رمان حرارت تنت

رمان حرارت تنت پارت۱۰

رمان حرارت تنت

جهت دسترسی اسان به پارت اول تا اخر رمان حرارت تنت واردشوید

کمی مکث میکنه و میگه : نهان ، نهان لعنتی … اون گوشی بی صاحابت چرا در دسترس نیست ؟ این خطه کیه ؟ … از اون خراب شده بزن بیرون … 

عصبی میشم ار حرفایی  که می زنه و هیچی نمی فهمم … عصبی میشم از اینکه خودش رو به بیخیالی زده و نمیاد تا تکلیف من و خیلی چیزای دیگه مشخص بشه … میگم : خسته شدم … خسته شدم دیگه … می خوام … می خوام بیام خونه … 

آروم می پرسه ؟ اتفاقی افتاده ؟ بلایی سرت اورده ؟؟

کلافه میگم : چی میگی ؟ از چی حرف میزنی ؟ … ) با بغض ( چرا من از یادت رفتم ؟ چرا نمیای دنبالم ؟ 

لحنش ملایم میشه ، اما با هول و استرس میگه : نهان … الان وقت این حرفا نیست … از اون خونه بزن بیرون …

اون آدم و خانواده ش معـ.. 

صدای یه خانومی میاد که به انگلیسی تورج رو مخاطب قرار میده : ) آقای اُُرگان ، جلسه شروع شد (  صدای تورج باز تو گوشی میپیچه : این خط رو هرطور شده پیش خودت نگه دار ، زنگ میزنم بهت … فعلا ! 

تلفن قطع میشه و صدای بوق گوشی رو می شنوم … ترس برم میداره … تورج میگه کنار مسیح و خانواده ش نمونم … مگه اصلا اونا رو میشناسه ؟ 

تورج می دونه با مسیح ازدواج کردم تا از جشن ازدواجم با مازیار شونه خالی کنم ؟ چرا میگه خونه ی مسیح نمونم ؟ مسئله ی ساره رو میدونه یا چیزایی هست که من ازش بی خبرم ؟! 

سرم درد میگیره … خانواده ی مسیح از خود مسیح بیشتر هوای منو دارن … خود مسیح دست کم یکی دو بار منو از دست مازیار و آدمای کثافت تر از خودش نجات داده … تورج چی رو میدونه که من نمی دونم ؟ 

اونقدر فکر میکنم و اونقدر درگیرم که نمی فهم کی خوابم میبره … از درد صورتم بیدار میشم  می فهمم که به پهلو خوابیدم و صورتی رو که مسیح دست کم سه چهار باری با سیلی کبود کرده روی بالش میخوره و دردش منو از خواب بیدار میکنه ! 

روی تخت میشینم و درد صورتم منو یاد دیشب میندازه و مسیح چقدر می تونه بی رحم باشه که اونطوری از خجالتم در بیاد ؟ … ساره بیچاره حق داشته که فرار رو به قرار ترجیح بده … 

از اتاق بیرون میام و سر درد امونم رو بریده … از پله ها پایین میرم و توی آینه ی رو به روی آخرین پله ی راه پله خودم رو میبینم … صورتم به مراتب بدتر شده و بیشتر وَرََم کرده … !  دیگه حتی حوصله ی شاکی شدن و غمباد کردن هم ندارم … 

سر و صدا از توی اشپزخونه میاد و صدای سودابه … 

سودبه ـ مامان مسیح از صبح هزار بار زنگ زده ها .. 

ماهی ـ غلط کرده زنگ زده ، زنگ میزنه میگه ساره چطوره ؟! خودش با دست خودش این آش رو پخته اونوقت شورشم داره در میاره ! 

کسری ـ ولش کن اسکل رو … وجدانی رفتاره نهان کجا و اون نره خره حاج کمال کجا ؟  سودابه ـ خاک به سرم ، زشته کسری … 

به آشپزخونه میرم : سلام ! 

کسری ـ ساعت خواب … 

ماهی ـ خدا منو بُکُشه از دست شماها نجات بده … نگا صورتش رو …. 

سودابه ـ وا ، مامان چرا جمع میبندی ؟ 

ماهی ـ اون از خان داداش بیشعورت و اینم از کسری صد برابر بیشعور تر … 

کسری ـ عععع … مادر من جلو زنداداشم داری سکه ی یه پولم میکنیا ! 

به صندلی کنارش اشاره میکنه : بیا بشین که تازه داغ دل مامان تازه شده ! 

میشینم و به زور لبخند میزنم … درد لبم زیاده و میگم : کسری به این خوبی … 

مامان ماهی که انگار منتظر یه تلنگره روی صندلی رو به روم میشینه و میگه : اومده میگه من زن می خوام … 

کسری ـ خب تو باید استقبال کنی ، خوبه مثل مسیح پیر مردی بشم برا خودم بعد برم دست یه بچه رو بگیرم ؟ 

مامان ماهی لبش رو گاز میگیره : تو بیخود کردی مثل مسیح بشی … 

کسری ـ آ باریک الله ، نمیشم خب … زن بگیرین برام … 

ـ عروسی افتادیم ؟ 

ماهی ـ دست گذاشته رو یه دختری که قبلش با یکی بوده … 

کسری اخم میکنه : شوهر داشته فرق میکنه با این که تو میگی با یکی بوده … خلاف شرع که نکرده … با یه از خدا بیخبر نریخته روی هم که … شوهر کرده … مثل سودابه ، مثل این نهان بدبخت با اون پسر نامردت ! 

ـ آره …. مثل یه شیرین نامی … 

کسری تند سمتم برمیگرده و میگه : مرگ مادرت نری بذاری کف دست ساغر … 

ماهی ـ شیرین کیه ؟! 

کسری ـ بحث خواهر برادریه ، غذات ته گرفت مادر من ! 

ماهی کلافه بلند میشه و سر سودابه غر میزنه و میگه : اگه تونستی یه غذا بدی ما بخوریم … 

اونا مشغول میشن و کسری نگام میکنه : نهان وجدانا من اصن با شیرین کار ندارم … 

اخم میکنم : حتما اون مردکی هم که سرش کلاه گذاشته و شیرین بهش میگه بوس بوس ، منم ! 

لبش رو گاز میگیره : دختر با دختر نمیشه که ! 

چشام گشاد میشه و شاکی میگم : کسری ! 

جدی میشه و میگه : خبر داری آقاتون از صبح ده هزار بار زنگ زده ؟ 

خود به خود اخم میکنم …. مسیحه لعنتی ! … گوشی کسری روی میز آشپزخونه زنگ میخوره … با خودم آورده بودمش … همزمان منو کسری روی تلفن خم میشیم .. 

کسری ـ من آخر نفهمیدم این کیه ! 

تند گوشی رو برمیدارم و بلند میشم … بیرون میام و کسری هم دنبالم میاد … خداروشکر خبری از حاج کمال نیست و تماس رو وصل میکنم : 

ـ الو … 

ـ نهان ، تورجم .. فردا ده صبح خیابونه پایین تر از خیابونه شرکت بیا … باشه  ؟ … برای ظهر بلیط گرفتم … میریم مالزی … خب ؟

اونقدر یهویی و بی مقدمه حرف میزنه که کمی مکث میکنم و میگم : مالزی ؟ 

ـ آره ، همین امشب از خونه بزن بیرون … همون برجی که با مسیحه بی پدر زندگی میکنی … 

ـ تورج! 

ـ وقت ندارم نهان … بیا بیرون ، آسو رو فرستادم بیاد دنبالت … نیمه شب جلوی برج … خب ؟ 

منتظر نمیمونه و تلفن رو قطع میکنه … وا رفته به کسری نگاه میکنم … اونم خیره ی منه که میگم : قطع کرد … 

ـ چی میگه ؟! 

ـ ساعت چنده ؟  ـ ۹ ! 

ـ باید بریم … 

عصبی میگه : منی که اینجام ُبُز نیستما ، می گم چه خبره ؟ 

ـ میاد دنبالم ؟

کسری ـ کی ؟ اون بچه سوسول ؟! 

شاکی می غرم : کسری ! 

ـ ها ؟ … کجا میاد دنبالت ، مگه اصلا می دونه تو کجایی ؟  ـ می دونه مسیح کجاست … 

ـ چرا چرت و پرت میگی ؟ پنحج مین مثل آدم حرف بزن بفهمم چه خبره ؟ 

ـ تورج گفت نیمه شب برم جلوی برج مسیح ، اون فکر میکنه من الان اونجام و اونجا منتظرمه … مسیح رو میشناسه و من مطمعنم حتی شماره ی ملیش رو هم از حفظه …. خط موبایل قبلی که مسیح زد شکست به اسم مسیح بوده و تورج ردش رو زده ! 

کسری ـ پلیسه ؟! 

ـ نه ، ولی آدمش رو داره ! 

کسری ـ مرگه من تو رئیس جمهور جایی هستی و ما اینطوری شََل و پَلِِت کردیم ؟  ـ کسری … 

ـ دِ مرض و کسری …. خب بگو چه خبره ؟  ـ بریم،  میگم برات … فقط منو میبری ؟  ـ آماده شو ، بریم … 

تند ازپله ها بالا میرم…  یه جورایی دلم هم می خواد برم و دلم نمی خواد برم … ته دلم می خوام مسیح رو ببینم … ببینم که از رفتنم خوشحال میشه ! ینی خوشحال میشه ؟ … بغض میکنم … فقط یه احمق می تونه به کسی فکر کنه که باعث فرارش شده ! یه احمق مثل من … 

ده دقیقه ی بعد حاضر و آماده بعد از خداحافظی از مامان ماهی و سودابه سوار ماشین کسری نشستیم … صدای زنگ تلفن همراه کسری بلند میشه و گوشی رو می ذاره روی اسپیکر … صدای عصبی اهورا بلند میشه : الو … 

کسری ـ هوووش ، چرا رََم کردی ؟ 

ـ این داداشه یابوعه تو دیگه داره گندش رو در میاره … 

کسری ـ چی شده اهورا ؟  ـ زود بیا جلوی خونه ش … 

ـ تو راهم ! 

تلفن قطع میشه و من به نیم رخ کسری نگاه میکنم … دلشوره میگیرم …  کسری میگه : خدا اخر عاقبت امشبمون رو به خیر کنه … 

باهاش موافقم و چیزی نمیگم … خیلی نمیگذره که جلوی برج نگه میداره … هر دو توجهمون به سمت دیگه ی خیابون جلب میشه که اهورا مشغول بحث با یه خانومه .. خانومی که پشتش به ماست … پیاده میشیم که صداشون رو میشنویم : 

اهورا ـ من کورم ؟ من ؟ کور منم یا تو که کلا ریدی به سِپََر و جلو بندی ؟ … 

خانوم ـ درست حرف بزن آقا … احترام خودت رو نگه دار….   

وا میرم … صدای خودشه … گفته بود نیمه شب و الان دست کم دو سه ساعتی زودتر اومده  … کسری جلو میره و رو به اهورا میگه : چه خبره بابا ؟ 

اهورا نگاش میکنه و من پای چشم کبود شده و بالا اومده ی اهورا رو میبینم و میگه : هیچی ، منتهاش امروز از در و دیوار داره می باره برای منه بخت برگشته … 

آسو ـ مرتیکه ، تو زدی به ماشینه من و من از در و دیوار ریختم برای تو ؟

اون سه نفر مشغول بحثن و من جلو میرم … یه قدم مونده به آسو پشت سرش صبر میکنم و صدا میزنم : آسو! 

مکث میکنه و دستی که موقع حرف زدن تو هوا تکون میداد ، همون بین زمین و آسمون خشکش میزنه ! … با دو دلی برمیگرده و با چشمای پر از اشکش نگام میکنه : نهان ! 

اهورا و کسری هر دومون رو زیر نظر دارن که آسو با صدای بغض کرده میگه : دختره ی الدنگ ! 

لابه لای اشکایی که میریزم میخندم و میگم : دلم برات تنگ شـ .. 

نمی ذاره حرفم تموم بشه و جلو میاد . بغلم میکنم و هر دو مون بغل همدیگه زار میزنیم … فاصله میگیره و می بوستم … یه بار ، دو بار ، ده بار …. روی صورتم که  وَرََم کرده دست میکشه … 

کسری ـ بهتر نیست بریم داخل ؟! 

آسو اخم آلو با پشت دست اشکاش رو پاک میکنه و سمت اونا برمیگرده : نخواستم خسارتم رو ، شَِرِتون کم من باید برم … 

اهورا عصبی چنگی به موهاش میزنه و میگه : خدایا صبر ! 

میدونم با مسیح دعوا کرده و زیاد حال و اوضاع رو به راهی نداره ، میگم : آسو ! 

آسو ـ چیه ؟ 

کسری پوفی میکشه و سمت اهورا برمیگرده  : تو چرا سر و صورتت ترکیده ؟  اهورا نگام میکنه و میگه : فکر کنم به همون دلیلی که سر و صورت نهان ترکیده ! 

آسو چشماش گشاد میشه : شما همدیگه رو میشناسین ؟ 

اهورا به مسخره میگه : ده مین زبونت رو تکون ندی نمیگن لالی ، مهلت دادی که اصلا حرف بزنیم ؟  کسری ـ دوستای گلم ، پاچه گیری بسه دیگه … فعلا بریم داخل … 

آسو ـ کجا بریم داخل ؟ ما باید بریم ) رو به من ( نهان ! 

ـ مدارکم بالاس …

اهورا ـ اون دیو دوسََر بهت مدارک میده ؟! 

وا رفته به اهورا نگاه میکنم …. چرا نده ؟ آسو ـ دیو دوسََر کیه ؟ اهورا ـ یکی عینه خودت … 

آسو اخم میکنه و می خواد جواب بده که از بین اونا می گذرم به لابی برج میرم … سوار آسانسور میشم و دکمه ی طبقه ی مسیح رو میزنم … با خودم فکر میکنم که استرس نداره و فقط ازش مدارک میخوام ! 

آسانسور که صبر میکنه جلوی واحد می ایستم . بیخودی هول میشم … بیخودی ؟ … پوفی میکشم و در میزنم …

با تاخیر باز میشه ! 

میخکوب نگام میکنه و مردمک چشماش بیشتر روی صورتم و وَرمَِِش زومه …. انگار یادش میره سلام کنه و منمسلام نمیکنم …

ـ او … اومدم … 

به خودش میاد و از جلوی در کنار میره …. وارد که میشم . صدای بستن در رو میشنوم … به سمتم برمیگرده که باز میگم : چیزه … را … راستـ …. 

بیهوا پاتند میکنه و سمتم میاد …. دستاش رو دو طرف صورتم میذاره … خم میشه و با لباش لبام رو لمس میکنه و میبوسه … شوکه میشم … اصلا شوکه شدم … ! 

دستام بی حرکت کنار بدنم می افته و با چشمای گشاد شده به چشمای مسیحی نگاه میکنم که غرقه بوسیدنه … !

نمیفهمم معنیه کارش رو ! … هنوز بهت زده م …. فاصله میگیره و هنوز با دستاش صورتم رو قاب کرده … 

نفس نفس میزنم و پیشونیش رو به پیشونیم تکیه میده ، میگه : قسم خورده بودم دخترنباشی ، خودم و خودت و این خونه رو آتیش بزنم ! 

ـ چـ … چی میگی ؟! 

چیزی نمیگه و در عوض منو توی بغلش میکِِشه … ریتم تند قلبم رو دوست ندارم … نکنه مسیح بفهمه ! نکنه این بی تابی رو حس کنه … کف دستم رو روی سینه ش می ذارم … ازش فاصله میگیرم و یه قدم عقب میرم … نگام میکنه و میگه : درد داره ؟! 

منضورش صورتمه و من در عوض می خوام زودتر از این خونه بزنم بیرون تا بیشتر لو نرم و بیشتر هول نکنم … که مسیح نفهمه دست و پای دلم لرزیده … بَدََم لرزیده ! جواب میدم : اومدم که بَِرَم ! 

اخم میکنه : کجا به سلامتی ؟! 

اخم که میکنه بدتر هول میشم و میگم : اومدن دنبالم ! 

ـ اونوقت کیا ؟! 

ـ دوستم ! 

ـ کی ؟! 

ـ آسو … 

ـ آسو کیه ؟ 

کلافه میشم از سوالای پشت سر همش : باید برم … فردا پرواز دارم … 

پوزخند میزنه : با اجازه ی کی ؟  اخم میکنم : خودم !  

لبخندی به طعنه میزنه و کنار میره : بفرما ببینم کدوم خراب شده ای جرات میکنه پاسپورت و مدارکت رو بدون اجازه ی شوهرت مهر کنه! 

ـ یعنی چی ؟ 

صداش بالا میره و میگه : یعنی پشت گوشت رو دیدی ، اجازه ی منم دیدی … اجازه بدم بری تا گیر یه بی ناموسی مثل اون جهانه بی شرف بیفتی ؟ 

به فکرمه … نگرانه …. اون روز جلوی دفتر جهان هم نگران بود … الانم نگرانه … به فکرام نمی خوام میدون بدم …

مسیح بچه داره ، زن داره ! در عوض میگم : تورج خودش میاد ! 

پوزخند میزنه : تورج … تورج …

حرصی اخم میکنه و میگه : این یالغوزی که همه ش وِِرد زبونته و اسمش هست ، ولی خودش نیست … چه خریه دقیقا ؟ 

کلافه میگم : مسیح ! 

ـ همونه که واسه خاطرش از سر سفره ی عقد فرار کردی ؟ 

پوفی میکشم و روی مبل وا میرم … بغض کرده میگم : هیچوقت بهم اعتماد نمیکنی ! 

جلو میاد و رو به روی من روی زمین زانو میزنه … دو دِِله … اما میگه : تورج کیه؟ 

میفهمم که داره تلاش میکنه این بار بهم اجازه ی حرف زدن بده … دهن باز میکنم که صدای زنگ در میاد …. کلافه بلند میشه و در خونه رو باز میکنه … 

کسری سر سنگین سلام میکنه و اهورا اصلا محلش نمیده … نوبت داخل اومدن آسو که میشه با دیدن مسیح چشماش گشاد میشه و میگه : نادر خان زاییده ! 

بین اشک لبخندی به اون چهره ی بهت زده ش با دیدن مسیح میکنم … مسیح اونقدر غول مانند و دیو مانند هست که آسو باز بگه : دو َسَر کمه ! 

کسری ابرو بالا میندازه که بگه ادامه نده و آسو همچنان میگه : فِِیکه یا واقعیه ؟! 

کسری با خنده میگه : اصله اصله! 

سر انگشت اشاره ش رو به بازوی مسیح میزنه … مسیح اخم میکنه و عصبی مچ دست آسو رو میگیره و می گه :

جناب عالی ؟! 

ـ آی ، دستم ! 

از جا بلند میشم و کنار آسو می ایستم … میگم : آسو ، دوستم ! 

مسیح مچ دستش رو ول میکنه و میگه : نماینده ی اون گُُرازه پس ! 

نچی میکنم و میگم : مسیح ! 

آسو ـ گُُراز کیه ؟! 

مسیح دهن باز میکنه که این بار من تند میگم : کسری ! 

کسری چشماش چارتا میشه و میگه : عععع ، با منی ؟! 

اهورا با خنده جواب میده : نه پس ، عمه ی من ! 

آسو به کسری نگاه میکنه و موذی میگه : چقدر گُُراز بودن بهش میاد ! 

کسری وا رفته به آسو میگه : به خدا من از گُُراز خوشگل ترم … 

مسیح کلافه صدا بلند میکنه : ببندین گاله ها رو ! ) رو به آسو ( اومدی برداری ببری ؟  آسو ـ مگه سیب زمینیه ؟! 

مسیح اخمو یه قدم جلو میادو  خیره به آسو میگه : لابد هست که یِلِخی اومدی ببری.. 

آسو می فهمه اوضاع خیطه و میگه : باید بریم … زودتر… 

مسیح ـ کجا برین ؟ … 

آسو ـ جواب باید پس بدم ؟ 

آسو مسیح رو نمیشناسه … من میشناسم … کسری و اهورا می شناسن و دل نگران این بحث میشیم … کسریمیگه : حالا بشینیم فعلا ! 

مسیح چشم تو چشم با آسو میشه و بازوی من رو که رو به ی مسیح و کنار آسو ایستادم میگیره و کنار خودشمیکشه … همونطور خیره به آسو میگه : می خوام ببینم چطور می خوای ببریش ؟! 

بازوم رو از دستش بیرون میکشم و میگم : بسه ! 

به مسیح نگاه میکنم : میرم و باید برم … قرارمون از اول همین بود ! 

دستم رو جلوش دراز میکنم : مدارکم رو بده .. 

آسو ـ اصلا مدارک تو دسته این چیکار میکنه ؟ 

مسیح تند نگاش میکنه که آسو ساکت میشه ! کلافه دستی بین موهاش می کِِشه و میگه : رَدِِت کنم بری ، به قوله خودت ، قول و قرارمون چی میشه ؟ بذاری بری نمیگن زنت کو ؟ … 

لبخند غمگینی میزنم و میگم : بگو زدمش ، ترکم کرد ! 

ساکت میشه … عمیق نگام میکنه … خودش فهمیده که دارم گلایه میکنم … فهمیده که دلخورم … مچ دستم رو میگیره و به سمت اتاق منو می کِِشه … آسو میخواد دنبالمون بیاد که اهورا میگه : دم پَِرِ مسیح نشو که مثل من نیست باهات راه بیاد ! 

آسو چیزی نمیگه … داخل اتاق که میریم درو میبنده و هنوز مچ دستم بین انگشتاش گیره و میگه : کجا بری ؟  با بغض میگم : جایی که دست روم بلند نکنن … 

دارم مزخرف میگم … اول و اخر باید از این خونه بذارم و برم ، اما دارم بساط گلایه پهن میکنم … اما مسیح دستم رو ول میکنه و میگه : بری جایی که اون کره بز ُبُرد تورو ؟ که زیر خوابش بشی ؟  لبم رو گاز میگیرم و دلگیر میگم : مسیح ! 

ـ زهره مار و مسیح ، همینو میخوای ؟  ـ این بار تورجه … 

کفری میشه و سرخ میشه …. نمیذاره جمله م تموم بشه و سمت کمدش میره … یه کیف دستی کوچیک درمیاره و از داخلش مدارک رو بیرون میکِِشه ، سمت من روی زمین پرت میکنه و میگه : گورت رو گم کن با هر نره خری که واسه رفتن باهاش اینطوری اشک میریزی ! 

اما من برای اون نره خر نه و برای مسیح اشک میریزم … بغض کرده با چشمایی که توش اشک جمع شده خم میشم و مدارکم رو از روی زمین برمیدارم … 

صاف که میایستم میبینم که روی جین سورمه ای رنگ داره پیراهن تنش میکنه و میگه : خودم ، خودم با دستای خودم میام و امضا میکنم ، زنم از کشور با دوست پسرش بره … بره عشق و حال …. 

حرصی لب میزنه : راحت میشی اینطوری ؟! 

پلک میزنم و اشکام راهشون باز میشه … مسیح از اتاق بیرون میره و چه فایده داره اگه بهش بگم تورج داداشمه ؟!؟! بگم آسو مربی رقصم و دوست صمیمی تورجه که از قضا عین خواهره برای من ؟! … فایده نداره ، وقتی که مسیح بازم داره یه طرفه به قاضی میره … 

با پشت دست اشکام رو پاک میکنم و بیرون میرم … همه توی سالن پذیرایی هستن و خبری از مسیح نیست …

اهورا وقتی نگاهم رو میبینه میگه : گفت تو پارکینگ منتظره … تو و این دختره با هم برین … ما هم میایم … 

آسو ـ بلیط برای فردا صبحه …

کسری ـ مسیح الان دیگه زده به سرش ، فکر کردی ساعت ماعت حالیشه ؟! 

آسو ـ شما ها واقعا پََدیده این ! 

اهورا از کنارش رد میشه و همزمان میگه : پََدیده بودن سگش شرف داره به یه ترشیده ی زبون نفهم ! 

از خونه بیرون میره که آسو چشماش گرد میشه … کسری میخنده و میگه : شیر مادر حلالش که گل کاشت ! 

اونم بیرون میره … نه خنده م میگیره و نه اصلا می خوام به حرفاشون فکر کنم… بی حیاییه ، اما دلم کنار همون بوسه جا مونده … مسیح منو بوسیده ینی دوسم داره ؟ … 

ته دلم می لرزه ، می ترسم بشم یکی مثل ساره که باز پََسَم بزنه و بندازه دور … اما مگه اصلا بازم باهاش ملاقات میکنم ؟ … الان دارم میرم که برم … 

از خونه بیرون میزنم و آسو با خودش غر میزنه … فحش میده و می دونم که مخاطبش اهوراس … اما حواسم بهش نیست و حواسم کنار اینه که اگه برم ، مسیح نیست میشه … شوهرمه ! یه جوری میشم … تورج سَرََم رو می ُبُره … توی آسانسور آسو میگه : نهان ، تورج رو می خوای چیکار کنی ؟ 

نفس عمیقی میکشم که باز اشک نریزم و میگم : چاره داشتم جز زنه مسیح شدن ؟! 

آسو ـ حالا با یکی دیگه شون ازدواج میکردی ، چرا این غول بیابونی ؟  بینیم رو بالا میکشم و جواب میدم : هم خوبه ، هم بد ! 

آسو تا تَهِ حِسََم رو انگار می خونه و می فهمه که با خودم درگیرم و میگه : چه خوب چه بد ، باید بذاریش و ِبِری!  عمدا به آینه ی آسانسور نگاه میکنم تا صورتم رو ببینم …. به خودم میگم این شاهکاره مسیحه و ساره و شکم بالا اومده ش هم شاهکار مسیحه …. باید دور بشم از مسیح … 

از برج بیرون میزنیم که پسرا رو میبینم ، هر سه نفر سوار ماشین شاسی بلند سفید رنگ مسیح هستن و منو آسو هم سوار ماشینی که آسو با اون اومده میشیم …. استارت میزنه و میگم : کجا میریم ؟ 

آسو ـ خود تورجم گفت به من بریم فرودگاه ، چون هتلی که اون توش اقامت داره از طرف شرکت مازیاره … زمین و زمان رو دوخته تا دنبالت بگرده و پیدات کنه.. . 

نیم نگاهی بهم میندازه و میگه :منتها نه از روی علاقه و این بار گمونم بخواد نیست و نابودت کنه که جلوی مهموناش  گند زدی ! 

ـ مـ … مریم ! 

صدای پوزخند آسو بلند میشه و میگه : خیلی چیزا هست که باید بدونی نهان … 

ـ می خوام … می خوام با بابام حرف بزنم ! 

آسو نگاهش رنگ دلسوزی میگیره ، رنگ ترحم … اما چیزی نمیگه … منم چیزی نمیگم تا وقتی که جلوی فرودگاه روی ترمز میزنه … 

آسو ـ پیاده شو ماشین رو تحویل بدم بگم آدمای تورج بیان ببرنش … منم میام .. 

پیاده میشم و آسو استارت میزنه و ماشینش میره … ماشین پسرا چند متری عقب تر روی ترمز میزنه و کسری و اهورا پیاده میشن … نگاهم به مسیحه که یه دستش روی ترمزه و آرنج دست دیگه ش رو به پنجره ی سمت خودش تکیه داده و نگاهم میکنه ! 

پلکم نمیزنه و چرا جدیدا اخماش به نظرم جذاب میاد ؟! … کسری و اهورا جلو میان و هوا تقریبا تاریکه که یه بنزسیاه رنگ دقیقا جلوی من روی ترمز میزنه … قدمی عقب میرم که شیشه ی سمت شاگرد کمی پایین میاد . 

رنگم می پره با دیدن چشمای سبز رنگی که با نفرت بهم خیره س …. بازم عقب میرم که این بار به کسی میخورمو وقتی نگاش میکنم یکی از کت و شلواری های مازیاره که در عقب ماشین رو باز میکنه و میگه : بفرمایید بانو ! 

آب دهنم رو قورت میدم و گریه م میگیره … بی حرکت بودنم رو که میبینه سمت ماشین هولم میده …  نگام سمت پسرا میره … 

کسری و اهورا سرجاشون ایستادن و با اخم نگاه میکنن … مسیح اخمش غلیظ تر میشه و تکیه ی دستش رو از پنجره میگیره … 

همون مرد پشت سری سمت ماشین هولم میده که مقاومت میکنم : من .. من نمیام … ولم کن … 

با دست بازوم رو میگیره و بادست دیگه در ماشین رو باز میکنه … داخل هولم میده و خودش کنارم میشینه …

عقب رو نگاه میکنم که کسری و اهورا سمت ماشین پا تند میکنن … ماشین استارت میزنه و از جا کنده میشه … 

حتی جرات جیغ زدن ندارم و این بار مازیار خودش روی صندلی شاگرد نشسته و از بین صندلی ها به سمت من برمیگرده ، نگاه کثیفش رو دوست ندارم … منو یاد اون شب میندازه … بیشتر توی صندلی فرو میرم و بی صدا اشک میریزم که میگه : بالاخره پیدات کردم ! 

نفسم از شدت بغض و خفه کردن خودم تا صدام بیرون نره میگیره و سرخ میشم … لبخند کثیف تر از خودشی می زنه و میگه : باید تاوان رفتنت و بی آبرو کردن منو بدی … داداشت فکر کرده خیلی زرنگه ! 

برمیگرده و صاف میشینه … سرم رو به شیشه تکیه میدم و دستم رو جلوی دهنم می ذارم تا صدای گریه م بلند نشه … یه ماشین سفید جلوی دیدم رو میگیره و مسیح راننده س … 

گریه م بند نمیاد و با خودم فکر میکنم این بار قراره چی بشه ؟ … تو همین فکرام که ماشینش رو نزدیک ماشین مازیار میاره … راننده داد میزنه : چته یابو ؟ رانندگی بلد نیستی برو قاطر سواری ! 

مازیار ـ شََر درست نکن … فقط برو … 

مسیح باز مماس با مشین میشه و راننده ماشین رو کنارتر میگیره : آقا ، این راننده مسته انگاری ! 

مازیار مشکوک میگه : از آدمای تورجه ؟  راننده ـ تورج با مریمه ! 

گنگ میشم ، مریم !؟!؟! … گیج میشم ، تورج با مریم چیکار میکنه ؟ … بغض میکنم ، انگاری توقع دارم تورج با مادرمون حتی حرف هم نزنه ! … مادرمون ؟؟؟! 

دستام رو مشت می کنم تا نلرزن … من حتی ترس از کنار مازیار نشستن هم نفسم رو رو به تنگی آورده. .. نمیدونم کجا میره و ماشین مسیح داره پا به پامون میاد … صدای مرد کناری رو میشنوم : آقا ، خانوم حالش خوب نیست … 

دستم رو بیخ گلوم میذارم … مازیار اگه منو با خودش ببره قطعا اگه جونم رو نگیره من خودم جون خودم رو میگیرم … مازیار باز عقب بر میگرده و با خنده میگه : بهتر ، زیاد نا نداره دست و پا بزنه ! 

ضربه محکمی که به ماشین می خوره همه مون رو از جا می پرونه … کج میشم و به زور خودم رو نگه می دارم . ماشین مسیح جلوتر راه می افته و کج ماشینش رو جلوی ماشین مازیار پارک میکنه … مانع حرکتش میشه و راننده محکم روی ترمز میزنه … 

مازیار ـ تو مطمعنی از آدمای تورج نیست ؟ … 

راننده که انگار به شک افتاده میگه : امکان نداره … 

مسیح پیاده میشه … اونقدر عصبیه که حتی در سمت راننده ی ماشینش رو هم نمیبنده … یه کله میاد و به راننده می رسه … مازیار و آدماش با تعجب نگاش میکنن و مسیح دستاش رو از پنجره داخل میاره … یقه ی راننده رو میگیره و میکِشه … انگار عروسک داره بلند میکنه که راننده رو از قسمت پنجره بیرون می کشه و روی زمین پرتش میکنه … باز می خواد سمت ماشین بیاد که راننده پای مسیح رو میگیره … مسیح انگاری خون جلوی چشماش رو گرفته که با پای دیگه ش محکم تو دهن راننده میکوبه و من دستم رو جلو میبرم تا دستگیره رو بگیرم … سرم گیج میره و دستم می لرزه … 

مازیار داد میزنه : مرتیکه روانی ، چه مرگته! 

مسیح ماشین رو دور میزنه و در سمت مازیار رو باز میکنه … یقه ش رو میگیره و بیرون میِکِشه … مردکی که کنار من نشسته هم پیاده میشه … یه مشت به صورت مسیح میزنه که یقه ی مازیار از دست مسیح بیرون میاد … 

مسیح پشت دستش رو گوشه ی لبش می کِِشه و جلو میاد … یقه ی مرد رو میگیره و با سر توی صورتش میره …

حس میکنم جای مرد ،  مغز سر منه که متلاشی میشه …. ! 

خون توی صورتش رو با پیراهنش میگیره … مازیار چاقوی ضامن دارش رو بیرون میاره و میگه : ### بیا جلو ! 

مسیح روی زمین تف میکنه و  کمی خون انباشته شده بابت لب پاره شده ش روی آسفالت میریزه و سمت مازیار میره … 

مازیار اولین چاقو رو که میزنه روی بازوی مسیح خراش میزنه … حس میکنم بند دلم پاره میشه و شوری اشک رو روی لبام حس میکنم … من هنوز توی ماشین نشستم و این پاهای لعنتیم جون ندارن برای بیرون اومدن … 

مازیار عصبی می خنده و بار دوم چاقو میکشه که این بار مسیح مچ دستش رو میگیره و با شدت دستش رو به ماشین می کوبه و چاقو پرت میشه …. 

از پشت یقه ش رو میگیره و سرش رو سمت شیشه ی ماشین برمیگردونه … محکم به شیشه ی ماشین می کوبه … مازیار گیج میشه و حتی دیگه دست و پا نمیزنه تا از دست مسیح فرار کنه … یه بار … دو بار … سه بار … چهار بار میکوبه و آخرش مسیح یقه ش رو ول میکنه که مازیار با مغز روی زمین می افته … 

در ماشین رو باز میکنه و نیم تنه ش رو داخل میاره … یخ کردم و سردمه … فشارم جا به جا شده و مسیح پیش چشمام تاره … دستاش رو جلو میاره و بازوهام رو می گیره … بیرون می کِِشه و روی کولش میندازه … مثل همیشه ! 

باز برعکس روی کولش افتادم و سمت ماشین میره … در جلو رو باز میکنه و منو داخل میندازه … دور میزنه و پشت فرمون میشینه … 

حس میکنم جام امنه و پلکام روی هم می افته .. دیگه نمیفهمم چی میشه و با خودم میگه با اون همه پررویی که از خونه ش رفتم حق داره دیگه راهم نده!  اما … 

 *

گرممه و از گرما کمی جا به جا میشم … بالش زیر سرم سِِفته  … پلک میزنم و نگام به سقف کنده کاری شده ی اتاق می خوره و باز پلک میزنم … من توی ماشین بودم ! حالا کجام ؟ 

چشام گشاد میشه و سرم رو به راست می چرخونم که بُُهت زده میشم … مرتب پلک میزنم و می خوام ببینم خواب میبینم یا واقعیه ، اما واقعیه و مسیح دقیقا کنارم خواب رفته و این اتاق اتاقه مسیحه ! … تخت هم ماله مسیحه … بالش زیر سرمم ، بازوی مسیحه ! …. گنگ میشم و هرچی فکر میکنم یادم نمیاد که چطور سر از اینجا در آوردم و سرشونههای برهنه م با تاب سرخ رنگی که تنمه حاله خودم و دلم رو یه جوری میکنه … 

کی لباسام رو عوض کرده ؟! … نمی خوام به مسیح فکر کنم … نه ، امکان نداره … هوای ملایمی که از بینیش بیرونمیاد ، روی پیشونیم می خوره و من دوست ندارم به این زیر و رو شدن حالم بها بدم اما میدم ! 

میخکوب خط اخم روی پیشونیش میشم … میخکوب ابروهای پرپشت و فوق مردونه ش … مسیح حتی تو خوابم اخم می کنه …. جونم رو نجات داده … آبروی منو خریده ! … من بی حرمتی کردم و از خونه ش زدم بیرون و اون تا پای درگیری با آدمای مازیار پیش رفته ! 

انگشت اشاره م رو جلو میبرم و روی چونه ش میذارم ، ته ریشش زبِرِ … جرات به خرج میدم و کف دستم رو روی گونه ش می ذارم … سبزه بودن پوستش با سفید بودن پوست دستم نا برابری می کنه …  تو حال و هوای خودمم! 

ـ خوبی ؟ 

جا می خورم و همونطور که دستم رو گونه ش مکث می کنه خودمم خشکم میزنه … مسیح چشم بسته باهام حرف زده و من خجالت میکشم از این دست درازی به صورتش وقتی خوابه و فقط نگاش میکنم که چشم بسته میگه : باز سرخ شدی ؟! 

تند دستم رو از روی گونه ش برمیدارم و روی گونه ی خودم می ذارم … چشم باز میکنه و نگاهش به چشمای گشاد شده ی منو دستم روی گونه م می افته که می گه : تب داره ؟! 

لبخند کنج لبش ، دهن کجی میکنه و اخم میکنم … 

ـ تو … اصلا تو ، اینجا چی می خوای ؟ 

ـ والا چیزی نمی خواستم ، اما اگه بخوای چیزی بدی  رََد نمیکنم ! 

چشمکی بهم می زنه و دهنم از این همه پررو بودنش باز می مونه … میخوام بلند بشم که بازوم رو میگیره و باز سرجام پرت میشم … با چشمای گرد شده م نگاش میکنم که جدی می پرسه : از هوش رفتی … ! 

لبم رو گاز می گیرم و نگام رو درگیر هرچیزی میکنم به جز چشماش .. مثلا درگیر ته ریشش یا یا چونه ش و میگم : هـ .. هروقت حس میکنم … ینی … هروقت گیر می افتم و پای نزدیکی … یا … یا نگاه کثیف یکی میاد … خب ، خب ترس بَرََم میداره ! 

ـ کسی اذیتت کرده ؟! 

این بار مستقیم به چشماش زل میزنم … نگاهش مچ گیرانه س و می خواد حرف بزنم و اعتراف کنم ! دو دلم و نمی دونم اگه بگم راجع به من چی فکر میکنه و وقتی گیر کردنم رو میبینه باز می پرسه : کسی اذیتت کرده ؟! 

آب دهنم رو قورت میدم و خجالت زده میگم : مازیار ! 

اخماش توی هم می رن و میگه : کِِی ؟! 

بغض میکنم و نگام رو درگیر یقه ش تیشرتی که تنشه میکنم و میگم : میشه نگم ؟  تند و محکم میگه : نه ! 

نمیدونم چرا ؟ اما توضیح میدم : دو سال پیش ! 

بیهوا دستش رو از زیر سرم برمی داره و بلند میشه …. اشکم از گوشه ی چشمم روی شقیقه م میریزه و ملحفه ای که نیم تنه ی پایینم رو پوشونده بالا میکِِشم … خجالت میکشم که براش گفتم … که براش تعریف کردم ! خجالت میکشم و پشیمون میشم … 

چند دقیقه ای می گذره که صداش رو میشنوم : نهان … 

بینیم رو بالا میکِِشم و دلم شکسته … باز یادم اومده اون دست درازی که برام کابوس شده … ملحفه رو پایین میکشه که چشمام رو محکم روی هم می ذارم و خجالت داره از پا درم میاره … کف دستش رو روی گونه م میذاره و من حتی عقب نمیکِِشم ! 

ـ بی ناموس بازی رو یکی دیگه درآورده ، خجالتش رو تو میکِِشی ؟! 

پر بغض چشم باز میکنم و پشت پرده اشکام میگم : به خدا چیزی نشد ! 

ساکت و ملایمه … لبخند کجی میزنه و میگه : میدونم و بابت اثباتش به خودم بردمت معاینه ، منتها خانوم یه هفته قهر کرد و گذاشت رفت ! 

گُُر میگیرم از معاینه که حرف میزنه … سرجام می شینم و با پشت دست اشکام رو پاک میکنم … میگم : مـ .. من

… من برم صبحونه بذارم ! 

با همون لبخندش نگام میکنه و از تخت پایین میرم .. 

از اتاق بیرون میرم و تند وارد سرویس بهداشتی میشم . درو میبندم و بهش تکیه میدم … مسیح منبع ایجاد خجالت و ترسه برای من ! آبی به دست و صورتم میزنم و بیرون میام … میبینمش که توی سالن دست به کمر ایستاده و با دست دیگه ش گوشی تلفن رو کنار گوشش نگه داشته …. 

ـ ناراحتی داره مگه ؟ … 

با شنیدن صدای بسته شدن در سرویس به سمت من برمیگرده و نگام میکنه : خوبه حالش ؟ … ععع ، مگه هاری گرفتم که گیر بدم بهش ؟..  حالا این زنه من اومده سر زندگیش اگه گذاشتین ! …. باشه … باشه … 

گوشی رو قطع میکنه و نگام میکنه : ننه بابای تواََن یا من ؟! 

لبخند گشادی تحویلش میدم و میگم : من خیلی تو دل برو هستم ! 

ـ بچه پررو ! 

ریز می خندم و سمت آشپزخونه میرم … میز رو میچینم و مسیحم میاد رو به من میشینه اولین لقمه رو که برمیدارم صدای آیفون میاد … هر دو به سمت آیفون برمیگردیم که مسیح بلند میشه و سمتش میره … دکمه ی باز شدن درو میزنه و باز سمت آشپزخونه میاد و در ورودی واحد رو پیش میکنه : مزاحمای همیشگی ! 

لبخند میزنم . مسیح سر جاش میشینه و با دیدنم اخم میکنه : برو یه چیزی بپوش …. 

به خودم نگاه میکنم و نمی فهمم منظورش رو و میگم : چی بپوشم ؟ 

اخمو از جا بلند میشه و بازوم رو می گیره … از جا بلندم میکنه … سمت اتاق خودش راه می افته و همزمان میگه : نیم متر پارچه تنته ، بعد می خوای جلوی سه تا کُُره بُُز همینطوری بگردی ؟ 

متعجب نگاش میکنم که به اتاق میرسیم … دستم رو ول میکنه و میگه : یه چی درست درمون تنت کن بعد بیا ، باز نبینم همچین لباس بپوشی جلوی اونا ! 

بیرون میره و درو به هم می کوبه … بهت زده به جای خالیش نگاه میکنم … بعد نگاهی به سر تا پای خودم میندازم … تاب یقه آزادی که  قفسه ی سفید سینه م رو نمایش گذاشته ، با شلوارک تنگی که تا زانوم اومده … این لباس رو خود مسیح دیشب تنم کرده ! 

اصلا مگه الان به قول خودش اون کُُره بُُزا چه فرقی کردن که دیگه نباید اینطوری لباس بپوشم ؟ اونا فرق کردن یا من ؟ یا … یا مسیح !!!! 

سمت کمد میرم که صدای بلند اهورا رو میشنوم : اون گوشیه بی صاحابت رو تو نباس برداری ؟ کسری ـ ای دهنت سرویس مسیح … ای دهنت سرویس مسیح ! 

مرتب تکرار میکنه که تند پیراهن مردونه ی دکمه ای تنم میکنم و دکمه هاش رو نمیبندم با یه شلوار راحتی …

می خوام زودتر بیرون برم تا ببینم چه خبره و بیرون میرم… 

همه وسط سالن پذیرایی ایستادن و مسیح بیخیال پشت میز آشپزخونه نشسته و داره صبحونه میخوره … رنگ پریده میگم : چی شده ؟ 

کسری روی مبل نشسته و اهورا وسط سالن سرپا ایستاده … یاشار به کانتر آشپزخونه تکیه داده و هر سه به من زل زدن که میگم : چی شده خب ؟ 

کسری ـ هیچی ، فقط ما تا سََر بریدنه تو رفتیم و برگشتیم ! 

ـ من ؟!؟! 

اهورا ـ مرض و من ! 

مسیح ـ اوهََه ! 

می فهمم که از بابت بد حرف زدنش با من مسیح تشر میزنه ، اما یاشار میگه : 

ـ هوووف ، خداروشکر … 

تکیه ش رو از کانتر میگیره و به آشپزخونه میره . کنار مسیح میشینه و میگم : نمی خواین بگین چی شده ؟ 

اهورا ـ تو رو دیروز دزدیدن …  بدبختی کشیدیم تا الان … اون گوشی بی صاحابه مسیح رو چک کن می فهمی چه گِِلی ریختین سر ما دوتا … 

کسری ـ گِِل که خوبه … اون راسو بود چی بود ؟ اونو بگو… 

یاشار غش غش میخنده و میگه : خیلی گوساله ای کسری ! 

اهورا با خنده میگه : آسو!  

اخم میکنم و میگم : به آسو میگی راسو ؟!؟!؟!؟!؟ 

کسری و اهورا هم به آشپزخونه میرن و کسری میگه : به جانه نهان دهنه ما رو… 

مسیح صدا بلند میکنه : گِِل بگیر نفله ! 

می دونم کسری حرفه بدی می خواد بزنه و نخودی  به این حرص و جوش مسیح میخندم که با اخم نگام میکنه … لبخند روی لبام خشک میشه که از جاش بلند میشه …. از کنار من که می گذره بازوم رو هم میگیره و باز با خودش می کِِشه … این بشر انگار کِشِِش زیادی به گرفتنه بازوم داره … 

به اتاق میریم و در محکم به هم می کوبه و میگه : الان بزنم یکی یکی دندونات رو بریزم حلقت ؟  فشار دستش دور بازوم زیاده و چهره م در هم می شه : آی دستم … 

از لا به لای دندونای چفت شده ش میگه : من نگفتم به تو لباس درست درمون تنت کن ؟  ـ به .. به خدا تنم کردم … 

اخم میکنه و با نگاهش به قفسه ی سینه م اشاره میکنه : لابد اینم برا من باز گذاشتی تا دید بزنم ؟  وا میرم و میگم : مسیح ! 

اخمش هنوز پا برجاست و می گه : زهره مار … 

بازوم رو ول میکنه و بیرون میره … بیرون میره و من مطمئن میشم که خبریه … که نه من عوض شدم و نه کُُره بزها و این فقط مسیحه که تغییر کرده ! 

 *

 بسته هایی که از فریزر در آوردم رو روی کانتر میذارم که مسیح به آشپزخونه میاد … بدم میاد از این همیشه خدا شیک بودنش و این سِِت ورزشی مشکی سفیدش که خوب تو تنش نشسته … 

هنوز اخمم پا برجاست و بهش محل نمیدم … چاقو رو برمیدارم که می گه : چی درست میکنی  ؟  با اخم و تََخم میگم : باقالی پلو با ماهیچه ! 

سمتش برمیگردم که خنده ی روی لبش بدتر به هَمَمَ میریزه و میگم : این الان خنده داره که من دارم غذا درست میکنم ؟ 

ـ عجیب هست ، اما خنده دار نیست ! 

با پرخاش میگم : پس این خنده ت برای چیه ؟ 

ـ دارم فکر میکنم از کِِی تا حالا لوبیا سبز رو با باقالی اشتباه میگیرن ؟! 

وا میرم و به بسته ی فیریز شده نگاه میکنم … انگاری یادم میره قهرم و میگم : مسیح واقنی این باقالی نیست ؟  لبخند مسیح عمق میگیره و میگه : واقنی باقالی نیست ! 

کتاب رو دستم میگیرم و سمتش میرم : نگاه کن عکس رو ؟ 

کنار صندلیش ایستادم و کتاب رو جلوی اون روی میز می ذارم که تند از جا بلند میشه و دستاش رو کنار پهلوهام میذاره … بلندم میکنه و لبه ی کانتر می ذاره ! 

ـ عه … مسیح چیکار میکنی ؟ 

با همون لبخندش نوک بینیم میزنه و میگه : چون جفتشون سبزن که یکی نیستن بچه ! 

تلفن خونه زنگ می خوره و هر دو نگاش میکنیم …. مسیح پوفی میکِِشه و انگاری زیاد راضی نیست از این تلفن زنگ خوردن … بعد از چند تا بوق صدای یه دختر می پیچه : الو .. مسیح ! 

اخم میکنم … مسیحم اخم میکنه ! .. حس خوبی به این صدای زنونه و تا حد زیادی لطیف ندارم که میگه : ساره م

  !!!

مسیح تند فاصله میگیره و سمت تلفن میره …گوشی رو برمیداره و صدای بلندش فضای خونه رو میگیره : کدوم جهنمی هستی کثافت ؟! 

سرخ شده و من خودم رو از کانتر پایین میکِِشم … سمتش میرم و اون داره جواب ساره رو میده : داد نزنم ؟ میگی داد نزنم ؟ د اخه اگه ببینمت که خونت رو میریزم … بچه مریضه ؟ بچه گه خورده با تو که مریضه … من ؟!؟! … سه ماهه که گورتو گم کردی حالا برگشتی میگی پول می خوای ؟؟ …. حتما باس جواب ### بازیاتم من بدم … 

صدای بلند نفس کشیدنش اذیتم میکنه و بی هوا دستم رو روی بازوش میذارم که به سمتم نگاه میکنه … 

ـ هر گورستونی که هستی بهتره بدونی من زن دارم …. اون بچه هم بچه ی من نیست و من اینو خوب میدونم …

دعا کن فقط دستم بهت نرسه …. خودمم دعا میکنم که ریختت رو نبینم … 

تموم مدتی که داره حرف میزنه و جواب ساره رو میده نگاهش به منه … خیره س به چشمای من ! منم خیره م به مردمک های سیاه رنگی که خیلی قبل تر منو می ترسوند و الان نمی ترسم … 

گوشی رو سرجاش می کوبه و باز منو نگاه میکنه … هنوز دستم روی بازوشه که میگه : پدر اون بچه من نیستم ! 

حس میکنم راست میگه که پدر اون بچه نیست و ساره همین چند روز پیش به اهورا گفته بود که پدر بچه س و من خیره به همون مردمک ها بهش میگم : می دونـ … 

بازوی همون دستم که روی بازوشه رو تند میگیره و سمت خودش می کِِشه … دست دیگه ش رو پشت گردنم میذاره و لبام رو بازی می گیره ، حتی اجازه نداده که جمله م تموم بشه … بهت زده با چشمای گشاد شده نگاش میکنم … این دومین باریه که مسیح داره پیش میره برای بوسیدنم و من هنوز بوسه ی قبلش رو برای خودم معنی نکردم … دوست ندارم یکی باشم مثل ساره یا بقیه ی دوست دخترای احتمالی که قبلا مسیح داشته…  دوست ندارم دلگرم بشم و تورج نذاره که بشه … که دلسردم کنه !  

دستم رو روی قفسه ی سینه ش میذارم و عقب هلش میدم … تکون نمیخوره ، اما سرش رو عقب میبََره و نگام میکنه که میگم : چـ .. چیکار میکنی ؟! 

لبام هنوزم ذوق ذوق میکنه … با لبخند جواب میده : فقط زیادی خوردنی شدی ! 

سرخ میشم و میگم : ایـ … این کارو نکن ! 

اخم ملایمی میکنه و میگه : فکر کردی اگه بخوام کاری کنم ، می تونی جلوم رو بگیری ؟  گرفته و بغض کرده میگم : نه … یه بار تا مرز ### رفتی ! 

عمیق نگام میکنه و میگه : دلگیری هنوز ؟ … 

یه قدم عقب میرم … بازوم رو از دستش بیرون میکِِشم و میگم : هنوزم بهم شک داری ! 

ـ نهان …. 

می خواد جمله ای رو بگه که آرومم کنه … که بگه نه اینطور نیست … اما ادامه ی جمله ش رو می خوره و من لبخند غمگینی میزنم و میگم : فکر کنم بازم ناهار نداریم … 

 *

در خونه رو باز میکنم و منتظر میشم بیاد … در آسانسور باز میشه و طبق معمول لب خندونش توجهم رو جلب میکنه و میگم : سلام ! 

ـ سلام انترخانوم چطوری ؟  اخم میکنم : عععع ، کسری … 

بیخیال میخنده و از کنارم میگذره .. وارد خونه میشه و میگه : مسیح نیست ؟  ـ تو که باید بهتر از من بدونی.. .. 

ـ میدونم ، شرکته … همون بهتر که نیست … 

در واحد رو میبندم و سمت آشپزخونه میرم : نسکافه ، چای یا قهوه ؟! 

ـ هیچی ، کار دارم باید زود برم … خواستم بگم یکی با یه شماره مرتب زنگ میزنه یا پیام میده … فک کنم همون سَرِ خریه که عرضه نداره بیاد بگیره تو رو … 

به سمتش میرم و کنارش میشینم … 

ـ تو رو خدا ببینم چی نوشته … 

گوشی رو سمتم میگیره و میگه : زنگ میزنه ، اس نمیده … 

گوشی رو میگیرم و شماره ی تورج رو میگیرم … چند تایی بوق می خوره تا اینکه بر می داره اما حرف نمیزنه که میگم : الو ….

صدای فریادش گوشم رو کََر میکنه : خدا لعنتت کنه نهان … کجایی نهان ؟ کجایی لعنتی ؟ … 

هول میشم از این همه عصبی بودنش و میگم : تـ … تورج ، چی شده ؟  تو توی خونه ی اون بی ناموس چه غلطی میکنی ؟ ها ؟  ـ هیچی به خدا … 

حرصی می گه : آسو چی میگه پس ؟ … تو عقد کردی ؟؟ … نهان گوشِِت با منه ؟ …. عقد کردی با اون غول بیابونی

؟ 

بغض میکنم و میگم : به خدا چاره نداشتم …. 

تورج ـ خودم گیرت بیارم تیکه بزرگه ت گوشِِته نهان … من می دونم و تو … گه خوردی رفتی برا من عقد کردی …. اونم با اون بی پدری که معلوم نیست چه نقشه هایی برای ما داره!  …. اصلا بین این همه آدم چرا اون ؟ …  

گیج و گنگ میشم که صدای بوق اِِشغال تلفن کنار گوشم بهم می فهمونه که تورج حتی صبر نکرده جواب بدم و قطع کرده … هاج و واج به کسری نگاه میکنم که ِبِر و بِِر منو نگاه میکنه … 

فکرم کنار حرفیه که تورج زده ، مسیح چه نقشه هایی می تونه داشته باشه برای منی که التماسش کردم منو از اون عروسی نجات بده ؟! چه خبره ؟  ـ الو … کجایی تو ؟

لبم رو گاز میگیرم و میگم : آسو اون شب کجا رفت ؟ 

کسری ـ بعد کلی کولی بازی رفت …اومده بود اینجا ، همون شب که تو اینجا بودی … مسیح انداخته بودش بیرون

… اصلا اون روز چی شد ؟! 

ـ آسو به اون گفته که من عقد کردم ! 

کسری پوزخند میزنه : مرتیکه الدنگ ، نه خودش پا پیش می ذاره و نه می ذاره قسمته یکی دیگه بشی … 

ـ انگاری … انگار مسیح رو میشناسه … 

صدای زنگ گوشی کسری بلند شد…  هر دو نگاش میکنیم . انتظار دارم تورج باشه اما روی صفحه نوشته ماهی …

کسری گوشی رو کنار گوشش میذاره : جانم ماهی … 

اخم میکنه و میگه : سودابه ، گوشی مامان دست تو چیکار میکنه ؟ … چرا گریه میکنی لامصب ؟  … 

از جا بلند میشه و صدا بلند میکنه : مثل بچه ی آدم حرف بزن ببینم چه خبره ؟ 

منم نگران از جا بلند میشم که کسری سمت در میره و همزمان میگه : بیمارستان ؟ اونجا چرا ؟ چی شده میگم ؟ ای تو روحه اول و اخرت بیاد سودابه … 

گوشی رو قطع میکنه … تند از خونه بیرون میره و منم بی حواس دنبالش راه می افتم که دکمه ی آسانسور رو می زنه و از طرفی سرش تو گوشیه … داره شماره میگیره که نگاش به من می افته : چته ؟ چرا اومدی بیرون ؟  ـ چی شده کسری ؟ 

گوشی رو کنار گوشش میذاره و میگه : بردار مسیح … بردار … 

هول و عصبی ، دل نگران تر از چند دقیقه ی قبل صدا بلند میکنم : میگم چی شده ؟  ـ مامان حالش بد شده … بیمارستانن … 

در آسانسور باز میشه که داخل میره و منم دنبالش راه می افتم که دستش رو بین در میگیره تا آسانسور بسته نشه : تو اومدی تو چیکار ؟ 

ـ منم میام …. 

ـ بیا برو بیرون نهان مرگه من … با این سر و وضع کجا ببرم تو رو ؟ 

تی شرت خرسی با شلوار راحتی صورتی ، دمپایی رو فرشی های لا انگشتی … قطعا من یه کودنم … هول نگاش میکنم : نگرانم به خدا ، بذار لباس عوض کنم بیام … 

سمت بیرون هلم میده و میگه : وقت ندارم به قرآن … هرچی شد میزنگم بهت … 

در آسانسور بسته میشه … کلافه و دستپاچه به خونه برمیگردم . هولم و نمیدونم چیکار کنم ….. ماهی حالش بد شده … من حتی شماره  تماس کسی رو هم ندارم … حتی آدرسه جایی رو بلد نیستم ! بغض میکنم … نگرانه ماهی ام …

با خودم میگم مسیح زنگ میزنه … 

روی مبل دو نفره ی کنار تلفن می شینم و به تلفن زل میزنم … منتظرم زنگ بخوره و مسیح باشه … پیشه خودم میگم حتما مسیح زنگ میزنه و اونقدری منتظر میمونم که هوا تاریک میشه … 

حالا هم نگرانم و هم هوا تاریک شده … توی این خونه ی دراندشت تنهام …. ساعت رو که نگاه میکنم ۲ نیمه شبه و مسیح منو از یادش رفته ؟! … کسری چی ؟ 

بغض میکنم و اونقدر می ترسم که حتی سایه ی وسایل روی دیوار هم منو می ترسونه … صدای چرخیدن چیزی توی قفل میاد … 

خوشحال میشم و با خودم میگم حتما مسیحه که رسیده … از جا بلند میشم و خیره میشم به در تا باز شه و مسیح داخل بیاد … اما ! 

صدای پچ پچ میاد … انگار چند نفری پشت در دارن بحث میکنن و با قفل وََر میرن … ته دلم خالی میشه وقتی یکیشون عصبی صدا بلند میکنه : آقا گفت خودش خونه س … باز کن این لامصب رو ! 

عقب عقب میرم و انگاری کلید جدیدی که توی قفل میذارن بهش میخوره که صدای تیک باز کردن قفل رو میشنوم و تند سمت عسلی میرم که تلفن روی اونه … پارچه ی ترمه کاری شده ای که دنباله ش روی زمینه بالا میزنم و خودم رو جمع میکنم … مچاله میشم و پارچه رو طوری مرتب میکنم که کامل منو پوشش بده … 

صدای پاهاشون رو میشنوم … کف دستم رو محکم جلوی دهنم نگه می دارم و ترسه این رو دارم که حتی صدای نفس کشیدنم اونا رو متوجه من بکنه … عرق روی پیشونیم میشینه و این وسط راه گرفتن اشکهامم یه دردسر دیگه س

  …

اولی ـ برو توی اتاقا رو بگرد … 

دومی ـ نیستش ینی ؟ 

اولی ـ برو بگرد انقدر اراجیف نگو ! 

صدای به هم ریختن و افتادن وسایل رو میشنوم … صدای شکستن ظرفا و صدای پاهاشون … صدای قلب خودم که انگار توی دهنم می زنه … اونقدر بلند که می ترسم صداش رو بشنون و پیدام کنن … 

ربع ساعتی میگذره که صدای تلفن از بالای سرم میاد و من نفسم بند میاد از ترس … ترس اینکه توجهشون جلب بشه … گوشی روی پیغامگیر میره و صدای بََم مسیح رو میشنوم : نهان … نهان خونه ای ؟ …. 

دو نفری که اومدن بی حرکت و بی صدا موندن و منم همینطوری که مسیح میگه : کسری تو مطمئنی خونه س ؟ دعا دعا میکنم کسری بگه نه و صداش میاد : از آسانسور انداختمش بیرون ، ینی نرفته تو خونه ؟! 

صدای عصبی مسیح میاد : تو گه خوردی انداختیـ … 

صدای بوق اِِشغال میاد و مسیح تلفن رو قطع کرده … 

اولی ـ تو مطمئنی تو خونه س ؟ 

دومی ـ من ندیدم که از ساختمون بیاد بیرون … 

اولی ـ مگه نشنیدی یارو گفت ندیده بیاد خونه … 

دومی ـ حالا چه خاکی بریزیم سرمون ؟ 

اولی ـ فقط جمع کن بریم ، الان اون کله خر میرسه ! 

صدای قدماشون رو میشنیدم و بازم با هم حرف میزدن … آقا آقا میگن و این آقا کیه ؟!؟! مازیار ؟  … دیگه صدایی نمیاد . حتی نمی خوام ریسک کنم و بیرون بیام … می ترسم هنوز باشن … نمیدونم چقدر می گذره که صدای جیر باز شدن در میاد … ! 

حلقه ی دستام رو دور زانوهام تنگ تر می کنم و پیشونیم رو روی زانوهام میذارم … لبام رو محکم تر روی هم فشار میدم تا صدای هق هقم بیرون نره … صدای َبَم مسیح میپیچه ؟  ـ نهان … نهاااان … 

صدای هولزده ی مسیح رو که می شنوم … حس میکنم حتی اگه دزدها هم باشن ، چون مسیح هست همه چی خوب پیش میره و با صدای بلند گریه میکنم … هق هقای بلندم می پیچه و پارچه ی ترمه کاری شده ی روی میزی که زیرش پنهون شدم رو می کِِشه … تلفن با صدای بدی روی پارکت کف اتاق می افته و من حتی سر بلند نمیکنم … 

از زور گریه نفسم کم و بیش بالا میاد … از زور تنهایی و ترس ! .. کسی دستش رو روی بازوم میذاره که سر بلند میکنم … مسیح اخم آلو با چشمای سرخ شده نگام میکنه … زیر لب زمزمه میکنه : نهان ! 

اشکام حتی اجاز نمیدن که خوب ببینمش و بازوم رو میکِِشه و سمتش میرم … سرم رو روی سینه ش می ذاره و من مثل یه بچه مچاله میشم توی بغلش و حس میکنم دستایی که دورم حلقه شده می تونه منو از اون چیزایی که بیرون از این حصار بغله ، حفظ کنه ! 

همین حصار یه مدتی هست که اجازه میده فکر کنم همه چیزخوبه و چقدر خوبه که مسیح به موقع اومده یا به موقع زنگ زده … 

ـ هیسسس … چیزی نیست … تموم شد … نهان … نهانم … 

بین هر کلمه ای که میگه تا من آروم بشم بوسه های ریزی روی سرم می کاره و خودش نمیدونه که اون میم انتهای نهان چی داره سره منو دلم میاره … اما با همه ی اینا دلگیرم ازش که منو یادش رفته تا ساعت ۳ صبح ! دلگیرم و با پرخاش و صدای تو دماغی که برای گریه ی زیاده بین هق هقای بی مرزََم میگم: 

ـ دیـ … دیر اومدی … اصلا … 

مشت اول رو به سینه ش میزنم و میگم : اصلا نبودی … 

مشت دوم رو به سینه ش میزنم و رگ های برجسته ی کنار شقیقه ش رو میبینم و چشمایی که با خون فرق نداره و زل میزنم به چشماش … 

ـ منـ … منو … من یادت رفتم ؟! 

این جمله با این بیان دل خودمو به حال خودم می سوزونه … مسیح بازم سرم رو روی سینه ش میذاره و میگه :

نرفته بودی … از یادم نرفته بودی … بسه نهان … بسه نهانم … 

موهام رو اونقدر نوازش میکنه که صدای گریه های بلندم به ###که تبدیل میشه و هنوز تو بغل مسیحی لم دادم که به مبل تکیه زده ! 

سرم روی سینه شه و حرکت سیبک گلوش رو میبینم . میگه : بهتری ؟! 

به دستم که هنوز یقه ی پیراهنش توی چنگمه و روی سینه شه نگاه میکنم و میگم : تـ .. ترسیدم فقط ! 

ـ دیدیشون ؟!

سرم رو به نشونه ی نه تکون دادم که صداش رو میشنوم : باید یه مدت ببرمت خونه حاج کمال! 

تکیه م رو میگیرم ازش و سرجام میشینم …. نگاه اون به من و حرکاتمه … موهای روی صورتم رو با سر انگشت کنار میزنه که میگم : اون جا بریم ؟ 

ـ نمیتونم تو این خراب شده تنهات بذارم … 

به چشماش خیره میشم و جواب میدم : 

ـ نگران شدی ! 

این بار منم عین خودش خبر میدم و لبخند کجه بی رمقی میزنه و میگه : پررو ! 

خجالت میکشم ، اما به روی خودم نمیارم و باز میگم : خب…  خب یعنی ، انگاری نگران شدی! 

نگاهش میره سمت سر انگشتای خودش که موهای ریخته روی صورتم رو پشت گوشم میزنه و کف دستش رو مماس میکنه با سمت راست صورتم … انگشت شستش رو نوازش گونه روی گونه م حرکت میده و با صدای ملایمی میگه

: انگار ؟! … 

نگام رو از چشماش میگیرم و خیره ی سیبک گلوش میشم و با همون بغض خوابیده لابه لای صدام میگم : من …

من که … من که حالا جز تو کسی رو ندارم ! 

وقتی سکوتش رو میبینم تند سر بلند میکنم ، خجالت میکشم و نمی خوام بازم فکر کنه دارم آویزونه خودش و زندگیش میشم … بینیم رو بالا میکشم و میگم : به خدا تورج بیاد میرم …. ینی … ینی دیگه مزاحمت نمیشم … منظور …

ـ میری ؟! 

ـ هرکس یه روز میاد یه روزم باید بره ! 

فقط نگام میکنه و بَدََم میاد از خودم و از دلم که عمیقا دلمون می خواد به زبون بیاره که گاهی استثنایی هم وجود داره و میشه نری ؟!؟! اما نمیگه و منم ساکت میشم ! 

 *

چمدونم رو از صندوق در میاره … 

ـ دختر خوبی باش ، خب ؟ 

ـ کجا میری ؟ … نمیای خودت ؟ … تا کی بمونم ؟ … 

در صندوق رو میبنده و باز میگم : اصلا شکایت چرا ؟ شکایت نمی خواد … مامان اینا می دونن ؟ … یه وقـ … 

دسلب مسولیت درصورت عدم رضایت شما از قرار گرفتن فید سایت شما در نگین رمان از طریق دیدگاه زیر هریک از پست های مطالب مربوط به سایت شما اطلاع رسانی کنید تا بلافاصله فید سایت شما پاک شود 

نوشته های مشابه

پاسخی بگذارید

نشانی ایمیل شما منتشر نخواهد شد. بخش‌های موردنیاز علامت‌گذاری شده‌اند *

این سایت از اکیسمت برای کاهش هرزنامه استفاده می کند. بیاموزید که چگونه اطلاعات دیدگاه های شما پردازش می‌شوند.

دکمه بازگشت به بالا
بستن