رمان حرارت تنت

رمان حرارت تنت پارت آخر

رمان حرارت تنت

جهت دسترسی اسان به پارت اول تا اخر رمان حرارت تنت واردشوید

رو به روی اونا می ایستیم … اونا یعنی ماهرخ و کمال … ماهرخ با دیدنمون تکیه ش رو از شونه ی کمال برمی داره .. … خیره میشه … چرا سیر نمیشه از دیدنمون ؟ … همه سرتا پا چشم شدن برای دیدنمون و گوش شدن برای شنیدنمون

… من نگام سرگردونه کسری و سودابه س … سودابه هنوزم گریه میکنه … کسری خسته س … صدای تورج حواسم رو جمع میکنه : 

ـ ما .. ینی منو نهان … برنمیگردیم … فقط … خب … 

تورج خودشم نمی دونه چی میخواد …. ماهرخ بی حواسه … دسته دیگه ی تورج رو توی دستاش میگیره … جای زخم قدیمیش رو با شصتش نوازش میکنه … آخر سر دسته تورج رو نزدیک صورتش میبره و بوسه میزنه … توی عالمه دیگه میگه : گفته بودم نری بالای درخت … دستت که بُُرید ، بند دلم پاره شد … 

من ماتم میبره … تورج بهتش زده از این بوسه … حتی دستش رو از توی دستای ماهرخ بیرون نمیکشه … ماهرخ ادامه میده:

 وقتی برگشتم هیچکس خونه نبود … کمالم خیلی وقت بود که نبود … پا برهنه دوییدم … توی کوچه … ایلگاروخانوم بزرگ فرستاده بود … چرا اعتماد کردم ؟ چرا جاتون گذاشتم اون شب ؟ …  تا صبح گشتم .. احمق شده بودم باخودم می گفتم بدو تا پیداشون کنی … با پای برهنه …. پاهام زخمی شده بود … دلم گواهه بد میداد … خواب بد دیدهبودم … خواب که می بینی خدا تلنگر میزنه … تعبیرش بد که باشه ینی مراقب باش .. حواست باشه به عزیز کرده هات … تو با َسَرین اگه عزیز کرده نبودین چرا شب به صبح نرسیده … حتی خبر دزدیده شدنتون رو نشنیده ، نُُطقم کور شد

؟ … که از هوش رفتم … وقتی به خودم اومدم ۶ ماه گذشته بود .. اصلا کِِی گذشته بود ؟ … من فقط یه شب تا صبح تو خیابونا دوییده بودم … دنباله نوره چشمام … قرص پشته قرص بود که می خوردم … نه … ینی به خوردم میدادن … می خواستن یادم بره … می خواستن کم غصه بخورم … داغه بچه که سرد نمیشه … میشه ؟ … از یاده آدم که نمیره … ) رو به مادراهورا ( تو بچه ت میره بیرون دلت رو فرشه راهش نمیکنی که برگرده ؟ … سََرینه من بچه بود … شیر می خورد هنوز … شیرم خشک شده بود … دلم سرد شده بود … تورجم کلاس زبان میرفت … خودم می بردمش که خار تو پاش نره … بچه هم نبودا … ۱۴ سالش بود … با مسیحم میرفت … مسیحی که اون تو خوابیده … که تا چشمش باز نشه نفسم یکی در میون در میاد … یه چشمم خون میشه یه چشمم اشک اگه چشمش باز نشه … بچه ی کامرانه … کامرانه خانوم بزرگ … رو تخمه چشم بزرگش کردم … منی که مادر میشم برای نوه ی اون از خدا بیخبر … برای بچه ی خودم نمیشم؟ … نمیگردم پیداش کنم ؟ … 

خیره میشه تو چشمای تورجی که اتفاقا چشماش همرنگه خوده ماهرخه و منه احمق چرا تا حالا دقت نکرده بودم؟ … اما کی فکرشو میکرد مادر شوهرم مادرم باشه ؟!؟! … خیره به تورج میگه : 

ـ می خوره من اون آدمی باشم که امیر گفته ؟ … من دست و پای بسته ی نهان به التماسم انداخته بود .. ) رو به من ( ننداخته بود ؟ … از هوش نرفتم ؟ … 

هق هق میکنه و زار میزنه : من مادرم به خدا …. به خدا مادرم …. 

من اشکام باز راه می گیرن … این گونه ها انگاری قصده خشک شدن ندارن … حواسم به ماهرخه ، اما تورج زانو میزنه … می دونم از چشمای ماهرخ راست بودن رو خونده …. درست گفتنش رو … مادر بودنش رو … مادره خوب بودنش رو ! ….منم خوندم … دستش هنوز گیره دستای ماهرخه و دسته دیگه ش رو روی دستای ماهرخ می ذاره  … همین عشقه مادر پسریه که تورج رو زانو انداخته …. ملتمس کرده … 

تورج پیشونیش رو روی دستای ماهرخ میذاره … صدای گریه ش با صدای گریه ی ماهرخ قاطی میشه … یا گریه ی بقیه … با گریه ی من … من عقب برمیگردم … سمت همون پنجره ی مستطیلیه زشتی که همه ی دنیام رو توی ابعاده خودش نشونم میده …. مسیحم رو نشونم میده … کاش زودتر بیدار بشه … کاش بفهمه خواهرش نیستم … اما اون چه حالی پیدا میکنه بفهمه یه عمر زن عموش مادرش بوده ؟!؟! 

 *

حرکت نرم انگشتای دست استخونیش لا به لای موهام آرامش تزریق میکنه به من … تورج دلگیر رفت … گفته بود حداقل برم خونه استراحت کنم … گفته بود یه هفته اینجا بست نشستن دردی رو دوا نمیکنه … اما من تنها نبودم … مامانمم بود … بابا هم شبا می اومد … مامان ؟ بابا ؟ … لبخند میزنم تو نا خودآگاهم به خودم .. به حسه خوبم … مادر داشتن ، مادره خوب داشتن نعمت بود … برکت بود…  لطفه بی نهایت خدا بود … باز دستش رو بین موهام گردش میده که میگم : 

ـ باید میرفتی خونه استراحت میکردی … 

جیگر گوشه م رو تخته بیمارستانه …. نفسم سرش رو زانومه و چشم انتظاره … میشه رفت خونه ؟ 

سرم رو جا به جا میکنم روی زانوش … پلک میبندم و مهم نیست روی ردیف صندلی ها دراز کشیدم و کمی جامبده … کمرم درد گرفته … گردنم خشک شده … من فقط لمس میکنم این ابراز علاقه های بی دریغه مادرم رو … میگم :

تورج رفته خونه ی شما ؟ 

ـ رفته خونه ی خودش … خونه ی ما ! 

لبخندم عمق میگیره و چشمام رو باز میکنم … نیم دور برمیگردم و حالا کمرم روی صندلی هاس و پاهام رو دراز میکنم . چشم باز میکنم و خیره به ماهرخی که با لذت تک به تک اعضای صورتم رو نگاه میکنه میگم : پسرت خیلی یه دنده س … 

لبخند میزنه : قربونه قد و بالاش برم … پسر نگو ، شیر پسر بگو … 

ـ شیره پاکتی!  

می خنده : آتیش پاره … 

بغض میکنم : مسیح که بیدار بشه ، بریم خونه … شام بخوریم … دوره هم بشینیم … 

امیدوارانه نگام میکنه : بیدار که بشه باید بیاد خواستگاری …. 

ـ ما تموم شده س … داداشم رو دریاب … 

ـ کسری عاشقه ؟ … ساغر دوسته توعه ؟ … 

مشکوک نگام میکنه که لو میدم : یه کوچولو دروغ گفتیم ! 

ـ یه کوچولو ؟  ـ یه کم بیشتر … 

اخمو میگه : ساغر لقمه ی کسری نیست … 

ـ کی منو صدا کرد ؟ 

از جا بلند میشم و به کسری که داره سمتمون میاد نگاه میکنم : موتو آتیش زدن ؟ … 

بعد از هفت روز هنوزم با عشق نگام میکنه … انگاری قراره برم و نیام … از اون نگاها که میچسبه … نایلون دستش رو نیمکته کناری میذاره و بوی کوبیده بدجور به مشامم خوش میاد …  میگه : الکی مثلا تو دلت قند آب نمیکنن وقتی من میام … 

ـ از خوشی میمیرم ! 

دستش رو دور شونه م می ندازه و گونه م رو محکم می بوسه … اعتراض میکنم : عععع … خفه شدم … 

مامان ـ کسری ، تموم شد بچه م ! 

ـ میگم دور موندن یه مدت و گم شدنم مزایای خودش رو داره ها …. دیشب بالاخره بعد از یه هفته یاسین تو گوشه خـ … نه ، ینی تو گوشه تورج خوندن آقا راضی شده بیاد به جای هتل اونجا بمونه با اون راسو خانوم .. 

ماهرخ ـ کسری ! 

ـ حالا بگذریم از این قضیه … حاج کمال بساط باربیکیو راه انداخته با تورج جان میل کنن … کسری کوفت کنه. 

ماهرخ ـ خدا نکنه … برای چی ؟ 

ـ خب منه بدبخت باس باد میزدم کباب شه … گوشته خام که نمیدن خدمته تورج خانه بزرگ … 

ماهرخ ـ کی خونه س الان ؟ 

جماعته الاف و آسو با تورج … 

اونا حرف میزنن … اون لا به لا جای منو مسیح خالیه … نمی ذارن برم توی اتاق و ببینمش … ملتمس بینه گفتههاشون میگم : کسری …. 

ـ جانم آبجی … 

ذوق میکنم از آبجی گفتنش و بدتر لوس میشم … گرفته میگم : نمی ذارن برم ببینمش ؟  ـ می خوای بری ؟ … 

سر تکون میدم … که میگه : دوستم از حراسته اینجاست … نمی بینی رفت و آمد آزاده ؟ … کسی هم کارمون نداره

… میگم بذارن بری داخل … 

خوشحال میشم … کسری که میره با هزار امید منتظر اومدنشم … به جای اون یه پرستار میاد … خوشرو برام لباس مخصوص میاره که برم اتاق مسیح … بیشتر دل آشوبه میشم … مگه چقدر حالش بده که باید این لباسا آبیه بد ریخت تن کنم و برم بالا سرش ؟ … به یه نفر اجازه میدن … بینه خودم و مامان ماهی گیر میکنم که سخاوتمندانه میگه من برم و اون فردا میره اتاقش ببینتش … مامان ماهی هم می دونه یه روز برام یه قرنه که نمیگه فردا برو … 

لباسا رو تنم میکنم و از در داخل میرم … کرکره ی رنگی رو میکشم و وارد محیط آروم و بی صدایی میشم که مسیح اون تو داره ذره ذره آب میشه … 

حس میکنم لاغر شده … روی صندلی کنار تختش می شینم .. حتی دستم رو دراز نمیکنم دستاش رو بگیرم … می ترسم سرد باشه و گرم نباشه … مثله همیشه نباشه … لاغر تر شده باشه و بیشتر دووم نیارم … بیشتر بشکنم … دستام رو روی زانوهام به همدیگه قلاب میکنم … اشک هایی که روون میشن و آخر روی دستایی که روی زانوها به هم  قفل شدن چکه میکنن … صدا میزنم : مََـ … مسیح … 

جوابم رو نمیده … دستم رو جلو میبرم دستش رو بگیرم … نمیگیرم .. نمی تونم ، یادم میاد التماس کرده به امیر… امیری که الان زندونه و ما هفته ی آینده دادگاهی داریم …. داد گاهی که من میرم تا تاوانش رو ببینم .. اما گیرم ۲۰ سالم اون تو بمونه … یا اصلا ۱۰ سال … ۱۸ سال جبران میشه ؟ … هیچی برنمیگرده … کمی میگذره و صدای هق هقم اتاق رو میگیره …. 

ـ پاشو … تو رو خدا … من … من اصلا خونه نرفتم…  من اینجا رو دوست ندارم … تو رو خدا بیدار شو … خسته م مسیح … خیلی خسته م …  باید بیدار شی … خیلی حرفا داریم بزنیم … خیلی چیزا هست که باید بدونی ….

نمیدونم اگه بشنوه من دختر عموشم … اگه بشنوه مامان ماهی و حاج کمال پدر و مادرش نیستن چه حالی میشه

… نمیدونم ، اما دوست دارم بدونه …. باید بدونه … باید منو کنار خودش نگه داره …. 

 *

ـ دیگه چیزی نمی خوای فدات بشم ؟ … 

دستم رو روی گونه م می کِِشم … سعی میکنم صدام صاف باشه و نفهمه همه ی مدت توی حموم گریه کردم … از لای در دست دراز میکنم و حوله رو میگیرم … 

ـ نه ، مرسی … 

ـ خواهش میکنم آبجی جونم… 

لبخند میزنم … سودابه هم ذوق زده س … دوست داره این خواهره از راه رسیده رو … حوله ی تنپوش رو تن میزنم… بیرون میام … سر و صداشون از پایین میاد … این سر و صدا وقتی صدای مسیح توش نیست آتیشم میزنه و ذوبم میکنه

 

… کج روی تخت دراز میکشم … می خوام اول یه دل سیر گریه کنم و بعد آماده شم و برم بیمارستان …. اهورا جای ما مونده تا ما حداقل یه دوش بگیریم و لباس عوض کنیم …. 

دلم برای مسیح تنگ شده … زیر چشمام کبود شده از گریه … انگاری زمانه بیشتری که می گذره بیشتر جای خالیش به چشم میاد … بیشتر خسته میشم و اشک میریزم …. عکسش رو از روی عسلی کنار تخت برمیدارم و روش دست میکشم …. 

میدونم کسری با یاشار رفتن تا برای اهورا ناهار ببرن … اونا فکر میکنن من دیگه امروز بیمارستان نمیرم … اما مگه طاقتی هم می مونه …. سر و صدا از پایین زیاد میشه … یه همهمه …. در اتاق تند و بی هوا باز میشه … سودابه داخل میاد و بعدش آسو …. 

روی تخت میشینم که سودابه بین گریه و خنده میگه : به هوش اومد … به هوش اومد … 

ماتم می بره … نه می خندم و نه گریه می کنم … آسو از کنارش می گذره و دست روی بازوم میگیره … اونم هم گریه میکنه  و هم می خنده : نهان بلند شو … به هوش اومد مسیح .. پاشو … 

سحرناز هول و تند تند مشغول بستن دکمه های مانتوشه و به اتاق میاد … تند میگه : بریم … بدویین … خودش زودتر بیرون میره …. من هنوز بهت زده موندم …. میگن مسیح به هوش اومده … میگن بیدار شده … انگار تازه به خودم میام … تند از جا بلند میشم … از بین سودابه و آسو میگذرم و با عجله از پله ها پایین میرم … 

سودابه ـ سََرین وایسا … 

آسو ـ نهان … نهان خاک تو سرم وایسا … 

گوش نمیدم … فقط می خوام پرواز کنم برای رسیدن به بیمارستان … برای دیدن مسیح … به آخرین  پله که میرسم سکندری می خورم … مامان ماهی جیغ میزنه : یا امام رضا ! 

تورج تند به خودش می جنبه و چون جلوی در ایستاده زودتر بهم میرسه که توی بغلش می افتم … 

تورج ـ آروم باش …. 

ماهی ـ نزدیک بود بیفتی … 

تورج اخم میکنه : این چه سر و وضعیه ؟ … 

اهمیت نمیدم و میگم : بریم … بریم خب … 

صدای مجتبی از حیاط میاد : مادرجون … سودابه کجا موندین ؟ بیاین دیگه… 

می خوام برم که تورج بازوم رو نگه یم داره:  کجا ؟ … ععع…. 

کلافه و عصبی میگم : چیه خب ؟

تورج می غره : با حوله کدوم گوری ببرمت ؟

روی پیشونیم می کوبم … بغض میکنم و صدام خش برمیداره که یکی بازوم رو میگیره … برمیگردم … سودابه س… توی دست دیگه ش لباس گرفته و رو به تورج میگه : خان داداش پمج مینی آماده میشه ) رو به ماهرخ ( مامان ، بابا و مجتبی بیرونن شما برو با آسو …منو تورج با نهانم میایم… 

ماهرخ ـ تورج رو چرا زحمت می ندازی ؟ … رانندگی نکنه اینجا … 

تورج می خنده : برو مادره من ، برو چیزیم نمیشه … ما هم دنبالتون میایم … 

اونا مشغولن و سودابه هنوز بازوم رو گرفته … به اتاق زیر پله میبره و لباسا رو دستم میده : بپوش بریم … 

خودش بیرون میره … نمیفهمم چطوری اماده میشم … نمی دونم اصلا چی آورده تا بپوشم … فقط می پوشم و آمادهمیشم تا زودتر برم … شاید آماده شدنم یک دقیقه هم طول نمیکشه … بازم بیرون میرم و میگم : آماده م … 

تورج باخنده میگه : خیلی شوهر دوستیا ! 

سودابه از ذوق گریه میکنه .. من حتی گریه مم نمیاد … فقط می خوام برم و چشمای باز و حرکته مردمک های مسیح رو توی صورتم ببینم … سودابه شوئیچ ماشین بابا رو می ده به تورج و سوار میشیم … اون دو تا جلو نشستن و منم عقب … 

ـ کِِی به هوش اومده ؟ … حالش خوبه ؟ … دکترش چی گفته ؟ … چیزی خورده ؟ … 

سودابه ـ اوووو ، نهان خدات رو شکر … من چه بدونم ؟ اهورا فقط زنگ زد گفت به هوش اومده … 

رو به تورج میگم : تند تر برو خب … گاز بده … اینم ماشینه حاج بابا داره ؟ … 

تورج نچی میکنه و میگه : آروم باش خواهره من … چته تو ؟ … 

سودابه هی میگه : خداروشکر … شکرت که به هوش اومد …. 

ماشین که جلوی بیمارستان میرسه … هنوز کامل ترمز نزده درو باز میکنم و تورج داد میزنه : نهان بی پدر یواش… 

گوش نمیدم و سکندری میخورم … این بار با زانو زمین می خورم که محل نمیدم … باز بلند میشم و می دوم … اونقدر تند که نفسم می گیره … محل نمیدم … آدمای اطراف نگام میکنن ، بازم محل نمیدم … دلم آروم نمیشه… دلم انگاری دلش دویدن و رسیدن میخواد .. هم دلم ، هم خودم ، هم همه ی هستیم … از پیچ راهرو میگذرم…  جلوی در اتاقش شلوغه … صدای تند دویدنه منو که می شنون همه سمتم برمیگردن … من زنه اون مردی ام که اونجا خوابه …

زنه مرد که فکر میکنه من خواهرشم… 

می خوام زودتر بهش برسم و بگم ما خواهر برادر نیستیم …. تند میرم … کسری سمت من میاد … نگهم می داره…

با دستاش بازوم رو میگیره … وول می خورم… 

ـ برو کنار … کسری ولم کن … 

ـ گوش کن … نهان خواهری گوش کن یه لحظه … 

اهورا بهمون میرسه و میگه : نهان وایسا … باید حرف بزنیم … 

تورج هم بهمون میرسه و هنوز غر میزنه … به تُُرکی میگه : ) آخه اون یابو کیه که همچین میکنی براش( 

کسری بازوهام رو گرفته و منو سمت نیمکتای ردیف شده میبره … کمی کج میشم تا اتاقش رو ببینم … اونقدر احمق شدم که با خودم میگم الان میاد بیرون … ! کسری تکونم میده : منو نگاه کن … نهان گوشت با منه ؟ .. 

به گریه می افتم : بذار برم ببینمش خب … 

کسری کلافه صدا بلند میکنه : حالش خوب نیست لامصب ! 

خشک میشم … بی حرکت … بی صدا … بی اشک … فقط خیره میشم که آروم میشه : خواهره گلم … قشنگم … صبر داشته باش … دکتر گفته شوک نباید تحمل کنه …. گفته باید اطرافش آروم باشه … فقط تا یه مدت … یه مدته کم … خب ؟ … ینی اگه رفتی نباس بگی تو سََرینی و دختر خانواده ای … اما اون پسره خانواده نیست … باشه ؟ .. بذار یه مدت بگذره … باشه نهان ؟ … باشه نفسم ؟ … 

به اهورا نگاه میکنم : اهورا … کسری چی میگه ؟ … حا … حالش بده ؟ … 

اهورا ـ نه خدا شاهده … میگه ینی مهلت بده رو به راه بشه بعد بگو این مدت چی گذشته …. 

کسری ـ باکی حرف نمیزنه … مشخصه که منتظره توعه … اما .. اما … 

از جا بلند میشم : اما چی ؟ … با توام کسری…

اهورا کسری رو هل میده و میگه : کره خر … تو که کشتیش با این حرف زدنت … ) به من نگاه میکنه ( حرف نمیزنه… یه جورایی انگاری منتظر ببینه تو سالمی … که اتفاقی بینه تو  و اون امیره ### نیفتاده … خب ؟ … 

تازه می فهمم منظورشون چیه … سری تکون میدم و سمت اتاق میرم … از بینشون میگذرم … دوست داشتم اتاق خالی باشه … که کسی نباشه … که من با شم و مسیح و یه دنیا نگاه عاشقانه … 

مسیح روی تخت خوابیده … خبری از دستگاه ها نیست اما اکسیژن داره…. با چشمای بی رمقش ماهرخ رو نگاه میکنه … ماهرخی که پروانه وار دورش می چرخه … پتو رو روش مرتب میکنه و میگه : الهی دورت بگردم مادر …. 

دستش رو روی موهاش میکشه و مرتبش میکنه : موهات رو هم باید کوتاه کنیم …. 

حاج بابا جلو میره و بازوش رو میگیره : ولش کن ماهرخ … 

ماهرخ اشکاش رو پاک میکنه و میگه : بچه م لاغر شده … 

مسیح آروم لب میزنه : خوبم … 

نگرانه ماهرخه … ماهرخ برمیگرده و با دیدنه من میگه : به هوش اومد نهان … به هوش اومد .. 

بینه اشک لبخند میزنم … مسیح مکث میکنه .. چند ثانیه ای میگذره و آخر سر سمت من برمیگرده … کسری و اهورا بقیه رو بیرون میکنن …. 

کسری ـ بیرون ، بیرون … 

اهورا ـ اتاق باس خلوت باشه بابا ، اگه پارتی نداشتیم چیکار میکردین ؟ 

مسیح سر تا پام رو نگاه میکنه …. سنگین پلک میزنه ومشخصه که حال ندار و مریضه … با پشت دست اشکام رو پاک میکنم … می فهمم مسیح با دیدن سرپا بودنم و خوب بودنم نفس عمیقی میکشه … اما روش رو سمت دیگه می چرخونه … تو ذوقم میخوره … چرا دیدنه منو به روی خودش نمیاره ؟ … 

روی صندلی کنار تختش میشینم و زل میزنم به نیمرخش … تورجم داخل میاد و پشت صندلی که من نشستم می ایسته … مابقی اونور تخت باهاش حرف میزنن … لودگی می کنن … مسیح لبخند بی جونی میزنه … تموم مدتحتی برنمیگرده نگام کنه… دلم میگیره … دلخور میشم … 

شاید حق داره … اون هنوز فکر میکنه من خواهرشم … اما بازم بهش حق نمیدم … من توی عشق خود خواهم ..

دوست دارم همه ی مسیح من باشم … فقط من ! 

موقع رفتن میشه … مسیح کلا و سرجمع شاید دو سه کلمه حرف زده باشه … اما هم حرف زدنش با من و هم نگاه کردنش رو دریغ میکنه … موقع رفتن همه تکاپو می افتن تا برن …. امام من تکون نمیخورم … من موندم و کسری با تورجی که کنارمه… . 

کسری آب میوه ها رو داخل یخچال میذاره و تورج میگه : بریم نهان … 

گوش نمیدم .. جوابم نمیدم …  کسری به سمت ما برمیگرده : نهان .. برو خواهری … 

بغض کرده سرم رو به علامت نه بالا میبرم … کسری به تورج نگاه میکنه  : خب چیکارش داری ؟ بذار بمونه … 

مسیح همونطوری که به کسری نگاه میکنه میگه : ببرش کسری … می خوام تنها بمونم! 

صدا میزنم : مسیح ! 

بغض و گریه بین اسمی که صدا میزنم بیداد میکنه …. از نیم رخ میبینمش که چشماش رو می بنده … که می خواد گوش نکنه و اهمیت نده ، فقط میگه : تورج ببرش … 

تورج دستم رو میگیره و سمت اتاق می بره … اونقدری نا توانم که دنبالش راه می افتم … که تا لحظه ی آخر بهمسیح خیره میشم … کِِی باید همه چیز رو بهش بگیم ؟ … کیی این دوری تموم میشه ؟! 

صدای تورج اذیتم میکنه … دستم رو گرفته و به توی راهرو دنباله خودش می کشونه … میگه : مریضه … تازه به هوش اومده … بعد تو هی باهاش کل کل کن … 

 *

ـ حاج بابا … تو رو خدا … الان تورج میاد … 

کتش رو روی پیراهنش تنش میکنه و میگه : یواش … مامانتم بیدار بشه ، تیکه بزرگه مون گوشمونه … 

بینیم رو بالا میکشم و اشکم رو پاک میکنم:  اصلا منو دوست داره ماهرختون ؟ … 

با خنده پیشونیم رو می بوسه و میگه : گریه نداره که بابا … داره ؟ … نگرانه مسیحیم همه … 

ـ دو هفته گذشته از به هوش اومدنش … اصلا نمی خوان مرخصش کنن ؟.. 

در ساختمون رو باز میکنه و کنار می ایسته تا من بیرون برم .. خودشم بیرون میاد و با هم سوار ماشینش میشیم

… راه می افته و میگه : کسری هم نمی ذاره بری … 

ـ آسو گفت امشب کسری پیشش نیست .. ینی خوده مسیح خواسته … 

ـ اون از کجا می دونه ؟ … 

ـ اهورا گفته … 

ـ یه هفته ای هست که خونه ی اونا مونده … حس میکنم به زودی عروسی داریم … 

چیزی نمیگم .. بابا می خواد منو از اون حال و هوا دربیاره … میخواد ، اما نمیشه … نمی تونه … به بیمارستان که میرسیم میگه : شما برو ، منتها خودت می دونی تورج دختلت رو میاره ! 

نگران نگاش میکنم : تورج با شما دیگه … آرومش کنین ! 

لبخند پر مهری تحویلم میده. 

ـ چشم .. حالا شما بفرمایید … 

پیاده میشم و وارد ساختمون میشم … بهم اجازه ی داخل رفتن میدن و دیگه تقریبا همه منو میشناسن … ساعت ۱۱ شبه که در اتاقش رو آروم باز میکنم … چشماش بسته س و نفس راحتی می کشم از اینکه خوابه … آروم داخل میرم.. 

جلو میرم و بازم روی همون نیمکته نفرت انگیز می شینم … از این صندلیه کنار تخت بدم میاد … صندلی که هر موقع روش میشینم و بی محلی مسیح رو می بینم از درون تباه میشم … نابود میشم ! 

یکی دو ساعتی میگذره … اتاقش توی نیمه تاریکیه .. شاید ساعت ۳ صبح باشه … نمی دونم … بدنم خشک شده … مسیح گوشه ترین قسمته تختش خواب رفته … یه تخت برگی که به لطف اتاق خصوصی که گرفته براش گذاشتن … آروم بلند میشم و خودم رو کنارش جا میدم … با کمی فاصله ازش دراز میکشم و اونقدری محو چهره ی نیمه روشنش میشم که خواب چشمام رو میبره …. 

خواب و بیدارم … حرکت ملایم انگشتایی که موهام رو از روی صورتم کنار میزنه قلقلکم میده … کمی جا به جا میشم … زیر سرم ِسِفته … بالشه روی تخت اینطوری نبود .. کمی خودم رو جمع میکنم که صورتم توی سینه ی مسیح میره … تازه سنگینی دستش رو دورم حس میکنم … تازه می فهمم موقعیت و مکانم چیه و عینه برق گرفته ها چشمام باز میشه … 

پیج و تاب عضله های سینه ش که رو به رومه دلم رو آب میکنه … تکون نمیخورم … چند دقیقه همینطوری میگذره که صداش رو میشنوم : 

ـ اگه بغل کردنت گناهه … بیا گناه کنیم … حتی دیدنت هم بی تابم میکنه …  سََرین ! 

قطره اشکم از شقیقه م سُُر میخوره و روی بازوش می چکه که میگه:  سر که بلند کنی … نگام کنی …. بیتاب بشم

… حرومه… 

صداش خشداره و میگم : دلم قهر کردن می خواد … حرف نزدن باهات رو می خواد … چطور دلت اومد نگام نکنی؟ سر بلند میکنم و نگاش میکنم … نگاش رو منحرف میکنه … به موهام … به در .. به دیوار و آخرشم پوف کلافه ای میکشه و به چشمام نگاه میکنه … 

ـ میگم اگه خواهرت نباشم … اگه داداشم نباشی … دوسم داری باز ؟! 

چشماش شیشه ای میشن و میگه : بیا فکر کنیم خواهرم نیستی .. 

نمی فهمم منظورش رو که لباش رو روی لبام میذاره … بازی میکنه … می بوسه … می َمَکه … به ملحفه ی روی شونه ش چنگ میزنم … دست دیگه ش پشت گردنمه … می خواد تکون نخورم … یا شاید میترسه فرار کنم … خسته که میشه … منم نفس کم میارم … فاصله میگیره و نگام میکنه … میگم : من … من خواهرت نیستم مسیح … 

اخم می کنه … ملایم … چیزی نمیگه … نمی فهمه منظورم رو … دو هفته بسه برای استراحتش … نمی تونم بیشتر دووم بیارم .. نمی تونم از این در که بیرون میرم و باز برگردم مسیح منو نبینه … نخواد منو ببینه و به روم بیاره … نگاش خیره س که میگم : ینی … 

ساکت میشم … زبونم نمی چرخه بگم اونی که برات مادری کرده مادرت نیست و مادره منه … 

ـ حرف بزن … 

با بغض نگاش میکنم و میگم : نمی دونم چطوری بگم … 

ـ کلافه م میکنی نهان … 

ـ حتی اگه من کسی رو نداشته باشم ،تنها باشم … مثلا ، مثلا خانواده نداشته باشم … پ

اخم میکنه : خزعبل نباف به هم … من تو رو چون نهانی دوست دارم ، نه چون خانواده دار شدی …. من اگه کسی رو نداشتم تو ردم میکردی ؟ 

دستم رو روی گونه ی زبرش میذارم … من عاشق ته ریشه مسیحم … میگم : من تو رو همینطوری دوست دارم … 

مچ دستم رو میگیره و از صورتش فاصله میده … میگه : ممنوعه س این حس ! 

ـ اگه بگم تو پسر عمومی چی ؟ …. 

اخم میکنه … ملایم … دنباله رده شوخیه ؟ … مگه این چیزا شوخی داره ؟ … از جا بلند میشم … اونم از جا بلند میشه … ملحفه از روش کنار میره … بی پیراهن عادت خوبی برای خوابیدن نیست … من به تب و تاب می افتم ! … مسیح بی فکره … 

ـ چی میگی نهان ؟ … 

هول میشم … نباید میگفتم … تکون میخورم تا پایین برم از تخت که بازوم رو میگیره و نگهم میداره : با توام !

ـ هیـ .. هیچی … من .. من یه مزخرفاتی میگم .. چون … چون حالم خوب نیست اصلا … 

عمیق نگام میکنه … مردمک هاش رو به مردمک چشمام گره میزنه و میگه : حاضرم تمومه دنیام رو بدم ولی تو خواهرم نباشی …. حاظرم جای پسر عمو برات دور ترین آدم باشم .. اونوقت تو برای مثال از پسر عمو بودنم حرف میزنی؟   مثال ؟ .. مسیح فکر کرده مثال زدم … خوشحال باشم ؟ .. راست میگه که حاضره دنیا رو بده اما من خواهرشنباشم ؟ … به گریه میفتم … از استیصال … از بیچارگی .. مامان ماهی گفته خودش با مسیح حرف میزنه … از خانواده ش … از زندگیش … اما منه لعنتی طاقت نمیارم و زار میزنم : من دختر ماهی و کمالم …تو پسر برادره بزرگه کمالی … همونی که خانوم بزرگ هنوزم عزادارشه … 

بهت زده نگام میکنه … دستش دور بازوم شُُل میشه … می اُُفته … گنگ میشه و هنوزم نگام میکنه … ترس برم می داره … می ترسم شوکه بشه … معده ش با هزار تا بدبختی روی فرم اومده … قلبش جراحی شده … هر دو دستم رو روی سینه ش می ذارم و صدا میزنم : مسیح … مسیح تو رو خدا یه چیزی بگو … غلط کر …

با دو دستش بازوهام رو میگیره و تکونم میده … ناباور میگه : چی داری میگی ؟ … من … من پسره حاج کمال نیستم ؟ پسره ماهی ؟!؟ 

به هق هق می افتم : لعنت به من … من ، من نباید می گفتم … 

چشماش بارونیه اما اجازه ی باریدن نمیده … ناباور لبخند میزنه : ینی … ینی تو خواهره من نیستی ؟!؟! 

ـ نه … نه … من خواهرت نیستم … 

من گریه میکنم به حاله مسیح … مسیح می خنده به حاله خودش … من اونو نمی فهمم … اما اون تنگ بغلم میکنه…

اونقدری تنگ که استخونام درد می گیره … از اون دردا که دلم ضعف بره از خوشی … که گریه یادم بره …      

که خوشحال باشم از اینکه خوشحالیه مسیح برای خواهر نبودنه من بیشتر از غمش برای خانواده نداشتنه … اما خانواده ینی همون مامان ماهرخ .. همون ماهرخی که کنار تخت مسیح پر پر می زد و حساب کتاب نذر و نیازش برای سر پا شدنه مسیح از دستش در رفته … ینی حاج کمالی که هر روز پشته شیشه می اومد و مسیح رو نگاه میکرد و تو دله خودش هزار بار برای مسیح درد و دل میکرد …. 

مسیح ازم جدا میشه … از چطوری و چطوری نبودنه ماجرا می پرسه … منم از شنیده هام براش می گم … شنیده هایی که خودمم شنیدم … که ماهرخ و عمه برام گفتن … از خوبیه پدر واقعی مسیح میگم … کمی توی خودش فرو میره… کمی نگران  و خجالت زده میشه … آروم میشه … 

می فهممش … اما مامان ماهرخ اگه بدونه من به مسیح گفتم منو می کُُشه … قرارمون شد بینه خودمون بمونه و نگیم مسیح خبر دار شده … که همه فکر کنن از زبونه مامان ماهرخ شنیده … اما … اما من به زندگی برمیگردم … زندگی قشنگ تر میشه … صبحایی که بیدار میشم امید به زندگی بیشتر میشه … حالا مسیح با عشق نگام میکنه .. بی عذاب وجدان .. بی گناه … ما هر دو بیشتر پیشه خودمون شرمنده بودیم از این که فکر میکردیم عاشقه خواهر یا برادره خودمون شدیم .. اما الان می خوایم لذت ببریم … 

دو سه روزی از اون روز میگذره …  مامان ماهی و بابا کمال رفتن تا مسیح رو از بیمارستان بیارن … سرحال تر از همیشه شدم و بقیه بو بردن که این نهان ، نهانه قبل از اون روز رفتنش به بیمارستان نیست و یه جای کار می لنگه.. .

اما من طفره میرم .. همه دلشوره دارن از برخورد مسیح ، من می خندم … 

سودابه لبش رو می جوه و من با ناز گله سر قرمزم رو روی موهای بلندم فیکس میکنم … صدای قابلمه و سر و صدا از حیاط میاد … با ذوق سمت آدمای توی سالن میگم : اهورا و کسری اومدن … 

خودم زودتر بیرون میرم … قابلمه ی بزرگ نذری رو روی گاز بزرگی که دیشب تورج و بابا کمال وصل کردن می ذارن … 

کسری غر میزنه : سگ برینه تو زندگیت مسیح که خواب و خوراک نذاشتی برامون … 

اخمو میگم : نگو اینطوری … ععع …

کسری رو به تورج میگه : تو حرصت نمیگیره این نیم وجبی خیلی حواسش به شوهرش هست ؟ … 

تورج سینی بزرگ لوبیا قرمزه پاک نشده رو از یسنا میگیره و میبره روی تخت کنار باغ میذاره .. همزمان میگه :

چیکارش کنم ؟ به خودش زورم نمیرسه … واستا شوهرش بیاد ….

دستام رو بلند میکنم و فیگور میگیرم .. میگم : شوهرم بازو داره این هوا … حاله همه تون رو میگیره … 

ماهنوشه کنار عمه ینی مادره یاشار نشسته و  سبزی های شسته رو آبکش میکنه میگه : خاله جان یه کم سر به زیر باشی بد نیستا … 

عمه میگه : عمه قربونت بره سََرینم … 

سروناز با خنده میگه : تو سحر رو جمع کن یاشار رو قورت داد … 

ماهنوش لبش رو می گزه و به جلوی در اشاره میکنه … جایی که ناپدریه عینه پدره سحر ایستاده تا گوسفند رو جلوی پای مسیح سر ببره و میگه : میشنوه سرمون رو می ُبُره … 

سروناز با لبخند بهش نگاه میکنه و پرعشق میگه : بابام ، خیلی مرده ! 

ناپدریش رو می گه…  لبخند میزنم … پدر بودن احتیاجی به رابطه ی خونی نداره … همین بین ساغر داخل حیاط میاد و رنگش پریده س …. 

کسری جلو میره و اخمو میگه : چی شده ساغر ؟ … 

ساغر ـ خاک به سرم … گوسفند جلوی در چیکار میکنه ؟ … 

کسری ـ آهان … یاشار رو بستیم سرش رو بُِبُریم برا مسیح ! 

 صدای خنده ی همه بلند میشه … یاشار عصبی خم میشه و دمپاییه پاش رو درمیاره … پرت میکنه سمت کسری و میگه : خیلی دیوثی … 

کسری تیر و ُبُز تر از این حرفاس … خم میشه که در حیاط همین موقع باز میشه .. دمپایی صاف تو سر مسیح میخوره … 

مسیح ـ اِی دهنت سرویس … 

مامان ماهی  هاج و واج میمونه و میگه : خدا منو مرگ بده کسری … خدا منو بُُکشه کسری از دسته تو … 

مسیح دستش رو روی سرش میذاره و میگم : کسری مرض داری ؟ … 

تند سمت مسیح میرم .. 

کسری ـ به امام حسین دمپاییه یاشار کره بُُز بود … 

همین موقع بابای یاشار و بابا کمال هر دو داخل میان … کمال تشر میزنه و بابای یاشار با خنده میگه : منم بَُزَم دیگه! 

کسری رنگ به رنگ میشه و میگه : شرمنده تو رو خدا حاجی … 

به مسیح میرسم …مچ دستش رو میگیرم و از سرش فاصله میدم : مسیح … ببینمش خب .. دستت رو بردار… 

مسیح خمار نگام می کنه و تقریبا نگاه ۵۰ یا ۶۰ نفری به ما زومه که آروم لب میزنه : در ملاعام اگه ابراز عشق کنی

، بََده ؟ 

رنگم سرخ میشه و تند یه قدم عقب میرم … از مسیح بر میاد … بچه م حیا نداره ! 

کسی به روی مسیح نمیاره … اصلا کسی چیزی نمیگه ، مسیح هنوزم پسره این خانواده س … خودشم می دونهکه همه در جریانن و به روش نمیارن تا راحت باشه ، تا راحت کنار بیاد و میاد .. 

 چشمای سرخ شده ی مامان ماهی نشون از گریه شه … اما انگاری گریه و اشک ریختن دیگه تموم شده … صدای خنده سر تا سر باغ رو گرفته …سودابه گِِرد شده و لبه ی استخر نشسته … مجتبی امر و نهی کردنش رو اطاعت میگه و می دونم لحظه شماری میکنه جمع دو نفره شون بشه سه نفر ، یه کوچولوی قشنگی که من خاله ش میشم  … یسنا با هر بار برخورد با تورج رنگ به رنگ میشه و نمی دونم چرا تورج هی وسایله سنگین رو فقط از یسنا میگیره …. بازم میگم نادره بی لیاقت ! 

کسری کنار ساغر نشسته … کاسه های آشه پر شده رو ساغر میخواد با کشک تزیین کنه و کسری هی بازی در میاره … براش استیکره خنده درست میکنه ، اونم با کشک …. انصافا هم قشنگ در میاد … مسیح هی تشر میزنه :

کسری ِکِرم نریز.. 

یاشار دور و بر سحرناز هی میره و میاد … هی چشم و ابرو میریزه … چند باری رو خودم دیدم که نا پدریه سحرناز مچه این عشق بازیه زیر میزی رو گرفته ، اما می خنده و می دونم که سحرناز بالاخره قراره برای یاشار بشه ، خانومه خونه ش بشه ! اینو خنده های ماهنوش و شوخی کردنش با عمه جونم ینی مادره یاشار نشون میده و مهر تایید میزنه به افکاره من … 

سََوای اینا رنگ به رنگ شدن و سرخ شدنه آسو برام عجیبه … خصوصا این ملاقه ی بزرگ به دست گرفتنش و هم زدنه آش و احیانا نیت گرفتن … این چیزا رو مامان ماهی یادش داده ، وگرنه آسو  و این چیزا ؟ … اهورا کمکش میکنه ، ملاقه بزرگ و سنگینه و نمی دونم هر از گاهی چی زیر گوشش میگه که آسو ریز ریز میخنده … مادر اهورا با لبخند نگاشون میکنه … خواهرای اهورا زیادی با آسو صمیمی شدن … لعنتی انگار دوستای جدید … یا خدا رو چه دیدی خواهر شوهرای خوب گیر اورده ! 

 *

سحرناز ـ واااای چقدر پشه داره … 

یاشار ـ ای تو اون روحت مسیح با این پیشنهادت … 

مسیح خم میشه و بیخه گوشم میگه : نمیدونن خانومم خواسته ها … 

ریز می خندم و نگاش میکنم : خو تو حیاط دور هم بخوریم بیشتر کیف میده دیگه … 

لپم رو میکشه … این ایده ی توی حیاط شام خوردن وقتی دوره همیم از من بوده و همه تقریبا راضی نیستن … اما وقتی مسیح بخواد مگه میشه روی حرفش حرف زد ؟ 

پر اشتها تر از قبل می خورم و شام که تموم میشه دخترا بلند میشن و به هم کمک میکنن … من از بغل دسته مسیح تکون نمیخورم … 

کسری اخم آلو میگه : من خیلی غیرتی ام نهان ! 

منظورش رو نمی فهمم و میگم : خب … 

تورج میخنده و میگه : میگم میخوای به بقیه کمک کنی ؟ … 

لوس به حاج بابا که مشغول حرف زدن با شوهر عمه س نگاه میکنم و میگم : بابا پسراتو نگا کن … 

حاج بابا سمته ما برمیگرده و کسری باز میگه : بچه پررو ، پاشو به بقیه کمک کن … 

موذی می خندم و ریز ، طوری که پسرا بشنون میگم : معشوقه های شما باید خوش خدمتی کنن که خانواده ی شوهر قبولشون کنه … منکه شوهرم منو روی سَر میبره … ) رو به مسیح ( مگه نه مسیح ؟  پسرا وا رفته نگاه میکنن و تورج حق به جانب میگه : اینا پاک با خته ن ! 

کسری ـ هیس بابا ، مامان جِرِِمون میده … 

اهورا ـ ای دهنت سرویس نهان … 

مسیح با خنده می گه : هُُش …. 

آرنجم رو روی زانوی مسیح تکیه میدم … بهش تکیه میکنم … با خنده به تورج میگم : آره بابا ، من اونا رو میگم

… مدیونی فکر کنی منظورم یسنا هم هست ! 

یاشار تند میگه : یسنا چی ؟ 

تورج رنگ به رنگ میشه و من لبم رو گاز میگیرم … میگم : خب یسنا هم داره زحمت میکشه ! 

یاشار مشکوک به تورج نگاه میکنه و میگه : غلط می کنه ! 

کسری بلند زیر خنده میزنه و میگه : غلط می کنه کمک میکنه ؟!؟! 

مسیح ـ ینی رید با این غیرتی شدنش ! 

تورج به یاشار نگاه میکنه : زورت به یسنا رسیده پَلََشت ؟  یاشار عصبی میگه : نخیر … مثلا غیرتی شدم ! 

کسری شیشََکی میکِِشه و همه می پوکیم از خنده …. حاج بابا نگامون میکنه : چه خبرتونه بچه ها ؟ … سََرین رو اذیت کنین من می دونم و شما ها ! 

ابرویی بالا میندازم برای تورج و کسری که مسیح بیخ گوشم میگه : نریم بخوابیم ؟ نگران تکیه م رو میگیرم و نگاش میکنم : حالت خوب نیست ؟ 

میخنده و ریز بیخه گوشم میگه : فقط نهانه خونََم اومده پایین … یه دست مفصل میخوام قورتت بدم … 

سرخ میشم : بی تربیت … 

چشمک میزنه : زنمه خب … 

از ته دلم ذوق میکنم …. کمی که میگذره بلند میشم و داخل ساختمون میرم … میخوام از کنار راه پله بگذ رم که صدای تورج نگهم میداره … 

ـ خداییش بیا بزن … 

صدای یه دختر رو میشنوم و می شناسمش : وا .. آقا تورج چی گفتم من مگه ؟  تورج میخنده و یسنا باز میگه : چرا می خندین ؟ چیزی شده ؟ 

تورج ـ آره … آقا تورج که میگی عینه هو بچه ی ۱۴ ساله ذوق میکنم … 

کمی خم میشم و یسنا رو میبینم که سرخ و سفید میشه ، میگه : نشنیدین تا حالا بگن به شما آقا تورج ؟  ـ از دهنه تو که بشنوم صفا داره …. نداره ؟ 

ریز ریز می خندم و نامحسوس راهم رو کج میکنم که تو سینه ی کسی میرم  …  بازوهام رو میگیر ه و سر بلند میکنم : چی شد بچه ؟ گوش ایستاده بودی ؟ 

میخندم به مسیح و میگم : جماعتی عاشق شدن … 

کمی اطراف رو دید میزنه و آخرش دستاش رو بلند میکنه و دو طرف صورتم میذاره … خم میشه و لبام رو تو

دهنش میکشه …  مِِک میزنه و میبوسه … ریز و پُُر درد … با دستام یقه ی پیراهنش رو چنگ میزنم و نمیدونم چرا منم بی حیا شدم و نمیترسم از اینکه کسی بیاد … خجالتم نمیکشم…. 

من دلتنگه مسیح شدم … دلتنگش هستم … حس میکنم حتی کنارمم باشه دلتنگش میشم … هر دو خسته میشیم

… ازش فاصله میگیرم و ابرویی بالا میندازم … میگم : 

ـ آخرش منم عینه خودت بی حیا شدم … 

ـ تموم قََد دلم میخواد یه لقمه ت کنم … 

ابرویی بالا میندازم و میگم : فعلا ممنوعه … مامان ماهـ … 

یه دفعه خم میشه و منو روی کولش میندازه … جیغ خفه ای میکشم که سمت راه پله میره و همزمان میگه : ممنوع و کوفت و زهره مار نداریم خانوم خانوما … سَنَدِِت شیش دنگ به ناممه … 

ـ خاک به سرم … زشته به خدا … مسیح مهمونا … 

از پله ها بالا میره که ترس بََرَم میداره … محکم پیراهنش رو از کمر چنگ میزنم … چشمام رو می بندم و میترسم بیفتم … میگم : 

ـ الان می افتم … مسیح … 

صدای تورج باعث میشه چشمام چهارتا بشه که پایین پله ها میگه : گوسفند بار زدی برادره من ؟! 

مسیح برنمیگرده و جواب میده : گوسفند همون زیر پله ایه که گل میگی باهاش و می شنُُفی … 

حرصی به تورج میگم : برو از آقا تورج شنیدنت لذت ببر … 

تورج هاج و واج میمونه و یسنا شاکی از زیر پله بیرون میاد و میگه : زن و شوهر خیلی فوضول تشریف دارید!

به آخرین پله میرسیم و مسیح وارد اتاق میشه … دور میبنده و نمی ذاره ادامه ی گفته ی یسنا رو بشنوم … زمینم میذاره که اخم میکنم : 

ـ اصلا تو صدای منو شنیدی که چی گفـ … 

تکیه م میده به در و تشنه به لبام میرسه … بوسه میزنه و نمیذاره حرفم رو ادامه بدم … خشن و تند تند … منو مسیح این همه مدت از هم دور بودیم و حالا هر دو می خوایم فوران کنیم … 

منم بدم نمیاد و همراهیش میکنم … اون مشغول باز کردن دکمه های تونیکمه و همزمان لباش رو از لبام فاصله نمیده و کارش رو میکنه … تونیک رو درمیاره و تاب سیاه رنگ و جذبم حسابی روی روانش خط میندازه انگار که خم میشه و دستاش رو پشت رون های پام میذاره … بلندم میکنه و من ناخود آگاه پاهام رو دور کمرش حلقه میکنم … 

یه دستش دور کمرمه و دست دیگه ش کنار صورتم … نمی خواد حتی یه لحظه بوسیدنه لبام رو از دست بده … صدای نفس نفس زدنه هر دومون اتاق رو برداشته … خیلی بلنده و بیخیاله ترسیدن میشم که نکنه کسی پشته در بشنوه ! 

اونقدری میره تا به تخت میرسه … روی تخت منو میندازه و دکمه های خودش رو باز میکنه … با عشق نگام میکنه و میگه : امشب دغدغه و ترسی نیست .. هست ؟ … 

پر لذت میخندم و میگم : هیچ نگفته ای هم نیست … هست ؟  پیراهنش رو پایین تخت میندازه و هر دو لبریز میشیم … 

 *

) ۳ ماه بعد (

ـ شب شد ، ای بابا …. 

مامان ماهی کلیپسش رو زیر روسریش محکم میکنه و میگه : تورج چرا اینقدر هولی مامان جان … میریم دیگه..

با اُدکُلُُنه کسری که روی میز وسط مبلا گذاشته دوش میگیریم و همزمان میگم : یسنا رو می دزدن اخه … 

تورج ـ نهان خیلی حرف میزنیا …. 

مسیح در حالی که دکمه ی آستینش رو می بنده میگه : هُُـــ …. زنه من آزاده … 

بابا کمال هنوز پای تی وی نشسته و میگه : با نهان بد تا کنین خواهر شوهر بازی در میاره ها … 

هنوز از اُدکُلُُنه کسری میزنم که از سرویس در میاد و با دیدنم میگه : ای دهنت سرویس نکبت … خوار مادرش رو درآوردی … ول کن دیگه … 

با غیض ادکلن رو روی میز میذارم و میگم : مسیح برام میخره … 

مسیح که بهم میرسه میگه : نوکرتم هستم … 

تورج روی پیشونیش می کوبه و میگه : ینیا … کاروان شتر از شما دو تا زودتر یه کشور رو ِطِی میکنن … 

منظورش منو کسری هستیم که حاج بابا بلند میشه و میگه : من که رفتم … 

مامان ماهی دنبالش راه میفته … کسری با حسرت به شیشه ی عطر نصف شده ش نگاه میکنه و میگه : سگ برینه روحه خودت و شوهرت … 

به سمت حیاط می دوعه و مسیح میگه : نوبته توام میرسه خونه ی ساغر اینا … 

میخندم و همه با هم بیرون میریم … تورج استرس داره … با غر غرای تورج بالاخره میرسیم … پیاده میشیم … که سرم گیج میره … مسیح زیر بازوم رو میگیره … 

ـ چی شد بچه ؟! 

دستم رو به سرم میگیرم : نمیدونم … 

مسیح ـ صد بار میگم کم آت آشغال بخور … 

اخم میکنم و میگم : خب من آلوچه دوست دارم … 

مسیح شاکی به کسری نگاه میکنه : همه ی این آتیشا از گوره تو بلند میشه … نگفتم نیار براش ؟ … 

تورج دسته گل رو توی دستش جا به جا میکنه و کسری می گه : دهنه منو صاف کرد انقدر شمال بودم زنگید گفت برام سوغات بیار … 

مامان ماهی پوفی میکشه : بچه م داره از استرس پس می افته ، شما حرفه آلوچه میزنین ؟  کسری به تورج نگاه میکنه و میگه : ایشالا خواستگاری رفتنه داداش کوچیکه ت … 

مامان ماهی ـ داداش کوچیکه ش غلط کرد … باشه ؟  کمال ـ ای بابا …. 

در باصدای تیکی باز میشه که میگم : آبجی سودابه کو ؟ 

داخل میریم و همزمان سودابه رو میبینم که جلوی در ورودی ایستاده و نگامون میکنه … حسابی گرد شده و نهایتا یکی دو هفته ی دیگه بچه به دنیا میاد … الهی خاله ش فداش بشه … 

برام دست تکون میده و منم پر ذوق پله ها رو دو تا یکی بالا میرم … قبله خودش شکمش رو می بوسم که سرخ میشه : ععع .. نهان بابا اینا ! 

اهمیت نمیدم که به ترتیب تورج و کسری با مسیح پیشونیش رو می بوسن و سودابه از ته دلش میگه : ایشالا بهداییاش میره ! 

زیر لبی میگم : کثافط … 

میخنده … داخل میریم و بعد از سلام و احوال پرسی دور هم میشینیم … یاشار حسابی اخماش توهَمَه .. اولش فکر میکنم زیادی روی یسنا حساس شده … برای کمک به یسنا و یلدا به آشپزخونه میرم که یاشار تند دنبالم میاد. . توی آشپزخونه جلوم رو میگیره و میگه : این تورج یه جو عقل تو سرش هست ؟  ـ وا … چی شده مگه ؟ چیکار داری داداشمو … 

یاشار ـ کدوم اُسکُلی صبح زنگ میزنه میگه شب میایم خواستگاری ؟  میخندم و به یسنا که ذوق زده س نگاه میکنم : داداشم هوله …. 

یاشار ـ فکر نمیکنه شاید خانواده ی ما شب خودشون میخوان برای پسرشون برن خواستگاری ؟!

 چشام گشاد میشه و میگم : سحر ؟!!؟؟!؟  یاشار ـ پ  نه پ ، عمه م ! 

ذوق میکنم و تازه دو هزاریم می افته … بلند زیر خنده میزنم که مسیح اخمو داخل میاد : چه خبرته تو ؟ … 

خنده م رو قورت میدم و میگم : بنازم تورج رو که قششششنگ حاله برادرزنش رو گرفت … مسیح همچنان اخم کرده که میگم : وا … چرا اخم کردی ؟ 

مسیح ـ صدات رو انداختی پَسِ سرت بعد میگی چرا اخم کردم ؟ … 

پشت چشمی نازک میکنم و میگم : توام هی به من گیر بده … 

مسیح پوفی میکشه و همره با یاشار داخل میرن …. به یسنا نگاه میکنم : ورپریده تو زنگ زدی بهش گفتی شب بیایم ؟ … 

یسنا میخنده : اخه فردا شب قراربود پسر دوسته بابا بیاد .. گفتم به تورج … حسابی که حالم رو گرفت و داد و بیداد کرد هیچ … تازه گفت شب میاد خواستگاری تا اون فلان فلان شده فردا نیاد … 

میخندم … عشق هم آدم رو بی فکر میکنه ، هم بی عقل ! 

 *

ـ یسنا هم مطلقه بود ، نبود ؟ … 

پوفی میکشم و به مسیحی که بیخیال پای تی وی نشسته و فوتبال میبینه نگاه میکنم که مامان ماهی کلافه چاقو رو میندازه توی ظرف سالاد و رو به کسری میگه:  بود … ولی دختر عمه ت بود و همه می دونستیم نادر چه بی همه چیزی بود … 

تورج ـ ربط نداره که … ساغرو همه دیدیم … 

کسری ـ قربونه آدمه چیز فهم … بابا لامصب ، دیشب نامزدیه یاشار بوزینه بود … فردا هم که خواستگاریه اهورا از خانواده ی آسوعه که هفته ی پیش از کانادا اومدن ، فقط من مونده م و نمیدونم چرا یه کم به فکره من نیستی … 

مامان ماهی شاکی سمت بابا برمیگرده و میگه : تو نمی خوای چیزی بگی ؟ 

بابا کمال سرش رو از شاهنامه  ای که می خونه بلند میکنه و میگه : گوش می ده مگه ؟ … گیرم چارتا لیچار هم من بارش کردم … 

بیهوا و بی ربط میگم : بو میاد …. 

کسری وا رفته میگه : دسته شما هم درد نکنه دیگه … 

ـ بوی … بوی صابونه … 

هنوز جمله م کامل نشده که عُُق میزنم …. سمت سرویس میرم … مسیح تند از جا میپره و دنبالم میاد … واردسرویس میشم … نمیذاره درو ببندم … توی روشویی خم میشم و هرچی از صبح خوردم رو بالا میاره … مسیح کمرم رو ماشاژ میده و عصبی میگه : باز چه کوفتی خوردی از صبح ؟ 

صدای مامان ماهی رو میشنوم : خدا منو مرگ بده ، نهان … نهان چی شدی ؟  ناخوش احوالم … کسری میگه : بریم دکتر خب …. 

تورج ـ من ماشین رو روشن میکنم بیارینش … 

مسیح از در بیرون میزنه … مامان ماهی کمکم میکنه بیرون بیام … مسیح لباس عوض کرده و با یه مانتو که دستشه پایین میاد و سمت من میگیره … بابا کمال میگه : نهان بابا جان خوبی ؟ … 

مسیح ـ می بریم زود میاریمش … 

کمال ـ خب ماهم میایم .. 

مسیح ـ کجا بیای پدره من … میریم زود میایم .. من که می دونم باز حتما چرت و پرت خورده … 

بغض کرده بازوم رو از دستش بیرون میکشم و میگم : من هیچی نخوردم از صبح … 

مامان ماهی ـ مسیح راست میگه ، مگه میشه همینطوری بالا بیاری ؟ 

کلافه میشم و گریه م میگیره : به خدا من از صبح هیچی نخوردم … نتونستم بخورم … هی بالا میارم … 

مسیح سمت در منو می بره … تورج و کسری توی ماشین نشسته ن که مسیح میگه : لشکر کشی میکنیم مگه؟ تورج ـ بشین حالش خوب نیست … میریم ، میایم … 

مسیح و من عقب سوار میشیم…  اخم میکنم و بهشون محل نمیدم … کسری از بین صندلی ها برمیگرده و میگه :

چرا گرفته ای فدای تو بشم ؟ 

داغه دلم تازه میشه و میگم : ببین چی میگه … هی میگه من می خورم … 

مسیح نچی میکنه و میگه : من گفتم تو هی میخوری ؟ 

عصبی بهش نگاه میکنم : هی میگی چرت و پرت میخورم … دیشبم برگشتی میگی توی تراس نرو … 

مسیح کلافه دستی رو پیشونیش میکشه و میگه : عاقا من میگم شبه با تاب و شلوارک نرو سرما میخوری ، بد گفتم ؟ 

کسری ـ دوست داره سرما بخوره ،  به تو چه ؟ 

تورج از توی آینه نگام میکنه : بد نگفته که … چی شده آبجی کوچولو ؟  ـ اصلا سره شام چی ؟ هی میگه نخور … 

مسیح ـ خب دو سه تا بشقاب میخوری رو دل میکنی هی بالا میاری … دیشب چند بار بالا آوردی ؟  کسری نگامون میکنه و میگه : متاسفانه حرفاش منطقیه خواهره من … 

برمیگرده و صاف سرجاش میشینه … مسیح نزدیکم میاد و میخواد دست بندازه دور شونه هام که خودمو میکِِشم و بهش اجازه نمیدم … اساسی دلخورم ازش … خودم می دونم حق با اونه … اما نمی فهمم چرا این همه دل نازک شدم

؟!

مسیح کلافه نچی میکنه و اونم از پنجره بیرون رو نگاه میکنه … تقریبا یه هفته ای میشه نذاشتم نزدیکم بیاد.. .

واقعا حاله خوشی ندارم … به درمانگاه میرسیم و پیاده میشیم … دلخور از همه شون زودتر پیاده میشم و داخل میرم ..

اونام دنبالم راه می افتن … جلوی ایستگاه پرستاری وایمیسم که پرستار سر بلند میکنه و نگام میکنه : بفرمایید … 

عصبی میگم : چی رو بفرمایم ؟ .. خب مریضم دیگه … 

یکی بازوم رو میکشه که میبینم تورجه … کسری رو به پرستار میگه : ببخشید … مریض شده عصبیه … یه نوبت میخواستیم براشون … نهان اُُرگان … 

عصبی بازوم رو از دست تورج بیرون میکشم و روی نیمکت میشینم… 

تورج ـ رََم کردیا ! 

محل نمیدم …  مسیح رو به روم میاد … خم میشه و میگه : خیلی وقته ماهانه  نشدی روی اعصابت فکر کنم تاثیر گذاشته … 

بیشتر گُُر میگیرم و بغض میکنم … نگام میکنه .. 

ـ دوره تو بگردم … چی شده خانومم ؟ 

ـ همه ش گیر میدی … مسخره م میکنی …. الان اگه بگم دلم اون بستنی رو میخواد …. میگی هی می خوری.. 

دنباله انگشتم رو که به یه دختر بچه ی سه یا چهار ساله اشاره کردم میگیره … بستنی کاکائویی دسته دخترک اصلا هوش از سرم برده ! باز نگام میکنه : دلت بستنی می خواد ؟

لوس سرمو تکون میدم و میگم : دلم از اون گیلاسایی بود که پریشب نامزدی یاشار روی میز عروس داماد گذاشتن

… همون قرمز بزرگا … 

دلخوری یادم رفته انگار … با ذوق از گیلاسا براش حرف میزنم … مسیح هنوز رو به روم خم شده و دستاش رو به زانوهاش تکیه داده و داره به حرفام گوش میکنه … خیره خیره نگام میکنه و من هنوز دارم حرف میزنم : 

ـ همونا که یه دونه خوردم دعوام کردی گفتی بعدا برات میگیرم … 

مهربون لبخند میزنه … مثله پدری که گیره دختر کوچولوش افتاده باهام مدارا میکنه : من که دیروز خریدم برات

، خودت نخوردی … 

لب و لوچه م رو کج و کوله میکنم و میگم : بزرگ نبود که … بعدش قرمزه سیاه نبود … رنگش روشن بود خب .. 

میخنده و میگه :  نهان ، تپلو شدیا … 

اخم میکنم و میگم : بفرما … اصلا دیگه کوفتم نمیخورم … 

می خنده : خب بابا ، اصلا چاق شو … به من چه … 

کسری ـ مسیح نوبته ماست … 

مسیح صاف می ایسته … دسته منم میگیره و از جا بلندم میکنه … با هم به مطب میریم … کسری و تورج هم

دنبالمون میان … دکتر یه خانومه خوشرو و مهربونه … متعجب به منه مونده بینه اون سه تا نره غول میگه : همه مریضین؟  کسری ـ والا همه مون حاضریم مریض باشیم ولی این نیم وجبی مریض نباشه ! 

تورج میخنده و مسیح اخمو میگه : ببند کسری ! ) رو به دکتر ( خانومم مریضه … 

دکتر ـ شما بشین روی این صندلی … 

روی صندلی کنارش میشینم که میگه : مشکلت چیه دخترم ؟ 

ـ من مشکلی ندارم که … شوهرم هی میگه زیاد می خوری … هی میگه این کارو بکن … هی میگه اون کارو… 

وسط حرفام عُُق میزنم … دستم رو جلوی دهنم میگیرم …. مسیح هول میشه .. کنار پام روی زمین میشینه : نهانخوبی عزیزم ؟ … نهان … 

دکتر متعجب به ما نگاه میکنه که مسیح سمتش برمیگرده : اوضاعه ما خیلی وقته همینه … پرخوری میکنه ، رودل میکنه … تا میگی مراقب خودت باشم بهش برمی خوره ! 

دکتر ابرویی بالا میندازه … رو به کسری و تورج میگه : میشه شما بیرون باشین ؟  هر دو بیرون میرن که رو به من میگه : چند وقته عقب انداختی ؟  ـ چی رو ؟ 

مسیح بهم چشم غره میره و رو به دکتر میگه : فکر میکنم ۳ یا ۴ ماهی بشه… 

دکتر بهم لبخند میزنه و میگه : شوهرت خیلی حواسش بهت هستا ! 

خوشم میاد از حرفی که دکتر میزنه … میگه : من آزمایش می نویسم .. همین امروز میگم خارجه نوبت برات انجام بدن … باهمکارم حرف میزنم تا دو سه ساعت دیگه جوابش رو بهتون تحویل بدن … من تا ۲ ظهر اینجا هستم … بیارین به خودم نشون بدین … 

گوش میدیم … بعد از یه سری آزمایشی که تجویز میکنه همه روی ردیف صندلی ها می شینیم … سرم روی شونه ی تورجه … خوابم میگیره … کسری سرش رو به دیوا پشت سرش تکیه داده و مسیح راه می ره با تلفن حرف میزنه …

اول مامان بعد بابام و بعد سودابه … همین موقع یکی اسمم رو صدا میزنه : نهان … نهان … 

برمیگردم … چشمم به آسو می افته … سرم رو بلند میکنم … پشت سرش اهورا میاد … آسو نگران دستش رو روی پیشونیم میذاره : حالت خوبه ؟ .. چی شده ؟ 

تورج ـ حالا این هیچیش نیست ببین می تونی بکشیش ؟ 

اهورا ـ چی شده ؟ .. صبح رفتیم زن عمو گفت اومدین بیمارستان … بی تابی میکرد ، چون ماهنوش اینا اونجا بودن نتونست بیاد ! 

مسیح ـ چند دقیقه ی دیگه جواب آزمایشش میاد … 

جمله ش که تموم میشه یکی صدا میزنه : خانوم نهان اُُرگان … 

مسیح تند سمتش میره که خانوم برگه ای رو سمتش میگیره و با لبخند میگه : مبارک باشه ! 

مسیح گنگ نگاش میکنه … بقیه هم گنگ به مسیح نگاه میکنیم که میگم : مسیح چی رو مبارکه ؟  پرستار میخنده و میگه : مامان کوچولو شمایی ؟ 

هنگ میکنم … بهت زده نگاش میکنم … مسیح به من نگاه میکنه …. توج میگه : الان پرستاره چی گفت ؟  آسو ـ نهان فک کنم با تو بودا … 

کسری ـ بنده ی خدا خسته س داره هذیون میگه… 

پرستار میخنده و میگه : خانومه نهان اُُرگان باردار هستن … بچه سه ماه و نیمه ! 

همه مون با دهن باز به پرستار نگاه میکنیم و مسیح سمت من برمیگرده … آسو جیغ میکشه … تورج و کسری از جا می پرن و بلند قهقهه میزنن .. اهورا میخنده و دست میزنه … من با چشمای اشکی به مسیح نگاه میکنم که با خنده و ناباور نزدیکم میاد … 

همه ی آدمای اطراف با خنده نگاهمون میکنن که مسیح خم میشه … دستاش رو دو طرف سرم میذاره و پیشونیم رو نرم می بوسه …. اشک هام میریزن و من میشم مادر ! 

مادر دختر یا پسرم … من حتی جنسیتش رو نمی دونم … حتی چند دقیقه هم از فهمیدنش نمی گذره … چرا اینهمه خوشحالم ؟ … چرا دوسش دارم ؟ …. 

لب های گرمش که از پیشونیم جدا میشه تنگ بغلم میکنه … صدا ها رو میشنوم : 

تورج ـ کسری بی پدر باز دایی شدیم … 

اهورا با خنده میگه : آخ که آسو ایشالا یه روزی اینطوری برا تو .. 

کسری ـ برای ساغرم … 

تورج ـ واسه منو یسنا ! 

آسو ـ اوووو … خل و چلا …. 

مسیح ـ بسه دور و بر خانومم رو شلوغ نکنین … 

 *

ـ من صد بار نگفتم لازم نیست بیایم ما ؟ 

پوفی میکشم … خم میشم و آروم طوری که بقیه نشنون میگم : تازه چهار ماهمه … می خوای تا ۵ ماه دیگه هم همینطوری گیر بدی بهم ؟ … 

مسیح می خواد جوابم رو بده که تورج خم میشه … از کاسه بزرگ میوه ی جلوم پیش دستی من رو لبا لب پر از میوه میکنه و میگه : بخور … 

مامان ماهی ـ ععع … تورج ! 

ساغر در عینه خجالت خنده ش میگیره … کسری کراواتش رو صاف میکنه و میگه : تورج دیوث اومدیم خواستگاری… خونه شون رو خراب میکنی تو که … 

کمال ـ عععع … بچه ها ….

تورج ـ نهان دلش همه ی اینا رو می خواد… 

تو دلم قربون صدقه ی داداشم  میرم … ساغر سر به زیر ترین حالته ممکن نشسته … می تونم بغضه توی نگاهش رو ببینم … می تونم بفهمم که جای خالی خانواده ش توی این خونه و حالا اذیتش میکنه …. یسنا با سینی چای از داخل آشپزخونه میاد … از صبح اومده خونه ی ساغر تا کمکش کنه … جاری داشتن هم خیلی وقتا بد نیست ! 

تورج تموم قد می خواد با نگاهش یسنا رو قورت بده … عشق موج میزنه و به مسیح نگاه میکنم … حواسش به منه و اخم داره .. 

از اومدنمون به این خواستگاری راضی نیست …. حتی نمی ذاره از جام تکون بخورم …. ساغر چیزی نمیگه که مامان ماهی میگه : نمی خوای چیزی بگی ساغر جان ؟ … 

ساغر آب دهنش رو قورت میده و خیره به سرامیک های کف پذیرایی کوچکش میگه : من … خب … خب خواستگاریا این طوی که بزرگ ترا حرف میزنن … یه توافق میرسن … بزرگی می کنن  … من بزرگ تر ندارم … کسی نیست که برام بزرگی کنه … اقا کسری بزرگتر داره … بزرگی میکنه براش … این خودش یه تفاوته … یه شکاف … من حرفی نمیزنم … شرایط تعیین نمیکنم … من فقط .. فقط اندازه ای که خودمو دوست دارم … یکی دو تا پله بالاتر آقا کسری رو دوست دارم … خواهشم زیاده … اما می خوام رو بزنم به شما … رو بزنم و بگم برای منم بزرگی کنین … بگم اگه جای خانواده م خالیه جاشون رو پر کنین … 

سرش رو بلند میکنه و با نگاه شیشه ایش به مامان ماهی و بابا کمال نگاه میکنه و میگه : بزرگ میکنین ؟ 

برق تحسین رو توی چشمای مادر و پدرم میبینم  … کسری کلافه س از گریه ی ساغر … می دونم به زور بند شدهتا بلند نشه … بغلش نکنه … نبوستش … 

مامان ماهی با لبخند میگه : مسیح و تورج و کسری پسرای منن … یسنا و سودابه و نهانم دخترای منن … کسریدست رویهرکی بذاره که اون دختر دوسش داشته باشه .. که رو راست باشه و لا به لای حرفاش شیشه خورده برداشت نکنم … مادری میکنم … کماله منم پدری میکنه … مهرت همونیه که برای نهانم یا سودابه م گذاشتم … میخوام بگم فرق نمیذارم بینه دخترام با تو که قراره دخترم بشی … من مادری می کنم و توام هوای پسرم رو داشته باش … خوشبتیه شما خواسته ی من از توعه … از کسری س ! 

رو میکنه سمت بابا کمال : شما اگر حرفی هست بفرمایید … 

بابام پرعشق زل میزنه به مامان ماهی و میگه : همونطور که انتظار می رفت … قلبه مهربونت همه ی حرفایی که باید زده میشد رو زد ! 

کسری تند میگه : بگم مبارکه ؟ … 

تورج خیار رو سمتش پرتاب میکنه : خودتو جمع کن … یه کم خجالت بکش … 

کسری ـ بیشین بینیم باو … واسه خواستگاریت کم مونده بود بگی خدا ساعتا رو جا به جا کنه زودتر برسیم خونه ی عمه اینا … 

تورج میخنده و میگه : به جونه خودت جونم داشت بالا می اومد تا رسیدیم … 

کرور کرور قندی که تو دله یسنا آب میشه رو منم حس میکنم …. .مامان ماهی می خنده … بلند میشه و کنار ساغر میشینه … انگشتر دسته خودش رو دست ساغر میکنه و میگه : یادگار مادرم برای تو … یسنا و سودابه با نهان درک میکنن که من الان مادر عروسم … ! 

به سمته ما برمیگرده … سودابه خونه مونده بابت بچه ای که دو هفته ای میشه به دنیا اومده … من میگم : جای آبجی سودابه و خودم میگم که راضی ام … 

یسنا با محبت میخنده و میگه : ساغر هم مثله یلدا … برای خواهرم خوشحالم … 

کسری ـ عاقا مبارکه…. 

همه می خندیم ….  جدا زندگی روی خوشش رو نشون داده.. 

 *

ـ این سایه بهم میاد ؟…  

کلافه به ساغر نگاه میکنم : واااای … بذار کارش رو بکنه بنده خدا … 

آرایشگر کلافه پوفی میکشه و به ساغر میگه : تو دو دقه آروم بگیر … 

صدای یسنا از صندلی کنارم میاد : خو حق داره … استرس داره… 

آرایشگره اونم صداش درمیاد : دارم رژ میزنم دختره خوب ، حرف نزن … 

می خندم به حال و روزمون و هنوز پنج تا عروس از پنج تا داماد شاکی هستیم که چرا باید امشب عروسی همه مون با هم باشه !؟!؟! 

یه سالن بزرگ با پنج تا آرایشگر که دارن پنج تا عروس رو درست میکنن برای شب … از مرخص شدنه مسیح و اون روزی که خنده هامون پیچیده ۴ ماهی میگذره … ماها زندگی های متفاوتی داریم … 

مثلا ساغری که هیچکدوم از خانواده ش نیستن چون راضی نبودن به این وصلت و مامان ماهی قول داده به ساغرکه برای اونم مادری میکنه  … مامان ماهی خیلی مادره … خیلی خیلی … خوش به حاله ما ها ! 

یا مثلا آسویی که خانواده ش از کانادا اومدن و برادرش دوست صمیمی تورجه و تورج اهورا رو تضمین کرده که آسو رو خوشبخت میکنه … 

یا یسنایی که تورج یه گوشمالی حسابی به نادر داده بود …. تا دیگه یسنا رو تهدید نکنه و تورج خیلی زود دلباخته ی یسنا شده بود … یسنا زنداداشه من میشد و من می دونستم که لیاقتش خوشبختیه … 

آخرشم سحرناز با کلی چک و چونه شده بود زنه یاشار … ینی امشب زنه یاشار می شد … هفت خانه رستم رو رد کرده بودن …. نه ، همه مون رد کرده بودیم … چیزی بیشتر از هفت خان … اندازه ی یه زندگی … ما یه زندگی رو رد کرده بودیم … زندگی زورش از همه بیشتره … اما روی خوشش رو نشونه ما داده …. 

صدای ونگ ونگه بچه حواسم رو پرت میکنه و از توی آینه ی رو به روم نگام می افته به سودابه ی سودا به بغل …

من جونم می ره برای این خواهرزاده ی کوچولوم …  

ـ الهی دورت بگردم سودا جونم ! 

سودابه ـ خدا نکنه شب عروسیت از این چیزا نگو … چه خوشگل شدی … 

نگاش رو می چرخونه و بقیه ی عروسای امشبم میبینه و میگه : نه … مثل اینکه همه تون خوشگل شدین … 

می خندیم … بالاخره ارایشگرا دست برمی دارن و شاگردشون میگه : بیرون هر پنج تاشون منتظرن … 

دخترا به هم چشمک میزنیم و تور ها رو پایین میاریم … می خوایم اذیت کنیم و کمی دلمون سر به سر گذاشتنه اون دامادا رو می خواد …. 

 به نوبت از پله ها پایین میریم و سودابه جلوتر از همه مون رفته … صداش رو میشنوم : عاقا هرکی زنه خودش رو برداره بره … 

دخترا کنار هم می ایستیم و هنوز چند ثانیه نگذشته که مچ دستم رو یه دست مردونه میگیره … یه دست مردونه ی  عضلانی … دستی که فقط برای مسیحه و صداش رو میشنوم : موی بلند و ریزه میزه ی من همینه … 

میخندم و آرایشگر سره خود موهام رو فِِر درشت کرده بود و مسیحم کم بََلا نبود ! 

صداهاشون رو میشنوم … 

کسری ـ ای دهنت ساغر ، صد بار گفتم موهات رو بلند کن … 

یاشار ـ اسکُُل دو تا موی بلند یهو دیدی دسته نهان رو گرفتی … 

اهورا با خنده میگه : آسو جونه اهورا کیه ؟ .. دستا بالا … 

آسو هم نامردی نمیکنه و دستش رو بلند میکنه …. دخترا شاکی میشن و اهورا سراغه عروسش میره … دستش رو میگیره و میگه : آ قربونه آسوی اهورا … 

صدای سحر ناز بلند میشه و شاکی میگه : ینی تو منو نشناختی یاشار خان ؟ … 

حالا که صداش بلند شده یاشار سمتش میره و میگه : به مرگه خودم این اهورا پدر سوخته هم آسو رو نشناخت ..

منتها زیادی ُگُرگه رگه خوابه آسو رو بلده … 

کسری ـ خان داداش فقط منو تو موندیما … 

تورج ـ بمیر بابا ، همون سمته چپیه یسناس … من یسنا رو نشناسم باس برم بمیرم … 

یاشار ـ کسری برو بمیر فقط … ساغر این چی بود انتخابش کردی ؟ … 

ساغر لوده میگه : سرم کلاه رفت … 

کسری ـ داشتیم ؟!؟! 

مسیح ـ خفه بمیرین ، دیر شد … 

اولین قدم رو برمیدارم که پام پیچ می خوره .. 

ـ آخ … 

مسیح نگام میکنه : خوبی یکی یه دونه ؟ 

صورتم از درد درهم میشه : آخه این عروسی گرفتنه دوباره چه صیغه ایه ؟ … 

مسیح می خنده و توی این کت و شلوار با اون موهای براق و درست شده ش هزار برار جذاب میشه و میگه : از حاج بابا خواستگاری کردم … گفت بردار ببر این بچه رو راحتمون کن … منم بر می دارم می برم … 

خم میشه ومنو روی کولش میندازه …. جیغ میکشم…  حالت هوع میگیرم  

ـ مسیح بیشور بذارم زمین … وای افتادم … یا خدا … مسیح با توام … مسیح بچه … 

مسیح هول میشه و این بار منو بغلش میگیره … یه دستش دوره شونه هامه و دست دیگه ش زیر زانوهام  …. 

کسری ـ کمی ملایم تر برادر جان … 

مسیح با خنده میگه : خفه … زنمه ! 

همه سوار ماشینامون میشیم تا بریم … پدر و مادرا توی باغ بزرگی که گرفتن منتظره ما موندن … بابا کمال خانوم بزرگ رو دعوت کرده و این بار خانوم بزرگ خجالت میکشیده بیاد و نیومده … شاید یه روزی کینه و کدورت ها رفع بشه … یه روزی همه کوتاه بیان  وگذشته رو دور بریزن… من دور ریختم … من می خوام با مسیح خوش باشم و خوش بودن نه برای من … برای هر آدمی …  با دور ریختنه گذشته ش ممکنه … دور میریزم و یادم میره با چه مشکلاتی زندگیمون ختم به خیر شده … مهم ختم شدنش به خیره ! … مهم خداییه که می بینه … خدایی که زمین رو با نظم افریده .. نظمی که اگه چند سال هم بگذره هرکسی تاوانه کاری که کرده رو میده …. عدالته خدا باقیه ! 

به باغ میرسیم و به نوبت دامادا دست عروسشون رو میگیرن و داخل میریم … به مسیح غر زدم که چرا باز عروسی گرفتیم … اما ته دلم ناراضی نیستم … این عروسی کجا و اون عروسی کجا ؟ … 

این بار ستاره های آسمون برام جذاب تره …. مسیح مهربون تره … بچه م توی جشنمون هست و همه چیز قشنگ تره … حتی رنگ لاکه ناخنم … حتی مهربونیه ماهنوشی که قبلا شمشیرش رو از رو بسته بود … 

من راضی ام به این جشنه دوباره ! 

 *

)۵ سال بعد ( 

اخمو پیراهن گل گلی و نخیه نوال رو تنش میکنم و کمی نق میزنه … میدونه اعصابم خورده … چیزی نمیگه …

آتریسا دختره آسو کنجکاو به پیراهن نگاه میکنه و میگه : خاله از اینا برا منم داری ؟  از جا بلند میشم : نه قربونت برم خاله ، میگیرم برات بعدا … 

صدای داد کسری و با جیغ متین بلند میشه …. 

کسری ـ من بررررردم … هووووووراااا …. 

متین عصبی جیغ میکشه : جرزنی کردی دایی … 

پوفی میکشم و بیرون میرم : چه خبره اینجا ؟ 

تورج کلافه دختر دو ساله ش رو روی دستاش تکو تکون میده تا آروم بشه … طفلک از جیغه کسری ترسیده وتورج عصبی رو به کسری میگه : کره خر … بچه رو بیدار کردی … 

کسری بلند میشه و ِقِر میده : من بردم … من بردم … 

ـ کسری ما داریم میمیریم از استرس تو خوشِِته ؟ …. 

کسری ـ بابا یه توله پس انداختن این حرفا رو نداره … یاشار چی باشه و بچه آوردنش چی باشه ؟  یسنا از سرویس بیرون میاد : مسیح نیومد نهان ؟ … دیر شد ، الان ملاقات تموم میشه … 

تورج شاکی نگاش میکنه : خار مادره ما رو این بچه اورد جلو چشمون … بیا بگیرش خب … 

متین جلو میاد و تخس میگه : داداشت بازم جرزنی کرد … 

خنده م میگیره : ولش کن مامان جان … بچه س …. 

صدای خنده ی ساغر از آشپزخونه میاد و میگه : شوهرم مُُردیه برا خودش … 

صدای جیغه نوال از تو اتاق میاد که کسری زودتر از من داخل میره … اصلا نوال رو یه جوری متفاوت تر از بقیه دوست داره … صداش رو از اتاق میشنوم : اهورا بیا دخترت گیسای نوال رو کند … 

پوفی میکشم … خودمون کم بودیم حالا هرکدوم دو سه تا بهمون اضافه شده …  اهورا سرش رو از توی روزنامه بلند میکنه و رو به من میگه : آسو کو ؟ 

ـ داره ظرفا رو میشوره بیچاره با ساغر  هستن … 

تورج ـ یه زنگ بزن به مسیح ببین کجا مونده …. 

عصبی سمت تلفن میرم و شماره ش رو میگیرم ، بعد از چند تا بوق برمیداره … نمیذاره حرف بزنم و تند میگه : به جانه نهان ترافیکه خفن … شما اماده باشین .. من ده مین دیگه تو پارکینگ میبینمتون …. 

گوشی رو قطع میکنه … پوفی میکشم و میگم : بیاین پایین میگه ده مین دیگه میرسه … ) رو به متین ( مامان جان جمع کن بازیتو دسته آبجی رو بگیر برین دمه در …. 

بالاخره همه آماده میشیم … بیرون میریم … بعد از ۵ سال  خدا به یاشار اینا بچه داده … بیمارستانن و ما همه جمع شدیم تا بریم و قدمه نو رسیده رو تبریک بگیم …. 

با سر و صدا وارد پارکینگ میشیم که ماشین مسیح داخل میاد … پسرا سرش هوار میشن … 

تورج ـ کجا موندی بابا ؟ …. 

کسری ـ آقا نوال با ما میاد …. ساغر بپر بالا …. 

ساغر بچه ی یک ساله ش رو بغلش جا به جا میکنه و به نواله سه ساله ی من  چشمک میزنه که سوار بشه … نوالم از خدا خواسته با اونا میره که متین میگه : مامان تو رو خدا منم با آتریسا اینا بیام … باش ؟… 

مسیح که پیاده میشه میگه : برو پسرم برو … 

متین تند سمت ماشینه اهورا میره که میگم : ععع ، بچه رو کجا می فرستی ؟ … 

مسیح چشمک میزنه : بریم بالا لباس عوض کنم خب … 

ـ دیره … دیر …. 

ماشینا یکی یکی میرن و ما تازه سوار آسانسور میشیم که غر میزنم : این همه دیر کردی … اصلا ناهار خوردی ؟

… بچه ها رو فرستادی برن ، اونا رو راه نمیـ … 

بازوم رو میگیره و به دیواره ی آسانسور تکیه میده … جا می خورم و بی معطلی لبام رو میبوسه … بوسه های ریز و عمیق و پر از عشق … چشمام گرد شده که ازم فاصله میگیره و میگه : پنج مین بریم بالا بهم انرژی بدیا … عینه جِِت میبرمت بچه ی یاشارو ببینی… حله ؟! 

خنده م میگیره و با دستام یقه ش رو میگیرم … همکاری میکنم و منو بالا میکشه … پاهام رو دور کمرش حلقه میکنم و غرق لذت میشم .. 

ما خوشبختیم … نوال و متین هستن … مامان و بابا و خنده هامون … دوره همی هامون.. . خدا به وسعت بزرگیش بهمون لف میکنه … هر روز شاد تر و پر عشق تر از دیروز … من راضی ام و شاید هر روز شکر گزار خدا بودن هم کم باشه ! 

پایان ! 

دسلب مسولیت درصورت عدم رضایت شما از قرار گرفتن فید سایت شما در نگین رمان از طریق دیدگاه زیر هریک از پست های مطالب مربوط به سایت شما اطلاع رسانی کنید تا بلافاصله فید سایت شما پاک شود 

نوشته های مشابه

یک نظر

  1. سلام ممنونم بابت گذاشتن این رمان در سایتتون واقعا رمان قشنگی بود و لذت بردم
    و همچنین ممنونم برای اینکه تعداد پارت ها کم و محتویاتش زیاد بود این واقعا بهترین مزیتش بود

پاسخی بگذارید

نشانی ایمیل شما منتشر نخواهد شد. بخش‌های موردنیاز علامت‌گذاری شده‌اند *

این سایت از اکیسمت برای کاهش هرزنامه استفاده می کند. بیاموزید که چگونه اطلاعات دیدگاه های شما پردازش می‌شوند.

دکمه بازگشت به بالا
بستن