رمان حرارت تنت

رمان حرارت تنت پارت۱

رمان حرارت تنت

جهت دسترسی اسان به پارت اول تا اخر رمان حرارت تنت واردشوید

نفس نفس می زنم.  توجهش سمت دیوار جلب میشه و یه قدم جلو میاد … ترسیده تر ، هر دو دستم رو جلوی دهنم میذارم و تکیه م رو به دیوار میزنم ..  

چسبیدن رژ لبم به کف دستم رو حس میکنم … کمر لختم سردی دیوار سنگی سفید رنگ رو لمس میکنه و بدتر لرز میکنم … 

من این لباس عروس رو حتی ندیده بودم و آسو انتخابش کرده بود … آسو ؟ نگرانشم و اشک از گوشه ی چشمم سُُر میخوره … 

دلنگرون باز از گوشه ی دیوار نگاه میکنم و میبینمشون … یکی از نوچه ها به سمت اون یکی برمیگرده و داد میزنه : کاظم برو اونور ، توله سگ در بره شبمون صبح نرسیده ریقه رحمت باس سر بکشیم ! 

دلم براشون میسوزه… اونام مامور شدن و معذور اما من نمی تونم … نمیشه … نمیشه که برگردم و عروس این مجلس باشم … صدای جیغ و سوت میاد … برمیگردم!  

یه ماشین عروس شاسی بلند سفید رنگ که پشت سرش یه ماشین کوپه ی قرمز رنگ و چند تا پسرن … این ساختمون به جز ما چند تا مراسم دیگه هم داره … گریه م گرفته  … مامان گفته بود باید جای آبرومندانه باشه و مردکه بی شرف هم بی چون و چرا قبول کرده بود … بینیم رو بالا میکشم و وقت نیست برای آبغوره گرفتن …. آسو گفته بود تورج پشت ساختمون منتظر منه ، گفته بود شناسنامه رو توی باغچه ی شمالی ساختمون پشت شمشادا قایم کرده و با تورج برم بردارم… … تورج ؟ خدایا من نگرانه تورجم هستم ! 

باز لبه های دامن پفی و توریم رو که روش با دانتل های شیکی درست شده رو میگیرم و باز راه میرم … پاهام توی این کفشای پاشنه بلندم اذیتم میکنه … نمیشه راحت راه برم … اما میدوم … آروم تر … 

می دوم و کمی کلاه شنلم رو پایین تر میگیرم … تور بلندم بین زمین و آسمون معلق میشه و من فقط می خوام برم … می خوام از این مراسم لعنتی شونه خالی کنم …. 

به کسی می خورم ، کلاه شنلم سُُر می خوره و می افته  … ته دلم خالی میشه … قبلا بهم تذکر داده بود که اگه باز بخوام فرار کنم چه بلایی سرم میاره … دو دستم روی سینه ی کسیه که بهش خوردم و اونم برای نیفتادنم با دو دستش آرنج هر دو دستم رو میگیره و من می ترسم…  عرق از تیره ی کمرم راه میگیره و سر بلند میکنم … 

این آدم با موهای مرتب شده و کت و شلوار آبی کاربنی و پیراهن سفید و کراوات سرخ رنگ نمی خوره که یکی از نوچه های اون مردک باشه … نمی خوره و من ابروهای بالا رفته پسر جوون رو می بینم و به خودم میام.. . صاف می ایستم و می خوام از کنارش بگذرم که محکم آرنجم رو نگه می داره … می ترسم و با خودم میگم نکنه از هموناس و من بیخود دلم رو خوش کردم که با اونا سَنََمی نداره… رنگم پریده تر میشه و با ترس نگاش میکنم که زل میزنه به چشمایی که آرایشگر لعنتی تا تونسته روش هنر نمایی کرده و میگه : گوشواره ت افتـ … 

یکی داد میزنه : در ورودی نسناس … در ورودی رو بگو یکی از نره خرا بره… 

توجه هر دومون به اون سمت جلب میشه و به سمت صدا برمیگردم … یکی با فاصله ی خیلی زیاد داره با تلفن کنار گوشش حرف میزنه و من می فهمم که دنبال منن … دستم رو میکشم و می دوم … گوشواره ؟ … نمیفهمه که جونم تو خطره …. 

از پیچ کناره های دیوار میگذرم و می رسم به جلوی در پارکینگ … رفت و آمد تقریبا کمه و این به خاطر اینه که

از شروعه  هر چندتا جشن عروسی که توی این ساختمون کوفتی برگزار میشه یک ساعتی گذشته … می خوام دیوار رو دور بزنم که تورج رو میبینم و تند باز سنگر میگیرم … کمی نیم تنه م رو کج میکنم که داماد امشب رو میبینم … گوشه ی لبم رو دندون میگیرم و با ترس نگاه میکنم … جلوی تورج ایستاده … تورجی که از گوشه ی لبش خون راه گرفته ، اما هنوز اخم آلود و پر نفرت زل زده به همون شیطانی که از شیطان بودن دسته شیطون رو بسته و میگه :

میبینی که نیومده … 

داماد امشب عصبی میشه و جلو میره … یقه ش رو میگیره و تکونش میده … تو این فاصله تورج نگاهش به من می افته و اخماش غلیظ تر میشه … نگرانم … نگرانه تورجم … تورج برای من همه کسمه … دستام شل میشه و دامنم از دستم روی زمین می افته … اون لعنتی دست روی عزیز ترینم گذاشته … تورج می فهمه که پای رفتنم سست شده … می فهمه که دو دل شدم و عجیب حسه باخت میکنم و می خوام برم تا بگم عروسه امشب میشم و کنارش توی جایگاه می شینم اما تورج داد میزنه توی صورت مثلا نامزدم و میگه : به ولای علی … به مقدساتم قسم امشب این عروسی سر بگیره یوقه بی غیرتی می ندازم گردنم و نیست میشم !!!! 

ـ با من بازی نکن حروم زاده ، کجاس ؟ 

تورج قسم می خوره و من اشکام مسابقه می ذارن.. . تورج ترسیده گه گاهی نگاهی حوالم میکنه … میگه برم و نمونم … اونم می دونه ته مراسم امشب سیاهیه و قسم خورده که خودشو از بین می بره … آخرین تلاشم رو میکنم و صدای دویدن چند نفر رو میشنوم … تنها راهی که برام مونده پارکینگه … با عجله داخل میشم و نگام رو سر سری دور تا دور این پارکینگ پر از ماشینای مدل بالا می دوزم … صدای قدم های باعجله ای که می شنوم نزدیکتر می شه و من چشمم می خوره به همون ماشین شاسی بلند گل زده ای که چند دقیقه ی پیش وارد ساختمون شده … با این تفاوت که در سمت راننده و سمت شاگرد بازه. .. اما کسی داخلش نیست … با عجله و بی فکر و بی نقشه جلو می دوم و روی صندلی شاگرد میشینم …. کلاه شنلم رو پایین تر میکشم و نفس نفسم امونم رو بریده … صدای قدم چندین نفر رو میشنوم … زیر لب با خودم میگم : چرا ماشین عروس ؟ چرا نشستم ؟ خاک برسرت نهان .. خاک تو سرت بیشعور ..

خدایا … خدایا …تو رو خدا کمکم کن … 

سرم پایینه و از استرس چشمام رو بستم … دوباره صدای پای چند نفر دیگه رو میشنوم که روی کف سنگ شده ی پارکینگ کشیده میشه … 

اولی ـ ای تو ذاتت زنیکه ، آب شده رفته زیر زمین … اهورا ، مسیح کجا رفت ؟  دومی ـ نمی دونم … نمی دونم لامصب ، جماعتی اونجا منتظرن …. 

اولی ـ میگم شاید رفته دستشویی … 

سومی با صدای بلند گفت : با لباس عروس ؟!؟!؟

اولی ـ چشه مگه ؟ تو با کت و شلوار نرفتی دسشویی تا حالا ؟؟  دومی ـ واستا ببینم …. تو ماشینه … 

قلبم تو دهنم می زنه … نکنه منظورشون منم … یکی با عجله توی پارکینگ میاد و با صدای زمخت و فوقه بَمِِش عربده میکشه : مادرشو به عزاش میشونم بی ناموس رو … 

یکی شون میگه : یا ابرفرض … 

یکی دیگه شون تند میگه : مسیح ساره تو ماشینه… ایناها … 

سکوت برقرار میشه و بعد صدای تند قدم برداشتنه کسی سمت ماشین رو میشنوم. 

ـ مسیح واستا .. 

ـ مسیح هوووش ، کجا … ؟

… تا به خودم بیام یکی بازوم رو محکم میگیره و میکشه … از ماشین بیرونم میاره و من هنوز نفهمیدم چه خبره که نصف صورتم درد میگیره … حس میکنم کوبیده شدم . می خوام پرت شم که بازوم رو میگیره و نگهم می داره … 

کلاه شنلم از سرم عقب می افته … هر سه نفر که تا اون موقع داد و بیدا می کردن تا جلوی مردکه مسیح نامی که کم از غول نداشت رو بگیرن ساکت میشن … نگاه ترسیده و بهت زده م توی صورت بهت زده ی همون لعنتی میخ میشه…  لعنتی ای که از من بلند تر و خیلی ورزیده تره … لعنتی ای که ترسناکه اون ابروهای گره خورده ش که خیره ی منه و سر در نمیاره که من عروسش نیستم ! اگه عروسش نیستم ، پس کی ام ؟! 

یکی از پسرا میگه : این که ساره نیست ! 

اصلا اینا کی هستن ؟ … حس می کنم بازوم داره خورد میشه … زل زدم به چشمای وحشی و سیاه رنگه مرد رو به رویی با کت و شلوار مشکی و کراوات سرخ رنگش … یکی از پسرا جلو میاد و بازوی دیگه م رو میگیره و میگه : مسیح دستش خورد شد ، ولش کن لامصب ! 

مسیح انگار تازه به خودش میاد و بازوم رو ول میکنه … نگام میره سمت نفر دیگه که بازوم رو گرفته … همون مرد ده دقیقه ی پیشه که تخت سینه ش کوبیده شده بودم و بینه بهبهه ی ترس و فرارم میگفت گوشواره م رو بگیرم! 

اینا آدمای اون لعنتی نبودن … دو پسر دیگه عقب تر از مسیح ایستاده بودن و من سوت یکی از اونا رو شنیدم و بعد صداش : اوووووف خدا کلاغ برده ، پری داده ! 

پسر کناریش که بهت زده ی منه سمتش برمیگرده و زیر لب میگه : خفه شو کسری ! 

صدای مسیح رو میشنوم : چه خبره اینجا ؟ تو توی ماشینه من چه غلطی میکنی ؟ 

سمت پسر دیگه که بازوم دستشه برمیگرده و عصبی با صدای بلندتری میگه : چه خبره اهوارا …. چه خبره توی این خراب شده ؟ ساره کدوم قبرستونیه ؟! 

اهورا بازوم رو فشار میده که عقب تر برم … انگاری میدونه که دوستش داغ کرده و امکان داره آتیشش دامنه من رو بگیره … منو پشت سرش میبره و رو به مسیح میگه : دو دقیقه آروم باش ، من نمی دونم کدوم گوری رفته … 

مسیح از عصبانیت سرخ میشه … رگ گردنش بدجوری ورم کرده و گوشه ی چشمش بالا می پره و داد میزنه : تو گه خوردی نمیدونی … من با اون بی پدر طی کردم …. چک دادم دستش که امشب باشه … کله طایفه بالا منتظره عروسن

  …

کسری جلو میاد و دستش رو روی بازوی مسیح میگیره : مسیح دادا… 

مسیح با خشم تخت سینه ی اون میکوبه و میگه : داداشه چی ؟ کشکه چی ؟ آبروم ِگِروعه …. اون بالا حاجی منتظره تیز بگیره بهم … 

برمیگرده که باز نگاهش به من می افته و جلو میاد .. اهورا رو کنار میزنه و میگه : واستا بینم ، میگمت تو ماشینه من چه گهی می خوردی تو ؟ 

این غوله بی شاخ و دم ترسناک تره … ترسناک تر با اون اخماش … انگار اهورا برام مامن شده که با ترس نگاش میکنم و مسیح داد میزنه : کری مگه ؟! 

کسری ـ خب شاید لاله… 

پسرک کناری که هنوز نمی دونم اسمش چیه چشم غره میره و به مسیح اشاره میکنه ینی لال شو که مسیح توپشپره … 

مسیح انگار فقط منو میبینه و چشماش رو ریز میکنه و میگه : نکنه دستت تو یه کاسه س با اون افریته … 

جلو میاد و باز بازوم رو میگیره و سمت خودش میکشه … خم شده و صورتش یه سانتی صورتم قرار میگیره و من قلبم هنوزم توی دهنم میکوبه … چهره م از درد درهم میشه و با لکنت میگم : نـ .. نه به خدا … مـ .. من … 

بغض کرده میگم : و… ولم کن … 

مسیح نرمش به خرج نمیده و در عوض فشار انگشتاش رو بیشتر میکنه و همین موقع صدای دویدن چند نفر میاد که وارد پارکینگ میشن … مسیح اونقدری عظیم الجثه هست که نتونم پشت سرش رو ببینم و در عوض صداشون رو میشونم : 

ـ شما از اون ور برین … 

ـ نیست … به والله نیست … وجب به وجب گشتیم … 

یکی دیگه ترسیده میگه : آب شده باشه تو زمین رفته باشه باید پیداش کنیم … آقا سرمون رو میبره و توش کاه پر میکنه اگه عروسش رو نبریم ، حالیتونه ؟ 

مسیح می خواد برگرده که من قدمی جلوتر میرم و صوررتم رو توی سینه ش قایم میکنم … می لرزم و می دونم اون آقایی که اونا ازش حرف میزنن اگه پیدام کنه نفسم به دوم نرسیده از هستی ساقطم میکنه بابت این فرار اونم تو شب عروسی جلوی مهمونای گردن کلفت تر از خودش … مسیح ترسناک تر از آقای اوناس اما الان تنها پناه گاه من می تونه باشه برای فرار کردن ! 

مسیح می خواد هلم بده که اهورا بازوش رو میگیره و آروم میگه : شاید واقعا ترسناکن که می ترسه … 

صدای پوزخند مسیح رو می شنوم که میگه : آره ، حتمی سر و گوشش جنبیده که ننه ش خواسته ببنده تش بیخه ریشه یه نره خری ! 

خواست عقب بره که با دو دستم یقه ی کتش رو گرفتم و نالیدم : التماست میکنم … 

با اخم های درهمش نگام کرد که اشکام از گونه هام سر می خوره و میگم  : بهت التماس میکنم … تو رو خدا… 

کسری و یه پسر دیگه و اهورا به ما نگاه میکنن و مسیح حتی دلش نرم نمیشه … سنگ تر این حرفاس که چند نفری نزدیک ما میشن و کسری صدا بلند میکنه : به افتخار عروس دوماد … 

همه به سمتش برمیگردیم که با لودگی دست میزنه و اهوارا و پسرک دیگه که انگار نقشه ش رو می فهمن دست میزنن و کسری سوت میکشه و میگه : یاشار توله سگ بلند تر دست بزن ! 

همون چند نفری که داخل اومده بودن بیرون می رن و مسیح هولم میده و من عقب می افتم . به اهوارا که کنارم ایستاده بود می خورم و اهورا دستش رو دور کمرم حلقه میکنه تا نیفتم و مسیح عصبی به کسری میگه : چه غلطی می کنی تو نسناس ؟ عروس و دوماد خره کیه ؟ 

کسری میگه : خان داداش ، دِ آخه نوکرتم … چرا لولو رو ول نمی کنی هلو رو بچسبی ؟  با چشم به من اشاره میکنه و اهوارا از من فاصله میگیره و میگه : همین رو ببر بگو زنمه …. 

چشمام گشاد میشه ، منو ببره بگه زنشم ؟ کجا ببره ؟ اصلا این چه جور عروسی ایه که کسی عروسش رو نمیشناسه طوریکه می تونن منو جای عروس جا بزنن ؟ اصلا مگه خانواده ی عروس نیستن که می خوان منو به ریشه این نره غوله هرکول ببندن ؟ اما زیاد برام مهم نیست و دلنگرون فقط به ورودی پارکینگ نگاه میکنم …. من حاضرم امشب نقش عروس رو بازی کنم …. حاضرم مسیح و اخم و تخم و این همه عوضی بودنش رو تحمل کنم … اما برنگردم… فقط امشب

  !

صدای اهورا رو می شنوم : تو یه عروس خواستی خدا هم بهت داده … ببرش برو تو تا مادرت نیومده بی حیثیتمون کنه … 

به سمتشون نگاه می کنم و منتظرم ببینم چی میشه و ته دلم لحظه شماری می کنم برای از اینجا رفتن،  مسیح عصبی تر میگه : چی داری واسه خودت اراجیف می بافی ؟ اینو ببرم بگم چند مََنه ؟ بگم عروسه ؟ اونم این ؟  کسری ـ ببر بگو هزار مََنه …. تو به مََنش چیکار داری ؟ ببر امشب قال قضیه رو بکن … 

مسیح کلافه و عصبیه ، یه درصد هم ممکن نیست راضی بشه و من خودم دست به کار میشم . جلو میرم و بی فکر به اینکه اصلا این مراسم جریانش چیه ؟ مسیح کیه و عروس کجاس ؟ میگم : تو رو خدا … فقط امشب … امشب منو ببر از اینجا… 

با اخم های درهمش نگام میکنه و میگه : ننه ت کو ؟ بابات کو ؟؟ کی هستی ؟ چی کاره ای ؟ 

یاشار ـ بابا مگه از بهزیستی می خوایش که براش خانواده پیدا کنی ؟ بردار ببر شکر کن خدارو لامصب … ماشینت شبیه لپ لپ یه عروس بود شده دو تا عروس … دیگه چه مرگـ… 

مسیح پر حرص نگاش میکنه : میام دک و پوزت رو آسفالت میکنما … می بندی یا ببندمش برات ؟ 

یاشار ساکت میشه و کسری میگه : مسیح تو رو به خدات کوتاه بیا ، مامان رو سکته نده … همه بالا منتظرن… 

مسیح داد میزنه : باید عقدش کنم … عقد … عقد می فهمین ینی چی ؟ 

هرسه ساکت میشن و من زیاد تو قید و بند عقد و عروسی و این حرفا که توی ایران بابه و یه عُُرف حساب میشه نیستم و بی هوا میگم : خب چه اشکال داره ؟ عقد یا هرچیزی ، تو هرکاری که بگی میکنم … 

هر چهار نفر با چشم های گشاد شده نگام میکنن و من با بغض میگم : تو رو خدا نجاتم بدین… 

مسیح پوزخند میزنه و اهوارا چشماش رو ریز میکنه و میگه : ینی تو نمی دونی شرایط عقد چیه ؟ اصلا شناسنامه ت کو ؟ 

تند جواب می دم : پشت شمشادا توی باغچه ، ضلع شمالی ساختمون … 

کسری بی حرف از پارکینگ باعجله بیرون میره مسیح دستی لابه لای موهای درست شده ش میکشه و میگه : خر مخه شما رو گاز گرفته  ، شیش میزنین سه تاتون … 

پنج دقیقه هم نمیشه که کسری بر میگرده و با چهره ای بامزه  شناسنامه رو میده به اهورا … اهورا شناسنامه رو باز میکنه و با دیدنش می گه : گاومون زایید همین رو کم داشتیم ! 

یاشار ـ چشه مگه ؟ 

اهوارا ـ نهان اُُرگان … متولد استامبول ترکیه … همه ش ۱۸ سالشه! 

مسیح ـ  ۱۸ ؟؟؟

یاشار نفسش رو با خیال راحت بیرون میده و میگه : خب خداروشکر یارو هرجایی نیست ، بدبخت خارجیه که میگه عقد و هرکاری که میگی میکنم! 

صدای کسری رو می شنوم که با تلفن حرف میزنه : الو …  الو سروش هرکوفتی دستته بذار زمین بیا تو پارکینگ ساختمون … خفه شو زود بیا … مُُهرت همراهته ؟ لامصب مهر دفتر خونه ت رو میگم … خب حله زود باش بیا … 

تلفن رو که قطع میکنه مسیح دست به سینه میشه و به ماشینش تکیه می ده و به خاطر هیکل درشت و فوق

سنگینش کمی ماشین پایین میره و میگه : فردا پس فردا این بچه صاحاب پیدا کرد و گفت شما نره خرا سرش کلاه گذاشتین خرخره ی سه تاتون رو می بُُرم ! 

یکی با عجله به همراه کیفش داخل پارکینگ میشه و با دیدن ما سمتمون میاد .. تا چشمش به من می افته کمی مکث میکنه و من میگم آسوی لعنتی خدا بگم چیکارت کنه که به آرایشگر گفتی هرچی هنر داره روی صورت بیچاره م پیاده کنه …. سمت کسری برمیگرده : چیه ؟ چی شده ؟ 

کسری تند میگه : زود باش گواهی رضایت والدین بنویس …. چه می دونم ، از اینا که اجازه میدن دختر عقد کنه …

سروش ـ چرا چرت و پرت میگی ؟ 

مسیح میگه : اعصاب عربده کشی سر تو رو هم ندارم ، دست و بالت پُُره از اینکارا یکیش هم برا ما بساز ، ها ؟  مسیح راه اومده … انگاری وقتی فهمیده که من اصلا ایرانی نیستم خیالش راحت شده که براش شری ندارم … راحت شده که عقد و این چیزا زیادم برای ما مهم نیست و من فقط می خوام فرار کنم … اون منو نجات میده و منم جای عروسش رو امشب میگیرم و منم نجاتش میدم … فردا آفتاب نزده میرم و تورج رو پیدا میکنم … با هم میریم از این جا … میریم و دور میشیم از این بدبختیا که مامان ساخته … مامان ؟ … بغضم رو از سر میگیرم … دلم تورج رو می خواد … اگه بفهمه عقد کردم چی ؟ نه ، مسیح همینطوریشم نیم نگاهی به من ننداخته و معلومه که خودش پرتم میکنه از خونه ش بیرون …. من فقط می خوام از این ساختمون لعنتی برم بیرون … بیرون رفتنم نمیشه مگه اینکه عروسه یه داماده دیگه باشم که شنل سرمه ! 

به مغز هیچکس خطور نمیکنه که امشب عروسه یکی دیگه از مراسمای این ساختمونم گم شده و من جاشو میگیرم … نوچه هاش هنوز در به دره گشتن دنبال منن … من حاضرم ده هزار بار با مسیح عقد کنم ولی برنگردم … عقد چیه ؟ فقط یه شناسنامه ی رنگ شده که میتونم برم ترکیه و غیابی جدا بشم … به همین راحتی…. 

سروش شاکی برگه ای که خودش نوشته و مهر کرده رو دوره میکنه و میده به مسیح … تموم مدت مسیح با پوزخند برگه رو میبینه و رو به سه تا دوستاش میگه : حاجی بفهمه ۱۸ سالشه که دیگه معرکه س …. همینطوریشم لام تا کام چفت دهنش با من باز نمیشه…. 

یاشار ـ والا منم جاش بودم فکر میکنم اگه بفهمم با یه دختر ۱۸ ساله بودی چفت دهنم باز نمیشد هیچی … لای در خونه مم روت باز نمیکردم ! 

کسری ـ اگه ساره سر و کله ش پیدا بشه چی ؟

مسیح عصبی تکیه ش رو از ماشینش میگیره و می گه : گه خورده برگرده … ) رو به اهورا ( برگشت میگی بره وقتی بیاد که امانتی رو تحویل بده و بذاره بره … والسلام … 

به سمت منم برمی گرده و می گه : خوب گوشاتو باز کن ببین چی میگم بچه ، امشب که بگذره و مهمونا برن ، دمت رو می ذاری روی کولت و می ذاری میری …. تا خودم خبرت کنم و بگم محضر کجا بیای تا اسمت پاک شه ، حالیته که

…. ها ؟ 

خوشم نمیاد از این بالا نگاه کردن و این همه تکبرش … اما چاره ندارم و تند سر تکون میدم که میگه : یالا بریم! 

اهورا حواسش جمع تره و جلو میاد یه قدمی من می ایسته و دست میبره پشت سرم … کلاه شنلم رو روی سرم می ندازه و عطرش تو مشامم می پیچه … هنوز کلاه رو پایین نیاورده که کسری دستمال به دست جلو میاد و پای چشمم میکشه … دور لبم رژای پخش شده رو پاک میکنه و میگه : دخملمون خیلی شلخته س … 

کم سن و سال بودنم رو به روم میاره و به خاطر لحنه مهربونش جای اینکه شاکی بشم بغض میکنم … جز تورج منجنس مخالفی رو که بد نگام نکنه ندیدم ! 

کسری زیر لبی میگه : ای دستت رو جای نون بخوری مسیح دراکولا … پای چشمت کمی کبوده … 

لبخند نصف نیمه ای میزنم و اهوارا میگه : آها ، راستی گوشواره ت …. 

گوشواره رو خودش کنار کسری می ایسته و گوشم میندازه … 

مسیح میگه : چیکارش میکنین ؟ ول کنین بریم … الان ماهرخ میاد زنده مرده مون رو یکی میکنه ! 

کسری کلاهم رو پایین تر میکشه و بعد از چند ثانیه یکی دستم رو میگیره … یه دست داغی که سرمای یخزده ی دستام رو میگیره … از استرس اونقدر لبم رو جویدم که مزه ی خون رو حس میکنم و بی اختیار دست مسیح رو محکم میگیرم … دستی که تقریبا دو برابر دست منه و من کنار مسیح اصلا به چشم نمیام … مشخصه که فیتنس کار یا ورزشکار و یا هرکوفته دیگه ایه …. راه می افته و منم کنارش قدم برمی دارم . نگام به زمینه و فکرم کنار اینه که باید فردا برم شرکت تورج ؟ اگه برم و اون مردکم اونجا باشه چی ؟ باید برم باشگاهش ؟ برای پس فردا بلیط گرفته بود برای دوتامون … تا پس فردا باید خودم رو برسونم … 

همگی سوار آسانسور میشیم و من با خودم میگم که الان با پنج تا پسر توی آسانسورم و چشم و دل تورج روشن … دلنگرونم و فقط می خوام از این ساختمون کوفتی بیرون برم …. 

سروش زیر لبی داره غر می زنه بابت این همه خلافی که برای این چهار تا پسر تا حالا انجام داده و مسیح با پنجه ی پاش کف آسانسور ضرب گرفته …. دستم هنوز توی دستشه و خیلی نمیگذره که اهورا یه دست گل رو سمتم میگیره و من دست گل سفید رنگ رو میگیرم …. صدای دینگ و بعد باز شدن درهای آسانسور…. 

همه بیرون میریم که صدای یه دختری رو میشنوم : کجایین شما ها ؟ یه ساعته که از مراسم میگذره … وا ، چرا عروس رو کادو پیچ کردین ؟ 

دستای ظریف یه خانومی جلو میاد و بندهای شنلم رو باز میکنه و شنل بلندم رو درمیاره … موهای بلندم فرهای درشت شده و سیاه رنگ بودنشون تضاد جالبی با سفیدی لباس عروسم داره … با اینکه فرشده تا باسنم اومده و تور بلندم که دورش دانتل کار شده هم روش رو گرفته یه قسمت از موهامم بالای سرم گوجه ای جمع شده و این از برکت پر پشت بودنه موهامه … لباس عروس دکلته با یقه ی تور و آستین های توری دانتل کار شده … کمرم بازه و دنباله ی لباس عروس بلنده و به واسطه ی این همه دویدنم کمی پایینش خاکی شده … دختر روبه رویی زیر آرایش غلیظ و شیکش خیلی قشنگ شده و اول کمی مکث میکنه و بعد میگه : ای جاااانم ، خانوم کوچولومون چقدر نازه …. ماشاالله …

ماشاالله …. خان داداش گل کاشتی …. 

مسیح بی اهمیت میگه : اگه بری کنار میریم تو … 

کسری ـ وجدانا از مسیح سرتره ، مگه نه سودابه ؟  سودابه میخنده و میگه : داداشم حرف نداره …. 

کسری ـ دراکولاتون ارزونیتون ! 

مسیح شاکی میگه : اوهََه …. بسه بریم تو … 

لب پایینم رو گاز میگیرم و بی هوا نگاهم به اهوارا می افته و اونم داره نگام میکنه … لبخند ملایمی میزنه و می دونم که می خواد بهم آرامش تزریق کنه ، این پسرا از راه نرسیده و من رو نشناخته انگاری با بودنم خوب کنار اومدن که هر کدوم به طریقی می خوان با اوضاع به وجود اومده به روی خودشون نیارن که من عرس نیستم ! …. اهورا می خواد بگه هیچی نیست و زود این شبه لعنتی تموم میشه و فرداش تو میری خونه تون … اما واقعا فردا میرفتم خونه مون ؟!!؟!

دلشوره دارم و حس میکنم هیچی اون طوری که من دلم می خواد پیش نمیره ! 

داخل میریم و موج ادکلن و اسفند و جیغ و هورا با موسیقی توی صورتم کوبیده میشه و من نا خود آگاه خودم رو به مسیح نزدیک تر میکنم … چیزی نمیگه و انگار اونم ناخود آگاه دستم رو محکم تر توی دستش میگیره … ما امشب مجبوریم برای همدیگه نقش بازی کنیم تا جفتمون از این معرکه دربیایم … یه خانوم میان سال جلو میاد و اسکناس های درشت به خدمه ی سالن بابت اسفند دود کردنش میده و زیر لب مرتب دعا میخونه و توی صورت ما فوت میکنه …. برق اشک رو توی چشماش میبینم و حس میکنم باید رابطه ی نزدیکی با مسیح داشته باشه و حدسم درست از آب در میاد وقتی زن جلو میاد و منو بغل میگیره و میگه : الهی قربونت برم عروسه خوشگلم … عروسکم … خوش اومدی به خانواده مون …. خوش اومدین ! 

خوش اومدین ؟؟ من با مسیح رومیگه ؟ واا … مسیح مگه از قبل تو خانواده شون نبوده ؟ نمی فهمم منظورش رو و بقیه هم دورمون حلقه میزنن و کل میکشن و جیغ میکشن … کسری و یاشار سوت میزنن و اهوارا فقط زل زده به من و مسیح و حس میکنم اونم زیاد راضی نیست … 

نفس عمیقی میکشم ، مسیح دستم رو میکشه سمت یه دری …. با هم داخل میریم و من سفره عقد خیلی قشنگی رو میبینم … با دکور سفید نقره ای … چند تا خانوم میان سال و چند تا آقا هم اونجا هستن … با مسیح تو جایگاه عروس و داماد اونم بالای مجلس میشینیم … 

کسری کنار مسیح ایستاده و خم میشه…  بیخ گوش مسیح زمزمه میکنه : ماهنوش رو کارد بزنی خونش در نمیاد ،نقشه هاش رو قهوه ای کردی … 

مسیح نچی زیر لب میکنه و میگه : جای این خاله زنک بازیا برو مدارک رو بده عاقد ، ندی به حاجی … گندش در بیاد عروس هنوز شیر خواره س نمیذاره عقد کنیم و گند می زنه به مراسم …. 

کسری بلند میشه و من به سمت مسیح برمیگردم …. نگاهش به روبه روعه و میشنوم که میگه : چیه ؟ بچه نیستی مگه ؟ 

به رو به رو نگاه میکنم و می بینمش که از آینه ی روی سفره نگام میکنه و میگم : بچه بودم اینجا نبودم ! 

پوزخند میزنه و میگه : حالا که عروس شدی بزرگ شدی ؟ 

چه جوابی بدم ؟ بگم منم دلم نمی خواسته ؟ بگم اگه مجبور نبودم اینجا نبودم ؟ ساکت فقط نگاش میکنم و میگه

: دقیقا اگه بچه نبودی اینجا نبودی ! 

به اینکه جای عروس گمشده ش نشستم و راضی ام برای اینکه زنش بشم و شناسنامه م رو از اسمش پر کنم اشاره میکنه و من میگم : فقط بین بد و بدتر … بد رو انتخاب کردم! 

نگاهش رو ازم میگیره و چیزی نمیگه …. اونقدری از استرس و ترس پر هستم که نگام رو نچرخونم و ببینم چی میگذره توی این مراسم …. همون خانومی که منو عروس خوشگلش صدا زده بود جلو میاد و میگه : چرا معذبی عزیز دلم ؟ منم جای مادرت … 

سر بلند میکنم و زوری لبخند میزنم … کنار میره و بالای سر منو مسیح می ایسته که نگام به یه خانوم میانسال میفته که مشکوک نگاهم میکنه … خوشم از نگاهش نمیاد … خوشم نمیاد اما اونقدر ذهنم درگیر هست که نفهمم چهمرگشه و فکرم پیشه بدبختیای خودم باشه … 

عاقد مدارک رو از کسری میگیره و بعد از بالا پایین کردن نوشته هایی که سروش پایین نوشته و مهر زده شروع

میکنه به عربی حرف زدن …. برای بار اول که ازم می پرسه می خوام زنه مسیح بشم …. دهن که باز میکنم بله بگم مسیح دستم رو فشار میده و با چهره ی مچاله شده به سمتش برمیگردم . سودابه بلند میگه عروس رفته گل بچینه و من معنیه این چیزایی که میگن رو نمیدونم … بار دومم میگه و من این بار انگار برام جا افتاده که باید سکوت کنم و سودابه میگه رفتم گلاب بیارم ! لبخند ملایمی می زنم و انگاری خوشم میاد از این رسم و از این خرافه های بامزه …. بار سوم که میگه همه ساکت شدن که ماهرخ مادر مسیح جلو میاد و جعبه ی سرویس طلای سفید رو جلوم میگیره و میگه : زیر لفظی دختر خوشگلم ! 

از اینکه هی دخترم دخترم میکنه خوشم میاد … یه جورایی انگار صادقانه اس …. من حتی شنیدن این کلمه هم برام حسرت شده بود و چقدر مادرم در حقم ظلم کرده …. 

سرویس رو کنار سفره ی عقد میذاره و عاقد بیچاره برای بار چهارم میپرسه خانوم نهان ارگان آیا بنده وکیلم شما را به عقد دائم آقای مسیح یکتا در بیاورم ؟ 

باز همه ساکت شدن و من منتظرم این بار برم یه چیز دیگه بیارم که مسیح دستم رو فشار میده و زیر لبی میگه :

لال شدی ؟ بگو بله … 

هول میکنم و میگم : اِوِِت … ) بله به زبان ترکی استامبولی ( 

سکوت محضی سالن رو میگیره و این بار مسیح هم به سمتم برگشته که تند و هول میگم : یعنی بله ! 

هنوز همه متعجب منو نگاه میکنن که همون خانوم میانسالی که حس خوبی بهش نداشتم بلند میگه : چقدرم هوله عروسمون !!!  

جمله ش انگار همه رو از حالت تعجب و سوالی درمیاره که همه دست میزنن و ماهرخ چشم غره میره به اون خانوم و میگه : مبارکه ! 

تنها کسیه که میگه مبارکه و من حس میکنم اینجا و توی این خانواده چیز هایی هست که نشون میده زندگیه مسیح هم چندان آروم نیست ! کی میدونه که چه خبره و قراره چه خبر بشه ؟!؟! 

تک و توک از سالن عقد بیرون میرن و فقط یه مرد میان سال با موهای جوگندمی که نصف بیشترش سفیده می مونه و کنار ماهرخ می ایسته . با اخم به ما نگاه میکنه و به من محل نمیده ! چی باعث شده که از عروس تا حالا ندیده و نشناخته ش بدش بیاد رو فقط خدا میدونه …. اخم آلود به سمت مسیح نگاه میکنه و میگه : به این میگن مردونگی پسر … به اینکه مرد باشی و پای خبطی که کردی بمونی ! 

ماهرخ ـ من فکر میکردم اسمش ساره س …. 

کسری تند میگه:  مادره من  ساره صداش میکنن ، اصلی نهانه …. 

برای اولین بار پدر مسیح به من نگاه میکنه و میگه : مبارکه … 

مبارکه ای که میگه بیشتر شبیه مبارک نباشه س …. تموم مدت با اخم بهم نگاه میکنه و من نمی دونم دلیلش رو … مثل مسیح درشت هیکله و ردیف ریش مرتب شده ش و تسبیح یاقوتی قرمز رنگه دستش نشون میده که مذهب سرش میشه … زیر لب میگم : ممنون… 

عاقد گفته دو روز دیگه برای گرفتن شناسنامه ها و سند ازدواج و عقد نامه و اینا بریم پیشش … همه بیرون میرنو میمونیم منو مسیح ! 

روی صندلیش لم میده و من بلاتکلیف تو اتاق ایستادم و میگم : اینجا باید چیکار کنیم ؟ 

با اخم نگام میکنه و میگه : همون کاری که تازه عروسا میکنن … 

ابروهام رو بالا میدم و ساده لوحانه میگم : تازه عروسا مگه چیکار می کنن ؟  پوزخند صدا داری میزنه و میگه : از مدرسه آوردنت عروست کنن ؟؟  اخم میکنم و میگم : فکر نکنم حرف بدی زده باشم ! 

از جا بلند میشه و دستاش رو از گوشه های کتش رد میکنه و خونسرد قدم به قدم نزدیک میاد و میگه : تا بد از نظر تو چی باشه ! 

وقتی به یه قدمیم می رسه نا خود آگاه منم با هرقدمش عقب میرم و کمرم سردی دیوار رو حس میکنه و میگم :

داری چیکار میکنی ؟ 

دستاش رو از جیبش در میاره و از دو طرف سرم رد میکنه … به دیوار پشت سرم تکیه شون میده و خم میشه …. صورتش به یه وجبی صورتم میرسه … از ترس آب دهنم رو قورت میدم و ترسیده نگاش میکنم که میگه : همون کاری که تازه عروسا میکنن ! 

ـ بـ … برو عقب …. 

اخم میکنه : بدت اومد ؟ 

با همون رنگ پریده م میگم : تو رو خدا برو عقب …. 

اخمش غلیظ تر میشه و میگه : زیپه دهنت رو میکشی و دقه به دقه زر مفت تحویله من نمیدی امشب … خوشم نمیاد از دختر آویزونی که التماس میکنه بگیرمش ! 

وا رفته نگاش میکنم که در اتاق بی هوا باز میشه … 

ـ هیییع … ببخشید تو رو خدا… 

سرم رو برمیگردونم و با دیدن سودابه با چهره ی بیچاره نگاش میکنم و امیدوارم که مسیح خجالت بکشه و فاصله بگیره … اما یه سانت هم جا به جا نمیشه و نگاهش رو روی نیم رخ صورتم حس میکنم که سودابه ریز میخنده و میگه :

چقدرم داداشم خجالت کشید … 

باز در اتاق رو میبنده و من جرات نمیکنم رومو برگردونم تا به مسیح نگاه کنم … صداش رو بیخ گوشم میشنوم که زمزمه میکنه  : امشب اگه درز کنه که تو ساره نیستی خودم نیستت میکنم ! روشنه ؟ 

نفس داغش پوست زیر گوشم را ناز که نه ، ولی می سوزونه … میترسم و چیزی نمیگم که با دستش بازوم رو میگیره … همونجایی رو فشار میده که پایین تو پارکینگ فشار داده بود و از درد باز چهره م درهم میشه و مجبور میشم نگاش کنم … بغض کرده سری به نشونه ی آره تکون میدم که انگار راضی میشه … بازوم رو ول میکنه و فاصله میگیره … راه نفسم انگار باز میشه که پوفی میکشم و تکیه م رو از دیوار میگیرم … تحمل کردن مسیح از الان تا یکی دو ساعتی که مراسم تموم میشه خودش صبر میخواد و تحمل ! 

ضربه ای به در می خوره و این بار ماهرخ داخل میشه : بچه ها ، ببخشید اومدم … ولی باید بریم پیش مهمونا دیگه

   …

ماهرخ به دلم نشسته و من نفس عمیقی میکشم و خیالم راحت میشه که بالاخره می ریم بیرون و با مسیح تنها نمیشم … جلو میاد باز دستم رو میگیره و با هم از اتاق بیرون میریم …. شلوغه و صدای آهنگ کلافه م میکنه … نهلبخند میزنم و نه حرفی میزنم… 

من و مسیح تو جایگاه عروس و داماد میشینیم و هر دو اخمو هستیم… حتی یک کلمه هم حرف نمیزنیم … خانومی

که سر عقد اخم کرده بود و من حسه خوبی بهش نداشتم جلو میاد و کنار مسیح می ایسته و میگه : چی شده خاله قربونت برم ؟ چرا سرحال نیستی ؟! 

مسیح با همون اخمش دستش رو دور شونه های من میندازه و منو سمت خودش میکشه … چشمام چارتا میشه ، اما مسیح رو به خانوم میگه :  چرا باید بد باشم ماهنوش جان ؟ آدم ساره رو داشته باشه و بد باشه ؟ 

ماهنوش به زور لبخند میزنه و میگه : پدر و مادرش برای جشن ازدواج دخترشون برنگشتن از اروپا ؟  مسیح ـ تاجرن و سرشون شلوغه ، مثل ماها که بیکار نیستن ! 

ماهنوش به سمت من بر میگرده و میگه : حتما سخته که پدر و مادرت نیستن … 

دهن باز میکنم میخوام جواب بدم که کسری با خنده از کنار ماهنوش میگذره و کنار من روی صندلی میشینه …

جای من جواب میده : آخ که همون جوابی رو که تو پارکینگ به من دادی به ماهنوش جونم بدیا ، کیف میکنم ! 

هنوز دست مسیح دور شونه هامه و من سمت کسری نگاه میکنم … من چیزی به اون نگفته بودم که …. کسری با لبخند پیروزی رو به ماهنوش میگه : بهم گفت مسیح جای هرکسی رو که دوست داشتم باشه و نیست رو برام گرفته و فوضولیاش به من نیومده … در این حد عروسمون پرروعه ! 

خنده م میگیره از اینکه کاملا مستقیم به اون میگه فوضول و ماهنوش با چهره ی سرخ شده از عصبانیتش لبخند میزنه و پر حرص میگه مبارکه … ازمون که فاصله میگیره مسیح به طرز وحشتناک و تندی ازم فاصله میگیره … نمیفهمم مشکلش چیه ! حس میکنم از غروری که برای خودش ساخته می خواد محافظت کنه ! کسری با خنده به سمتم خم میشه و کنار گوشم میگه : سر به سرش نذاری ، هاریش عود نمیکنه ! 

برای اولین بار در طول این هفته می خندم و میگم  : دیوونه ! 

مسیح که خنده م رو میبینه سمتمون خم میشه و میگه : نیشت بد شل شده ها ! 

خنده م رو جمع میکنم و چیزی نمیگم . مسیح انگار از من متنفره … دو سه ساعتی جمع رو تحمل میکنیم … خیلی سراغمون میان تا مثل هر عروس و داماد دیگه ای بریم وسط و برقصیم … هر بار مسیح با اخم و تخم رد میکنه و دخترها با ترحم و دلسوزی به من نگاه میکنن … بدم میاد از اینکه منو نا دیده میگیره … 

اخر وقت میشه و مهمون ها تک و توک خداحافظی میکنن … ماهرخ و سودابه جلو میان و ماهرخ میگه : مسیح پسره گلم ، بذار بیایم دنبال ماشین عروس … زشته به خدا … 

التماس وار حرف میزنه و مسیح حرفش یه کلامه : نه ماهی … گفتم نه یعنی نه ، خودت میدونی حرف بزنم خدام بیاد پایین عوضش نمیکنم … این مسخره بازیا رو جمع کنین … 

ماهرخ دلسوزانه به سمت من برمیگرده و میگه : خب شاید دخترم دلش بخواد … 

مسیح : دلش بیخود می خواد ، وقتی من میگم نه اونم باس بگه نه … 

سمت من برمیگرده و میگه : مگه نه ؟! 

اخم میکنم و این همه زور گو بودنش اعصابم رو خورد کرده که میگم : نه ! 

ماهرخ لبخند میزنه و حس میکنم راضی ام که دنباله ی حرف ماهرخ رو گرفتم و جواب رد دادم به مسیح که با اخم بازوم رو میگیره و لابه لای دندونای چفت شده ش باز تکرار میکنه : مگه نه ساره ؟!؟! 

لعنتی حس میکنم بازوم دیگه به دردم نمی خوره … از غروب مرتب بازوم رو گرفته و فشار میده و دردش الان خیلی طاقت فرسا شده و شک ندارم فردا صبح کبود میشه و با بغض میگم : آ … آره … 

بازوم رو ول میکنه و رو به مادرش میگه : وقتی میبینی اعصاب ندارم ، بیخیالش شو … به حاجی تونم بگو آخرشم ریشه مارو گیر دادی! 

از ما سه تا فاصله میگیره و من دست دیگه م رو میذارم روی بازوم و به مسیح که میره سمت اهورا نگاه میکنم .

صدای ماهرخ رو میشنوم : الهی بمیرم ، به خدا مسیح اینطوریا هم نیست … 

سودابه : مادر من فکر کنم ساره خودش مسیح رو میشناسه … 

ماهرخ ـ ولش کن ، باشه ؟ اصلا دنبال ماشین عروس بریم که چی بشه ؟ ها ؟ مگه نه ؟ 

بهش نگاه میکنم … دلم براش می سوزه ، میترسه باعث اختلافه من با مسیح بشه و لابه لای چشمای اشکیم لبخند میزنم و سر تکون میدم : بله ، درسته ! 

ـ حاج خانوم … ماهرخ جان… 

باصدای حاجی ، ماهرخ سمتش میره و سودابه عمیق نگام میکنه و میگه : زمین تا آسمون با تصورم فرق داری !

حتی صدات پشت تلفن ! 

بیخودی لبخند میزنم … نمی دونم راجع به چی حرف میزنه و باخودم میگم جواب ندادن بهتر از جواب دادنه… 

بالاخره شنل به سر کنار مسیح راه می افتم و هر دو سوار ماشین عروس میشیم .  

مسیح ویراژ میره و به جز کوپه ی زرشکی رنگی که اهورا راننده شه و کسری و یاشار توش جا گرفتن ماشینه دیگه ای دنبالمون نیست … 

زیر چشمی به مسیح نگاه میکنم،  یه دستش روی فرمونه و آرنج دست دیگه ش لبه ی پنجره ی سمت خودشه … انگشت اشاره ش رو گذاشته روی لبش و به شدت توی فکره … یه لحظه می ترسم از این که با مسیح تنها بشم … حتما الان میره خونه … اگه بره خونه چی ؟ 

اگه مثل مازیار باشه ، یا مثل آبان باشه !  اون موقع تورج بود ، حالا چی ؟ چهره ی خندون مازیار که جلوی چشمم میاد ترس برم میداره و سمت مسیح برمیگردم ، میگم : الان … الان کجا میریم ؟  مسیح نگام نمی کنه و جواب میده : جهنم ! 

چقدر گوشت تلخ و چقدر روی اعصابه برام … صدای موزیک فوق بلند ماشین پسرا میاد و چقدردوست دارم جای اینجا ، اونجا باشم !!! 

کمی ساکت میشینم و باز می پرسم : نباید بدونم یعنی ؟ 

مسیح کلافه پوفی میکشه و خیلی ناگهانی فرمون رو سمت گوشه ی خیابون می چرخونه … ترمز میزنه … خم میشه و در سمت من رو باز می کنه و میگه : خوش اومدی … هری ! 

دهنم باز میمونه … کمی جلوتر ماشین پسرا پارک میشه و سه تاشون میان پایین … به مسیح نگاه میکنم و میگم:

یعنی چی ؟ 

ـ یعنی شَرِِت کم … فارسی نمی فهمی ؟  اخم میکنم : واقعا غیر قابل تحملی … 

اخمش شدید تر میشه … پیاده میشه و ماشین رو دور میزنه … در سمت من رو باز میکنه ، خم میشه و بازوم رو میگیره و منو میکشه بیرون از ماشینش … در و محکم به هم میکوبه … پسرا هم مثل من هاج و واج می مونن …پشت فرمون میشینه و تخت گاز میره !!!! 

کسری ـ هووووش … 

یاشار ـ عجب خریه ها ! 

اهورا ـ ای تو روحه بابات نره خر ! 

کسری ـ بابام رو چیکار داری ؟ این آدم نیست … ببین من چقدر خوبم … 

اهورا عصبی سمت کسری بر میگرده : تو پنج دقه ، پنج دقه محض رضای خدا خفه شو ! 

به من نگاه میکنه و میگه : بیا با ما بریم … 

اخم میکنم ، نگران میشم … با اینا برم ؟ با سه تا پسر ؟ با سه تا پسر جوون ؟! نا خود آگاه قدمی عقب میرم که اهورا عصبی میگه : ترسناکیم ما ؟  کسری ـ کم نه ، مخصوصا تو … 

با دلهره نگاهشون میکنم که اهورا کلافه دستی لا به لای موهاش میکشه و میگه : خب الان چه غلطی بکنیم ؟  یاشار ـ خب حق داره بنده ی خدا … سه تا لندهور بهش میگیم بیا بریم خونه ی ما ! 

کسری ـ میگم سمانه ، تا ببریمش پیشه اون! 

اهورا ـ عجب شب مزخرفیه امشب … خدا بگم حاجیتون رو چیکار کنه … 

کسری جلو میاد و یه قدمیم می ایسته ، میگه : شما بیا ، من میبرمت خونه سمانه یکی از دوست دخترامه … 

ابروهام بالا میره و میگم : یکیشون ؟!

کسری ـ به خدا ما از اون خانواده هاشون نیستیم … منتها سمانه از همون خانواده هاشونه … تو بیا ببرمت اونجا …

نترس … باشه ؟ 

اهورا ـ چاره ی دیگه داری مگه که دست دست میکنی ؟ حالیته اگه با ما نیای باید شب کنار خیابون بمونی یا نه؟ مسیح مغز نداره نمی فهمه ، توام نمی فهمی ؟ 

چاره ای نداشتم … نهایتا اینجا کنار این خیابون می موندم باید با یه عده به جز این سه تا می رفتم ، این سه تایی که دارن ازم اجازه میگیرن برای بردنم … چاره به جز اعتماد نبود … بی میل و دودل، با ترس جلو میرم و کسری در سمت شاگرد رو برام باز میکنه و میشینم .. کمی جمع و جور کردن خودم با این لباس عروس مسخره ای که وبال گردنم شده سخته … سرجام میشینم و کسری در رو میبنده . اهورا پشت فرمون میشینه و یاشار و کسری عقب سوار میشن …ماشین که راه می افته همه تو فکریم … اونارو نمی دونم ولی من دارم به این فکر میکنم که چطور با تورج ارتباط برقرار کنم ؟ 

ماشین جلوی یه ساختمون توقف میکنه و اهوارا میگه : چرا بین همه شون باید بیایم پیشه این آخه ؟  کسری ـ درست صحبت کن با اونا ، خانوم کوچیکه قصر کسری جونه! 

یاشار ـ ریـــدیـ … 

انگار حضور من رو حس میکنه و مابقی حرفش رو می خوره .. 

کسری ـ بی تربیت … 

از ماشین پیاده میشه و زنگ خونه رو میزنه … ما هم پیاده میشیم و کنار کسری صبر میکنیم که یه دختر فوق آزاد بیرون میاد … اینجا مگه ایران نیست ؟ ایرانه و سمانه با تاپ و شلوارک در خونه رو باز میکنه و جلوی سه تا پسر و من جولون میده .. با ابروهای بالا رفته به کسری نگاه میکنه و میگه : خیر باشه ! 

سلام میکنیم و کسری میگه : خوشگل خانوم ، اندازه ی یه شب می تونی این خانوم رو نگه داری ؟  سمانه اخم میکنه و میگه : کسری این خانوم چه نسبتی با تو داره ؟ 

کسری ـ هیچی والا ، در راه رضای خدا میگم …

سمانه : تو بیخود میگی … نیمه شب اومدی میگی اینو نگهـ … 

اهورا کلافه بین گفته هاش می پره و میگه : دوست دختره منه … با منه … 

همه با تعجب نگاش میکنیم و سمانه مشکوک میگه : با لباس عروس ؟ اهورا ـ باباش خواست به زور شوهرش بده نذاشتمش.. . 

سمانه ریز ریز می خنده و میگه : اصلا فکرش رو نمی کردم اهورا هم بعـــله … 

اهورا اخم میکنه و میگه : جا داری بدی یا نه ؟ 

سمانه ـ چیزی که زیاده جا ، منتها من فکر کردم کسری پاش کج رفته … 

کسری ـ کسری پاش جایی نمیره تو بذار اینو یه شب پیشه خودت … 

سمانه کمی کنار میره و من دو دل میرم تو خونه … پسرا خداحافظی میکنن … عجیب اینه که حسه غریبی میکنم ! حس میکنم باید با اونا می رفتم و چقدر کنار سمانه معذبم … خونه ی ویلایی نه چندان بزرگ که سمانه توش تنها بود

… به کاناپه اشاره میکنه و میگه : راحت باش … وایسا یه لباس راحتی بهت بدم ، اون در کنار اون راهرو حمومه بهتره یه دوش بگیری …. 

گوش میدم و چقدر ممنونشم که می خواد منو از شر این لباس و این آرایشای بیخودی نجات بده … بعد از دوش گرفتن و پوشیدن یه تاب خرسی صورتی با شلوارک کمی بالا تر از مچه پام یه نفس راحت میکشم … لباس عروسم رو می خوام مچاله کنم و بندازم توی سطل زباله که سمانه مانع میشه و با کلی خوشحالی ازم میگیرتش .. 

ـ خل شدی تو دختر ، لباس به این نازی … 

با چندش به لباس نگاه میکنم … همون لباسی که آسو به جای من رفته بود و انتخاب کرده بود . همون لباسی که هیچ خاطره ی خوشی برام نذاشته بود . سمانه در عوض با لذت نگاش میکنه و می دونم که داره نقشه میکشه تا چطور ازش استفاده کنه … پوفی میکشم و روی کاناپه دراز میکشم … صداش رو می شنوم : الحق که حق داشتی ، اهورا وجدنا خعلی آسه ! می ارزه به خاطرش به خانواده ت پشت کنی … 

نفسم رو طولانی بیرون میدم و حس میکنم من خیلی وقته به این نتیجه رسیدم که هیچی نمی تونه مثل یه خانواده ی امن به آدم خوش بختی بده حتی اهورای خیلی آس !  انگار سمانه اینو نفهمیده …. چشمام زود خواب می رن و من دیگه چیزی نمی فهمم … 

یه چیزی انگار روی اعصابم خط میندازه … صدای پشت سر هم آیفونه … با چشمای نیمه باز روی کاناپه میشینم و

سمانه ی خواب آلو از اتاقش بیرون میاد. .. ما هر دو خوابه خوابیم هنوز و انگار کسی که پشت دره خیلی عجله داره و  انگشتش رو از روی زنگ برنمی داره … 

سمانه عصبی دکمه ی باز شدن در رو می زنه و سمت من برمیگرده : یعنیا این سه تا برای من خواب و خوراک نذاشتن…. 

 چند ثانیه نگذشته که در باز می شه و اهورا تند داخل میاد … به سمانه میگه : کو ؟ کجاس ؟  سمانه ـ علیک سلام ، چی کجاست ؟  ـ دختره … 

سمانه روی کاناپه رو نشون میده:  ایناها … 

اهورا به من نگاه میکنه و با دیدنم جفت ابروهاش بالا می پره … خمیازه میکشم و از جام بلند میشم … هنوز خواب از سرم نپریده … جلوش می ایستم و میگم : سلام ! 

سر تا پام رو اسکن میکنه و سمانه با خنده میگه : قورتش دادی که … 

با حرف سمانه به خودم نگاه میکنم … موهای بلندم شلخته دورم ریخته و بند تاپم از روی شونه م سُُر خورده و سر شونه م بیرونه … لبم رو گاز میگیرم و با هول سمت کاناپه می رم ، پتوی مسافرتی که شب قبل روم انداخته بودن دورم میپیچم و من انگار یادم رفته که اهورا دیشب منو تو لباس عروس دیده … اما خب ، اونجا من مرتب بودم و به آشفتگی حالا نبودم … خصوصا حالا که می دونم چون آرایشم رو پاک کردم خیلی بچه تر بهم می خوره … اهورا لبخند کجی میزنه و میگه : خوب بود که …. 

جواب نمیدم و سمانه در عوض میگه : آره ، منتها نزدیک بود تو گلوت گیر کنه…  

اهورا لبخندش رو قورت میده و میگه : اماده شو زود بریم … 

متعجب میگم : کجا بیام ؟ 

تند میگه : باید بریم … زود باش … کسری زنگ زده ماهرخ و بقیه دارن میرن خونه ی شما … 

چشمام گشاد میشه : خونه ی ما ؟؟؟ 

ـ نه … منظورم خونه ی مسیحه تا تو و مسیح رو ببینن … 

سمانه ـ اینو مسیح رو چرا ببینن ؟ … 

اهورا کلافه صدا بلند میکنه : د یالا … 

انگار استرس و عجله ی اون روی من اثر میذاره که میگم : خب من که چیزی ندارم تا آماده شم .. 

اهورا سمت سمانه برمیگرده و میگه : هرچی دمه دستته بده این بپوشه … باهات حساب میکنم … 

سمانه هم انگار تحت تاثیر جو استرس اهورا قرار میگیره که تند میره سراغ اتاقش و منو صدا میزنه . دنبالش میرم و من حتی نمیدونم قرار کجا بریم ؟ ماهرخ می خواد بره خونه ی مسیح … منم زنه مسیحم مثلا … چه بلبشویی شده …

یه شلوار کوتاه سفید رنگ با یه مانتوی آبی آسمونی جلو باز بهم میده … یه سال آبی نفتی و وقتی اماده میشم خودش سوت میزنه : حرف نداری دختر ، چشمات منو کشته … 

لبخند بیخودی میزنم و از اتاق بیرون میرم … اهورا روی مبل نشسته و با شنیدن صدای در سمت من برمیگرده …دقیق نگاهم میکنه و نفس طولانی میکشه… از جا بلند میشه و بعد خداحافظی سر سری با سمانه بیرون میریم . با عجله تو ماشین میشینیم که راه می افته …. 

اهورا ـ تو چیزی نخوردی ، نه ؟  ـ من خواب بودم ! 

اهورا ـ میدونم … صبر کن رسیدیم یه چی می دم بخوری … 

ـ کجا میریم ؟  ـ خونه ی مسیح … 

سکوت میکنم،  که خودش به حرف میاد : ببین درسته که ما چارتا پسریم ، اینم درسته که ترسناکیم و تو حق داری . اما می خوام خیالت راحت باشه که ما دََله نیستیم و کم دور و برمون دختر و این حرفا نیست که بخوایم روی تو زوم کنیم ! الان مشکلمون خیلی بیشتر از اینه که بخوایم به فکر دست درازی به تو باشیم ! خب ؟

تلفنش زنگ می خوره ، تماس رو وصل میکنه و صدای عربده ی مسیح تو گوشی می پیچه : کجا ُمُردی بزمجه ؟اون بچه اگه ده مین دیگه این جا نباشه دهنه سه تاتون رو سرویس میکنم که منو انداختین تو این بدبختی … 

اهورا ـ خفه شو مسیح تو راهیم … 

مسیح ـ کسری بی شرف میگه اونا الان راه افتادن … 

اهورا ـ میگم بهت ده مین دیگه جلو در خونه تیم ! 

گوشی قطع میشه و اهورا میگه : گوش کن ببین چی میگم …. الان ماهرخ و چند تا از این خاله خان باجیا میان خونه تون …

بی تفاوت میگم : خب … 

ـ خب … خب یعنی … تازه عروسین ، اونا می خوان بیان ببینن مشکلی نداشته باشین … 

میگم : خب چه مشکلی داریم مگه ؟ 

اصلا نمی فهمم چرا حالا خنگ میشم و منظور اهورای بیچاره رو نمیگیرم که اهورا کلافه میگه : که بیان ببینن زن و شوهر با هم حال کردن یا نکردن …. ای بابا ، تعطیله تعطیلی … 

لبم رو گاز میگیرم و سرخ میشم .. روم رو سمت پنجره می چرخونم و هم به اهورا حق میدم هم نمیدم … پسره ی بی تربیت … سکوتم رو که میبینه میگه : ببخشید ! 

چیزی نمیگم و جلوی ساختمون نگه میداره… یه ساختمون نمی دونم چند طبقه ی فوقه بلندی که نمای قهوه ای رنگ داشت …  جلوتر راه می افته که من ثابت سرجام می ایستم … به سمتم برمیگرده : چی شد ؟  اخم میکنم : چی باعث شده فکر کنی من باید بازم اون مردک رو تحمل کنم ؟ 

کلافه جلو میاد : ببین هرچی بگی حق داری ، خب ؟ منتها الان جریان فرق میکنه … بیا بریم تو فعلا … 

ـ خوشم نمیاد ازش … 

ـ بابا اون الدنگ یه مدته سگ ریده تو اعصابش ، وگرنه تا این حدم نامرد نیست ! 

وقتی بی حرکت بودنم رو میبینه مچ دستم رو میگیره و میکشه … نمی فهمم چی درسته چی غلطه ؟ فقط اینو میدونم که می خوام زودتر برم از اینجا و برای رفتن شناسنامه م رو می خوام ، من مدارکم دست مسیح لعنتیه  … سوار آسانسور میشیم و طبقه ی ۱۳ رو فشار میده … در آسانسور باز میشه و یه واحد خونه جلومونه … البته طبقه ی دو واحدیه و اهورا همونطور که مچ دستم رو گرفته میره سمت دری که دقیقا رو به روی آسانسوره .. زنگ میزنه و در با شتاب باز میشه … مسیح با موهای ژولیده و گرمکن سفید رنگ با تیشرت مشکی جلومون ظاهر میشه … زمین تا آسمون با مسیح دیشبی فرق میکنه … ظاهرش کمی از خشکی در اومده … اما هیکل گنده و فوق العاده عضله ایش هنوزم خیلی تو این لباس تو چشمه … یکی از ابروهاش بالا می پره و سرتا پام رو نگاه میکنه و میگه : یه الف بچه منو از کار و زندگی انداختی … 

از جلوی در کنار میره و اهورا منتظره تا من اول برم … مردد داخل میرم و اهورا پشت سرم میاد . صدای بسته شدن در رو میشنوم … خونه ی بزرگه دوبلکسی که نمای کرم قهوه ای داره … از همه بیشتر پنجره ش چشم من رو میگیره و نا خود آگاه به سمت اون میرم … یاد استامبول می افتم و هوای خاکستریه اینجا چندانم شبیه اونجا نیست !

صدای مسیح رو میشنوم که میگه : زیاد حرف بزنن پرتشون میکنم بیرون … 

اهوارا ـ مسیح رسمه … رسم…. می فهمی اینو ؟  ـ من نمی فهمم … 

اهورا ـ جای این حرفا یه دست لباس بده نهان بپوشه … 

ـ لباس بچه گونه نداریم … 

با اخم برمیگردم و حس میکنم دیگه کافیه کوتاه اومدن ، میگم : تو حق نداری با من اینطوری حرف بزنی … 

مسیح اخم می کنه و قدم قدم جلو میاد و میگه : اونوقت کی تعیین میکنه که من چه حقی دارم ؟  یه قدمیم که میرسه اخمو سرم رو بلند میکنم و تو چشاش نگاه میکنم : داری شورش رو در میاری … 

اخماش تو هم تر میره و با دستش تخت سینه م میکوبه … به عقب سکندری می خورم و محکم به شیشه می خورم … از ارتفاع میترسم و با ترس به پایین و رفت و آمد ماشینا نگاه میکنم که یه قدمیم صبر میکنه و میگه : یه کلمه دیگه حرف مفت بزنی سیاه و کبودت می کنم … 

اهورا به خودش می جنبه و بازوی مسیح رو میگیره .. عقب میکشه و میگه : چه مرگته لامصب ؟  مسیح داد میزنه : گه می خوره با من اینطوری حرف می زنه نیم وجبی ! 

من از مسیح می ترسم و مسیح برام زنگ خطره … صدای آیفون میاد و هر سه به مانیتور آیفون نگاه میکنیم … اهورا سمت زنگ میره و مسیح سمت من برمیگرده با دیدنم تند جلو میاد و بازوم رو میگیره … به سمت یکی از اتاقا میبره و من جیغ میزنم : ولم کن … ولم کن لعنتی کجا می بری منـ … 

یه دستش رو جلوی دهنم می ذاره و با دست دیگه ش در اتاقی رو باز میکنه … یه اتاق بزرگ با دکور سفید مشکی و  تخت دو نفره که خاطره ی قشنگی رو برام زنده نمیکنه … به گریه می افتم .. 

ـ اوو …. اوومممم … 

صداش رو بیخ گوشم می شنوم : هیس .. هیس لامصب … کاریت ندارم به خدا … چه مرگته ؟ 

نفس نفس میزنم و چهره ش رو نمی بینم که بیخ گوشم میگه : ببین ، من دستم رو برمی دارم تو جیغ نزن ، خب؟ ساکت میشم که دستش رو بر می داره … تند می دوم  و ازش فاصله میگیرم … دستاش رو بالا می بره و میگه :

هاااا ، چته تو ؟ چرا رََم کردی ؟  ـ چی … چی می خوای از جونم ؟  ـ در بیار مانتوت رو … 

چشام چارتا میشه و ترسم بیشتر میشه . محکم یقه ی مانتوم رو میگیرم که خودش می فهمه چه گندی زده و میگه : نه …  یعنی منظورم  اینه لباس راحتی بپوش ماهرخ مغز منو نخوره که چرا زنم تو خونه م راحت نیست ! 

بینیم رو بالا میکشم و میگم : می خوام برم … 

کلافه دستش رو لا به لای موهاش میکشه و میگه : بذار اینا برن خودم از پنجره پرتت میکنم بیرون ، خوبه ؟  ـ تو رو خدا برو کنار می خوام برم … 

من ترسیدم و این ترس نزدیک دو سالی هست که گریبانگیرمه … مسیح نمیدونه و میگه : الان چرا داری گریه میکنی تو ؟ اصلا من می رم بیرون ، خب ؟ تو لباس راحتی بپوش … کمد سمت راست فکر کنم توش لباس باشه … باشه  ؟ از توش لباس بردار ، فقط با مانتو نیا .. همین ! 

فکر کنه ؟ نمیدونه تو خونه ش ، تو اتاقش ، تو کمدش چه خبره ؟!! 

از اتاق که بیرون میره راه نفسم انگار باز میشه … تکیه به دیوار سُُر می خورم و روی زمین میشینم … یاد اون شب می افتم که مازیار لعنتی می گفت نرمین کارم داره …. تو اتاقای بالای سالن مراسم !! مامان رفته بود … گریه م هق هق میشه و من خیلی وقت بود که با خودم تمرین کرده بودم که خیلی از اتفاقا یادم نیفته … نمیدونم چقدر میگذره که صدای در اتاق رو می شنوم … با چشمای سرخ شده سمت در برمیگردم که کسری کله ش رو بین در میاره تو ..با دیدنمچهره ش جدی میشه … داخل اتاق میاد و در رو می بنده . جلو تر که میاد کمی خودم رو جمع میکن که بی حرکت می مونه و میگه : خوبی ؟ 

وقتی جواب نمیدم سرجاش روی پاهاش میشینه و میگه : مسیح حرفی زده ؟ ـ می … می خوام برم … 

کسری ـ ماهرخ بیرونه ، دو سه تا از این خانومای فوضوله بی خونه و زندگی هم باهاشن … بیا و خوبی کن . بعد قول میدم بهت هرجا بخوای خودم می برمت . باشه ؟

نمیدونم چرا بهش اعتماد می کنم .. نمی دونم چرا اما میگم : قول میدی ؟  ـ آره به خدا … هرجا بگی می برمت … 

دو دل از جا بلند میشم و به سمت کمدی که مسیح گفته میرم … پر از لباسای زنونه س و مسیح خبر نداره ؟ کسری میگه : سلیقه ی سودابه و مامانه ، برای ساره خرید کردن هرکدوم دوست داری بردار … 

یه شومیز زرشکی برمیدارم با ساپورت مشکی … برمیگردم و نشونه کسری میدم که مهربون لبخند میزنه : عالی ،بیسته بیست ! من میرم بیرون منتظر می مونم ، باشه ؟ 

سر تکون میدم که بیرون میره … لباس عوض میکنم و به سمت میز آرایشی برمیگردم … چشمام قرمزه و کمی موهام رو مرتب میکنم … همه چیز نرماله به جز توسی های روشن چشمام که رگه های قرمز داره … پوفی میکشم و از اتاق بیرون میزنم . کسری تکیه ش رو از دیوار روبه رو میگیره و میگه : من عاشق موی بلندم ! 

به زور لبخند میزنم . با هم به سمت سالن پذیرایی میریم . ماهرخ رو میبینم که بین سه تا خانوم دیگه و سودابه نشسته … مسیح و اهورا به همراه یاشار سمت دیگه ی سالن نشستن … ماهرخ با دیدنم لبخند میزنه و میگه : قربونه قد و بالای عروسم بشم . سلام عزیزم … 

توجه پسرها به سمت من جلب میشه و من با خودم میگه ماهرخ با این همه مهربونیش مسیح به کی رفته آخه ؟ با صدای ریز و آرومی میگم : سلام ! مرسی … 

کنار سودابه جا میگیرم و ماهنوش ریز بین نگاهم می کنه و می دونم که دنبال یه رده تا بگه مسیح با من خوشبخت نیست … چند دقیقه ای میگذره و مسیح میاد کنارم میشینه . سودابه ریز ریز میخنده و مسیح میگه : چیز خنده داری دیدی ؟

سودابه ـ آخه نو کجا و ساره کجا ؟ عروسمون ریزه میزه س… 

ماهرخ با ذوق میگه : عروسم کوچولوعه … 

ماهنوش میگه : آره ، کم توانم هست ، طاقت نیاورده انگار  که تا صبح گریه کرده ! 

رنگم می پره و از خجالت سرخ میشم … چی میگه این زنک ؟ مسیح چهره ش انگاری برزخی میشه و میگه : کی تو رو راه داده ؟

ماهرخ با دستش روی گونه ش میکوبه و من کلی کیف میکنم .. ماهنوش عصبی از جاش بلند میشه و میگه : مقصر منم که اومدم تبریک بگم… 

مسیح عصبی و سرخ شده از عصبانیت از جاش بلند میشه و میگه : هررری … لازم نکرده تو به من بگی مبارک باشه … برو بیرون فقط از اینجا .. 

ماهرخ ـ مسیح … مسیح آروم مامان جان … 

سودابه ـ خاله ماهنوش … خاله صبر کن دو دقه … 

یه خانوم دیگه که نشسته ریز میخنده و زیر لب میگه : ای شیر مادر حلالت که گل کاشتی مسیح … 

مسیح عصبی می خواد سمت در بره که آستین پیراهنش رو میگیرم . به سمتم برمیگرده و دستش رو تند میکشه : تو چی میگی این وسط ؟… 

لبم رو گاز میگیرم ، اما مسیح عینه خیالش نیست…  کلا انگاری شخصیتش طوریه که براش مهم نیست چه خبر میشه و قراره دیگران چه فکری راجع بهش بکنن !؟ … ماهرخ که برمیگرده میگه : این چه کاری بود تو کردی ؟  مسیح باز کنار من رو مبل میشینه و میگه : زنیکه ی بی صفت خودش حالیش نیست چی ور ور میکنه … 

پسرا که توی داد و بیداد به این سمت سالن اومده بودن می پرسن : چی گفت مگه ؟  ماهرخ ـ چیزی نگفت که بیچاره ، فقط گفـ… 

وا میرم و می خوام زمین دهن باز کنه اگه ماهرخ توضیح بده حرفای اون کله پوک رو … 

مسیح عصبی داد میزنه : همینت مونده جمله های اون بی مغز رو تو تکرار کنی برای این نره خرا ! 

خیالم راحت میشه و نفس عمیقی میکشم که مسیح متوجه میشه … من حتی از خود مسیحم کلی خجالت میکشم

  .

کسری ـ من نمی فهمم تو بحثای هیجانی چرا ما نره خریم ، منتها بحثه کمک و بدبختی میشه ما تاج سریم ؟! 

اهورا سر جاش میشینه و میگه : آخ که دنیا بی ماهنوش چه لذتی داره ، البته ببخشید زن عموها ! 

ماهرخ روی مبل میشینه و میگه : تو چرا گریه کردی ؟ 

خیلی بی مقدمه می پرسه و من نمی دونم چی بگم … همه سمت من نگاه میکنم که میگم : خـ .. خب من … فقط دلم برای خانواده م تنگ شده بود ! 

راست گفتم و واقعا دلم تنگ شده برای خونه  … ماهرخ با لبخند از جا بلند میشه و میگه : پاشو … پاشو بریم آشپزخونه یه چایی یه چیزی بیاریم برای مهمونات .. 

همین لحظه اهورا میزنه روی پیشونیش و بی حواس میگه : صبحونه نخورده… 

سودابه : کی صبحونه نخورده ؟ 

هول میشه و نمی دونه چی بگه و آخر سر میگه : منظورم اینه صبحونه نخوردم … 

پسرا و من نفس عمیقی میکشیم که ماهرخ دستم رو میگیره و با هم به آشپزخونه میریم … من حتی جای وسیله ها رو نمی دونم وماهرخ میگه : تو بشین عزیزم … 

چرا باید بشینم ؟ من عادت ندارم بزرگتر جلوم کار کنه و بشینم … بی بی ایلگاره بیچاره توی ترکیه همین بساط رو با من داشت و بابا چقدر جفتمون رو دعوا میکرد ! 

خدایا چقدر دلم می خواد برگردم خونه مون … میگم : من انجام میدم شما برین بشینین … 

ماهرخ ـ خوب نیست زیاد کار کنی ، یادش بخیر سر سودابه و داداشش که باردار بودم حاجی نمی ذاشت تکون بخورم …. 

نفس عمیقی میکشه و اشک تو چشاش جمع میشه … سر در نمیارم از چی حرف میزنه … نمیدونم چه جوابی بدم که مسیح به آشپزخونه میاد و کنارم وایمیسه .. کمی یه وری سمت من خم میشه تا هم قدم بشه و بتونه دستش رو دور کمرم حلقه کنه و دستش رو دور کمرم حلقه میکنه … لبم رو گاز میگیرم که رو به ماهرخ میگه : منم بهش میگم دست به چیزی نزنه … واسه خانومای باردار خوب نیست تحرکه زیاد … 

چشام گشاد میشه و تند به سمت مسیح برمیگردم … ماهرخ هم بهش نگاه میکنه و با دست روی گونه ش میزنه ومی گه : خدا مرگم بده ، پسر تو حیا نداری ؟ عمه ت نمیدونه چه خبطی کردی قبل از ازدواج حالا تو برو جار بزن … 

عاشق رمانی؟هرروز داخل سایت ها دنبال رمان جدید میگردی؟خسته شدی؟با نگین رمان دیگه نیاز نیست به سایت های رمان سر بزنیو دنبال رمان بگردی چون سایت نگین رمان هرروز از تمامی سایت های رمان به صورت اتوماتیک برات لینک رمان  میزاره 

نوشته های مشابه

پاسخی بگذارید

نشانی ایمیل شما منتشر نخواهد شد. بخش‌های موردنیاز علامت‌گذاری شده‌اند *

این سایت از اکیسمت برای کاهش هرزنامه استفاده می کند. بیاموزید که چگونه اطلاعات دیدگاه های شما پردازش می‌شوند.

دکمه بازگشت به بالا
بستن