شما هم شـ … 

اخم میکنه و می گه : حامله نیستی ! 

جمله ای که می خواستم تموم کنم تویه دهنم می ماسه … رنگم می پره و مات نگاش میکنم که میگه : از اولم نبودی …. 

دهنم باز و بسته می شه تا حرفی بزنم … تا چیزی بگم … هنوز سرم رو برای بهتر دیدنش بالا نگه داشتم و اونم هنوز کنار مبل ایستاده و بهم زل زده … دهنم باز و بسته می شه اما صدایی ازش در نمیاد … 

از خیلی وقت پیش انتظار امروز رو می کِِشم … دروغ هیچوقت پنهون نمیمونه و منم نمی تونم با دستام آسمون رو بپوشونم … اینو ایلگار از بچگی توی گوشم می خوند … انگاری دیگه ماه از پشت ابر در اومده و من هیچوقت یادم نرفته بود که ماه پشت ابر نمی مونه ! 

از جا بلند میشم و میگم : من .. ینی ما … 

دستش رو بلند میکنه و سیلی محکمی به گونه م میزنه … سیلی که می دونم حقمه … حقمه و باید نوش جون کنم … اما نوش جون نمیشه و زهر می ریزه توی دلم .. توی وجودم … محبتای ریز و درشت خودش و شوهرش یادم میاد .. دعواهاشون با مسیح به خاطر من یادم میاد و من دروغ گفتم … من سو استفاده کردم و خودم به خودم می گم : یه سیلی خیلی کمه برای این بازی گرفتنه احساسشون! 

قطره اشکم روی گونه م سُُر می خوره و میگم : ببخشید … 

از ته دلم می گیرم و اخماش حتی یه سانت هم باز نمیشه … عصبی سمت آویز لباس جلوی در میره و مانتو و شال با کیفم رو سمتم پرت میکنه و میگه : از خونه ی من برو بیرون … همین الان …. 

اشکام صورتم رو پر میکنن و میگم : یه … یه لحظه فقط گوش کنین … 

با پرخاش و اشکایی که توی چشماش جمع شده میگه : ما بدی کردیم به تو ؟…  به مسیح ؟ .. حقمونه بازیمون بدی

؟ … تا کجا پیش می رفتین اگه نمی فهمیدم ؟ … ) جیغ میزنه ( تا کجا ؟  ـ ایـ .. اینطوری نیست .. ینی … 

ـ مسیح رو گول زدی ؟ .. گفتی حامله ای تا بمونه پات ؟ … 

اشکام راه میگیرن و من هیچ کنترلی روی اونا ندارم که میگه : مسیح رو رام خودت کردی تا خودت رو بندازی بهش ؟ … تو … تو اصلا دختر بودی ؟ … 

برای نیفتادنم مبل رو توی دستم نگه می دارم … ماهرخ هم می تونه بد باشه وقتی پای پسرش وسطه … مریم چرا منو دوست نداشت ؟ … 

خودم حال و روحیه ی خوبی ندارم و ماهرخم استخونه لای زخم میشه … نمکه لا به لای بریدگی دلم میشه و تا مغز استخونم رو می سوزونه … ماهرخ برای پسرش از کوره در رفته چون فکر میکنه من گولش زدم … حسرت بیداد میکنه توی وجودم برای داشتن همچین خانواده ای ! … همچین مادری … 

نا توان  سمت لباسای روی زمین پخش شده میرم و مانتوم رو روی ساعد می ندازم با شالم .. کیفم رو دستم میگیرم و بیحال سمت خروجی میرم … الان اگر بحث کنم و بگم اشتباه میکنه اونقدر شاکی هست که بازم فکرای نا مربوط توی سرش رو به صورتم بکوبه … 

من حالا فرار رو به قرار ترجیح میدم که صدای تند قدم برداشتنش رو میشنوم که از کنارم می گذره و رو به روم می ایسته : کجا ؟ … 

می مونم چه جوابی بدم ، خودش گفته برم از خونه ش و حالا می پرسه کجا ؟ … انگاری از توی نگام می خونه حرف دلم رو که میگه : صبر میکنیم مسیح بیاد ، تا هم تکلیف تو هم تکلیف ما رو روشن کنه … 

لب میزنم : مسیح بی تقصیره …. 

بازوم رو میگیره و ملایم عقب هلم می ده : مسیح خیلی وقته که اون مسیح نیست ! 

روی مبل وا میرم و اونم روی مبل کناری می شینه … از خودش و از بودنش خجالت می کشم …از گندی که بالا اومده و حالا دیگه هیچ جوره نمی شه تمیزش کرد … 

ناراحتم ، خجالت زده م ، اما آرومم … آرومم که اینطوری شده … که بالاخره فهمیدن و دیگه از ترس فهمیدنشون راحت شدم … صدای آیفون میاد و ماهی خودش بلند میشه برای جواب دادن … 

از حرف زدنش می فهمم سودابه س و در ساختمون که باز میشه سودابه ی خندون داخل میاد : من اومدم …

سلامممم … 

ماهی بی رمق میگه : سلام … 

ـ وا ، این چه طرز استقباله ؟ ) رو به من ( تو چطوری ؟ 

لبخند بی جونی می زنم از این همه هیجانش … زیر لب میگم : سلام ، خوش اومدی … 

با خنده جلو میاد و روی مبل کناریم جای ماهی جا میگیره و میگه : خبر دارم … خبررر … 

ماهی بی حوصله سمت آشپزخونه میره که سودابه میگه : مامان با تواما … اصلا بقیه کجان ؟ … 

ماهی برنمی گرده و همونطور که سمت آشپزخونه میره میگه : الانا دیگه پیداشون میشه … 

حواسم میره سمت ساعت …. ۶ غروبه و مردای این خونه نیم ساعتی هست که برای اومدن به خونه دیر کردن و

همه ذهنم میره پیشه اینکه اگه حاج کمال بیاد و بفهمه چه دروغ بزرگی گفتیم من چطوری میتونم توی چشماش نگاه کنم و بگم همه چیز اونطوری نیست که اینا فکر میکنن … 

سودابه به من نگاه میکنه : چی شده ساره ؟ بی ربط میگم : انگاری کِیفت کوکه …

با خنده دست توی کیفش میکنه ، دو تا پاپوش بچه در میاره و با ذوق سمتم میگیره : یکیشون برای نی نیه تو …

یکیشونم برای نی نیه من ! 

هم ناراحت میشم و هم خوشحال … لبخند روی لبم پخش میشه و تند بلند میشم : سودابه بچه … ینی … خب داری مامان میشی ؟ … 

لوس دستش رو روی شکمش میذاره و صدای بچه گونه ای در میاره : زندایی جونم .. تلسیدم خوو … 

بغض کرده سمتش میرم و پر هیجان بغل میگیرمش : مبارکه … مبارکه … به سلامتی … وااای سودابه … 

با خنده ازش جدا میشم که پاپوش ها رو باز سمتم میگیره و میگه : برای جفتشون کِرِِم رنگ گرفتم .. اسپرته … هم برا دختر هم پسر … تو که جنسیتش رو نگفتی به ما .. .. منم که هنوز یه ماه و نیمشه و معلوم نیست … با مجتبی رفتیم اینا رو گرفتیم … کوچولوی مسیح اگه شبیه تو بشه خوبه … ینی خوشگله .. به باباش نره … چون گنده س … 

سودابه حرف میزنه و من دیگه نمی شنوم … حتی روم نمیشه به سودابه بگم بچه ای در کار نیست … کاش مسیح زودتر بیاد …. 

همین بین صدای باز شدن در سالن میاد و سر و کله ی مسیح پیدا میشه : سلاااام … 

با دیدنش لبخند روی لبم میشینه و با خودم میگم کاش از خدا یه چیز دیگه می خواستم … از جا بلند میشم و سمتش می رم که با دیدنم چشمک میزنه : 

ـ سلام . خسته نباشی … 

رو به روش که می ایستم بی تاب بازوم رو می گیره و سمت بغلش هلم میده … سرم که روی سینه ش قرار میگیره خم میشه و بیخ گوشم میگه : 

ـ موسوی بی پدر دو ساعت ِکِش داد جلسه رو … خمارت شدم اصلا ! 

لبخند میزنم و فاصله میگیرم ، عین خودش آروم میگم : خوش اومدی … 

ـ آخ اگه راه بده خورد میکنم گردنه موسوی رو … منشی شرکته … نمی فهمه اعتیادم از اون وخیماس که درمونش وصله یاره ! 

لبخندم عمق میگیره و صدای سودابه رو میشنوم : مسیح تو رو خدا منم ببین … حال داشتی یه سلامم بکن… 

مسیح می خنده میگه : چطوری توله ؟ باز چتر شدی اینجا ؟  سودابه با ناز میگه : چتر شدییییم …. 

با لبخند به مسیح نگاه میکنم و میگم : دایی شدنت مبارک ! 

ابروهاش جفتی بالا می پره و میگه : اوووووو … مادر شدی جوجه ؟ 

سودابه بغل مسیح می پره و با شنیدن صدای مامان ماهی ته دل منم خالی میشه … 

ـ آره … عین ساره ی تو ، سودابه هم بارداره …. 

مسیح سودابه رو ول میکنه و سمت مامان ماهی می ره … بغلش میگیره و میگه : حواست هست پیر شدی دیگهمامان بزرگ ؟ 

ماهی با نگاه غمگینی نگاش میکنه و میگه : اونقدری پیر شدم که سرم کلاه میره … انگاری زیادی شبیه احمقاشدم ! 

سودابه و مسیح بهش نگاه میکنن و ماهی با حال گرفته ای میگه : من اینطوری بزرگ کردم تو رو ؟ … 

مسیح اخم میکنه : چی شده ماهی ؟ 

ماهی چیزی نمیگه و سمت آشپزخونه میره … سودابه این همه بی ذوق بودن مادرش براش عجیبه و دنبالش راه می افته … مسیح سمت من برمیگرده که با بغض نگاش میکنم … انگاری دو هزاریش می افته که میگه : 

ـ گندش در اومد ؟ … 

سرمو تکون میدم … کلافه دستی لا به لای موهاش می کِِشه که آروم میگم : گفته بودم بهت میترسم از امروز ! 

اخم میکنه و نگام میکنه : منم گفته بودم بهت که هرچی بشه پات هستم … خلاف شرعم نکردم … الان توی قزمیت زنمی … 

پشت بند جمله ش با لبخند نگام میکنه و میگم : منه قزمیت روم نمیشه نگاه کنم تو چشمشون … 

جلو میاد . خم میشه و بوسه ی نرمی روی لبم می زنه و میگه : تا منو داری ، غم نداری … 

سمت آشپزخونه میره و منم پر استرس روی مبل می شینم . صداشون رو می شنوم … اول از همه سودابه ای که با صدای بلند میگه : خاااااک به سرم … حامله نیست ؟ …

مسیح ـ شلوغش نکن سودابه … 

سودابه ـ شلوغ هستا. … 

مسیح ـ توضیح میدم ماهی … توضیح که بدم می فهمی حق داشتم … 

ماهی هم صداش رو بالا می بره : حق داشتی ؟ حق داشتی که منو بابات رو بازی بدی ؟ … می فهمی صبح تا شب با کاموا سر کردن و لباس بافتن واسه ی بچه ای که اصلا وجود نداره چه حسی به آدم می ده ؟ … 

کمی به سکوت می گذره و بعد با صدای بغض کرده میگه : حسه حماقت ! … حسه خریت …. زنت گفت نگی ؟ زنت گولت زد ؟ 

مسیح ـ داری چی می گی مادرمن ؟ … 

ماهی ـ  میگم اون زن توی خونه ی من دیگه جایی نداره … 

صدای مسیح بلند تر میشه : چی چی رو جا نداره ؟ … اون زن اون زن میکنی که چی مادر من ؟ اون زن ، زنمه …

زنمم می مونه … 

ماهی ـ اون یه کلاهبرداره که تا چند روز خون منو کمال رو تو شیشه کرد بابت حامله بودنش که تو بری بگیریش

… که خودش رو به ریشه تو ببینده … 

مسیح ـ ریشه چی ؟ کشکه چی ؟ بابا قضیه اصلا اونی نیست که تو فکر میکنی … 

ماهی اجازه نمیده مسیح ادامه بده و میگه : 

ـ من نمی خوام حتی یه لحظه اون دختر توی خونه ی من بمونه …. 

مسیح صدا بلند میکنه : اینجا خونه ی خودشه …. ینی چی نمونه ؟ … زنمه … زنم … 

بینیم رو بالا می کشم و اشکام رو با پشت دست پاک میکنم … سمت مانتوی روی زمین افتاده م میرم و در سالنباز میشه … اول حاج کمال و بعدش کسری میان داخل … 

کمال ـ سلام بابا جان ، چی شده ؟  کسری ـ ععع نهان … 

لبخند زورکی می زنم و میگم : هیـ .. هیچی … 

می خوام برم … من از کمال خجالت میکشم … سمت در میرم که خود حاج کمال بازوم رو نگه می داره : کجا می ری دختر ؟ … اونم با این حال و اوضاع … 

صدای بلند مسیح بین گفته هامون میاد : داری میگی دور منم خط می کِِشی دیگه .. 

سودابه ـ مسیح ، مامان بس کنین تو روخدا …. 

مسیح بیرون میاد و با دیدن پدرش صبر نمیکنه : سلام حاجی … 

دست منو میگیره و سمت در می کِِشه که بازوی دیگه م دست حاج کماله و مانع میشه : چه خبره باز ؟  کسری ـ چی شده مامان ؟ 

ماهی میاد بیرون و اشکاش رو پاک میکنه : چی می خواستی بشه ؟ پسرت از ما هالو تر گیر نیاورده … 

مسیح ـ پسرت به گوره نداشته ش خندیده …. 

کمال ـ یکی واضح حرف بزنه ببینم چی شده ؟  تند میگم : ما .. ما بریم بهتره … 

ماهی ـ آره ، برین … خوشحالم حداقل خجالت میکشی که کمال بفهمه …  

کمال ـ خانوم … 

ماهی میره و روی یکی از مبلای سالن میشینه و مسیح میگه : پدر من … زنه من حامله نیست. .. زنه من حامله نیست … ایها الناس زنه من حامله نیست … بسه یا بگم ؟ 

کمال هاج و واج میمونه و کسری میگه : ععع مسیح ، می خوای یه دور چک آپ هم بریم ؟  مسیح ـ خفه شو کسری که هرچی دق دلی مونده سردلم سرت خالی می کنم الان…  

کمال ـ چه خبره ؟ ینی چی حامله نیست ؟ … 

دستش از بازوم سُُر می خوره و من ناخود آگاه بیشتر سمت مسیح می رم برای پناه گرفتن … خودش می فهمه و دستم رو محکم تر توی دستش می گیره و چقدر این فشار دستش روی انگشتام حال دلم رو جا میاره … 

کمال اخمو نگام میکنه و میگه : مگه تو زنگ نزدی با ناله که من از پسرت حامله م ؟  لبم رو گاز میگیرم و سرخ می شم … ساره چقدر می تونسته بی حیا باشه ؟ … 

کسری ـ د آخه به سیِسِ این بچه میاد همچین بگه به تو پدره من ؟ الانشم داره رنگ رنگ میاد و رنگ رنگ میره … پنج مین اروم باشین حرف میزنیم … 

کمال صدا بلند میکنه : بچه فرض کردی منو ؟ …. کی حامله بوده پس ؟ … همین بود که به من زنگ زد و سکه ی یه پولم کرد پیشه خودم … 

سودابه دست پدرش رو میگیره و سمت مبل میبره : بیا بشین بابا جونم ، حرف میزنیم … کسری راست میگه خب

… حرف بزنین درست بشه … 

ماهی پرخاش میکنه : چی درست بشه ؟ … این همه سرکار گذاشتنه ما درست میشه ؟ اونم سه ماه ؟ … 

حتی یه کلمه حرف نمیزنم … حتی از مسیح شاکی میشم که حق به جانبه …  کسری مسیح رو میگیره و سمتمبل میبره … مسیح حتی فشار دستش روی دستم شل نمیشه و منو با خودش می بره … 

روی مبل دو نفره ای می شینه و منم کنار خودش می ذاره … سرم تا انتهایی ترین فضایی که ممکنه پایینه و شرممیکنم حتی سر بلند کنم … 

کسری روی مبل تک نفره ی سمت دیگه ی من می شینه و میگه : زنه مسیح درواقع نهانه ، ساره نیست … 

سودابه معترض میگه : مرگه مامان خودت فهمیدی چی گفتی ؟  کسری پوفی می کِِشه و میگه : 

ـ جشن بود خونه ی ماهنوش … همه تون رفته بودین … دوستم سعید برای شب دعوتمون کرده بود … راسته حسینیش مسیح دوست نداشت بیاد … خوده خرم مجبورش کردم … چارتایی رفتیم .. خب .. خب ینی … 

کمال ـ خب چی ؟

ـ خب پارتی بود…  ینی مهمونی معمولی نبود … 

ماهی ـ مگه چه شکلی بود ؟ … 

کسری درمونده میگه : خب جای شربت آلبالوی مامان جون ، مشروب اعلای کویتی میداد خوردمون … 

ماهی ـ خجالت بکش … 

کسری ـ خودت هی میگی واضح بگم … 

کمال ـ بقیه ش کسری … 

کسری ـ ما هم خب نه نگفتیم.. . منتها پیک مارو ساره خواهر سعید پر کرد … 

ماهی ـ پیک چیه ؟ 

مسیح ـ اوووهََه … میذاری جریان رو روشن کنه یا با رسم شکل باید توضیح بده ؟؟!! 

کمال تشر میزنه : مسیح ! … ) رو به کسری ( بقیه ش ؟ 

کسری ـ لیوان مادر من .. لیوانه مارو اون پر کرد … نیمه شب بود که همه تو سالن خواب ما رو بُُرد .. بی همه چیز دارو ریخته بود … صبح که من از خواب پا شدم … خب چیزه … 

دستی بین موهاش میکشه که مسیح ادامه میده : من تو اتاق بودم با ساره … 

ماهی روی گونه ش می زنه و به من نگاه می کنه : خاک عالم … تو خجالت نمیکشی ؟  مسیح کلافه می گه : الان سر خودمو می کوبم دیوارا … 

کسری ـ بعد از اون روز ساره هی دور و بر مسیح می پلکید … تا اینکه اومد گفت بارداره … مسیح یکی خوابوند تو گوشش .. انداختش بیرون از خونه … ینی زیر بار نرفت که بابای بچه اونه … بی پدر با جواب آزمایش اومده بود.. . یکی دو هفته پاپیچ شد و مسیح بها نداد تا اینکه به شما زنگ زده بود و شما هم خراب شدی سر مسیح که دختر مردم رو بیچاره کردی … ما نمی دونستیم که شما حتی اونو به چشم ندیدین و فقط تهدید کرده که میاد شرکت و آبرو می بره … مسیح باهاش حرف زد و گفت بریم آزمایشگاه … رفتیم پیشه دکتری که ساره خودش گفته بود و ما حتی به فکرمون هم نمی رسید اون با دکتر همدستی کرده که بگه بچه ضعیفه و نمی شه ازش آزمایش دی ان ِاِی  گرفت مگه وقتی به دنیا اومد … مسیح هنگ بود … همه مون هنگ بودیم .. آخرشم مسیح با یه شرط راضی شد اونو عقد کنه … که چک سفید بگیره و بنویسه و بعد از به دنیا اومدن بچه بذاره بره … مسیح سایه ی ساره رو با تیر می زد … شب عروسی مثل اینکه مسیح تهدید میکنه ساره رو که اگه بچه به دنیا بیاد و مسیح ازش آزمایش بگیره و گندش دربیاد که بچه ، بچه ی مسیح نیست بد می بینه … ساره عین سگ حساب می برد از مسیح و از آرایشگاه که اومدن من زنگ زدم مسیح … گوشیش تو پارکینگ هتل خط نمیداد … پیاده میشه تا جواب تلفن رو بده .. از پارکینگ بیرون میره … وقتی برمیگرده میبینه ساره نیست … گذاشته رفته … هر چهار نفرمون زیر و رو کردیم هتل رو ، پیداش نکردیم … اخر سر وقتی باز به پارکینگ برگشتیم یه عروس توی ماشین بود .. اولش فکر کردیم ساره س … اما مسیح که بیرون کِِشیدش شنل رو برداشت و دیدیم نهانه ! 

عاشق رمانی؟هرروز داخل سایت ها دنبال رمان جدید میگردی؟خسته شدی؟با نگین رمان دیگه نیاز نیست به سایت های رمان سر بزنیو دنبال رمان بگردی چون سایت نگین رمان هرروز از تمامی سایت های رمان به صورت اتوماتیک برات لینک رمان  میزاره 

نوشته های مشابه

پاسخی بگذارید

نشانی ایمیل شما منتشر نخواهد شد. بخش‌های موردنیاز علامت‌گذاری شده‌اند *

این سایت از اکیسمت برای کاهش هرزنامه استفاده می کند. بیاموزید که چگونه اطلاعات دیدگاه های شما پردازش می‌شوند.

دکمه بازگشت به بالا
بستن