رمان حرارت تنت

رمان حرارت تنت پارت۱۱

رمان حرارت تنت

جهت دسترسی اسان به پارت اول تا اخر رمان حرارت تنت واردشوید

انگشت اشاره ش رو روی لبام میذاره و میگه : سرم رفت بچه ، چه خبرته ؟ 

اخم میکنم و سرم روعقب میبرم تا انگشتش رو از روی لبم برداره و میگم : زشته خب اینجا باشم ! 

با لبخند جذابش چشمک میزنه و میگه : خونه ی خودمون رو دوست داشتی مارمولک خانوم ؟! 

اینکه منم مثل خودش صاحب اون خونه میدونه زیر دندونم مزه میده و میگم : هنوزم دوسش دارم… 

نیم نگاهی به ساختمون میکنه و یه قدم فاصله ی بینمون رو پر میکنه . با یه دستش بازوم رو میگیره و خم میشه

… اونقدری خم میشه تا به بیخ گوشم میرسه و با صدای وسوسه انگیزی میگه : خونه رو یا خلوت های دو نفره ؟! 

چشام گشاد میشه و صدا بلند میکنم : آخه منوتو کِِی خلوت دو نفره داشـ … 

تند یه دستش رو پشت سرم میذاره و کف دست دیگه ش رو افقی روی دهنم میذاره … حرصی میگه : سگ تو روحت بشر ، حیثیت نداشته مون رو می بری تو که الان ! 

وقتی چشمای گشاده مونده م رو خیره ی خودش میبینه ، موذی لبخند میزنه و میگه : خب عزیزم ، لب تر میکردی تا خلوت دو نفره برات بسازم ! 

با دست تخت سینه ش میزنم که با همون لبخند موذیش خونسرد یه قدم عقب میره و بی تفاوت شونه بالا میندازه

: آخه انگاری خیلی رو دلت مونده ! 

حرصی صدا بلند میکنم : مسسسسسیح …. 

ـ باز داداشم  چی کار کرده ؟ 

سرخ شده از خجالت سمت سودابه برمیگردم که با دیدنم لبخند موذی ، شبیه همون لبخند مسیح می زنه و میگه : انگاری این بار کارای خوب خوب کرده ! 

لبم رو گاز میگیرم و شاکی سمت مسیح برمیگردم که با لبخند کجی نگام میکنه و زیر لب میگم : همینو می خواستی ؟! 

سودابه کنارمون می رسه و با دیدن چمدون ابرو بالا می ندازه : خیر باشه ! 

مسیح انگاری کیفش کوکه و میگه : آوردمش خونه باباش ! 

ـ جایی میری به سلامتی که زنت رو اینجا می ذاری ؟  ـ الان که نه ، منتها سه روز دیگه … 

ـ خب ! 

ـ خب اینکه خونه رو دزد زده نمی تونم بذارم نهان خونه بمونه ! 

سودابه هول میشه و دستش رو روی بازوی مسیح میذاره : تو خوبی ؟ خانومت خوبه ؟ … ینی چی دزد زده ؟ …

مسیح پلیـ … 

ـ ینی خودت و زنداداشت رسما کمر همت بستین من امروز مغزم قشنگ آبکش بشه ها … 

مسیح میگه زنداداشت و می دونم با منه … من این خوشی های زیر پوستی و یواشکی رو دوست ندارم … اونم وقتی که می دونم تا اومدن تورج وقت زیادی نداریم ، .. یعنی ندارم ! 

سودابه ـ وا ، چیکار کردیم مگه ؟ 

مسیح ـ خواهر من ، هم خوده کله گنده م رو به روت صحیح و سالمم هم زنم خوبه…  هم اوضاع خوبه ، هم به پلیس شکایت کردم … حله ؟ 

سودابه ـ خداروشکر … خدارو صد هزار مرتبه شکر …. 

مسیح ـ ماهی خوبه ؟ 

ـ خوابه … مُسَکِِن خورده! 

نگاش میکنم و میگم : نمیشه رفت دیدش ؟ 

سودابه مهربون میگه : میشه ، فقط می شه یه خورده دیگه صبر کنی کامل سرحال بیاد ؟! 

ـ آ … آره ، حتما … 

 *

ـ بفرمایید ! 

به شربت البالوی توی لیوانی که از سردی دورش بخار گرفته نگاه میکنم و با لذت دست بلند کرده و لیوان رو میگیرم … سرماش از دستم تا بدنم میره و لذت میبرم … می گم : مرسی … 

ـ نوش جونت … 

روی مبل رو به روی من می شینه و میگه : خیلی خونه تون به هم ریخته ؟  ـ اوهوم … 

ـ خدا لعنتشون کنه … 

بحث رو عوض میکنم و میگم : مامان ماهی چش شده ؟ 

پوفی میکشه و میگه : نزدیکه ۱۵ سال پیش یا بیشتر ، دقیقا نمیدونم چون بابا ممنوع کرده اجع بهش حرف بزنیم

… این ممنوعیت هم به خاطره مامانه که به این جال و روز نیفته …. 

ـ مگه چی شده ؟ 

ـ داداش بزرگم میشه و حالا بعد این همه سال دیروز یکی زنگ زده و گفته تموم این مدت پیشه اون بوده!  

با چشمای گشاد شده میگم : وا ، کی بوده ؟ چی گفته اصلا ؟ 

شونه بالا می ندازه و میگه : به نظرم مزاحم بوده ، تا اینو میگه مامان از حال میره … شماره هم از یه باجه تلفن بوده … بابام چون سرهنگ بازنشسته س دو روزه تونست رد باجه رو بزنه … اما نه دوربینی بوده نه چیزی … 

با لبخند میگم : چه حسی داری ؟ 

ـ هیچی … خالی ام … من دلم رو به چیزی که نیست و معلوم نیست باشه خوش نمیکنم … من حتی قیافه ش یادم نمیاد! 

گنگ میپرسم : مگه داداشه بزرگت نبود ؟ … میشه حدودا اون موقع ۱۵ سال رو داشتی … 

لبخند میزنه و میگه : زندگی مامانم با بابام خودش یه داستانه جداست که ما هم درگیرشیم ! 

حس میکنم میخواد طفره بره و زیادی بازش نکنه که میگم : امیدوارم پیدا بشه و ببینیش… 

به لیوان توی دستش نگاه میکنه و تو فکر میره … حس میکنم زیادم خوشش نمیاد از پیدا شدن این برادر گم شده و این خانواده هم انگار نا گفته های زیادی دارن … 

مسیح از پله ها پایین میاد و همزمان میگه : من میرم ، مراقب ماهی باشین ! … از ماجرای دزدی و اینام چیزی بهش نگین بدتر هول کنه … همون بگین این مدت خواستیم دور هم باشیم تا حواسمون به اونم باشه … 

با لبخند و بی هوا میگم : چشم ! 

با ابروی بالا انداخته میگه : بی بلا … 

سودابه با لبخند نگامون میکنه و میگه : خداروشکر که دیگه از موش و گربه بودن دست برداشتین … 

مسیح اخم میکنه که سودابه تند میگه : ببخشید خب ! 

مسیح از در بیرون میره که سودابه نگام میکنه : شوهر نکردی که … با دراکولا پیوند خوردی !!! 

لبخند میزنم که یاد حرفای تورج می افتم و نمی دونم مسیح کجاش برای من خطرناکه …. با خودم میذارم به پایغیرت مردونه ای که خرج میکنه بابت خواهر بودنم ! 

*

کسری ـ این تلوزیون بی صاحاب رو خب کمش کن … 

کمال نگاش میکنه و میگه : بی صاحاب تویی که هنوز یاد نگفتی چطور با بابات حرف بزنی … 

کسری شیطون میگه : خب صد بار گفتم از هر چهار راهی اوردین منو ببرین بذارین سرجاش … 

کمال پوفی میکشه و تلوزیون رو خاموش میکنه ، از جا بلند میشه و میگه : اون موقع که بچه بودی و زبون نداشتی ولت کردن حالا که نره خری و دست کم دو سه هزار متری زبون داری فکر میکنی قبولت میکنن ؟!؟! 

سودابه و من هر دو کنار هم نشستیم و بلند می خندیم که حاج کمال با مهربونی نگاهمون میکنه … کسری تشر میزنه : رو آب بخندین ، نفله ها ! 

کمال از پله ها بالا میره که کسری رو به سودابه میگه : حالا نهان شوهرش از شرش خلاص شده اورده گذاشته اینجا ، تو چی ؟ خونه زندگی نداری بیس چاری چتری ؟ 

سودابه پشت چشمی نازک میکنه و میگه :  مجتبی فردا عصر از سر پروژه ی یاسوج میاد … عشقم علاف نیست که مثل داداشم … سرش به تنش می ارزه … 

کسری وا رفته به سودابه ای که با عشوه از پله ها بالا میره نگاه میکنه و میگم : خدایی خودتم آدرس اون چهار راه رو نداری ؟ 

نگام میکنه و حرصی کوسن کنارش رو سمتم پرت میکنه ، میگه : توله ، منو مسخره می کنی ؟!

با خنده ازجا می پرم و سمت پله ها میرم ، همزمان میگم : اصلا به من چه ! 

وارد اتاقی میشم که غروبی سودابه نشونم داده بود … لباسم رو با تاب نیم تنه ی راحتی و شلوارک تا بالای زانوم عوض میکنم و کش موهام رو هم باز میکنم … موهام ریخته میشه و امشب اصلا حوصله ی بافتن اونا رو ندارم … لبه ی تخت میشینم و خونه توی سکوت عمیقی رفته،  ساعت گِِرد روی دیوار داره یک نیمه شب رو نشون میده … 

صدای تق تقی که به شیشه می خوره باعث میشه پنجره رو نگاه کنم … بارون میباره و انگاری هوا قراره بغض چند روزه ش رو بشکنه …. 

از جا بلند میشم و پرده رو کنار میکشم … پنجره ی قدی که رو به تراس باز میشه و دلم عجیب دلش می خواد بیرون برم ! 

درو باز میکنم و باد ملایمی داخل میاد … از این گردش باد بین موهام لذت میبرم و لبخند میزنم … لبخندی که انگاری غم عالم سرازیر میشه توی دلم … اخرین باری که با لذت بارون رو نگاه کرده بودم یادم میاد  ! 

جای خالیه بابام حالا توی ذوقم میزنه … هر دو توی حیاط بودیم و می خندیدیم و می دویدیم … تورج گفته به بابام زنگ نزنم … دلم تنگ شده براش … 

کف دستم رو بلند میکنم و جایی بین زمین و آسمون نگه می دارم … دوست دارم تا اونجا که جا داره بارون رو دستم بگیرم … 

دستم کوچیکه و بارون لا به لای انگشتام روی زمین چکه میکنه … بغض کرده به دستم نگاه میکنم و بارونی که توش نمیمونه !  … 

این بار به جای لبخند بغض توی حنجره م خونه می کنه و من زنه کسی ام که شوهرم نیست ! … دختره کسی ام که نیست و خواهر کسی که نمی خواد من باشم … تورج ؟ .. بی انصافم ؟ … نه ، پس کجاس ؟ … آسو جای منو به مازیارگفته بود ؟ … آسو دوستمه … دوست ؟ .. نه ، خواهرمه … !!! 

لعنتی … اونقدری به دستم خیره میشم که دستی از کنارم جلو میاد … کف دستش رو زیر همون دستم میذاره که بین زمین و آسمون گیره … 

یه دست مردونه ای که قطره های بارون بیشتری رو نگه میداره … دستی که رگ های برجسته ش توی چشم میزنه و من نگاه نمیکنم که صاحبش کیه … نگاه نمی کنم و در عوض میگم : زیادی زیادی ام ؟!؟! 

تب نگاهش روی نیمرخم داغ میذاره و من باز نگاش نمیکنم … قطره های تند بارون که می بارن کمی توی دست من که توی دست این غول مرحله ی زندگیمه جمع میشه و صدای بمش رو می شنوم : نه … فقط زیادی بوی بغض میده حرفت ! 

این بار سرم رو بلند میکنم … موهای همیشه ی خدا بالازده شده ش نم برداشته و روی پیشونیش نشسته … بیشتر شبیه پسر بچه های تخس و اخوعه تا مسیحی که ترسناکه … 

دقیقا رو به روی هم ایستادیم و هنوز دستم توی دستشه و رو به آسمون بازه برای شکار قطره های بارون…  لبخند گرمی به روم می پاشه و میگه : سردته بچه ! 

فقط نگاش میکنم و دلم نمی خواد مهربون بشه … با خودم میگم با اون همه اخم و تخم و دعوا این همه تب و لرز میکنم برای بودنش … اگه مهربون بشه چی ؟ … 

صدای رعد و برق میاد و خط نگاهم تا نگاهش پاره میشه ! … به آسمون نگاه میکنم که دست دیگه ش رو روی کمرم می ذاره و منو سمت خودش می کِِشه …  ! 

کف دست پر از حرارتش تضاد زیادی با تن یخ کرده ی من تو این هوا داره و کمر برهنه م از تاب نیم تنه م رو داغ می ذاره … بی هوا هر دو دستم رو روی سینه ش می ذارم و تازه یادم میاد این ظاهر و این وقت شب و این اتاق و تنهایی ینی چی ؟! 

تخت سینه ش رو هل میدم تا فاصله بگیرم که ابرویی بالا میندازه و خم میشه … بیخ گوشم با صدای وسوسه کننده ای میگه : مگه این کارارو نکردی که به چشمم بیای ؟! 

چشام گشاد میشه و تند میگم : اصلا تو اینجا چیکار میکنی ؟  اخم میکنه و میگه : باز زبونت دراز شد ؟! 

منم اخم میکنم و میگم : میشه ولم کنی ؟ 

اخماش درهم تر میشه و  دستش رو از روی کمرم برمی داره و جای خالی دستش پشت کمرم اذیتم میکنه … در عوض مچ هر دو دستم رو میگیره و به چشام زل میزنه و میگه : اگه ول نکنم چی ؟  ـ مسیح جیغ میزنما ! 

ـ بزن تا بفهمن توی معاشقه با شوهرت کولی بازی درمیاری ! 

  گونه هام رنگ میگیره و با اخم زیر لبی میگم : بی تربیت! 

ابرویی بالا میندازه و میگه : زنمه … اختیارش رو دارم ! 

یه جوری میشم و حس میکنم مسیح داره همه ی دخترانه هام رو بیدار میکنه ، دخترانه هایی که قبل از این مازیار حسابی از بینشون برده !

دستمو از دستاش بیرون میکشم و زیر لبی می گم : پررو ! 

فقط نگام میکنه که چند قدمی فاصله میگیرم و داخل میرم … با این لباسا زیادی معذبم ، خصوصا که مسیح بانگاهش داره نرم نرمک قورتم میده ! 

روی تخت میشینم و ملحفه رو دور خودم می پیچم . مسیح داخل میاد و پنجره ی تراس رو می بنده . دستاش رو به کمرش تکیه میده و ریز بین نگام میکنه . مشکوک میگم : چی شده ؟ ـ خونه رو دزد نزده ! 

من اینو می دونستم و مسیح نمی دونست … نگام رو منحرف میکنم که میگه : توام اینو می دونستی ! 

ـ من فقـ … 

دستش رو به نشونه ی سکوت جلوم نگه می داره و میگه : اومده بودن دنباله تو !! 

وقتی نگاه خیره م رو میبینه میگه : چه خبره که از زمین و زمان میان تا داشته باشنت و بعد تو همین ده دقیقه ی پیش میگی زیادی هستی ! … تو زندگیت و خانواده ت چه خبره که نه رغبته برگشتن داری و نه میل به موندن ! 

بغض کرده و بیهوا میگم : می خوای بندازی بیرون منو ؟! 

چشماش رو ریز میکنه و میگه : ترسیدی بندازمت بیرون که نگفتی اومده بودن دنباله تو ؟! 

بینیم رو بالا میکیشم و من واقعا از اینکه بیرونم کنه و دیگه راهم نده می ترسم ، سکوتم رو پای جواب مثبتم میذاره … عصبی چنگی بین موهاش میکشه و میگه : 

ـ اعصاب ندارم ، درست …. بی کََله و عصبی ام ، درست … اصلا اینم که من بلد نیستم با دختر جماعت راه بیامم درست …. اما بی غیرت نیستم … بی ناموس نیستم که بگم پاشو برو هِِری … درسته که قول و قرار داشتیم بابت موندنت و رفتنت ، تا تهش سر قول و قرارم هستم … منتهای مراتب چقدر می تونی بچه و احمق باشی که فکر کنی اونقدر َپَستم که بندازم تو رو بیرون از خونه م ؟! … نهان من هیچوقت تو رو بیرون نکردم … حتی ، حتی وقتی واقعا دلم می خواست بیرونت کنم ! 

عصبی تر از چند دقیقه ی قبل از اتاق بیرون میره … کج روی تخت دراز میکِِشم و من حالا دقیقا جایی از زندگی ام که نمی دونم قراره چی بشه … نه می دونم و نه کنجکاوی میکنم تا بدونم … کنجکاوی نمیکنم چون می ترسم…  نه راه پسی هست و نه راهه پیشی ! 

مسیح مَردِ … عصبیه ، گوشت تلخه ، تخسه … اما مَردِ … نه مثل مازیار ، نه مثل هرکسی که تا به حال دیدم … تورج بیاد منو می َبَره … 

) دل نبند نهان … مسیح با تو فرق داره … خودش ، خانواده ش … ( برای اولین بار حسرت می خورم … حسرت یه خانواده ، یه خانواده ی گرم و صمیمی … یه خانواده ای که من در به در نباشم و از ترس بیرون پرت شدن ، این همه تحقیر نشم ! 

 *

ـ ساره … ساره پاشو … 

صدای گنگیه و من لعنت می کنم ساره ای رو که جواب نمی ده تا این صدا ساکت بشه … تا من یه دل سیر بخوابم

… اما انگاری خواب خوش به من نیومده … 

ـ ساره ظهر شده دخترم ! 

دخترم که میگه مامان ماهی تو ذهنم میاد و بعد یادم میاد من خودم ساره م … چشمام به سرعت نور باز میشه و تند سر جام میشینم . مامان ماهی کنار تخت ایستاده و میگه : وای دختر خوابت خیلی سنگینه ها … 

ـ ها ؟ … ینی چیزه …آره … 

با دستم چشمام رو می مالم و میگم : تو رو خدا ببخشید مامان ماهی ، خوابم می اومد خیلی … 

اخمو جواب می ده : من که می بخشم ، اما خدا نمی بخشه ! 

چشمام گشاد میشه و میگم : خوابم رو ؟؟ 

ـ نخیر ، رخت خواب جدا کردن از شوهرت رو … پاشو بریم یه چیزی بخور الان ضعف میکنی ! 

نمی فهمم منظورش چیه و بیرون میره از اتاق … اصلا مامان ماهی مگه حالش بد نبود ؟ … خجالت میکشم و تند دست و صورتم رو می شورم … نگام که به لباسام می افته بدتر گر میگیرم و سرسری لباسم رو عوض میکنم . بیرون میرم. 

کسی خونه نیست و فقط سودابه پای تلوزیون نشسته … ساعت ۱۱ ظهره و کلی خجالت زده م که این همه دیر و دیرتر از بقیه بیدار شدم . به آشپزخونه میرم و مامان ماهی در حال گذاشتن استکان چای روی میزه … با دیدنم میگه :

بشین مامان جان … بشین صبحونه بخور …. 

خجالت زده میشینم و میگم : تو رو خدا ببخشید مامان ماهی ، اصلا نفهمیدم چطور این همه خوابیدم ، شما خودت خوبی ؟ 

روی صندلی رو به روی من میشینه و میگه : خوب بودم تا سر صبحی ! 

گیج میگم : چرا ؟ چیزی شد ؟ 

ـ اومدم بیرون میبینم مسیح روی کاناپه ی توی سالن خوابیده … بچه م نه که زیادی درشتم هست ، از ۱۰۰ درصد

۹۰ درصدش آویزونه اینور و اونور کاناپه بود ! 

با خنده میگم : درشت نیست ، غوله ! 

اخم میکنه : خجالت بکش دختر ! 

لبخندم رو قورت میدم و استکان چای رو دستم میگیرم … انگاری من مسئول بیرون موندن ۹۰ درصد اون شازده پسر غولشم … لبه ی استکان رو روی لبام می ذارم که میگه : 

ـ مسیح هرچقدر بد اخم باشه ، درست نیست جدا بخوابین … جای خوابتون نباید جدا بـ … 

با شنیدن حرفاش چای ته گلوم می پره و تُپُُق می زنم … به سرفه می افتم و خود مامان ماهی حرفش نصفه می مونه … هول از جاش بلند میشه و کنارم میاد . روی پشتم ضربه می زنه : وای خدا … خدایا توبه ، چی شد ؟ … ساره …

ساره جان خوبی ؟ … 

حالم که جا میاد مامان ماهی باز سر جاش میشینه و میگه : چت شد دختر ؟ … والا به خدا فوضولی نیست … من نمی گم ، خدا و پیغمبر میگن ، اول شوهر بعدا خودت … اصلا دیشب مگه باز دعواتون شده بود ؟

سعی میکنم بحث رو عوض کنم و میگم : مامان حالا ما رو ول کن ، خودت خوبی ؟ … چی شد یهویی دیروز ؟

انگار موفق میشم که آه عمیقی میکشه و میگه : والا زخم قدیمی باز سر باز کرده و خدا آخر عاقبتمون رو به خیر کنه … 

لبخند میزنم و با دستام دستش رو که روی میزه رو میگیرم و میگم : امیدوار باش مامان جونم ، پیدا میشه حتما ! 

بغض کرده با چشمای ابری ، نا باور میگه : دخترم که گم شد بچه بود … اما پسرم بزرگ بود ، یعنی عقل اینو داشت که برگرده … اما برنگشت … میگه من خبر دارم ازشون … دلم آشوبه مادر …. اگه بیاد براش جشن میگیرم … یه جشن بزرگ … اصلا اگه اومد تو بهش بگو ، بگو براش تولد گرفتم این همه سال ! 

از جا بلند میشم و روی صندلی کنارش میشینم . بغل میگیرمش و آروم اشک میریزه … از پسرش متنفر میشم ، از اینکه این همه بی فکری کرده و نیست یا نمیاد ببینه این همه بی تابی رو ! 

*

آخرین ظرف رو توی جا ظرفی میذارم … شیر آب رو میبندم . 

ـ یکی نیست یه لیوان آب بده دست آدم ؟ … 

عقب برمیگردم و با دیدنش لبخند میزنم : سلام ، خسته نباشی … 

ـ علیک … 

ـ کِِی اومدی ؟ 

ـ بیست سوالیه ؟ قرار نیست آب بدی ؟ … 

ایشی زیر لب میگم و سمت ظرف شویی برمیگردم ، همزمان میگم : آقای محترم … عوارضی نمی گیرن ازت که … گاهی بخند ، خنده خوبه … نخندیدی هم نخندیدی ، اخم نکن … اصلا انگاری این اخم لعنتی رو سنجاق کردن بین ابروهات … اصلا این چه وضعشه … اصلا … 

پشت سر هم دارم حرف میزنم و حرف میزنم و گله میکنم که بیهوا از پشت سر چونه ش رو میذاره روی شونه م …

جمله ای که می خواستم بگم تو دهنم میمونه … موندن که هیچی ، اصلا یادم میره که چی میخواستم بگم ! 

صدای آرومش رو میشنوم که میگه : اصلا پنج مین می تونی غر نزنی ؟! 

عمدا میگه اصلا تا ادای منو در بیاره … حرصم نمیگیره و در عوض خنده م می گیره … با نفس کشیدنش قلقلکم میاد و کمی سرم رو سمتش خم میکنم که نیم رخم مماس میشه با نیم رخش و زِِبریه ریشش روی صورتم خط میندازه و این بار ته دلم رو قلقلک میده ! 

شیر آب هنوز بازه و آب داره ازش میره … لیوان  هنوز دستمه و بین زمین و آسمون گیر کرده … شوکه شدم از این همه نزدیکی که خودمم بدم نمیاد … باز بیخ گوشم میگه : غر غرو ! 

اخم میکنم و میخوام سمت دیگه برم که دستش رو دور کمرم حلقه میکنه و میگه : خسته م … سر به سرم نذار ! 

ـ من غر غرو ام ؟! 

چهره ش رو نمی بینم ، اما حس میکنم می خنده … می خنده و میگه : کم نه ! 

با حالت لوس و تو دماغی ، خیلی بیهوا میگم : مســـیح ! 

سرش رو کج میکنه و روی گردنم رو نرم میبوسه و دلم هری می ریزه پایین …. میگه : الانه که یه لقمه ت کنم ! 

قبل از اینکه اشتیاق نشون بدم خودم رو کنترل میکنم و ازش فاصله میگیرم … نگاش میکنم که اونم صاف می ایسته و با لبخند کجی نگام میکنه و میگه : جووون … سرخی که باز !  

دستم رو روی گونه م میذارم و خودم تبش رو حس میکنم …. هول میکنم و بی ربط میگم : آب … آب نمی خواستی

؟! 

لبخندش عمق میگیره و میگه : اگه لیوان رو بدی می خورم ! 

تازه حواسم پرت لیوانی که هنوزم دستمه میشه و تند سمتش می گیرم : بگیر خب ! 

جلو میاد که ناخود آگاه یه قدم عقب میرم و این همزمان میشه با داخل اومدن مامان ماهی … 

مامان ماهی ـ خدا مرگم بده ، چی شده ؟! 

هر دو نگاش میکنیم که اخمو رو به مسیح میگه : باز چی گفتی بهش ؟  مسیح چشماش گشاد میشه : چی گفتم ؟! 

تند میگم : مامان ماهی این پسرت واقعا دیگه داره اذیت میکنه … 

مسیح بهم نگاه میکنه و به جای عصبانیت لبخندش پر رنگ تر میشه و میگه : خعلی توله ای ! 

ماهی ـ این چه طرز حرف زدنه ؟ … فکر کردی نفهمیدم دیشب پیشه هم نبودین ؟! 

سرخ میشم و مسیح موذی نگام میکنه و میگه : خب اگه دلش می خواد امشب می رم پیشش … 

جیغ میزنم : مسیح ! 

بلند قهقهه می زنه که مامان ماهی میگه : خوبه والا … نه قهرتون معلومه نه آشتیتون … 

سمت یخچال میره که مسیح به سمت خروجی قدم برمی داره … از کنارم که می گذره آروم میگه : انقد دلت می خواست شب پیشت باشم که شکایتمو به ماهی کردی ؟ 

با دهن باز نگاش میکنم که چشمکی میزنه و از آشپزخونه بیرون میره … خون خونم رو می خوره و اخمو به در آشپزخونه زل می زنم که مامان ماهی میگه : انقدر با شوهرت یکی به دو نکن دختر … 

سمتش نگاه میکنم و مثل بچه ها پاهام رو زمین میزنم : به خدا من کاریش ندارم ! 

می خنده : الهی قربونت برم که وقت شوهر کردنت نبود ! 

وا رفته نگاش میکنم که ریز ریز می خنده و از آشپزخونه بیرون میره … مادر و پسر شبیه همدیگه هستن و اخمو می زنم  بیرون … به محض بیرون رفتنم مسیح رو می بینم که با ابروهای بالا رفته و لبخند کجش موذی منو زیر نظر داره

  ….

جلو میرم و روی مبل کنار مبل حاج کمال میشینم که میگه : چی شده دخترم ؟ چرا اخمویی ؟  مسیح میگه : از من شاکیه ؟! 

رنگ به رنگ میشم و می دونم مسیح اونقدری بی ملاحظه هست که بازم منو بازی بگیره و تند میگم : نه نه …

شاکی نیستم ! 

کمال اخمو به مسیح میگه : باز چی کارش کردی ؟  مسیح ـ وجدانا دیوار کوتاه تر از من پیدا نکردین ؟!

مامان ماهی ـ تو اصلا شام خوردی ؟ … چه خبره این همه کار میکنی که آخر شب بیای خونه ؟ 

مسیح پا روی پا می ندازه و میگه : شرکت یه چی سفارش دادم و خوردم ، جلسه بود … این مدت کلی کار ریخته سرمون ! 

صدای زنگ تلفن میاد و مامان ماهی رنگش می پره ، با ترس به گوشی نگاه میکنه و حس میکنم کسی دوست نداره گوشی رو برداره و من بی خبر از همه جا بلند میشم و سمت تلفن میرم.  کسی مانع نمیشه و همه انگاری بدشون نمیاد که یکی این وسط گوشی رو جواب بده و منم گوشی رو برمی دارم ، قبل ازاینکه من حرفی بزنم یه صدا می شنوم :خبر داری دخترت رو وقتی فروختم چه حالی داشت ؟! 

بهت زده می مونم … حس میکنم اشتباه شنیدم . سرم تیر میکِِشه و نگام میره سمت نگاه اخموی مسیح … نگاهی که انگاری می فهمه حال خوشی ندارم … از جا بلند میشه و گوشی رو از من میگیره … 

ـ الو … الو … 

انگار قطع شده که گوشی رو روی دستگاه می ذاره و به من نگاه میکنه : چی شد ؟ خوبه حالت ؟   لبخند نصف و نیمه ای میزنم و میخوام نفهمه که خوب نیستم . میگم : خـ .. خوبم ! 

مشکوک نگاهم میکنه که صدای مامان ماهی میاد : کـ .. کی بود ؟

اونم میترسه … ینی ترس برش داشته و فهمیده که خبراییه … دست و دلشم برای همین لرزیده که نیومد تلفن رو برداره … اما اون که پسرش رو گم کرده ! 

اصلا پسر یا دختر بودنش چه فرقی میکنه وقتی صدای پشت تلفن همه ی فرضیه های منو … ذهن منو درگیر کرده ؟! 

کسی بازوم رو میگیره … به صاحب دست که نگاه میکنم مسیح رو میبینم . به من زل زده و میدونم که می دونه یه خبرایی هست و نمیگم … اما مگه میتونم بگم تورج پشت خط بوده ؟! 

مسیح رو به جمع میگه : از این به بعد خانوما نمی خواد گوشی رو بردارن … 

کسی چیزی نمیگه که رو به مادر میگه : حرفم روشنه ؟ تو گوشِ همه رفت ؟ 

مامان ماهی بی حواس سرش رو تکون میده و نگاه مسیح اذیتم میکنه … نگاهش مچ گیرانه س … می خواد بفهمه چی شنیدم که رنگم فرقی با رنگ میت نداره !  

کمال می خواد بحث کِِش پیدا نکنه و میگه : دیر وقته ، خسته این … بریم بخوابیم …  

همه به هم  شب بخیر میگن و منم با همون لبخند مسخره ی روی لبم شب بخیر میگم ، جای خالی کسری کاملا حس میشه و همه انقدر ذهنشون درگیره که من از نبودنش چیزی نمی پرسم.. .. 

مچ دستم تو دست مسیحه و منو دنبال خودش می کشونه … از پله ها بالا میریم و وارد اتاق میشیم . 

مسیح ـ چرا رنگت پریده ؟  بی هواس نگاش میکنم : ها ؟  ـ میگم چرا رنگت پریده ؟  ـ خـ .. خوبم … خوابم میاد فقط … 

عجول جلو میرم و روی تخت دراز میکشم.  هنوز سرپاست و میگه : با بچه طرفی یا گوشام خیلی درازه ؟ میگه گوشی رو برداشتی کی بود و چی گفت ؟ 

وا میرم و مسیح دست بردار نیست که میگم : مزاحم … مزاحم بود … حرف بد زد ، هول … هول شدم … همین !

اخماش درهم میره و میگه : بار آخرت باشه تلفن برمی داری ، خب ؟ 

تند سرم رو تکون میدم …  مسیح تیشرت جذبش رو درمیاره و با بالا تنه ی برهنه روی تخت دراز میکشه که تازه می فهمم چه خبره و تند سر جام میشینم . 

ـ دا … داری چیکار میکنی ؟ … ایـ … این چه وضعشه ؟! 

کلافه نفس عمیقی میکِِشه و بازوم رو میگیره … سمت خودش می کِِشه و تا به خودم بیام پرت میشم تو بغلش …

سرم رو روی بازوش می ذاره … بازوش کم از چوب خشک نداره و میگم : آی … 

ـ آروم بگیر بچه ، خسته م ! 

با مشت تخت سینه ش میکوبم و میگم : زورگو …  

چشماش بسته س ولی روی لبش لبخند داره و میگه : وای ، پشه نیش زد ! 

جیغ میکشم : مسیح ! 

بلند میخنده ، میگه : الان اون بیرون فکر میکنن داریم حال میکنیم … 

سرخ میشم که چشماش رو باز میکنه … زل میزنه به چشمام و خنده از روی لباش پاک میشه … در عوض میگه :

زندگیم انگاری این همه شیطنت رو کم داشت … از همون اول ! 

خیره نگاش میکنم … نمی فهمم منظورش رو … اصلا نمی خوام که بفهمم … منو کم داشت یا شیطنت رو ؟ چرا دلم می خواست بگه  نهان رو کم داشت زندگیم ؟  بی هوا میگم :  یه سوال بپرسم ؟! 

با دست دیگه ش بازوم رو میگیره و عین بچه ها بالا می کِِشه … سرم حالا جای بهتری روی بازوشه و میگه : ده تا بپرس ! 

میگه ده تا و من چرا خوشم میاد ؟ چرا این همه بی ظرفیت شدم ؟ … دو دلم برای پرسیدن … اما کنارش میزنم و میگم : ساره رو دوست داشتی ؟ 

نمی دونم چرا می پرسم … یعنی می دونم ، اما دوست ندارم مسیح بدونه چرا می پرسم … می خوام فکر کنه فقط کنجکاوم و من کنجکاو نیستم ، بیشتر دلم می خواد بدونم تا تکلیف خودمو دلم روشن بشه و مسیح خیره خیره نگام میکنه و میگه : نه ! 

محکم و قاطع … کمی آروم میگیرم…  کمی فکرم میره پیشه اینکه اگه اون شب واقعا با ساره شب رو به روز رسونده باشه چی ؟! … توی همین فکرام که سرش رو جلو میکِِشه ، پیشونیم رو نرم میبوسه و میگه : هیچوقت دوسش نداشتم

… بخواب بچه جون ! 

لبخند میزنم و میگم : شب بخیر ! 

چشام رو روی هم می ذارم … نه از اینکه کنارشم میترسم و نه از اینکه بخواد کاری کنه … مسیح خیلی فرصتا داره و داشته برای دست درازی … خواب منو میبره … 

صدای به در کوبیدن میاد . سرجام وول میخورم … سنگینی یه دست دور شونه م اذیتم میکنه و چشم باز میکنم … نگام به پنجره ی قدی اتاق می افته … مچاله شدم تو بغل مسیحی که از پشت بغلم کرده و دستش دورم حلقه شده

… لبم رو گاز میگیرم تند چشامو می بندم … از این همه نزدیکی خجالت میکشم و خودم تب میکنم … اگه بیدار بشه و منو ببینه آب میشم از خجالت … اصلا منو مسیح از کِِی این همه به هم نزدیک شدیم ؟ … 

از طرفی دل درد دارم و نمیدونم دلیلش چیه … بازم کسی به در میزنه و پشت بندش صدا رو میشنوم : بچه ها ، نمی خواین بیدار بشین ؟ 

با شنیدن صدای مامان ماهی از ترس  اینکه نیاد و ما رو اینطوری بغل هم نبینه ، سرجام چرخ میزنم و نگام به مسیح غرق خواب می افته … با نوک انگشت اشاره م روی سینه ش میزنم و آروم میگم : مسیح … آقا مسیح … مسیح تو رو خدا پاشو الان مامانت میاد … 

کمی وول میخوره و بدون اینکه دستش رو از دورم باز کنه با صدای خشدار از خوابش میگه : بیاد … زنه مردمو که بغل نگرفتم … بخواب کم وول بخور خوابم می َپَره … 

پوفی میکشم و میگم : پاشو حالم خوب نیست… 

چشماش رو باز میکنه و نگام میکنه … میپرسه : چته ؟ 

باز در میزنن که مسیح صدا بلند میکنه : مادر من مگه کله پزیه اوله صبح ؟  ماهی ـ پاشین بابات حلیم آورده دور هم بخوریم …. دیر نیاین … 

می فهمم که رفته و این بار منو نگاه میکنه : حالت خوب نیست ؟  بی حواس میگم : دلم درد میکنه ! 

شیطون ابرویی بالا میندازه و میگه : بچه لگد زده ؟ … 

مسیح و این همه شیطنت ؟ … اخمو میگم : بی حیا ! … اصلا دستت خواب نرفته از دیشب زیر سر منه ؟ ـ پشه که وزن نداره .. 

حرصی میگم : اصن درد کنه ، به من چه …. 

جمله م هنوز تموم نشده که کف دست داغش رو روی شکمم میذاره و میگه : امروز چندمه ؟  نا خود آگاه عضلات شکمم رو منقبض میکنم و میگم : چیکار داری میکنی ؟  ـ میگم چندمه امروز ؟  ـ من چه میدونم ؟  ـ پََد داری ؟! 

چشام گشاد میشه و میگم : خاک به سرم چی میگی تو ؟ 

از جا بلند میشه و منم از جا بلند میکنه ، میگه : بگو پس خانوم از دیشب هی داد میزنه مسیح مسیح ، نگو اعصاب درست درمون نداره …. 

حرصی از جا بلند میشم و میگم : مسیح الان سر خودمو میکوبم دیوارا… 

خونسرد از جا بلند میشه و سمت سرویس میره ، میگه : خلاصه من خواستم یه دلیل علمی پیدا کنم که خودتم ردش کردی …. 

به سرویس میره و من از حرص خون خونم رو می خوره … مسیحه این مدلی رو دیگه ندیده بودم … ! پََد ؟ … زوده هنوز ، یه هفته ای مونده … باخودم درگیرم و صدای مرد دیشبی پشت تلفن تو گوشم تکرار میشه و باز یادم میاد …  از کجا معلوم که تورج بوده ؟ … شاید صداش شبیه تورجه … اما نه ، نمی تونم خودمو گول بزنم … تورج کسی نیست که من صداش رو نتونم تشخیص بدم … اعصابم به هم ریخته و سرم کمی درد میکنه! 

خودم می دونم از فکر و خیال زیاده و امروز باید با کسری حرف بزنم و ازش بخوام بذاره با تورج تماس بگیرم ! 

 *

اخمو شکر رو به چایم اضافه میکنم که ماهی میگه : چی شده دخترم ؟ اخمات توهمه … 

همه بهم نگاه میکنن و این وسط لبخند گوشه ی لب مسیح آزاردهنده س و میگم : خیلی هم خوبم ، خیلی هم اعصاب دارم ! 

به مسیح تیکه می ندازم … صبح به ماهانه شدن و پََد داشتن و اعصاب نداشتن اشاره کرده بود … 

کسری ـ نکُُشی مارو با این اعصابت ! 

سودابه ـ مطمئنی اعصاب داری ؟  مسیح با خنده میگه : نه ، شک داره ! 

حرصی میگم : مسیح ! 

کمال ـ باز مسیح آتیش سوزونده ؟

مسیح ـ اوهََه …. هرچی بشه کاره مسیح بدبخته ؟  کسری ـ یکی تو بدبختی یکی نهان که گیر تو افتاده ؟! 

مسیح ـ خیلی کره ُبُزی کسری ، در جریانی ؟

لبم رو گاز میگیرم که مسیح به لبام خیره میشه و ماهی تشر میزنه : سر سفره ایما … 

سودابه ـ کی منو میبره خونه ؟ 

کسری ـ عمه م ! 

کمال ـ کسری میبره .. 

مسیح ـ من بیرون کار دارم ، می خوای بری آماده شو خودم می برمت … 

سودابه ـ الهی کسری فدات بشه …. الان آماده میشم … 

کسری هاج و واج به رفتن سودابه نگاه میکنه و میگه : تف تو این زندگی که عین گوشت قربونی شدم ! 

لبخند میزنم و من این خانواده رو خیلی دوست دارم ! مسیحم دنبال سودابه بیرون میره که به کسری نگاه میکنم … مامان ماهی بلند میشه تا بازم چای داخل استکانا بریزه و بابا کمالم همه ی حواسش به روزنامه ی باز شده ی رو به روش جمعه که به کسری میگم : می … میشه از گوشیت استفاده کنم ؟ 

مکث میکنه و چهره ی مظلومی به خودش میگیره : میشه شب بیام ؟ الان عجله دارم ! 

ـ آره … ببخش تو رو خدا … 

از جا بلند میشه و ضربه ای به بینیم می زنه و میگه : این چه حرفیه جوجه ؟  بیرون میره و من لحظه شماری میکنم برای شب و زنگ زدن ! 

 *

به ساعت نگاه میکنم.  عصر شده … پس مسیح کجا مونده ؟ … همه بیرون رفتن و کسی خونه نمونده به جز مامان ماهی که اونم کلا سرش به آشپزی و آشپزخونه گرمه …. پوفی میکِِشم که صدای زنگ آیفون میاد . تند از جا بلند میشم و با خودم می گم این یکی دیگه حتما مسیحه … انگاری یادم رفته مسیح کلید داره ، وقتی رو به روی آیفون قرار میگیرم با دیدن نادر اخمام رو توی هم می کِِشم … نادر اینجا چیکار میکنه ؟ … دو به شک موندم که درو باز کنم یا نه که مامان ماهی کنارم می ایسته : کیه ؟ 

با دیدن نادر خودش دکمه ی باز شدن درو میزنه : وا ، دختر چرا ماتت برده ؟  ـ نادر بود ؟ 

ـ آره ، مثل اینکه چند تا سند رو شوهر عمه ی بچه ها آماده کرده ، داده دست نادر بیاره برای حاج کمال … بی زحمت برو درو باز کن ، من زیر غذام رو کم کنم … میام الان … 

به آشپزخونه میره و منم سمت در سالن میرم . بازش میکنم که همزمان می شه با رسیدن نادر جلوی در … با دیدنم ابرویی بالا می ندازه و میگه : به به … خوشگل خانوم … سلام عرض شد … 

اخم میکنم … من اصلا حس خوبی به نادر و بودنش ندارم … میگم : سلام . بفرمایید … 

کنار می ایستم تا رد بشه … دستش رو روی ساعد دستم میذاره و میگه:  شما اول بفرمایید … 

خوشم از این لمس شدن نمیاد … خصوصا نگاه خیره ای که نادر چاشنی حرکتش می کنه .. یه قدم عقب میرم تا دستش رو برداره و با دست به سالن اشاره می کنم : بفرمایید … 

لبخند کجی میزنه و داخل میره … نفس عمیقی می کشم و درو می بندم . مامان ماهی از آشپزخونه میاد و بعد از سلام و احوال پرسی به نادر تعارف می کنه تا روی مبل بشینه … به آشپزخونه میرم و نمی فهمم چی میگن ، فقط دعا میکنم مسیح زودتر بیاد و ده دقیقه ی پیش گفته که تو راهه .. زنگ زدم بهش … شماره ش رو از مامان ماهی گرفتم ..

اصلا دلم یه جوریه ، انگاری دلش برای مسیح تنگ شده … 

لبخند ملایمی میزنم و دروغ چرا ، شیطنت های مسیح بدجور به دلم نشسته و به خودم می گم هرچی بادا باد …

بذار دلم کار خودش رو بکنه ، خدا رو چه دیدی ؟ شاید مسیحم دل باخت ! 

سینی آب میوه ها رو بلند میکنم و داخل میرم… مامان ماهی از پله بالا می ره و همزمان به نادر میگه : صبر کن مامان جان ، فکر میکنم بالا تو اتاق خود حاج کمال باشه … 

سینی رو روی میز جلوی نادر میذارم … سرپا ایستادم و به ساعت نگاه میکنم که نادر سرپا میشه و نزدیکم میاد .

بهش نگاه میکنم که میگه : مسیح تو رو از کجا پیدا کرده ؟ 

خوشم از لحنش نمیاد . یه قدم عقب میرم و فقط نگاهش میکنم . با خودم می گم نادر دست از پا خطا نمیکنه و من زن پسر داییه زنشم ! 

اما یه قدمیه من می ایسته و به چشام زل میزنه … دستش رو بالا میاره و نوازش گونه روی گونه م میکشه که دستم رو بلند میکنم و دستش رو هل میدم..  

ـ به من دست نزن… 

میخنده و در عوض دستش رو دور کمرم حلقه میکنه و میگه : اوووف ، مسیح لعنتی همه چیز تموم برداشته! 

کف هر دو دستم رو روی سینه ش می ذارم عقب هلش میدم : برو کنار ، وگرنه جیغ میزنم ! 

چشمکی میزنه و میگه : بچه لگد نزنه ! 

رنگم می پره که ادامه میده : بیخیال ، اگه این کاره نبودی که الان اینجا نبودی … خودت رو انداختی ؟ … 

ازکجا می دونه ؟ از کجا از بچه خبر داره ؟ … 

به خودم میام و بازم هلش میدم که صدای مامان ماهی میاد : چه خبره اونجا؟  نادر تند ازم فاصله میگیره و میگه : پاش .. پاش پیچ خورد ، گرفتم نیفته … 

بغض کرده و عصبی بهش نگاه میکنم … مامان ماهی اخم میکنه و یه تعداد برگه رو سمت نادر میگیره … 

ـ می تونی اینو ببری ، فکر میکنم اینارو می خواد … 

نادر برگه ها رو میگیره و سر سری خداحافظی میکنه … وا رفته به رفتنش نگاه میکنم که مامان ماهی دستش رو روی بازوم میذاره : حالت خوبه ؟ 

نگرانه و من رنگ پریده میگم : خوبم … 

ـ ببخش تنهات گذاشتم ، فکر نمیکردم تا این حد دریده باشه … 

روی مبل وا میرم و میگم : زنش چطور تحملش میکنه ؟ ـ تو گیر و دار جدایی هستن و نادر طلاقش نمیده. 

چیزی نمیگم که روی مبل رو به رویی میشینه و میگه : به مسیح بگی خون به پا میشه … 

نگران نگاهش میکنم و میگم : قبل از نادر ، منو میکُُشه ! 

استغفراللهی میگه و از جا بلند میشه : من برم یه سر به سودابه بزنم ، از صبح خبری ازش نیست … زود میام ، کار نداری مامان جان ؟ 

ـ نه ، مراقب خودتون باشین … 

ـ فعلا فدات شم ! 

از خونه بیرون میزنه و حالا خودم تنهام … سمت سرویس میرم که نگام از توی آینه به خودم می افته … بیشتر از همه به گردنم که سرخ شده و از صبح نیش پشه ی دیشبی کلافه م کرده  … از خارج زیاد سرخ و ملتهب شده … 

پوفی میکشم و از سرویس بیرون میام … صدای تلفن خونه بلند میشه که گوشی رو برمیدارم : الو .. 

صدای چند نفر میاد و یکی میگه : برداشت … خفه شین پنج مین ، نهان خوبی ؟ 

ـ سلام اهورا ، خوبم … چی شده مگه ؟  صدای کسری رو می شناسم : مسیح خونه س … 

ـ نه … 

یا حسین گفتن یاشار رو میشنوم …

اهورا ـ پنج مین دیگه ما اونجاییم ، باشه نهان ؟  

منتظر جواب من نمیشه و تلفن قطع میشه…  متعجب به تلفن توی دستم نگاه میکنم و نمی دونم چه خبره!!  قطعا یه خبرایی هست و نگران مسیح میشم … باز گوشی رو بر می دارم که صدای ترمز شدید یه ماشین رو می شنوم . از همه جا بی خبر لبخند می زنم و سمت در سالن میرم . بازش میکنم … منتظر میشم مسیح داخل بیاد و با لبخند صدا بلند میکنم : سلاااااااام اخمو خان … 

اخمو و عصبیه … دیگه کاملا شناختمش و می دونم حتما یه خبرایی هست ، جلو میاد و به من که می رسه تخت سینه م میزنه … دو سه قدمی عقب پرت میشم … داخل میاد و درو می بنده … وا رفته میگم : چی شده ؟  ـ کی خونه س ؟  ـ هیـ .. هیچکی … 

سرخ تر میشه و انگاری کار بدی کردم که گفتم هیچکس و میگه : تنهایی ؟  تند میگم : آره به خدا … 

ـ کی اینجا بود ؟  ـ نادر ! 

خودم نمی فهمم که از تنهایی حرف زدنه خودم و اومدنه نادر مسیح ممکنه چه فکرایی بکنه ؟  … نگاش کِِش پیدا میکنه سمت گردنم … رنگ پوستش به کبودی میزنه و هنوز نمی دونم چه خبره که جلو میاد و با یه دستش بازوم رو میگیره : گردنت چی شده ؟ 

می دونم یه جای کار می لنگه … اینم می دونم که مسیح داره خودش رو کنترل میکنه تا از کوره در نره … می خوام به روی خودم نیارم و خودمو می زنم به راهی که علی چپ رفته و دستم رو می ذارم روی گردنم  ،  میگم : وااای جاش مونده ؟ … 

خیره نگام میکنه که با لحن لوسی میگم : پشه نیش زده !! 

کلافه دستش رو بین موهاش میگیره و لا به لای دندونای به هم چفت شده ش میگه : حالیته دارم جِِز میزنم تا زمین و زمانت رو یکی نکنم ؟! 

مات برده میگم : چـ … چی شده ؟ 

جلو میاد و بازوهام رو میگیره ، زل میزنه به چشمام و میگه : با نادر چه گهی خوردی که زنگ میزنه از سایزت برام حرف میزنه  ؟

چشمام گشاد میشه و میگم : از چی ؟

فشار دستش روی بازوهام زیاد میشه که چهره م درهم میشه… 

ـ مسیح دستم … آی.. 

محل نمیده و هرلحظه به فشار دستاش اضافه میکنه …. حس میکنم قراره استخون دستم خورد بشه و اشک تو چشمام جمع میشه و با صدای آرومی میگه : من که دیگه کاریت نداشتم ! 

دلم برای خودم نه … اما برای مسیح میسوزه … میدونم نادر حرف بی ربط زده که مسیح خونش به جوش اومده …

میدونم و دلگیر میشم از مسیحی که هنوزم ته دلش به من و هرز نبودنم شک داره ! 

ترس برم میداره و میترسم از کوره در بره … از کوره در رفتنش ترسناکه و میشنوم که میگه : 

ـ باهاش نبودی … مگه نه ؟ 

حرفش بوی خواهش میده …. از ته دلش می خواد بگم نه … مسیح خودش شک داره به فکرایی که توی سرش وول می خوره … خیره به چشماش نگاه میکنم که همین موقع در خونه با شتاب باز میشه … کسری داخل میاد و بازوی مسیح رو میگیره تا از من دورش کنه … اهورا هم بازوی دیگه ش رو میگیره … تموم مدت مسیح به چشمای من خیره س .. 

کسری ـ مسیح ولش کن … 

اهورا ـ شکستی دستشو لامصب …. 

اونا دورش میکنن و یاشار کنارم میاد … یاشار ناراحته و می پرسه : خوبی ؟! 

نگاش میکنم … اونم فکر میکنه که من با شوهر خواهرش بودم  ؟؟؟ … بغض کرده به یاشار می گم : به خدا من با نادر نبودم ! 

صدام که بوی بغض میده دل یاشار انگار نرم میشه که منو جلو میکِِشه و دستاش دورم حلقه میشه : میدونم نهان … میدونم ، گریه نکن … 

دلم بدتر میشکنه ، مسیح چرا نمیدونه ؟ … مسیح چرا نمی فهمه ؟ … کسری و اهورا مسیح رو ول میکنن و کسری کنار یاشار می مونه : نهان … نهان زدت ؟! بازم دست بلند کرد روت ؟  

زدن ؟!؟! .. از یاشار فاصله میگیرم و به مسیحی نگاه میکنم که هر دو دستش رو پشت گردنش گذاشته و نگاهش به پارکت کف سالنه … توی فکره و هنوز رگ های گردنش برجسته ن … مسیح منو نزد ! … سرم رو به نشونه ی نه تکون میدم که کسری رو به مسیح میگه : خودتم میدونی نادر زر مفت زده ! 

اونا هم انگار تعجب میکنن که  مسیح این بار آروم تر از هر بار برخورد کرده .. منم تعجب میکنم . مسیح سر بلند میکنه ، بهم نگاه میکنه و میگه : 

ـ اگه زر مفت نمیزد ، به نظرت نهان الان زنده بود ؟! 

پسرا با بهت و منم با بغض به مسیح نگاه میکنم .. انگاری توی دل اونم خبرایی هست و لباش رو با زبونش تََر میکنه و میگه : 

ـ اومدم خونه … خودش میگه تنهام … بعد میگه نادر اینجا بوده .. 

اهورا ـ بسه مسیح ! 

مسیح به یاشار نگاه میکنه و میگه : خونش رو میریزم یاشار ، این بار دیگه دختر سر خیابون و دخترای سبکه توی فامیل رو نشونه نرفته که بگم خودشون بزرگتر و مََرد و اینا دارن … که بگم من چیکارم ؟ … این بار نهان رو نشونه رفته و من درمیارم چشمی رو که هرز روی تن و بدن نهان چرخ بخوره ! 

وا رفته نگاش میکنم … قبل بیرون رفتن بهم نگاهی میندازه و از در سالن بیرون میزنه … 

کسری ـ یا حسین … مسیح …. مسیح … 

دنبالش میره و اهورا روی پیشونیش میکوبه : ای نادر ### … ای نادر ### … 

اونم دنبالشون روونه میشه و یاشار بی رمق به دیوار پشت سرش تکیه میده … سمتش میرم و میگم : یاشار …

یاشار خوبی  ؟ 

نیم نگاهی بهم میندازه و میگه : بهتر از این نمیشم نهان … دلم عجیب ریخته شدن خون نادر رو میخواد ! 

ته دلم خالی میشه … میترسم از مسیح ،  میترسم کار دست خودش .. خودش و من بده ! من ؟!؟! … مسیح از بابت چرخ خوردن نگاه نادر روی بدن من نگفته چیکاره س … نگفته که حق دخالت نداره و می خواد در بیاره چشم نادر رو !

… دوست داشتن نیست ؟ … دوستم نداره ؟؟ … مگه میشه نداشته باشه ؟ … 

ـ نهان …. نهان حواست کجاست ؟ 

نگاش میکنم و بغض کرده میگم : به خدا مسیح کار دست خودش میده … 

یاشار با لبخند میگه : انگاری جفتتون کار دادین دست دلتون … 

خجالت میکشم و میگم : خب … خب فقط … 

کلافه و با همون بغض میگم : نگرانشم … 

بین غمی که توی صورتشه لبخند میزنه و میگه : دوسش داری ! 

تند سرمو بلند میکنم … خیره میشم به لبخند روی لبش … ته دلم خالی میشه … از کوبیده شدن واقعیت اونم اینطوری توی صورتم می ترسم … تورج حتی اگر بمیره نمیذاره با مسیح بمونم… نمی خوام بیشتر از این اینجا بمونم … دل بستن بیشتر از پا درم میاره ، خصوصا وقتی که هر روز بیشتر از دیروز مسیح احساسم رو قلقلک میده !  خصوصا که تورج از ایرانی ها متنفره !!! 

یاشار از جا بلند میشه و میگه : میرم و هرچی شد خبرت میکنم آبجی خانوم… 

آبجی خانوم گفتنش رو دوست دارم اما ذهنم کنار مسیحه … نمی فهمم کِِی از خونه بیرون میره … نمی فهمم و دستم رو روی قلبم می ذارم … از وقتی یاشار اونطور صریح و بی پرده به روم آورده که به مسیح علاقه مندم قلبم بنای تند کوبیدن گذاشته ! 

تورجه لعنتی باید بیاد و منو زودتر ببره…  وا رفته روی مبل میشینم و بدجوری این آقا بالاسر بودن مسیح بهم مزه داده و بودن تورج و اجازه ندادنش خوشیش رو برام زهر میکنه … با خودم تکرار میکنم : 

ـ باید برم ! 

صدای در میاد که از جا می پرم … دستم به دسته ی مبل می خوره و بازوم تیر میکشه … جای دست مسیحه و به در ورودی نگاه میکنم … مامان ماهیه و با دیدنم میگه : سلام . خوبی ساره ؟! 

من حتی از این اسم هم متنفرم… 

 *

چند باری میخوام از تلفن خونه به گوشی تورج زنگ بزنم … اما دستم سمت تلفن نمیره … هنوز شک دارم به اینکه تورج واقعا زنگ زده باشه و از دختر گمشده ی خانواده حرف بزنه و بگه اونو فروخته … اما ما هیچ دختری رو نفروختیم

 … !

فکرم به هیچ جا قد نمیده … تلفن رو برمیدارم و این بار برای هزارمین بار شماره ی مسیح رو میگیرم … جواب نمیده و بازم بغض کرده تلفن رو روی دستگاه میذارم … 

دستام از درد ذوق ذوق میکنه و حتی دوست ندارم لباسم رو در بیارم تا ببینم به چه فلاکتی افتادم … 

از اتاق بیرون میرم … راه پله رو می گذرونم و سمت سالن میرم . حاج کمال داره فوتبال میبینه و مامان ماهی داره کاموا می بافه …. 

راهم رو سمت آشپزخونه کج میکنم … دنبال یه پمادم … یه مسَُکِِن … یه کوفتی که درد بازوهام رو کم کنه …

کشوها رو می گردم … اشکام رو گونه هام سُُر می خورن … حس میکنم ماهیچه ی بازوهام الان از جا کنده میشن … جدای اونا دل دردم امونم رو بریده … مسیح گفته بود وقت ماهانه م شده و جدی نگرفته بودم … اون لعنتی از من بیشتر از خودم خبر داشت ! 

ماهی ـ ساره … ساره جان… 

آب دهنم رو قورت میدم … دوست ندارم بازم بفهمن که با مسیح دعوام شده … که مسیح بازکبودم کرده…  که ماهانه شدم و خبری از بچه نیست … مسیح چرا نمیاد ؟   صدای مامان ماهی از پشت سرم میاد و از جا می پرم : 

ـ ساره … تو اینجایی ؟ 

به سمتش بر میگردم که می پرسه : دنبال چی می گردی ؟ … چرا گریه میکنی ؟ ـ حا … حالم خوب نیست … 

با دست روی گونه ش میکوبه و میگه : خدا منو مرگ بده ، بچه اذیت میکنه ؟

کلافه میشم … اعصابم به هم میریزه … ماهی انگار وقت گیر آورده که منم بی حوصله سر تکون میدم … پر استرس جلو میاد … حتی رنگش پریده … شرمنده میشم از دروغ های پشت سر همی که براش می بافم … بیشتر حالم گرفته میشه … کمکم میکنه روی صندلی بشینم … بی قرارم … می ترسم صندلی کثیف بشه ! … مسیح کجا مونده ؟؟؟  چشم انتظار مسیحم … مادرش بفهمه ماهیانه شدم چی ؟ … ترس و استرس با درد و بی اعصابی قاطی شده … مامان ماهی برام آب داغ و نبات درست میکنه … هول شده و اضطراب از سر و صورتش می باره … بیچاره نگران بچه ای شده که اصلا وجود نداره … 

با خودش غر میزنه : من میگم ضعیفی … بچه هم ضعیفه … اصلا مگه میشه سه چهار ماهت باشه و اصلا معلوم نباشه ؟ … الهی بمیرم برای مسیحم … 

غصه ی مسیح رو می خوره … حس حسادت تا مغز استخونم میاد … حسادت ؟؟ … نه ، حسرت … حسرت می خورم برای داشتن مادر …  صدای باز شدن در خونه میاد … مامان ماهی از همون آشپزخونه داد میزنه : مسیح … مسیح مامان جان … 

مسیح با چهره ی خسته ش توی چهار چوب ورودی پیداش میشه که با دیدن من وا میره … تند جلو میاد و کنار صندلی که من روش نشستم روی پاهاش میشینه وسرش رو برای بهتر دیدنم بالا میگیره …همزمان دستام رو توی دستاش میگیره … گرمای دستش سرمای یخزده ی دستم رو می پوشونه و میگه : 

ـ نهان .. نهان چی شده ؟ … چرا یخ کردی ؟ 

با چشمای اشکی نگاهش میکنم و میگم : صد بار زنگ زدم…. 

مکث میکنه … نمی فهمه حالم خوب نیست یا دلخورم ؟! … اما خودم میدونم … خیلی دلخورم از نبودنش … از بی خبری … میگه : گوشیم خونه مونده بود … خونه ی خودمون ! 

خودمون ؟ … قطره اشکم سُُر می خوره و پشت دستش که روی پامه می افته … عصبی پلک میزنه و میگه : حالت خوب نیست … 

ماهی ـ من میرم آماده شم … بریم دکتر. .. 

نمیذاره کسی چیزی بگه و بیرون میره … خجالت میکشم ، اما جای خجالت نیست و میگم : نذار بیاد ! 

ابرو بالا می ندازه که بینیم رو بالا می کشم و می گم : دِ .. دلم درد میکنه … 

دوهزاریش می افته و بلند میشه … طبق عادت بازوم رو میگیره تا بلند شم که جیغ میزنم : آی … 

تند بازوم رو ول میکنه … وا رفته نگام میکنه که با گریه میگم : جای دستت درد میکنه … می فهمی ؟ دردم میگیره

  !

کلافه دستش رو روی صورتش میکِِشه و آخرشم بی هوا خم میشه . یه دستش رو زیر زانوم میذاره و دست دیگه ش رو دور شونه هام … شاکی میشم .. خجالت می کشم از حاج کمالی که مراعات میکنه و توی آشپزخونه نمیاد … اما مسیح به روی خودش نمیاره … 

با گریه میگم : بذارم زمین … مسیح … مسیح با توام … 

گوش نمیکنه … مامان ماهی با عجله از پله ها پایین میاد … حتی دکمه های مانتوش رو نبسته … شالش رو هم همینطوری انداخته … از روی اونم خجالت می کِِشم … از طرفی می ترسم دنبالمون راه بیفته … مسیح منو روی صندلی شاگرد ماشینش میذاره و سمت مامان ماهی که در عقب رو باز کرده ولی هنوز سوار نشده برمیگرده … 

ـ کجا ؟ 

ماهی نگاش میکنه : می خوای ولتون کنم تنها برین ؟ … 

مسیح دست میبره و شالش رو از سرش در میاره … خم میشه و شالش رو روی سر من میندازه و همزمان میگه :

خودم می برم ، خودمم میارم مادرمن … 

ماهی شاکی میشه : من دلم آروم نمیگیره … 

مسیح دست میبره و مانتوی تنش رو در میاره و تموم مدت حاج کمال بالا پله ها نگاهمون میکنه و مامان ماهی شاکی صدا بلند میکنه : مسیح ذلیل مرده من آروم نمیگیرم خونه بمونم … 

مسیح مانتو رو روی تنم میکشه و میگه : گوشِِت با منه ماهی ؟ میگم خودم می برم ، خودم میارم … ) رو به حاج کمال ( نمی خوای چیزی بگی ؟ 

کمال ـ من که می دونم باز یه گندی زدی که دختر طفل معصوم اینطور شده … برگردی من می دونم و تو مسیح ! 

مسیح پوفی میکِِشه و میگه : الان دارم دربست نوکریش رو میکنم ، بس نیست ؟ … 

چشم می بندم و حجم بزرگی از اشکام روی گونه هام می ریزه … نوکری ؟؟؟ …. 

در ماشین رو میبنده و خودش پشت فرمون می شینه … مامان ماهی با نگاه نگرانش منو نگاه میکنه و من نگاهم رو منحرف میکنم … از کِِی این همه دروغگو شدم ؟ 

دنده عقب از باغ خونه میزنه بیرون و راه می افته … تو مسیر یه دستش رو به فرمون میگیره و با دست دیگه ش مانتوی مامان ماهی رو روی تنم مرتب میکنه. .. محل نمیدم و روم رو ازش برمیگردونم… 

ـ سردته ؟ 

چیزی نمیگم و کت خودش رو از صندلی عقب میاره ، روم می ندازه  … جلوی داروخونه نگه میداره ، پیاده میشه … نمیدونم چقدر میگذره که باز سوار میشه و استارت میزنه … 

تموم مدت سکوت میکنم و اونم انگار میلی به حرف زدن نداره … نمیدونم کجا میره تا زمانی که روبه روی پارکینگ خونه روی ترمز میزنه … برگشتیم خونه مون …. خودم تعجب میکنم … خونه مون ؟؟ … اینجا خونه ی منم حساب میشد ؟ مسیح همیشه میگه خونه مون … بغضم رو قورت میدم … 

ترمز میزنه … بهش نگاه میکنم : چرا اومدیم اینجا ؟ .. 

ـ نباید می اومدیم خونه ی خودمون ؟! 

نگاش میکنم … اونم نگام میکنه … با مکث ! … پیاده که میشه چشم می بندم … قطره اشکم روی گونه م سُُر میخوره و دستم سمت دستگیره میره … قبل من مسیح خودش در سمت منو باز میکنه … بی حرف پیاده میشم سمت آسانسور میره و من در ماشین رو می بندم … 

هر دو که وارد آسانسور میشیم و در آسانسور که بسته میشه نگام میکنه … توی یه دستش نایلون سیاه رنگیه که ندیده میدونم داخلش پََد بهداشتیه … 

یه قدم جلو میاد و دستش رو روی گونه م می ذاره … کف دسته داغش رو ! … حرارتش رو دوست ندارم … دوست ندارم چون ته دلم رو بازی می گیره … چون خودمم تب می کنم … 

انگشت شستش رو روی گونه م می کِِشه و اشکم رو پاک میکنه … با ملایمت … با عشق ؟!؟! … نمی دونم ، خیره میشم به چشم های به من میخکوب شده ش که میگه : خودم اگه درد دادم بهت … درمونم می دم … نریز اینارو که بیشتر از خودم بدم نیاد! 

می خوام رد شوخی ببینم توی صورتش … رد یه بازیه مضحک و مسخره … اما نیست … راست میگه ؟؟ .. متنفرم از صدای دینگ باز شدن در آسانسور … 

همون دست  روی گونه م مونده رو بلند میکنه و در عوض روی کمرم می ذاره و ملایم سمت در هُُلم می ده  … از آسانسور بیرون میرم و اونم دنبالم میاد . کلید رو داخل قفل می ندازه و درو باز میکنه … کنار می ایسته تا اول من برم … پام رو که توی خونه می ذارم موجی از دلتنگی سراغم میاد … 

من دلتنگ این خونه شدم ؟.. . دلتنگ این خونه و صاحب خونه ؟ … سمتش برمیگردم … در واحد رو بسته و داره ریز به ریز خودمو ، حرکاتم رو ، اشکام رو دید میزنه که میگم : دلم برای … برای خونه تنگ شده بود ! 

لبخند کج اما پر از دلتنگی می زنه و میگه : خونه و صاحبشم دلشون برای موج خنده ت تو خونه تنگ شده ! 

پلک میزنم و اشک هام جای اشک های ریخته شده ی قبلی رو پر میکنن و میگم : وقتی برای همیشه برم ، به نظرت … به نظرت عادت میکنم ؟ … ینی ، ینی عادت میکنیم ؟! 

مسیح طوری حرف میزنه که انگار برای موندنم تا ابد برنامه ریخته و میگه : تو وایسا ، من درستش میکنم ! 

با همون بغض و صدایی که دل خودمم آب میکنه میگم : چی رو ؟ … اون همه شخصیتی که جلوی همه خوردش کردی ؟! 

دسلب مسولیت درصورت عدم رضایت شما از قرار گرفتن فید سایت شما در نگین رمان از طریق دیدگاه زیر هریک از پست های مطالب مربوط به سایت شما اطلاع رسانی کنید تا بلافاصله فید سایت شما پاک شود 

نوشته های مشابه

پاسخی بگذارید

نشانی ایمیل شما منتشر نخواهد شد. بخش‌های موردنیاز علامت‌گذاری شده‌اند *

این سایت از اکیسمت برای کاهش هرزنامه استفاده می کند. بیاموزید که چگونه اطلاعات دیدگاه های شما پردازش می‌شوند.

دکمه بازگشت به بالا
بستن