آخرین مطالبرمانرمان حرارت تنت

دانلود کامل و رایگان رمان حرارت تنت

دانلود کامل و رایگان رمان حرارت تنت

قسمتی از رمان:

نفس نفس می زنم.  توجهش سمت دیوار جلب میشه و یه قدم جلو میاد … ترسیده تر ، هر دو دستم رو جلوی دهنم میذارم و تکیه م رو به دیوار میزنم ..  

چسبیدن رژ لبم به کف دستم رو حس میکنم … کمر لختم سردی دیوار سنگی سفید رنگ رو لمس میکنه و بدتر لرز میکنم … 

من این لباس عروس رو حتی ندیده بودم و آسو انتخابش کرده بود … آسو ؟ نگرانشم و اشک از گوشه ی چشمم سُُر میخوره … 

دلنگرون باز از گوشه ی دیوار نگاه میکنم و میبینمشون … یکی از نوچه ها به سمت اون یکی برمیگرده و داد میزنه : کاظم برو اونور ، توله سگ در بره شبمون صبح نرسیده ریقه رحمت باس سر بکشیم ! 

دلم براشون میسوزه… اونام مامور شدن و معذور اما من نمی تونم … نمیشه … نمیشه که برگردم و عروس این مجلس باشم … صدای جیغ و سوت میاد … برمیگردم!  

یه ماشین عروس شاسی بلند سفید رنگ که پشت سرش یه ماشین کوپه ی قرمز رنگ و چند تا پسرن … این ساختمون به جز ما چند تا مراسم دیگه هم داره … گریه م گرفته  … مامان گفته بود باید جای آبرومندانه باشه و مردکه بی شرف هم بی چون و چرا قبول کرده بود … بینیم رو بالا میکشم و وقت نیست برای آبغوره گرفتن …. آسو گفته بود تورج پشت ساختمون منتظر منه ، گفته بود شناسنامه رو توی باغچه ی شمالی ساختمون پشت شمشادا قایم کرده و با تورج برم بردارم… … تورج ؟ خدایا من نگرانه تورجم هستم ! 

باز لبه های دامن پفی و توریم رو که روش با دانتل های شیکی درست شده رو میگیرم و باز راه میرم … پاهام توی این کفشای پاشنه بلندم اذیتم میکنه … نمیشه راحت راه برم … اما میدوم … آروم تر … 

می دوم و کمی کلاه شنلم رو پایین تر میگیرم … تور بلندم بین زمین و آسمون معلق میشه و من فقط می خوام برم … می خوام از این مراسم لعنتی شونه خالی کنم …. 

به کسی می خورم ، کلاه شنلم سُُر می خوره و می افته  … ته دلم خالی میشه … قبلا بهم تذکر داده بود که اگه باز بخوام فرار کنم چه بلایی سرم میاره … دو دستم روی سینه ی کسیه که بهش خوردم و اونم برای نیفتادنم با دو دستش آرنج هر دو دستم رو میگیره و من می ترسم…  عرق از تیره ی کمرم راه میگیره و سر بلند میکنم … 

این آدم با موهای مرتب شده و کت و شلوار آبی کاربنی و پیراهن سفید و کراوات سرخ رنگ نمی خوره که یکی از نوچه های اون مردک باشه … نمی خوره و من ابروهای بالا رفته پسر جوون رو می بینم و به خودم میام.. . صاف می ایستم و می خوام از کنارش بگذرم که محکم آرنجم رو نگه می داره … می ترسم و با خودم میگم نکنه از هموناس و من بیخود دلم رو خوش کردم که با اونا سَنََمی نداره… رنگم پریده تر میشه و با ترس نگاش میکنم که زل میزنه به چشمایی که آرایشگر لعنتی تا تونسته روش هنر نمایی کرده و میگه : گوشواره ت افتـ … 

یکی داد میزنه : در ورودی نسناس … در ورودی رو بگو یکی از نره خرا بره… 

توجه هر دومون به اون سمت جلب میشه و به سمت صدا برمیگردم … یکی با فاصله ی خیلی زیاد داره با تلفن کنار گوشش حرف میزنه و من می فهمم که دنبال منن … دستم رو میکشم و می دوم … گوشواره ؟ … نمیفهمه که جونم تو خطره …. 

از پیچ کناره های دیوار میگذرم و می رسم به جلوی در پارکینگ … رفت و آمد تقریبا کمه و این به خاطر اینه که

از شروعه  هر چندتا جشن عروسی که توی این ساختمون کوفتی برگزار میشه یک ساعتی گذشته … می خوام دیوار رو دور بزنم که تورج رو میبینم و تند باز سنگر میگیرم … کمی نیم تنه م رو کج میکنم که داماد امشب رو میبینم … گوشه ی لبم رو دندون میگیرم و با ترس نگاه میکنم … جلوی تورج ایستاده … تورجی که از گوشه ی لبش خون راه گرفته ، اما هنوز اخم آلود و پر نفرت زل زده به همون شیطانی که از شیطان بودن دسته شیطون رو بسته و میگه :

میبینی که نیومده … 

داماد امشب عصبی میشه و جلو میره … یقه ش رو میگیره و تکونش میده … تو این فاصله تورج نگاهش به من می افته و اخماش غلیظ تر میشه … نگرانم … نگرانه تورجم … تورج برای من همه کسمه … دستام شل میشه و دامنم از دستم روی زمین می افته … اون لعنتی دست روی عزیز ترینم گذاشته … تورج می فهمه که پای رفتنم سست شده … می فهمه که دو دل شدم و عجیب حسه باخت میکنم و می خوام برم تا بگم عروسه امشب میشم و کنارش توی جایگاه می شینم اما تورج داد میزنه توی صورت مثلا نامزدم و میگه : به ولای علی … به مقدساتم قسم امشب این عروسی سر بگیره یوقه بی غیرتی می ندازم گردنم و نیست میشم !!!! 

ـ با من بازی نکن حروم زاده ، کجاس ؟ 

تورج قسم می خوره و من اشکام مسابقه می ذارن.. . تورج ترسیده گه گاهی نگاهی حوالم میکنه … میگه برم و نمونم … اونم می دونه ته مراسم امشب سیاهیه و قسم خورده که خودشو از بین می بره … آخرین تلاشم رو میکنم و صدای دویدن چند نفر رو میشنوم … تنها راهی که برام مونده پارکینگه … با عجله داخل میشم و نگام رو سر سری دور تا دور این پارکینگ پر از ماشینای مدل بالا می دوزم … صدای قدم های باعجله ای که می شنوم نزدیکتر می شه و من چشمم می خوره به همون ماشین شاسی بلند گل زده ای که چند دقیقه ی پیش وارد ساختمون شده … با این تفاوت که در سمت راننده و سمت شاگرد بازه. .. اما کسی داخلش نیست … با عجله و بی فکر و بی نقشه جلو می دوم و روی صندلی شاگرد میشینم …. کلاه شنلم رو پایین تر میکشم و نفس نفسم امونم رو بریده … صدای قدم چندین نفر رو میشنوم … زیر لب با خودم میگم : چرا ماشین عروس ؟ چرا نشستم ؟ خاک برسرت نهان .. خاک تو سرت بیشعور ..

خدایا … خدایا …تو رو خدا کمکم کن … 

سرم پایینه و از استرس چشمام رو بستم … دوباره صدای پای چند نفر دیگه رو میشنوم که روی کف سنگ شده ی پارکینگ کشیده میشه … 

اولی ـ ای تو ذاتت زنیکه ، آب شده رفته زیر زمین … اهورا ، مسیح کجا رفت ؟  دومی ـ نمی دونم … نمی دونم لامصب ، جماعتی اونجا منتظرن …. 

اولی ـ میگم شاید رفته دستشویی … 

سومی با صدای بلند گفت : با لباس عروس ؟!؟!؟

اولی ـ چشه مگه ؟ تو با کت و شلوار نرفتی دسشویی تا حالا ؟؟  دومی ـ واستا ببینم …. تو ماشینه … 

قلبم تو دهنم می زنه … نکنه منظورشون منم … یکی با عجله توی پارکینگ میاد و با صدای زمخت و فوقه بَمِِش عربده میکشه : مادرشو به عزاش میشونم بی ناموس رو … 

یکی شون میگه : یا ابرفرض … 

یکی دیگه شون تند میگه : مسیح ساره تو ماشینه… ایناها … 

سکوت برقرار میشه و بعد صدای تند قدم برداشتنه کسی سمت ماشین رو میشنوم. 

ـ مسیح واستا .. 

ـ مسیح هوووش ، کجا … ؟

… تا به خودم بیام یکی بازوم رو محکم میگیره و میکشه … از ماشین بیرونم میاره و من هنوز نفهمیدم چه خبره که نصف صورتم درد میگیره … حس میکنم کوبیده شدم . می خوام پرت شم که بازوم رو میگیره و نگهم می داره … 

کلاه شنلم از سرم عقب می افته … هر سه نفر که تا اون موقع داد و بیدا می کردن تا جلوی مردکه مسیح نامی که کم از غول نداشت رو بگیرن ساکت میشن … نگاه ترسیده و بهت زده م توی صورت بهت زده ی همون لعنتی میخ میشه…  لعنتی ای که از من بلند تر و خیلی ورزیده تره … لعنتی ای که ترسناکه اون ابروهای گره خورده ش که خیره ی منه و سر در نمیاره که من عروسش نیستم ! اگه عروسش نیستم ، پس کی ام ؟! 

یکی از پسرا میگه : این که ساره نیست ! 

اصلا اینا کی هستن ؟ … حس می کنم بازوم داره خورد میشه … زل زدم به چشمای وحشی و سیاه رنگه مرد رو به رویی با کت و شلوار مشکی و کراوات سرخ رنگش … یکی از پسرا جلو میاد و بازوی دیگه م رو میگیره و میگه : مسیح دستش خورد شد ، ولش کن لامصب ! 

مسیح انگار تازه به خودش میاد و بازوم رو ول میکنه … نگام میره سمت نفر دیگه که بازوم رو گرفته … همون مرد ده دقیقه ی پیشه که تخت سینه ش کوبیده شده بودم و بینه بهبهه ی ترس و فرارم میگفت گوشواره م رو بگیرم! 

اینا آدمای اون لعنتی نبودن … دو پسر دیگه عقب تر از مسیح ایستاده بودن و من سوت یکی از اونا رو شنیدم و بعد صداش : اوووووف خدا کلاغ برده ، پری داده ! 

پسر کناریش که بهت زده ی منه سمتش برمیگرده و زیر لب میگه : خفه شو کسری ! 

صدای مسیح رو میشنوم : چه خبره اینجا ؟ تو توی ماشینه من چه غلطی میکنی ؟ 

سمت پسر دیگه که بازوم دستشه برمیگرده و عصبی با صدای بلندتری میگه : چه خبره اهوارا …. چه خبره توی این خراب شده ؟ ساره کدوم قبرستونیه ؟! 

اهورا بازوم رو فشار میده که عقب تر برم … انگاری میدونه که دوستش داغ کرده و امکان داره آتیشش دامنه من رو بگیره … منو پشت سرش میبره و رو به مسیح میگه : دو دقیقه آروم باش ، من نمی دونم کدوم گوری رفته … 

پارت۱

پارت۲

پارت۳

پارت۴

پارت۵

پارت۶

پارت۷

پارت۸

پارت۹

پارت۱۰

پارت۱۱

پارت۱۲

پارت۱۳

پارت۱۴

پارت۱۵

پارت۱۶

پارت۱۷

پارت آخر

نوشته های مشابه

‫2 نظرها

دیدگاهتان را بنویسید

نشانی ایمیل شما منتشر نخواهد شد. بخش‌های موردنیاز علامت‌گذاری شده‌اند *

این سایت از اکیسمت برای کاهش هرزنامه استفاده می کند. بیاموزید که چگونه اطلاعات دیدگاه های شما پردازش می‌شوند.

دکمه بازگشت به بالا