رمان حرارت تنت

رمان حرارت تنت پارت۱۲

رمان حرارت تنت

جهت دسترسی اسان به پارت اول تا اخر رمان حرارت تنت واردشوید

خیره به چشمای بارونیم میگه: تو اون موقع به نظر من یه زنه ۱۸ ساله بودی که بچه ی بی پدر داری … حالیته ؟ …

یه مثقالم اگه انصاف داشته باشی می فهمی حرفه منو ! 

ـ الان چی ام ؟ 

مکث میکنه … زبونش رو روی لبش می کِِشه و می فهمم که براش سخته توضیح دادن و آخرش انگاری دلش رو به دریا میزنه و جواب میده :  نهان ۱۸ ساله ای که پشیمونم همه جا جار زدم که بچه س … حالا باس جمعش کنم و بگم گلوم پیش همین بچه گیر کرده و کََنده نمیشه ! 

ته دلم می لرزه و گونه هام رنگ می گیره … این رنگ گرفتن گونه هام از موج خجالت و هیجانه با چاشنی ترس … این همه با صراحت حرف زدنش رو دوست ندارم ، اونم وقتی که اسم تورج توی سرم منعکس میشه با صداش که از فروختن دختر ماهی جون حرف میزنه !  … 

می خوام به حرفش میدون ندم … می خوام بیشتر از این از علاقه ش حرف نزنه … دستم رو روی شکمم میگیرم و خجالت رو کنار میزنم … در عوض میگم : حس میکنم الان جون میدم … 

عمیق نگام میکنه … اونم متوجه عوض کردن ناشیانه ی این بحث شده و به روم نمیاره…  به جاش جلو میاد و دستاش رو دورم حلقه میکنه … وادارم نمیکنه ، اما سرم رو به سینه ش تکیه میدم … این پناه داشتن و تیکه کردن زیر دندونم مزه میده که چشمام رو روی هم میذارم و صداش رو  می شنوم : 

ـ الان اگه مانع بتراشی  می تراشم و برش می دارم … بی پناه بودنت داد میزنه و می خوام پناهت باشم ! … اگه بچه ای بزرگت میکنم و اگه کوتاه نمیای خودم هم قَدِِت میشم ! … اندازه ی یه کوه گند زدم ، اما خودم جمعش میکنم … تن و بدن کبودت بابت ندونم کاریم شبا از جلو چشام محو نمیشه و خودم درستش میکنم … 

بی حرف گوش میدم.. . نه که شکل شعر و آواز بخونه … نه که ملایمت خرج بده … با همون تُُن صدای فوق َبَم و مردونه ش … با همون لحن خشک و پر جذبه ش حرف زده … 

اما احساسم رو قلقلک میده … دخترونه هام رو هوشیار می کنه و لذت زیر پوستم تزریق میشه و گُُر میگیرم …

دلم می خواد بگم من اگه کوتاه بیام و تورج کوتاه نیاد چی ؟ من تورج رو اندازه ی تموم سال های عمرم میشناسم …

تورج کسیه که بابت لمس بدنم ، دست مازیار رو شکسته بود ! 

وسوسه میشم برای بوسیدن قفسه ی سینه ای که تکیه گاه سرم شده … وسوسه میشم ، اما پسش می زنم…  ازش فاصله میگیرم و هول میگم : مـ .. من … من باید … 

خم میشم و نایلونی که هنوز توی دستش گرفته رو میگیرم . به سمت اتاقش میرم و در اتاق رو می بندم … به در تکیه میدم و بیهوا دستم رو روی قلبم می ذارم … قلبی که می خواد بیرون بیاد و از در اتاق بیرون بره .. بره اونجایی که مسیح هست و بگه از اولشم جات همینجا بوده و هست ! 

پوفی میکشم و وارد سرویس می شم … کمی اوضاع خودم و لباسم رو سرو سامون میدم و یکی از پد ها رو برمیدارم .. از سرویس که بیرون میام مسیح رو توی اتاقش نمی بینم و خدا روشکر میکنم که به اتاقش نیومده . 

از اتاق بیرون میزنم و سکوت همه جای خونه رو پر کرده و از طرفی دل دردم امونم رو بریده … ترس برم می داره از تنها شدن .. من از تنها موندم توی این خونه ای که چند روز پیشش چند نفری اومده بودن تا منو ببرن می ترسم … با هول و َوَلا به سالن میرم … مسیح رو میبینم .. با همون لباس بیرون روی کناپه ی راحتی سه نفره دراز کشیده و ساعد دستش رو روی چشماش گذاشته … از نیمه شب گذشته و دلم می سوزه … از خستگی اینجا خوابیده تا به اتاق نیاد و مزاحم من نباشه … 

اصلا مسیح شام خورده ؟ … جلو می رم و کنار کناپه می ایستم … خم میشم.. . یه دستم رو روی ساعدش می ذارم و میگم : مسیح … خوابی ؟ … 

جوابی بهم نمیده … می خوام سرپا شم … اما قبل سرپا شدنم مچ دستم رو میگیره و می کِِشه ! … چون خیلی یهویی این کارو میکنه روی سینه ش پرت میشم … 

با هول میگم : چیکار میکنی ؟ 

هنوز اون یکی دستش روی چشماشه و این لعنتی اصلا از کجا منو دید ؟ … بدون این که دستش رو برداره … دست دیگه ش رو دورم حلقه میکنه … کف دستش روی شکم میشینه و میگه : نمی خوام کاری کنم ، فقط بخوابیم !

ـ مسـ … 

ـ خیلی خسته م نهان … فقط بذار آروم شم … بذار .. آروم شیم ! 

به چونه ی ضلع دار و مردونه ش که با ته ریش پوشیده شده نگاه میکنم و من خودمم دلم نمی خواد دور بشم … دلم نمیخواد و از این همه وقاحت خودم لبم رو گاز میگیرم و نگاه از چونه ش می گیرم … چشمام رو می بندم و صدای قلبش رو می شنوم … قلب اونم هیجان داره ؟ … 

چند ثانیه که می گذره با کف دستش شروع میکنه به نرم شکمم رو لمس کردن … ماساژ دادن … می دونه درد میکنه ؟ .. می دونه اونقدر درد میکنه که بیقرارم ؟ … میدونه که ماساژ میده … که گرمم میشه … که تب میکنه … که میگه : حرارت تنت دیوونه میکنه آدمو ! 

خجالت زده سرم رو بیشتر توی سینه ش فرو می برم و مسیح دیگه چیزی نمیگه … ماساژ دادنش ادامه پیدا میکنه

… اونقدری که چشام گرم میشم … که یادم میره بگم شام خوردی اصلا ؟… 

 *

با حرکت نرم و ملایم سر انگشت روی گونه م کمی جا به جا میشم … انگار جایی که خوابیدم زیادی خشکه که چشم باز میکنم . اولین چیزی که می بینم ، حرکت ملایم بالا پایین شدن قفسه ی سینه ی مسیحه … چشم باز میکنم و خجالت زده کمی سرم رو برای دیدنش بالا می گیرم . 

چشمای خیره ش رو که میبینم می خوام بلند شم که حلقه ی دستش رو دورم تنگ تر میکنه و میگه : صبح بخیر تنبل خانوم ! 

ـ خیلی خوابیدم ؟  ـ ساعت ۱۱ س!! 

چشمام گرد میشه : درووووغ … چه خبره ؟ 

لبخند کج و جذابی میزنه : انگاری دیشب جات راحت بوده … 

ایشی میگم و جواب میدم : فقط خسته بودم ، دیر وقتم خوابیدیم … 

لبخندش عمق میگیره و میگه : نسناس ! 

می خندم : دیشب شام خورده بودی ؟ 

ـ نه ، اما عروسک بغلی دیشب رو بدم نمی اومد بخورم ! 

مشتی به سینه ش می زنم که می خنده . از روی سینه ش بلند میشم و روی شکمش میشینم … پاهام از لبه ی کاناپه آویزونه و میگم : اصلا درد حس میکنی ؟  ـ گفته بودم پشه وزن نداره ! 

با لودگی و به شوخی میگم :  یه کم رمانتیک تر میتونی جواب بدیا ! 

خیره بهم میگه : اونقدر محو بودنتم وزن که هیچ ، هیچی رو حس نمیکنم … 

لبخند روی لبم می ماسه و مسیح شوخیه منو جدی گرفته … جدی گرفته و رمانتیک جوابم رو می ده … 

خودم رو میکِِشم و پایین میام … تموم مدت بهم خیره س که میگم : صبحونه آماده میکنم … 

ـ حالت بهتره ؟ … 

مثل سابق خجالت نمیکِِشم… انگاری دیگه برام این همه بی پروا بودن مسیح عادت شده  و دروغ چرا ؟ خودمم بدم نمیاد … میگم : خوبم ! 

 *

چند روزی می گذره و ماهانه م تموم شده … تموم مدت مسیح بیشتر پرستار بوده و مراقب …  مسیح خیلی ملایم شده … خوب شده … مهربون شده … بی دریغ لبخند میزنه .. مدارا میکنه … اصلا شبیه مسیح نیست ! شبیه مسیحی که می شناسم … 

راضی ام از این تغییر ، راضی ام و می دونم که بیشتر دارم دل می دم به مسیح … توی آیینه ی روشویی خودمو نگاه میکنم و لبخند می زدنم …. 

دست و صورتم رو اب میزنم که صدای آیفون میاد … بیرون میام … مسیح درو باز کرده و سمت من برمیگرده : یه لباس بهتر بپوش ، اوباش اومدن ! 

لبخند میزنم : خوش اومدن … 

سمت اتاق میرم و می خوام به حرف مسیح گوش کنم … مسیح حساسیت به خرج می ده نسبت به من و ظاهرم …

جای ناراحتی خوشحال میشم و پیراهن مردونه ی تا بالای زانو رو با تیشرت جذب لیموییم عوض میکنم … شلوار راحتی سیاه رنگی هم به جای شلوارک سفیدم می پوشم … 

بیرون که میرم صداشون می شنوم : 

اهورا ـ نهان کو ؟ 

کسری ـ مسیح فقط اندازه ی سه روز … 

صدای یه دختر میاد که کلافه میگه : کسری ! 

دختر ؟ … صداش آشناس … آره ، ساغر … وارد سالن میشم و سلام میکنم . 

یاشار تموم قد نگام می کنه و حس میکنم خجالت میکِِشه هنوز ، زیر لبی سلام میکنه … 

کسری ـ ساعت خواب … 

دستم رو روی گونه م می ذارم : خیلی تابلوعه الان بیدار شدم ؟ … 

ساغر ـ ول کن کسری رو ، می شناسیش که ! 

اهورا ـ وجدانا تابلوعه خب … 

مسیح ـ باس از شما اجازه بگیره بابت تایمه خوابش ؟ 

همه با تعجب و چشمای گشاد شده نگاش میکنن که بی توجه به نگاه هاشون جلو میاد و مچ دستم رو میگیره…. 

سمت آشپزخونه می بره و میگه : ول کن اینا رو ، دارم ضعف می رم از گشنگی ، یه کوفت بده نوش کنیم! 

ریز می خندم و مسیح پشت میز میشینه ، بچه ها هم به نوبت داخل آشپزخونه میان که ساغر میگه : کمک نمی خوای ؟ 

می خوام بگم نه که مسیح پیش دستی میکنه : سه تا نره خر اینجان دست تنهاس ، معلومه که کمک می خواد … 

پسرا رسما هنگ کردن و ساغر با صدا می خنده میگه : آفتاب از کدوم طرف در اومده !؟

مسیح توی فکر میره و حس میکنم به این فکر میکنه که چقدر قبلا با من بد تا کرده که واسه خاطر همین دو تا جمله جماعتی تعجب کردن! 

برای صبحونه دور هم می شینیم که کسری میگه : می ذاری بمونه ؟  مسیح کلافه نگاش میکنه و میگه : تا کِِی ؟  میپرسم : چی شده ؟ 

اهورا به کسری اشاره میکنه : مرتیکه اونقدر رفته خونه ساغرو اومده که در و همسایه ساغر رو به هم نشون میدن

  !

پوفی میکِِشم و میگم : خب چه اشکال داره بمونه ؟  مسیح نگام میکنه و میگه : پرسیدم تا کِِی !؟ ـ خب چرا نمیریم خواستگاری تموم شه ؟؟! 

همه شون به من زل میزنن که خجالت زده میگم : حرف بدی زدم ؟  کسری ـ ساغر خانوم هنوز دو دله ! 

ساغر ـ کسری ما حرف زدیم … 

کسری ـ ما گه خوردیم … همینو می خوای ؟ … 

ساغر حرف نمیزنه و دلگیر با رو میزی آشپزخونه بازی میکنه … 

ـ ععع کسری … 

کسری ـ من یه گهی خوردم گفتم صبر میکنم تا راضی شه ، خانوم راضی هم نمیشه … حالا میخوام بزنم زیر حرفم

.. آقا اصلا ما نامرد ! 

یاشار لقمه ی نون و پنیرش رو دهنش می ذاره و با دهن پر به مسخره می گه : عاقا تو خر اصلا ! 

اهورا پس کله ش می کوبه : ببند گاله رو حالمون دگرگون شد ! 

تند میگم : خب بمونه اینجا یه مدت ، مامان ماهی بیشتر باهاش آشنا میشه … اصلا میگیم شب شام حاج بابا اینا هم بیان ساغر رو ببینن … 

مسیح پوفی میکشه : نخیر … سه تا خل کم بود ، توام اضافه شدی … 

کسری ـ داره خواهری میکنه در حقم … 

مسیح ـ گِِل می گیرم دهنتوها ! 

ساغر ـ من … خب من خانواده م … 

کسری تند بین حرفش میاد و میگه : خانواده چیه ؟ اون داداشه عملیت که دادت به اون حروم زاده ؟؟ یا اون بابات که گفت با رخت عروسی رفتی و با کفن برنگشتی پس حق نداری پات رو بذاری خونه م ؟ .. 

ساغر بغض میکنه و جای اون من براق میشم سمت کسری : هرچی که باشه ، اسمش خانواده س … خانواده کسری خان … ساغر از تو بهشون میگه ، خواستن میان زیارتت کنن و باشن تو مراسم ، نخواستنم نمیان و مامان ماهی برای ساغرم مادری میکنه … 

اهورا ـ خوب می بُُری می دوزیا … 

ـ من می شناسم مامان ماهی رو ! … اون … اون برای منم مادری میکنه ! 

همه سکوت میکنن و منم بغض میکنم با ساغر .. کلمه ی خانواده برای منم زیادی نا آشناس … دست مسیح روی دستم که روی میزه میشینه و میگه : تو می خوای بمونه ؟ … 

بغض کرده میگم : خب اونم … ینی ساغرم جز کسری کسی رو نداره … 

انگاری من حس و حال ساغر رو درک میکنم … می فهممش … داغ دل ساغر تازه میشه که با صدا زیر گریه میزنه … کسری عصبی روی میز میکوبه و میگه : بفرما.. .. سگ برینه تو این زندگی که هر طرفش رو جمع میکنی یه جا دیگه ش مچاله میشه ! 

بلند میشه و از آشپزخونه بیرون میره که به مسیح میگم : تو رو خدا … 

پوفی میکشه و میگه : با موندنش که جای منو تنگ نمیکنه … بمونه ! 

با چشمای اشکی لبخند میزنم و به ساغر نگاه میکنم : بسه دیگه لوس … درست میشه … 

چیزی نمیگه و اهورا روی شونه ی یاشار میزنه : فکر کنم فقط منو تو تنها موندیم … 

یاشار که همچنان در حاله با اشتها خوردنه میگه : زر نزن ، من سحرناز رو دارم … خودت مشنگ موندی ! 

برای بار دوم اهورا بهش پس گردنی میزنه و میگه : دیوث ! 

 *

  ـ ببین ساغر … ببین خوب شده … 

در قابلمه رو می بنده و سمت من برمیگرده : چه قشنگ درستش کردی ! 

کیف میکنم و همین موقع کسری داخل میاد . سمت کانتر میره و با دستاش خودش رو بالا می کِِشه و لبه ی اون می شینه : به به ، چه بویی … چه دکوری … جفتتون روی همدیگه شاید یه عروس کامل بشین برای مامان ماهی ! 

با غیض میگم : خوبه حالا جفتمون با هم یه عروس کامل میشیم … شما که جفتتون روی هم یه پسر کامل برای حاج بابا نشدین ! 

ساغر غش غش می خنده و کسری با عشق نگاش میکنه ، اما میگه : رو آب بخندی موز مار … از الان بگم رفت و آمدمون با مسیح کمه ها ، معلوم نیست فردا پس فردا زنش چی تو گوشت بخونه … 

ساغر برو بابایی می گه و باز سمت گاز برمیگرده . هنوز به خاطر بحث سر میز صبحونه از کسری دلخوره … با چشم و ابرو به کسری اشاره میکنم .. می فهمه منظورم اینه که از دلش دربیاره … 

خودم از آشپزخونه بیرون میام و صدا میزنم : مسیح … مسیح کجایی ؟ .. 

ـ بیا اتاق ! 

به اتاقش میرم و میگم : ععع ، تو که هنوز اماده نشدی … 

سرگرمه لب تابشه و همزمان میگه : ننه بابام میان بعد من برم شیک و پیک کنم ؟!

ـ خب پاشو حداقل … 

نگاهش رو از لب تاب برمیداره و میگه : دقیقا از من چی می خوای ؟  لبخند میزنم و میگم : که بیای پیشمون … 

لبخند کجی میزنه و لب تاپ رو میبنده و میگه : امر دیگه ای هست ؟! 

ذوق زده میگم : عرضی نیست سرورم ! 

ذوق زده میشم و کسی چه می دونه ته این همه آزادی که برای خودم گذاشتم بابت دل بستن به مسیح به کجا ختم میشه ؟! 

 *

ظرف های سالادی که خودم تزیین و دیزاینشون کردم از یخچال در میارم و روی میز می ذارم … به ساغر نگاه میکنم و با خودم میگم بس که ناخون هاش رو جویده زخم نشن صلوات  ! 

ـ وااای ساغر ، این همه استرس برای چیه ؟  ـ اگه بیان می خوای بگی من کی ام ؟  رک میگم : دختر بابات … 

صدای خنده ی مسیح از پشت سرم میاد که به سمتش بر میگردم . چشمام و دلم چراغونی میشه وقتی توی تی شرت و شلوار راحتی سفید رنگ می بینمش و اندامش درشت تر به نظر میاد …. جلو میاد و میگه : نمیری انقدر قشنگ معرفیش میکنی … 

می خندم : خب از صبح هزار بار بهش گفتم … 

ساغر ـ  کسری کجا رفت اصلا ؟ 

نگاش میکنم و چشمکی می زنم : الکی مثلا از تو خبر نداره اینجایی ، یه ربع ساعتی بعد از بابا اینا میاد ! 

حواسم به ساغره که مسیح لپم رو میکِِشه و میگه : مارپل ! 

صدای زنگ میاد و ساغر از جا می پره : یا امام رضا ! 

مسیح می خنده : زهره مار ، انگار جن اومده … 

به سمت آیفون میره و میگم : تو رو خدا بگین من غذاها رو درست کردم … 

صدای مسیح رو می شنوم : نه که اونا نمی دونن هیچی بارت نیست … 

اخم میکنم : عععع مسیح ! 

صدای خنده ش رو می شنوم … در خونه کوبیده میشه که تند بیرون میرم . مسیح درو بازمیکنه … صدای غر غر مامان ماهی رو میشنوم : اصلا چه معنی میده با ما نیاد بیرون ؟ .. 

کمال ـ بسه خانوم ، بزرگ شده . نمی تونی جلوش رو بگیری که … 

مسیح ـ سلام ، چی شده ؟ 

کمال ـ سلام ، از مامانت بپرس .. ) رو به من ( سلام دخترم … 

با لبخند میگم : سلام بابا ، خوش اومدین … 

ماهی ) رو به مسیح ( ـ سلام مامان جان ، داداشت رو میگم … هرچی زنگ زدم گفتم با ما بیاد گفت کار داره بعد خودش میاد . ) رو به من ( تو خوبی عزیزم ؟  ـ مرسی مامان جونم ، خوش اومدین … 

مسیح  ـ بچه که نیست ، خودش میاد ! 

همه روی مبل میشینینن که به مسیح میگم : مسیح ، ساغر کجاس ؟  مسیح ـ تو آشپزخونه بود که … 

ماهی ـ ساغر کیه ؟ 

ـ دوستم ، قبلا تو عروسی خواهر اهورا اومده بود … 

ماهی لبخند میزنه : بیچاره حتما کلی خجالت کشیده خودش رو حبس کرده ! 

ـ تنها بود ، گفتم یه مدت بیاد پیشه ما … 

کمال ـ خوب کردی ، خودتم از تنهایی در میای ! 

ـ من برم ، میام الان … 

سری تکون میدن که به اتاق مسیح میرم … ساغر وسط اتاق ایستاده که میگم : ذلیل نشی بچه ، من باید هی دنبال تو بدوم ؟ بیا دیگه … 

ـ ا … اگه … اگه قبولم نکنن .

جلو میرم و بازوهاش رو توی دستام میگیرم ، زل میزنم به چشماش و میگم : رک و خواهرانه بهت بگم که انتظار نداشته باش همون بار اول بگن به خانواده خوش اومدی … کمی زمان میبره ، اما کسری ارزش جنگیدن داره .. عشقی که بهت داره رو حتی من لمس کردم و حس کردم ، ینی خودت حس نکردی ؟! 

چیزی نمیگه که میگم : بدو برو الان مسیح میاد جفتمون رو می خوره … 

لبخند بی جونی میزنه و میگه : بس که غوله شوهرت ! 

ـ نگووو ، جذاب و هیکلیه ! 

ـ اوهوع ، از کی تا حالا ؟  شیطون میگم:  خب دیگه ! 

با لبخند و استرس بیرون میره … بهش حق میدم . اما اون از من یک هیچ جلوتره … اون اوله کار رو نمی خواد با دروغ شروع کنه … اون به علاقه ی کسری به خودش اطمینان داره … پوفی میکشم و نمی خوام امشب بغض کنم یا گریه کنم … 

منتظر فرصت مناسبم که از کسری تلفن رو بخوام ! … من هنوز با تورج حرف نزدم … اینم می دونم تورج دیگه به گوشی کسری زنگ نمیزنه تا من زنگ بزنم … من نگران تورجم ، اونم نگرانه منه ؟! 

سری تکون می دم و از اتاق بیرون میرم … فکر کردن بسه ! … ساغر رو می بینم که مشغول تعارف آب میوه به مامان ماهی و بابا کماله. .. مامان ماهی زود جوش می خوره با همه و ساغر هم از این قضیه جدا نیست … صدای زنگ آیفون میاد و مسیح دکمه رو می زنه … به آشپزخونه میاد … کنارم می ایسته و میگه : 

ـ کره بز اگه نََرینه تو جریان شاید بشه جوشش داد ! 

اخمو سمتش برمیگردم و میگم : تو چرا اینقدر بی تربیتی ؟! 

نمایشی چشماش رو گشاد میکنه و میگه : عععع من شنیده بودم دخترا از پسرای بی ادب خوششون میاد ! 

به چشمای پر از شیطنتش از همین فاصله ی یه قدمی خیره میشم و بی هوا می گم : همینطوریشم دلبری ! 

لبخند اونم مثل لبخند من همون روی لب می ماسه و طوری خیره میشه به مردمک چشمام که می فهمم چه گندی زدم و طبق عادت دستم رو روی گونه م میذارم …. 

این همه حرارت بابت این همه نزدیکی یهویی به مسیحه … ! مچ همون دستی که روی گونه م هست رو میگیره و از گونه م فاصله میده …. میگه : به چشم یه نفر بیام ، بقیه به درک ! 

با منه ؟!؟! … از به چشم من اومدن حرف میزنه ؟ نمی دونم چقدر تو چشمای همدیگه خیره ایم … 

ـ شام چی شد پس .. 

جا می خورم و یه قدم عقب میرم … مسیح اما بی اهمیته به صدای کسری و به بودنش بین چهار چوب آشپزخونه

… بی اهمیته و هنوز مچ دستم رو ول نکرده … نگاه خیره ش به من رو هم برنداشته ! خجالت میکشم و زیر لبی می گم

: مسیح ! 

پوفی میکشه و دستم رو ول میکنه … سمت کسری برمیگرده و میگه : کارد بخوره اون وامونده ت رو! 

از کنار کسری می گذره و داخل میره … کسری بهت زده به مسیحی که سمت پدر و مادرش میره خیره س و با همون حالت میگه : وا داد بالاخره !؟  ـ عععع کسری.. 

سمت من برمیگرده و میگه : مرض و کسری ، اصلا از صبح داداشم شیش میزنه ! 

داخل آشپزخونه میاد و میگه : فکر میکردم اهورا زودتر دست به کار شده باشه !

وا میرم … کسری از چی خبر داره ؟ … لبخند مهربونی میزنه و میگه : اهورا خاطر مسیح رو خیلی می خواد ، اون از تو و فکر به تو کشیده بیرون…  امروز دیگه زیادی تابلو بود که بد خاطرت رو می خواد مسیح !  

چشمکی میزنه و میگه : روی مسیح تمرکز کن ! 

اخمو میگم : گمشوووو … مسخره ! … حالا انگاری هم اینو می خوام هم اونو … 

کسری : ولی انگاری خیلی مسیح رو می خوای … 

هول میشم و سمت گاز میرم … صدا بلند میکنم : ساغر … ساغر جان میای کمک ؟ 

 کسری با صدای بلند می خنده و در عوض آروم میگه : چرا هول میشی پا خانومه منو وسط می کشی ؟! 

هنوز می خنده که میگم : کوفت…. 

صدا بلند میکنم : مسیح … آقا مسیح ، بیا کسری رو ببر … 

مسیح هم از همون سالن جواب میده : کسری میام همون چالت می کنما ، بیا بیرون از اون جا ! 

کسری با خنده بیرون میره و ساغر جاش رو پر میکنه … با کمک ساغر میز رو میچینیم … مامان ماهی باهاش گرم گرفته و گاهی از خودش و خانواده ش می پرسه … ساغر با خجالت جواب میده .. از جای خالی خانواده ش کنارش و از برادر معتادش … از شوهر اولش و اجبار خانواده ش برای ازدواج با اون و تا طلاقش … 

شاید تصویر ناخوشایندی داشته باشه … شاید برای اولین بار توی ذوق مامان ماهی بخوره اما دروغ نیست … همین که دروغ نیست خوبه … به حال ساغر غبطه می خورم …. 

ـ الان غرق میشیم ! 

جا می خورم و سمت مسیح که کنارم ایستاده برمیگردم . خودش خم می شه و شیر آب ظرف شویی رو می بنده و میگه : خیلی وقته آخرین ظرف رو گذاشتی ظرف شویی… 

به عقب برمیگردم . مامان ماهی دستای ساغر که روی میز آشپزخونه س رو گرفته و با دلسوزی به حرفاش گوش میده … کسری هر از گاهی از روی اپن راست و چپ خم میشه تا نتیجه ی حرفا رو توی صورت مامان ماهی ببینه …

خوب که متوجه می شم کسی حواسش به ما نیست به مسیح نگاه میکنم و میگم : 

ـ ببخشید ، حواسم نبود! 

ـ کجا بود ؟ 

گنگ نگاش میکنم که باز میگه : حواست کجا بود ؟! 

آب دهنم رو قورت میدم و میگم : کنار بچه ای که وجود نداره و همه فکر میکنن که وجود داره … ساغر خوش شانسه چون دروغ نمیگه!  

مسیح لبخند کجی می زنه و خم میشه ، بیخ گوشم میگه : همه چیز درست میشه ! 

منظورش رو نمیفهمم و صدای مامان ماهی میاد : خوش می گذره مسیح خان ؟!

کنایه می زنه و با شیطنت و ابروهای بالا داده به مسیح نگاه میکنه …. مسیح قافیه رو نمی بازه و میگه : دارم با زنم لاس می زنم ، قراره بد بگذره ؟! 

چشمای ساغر گشاد میشه و من سرخ میشم … مامان ماهی مبهوت می مونه و مسیح به من چشمک می زنه و از آشپزخونه بیرون میره …. هر سه شوک زده ایم بابت این همه بی پروا و پررو بودن مسیح ! 

تند سمت گاز می رم و چای رو می ذارم دم بکشه …. 

ماهی ـ ینی قشششنگ حیا رو خورده ، یه آبم روش !

همین موقع کسری به آشپزخونه میاد و میگه : مامان زنگ زدی عمه ؟ … 

ماهی هول بلند میشه و میگه : خاک به سرم ، اصلا یادم رفت … برم یه زنگ بزنم … 

بیرون میره و کسری چشمکی حواله م میکنه و میگه : 

ـ نه که دامادش علیل و ذلیل گوشه ی بیمارستان افتاده و از سمت دیگه مسیح بابت درگیری ازش شکایت کرده و زنشم داد خواست طلاق داده و فردا نوبت دادگاه داره و نمی ره تا حاضر بشه … بعد چون از مسیح می ترسه بره و بگه یسنا رو طلاق نمیده … برای همین بالاخره مامانم باید زنگ بزنه حال خواهر شوهرش رو بپرسه ! 

وا رفته از این همه چیزی که شنیدم خیره به کسری موندم که ساغر میگه : مسیح اونو زده ، اون رو تخت بیمارستانه بعد مسیح رفته شکایت ؟ 

کسری ـ حضور یه پارتی دم کلفت این جور وقتا و از همه مهمتر ترس بی اندازه ی نادر از مسیح بی تاثیر نیست ) با صدای آروم ( خانوم خوشگلم! 

نیش ساغر شل میشه و میگه : دیوونه ! 

کسری ـ جووووون ، نگو الان میام می خورمت … 

ساغر ـ ععع ، کسری نهان ! 

کسری سمت من برمیگرده که پوفی می کشم و باز سمت گاز برمیگردم و می گم : عینه داداشش بی حیاس ! 

من حتی از دیروز و ماجرای نادر و بحثش با مسیح سوالم نکرده بودم … ! 

بالاخره بعد از دور همی و چای و میوه میل کردن مامان ماهی و بابا کمال برای رفتن بلند میشن … کسری توی سرویس بهداشتیه و ساغرم داره استکان ها رو آب میکشه … 

منو مسیحم از جا بلند میشیم که کمال میگه : 

ـ شانس آوردی دیشب نیومدی خونه ، اونقدر شاکی بودم ازت که قطعا دعوامون میشد ! 

تند میگم : حالم بد شد دیروز فقط .. ینی … ینی مقصر مسیح نبود ! 

مامان ماهی لبخند میزنه و میگه : طبیعیه عزیزم ، بار شیشه داری … 

باز لبخند روی لبم یخ می زنه … مسیح حال و هوام رو می فهمه و میگه : انگاری به قول کسری باید بگم منو ببرین همون چهار راهی که پیدام کردین! 

اونا می خندن و من فقط می خوام از خجالت اب بشم … من به زور خودم رو توی این خانواده جا کردم … به زور و دروغ … مامان اینا خداحافظی می کنن و من روی مبل وا میرم … مسیح رو به روی من ایستاده و میگه :

ـ بار شیشه داری ؟

سر بلند میکنم و لبخندش رو می بینم . بغض میکنم و میگم : دوست داره نوه ش رو ببینه … 

مسیح تند خم میشه و نیم تنه م رو عقب می کشم و به مبل تکیه می دم … مسیح دستاش رو روی دسته های مبل میذاره و صورتش رو به یه وجبی صورتم می رسونه و زل می زنه به چشمام و می گه : خب چرا نمیاری براشون ؟! 

زبونم بند اومده و هنوز حرفاش رو برای خودم حلاجی نکردم که صدای ساغر میاد که به عمد سرفه های مصلحتی میکنه ! 

کف دستم رو روی سینه ش می ذارم و عقب هلش میدم : برو کنار … مسیح زشته ! 

لبخندش عمق میگیره و صاف می ایسته … کسری می گه : انگاری حالا که مسیح وا داده باید مراقب باشیم ، مرتیکه مکان عمومی رو با اتاق خواب تشخیص نمیده  … 

مسیح بیخیال روی مبل می شینه و میگه : تو خونه ی خودمم آرامش ندارم ! 

کسری محل نمیده ، جلو میاد و کنار من میشینه : دیگه حرف زدن با مامان ماهی با تو دیگه … 

ـ با من ؟؟! 

کسری ـ نه په … با عمه م…. من رو تو حساب باز کردما ! 

مسیح ـ بیخود کردی باز کردی … قرض الحسنه س مگه ؟ … 

رو به کسری ـ چی بگم بهش آخه ؟ 

کسری ـ بگو دختر خوبیه و تو حس میکنی من ازش خوشم میاد … بذار اول بفهمیم کلا به ساغر چه حسی داره ! 

بین گفته هامون صدای زنگ تلفن بلند میشه … همه به گوشی نگاه میکنیم .. 

ساغر ـ وااا ، یک نیمه شب کیه که زنگ میزنه ؟.. 

مسیح گوشی رو برمی داره و اخمو میگه : بله … الو … یاشار درست بنال ببینم چی زر می زنی … کی ؟؟!؟! … کدوم بیمارستان ؟ … خب خب … 

گوشی رو روی دستگاه می ذاره … تند از جا بلند میشم و کسری سمت مسیح می ره … 

کسری ـ چی شده ؟  ـ کی بیمارستانه ؟ 

مسیح سمت اتاقش پا تند میکنه و همزمان میگه : اهورا ساره رو زده … ساره بیمارستانه و اهورا بازداشتگاهه .. 

ته دلم خالی میشه … من کلا به اسم ساره آلرژی دارم .. اما پاتند میکنم سمت اتاق مسیح … 

ساغر ـ وای خدا … 

کسری ـ ای بر پدرت ساره ! 

وارد اتاق میشم و سمت کمد میرم … مسیح درحال بستن دکمه ی شلوارشه که میگه : کجا ؟ … کجا می خوای بیای ؟ 

خداروشکر یه جین یخی آماده پام هست و فقط مانتوی ساده و نخی تنم می کنم … شالم رو روی سرم می ندازم ، همزمان میگم : دق می کنم تا بیای … 

مسیح ـ حرف مفت نزن نهان ، بمون خونه … 

کتش رو از روی تخت چنگ می زنه که عصبی میگم : تا باز از یادت برم و این بار قطعا ببرنم ؟! 

عصبی صدا بلند میکنه : گه می خورن … 

کسری به اتاق میاد : چتونه عینه سگ و گربه می افتین به جون هم ؟ الان وقت دعواس ؟ … 

از کنار مسیح می گذرم و از اتاق بیرون میرم … هر دوی اونا هم بیرون میان و همه با هول سوار آسانسور میشیم و مسیح اخمو مونده … کسری میگه: 

ـ مسیح نریم اونجا توام هوار شی سر ساره … 

مسیح محل نمیده و اخمو به من میگه : ببند دکمه های اون وامونده رو ! 

پوفی میکشم و کلافه دکمه های مانتوم رو می بندم و مسیح فهمیده از دستش دلخورم … این بار ساغر میگه :

مسیح به خدا با نادر دعوا کردی این پرونده هم میاد روی قبلی پارتی هم نمی تونه کاری کنه براتا …. 

مسیح صدا بلند میکنه و صداش توی آسانسور می پیچه : دِهََههه …. ببندین دیگه .. گه زده سر تا پای زندگیمو برم اونجا بگم اومدم عیادت ؟! … 

بغض میکنم … رومو برمیگردونم و سمت در آسانسور نگاه می کنم … از توی آینه ی کار شده روی در آسانسور می بینمش که به من نگاه می کنه و محل نمیدم … 

مسیح می گه به زندگیش گه زده شده و نتیجه ی رفتن ساره و نبودنش … اومدن من به زندگی مسیحه … مسیح ناراضیه ؟ … معلومه که هست و حالا از بد شدن زندگیش داره حرف می زنه … 

در باز میشه و بیرون میایم … کسری و مسیح جلو میشینن و منو ساغرم عقب سوار میشیم … از پنجره بیرون رو نگاه میکنم … وزنه های نگاه  گاه و بی گاه مسیح از توی آینه روی شونه هام رو حس میکنم… 

هربار که می خوام با تورج حرف بزنم نمی شه … هربار که می خوام از کسری بخوام که گوشیش رو بده نمی شه …

نمی تونم به مسیح بگم و مسیح حتی ندیده از تورج کینه به دل داره … خودش گفته داغ عزیزم رو به دلم می ذاره …

مسیح حتی هیچوقت به من اجازه نداده از تورج باهاش حرف بزنم … از این که اون برادرمه و مسیح زیادی بی انصافه … 

تورج برادرمه ؟ … تورج کیه اصلا ؟ … پشت تلفنی که به خونه مامان ماهی اینا می زنه از فروختن دخترشون حرف میزنه و تورج به جز من و آسو هیچ جنس مونثی توی زندگیش نیست …. منظورش منم ؟ … آدم دزدای اون شب خونه ی مسیح از طرف کی بودن ؟ … 

سرم درد می گیره … دلم درد می کنه … اعصابم قاطی کرده و دلم از مسیح دلخوره ! … چرا امشب این همه مسخره س ؟ 

روی ترمز میزنه و تابلوی کلانتری )( توی ذوق میزنه … همه پیاده میشیم و اول از همه مسیح داخل میره … بی اراده دست ساغر رو می گیرم … من خاطره ی خوشی از کلانتری اومدنم ندارم ! 

امشب ، این کلانتری کمی خلوت تره … سر و صدا و دعوا و بحث هست.. . اما خلوت تره …  یاشار تا ما رو می بینه از صندلی بلند میشه و مسیح هنوز از راه نرسیده می پرسه : کو اهورا ؟ … چی شده ؟ … کجا ساره رو دیده ؟  یاشار ـ دیوث خیلی وقته می ره سراغ اهورا … بچه رو انداخته گردنه اون … منتها این بار اهورا از خجالتش در اومده  سر و صورته کبود تو بیمارستانه … خورده به پیسی پول می خواد … حالام شکایت کرده … اسم تو رو هم آورده … عین سگ می ترسه که بری و … 

کسری ـ ول کن اون بی ناموس رو … اهورا کدوم گوریه ؟  یاشار ـ بازداشته … 

کسری ـ سند بیاریم گرو ؟ … 

مسیح ـ کدوم بیمارستانه ؟! 

یاشار دلنگرون مسیح رو نگاه میکنه …. مسیح به دهن یاشار زل زده تا ادرس بیمارستان رو قاپ بزنه … همین موقع یه پسر دستبند به دست شونه به شونه ی من می خوره و مسیح که انگار زخمیه و همون پسر روی زخمش نمک پاشیده … بازوی منو میگیره و کنار میکشه … 

تخت سینه ی پسری که دستش به دست یه سرباز از خودش بچه تر دستبند خورده میزنه و میگه : هوووووش …

### چش و چالت کوره ؟ 

مردکه مفنگی با دیدن ظاهر و اون هیکل خود ساخته ی مسیح وا می ره و با صدای تو دماغی میگه : چی ؟ … نـ ..

نه به قرآن … 

آستین مسیح رو می گیرم : مسیح ولش کن … 

صدای کسری از پشت سرم میاد : خدا به خیر کنه … 

مسیح مچ دستم رو میگیره و منو سمت خودش میکِِشه … جلوی بچه ها و بی مراعات میگه : قهری که قهری …

منتها دور شی و باز یکی بهت بخوره ، خودم لهت میکنم … 

یاشار می خواد از بحث جلوگیره کنه و تند می گه : ساره تو بیمارستان )( بستریه … 

مچم هنوز بین دستای مسیح درگیره که بی اهمیت به بقیه به سمت بیرون از کلانتری میره و منو دنبال خودش میکِِشه … 

در شاگرد رو باز میکنه و منو روی صندلی شاگرد هل میده و درو می بنده.. . کسری و ساغر رو می بینم که بیرون میان و مسیح پشت فرمون می شینه … به اونا محل نمیده و استارت می زنه … انگاری اگه دیر تر بره دستش به ساره نمیرسه …  از رفتن و غیب شدن ساره می ترسه  .. 

پاش رو روی گاز می ذاره و من فقط یه تلنگر می خوام برای گریه کردن ، دلم خیلی دلخوره و مسیح فهمیده ؟ …

اونقدری با عجله میره که ربع ساعتی بعد جلوی بیمارستان پارک میکنه …. 

پیاده میشه و من استرس میگیرم … تند دنبالش راهی میشم … روی به روی ایستگاه پرستاری می ایسته و میگه : ساره نجفی … درگیری داشته آوردنش اینجا … حامله س … 

پرستار سر بلند میکنه و از نگاهش به مسیح و هیکل مسیح خوشم نمیاد … اخم می کنم و در عوض پرستار با لبخند و بی توجه به لحن خشن و خشک مسیح با ناز می گه : سلام . دومین اتاق از سمت راست … 

مسیح منتظر تموم شدن جمله ش نمیشه و اون  سمتی که پرستار آدرس داده میره … منم اردک وار دنبالش راه می افتم . 

مسیح کمی مکث میکنه … پسر جوونی که روی صندلی نشسته با دیدن مسیح تند از جا بلند میشه و مسیح عین ببر زخمی سمتش حمله ور میشه … 

یقه ش رو می گیره و بیخ دیوار می چسبونه که پسر با هول و رنگ پریده میگه : به ناموسم قسم … به قرآن مجید یاشار زنگ زد گفت این جا بستری شده … به خدا از خودش و لَشِِش خبر نداشتم … 

 ترسیده جلو میرم و پیراهنش رو از کمر چنگ میزنم : ولش کن تو رو خدا … مسیح زشته …. 

مسیح یقه ش رو ول میکنه و پسر بیخ دیوار وا میره … 

مسیح میگه : دروغ…دروغ گفته باشی به میخ می کِِشمت سعید ! 

سعید که میگه یادم میاد سعید همون بردار ساره س که پسرا توی خونه ی اون با ساره آشنا شدن … دور و برمون چندتا بیمار و دکتر پرستار جمع شدن که مسیح در اتاق رو باز میکنه و داخل میره … ساره روی تخت افتاده … سرش باند پیچی شده و پای چشمش کبوده. .. لبش ترک برداشته و ورم کرده ، اهورا هم پاش بیفته می تونه خشن باشه ، اما من تعجب میکنم از این همه خشونتی که برای ساره خرج کرده  .. 

با دکتر کنار تختش مشغول حرف زدنه که با باز شدن یهوییه در به وضوح رنگ صورتش می پره … 

مسیح پا تند میکنه سمت تخت که من فرز تر خودم رو جلوش می رسونم و دستام رو روی سینه ش می ذارم … 

ـ مسیح … مسیح تو رو خدا … مسیح جونه مامان ماهی آروم باش … 

دکتر ـ چه خبره اینجا ؟ 

صدای ساره رو از پشت سرم می شنوم که ترسیده میگه : آ .. آقای دکتر تو رو خدا بندازش بیرون … 

مسیح یه قدم سمت جلو برمیداره و من هنوز سد راهشم … 

 صدا بلند میکنه : منو بندازه بیرون تخم سگ ؟ … منو ؟؟!؟ ) رو به من ( برو کنار نهان … برو کنار تا کار دست توام ندادم … 

در اتاق با شتاب باز میشه … این بار یاشار و کسری تند داخل میان و من میگم : غلط کرد ، باشه ؟. .. ول کن … 

مسیح ـ ولش کنم ؟ … ول کنم این ### رو ؟ … آبروم رو برد ، حاج کمال تفم نمی ندازه تو صورتم. … من گفتم باهاش نخوابیدم … گفتم و تو همین چند روز پیش پرسیدی دوسش داری ؟! … من این نسناس رو دوست داشته باشم ؟ … 

یاشار عصبی داد میزنه : آقا اصلا من باهاش خوابیدم … 

دکتر ـ آقا اینجا بیمارستانه … 

مسیح عصبی بهش نگاه میکنه و میگه : تو گه نخور … 

مسیح یاشار رو هل میده و کسری رو هم همینطور … من هنوز رو به روش ایستادم و از ترس جیغ میزنم : من گه خوردم پرسیدم ، خوبه ؟ … خوبه مسیح ؟ 

زیر گریه میزنم … همه ساکت میشن و یاشار سمت دکتر میره : شرمنده آقای دکتر … تو رو خدا ببخشید … ما الان میریم … 

دکتر جوابش رو میده : زنگ می زنم به حراست آقا … این چه وضعیه … 

یاشار مشغول راضی کردن دکتر میشه و کسری به دیوار تکیه میده … صدا از ساره درنمیاد … مسیح و صدای خس خس نفس کشیدنش روی اعصابم میرن و من روی زمین  وا میرم … مسیح رو ول کنیم معلوم نیست چه بلایی سر ساره بیاره… 

 لعنتی چیزی تحت عنوان آرامش و اعصاب نداره و من نگران خود مسیحم … نه اون ساره ای که بختک ماننده روی زندگی اینا و از جمله من اثر گذاشته ! 

مسیح روبه روی من روی پاهاش می شینه و میگه : پاشو … 

با گریه میگم : نمی خوام … اصلا دست بردار از سر منی که گه زدم به زندگیه تو … 

یاشار و دکتر بیرون میرن … مسیح خیره میشه به من و میگه : من گفتم تو گند زدی به زندگیم ؟ … من گفتم نهان ؟ 

زار میزنم … برای خودمم عجیبه .. دلم انگاری بدجوری از دلداده ش دلخوره … دلخورم و دلم تسکین می خواد … حالا چه فرقی داره روی زمین این اتاق از بیمارستان نشستم و می خوام مسیح چیزی بگه تا آبی بشه روی آتیش دلم

؟! 

مسیح نگام می کنه و میگم : انقدر بَدََم مسیح ؟ 

عصبی پلکش می پره … نگاه از مردمک چشمام برنمیداره و زانو میزنه … صورتم رو با دستاش قاب میکنه … لبش رو روی لبم می ذاره … 

چشمام گشاد میشه … با ولع می بوسه … لبم بی حس میشه … اصلا می خواد اونا رو از جا بکنه … لبم گز گز می کنه … ساره و کسری بهت زده موندن … چقدر می گذره ؟ … 

مسیح چشماش رو بسته … اما رو پیشونیش هنوز اخم هست … من هنوز شوکه م.  همه مون هنوز شوکه ایم و مسیح چقدر بی ملاحظه س ! 

لبش رو از روی لبم برمی داره و پیشونیش رو به پیشونیم می چسبونه … دستاش هنوز قاب صورتمه و میگه:  همونبی پدری که روی تخت تَنِِش رو انداخته ، باعثه شک داشتنه تو به من شده … من پاک میکنم هرکی که توی ذهنت نسبت به من لکه بندازه … حالیته حرفم یا باز بچه میشی و فکر میکنی گه زدن به زندگیم منظورم حضورته ؟! 

چشم باز میکنه و من پلک میزنم … قطره اشکم چکه می کنه و میگم : ولش کن … به خاطر من … 

پوفی میکشه و سر بلند میکنه … با دستش سرم رو هُُل میده سمت سینه ش و زمزمه می کنه : به خاطر تو ! 

صدای کسری میاد که پوفی میکشه و میگه : خداروشکر … 

مسیح از جا بلند میشه و بازوی منم میگیره و از جا بلندم میکنه … رو به ساره میگه : فردا به اهورا رضایت میدی … فردات بشه پس فردا بد میشه ساره ، خیلی بد میشه … 

مسیح بیرون میره و کسری دنبالش راه می افته … صدای هق هق ساره توی اتاق می پیچه … بهش نگاه میکنم که متوجه من میشه .. پرخاش میکنه : 

ـ خوشت میاد اینطوری منو میبینی ؟ … خوشت میاد که انتخابش تویی ؟ … 

ـ چرا ؟ 

فقط خیره نگام میکنه که میگم : چرا باهاش این کارو کردی ؟  جیغ میزنه : دوسش داشتم … خیلی دوسش داشتم … 

منم صدا بلند میکنم : اینطوری ؟؟؟ … دروغ میگی … دوسش داشتی و بعد از اون سراغ اهورا رفتی ؟ … 

با گریه و حال زار میگه : این بچه رو نگه داشتم تا به بهونه ش مسیح رو نگه دارم … مسیح فهمیده بود اون شب هیچ اتفاقی نیفتاده ، زیر بار نمیرفت اما نمی دونست خودم دارو ریختم تو لیوانای مشروبشون تا خوابه سنگین برن  … به حاج کمال گفتم … گفتم اونقدر دیره و حالم بده که باید زودتر عروسی بگیرن … تلفنی بهش گفتم … من اصلا حاج کمال رو ندیده بودم … اون خیلی دین سرش میشه … به مسیح که گفته بود مسیح پرخاش کرده بود اما هنوزم دو دل بود … کارا جور شد تا اینکه شب عروسی گفت بچه به دنیا بیاد آزمایش میگیره … آخه … آخه به دکتر پول داده بودم بگه حال و اوضاع زایمان و حاملگیم انقدر بده که نمیشه آزمایش دی ان ای گرفت … مسیح هیچوقت حرفم رو باور نکرد … اما خانواده ش تحت فشار گذاشته بودنش … 

دلم براش می سوزه … جلو میرم و دستم رو روی بازوش میذارم … حس میکنم احتیاج به اعتراف داره … به خالی شدن .. چیزی نمیگم که ادامه میده … 

ـ عین سگ ازش می ترسیدم .. همون شب فرار کردم … دیگه نفهمیدم چی شد تا اینکه نه بابام اینا رام می دادن خونه شون و نه سعید داداشم … شکمم بالا اومده بود و بچه بزرگ شده بود … برای سقط کردنش دیر بود … دیر  بود و بچه پدر نداشت … رفتم سراغ اهورا … تو گوشش خوندم که بچه ی اونه … من می خواستم این چهار نفر هم طعم بدبختی و اذیت شدن رو بچشن …. 

لبام رو با زبونم تر میکنم و میگم : بابای بچه کیه ساره ؟!؟! 

با پشت دستش اشک هاش رو پاک میکنه و میگه : بهروز!!!!! 

بهت زده می مونم … بهروز !؟!؟ …. وا می رم … این با صدای بلند گریه کردنا و این عذاب و بی پناهی تقاص کارهای ساره س …. دستم رو از روی بازوش برمیدارم … بهروز همیشه داشته های مسیح رو نشونه رفته … چقدر مسیح سخت بهش گذشته ! دلم برای مسیح هم می سوزه …

از اتاق بیرون میرم و مسیح از روی صندلی بلند میشه … هنوزم اخم داره و عصبیه … اما دست میکنه تو جیب شلوارش و کیف پول چرمش رو بیرون میاره … 

چند تا اسکناس درشت بیرون می کِِشه و سمت من میگیره : ببر بده به اون توله سگه روی تخت ، بگو داداش بی ناموسش قالش گذاشته و اگه اینو ندیم تو خرج و باج این خراب شده می مونه … منتهای مراتب  باز میگم ، رضایت اهورا از فردا بشه پس فردا سقف همین جا و هرجایی که بره رو روی سرش خراب میکنم ، خودش میدونه ! 

دهنم باز می مونه که بی توجه از کنارم می گذره و بیرون میره … دست کسی روی بازوم می شینه و سرم رو برمیگردونم … کسری لبخند میزنه و میگه : نگه به گنده بکی و غول بی شاخ و دم بودنش نکن ، مارمولک دله کوچیکی داره ! 

انگاری کسری راست میگه و نمی دونم چرا دلم غش و ضعف بیشتری می ره برای مسیح و این مردونگی … من جای مسیح باشم و عامل بدبختی ها و عین خر تو گِِل گیر کردنام روی تخت باشه … شاید که نه ، حتما از خجالتش درمیام … 

پوفی میکشم و میگم : ساغر کو ؟ 

کسری ـ بیرون تو ماشینه … یاشارم هست ، برو بده بهش بیا بریم!  

سری تکون میدم و باز به اتاق بر می گردم . ساره یه دختر ضعیفه با شکم برآمده که جنین داره توی اون نفس می کشه .. جنینی که پدرش قبولش نداره و مادرش به در و دیوار زده برای به دنیا نیومدنش و دلم میره برای اون بچه ای که معلوم نیست اگه بیاد چی میشه و چی قراره بشه … ! 

صدای گریه ی ساغر سکوت سرد اتاقش رو می شکنه و نه دلم براش می سوزه و نه سعی میکنم ببخشمش … ! اسکناس هایی که مسیح داده رو روی میز کنار تختش می ذارم و همونطور بی حرف از اتاق بیرون میرم … از محیط مزخرف و بی روح و پر از مریضی بیمارستان هم بیرون می زنم . 

ماشین مسیح رو می بینم . یاشار کنار مسیح نشسته … ساغر و کسری هم کنار هم صندلی عقب نشستن .. بیچاره ها از هول ترس از مسیح از جلوی کلانتری تاکسی گرفته ن تا به ما برسن … 

میرم و کنار ساغر عقب سوار میشم … مسیح استارت میزنه … کسری با یاشار حرف میزنه … ساغرم گاهی نظر می ده … 

از آینه به مسیح نگاه میکنم … مسیحی که اخمو رانندگی می کنه و مشخصه که فکرش اینجا نیست … مشخصه که داره برای همه و بیشتر برای خودش خط و نشون می کشه ! 

حس میکنم آرومه چون خیالش راحت شده که نطفه ی توی شکم ساره از اون نیست … فقط خیال مسیح ؟ .. نه ، خیاله منم راحت شده … بغض میکنم … خودم می دونم از خوشحالیه و از ترسه … از ترس اینکه این دل ضعفه رفتن برای مسیح درست نیست … 

اول جلوی آپارتمان یاشار نگه میداره و به اصرار خود ساغر برای خونه رفتن اونو هم به خونه می رسونه و ساغر از اصرار ما برای خونه ی ما موندن تشکر میکنه…  مثلا قرار بود چند روزی خونه ی ما بمونه و این روزا خیلی تنش هست توی زندگی همه مون …. بعدشم ساغر رو می رسونه خونه …. آخرشم کسری … کسری که پیاده میشه و خداحافظی میکنه ، مسیح از توی آینه نگام میکنه و میگه : بیا جلو بشین ! 

صداش هم حتی آرومه …. غریبگی دارم با این مسیحی که خبری از اخم و تخم چند ساعت پیشش نیست … گوش میکنم ، پیاده میشم و روی صندلی شاگرد می شینم … هنوز درو کامل نبستم که استارت میزنه و راه می افته …  نگاش میکنم … ساعت ۳ صبحه … هوا تاریکه … به لطف چراغای پایه بلند کنار بزرگراه گه گداری نیمرخ روشنشده ی مسیح رو میبینم … 

خیره نگاش میکنم … حتی نگام نمیکنه و میگه : چهره ی یه آدمه رو دست خورده رو دارم که به دلت نشسته ؟!

دستم رو روی دستش که روی دنده س می ذارم و میگم : چهره ی جذاب یه فیتنس کاره فوق حرفه ای رو داری که … که … 

ابرویی بالا می ندازه  و بازم نگام نمیکنه … در عوض میگه : که ؟! 

ـ که زیادی … زیادی به دلم نشسته … 

به سمتم برمیگرده … نگام که می کنه حتی دلم زیر و رو می شه … مسیح بی تقصیر این همه حرف شنیده از خانواده و از همه و از من … ! 

کنار خیابون پارک میکنه.. . پوفی میکِِشه … سرش رو به صندلی پشت سرش تکیه میده و چشماش رو می بنده : 

ـ فکر پدر اون بچه بودن تا مرز مرگ بُُرد منو ! 

لبخند میزنم … دلم میگیره از این حالی که از مسیح گرفته شده و امشب انگاری سبک شده … خالی شده از خشم و از استرس … خودم رو بالا میکِِشم … خم میشم و میرم کج روی پاهاش می شینم … 

چشماش رو باز میکنه و نگام میکنه … دستم رو باز میکنم و میگم : بیا امشب رو مردونه شونه م رو بهت قرض بدم! 

لبخند گرمی میزنه و استقبال میکنه … نیم تنه ش رو جلو میکشه … دستام رو دور گردنش حلقه میکنم و سرش رو روی شونه م می ذاره … با دستم موهاش رو نوازش می کنم و میگه : یه چیزی بگو … تسکین مردونه هم بده ! 

لبخند روی لبم میشینه و میگم : امشب دل منم آروم شد ! 

سرش رو از روی شونه م بر میداره و من هنوز دستام دور گردنش حلقه س که زل میزنه به چشمام و میگه : دلت

؟!

شیطنتم گل میکنه و با لبخند میگم : خب دل مردونه م! 

لبخند کجی میزنه و میگه : این یه قلم من مردونه نخوام ، باس کی رو ببینم ؟! 

با صدای آرومی میگم : منو ! 

دو تا دستاش رو دو طرف صورتم می ذاره و خیره به لبام لب میزنه : تو ساره نیستی … تو فقط نهانی … نهانی که مردونه پات وایمیسم ! 

هنوز جمله ش رو برای خودم هضم نکردم که صورتم رو جلو می کِِشه … لب پایینم رو بازی می گیره … چشماش بازه و چشمام رو نشونه رفته … 

مسیح شوهرمه … شوهرمه و من دوسش دارم … شوهرمه و می خوام باهاش باشم … می خوام خودم رو توی کوچه ی علی چپ گم کنم و میدون بدم به حس و حالم … به این خالی شدن دلم و ذوب شدنم توی کوره ای که خود مسیح راه انداخته … 

هنوز چشماش بازه و به چشمام خیره س و منتظر واکنشه … اونم فهمیده که بدجوری ُسُر خوردم  … این بار من بازی رو ادامه می دم … کِِش میدم … حالا که فهمیدم مسیح پدر هیچ بچه ی ناخواسته ای از ساره نیست … حالا که فهمیدم پدر نبوده اما دل تو دلش نبوده که مبادا خطا رفته باشه و در به در دنباله ساره بوده که حداقل به خودش ثابت بشه که مرد این بازی های کثیف نیست ! … حالا افسار دلم رو ول می کنم و حلقه ی دستام رو دور گردنش تنگ تر … !

چشم می بندم و با لباش وارد بازی می شم .. 

یه دستش رو از کنار صورتم برمیداره و روی کمرم می ذاره … مانتوم رو از کمر چنگ میزنه …

این بار منم حرارت تنش رو دوست دارم … داغی کف دستی که از روی مانتوی نخیم هم حس می شه … با دست دیگه ش شالم رو از سرم درمیاره ولبش رو از لبم جدا میکنه … 

این بار صورتش رو توی گودی گردنم فرو میبره و علاقه ش رو مهر می کنه … محکم و پر از تب … 

ـ آخ ! 

پیشونیش رو به گردنم تکیه میده و حس میکنم از تب و تاب افتاده … حس میکنم می خنده از آخ گفتنم  و صداش رو می شنوم : کار دسته خودت و خودم بدم ، ایراد داره ؟! 

لبم رو گاز می گیرم و جواب نمیدم که میگه : پا بده تا دنیامو بدم بهت ! 

بغض میکنم و میگم : ترس برداشته دلم رو … سر تا پای زندگیمون دروغه ! 

ـ جمعش میکنم … درستش میکنم …. 

سرش رو بلند میکنه و نگام میکنه … خجالت میکشم … سرخ میشم از التهاب و عشق بازیه همین چند دقیقه ی پیش … نگام رو میدزدم و سرم رو روی شونه ش تکیه میدم … اونقدری پهن و مردونه هست که بشه زندگیت رو هم بهش تکیه بدی … 

دستاش رو بر می داره و یکی روی دنده و اون یکی رو روی فرمون می ذاره … قبلترش صندلیش رو از فرمون عقب تر برده و خوب جا می شم توی بغلش … استارت که می زنه می خوام فاصله بگیرم و سر جام بشینم که بازوم رو می گیره و میگه : 

ـ بمون … همینطوری خوبه ! 

بدم نمیاد و باز سرم رو به شونه ش تکیه می دم … راه می افته و بغلی بودن و کوچولو بودن چقدر برای عشق بازی مفیده و من خودم پیشه خودم خجالت می کشم از این همه حیایی که قورت دادم و به آبم روش به قول مامان ماهی ! 

رانندگی می کنه و منم چشمام رو بستم که می گه : نخواب … کارت دارم حالا حالاها ! 

چشمام رو محکم روی هم فشار می دم و لب هام رو هم همینطور … می خوام لبخندم معلوم نباشه که بیشتر جلوی خودم شرمنده بشم … 

کارم داره مسیح ! … از اون کارا که هر شوهری با زنش داره ؟ … شوهر ؟ زن ؟ … دلم غش می کنه … مسیح رومانتکیه … اخماش رو کجای دلم بذارم ؟ … اصلا مگه من موندگارم ؟ … سه ماهی هست پیشه مسیحم … تورج کجا مونده ؟ … من جز مسیح کی رو دارم مگه ؟! … 

ماشین که ترمز می زنه بی هوا دستم رو دور گردنش تنگ تر می کنم که سرش رو کج می کنه و لاله ی گوشم رو می بوسه … من هنوز کج روی پاش نشستم و سر بلند میکنم از شونه ش که خودش شال روی گردنم افتاده رو مرتب میکنه … نگام رو به حنجره ش می دوزم تا چشم تو چشم نشم با چشماش که امشب شیدایی توشون موج می زنه …

بیشتر از هر شب ! 

در ماشین رو باز میکنه و یه دستش رو دور کمرم حلقه میکنه … مسیحه من به بغل ، پیاده میشه و در ماشین رو می بنده. .. ساعت ۳ و نیم صبح قطعا سوسکم توی پارکینگ قدم نمیزنه و سمت آسانسور میریم … 

طوری بغلم کرده که پاهام رو دور کمرش حلقه کردم و دستام رو دور گردنش … پر خجالت میگم : بذارم پایین !

یه دستش زیر باسنمه برای نگه داشتنم و با دست دیگه ش دکمه ی آسانسور رو می زنه و میگه : جات خوبه ! 

سوار آسانسور که میشیم و دکمه رو می زنه در بسته میشه منو تکیه میده به دیوار … کمی بالا تر از خودش نگهمداشته … اونقدری بالاتر که پیشونیش رو به قفسه ی سینه م تکیه می ده و میگه : 

ـ تَبََم واسه داشتنت رو حس میکنی ؟ 

نفسام از این همه لمس و ابراز علاقه ی یهویی کِِشدار میشه و جواب میدم : من همون بچه م … 

سر بلند میکنه و زل میزنه به چشمام … نمی خوام زهر بریزم به کامش ، اما انگاری ریختم که پر اخم می گه : دل ضعفه گرفتن واسه بچه نمیشه ؟! 

گرفته میگم : دلم خوش بود میگی بزرگ شدم ! 

لبخند کجی می زنه و میگه : بزرگت میکنم ! 

در آسانسور باز میشه و باز بلندم میکنه … برای اولین بار از این همه بغلی بودنم خوشحالم … در خونه رو باز میکنه و داخل میریم … در که بسته میشه کلی حس اضطراب توی وجودم سر ریز میشه … اونقدری میره تا این که خم میشه و منو روی کاناپه ی سه نفره و فوق پهنه سالن میذاره … 

سرم پایینه و به پاهای مردونه ش لا به لای صندل لا انگشتی مشکی رنگش نگاه میکنم که دست جلو میاره و شالم رو برمیداره … 

بغض میکنم و این همه حس ترس رو نمی خوام … نه ترس از مسیح یا رابطه ای که احتمالا چند دقیقه ی دیگه صداش توی این سالن می پیچه و شاید منم غرق لذت بشم …. ترس از تورجی که نه میاد و نه نمیاد ! 

جلوی پام زانو میزنه و تره مویی که  جلوی صورتم اومده رو با انگشت دستش پشت گوشم می ذاره و میگه : 

ـ چه تب داشته باشم واسه خواستنت و چه دل ضعفه بگیرم برای با تو بودنم … ترست رو که می بینم کم میارم و دست و پام میلشون نمیکِِشه که برای آب ریختن روی آتیش دلم ، تو دله تو آتیش به پا کنم ! 

سر بلند میکنم و نگام میخه نگاش میشه و می خوام صادق باشم و میگم : آون آتیشی که تو دلمه… 

مکث میکنم … جوری به مردمک چشمام خیره س که انگار می خواد کشف کنه حرف دلم رو از توی نگاهم که میگم : آون آتیشی که توی دلمه … آتیشه خواستنته مسیح …  خیلی دوستت دا…

با دستاش بازوم هام رو میگیره و باز به جون لبایی می افته که هنوز از لب بازی چند لحظه ی پیش ِگِز گِِز میکنه … پس میزنم فکر کردن به تورج … به آینده ی هنوز از راه نرسیده … پس می زنم اضطراب رو .. تنها چیزی که می دونم و می فهمم و این لحظه مهمه … خواستنه مسیح … همین و بس …. ! 

با دستم یقه ش رو چنگ می زنم و مسیح اونقدری جلو میاد که تکیه م به تکیه گاه مبل میخوره … دکمه های مانتوی نخی توی تنم … همون دکمه هایی که چند ساعت پیش با تشر خودش بستم رو باز میکنه … به خجالتم میدون نمیدم و میذارم پیش بره …. 

دسلب مسولیت درصورت عدم رضایت شما از قرار گرفتن فید سایت شما در نگین رمان از طریق دیدگاه زیر هریک از پست های مطالب مربوط به سایت شما اطلاع رسانی کنید تا بلافاصله فید سایت شما پاک شود 

نوشته های مشابه

پاسخی بگذارید

نشانی ایمیل شما منتشر نخواهد شد. بخش‌های موردنیاز علامت‌گذاری شده‌اند *

این سایت از اکیسمت برای کاهش هرزنامه استفاده می کند. بیاموزید که چگونه اطلاعات دیدگاه های شما پردازش می‌شوند.

دکمه بازگشت به بالا
بستن